جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

42 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] گـِـُلخانه‌ی تاریک

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1394 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی از قسمت های بالایی خانه در وسط جمعیت شیرجه زد. همینطور که داشت سقوط می کرد به سبک سری فیلم های ماتریکس مسلسل هایش را در هوا گرفت و با چندین افکت صحنه آهسته و مکس پین ـی به هدف های نامعلوم تیراندازی کرد.
-وینکی جن خانگی پرنده بــــــود!

مرگخواران همینطور که سعی می کردند از مسیر سقوط جن خانگی روان پریش کنار بروند می گفتند:
-معجون هکتور روی این یکی تاثیر بدتری داشته.
-روان پریش بود، روانی تر شد.

وینکی در حین فرود ناشیانه ای که داشت، یکی از بال هایش را از دست داد و موتورهایش دچار اختلال شدند. این گونه شد که جن خانگی با مغز بر روی کف زمین فرو آمد. وینکی همان حافظه ی اندکش را هم از دست داد و دچار ضربه مغزی شد.

-مُرد بیچاره!
-جن خونگی خوبی بود بیچاره.
-الـــفاتحه!
-امیدوارم توی جهنم بهش خوش بگذره.

جن خانگی مُرده با شنیدن کلمه ی جهنم از جایش برخاست و چوبدستی لوموس زده ای را از غیب ظاهر کرد.
-ای فرزندان روشنایی... چرا جهنم؟ بیایید به بهشت برویم! بیایید به ایستگاه کینگزکراس برویم. آن جا به شما نور می دهند!
-به کدام سو میریم ما؟
-به سوی نور...

مرگخواران دوباره در گوش یکدیگر پچ پچ کردند.
-این مگه نمی خواست ریش پشمکو با مسلسل سوراخ کنه؟
-بیچاره بدجور مخش تاب برداشته.

وینکی خواست چوبدستی اش را بالا بیاورد و دوباره یک نکته ی روشنایی آور دیگر بگوید که مغزش دوباره تاب تابی شد و فرکانسش تغییر کرد.
جن خانگی چند لحظه در حالت crash شده ماند. در آخر، چوبدستیش غیب و جای آن یک میکروفون در دستش ظاهر شد. وینکی شروع کرد به آواز خواندن.
-سیاهه نارگیله... سیاهه نارگیله! سیاهه نارگیله! حالا دســــــــــــــــت!

ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/5/16 22:46:15

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1394 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس به مرگخواران در حال تغییر نگاه نمیکرد... خودش نیز معجون را نوشیده بود... در آن لحظات سخت که مرگخواران به خود میپیچیدند و تغییر میکردند ناگهان آرسینوس متوجه موضوعی شد.
- من چرا تغییر نکردم؟!
- بهت معجون تغییر بدم؟
- سیصد امتیاز از گریفیندور کسر شد!

آرسینوس به هکتور که ویبره هایش از همیشه شدید تر بودند و همینطور به سیوروس که موهایش مثل چوب، خشک و شکننده شده بودند نگاه کرد.
- نوچ... واسه چی؟

ملت مرگخوار که کم کم در حال تغییر بودند با خشم به آرسینوس بدون تغییر نگاه کردند.
- تغییر نمیکنی... هوم؟
- میام الان منوی مدیریت رو میکنم تو حلقت!
- میام نصفت میکنم دیلاق!

ملت مرگخوار یک لحظه به بانز با چهره فلیت ویک نگاه کردند و سپس غرغر های خشم آمیزشان را ادامه دادند.
- میکشمت! وزیر شدی که شدی... تغییر هم نمیکنی... هوم؟
- ریز ریزت میکنم جیگّر!
- رودولف... جیگرم. جیگرم. جیگرم با گاف مکسور!
- وینکی مسلسل هاشو تو حلق وزیر فرو کرد!

آرسینوس همچنان که عقب عقب میرفت ناگهان به دیوار برخورد کرد... متوجه شد که مرگخواران خشمگین و در حال جهش اگر او را گیر بیاورند زنده اش نمیگذارند، پس چوبدستی اش را از آستین دست راستش بیرون کشید و گفت:
- میخواد دعوا کنید... هوم؟ میخواید من رو بکشید؟

ملت مرگخوار همچنان در حال نزدیک شدن بودند!

- خب، یه چند لحظه مهلت میدید نقابم رو عوض کنم و بعد بریزید سرم؟

ملت مرگخوار به احترام اجابت آخرین خواسته آرسینوس پیش از اینکه تکه تکه اش کنند ایستادند و آرسینوس شروع کرد به بیرون کشیدن نقاب از صورتش.
- چرا نقابم چسبیده به صورتم؟!

در یک لحظه آرسینوس تمام وقار و ابهت خود را فراموش کرد و شروع کرد به هوار هوار کردن برای بیرون کشیدن نقاب از صورتش!

ملت مرگخوار:

- نقابم چسبیده به صورتم!
- یعنی تو هم تغییر کردی؟!
- آره... منتها تغییرم اینطوری بود که نقاب بچسبه به صورتم!
- ها... پس زنده میمونی!
-

همچنان که آرسینوس و یکی از مرگخواران در حال صحبت بودند باز هم مرگخواران تغییر میکردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1394 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه کمی با تعجب به مرگخوارای دور و برش که در حال تغییرن نگاه میکنه و میپرسه:این فلیت ویک کجا رفت؟

فلیت ویک جلو میره و جواب میده:فرار کرد ارباب. سر به دشت و بیابون گذاشت.

لرد به فلیت ویک خیره میشه. قدش کاملا معمولی به نظر میرسه.
لرد:تو که اینجایی؟ما رو مسخره کردی؟ بزنیم ازت دو تا فلیت ویک دربیاد؟

فلیت ویک تعظیم میکنه:ارباب من فلیت ویک نیستم. فلیت ویک برای همین فرار کرد. صورتش به من منتقل شده. من بانزم! سالها در آرزوی یک صورت بودم. ولی نه این شکلیشو. کاش کنار یه فرد خوشتیپ تر و جذاب تری وایساده بودم. ای دیلاقاااااا! همتون دیلاقین...من نرمالم!

لرد چپ چپ به بانز نگاه میکنه:چته؟! چرا داد و فریاد میکنی؟

بانز با شرمندگی سرشو میندازه پایین:ببخشید ارباب. کمی از سلولای مغز این کوتوله توسط صورتش به من منتقل شده ای دیلاق!

لرد:

بانز: :worry:

بانز که نمی خواست صورتی رو که بعد از این همه سال، با تلاش و زحمت بی وقفه و خستگی ناپذیر بدست آورده از دست بده، جلوی زبونش(زبون فلیت ویک) رو میگیره و در حالی که به همه سفارش میکنه که اگه فلیت ویک برگشت بهش اطلاع بدن که فرار کنه، از صحنه دور میشه.

مرگخوارا هنوز در حال تغییر بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1394 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار فورا به سمت پاتیل ها رفتند. به نظر آنها این آزمون بسیار ساده ای برای اثبات وفاداری بود. کسی به رز های صورتی و تابان سر لرد که خودنمایی درخشانی داشتند ...توجهی نداشت.

-کروشیو تو آل ما هنوز فرمان نوشیدن نداده بودیم...کروشیو عجول ها!

همه به جایشان برگشتند. لرد با اجرای طلسمی لیوان هایی از ناکجا آباد ظاهر کرد و پس از پر کردن لیوان ها از معجون درون پاتیل، آنها را به سمت مرگخواران فرستاد.
آرسینوس با تعجب به معجون نگاه کرد.
-ارباب این چه معجونیه؟ اصلا نمیفهمم! خیلی مشکوکه...ارباب اثر این معجون چیه!؟
-نبایدم بفهمی آرسینوس، کی بهت اجازه داده در کار ما دخالت کنی؟وزیری که وزیری!منو مدیریتت هم به رخ ما نکش وگرنه دخترمان را به رخت میکشیم.

همه باهم شروع به خوردن معجون کردند. با خیالی راحت به لرد نگاه کردند، اتفاق خاصی نیوفتاده بود.

-این معجون از اختراعات هکتوره!
-چی!؟هک...هکتور!
-چیه ملت؟نکنه به معجون های من شک دارید؟
-
-میخواین یه معجون ضد شک بهتون بدم؟

ملت مرگخوار:

-وینکی وصیت کرد...مسلسل وینکی به ارباب رسید...وینکی جن حرف گوش کنی برای ارباب بود.
-این دم آخری ۶۰۰امتیاز از گریفندور کم میشه.

آرسینوس:

ناگهان در همه مرگخواران تغییرات عجیبی رخ داد. بیشتر از هرکس تغییرات فلیت ویک به چشم می آمد.ناگهان فیلیوس بلند و بلندتر شد! تا اینکه قدش از همه اهالی خانه ریدل نیز بلندتر شد...حتی دست هاگرید را از پشت بست! با خوشحالی به قدش نگاه کرد. تا این که متوجه نگاه های مرگخواران شد.
-چیه؟ چرا اونجوری نگام میکنید؟ هنوزم میگما شماها دیلاقیلن!
-تو که الان از همه بلند تری!
-چشم دیدن قد رعنای منو ندارید دیلاقا؟

در حالی که فیلیوس مشغول شعر خواندن بود، همه مرگخواران متوجه مشکلاتشان شدند، اما خوشحالی و صدا قاه قاه های بلند فیلیوس رو مخ مرگخواران بود.
-بس کن فیلیوس...میخوام ببینیم چه تسترالی باید سرمون کنیم!
-قاه،قاه،قاه،قاه قدوبالارو ببین، چه رعناست.

ناگهان فیلیوس کوتاه و کوتاه تر شد! حتی از قبل هم کوتاه تر شد.انقدر کوتاه شد تا سرانجام به اندازه سوسک رسید!

یکی از مرگخواران خواست فیلیوس را زیر پایش له کند! اما فیلیوس سر به بیابان گذاشت و فرار کرد.آخرین صدایی که از فیلیوس شنیده شد ظاهرا با صدایی ریز و سوسکی این بود:
-من خیلیم قدم مناسبه شماها دیلاقین!

با رفتن فیلیوس فلیت ویک بار دیگر مرگخواران به مشکلاتشان فکر کردند، مشکلاتی که به خاطر لردسیاه با آن مواجه شده بودن...مشکلاتی عجیب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت ویک در 1394/5/8 20:28:35
Only Raven
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1394 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لردسیاه با ابهت خاصی شروع به سخنرانی کرد.

-ای خادمان سیاهی و اصیل زادگان امروز شما را به اینجا فرا خواندیم تا از بینتان وفادار ترین خادم خود را پیدا کنیم.برای این انتخاب ما آزمونی را تدارک دیدیم...وفاداترین خادم ما کسی است که از معجونی که در این پاتیل ها است بنوشد.آنگاه برترین خادم ما مشخص میشود.

مرگخواران بسیار شگفت زده شده و هرکس سعی داشت که این فرصت را نصیب خود کند.

-ارباب وفاداری من همیشه مشخص و غیر قابل انکار بوده.خودتون که بهتر میدونید.
-بلا...وفاداری تو مشخصه اما باید ثابت بشه به ما...این آزمون همه چیز رو اثبات میکنه.
-ارباب...ارباب!
میخواین معجون...معجونو بنوش خادم وفادار شو رو به همه بدم؟
-هکتور توانایی تو در تولید اسم های عجیب و غریب قابل تحسینه...ادامه بده.
-وینکی معجون نوشید و خادم وفادار ارباب شد.وینکی تا ابد به ارباب با مسلسل خدمت کرد.وینکی جن حرف گوش کن ارباب بود.
-برو کنار جن...وزیر مملکت اولویت داره!
-چهارتا پاتیله معجون...آتیییییییییش
-دست کسی به پاتیل بخوره ۱۰۰۰امتیاز از گروهش کم میشه.
-بوق عالم بالا برشما باد که حق پیامبر خود را بجا نمی آورید.
-معجون میخوریم اینجور و اونجور! ارباب معجونتون تار صوتی هم داره؟
-من قدم به پاتیل نمیرسه دیلاقا...کممممممک!

-صبر کنید معجون را طوری ساختیم که به همه برسه پس عجله نکنید.ما میخواهیم از صحنه آزمایش لذت کافی را ببریم.

هکتور بلاخره به آرزوی خود مبنی بر خوراندن معجون به همه رسیده بود.اما مرگخواران از سرنوشت خود بی خبر بودن،آنها حتی خبر نداشتن که معجون هکتور را میخورند!

اما یک چیز مشخص بود. با توجه به سوابق درخشان!هکتور دیگورث گرنجر در معجون سازی اثر این معجون برای هرکس متفاوت شاید زیانبار و حتی عجیب خواهد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1394 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به فکر فرو رفته بود و در ذهنش تلاش بر هضم سخنان هکتور داشت.این اولین بار بود که لرد قدرت تصمیم گیری اش را از دست داده بود قطعا اگر کسی از این موضوع خبر دار می شد لرد دیگر ارامشی نداشت!و همه سعی می کردند که او را به تمسخر بگیرند...لرد در همین افکار بود که در دلش با گفت"ینی اثر این معجون وقتی با اب ترکیب شه از بین می ره؟"در همین افکار به سر می برد که فکر شومی به ذهنش رسید.

_هکتور؟

_بله ارباب؟

_این معجون اگه با اب ترکیب شه اثرش از بین می ره؟
هکتور که هنوز نتوانسته بود منظور لرد رو بفهمه با بی اعتنایی گفت:
_نه ارباب من این معجون رو خیلی غلیظ ساختم.
با اتمام این جمله این هکتور بود که تلاش می کرد که حرفی را که زده بود پس بگیرد.
_ارباب اگه با آب ترکیب شه به طور کامل اثرش رو از دست می ده!:worry:
لرد که به همان جمله هکتور اکتفا کرده بود و قبل از اینکه جمله تمام شود کل مجعون را با آب ترکیب کرده بود و معجونی چند برابر معجون اول حاصل شد.
_خب حالا برو مرگخورا رو صداکن!

_-ینی الان برم مرگخوارا رو صدا کنم؟

_نه اگه دلت خواست تا پس فردا وقت داری!
هکتور وقتی عصبانیت لرد را دید فهمید که دیگه کار از کار گذشته و کلاهش پس معرکه است.رفت با ترسو و لرز!مورگانا که دیگر نوشتنش تمام شده بود و داشت به رفتن هکتور نگاه می کرد.او هم نمی دانست باید چه کند علت سر در گمی اش را نمی دانست!او الان باید می رفت یا می ماند؟در فکری عمیق فرو رفته بود که با خودش گفت:"خب از ارباب می پرسم!به همین سادگی به همین خوشمزگی"با این فکر رو به لرد کرد و گفت:

_ارباب من دیگه می رم اگه با هام کارتون تموم شده.

_نه مورگانایمان صبر کن می خواهیم وفا دار ترین مرگخوارمان را در تاریخ ثبت کنی.
با این جمله لرد مورگانا به فکر فرو رفت."یعنی وفا دار ترین مرگخوار چه کسی بود؟چه کسی بود اعتماد لرد را جلب کند؟اَه امروز عجب روز پر مشغله ایه!از صبح قلم به دست دارم یه بند می نویسم.فقط مونده تاریخ ورود خروج بقیه رو بنویسم!"هکتور و خیل عظیم مرگخواران وارد شدند.با ورود مرگخواران و تعظیم در برابر ارباب بزرگشان همه نگران بودند نمی دانستند چرا در این جا جمع شده اند و لرد چه درخواستی از انها دارد!شدت ترس و هیجان در بین ملت مرگخوار طوری شده بود که بلاتکریسِ همیشه خود شیرین به سرعت دست از تعظیم دربرابر لرد بر داشت و نگران و مضطرب به لرب های لرد چشم دوخته بود که لرد سکوت حاکم بر فضا را شکست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1394 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در حالیکه داشت معجون هکتور را با صحنه آهسته به دهانش نزدیک میکرد یادی از تمام قربانی های قبلی معجون های هکتور کرد. آن یکی که میخواست معجون شانس بخورد را به یاد آورد. او وقتی که کیف پول پیرزنی را در بیمارستان از روی زمین برداشت و به صاحبش برگرداند یک نمونه ی خوش شانسی کامل آورده بود. پیرزن چون ضعف قوه ی بینایی و چشایی و بویایی و شنوایی و لامسه داشت و از نظر فنی هیچ قوه ای جز قوه ی بدگمانی در وجودش سالم نمانده بود، مرد بیچاره را به دزدی متهم کرد و باعث شد یکی از سلولهای آزکابان به مدت 99 سال پر بماند. خب قطعا لرد نمی خواست 99 سال در یک سلول کوچک بماند و با دیوانه سازها یه قل دو قل بازی کند.
-ما نمی خوریم. اول خودت بخورش.
-ارباب ولی اگه ما اول بخوریمش اسم خودمون تو تاریخ ثبت میشه ها!
-اسم شما بیجا میکنه بره توی تاریخ ثبت بشه. مورگانا... بیا اینجا.

مورگانا دوان دوان به سمت لرد آمد و چنان تعظیمی کرد که کلیه اش به آپاندیسش پیوند خورد!

-اسم ما رو به عنوان اولین کسی که روی سرش دافنه در آورد تو تاریخ ثبت کنین. کنار اسممون هم چندتا افتخار دیگه بنویسین تا جاودانه بشیم.
-بله ارباب.

و سریعا دفترچه ی تاریخش را از جیبش در آورد و شروع به یادداشت کردن کرد. هکتور که دید آخرین امیدش برای دوری کردن از معجونش از دست رفته است سریعا نقشه ی دیگری چید.
دگورث گرنجر ها کلا ذهن درخشانی دارند. می گویند اولین انسان هایی که بادمجان را کشف کردند همین ها بوده اند. ولی خب شایعات دیگری هم هست مبنی بر اینکه از بادمجان اولین بار به عنوان دستمال توالت استفاده شده است. البته بعضی ها هم می گویند اولین دگورثی که بادمجان را کشف کرد خواست اسم خودش را روی بادمجان بگذارد ولی چون اسمش یادش نبود یک اسم دیگری از خودش هپلی کرد. بله!

هکتور که پردازش اطلاعاتش تمام شده بود و به نتایجی دست یافته بود رو به لرد گفت:
-ولی ارباب. من آخرین برگ درخت کاجِ هندی-ماداگاسکاری رو توی این معجون به کار بردم. اگه خودم بخورم دیگه نمیتونم معجون درست کنما...

لرد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/5 22:38:35

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1394 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- اوه معجون هکتور؟
- کیه که قبول کنه!
- مطمئنم نتیجه‌ای بدتر از مال سیوروس می‌ده!
- یعنی واقعا ارباب داره به پیشنهاد هکتور فکر می‌کنه؟

مرگخوارا پچ‌پچ‌کنان در مورد ماجرای پیش روشون بحث می‌کردن. حرفای اونا به گوش لرد نمی‌رسید، اما به گوش هکتوری که با اشتیاق به رشته‌ی افکار اربابش خیره شده بود می‌رسید. اما هکتور گوشش به این حرفا بدهکار نبود و مسلما اگه چنین اعتماد به سقفی نداشت، مدت‌ها پیش از روی کره‌ی خاکی محو می‌شد و به نیستی می‌پیوست!
- نه هکتور نمی‌خوایم. اعتماد ما به معجونای تو می‌لنگه!

هکتور نگاهی به دست درازش که معجونی در اون خودنمایی می‌کرد می‌ندازه. چرا هیچ‌وقت هیچ‌کس به معجون‌های اون ایمان نمیاورد؟ اینکه یه بار اشتباها معجونی که قرار بوده قدو بلند کنه، باعث شده طرف صدا وزغ بده، یا معجونی که باید موی سرو به رنگ طلایی درمیاورده ولی باعث شده مژه ها به قدری بلند بشن که خمیده بشن و جلوی بینایی رو بگیرن، هیچ کدوم دلیل بر بدی معجون هکتور نمی‌شن. اصلا مگه تقصیر هکتوره که معجوناش با ساختار زیستی‌ِ بدن ِ خورنده‌ی معجون سازگار نیست؟
- بسه هکتور! چقد فک کردی! ما قرار نیست معجون تورو بخوریم. الکی زور نزن.

هکتور دست از اشاره به گذشته‌ی درخشان مصرف‌کنندگان معجوناش برمی‌داره و به جاش سعی می‌کنه آینده‌رو درخشان نشون بده.
- ارباب من به قدری به این معجون اعتماد دارم که حتی حاضرم برای اولین بار خودم اولین مصرف‌کننده‌ش باشم! چون این معجون مخصوص شما ساخته شده... و چون مخصوص شماست امکان هیچ اشتباهی توش نیست. بعد اسم شما بعنوان اولین جادوگری که دافنه رو سرش سبز شد ثبت می‌شه و اسم منم در کنار شما بعنوان سازنده معجون می‌درخشه!

هکتور اینو می‌گه و با چشمانی پر از شوق و ذوق نگاهشو بین معجون و لرد سوئیچ می‌کنه. لرد با نگرانی نگاهی به معجون سبز لجنی رنگی که وسط دستای هکتور خودنمایی می‌کرد می‌ندازه. تعریف هکتور شدیدا وسوسه‌انگیز بود، اما معجون هکتور؟!
- اول خودت بخور.

هکتور دستشو عقب می‌کشه، در معجونو باز می‌کنه و می‌گه:
- باشه ارباب! فقط اینطوری دیگه اسم من بعنوان اولین جادوگری که دافنه رو سرش داشت ثبت می‌شه نه شما. اینجوری افتخارات تاریخیتونو...

- خیله خب. بده به ما...

هکتور در حالی که تو پوست خودش نمی‌گنجید(!)، رو زمین زانو می‌زنه و معجونو به سمت لرد می‌گیره. لرد با تردید معجونو برمی‌داره و شروع به برانداز کردنش می‌کنه. یعنی واقعا این تنها شانسش بود و برای اولین بار قرار بود معجون هکتور نتیجه درستی بده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1394 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تا این لحظه:
لردسیاه براثر معجونی،درگیر رزهایی صورتی روی سرش شده،برای همین سیوروس اسنیپ از طرف لرد ماموریت پیدا کرده تا با استفاده از دستور عمل کتابی،معجونی برای تبدیل رز ها به دافنه بسازه.زیرا لرد عقیده داره که با دافنه با ابهت تر میشه.اما سیوروس درساخت معجون اشتباه میکنه.
____________________

تاریکی بر فضای گلخانه حکمفرما بود.
لردسیاه با چشم های قرمزش که به وضوح هیجان و اشتیاق در آن موج میزد،ابتدا به ۳ مرگخوار حاضر که با نگرانی به یکدیگر چشم دوخته بودن و زیرلب کلماتی را زمزمه میکردن و سپس به جام سیاهرنگ حاوی معجون درخشنده نگاهی کرد.
جام را بالاتر گرفت و چشم هایش را بست و به امید ابهت بیشتر همه را یک نفس نوشید.

لحظاتی بعد

شاید لردسیاه باید تجدید نظری نسبت به اسم گلخانه تاریک انجام میداد،زیرا دیگر تاریک نبود و به لطف رزهای چرب شده و درخشش آن ها گویی پروژکتوری قوی به سر لرد سیاه متصل شده بود و همه جا را از روشنایی خود بهرمند میساخت.
لرد با چشمانی بسته دستش را به سمت سرش برد و سعی کرد تا دافنه هارا نوازش کند،اما به جای دافنه...برگ رزهای صورتی را نوازش کرد.
سریع چشمهایش را گشود و متوجه نور های قوی ساکن در آن مکان تا شعاع ۱۰۰ متری بیرون گلخانه شد.
-سیوروس، تو...تو با کله مبارک ما چه کردی؟چطور جرئت کردی کله مارا تبدیل به نور افکن کنی؟صرفا چون وزیری خودت انتخاب کن چجوری مجازاتت کنیم!

لرد چوبدستی اش را بالا آورد تا به محض رویت اسنیپ کارش را یکسره کند،اما به راستی وزیر مملکت کجا بود؟
هکتور صدایش را صاف کرد و درحالی که با چتری جلوی چشمش را گرفته بود تا از نور کور کننده سر لرد آسیبی نبیند گفت:
-ارباب، رفت کلاه وزارتخونه رو تحویل بده!میدونید که دوره وزارتش تموم شده،
اما قبل رفتنش بهتون سلام رسوند و گفت که اعلام کنم:
۳۰۰ امتیاز از از گریفندور بخاطر اشتباه خودش در معجون سازی،۲۰۰امتیاز از هافلپاف بخاطر مالیات بر ارزش افزوده و ۲۰۰امتیاز از ریونکلاو چون دلش خواست... کم میشه.درضمن اینم اضافه کرد که اگر برای گریفندور هیچ امتیازی هم نمونده باشه...مهم نیست!۳۰۰-امتیاز کم میشه تا بعدا اگر امتیازی نصیب این گروه شد،به صورت قسطی و یا با گالیون نقدی پرداخت کنه.
آرسینوس ماسکش را صاف کرد تا چشم های متعجبش نمایان شود.
-این همه حرف و سفارشو تو همین چند دقیقه با زمزمه بهت گفت!؟
-آره باور کن!

لرد با صدایی بلند فریاد زد:
-کروشیو تو آل!
هکتور از کروشیو جاخالی داد.درحالی که چتر را جلوی خودش گرفته بود،به سوی لرد دوید.که نتیجتا چتر دوباره در چش و چار لرد فرو رفت و مردمکش را از هم درید.

-ارباب...ارباب!
-
-ارباب، چون من از همون اولشم میدونستم که سیوروس نمیتونه این معجونو بسازه،بخاطر همین خودم براتون معجونو تدارک دیدم و مطمئنم که با این معجون شما صاحب دافنه روی سرتون و در نتیجه ابهت میشید.

لردسیاه درحالی که با دستی چشم مجروحش را گرفته بود و با دستی دیگر سعی داشت که چتر را از خود دور کند،همچنین او به پیشنهاد هکتور معجون ساز هم فکر میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1394/3/25 3:14:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1394 03:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس،که روشن و روشن تر شدن معجون را می دید و با رضایت زیر لب آهنگ می خواند-

_من کی آهنگ خوندم بلک؟
_همین دو ثانیه پیش.
_بلک... من هرگز آهنگ نمیخونم.ده امتیاز از گریفیندور.من... هرگز... آهنگ... نمیخونم. روشنه؟
_اما سوروس گریفیندور دیگه هیچ امتیازی براش نمو-
_حرف نباشه!روشنه؟
_حالا چرا ناراحت میشی... خودم میخونم... سیاهه نارگیله...

در همین حین،معجون بنفش و بنفش تر میشد و سرانجام به رنگ ارغوانی در آمد،و مشکل فقط اینجا بود که هنوز هم به روشن شدن ادامه می داد.سوروس با اضطراب به معجونش خیره شد که حالا رنگ لبو شده بود...

با ترس و لرز به سمت کتاب دوید و با دقت نگاهش کرد... سه دور هم زدن را جا انداخته بود.با عجله به سمت پاتیل دوید و سه دور در جهت عقربه های ساعت هم زد...

به حاشیه ی کتاب توجه کرد اما متوجه نشد چه شاهکاری خلق کرده است. حتی یک بار هم به این توجه نکرده بود که روغن موی برادران گرجی بجز حشمت،ربطی به دافنه ندارد.

معجون،تیره نشد که نشد.در سوی دیگر اتاق لرد به روند کامل کردن نام هکتور ادامه داده بود.

_هکتور دگورث گرنجر اون چتر رو بگیر کنار!

هکتور بالاخره بیخیال شد ، قسم بقراطش را شکسته چتر را کنار گرفت،صرفنظر از اینکه بیست ثانیه بیشتر طاقت نیاورد و دوباره چتر را توی چش و چال لرد فرو کرد.و در کسری از ثانیه،تمام صدا های درون اتاق با صدای لرد شکسته شد:اون معجون لعتنی کجاست؟

سوروس،سکندری خوران به سمت پاتیل رفت و معجون را که حالا درست همرنگ گل های رز روی سر لرد شده بود درون جام کوچکی ریخت... و در همان حین زمزمه کرد:جسارتا ، لعنتی درسته ارباب.

جام را که بالا آورد،معجون می درخشید.معجون، بطرز مسخره ای می درخشید .

سوروس،معجون چرب کردن دافنه درست کرده بود. و البته در این مورد خاص دافنه ای وجود نداشت... بنابرین چیزی که چرب میشد دافنه نبود...

...

...

چی بود؟ بگو دیگه اه

مهم نیست حالا،داشتم میگفتم... سیاهه نارگیله ... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده