جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

وزارتخانه سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- درضمن! تا دوساعت ديگه هم آتيشمون ميزنند.
مینروا بعد از شنیدن این حرف،به دلیل سابقه در مشکلات قلبی، سکته ناقص رو میزنه و با صدای تالاپ روی زمین میفته.
تره ور با تعجب نگاهی به فرو رفتگی که روی زمین در اثر برخورد مینروا ایجاد شده بود کرد و گفت:این ضعیفه چه قدر سنگینه مگه؟!
مورگانا:متاسفانه هنوز نتونسته وزنش رو از زمان هاگرید کاهش بده.میگم ما رو اگه آتیش بزنن که نمیتونیم بفهمیم دیکتاتوری وزیر های سحر و جادو از کی شروع شد؟
قبل از این که تره و ر حرف مورگانا رو تایید کنه ده ها سرباز وارد اتاق بازداشت شدن و تفنگ هاشون رو به سمت اون سه نفر گرفتن.
مگی دچار تشنج شد و در این لحظه سکته دوم رو هم زد!
- ای جادوگران پست و پلید!در چنین روزی که دوستان ما جزیره قشم رو تصرف کردن و کریم خان زند هیچ ...کاری نمی تواند در مقابل من، جرج سوم،پادشاه قرتمند انگلستان انجام دهد...
مورگانا و تره:
- اهم!من شما رو دستگیر کردم و خواهم سوزاند!
تره ور زبونش رو به گوش مورگانا نزدیک کرد وزمزمه کنان گفت:میشه گازش بگیری؟!
- ویز ویز موقوف!
با فریاد پادشاه انگلیس ،سربازان تفنگ هاشون رو به مورگانا و تره نزدیک تر کردن.پادشاه دستش رو بالا برد و سرباز ها دور وزیر و معاون هاشو گرفتن.
- مراسم رو اجرا کنین!

10 دقیقه بعد – محوطه کاخ

مینروا همراه تره ور و مورگانا به چوب بلندی طناب پیچ و زیر پاشون از هیزم پر شده.لباس های قبلی اون ها همراه با کلاه وزیر و دستگیره زمان و چوبدستی ها روی هیزم ها قرار داره.
پادشاه پوزخندی زد و فریاد کشید:پسر!کبریتو بنداز!
صدای قور قور مانندی بلند شد.
- مورگانا یه کاری بکن!
-
چند لحظه قبل از انداختن کبریت توسط سرباز،خفاش پروازکرد و بعد از گرفتن دستگیره زمان با دندون ها اونو سمت تره انداخت.
- بــــپـــیـــچـــووون...!
-بومم!(صدای شدت گرفتن آتیش و ترکیدن مواد شیمیایی بین هیزم ها)



7 امتیاز محاسبه شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1388/5/26 18:09:28
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/6/4 16:49:19
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/6/4 16:54:55
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/6/4 16:55:27
منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1388 10:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تلق!
شپلق!
گرومپ!

هر سه نفر از وزارت به صورت افكت هاي استفاده شده در بالا، به زمين پرتاب ميشوند. مگي درحالي كه فحش ميده دستگيره ي زمان رو توي جيبش ميذاره. به سمت تره ور مياد و بلندش ميكنه و بعد به مورگانا نگاهي ميندازه. نگاه مورگانا به قلعه ي سنگي ِ بزرگي است كه دور تا دورش نگهباناني با زره گذاشته شده است.

- مگي، به گمونم اين بار راه رو درست اومديم.
- Wow! اون خانومه رو...
مورگانا : ! تو هم خودت خانومي.
- اِي بابا، عجب اشتباهي كردم. درست ميگي، كاش از همون اول شناسه ي پرسي ويزلي رو برميداشتم. خيله خب، بيايد بريم!

به سمت قلعه به راه مي افتند. مگي براي سه چهار نفر از نگهبانان دست تكون ميده اما هيچ كس نگاهشم نميكنه. به در بزرگي ميرسند، مگي با دست چپ و پاي راست در ميزنه. اما هيچ صدايي كه نشانه اي از حيات در آنجا نشان بدهد، نيست.

مگي : خب. ما جادوگريم، يادتون كه هست! بنابراين، من الان جادو ميكنم.

و چوبدستي اش رو ميكشه بيرون و فرياد ميزنه(جهت ِ هيجان دادن به پست) :
- آلوهومورا !

در با صداي بلندي مي لرزه و بعد باز ميشه. اما تا مگي مياد پاشو بذاره توي قلعه، از پشت سر پنجاه هزار نگهبان ِ خشك شده روي سر اون سه تا ميپرند و بيهوششون ميكنند.

--- خيلي مدت بعد! ---

- مگي!؟ مگي!

مينروا مگي چشمانش رو باز ميكنه. مورگانا با لبخند گل گشادي روبروش نشسته و داره صداش ميكنه.
- ما كجاييم؟
- زندان!‌
- چي؟‌

مورگانا تره ور رو ميكشه و براي اينكه اون هم ديالوگي داشته باشه ميگه كه تره ور براي مينروا توضيح بده. تره نفس عميقي ميكشه:
- خب. ببين ما الان دقيقا" تو سال 1760 هستيم!
- !!!
- بله. و اينها اعتقادات زيادي به جادو و اينا دارن. و چون توي احمق ِ وزير بي عرضه و (سانسور) هستي جادوكردي و ايناهم مارو به جرم جادوگري گرفتن. و بعد من حرف زدم و فكر كردن من حيوون ِ دست آموز تو هستم. بعد هم مورگانا سعي كرد دوسه تاشونو يه لقمه كنه كه متاسفانه اونا يه لقمه امون كردن!

مگي سرش رو خاروند و گفت:
- خب الان برميگرديم يه زمان ديگه.
مورگانا : به اين سادگي ها هم نيست. لباسامونو ازمون گرفتن و لباس زندان تنمون كردن. اين قرمز خالخالي ها!
مينروا : اِ چه نازن...
مورگي و تره :

- درضمن! تا دوساعت ديگه هم آتيشمون ميزنند.



7 امتیاز محاسبه شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/6/4 16:46:09
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/6/4 16:51:18
[b]دیگه ب
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 مرداد 1388 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تره ور به روبرو اشاره می کنه:
- هی بچه ها. ببینین اون آدمای مهربون دارن میان طرف ما.

مورگانا و مگی به آدمایی نگاه می کنن که چن تیکه برگ، به زور بدنشون رو پوشونده و پشت سر کسی درحال دویدن هستن که برگ هایی که به عنوان لباس استفاده می کنه، یه هوا بزرگتر از بقیه اس! البته اون "آدمای مهربون" با نیزه های زمختی که بالای سرشون گرفته بودن و موقع دویدن، تکون تکون می دادنشون، اونقدرام دوست داشتنی به نظر نمی رسیدن.

نفر جلویی بهشون می رسه و نیزۀ خودشو به صورت تهدید آمیزی به سمت مگی تکون میده و حرفایی رو بلغور می کنه:
- مومبا لومبا گومبل کیمبا!

مگی با حیرت نگاهی به تره ور میندازه چون به نظرش این زبون، به یه وزغ بیشتر می خوره تا یه آدم. ولی تره ور که ارتفاعش به طرزی غیرعادی زیاد شده، گلوشو باد کرده و داره یه آواز وزغی رو توی گلوش زمزمه می کنه. از دوردست، صدای زمزمۀ وزغانۀ مونث گونه ای به گوش می رسه که کاملا آواز خوندن تره ور رو توجیه می کنه. مگی با ناامیدی از تره ور رو برمیگردونه و به مورگانا نگاه می کنه که متوجه نکتۀ عجیبی میشه. مورگانا سیخ داره توی چشای آدمیزاد عجیب و غریب، که رئیس بقیه به نظر می رسه نگاه می کنه و هیچ حرفی نمی زنه.

اون رئیسه هم مث طلسم شده ها مبهوت مونده و کمی بعد، به تعظیم درمیاد و بقیۀ افرادش هم پشت سر اون، به مگی و مورگانا و تره ور تعظیم می کنن. بعد از جا بلند میشن و بازم با نیزه هاشون به اینا اشاره می کنن که دنبالشون برن.

مگی رو به موگرانا می کنه:
- این بی ناموث بازیا چی بود درآوردی؟ با چشمات داشتی طرفو می خوردی!

مورگانا با بی حوصلگی جواب میده:
- بی ناموث بازی غلطه! باید بگی بی ناموس بازی. بعدشم. داشتم با ذهن جویی حرفای طرفو واسه خودم ترجمه می کردم و حرفای خودمو بهش می رسوندم.

- ئه؟ چه باهال! هالا چی می گفط ترف؟

- ببین توی یه جمله چقده غلط داری؟ طرف می گفت که رئیس این قبیله هست. همون چیزی که ما بهش میگیم مدیر! قبیله شونم افتخار داره که ما رو به صرف شدن نهار دعوت کنه.

- صرف شدن نهار یا صرف کردن نهار؟

- چه می دونم؟ لابد اینم حرف زدن بلد نیست. منم گفتم که تو وزیری و منم ملکه ام و تره ور هم یه وزغ بی نظیره که تخصصش تو بی ناموسیه. بعدم گفتم صرف نهار با اونا برای ما خیلی خوشحال کننده هست و اینا! اینام جوگیر شدن و تعظیم کردن.

کم کم جماعت راهپیما (!) به محوطه ای می رسن که چادرهای ملت توش دیده میشد. یه دیگ بزرگ هم وسط محوطه داشت می جوشید و چن تا خانوم که کاملا با برگ، حجاب آسلامیک خودشونو رعایت کرده بودن، چپ و راست توش هویج و سبزی معطر و خرت و پرتای دیگه می ریختن. مگی نگاهی به مورگانا میندازه:
- بوقی گمونم اینا فعل رو درست سرف کرده بودن. ما قراره برای نحار سرف شیم!

- اولا بوقی خودتی! دوما کشتی منو: اینا فعل رو درست "صرف" کردن و ما قراره به عنوان "نهار"، "صرف" شیم! چی؟ ما قراره برای نهار صرف شیم؟ نههههههههههههه!

مگی چشاشو توی حدقه می گردونه و به خودش میگه دلش خوشه که معاون داره! یکی که شوته و نمی فهمه که قراره خورده بشن. اون یکی هم که حتی پریدنشو یادش رفته! روشو می کنه طرف تره ور که هنوز به طرزی غیرعادی ارتفاعش بالاست!
- هی تره، تو چرا یهو قد کشیدی؟

- خوب می دونی، صدای یه وزغ ماده رو شنیدم، یه چیزی رو علفا بود. برداشتم گذاشتم زیر پام تا قدم بلندتر شه و اگه خانوم وزغه منو دید، ببینه چه قدبلند و خوش تیپم و باهام قرار بذاره. :fan:

مگی بازم چشاشو توی حدقه می چرخونه و درهمین لحظه مورگانا هم توجهش به ارتفاع بالای تره ور جلب میشه:
- هی تره، تو چرا یهو قد کشیدی؟

همینکه تره ور میاد تا مشتاقانه دلیلش رو بیان کنه، مورگانا و مگی دو نفری به سمت تره ور حمله می کنن. تره ور که تفکرات ناجوری درمورد اهداف اونا توی ذهنش داره، به سرعت چیزی که زیر پاش برای افزایش ارتفاع گذاشته بوده رو ول می کنه و می دوه طرف دیگ تا خودشو نجات بده ولی وقتی می بینه کسی دنبالش نیست، با دماغ سوختگی برمی گرده":
- بی معرفتا! چرا نیومدین؟ فک کردم الان ازتون جلو می زنم و زودتر سوک سوک می کنم و یه بارم شده، ازتون می برم بازیو.

مگی با خشانت بهش می توپه:
- بوقی! تمام مدت دستگیرۀ زمان دست تو بوده و یه کلوم نگفتی؟

- خوب نپرسیدی تا بگم.

- پس من و مورگانا همون اول که رسیدیم سر چی داشتیم بحث می کردیم؟

- خوب شما دو تا داشتین بحث می کردین. به من چه؟

مگی اومد بازم بحث کنه که مورگانا پرید وسط حرفش:
- بسه دیگه. زودتر بچرخونش تا بریم از اینجا. نمی بینی میزبانامون دارن میان سراغمون؟

مگی نگاهی به مردم نیمه برهنه ای که با نیزه هاشون، اونا رو همراهی می کنن و همینطور بانوانی که با چشمانی مشتاق و حریص و وسیله هایی که شباهت زیادی به کفگیرهای چوبی داره دارن بهشون نزدیک میشن، میندازه و تو دلش با مورگانا موافقت می کنه. ولی به زبون نمیاره که مبادا طرف پررو شه:
- خوب دیگه بوق اضافی موقوف. دستاتونو بدین به من تا بچرخونمش.

یک... دو... سه... حرکت!

و چرخشی سرگیجه آور، در زمان.

--------------------

نفر بعدی خودش حدس بزنه که اینا کجا میرن.





7 امتیاز محاسبه شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/6/4 16:42:48
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/6/4 16:55:18
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 مرداد 1388 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

--------------------------------

دفتر وزیر

مینروا و مورگانا و تره ور دور هم نشستن .

مگی : من و مورگانا می خوایم راجع به مسائل خوف و فوق سری وزارت با هم سحبت کنیم !
تره ور : اول این که سحبت نه و صحبت . بعدشم ، پس من چی ؟
مگی : باب مگه دفعه قبل یادت نیست ؟ هر چی ما صحبت میکردیم بعدش تو میگفتی چی شد و اینا ، هیچی نمی فهمیدی و دهن ما رو آورده بودی پایین ، این دفعه فقط من و مورگی می حرفیم .
تره ور :

مگی به یه نقطه دوری در پشت سر تره ور اشاره میکنه و میگه : اوووف چه خرمگس گنده ای اون جا داره تو هوا واسه خودش بوق چرخ میزنه !
تره ور : ها ؟ خرمگس ؟ کو ؟

و بعد به سرعت از دفتر میاد بیرون و میره دنبال نخود سیاه !

-- یک ساعت بعد --
تره ور خسته و کوفته درحالی که شدیدا بوق شده و هیچ مگسی هم پیدا نکرده بر میگرده به سمت دفتر مگی .

تره در رو باز میکنه و می بینه که مورگی و مینی توی دفتر بهم چسبیدن و مورگانا داره گوش مینروا رو میخوره !!!
از بس دوز بیناموسی صحنه بالا بود که تره ور سریع در رو میبنده و چند دقیقه به تجزیه تحلیل این مسئله میپردازه و بعد دوباره در رو باز میکنه .

مگی : آخ پرده م پاره شد و کلی خون ازم رفت !!! مورگانای بوقی !
تره ور : مااااااااا ! مگی مگه تو ...؟!!!
مورگانا : چند وقت بود خون گیرم نیومده بود مجیور شدم با گاز گرفتن مگی خودم رو نجات بدم ، اگه خون مگی رو نمیخوردم می مردم از گرسنگی !!
مگی : از بس گوشم رو گاز گرفت که پرده گوشم پاره شد ! باید برم یکم پرده بخرم بعدا !!
تره ور : آها پس مشکلی نبوده . نتیجه مذاکراتتون چی شد ؟

مگی میاد جواب بده که یهو یه کاربر میاد تو دفتر .

کاربر رو به مگی : فحش بیناموسی خارج از چارچوب !!

مگی از طرز حرف زدن کاریر کمی ناراحت میشه و بعد جفت پا میره تو حلقش و طرف میمیره !

مورگانا : ما داشتیم راجع به همین موضوع بحث میکردیم که چرا هر کسی وزیر میشه زود به یه آدم دیکتاتور و خون ریز و اینا تبدیل میشه .
مگی : آره دیگه ما هم میخوایم توی زمان سفر کنیم و به زمان وزیر های گذشته بریم تا ریشه این مسئله رو پیدا کنیم ، من خودم به شخصه فکر میکنم که یه نفر کلاه وزارت رو طلسم کرده که هر کی سرش میذاره دیکتاتور میشه .
تره ور : میتونی خیلی خلاصه یه بار دیگه توضیح بدی ؟

-- چند دقه بعد --
مگی و تره و مورگی دور هم واستادن ، مگی یه چیز دراز و کلفت گرفته دستش و داره راجع بهش به معاوناش توضیح میده .

مگی : بله این چیزی که می بینین دستگیره زمانه ، شما اگه اینو بچرخونی به زمان گذشته سفر میکنی ، هر چی بیشتر بچرخونی بیشتر به گذشته سفر میکنی !! خب حالا دستای منو بگیرین تا با هم به این سفر پرمخاطره و ارزشی بریم !

-- نیم ساعت بعد --
مگی همچنان داره دستگیره زمان رو میچرخونه !

مورگانا : جناب وزیر فکر نمیکنین یکی زیادی دارین میچرخونینش ؟ مشکلی برامون پیش نیاد یه وقتی ؟
مگی : نه ما باید حسابی برگردیم به زمان گذشته و از همون اول این مسئله رو بررسی کنیم .

مگی دست از چرخوند دستگیره برمیداره و میگه : حالا تا شماها تا 5 بشمارین میبینین که رفتین عقب !


چند لحظه بعد ، یه جنگل مخوف

مورگانا : من اون جلوها چند تا چادر می بینم با یه عده آدم که خیلی شبیه انسان های اولیه لباس پوشیدن .
مگی : فکر کنم یکم زیادی به گذشته برگشیم و رسیدیم به شونصد ها سال پیش .
مورگانا : اه ! دیدی ؟ هی گفتم نچرخون ! عین این دستگیره ندیده ها همینجوری چرخوندیش که این طوری شد دیگه !!!حالا اون دستگیره هه کو که ما رو برگردونی به آینده ؟
مگی : همین الان دستم بودا ولی موقع جابه جایی از دستم افتاد ، احتمالا باید همین دور و ورا باشه .
مورگانا : حالا چی کار کنیم ؟ بدبخت شدیم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: شنبه 19 بهمن 1387 03:10
نمایش جزئیات
آفلاین
درست بعد از خارج شدن دامبل:

آل سو: آهاهاهاها! شما گول خوردین محفل ققنوس سالهاست که به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شده ... شما موفق نمیشید ... زنده باد پیروان دومبولیسم ... مرگ بر ضد ولایت دومبولیسم .. مرگ بر ریش صورتی!

بلافاصله دنیسو پیوز و پرسی و عده ای دیگر از ممدهای حاضر در حاشیه صحنه از سوراخ سنبه های موجود در محفل میپرن بیرون و همگی در کنار آسپ قرار میگیرن. ناگهان صدای آهنگ بلند میشه و از زمین بخار میزنه بیرون و رقص نور و اینا و اعضای دامبولیسم شروع به حرکات موزون میکنن ...

کمی اونورتر ...

تدی: جیــــــــــــــــــــمز صدامو میـــــــــــــــــــــشنوی؟
جیمز: آرررررررره! اینا چرا ایـــــــــــــــنجوری شدن؟ جیـــــــــــــــــــــــغ
تدی: اینا عوارض بلوغــــــــــــــه ... گمونم اینا دچار نوعی بیماری به نام مالاریتولیسپوشولومبا شدن!
جیمز: واگیـــــــــــــر داره؟
تدی: فکــــــــــــــر کنم!
جیمز: حالا چــــــــــــــــــــــــرا داد میزنی؟
تدی: آخه صدای آهــــــــــــــــــنگ بلــــــــــــــنده!
جیمز: اصلا بهتره به همراه دامبل بریم و ما هم تمامی جوانب موضوع رو بررسی کنیم ... ضمنا بیرون بهتر میشه حـــــــــــــــرف زد ...

بدین ترتیب جیمز و تدی هم از اتاق خارج میشن ...
صدای آسپ: صبر کنید نامردا ... هنوز قسمت اصلی نمایش مونده بود!!!

بیرون درب وزارت ...

- هی پشمک کجا؟
- امممم ... به من بدبخت کمک کنید ...شنیدم وزیر به حرف طبقه درد مند و مظلوم جامعه گوش میده ... من میخوام برم باهاش درد و دل کنم ... میخوام وزیر رو در جریان اوضاع اقتصادی و سیاسی روز دنیا قرار بدم ...
- خیلی آشنا به نظر میرسی پشمک ...
- نـــــــــه.. به خدا من دامبل نیستم .. من فقط شبیهشم .. آخه لامذهب من که به این خوبی تغییر قیافه دادم ... از کجا فهمیدی من دامبلم؟

چند لحظه بعد

دامبل با سر می افته وسط خیابون ....
دامبل: بی فرهنگ.. وحشی .. بی تمدن ... غول غارنشین!
دامبل با خشم بلند میشه و لباسشو میتکونه ... ناگهان دو نفر به صورتی بس انتحاری وارد صحنه میشن ...

دیگل: سلام چطوری؟
کینگزلی: به به چه هوای خوبیه!
دیگل: منم فردا کنکور دارم ...
کینگزلی: دیشب شام خورش قیمه خوردیم امروز دلدرد گرفتم!

دامبل تو دلش: ایول ... اینا همون دو تاعامل نفوذین که بهشون احتیاج داشتم!

همون لحظه ...
مکان: زیر زمینی بس ترسناک و تاریک و نه چندان متروک!


هوکی محکم به یک صندلی بسته شده و افراد شنل پوش احاطه اش کردن!

- هوکی .. بیگناه .. هوکی جن خانگی خوب! اصلا هوکی استدلال منطقی کرد ... اگر هوکی دروغگو پس چرا خودشو تنبیه نکرد؟ نتیجه اینکه هوکی صادق و راستگو ... ارباب دید وجدان هوکی آسوده و راحت پس حتما ارباب اشتباه . چون اگر هوکی بد هوکی خودشو تنبیه اما هوکی خودشو تنبیه نکرد پس هوکی راستگو ...!

سکوت برقرار میشه و همه برای چند لحظه در کف این استدلال منطقی و قدرتمند میمونند ... سپس لرد انگشتشو میکنه تو دماغ هوکی و سه دور میچرخونه و یک میکروفون میکروسکوپی رو میکشه بیرون ....

- ای جن در مقابل این مدرک چه دفاعیه ای داری؟
هوکی: مااااااااا ... چطور ممکنه؟
لرد: بچه ها دیشب تو مسواکت جاسازی کردن! لووووهاهاهاها!
هوکی: اوه شیت ... لو رفتم .. اه اووه ههه ... هی به این بلیز میگم برای من از دستفروش مسواک نخر زشته .. تقلبیه .... غیر بهداشتیه ... اوه هوکی بد هوکی بد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/11/19 3:22:08
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/11/19 3:28:40
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/11/19 12:43:10
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 بهمن 1387 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید!



خشششششش! خشششششش!

- اینجا پشت پرده ی وزارته. به تمامی دستورات با دقت کامل گوش دهید.

رویش را برگرداند و دردستمالی گل گلی که سالها پیش مادرش به او هدیه داده بود سرفه ای کرد و زیر لب زمزمه کرد: این دستمالو چند سال پیش مادرم بهم داد. یادش بخیر...


فلش بک

پسر جوان و کوچکی بر روی تاب قدیمی و بزرگی نشسته بود و تاب می خورد. چمن های سبز تا دور دستها ادامه داشت و چندین درخت با فاصله ی زیاد از هم قرار گرفته بودند که از شاخه ی یکی از تنومندترین این درخت ها تابی آویزان شده بود و پسرک روی آن قرار داشت.
نه صدای باد بود و نه صدای حیوانات. تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای سرفه های ممتد پسرک بود. مادرش از دور دست ها همچون مورچه ای سبز رنگ نزدیک و نزدیکتر می شد... دوان دوان خود را به پسرکش رساند و گفت: پسرم. بیا این دستمال رو بگیر تا به راحتی بتونی توش سرفه کنی.

پسرک: مادر تو همیشه مشوق زندگی من بودی. تو الگوی من بودی. مادررر

و هر دو در آغوش یکدیگر می روند و ابرهای زیادی بر پهنه ی آسمان می آید و باران شروع به بارش می کند. نسیم ملایم بهاری که تا دقایقی پیش حس نمی شد جای خود را به باد تندی می دهد که باعث رقص برگهای درختان و چمن های اطراف می شود.

فلش فوروارد

- یادش بخیر...

- قربان. از مقر به پشت پرده. کسی اونجا نیست؟

- ها؟ چرا. من هستم. خب داشتم می گفتم. شما باید خودتون رو شبیه مرگخواران بکنین و وارد وزارت بشین تا طی یک جلسه ی مافوق سری با عالیجناب هوکی دیدار کنید. ایشون فرمان داده اند که حداکثر ده نفر از گروه شما وارد وزارت شوند.مفهومه؟

و دوباره سرفه ای در دستمال گل گلیش کرد و ادامه داد: اگرم مفهوم نیست سعی کنین مفهومش کنین. عالیجناب از دست مرگخواران خسته شدن و قصد دارن به شما محفلیا کمک کنن. سعی کنین کارها رو بهم نریزین. وگرنه اولین کسایی که از این دود کور می شن، خود شماها هستین!

- بله. حتما! تمام!!!

خشششششش! خشششششش!


محفل ققنوس، همان لحظه

آلبوس دامبلدور که کنار ریموس لوپین نشسته بود، نگاهی مشکوکانه به دیگر افرادش انداخت و از جا بلند شد. دستی به بی سیم جادوییش انداخت و گفت: به نظر من که یک کمی بو داره. نکنه می خوان ما رو توی تله بندازن

جیمز سیریوس: شاید. اما اگر بخوان همچین کاری بکنن.من خودم با یویوم له و لوردشون می کنم. من خیلی گولاخم. من صورتیم. مگه نه تدی؟

آلبوس سوروس پاتر: پس یعنی میریم؟

آلبوس دامبلدور دست از خواراندن چونه اش برداشت و در حالیکه به سمت در می رفت، به آرامی گفت: بد نیست یه سری بزنیم. اما باید قبلش تمامی جوانب موضوع رو چک کنیم تا یه وقت ضرر نکنیم.

آلبوس از اتاق خارج شد و دیگر اعضای محفل نیز با هدف جمع و جور کردن وسایلشان و در نظر گرفتن تمامی جوانب از جا بلند شدند و از اتاق خارج شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلگومات در 1387/11/15 11:39:33
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1387 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران به چند دسته تقسیم شدند و عده ای به بیرون رفتند و عده ای هم در جای جایِ اتاق مخفی شدند و بقیه نیز در اطراف محل مستقر شدند تا مانع ورود هر جنبنده ی خطرناکی شوند ...

در این مابین وزیر کلاهش را از سرش برداشت و روی سر یه بوقی ای که در کنارش نشسته بود قرار داد و مشغول انجام دادن کارهایش شد که ناگهان طلسم سبزرنگی از دور پدیدار شد و فاصله ی بین آنجا و محفل را پیمود و از پنجره ی باز وارد شد و به بدن اون بوقی ای که کلاه روی سرش بود اصابت کرد و منفجر شد .


در پی این اقدام صدای حق حق و گریه ای از گوشه ای تاریک به گوش رسید . بلاتریکس با احتیاط به راه افتاد و به نارسیسا که گریه می کرد نزدیک شد .

- چی شده سیسی ؟ چرا داری گریه می کنی ؟!
- بـ ... بـ ... بارتی منفجر شد

ملت مرگخوار !!!!!!!!!!


صدای تقی از وسط اتاق به گوش رسید و ملت بارتی رو دیدن که روی سر وزیر پریده و داره باهاش بازی می کنه ... ملت که به شدت چشماشون گرد شده اول به اون بوقی ای که ترکیده نگاه می کنن و سپس به بارتی که روی وزیر با اقتدار ایستاده و بوق می زنه .

- تو زنده ؟ مگه منفجر نشدی ؟ چجوری زنده شدی ؟
- فکر کنم یکی از هورکراکس های باباشو کش رفته ... اَی شیطون !!!

- هوووم ... خاله یی ، من و هوکی جون داشتیم بازی می کردیم با دراکو که دراکو به یاد قدیماش از هوکی جون خواست که کلاهشو بهش بده تا یکم باهاش بازی کنه . اما نمی دونم چرا ییهو شپلخ شد !

نارسیسا و بقیه ی مرگخواران حاضر :


ساعاتی چند مرگخواران در اتاق مشغول گریه و زاری و اجرای مراسم تدفین و ... بودند که عده ای مرگخوار با خشانت فراوان به در می کوبن و در که ظرفیت اینهمه خشانت رو نداشته می شکنه و روی کلاه وزیر میفته و اونو با کاغذ هم سطح می کنه ...

مرگخواران وارد شده به سرعت به دنبال لرد می گردن . پس از گذشت چند دقیقه که پیداش می کنن ، بلیز که سردسته بوده رو به لرد می گه : قربان ... گویا عده ای محفلی و متحدانشون قصد نابود کردن وزیر جدید رو دارن . ما باید به سرعت در یک جای ناشناس مستقر بشیم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1387 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

-الان میاد.عجب یارویی باشه که لرد این همه دوسش داره.
- آره اره..خیلی یارو باید باشه.
- کلی دیپلم واینا باید داشته باشه.
- آره آره.فکر کنم لیسانس هم داره.
- تعداد پستاش هم زیاده.
- بارتی وزیر رو با تعداد پست انتخاب نمیکنن.
صدای باز شدن در بگوش رسید.نگاه مرگخواران به در اتاق دوخته شد.یک جن کوچک،با روبالشیهایی سیاه که گویا با واکس رنگ زده شده بود وارد اتاق شد.جن کلاه بسیار دراز و نوک تیزی را بر سر داشت که باعث بهم خوردن تعادلش میشد.مرگخواران با دهان باز به جن خیره شده بودند که صدای سرد لرد از پشت سر بگوش رسید.
- وزیر برگزیده....هوکی خوش اومدی.
هوکی تعظیم کوتاهی نمود و سپس بر روی یک صندلی کوتاه نشست.
- این که یک جن کوچولو موچولوی دماغ درازه
بلاترکیس بشکون کوچکی از بارتی گرفت و همان طور که لبخند پهنی بر لب داشت گفت:
به به...جناب وزیر.خوش اومدید.شنیده بودم خیلی آدم خوش تیپ و اینایی هستید ولی نمیدونستم اینقدر...اینقدر زیبا هستید.
هوکی سرفه کوتاهی نمود و سپس با صدای بلند،که شبیه به صدای زنان کهنسال بود گفت:
خیلی ممنون...من قول میدم که همونی باشم که شما فکر میکنید.یک وزیر لایق.ولی الان ما برای این اینجا اومدیم که یک نقشه بزرگ رو ....
ناگهان، از پنجره کنار هوکی، شاخه تنومند درختی بداخل اتاق پرت شد.
هوکی: به جون مرلییییین!
مرگخواران به شاخه که درست از روبروی هوکی پرت شد نگاه میکردند.هوکی با ترس از جای خود بلند شد و من من کنان گفت:
این سومین باره امروز!فکر کنم یکی میخواد منو بکشه.
- باید بفهمیم کیه!مرگخواران!معموریتتون اینه.چند نفر مواظب این جن باشن و سایرین برن دنبال کسی که میخواد این جن رو بکشه.
لرد این را گفت و سپس از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: شنبه 18 آبان 1387 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر در حالی که شیرموز میخورد به تلویزیون نگاه میکرد و لبخند موذیانه ای بر لبش بود و در کل از تنهاییش لذت می برد !

- « آهـــه ، بیا بغلم کن ... آهـــه ... بزن دربه درم کن .. آهــه ... ای دافـ .... » (نکته تستی : این آهنگ زنگ موبایل آسپ بود من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم )

آسپ نگاهی به موبایل میکنه و بعد از ساعت ها فکر کردن به این نتیجه میرسه که باید دکمه قرمزه رو فشار بده اما اشتباهی دستش میخوره روی دکمه سبزه ...

- « آلو ... »

- « سلام آقای وزیر ... خوب گوش کن چی میگم ... یا همین الان میای اون کلاه وزارتت رو میدی به من یا اینکه شصتی اون بمبی که زیر میزت کار گذاشته شده رو فشار میدم ! »

- « شما ؟ »

- « مثل اینکه از جونت سیر شده ... خیلی خوب ... یک ... دو ...

- « نه ! نه ! ... باشه ... کجا باید بیام ! چطور بیام که کسی متوجه نشه ؟ »

- « خیلی خوب ... از اون در مخفی ای که پشت دفترته ! میای و از خروجی سازمان اسرار خارج میشی ! مفهوم شد ؟ کلاه رو هم با خودت بیار ! »

- « باشه باشه ... من شما رو میشناسم ... در مخفی دفتر من رو از کجا میدونید ؟ ... صداتون چقدر شبیه معاون قدیم من گلگوماته »

- « ساکت ... فوضولی نکن ... سریع کاری رو که گفتم بکن ! »

تلفن قطع شد ... وزیر همچون جادوگری که آزمایشات او را فشفشه نشان داده باشد (کنایه از ناامیدی زیاد ) بر صندلی اش میخکوب شده بود ... سپس آرام بلند شد ، کلاهش را بر سرش محکم کرد و به سمت در پشتی دفتر به راه افتاد ...

همزمان .. دورتر

آرشام داشت آخرین راهرو های وزارت را به سمت دفتر وزیر طی میکرد. با هر قدمش احساس میکرد بیشتر به وزیر بودن نزدیک شده است. همچنین به دفتر وزیر ... و همچنین احساس میکرد بیشتر به یک روح نزدیک میشود ... ... تا اینکه توانست در دفتر وزیر را ببیند و با احتیاط آن را باز کند . وارد شد و متوجه نبودن وزیر شد ... آهی از سر افسوس کشید و به سمت صندلی وزیر رفت و روی آن نشست ...

همزمان ... داخل تونل

آسپ به آرامی در مخفی را پشت سرش بست و نگاهی به تونل تاریک و پر پیچ و خم آن انداخت ...

همزمان ... خارج دفتر

پیوز از دور در دفتر را میدید. بالاخره به آن رسید و از میان در وارد دفتر شد (!) ... چوبدستی اش را بیرون کشید و به سمت مردی که روی صندلی دفتر نشسته بود و پشتش به پیوز بود نشانه رفت ...

ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/8/18 16:40:44
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آبان 1387 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
از لابلای پردها به بیرون خیره شد.ماشین سیاه رنگی دم در وزارت ایستاده بود.مردی با کت شلواری سیاه و کرواتی آبی رنگ از لیموزین پیاده شد.آسپ پیوز را دید که با سرعت بسوی بلیز رفته و تا با وی سلام و علیک کند.آسپ از پنجره منار رفت و بر روی صندلی خود نشست. برای چندمنی بار نگاهی به روزنامه پاره پوره ای که از صبح بر روی میزش بود انداخت.حال همه میدانستند که زمان آسپ به پایان رسیده است.وزیر روزنامه را به گوشه ای انداخت به فکر فرو رفت.افکارش پریشان و مشغول بودند.باید کاری میکرد.هر چه زود تر بهتر!


-اینم سالن هستش جناب توبین...زابینی.ما خیلی خوشحال میشیم که روزانه و شبانه در این سالن از در خدمت شما باشیم. امید واردم دسر و خوراکیهای خوشمزه ما شما رو در طول اقامتتون راضی نگه داره.
بلیز نگاهی به سالن بزرگ و مجلل وزارت انداخت.لوستری بزرگ و زیبایی از بالا به پایین آمده بود.میزهایی شیشه ای دور تا دور سالن را فرا گرفته بودند و فرشی قرمز،از در ورودی تا وست سالن بر روی سنگ فرش مرمرین سالن انداخته شده بود.بلیز سرفه کوتاهی نمود و گفت:من فقط دست پخت آشپز دربار لرد رو میخورم.آنی مونی.بجز دستپختهای اون چیز دیگه ای نمیتونم بخورم.برای معدم بده.

بلیز این را گفت و از تالار خارج شد.در فکر خود،سالنی جدید و بهتر را میدید:سالنی با عکس های وی و لرد و شعار:جادوگران برتر"که با رنگ سبز رنگ در زیر عکس نوشته شده بودند.البته این تنها گوشه ای از نقشهای وی بود.پیوز نیز با رفتن بلیز،بسوی دفتر وزیر رفت.نقشهای در سر داشت که امشب تاریخ را عوض میکردند.


آرشام چوب خود را بر زیر ردای خود آماده کرد.از خدمتکاران شنیده بود که وزیر امشب تنها خواهد بود.باید سری به وی میزد.وقتش رسیده بود که وزیر به کار خود پایان دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/8/16 20:43:54
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از