شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در حالی که کالین در حال رفتن به سوی آدرسی هست که از لارتن گرفته صدای مرلین می آید که می گوید:
نرو نرو تو هم نمی تونی بی سانه دووم بیاری نرو تو هم مثل من بی آفتابه کم میاری نرو...
نرو ، نرو تو هم می پوسی ، می میری بی من نرو تو هم طاعون گراپی می گیری بی من نرو نرو...
نرو ، نرو تو که می دونی من بی کالین ، تو بی مرلین یعنی حسرت تو که می دونی خالی می مونه این همه منگاه و عادت تو که می دونی کم می شه تو که می دونی کم می شی تو که می دونی هم آغوش قاسم می شی نرو...
بری جواب کور ممدو چی میدی حرف های قاسم مابانه رو تو گوش کی میگی تو که می دونی توی این سانه بازی من و تو هر دو بازنده ی بازیم
نرو که رفتنت صلاح ما نیست ببین جدایی تو ریش ما نیست نرو نذار بگن سانه یعنی حسرت نذار که این گراپی بشه نفرت
نرو ......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ـ «خدا را دیدی؟»
ـ «خدا؟… دیوانه شدهای؟… کجا ست؟»
ـ «همین که میپرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
ششمين پست منظومه!!!!(بابا اي ول ايول داش لارتن ايول) ----------------------------------------- در اين شعر مرلين که نگران ترک خوردن دسته آفتابه اش مي باشد کالين را از خود ميراند و کالين در به در در هاگوارتز به دنبال دابليو سيکه مرلين به وي گفته شنانش را از لارتن بگيرد ميگردد
رو اي کالين ،راهي دگر ياب...براي خود همي جايي دگر ياب گرت خواهي که دزدان را بگيري...بايد در هفت دابليو سي نشيني ببايد اولش يابي تو هاگوارتز...نشانش را دهد، لارتن در آغاز همي لارتن يکي نارنج نشان است...که رنگ نارنجي در او عيان است بشد کالين به هاگوارتز در همان دم...بديد يک مرد نارنجي دم در بگفت خود را که اين لارتن نشان است....که رنگش با نشانش سازگار است بگفت:اي لارتن دانا سوالي...بده آن را جوابي گر تواني چو لارتن ديد کالين را يک نياز است...بگفت حال مايه تيله چاره ساز است اگر ناتي(1) نداري در بساطت...ببايد جمع کني جول و پلاست همانا چون قيافه کالين ديد...به چشم سرد او آثار خين ديد بگفتا راهي ديگر هم بماند...همانا رنگ موهايت نماند! بکن نارنجي مويت را تو امروز....گرت خواهي جوابت را همين روز ببرد کالين به مويش چوبدستش...بکرد مويش به نارنجي به دستش بگفت لارتن :همي اي همنژادم...بپرس تا آن سوالت را بدانم بگفت کالين تمام حرف ديرين(2)...ز دزدي و ز آفتابه ز مرلين ........(در اين قسمت شاعر ذوقش به شعر نو برگشت و بقيه اش شعر نو گفت!)... دم در بود که پرسيد کالين اين دابليو سي کجاست؟ کالين مکثي کرد لارتن ثانه اي به دست داشت که به رنگ نارنچي بود و به انگشت نشان داد هاگوارتز و گفت: ((نرسيده به هاگوارتز کوچه باغي است که از موي تو نارنجي تر است(و در پرانتز گفت خودم رنگش کردم!) و در آن گراپ به اندازه پرهاي بال ممد نارنجي است! مي روي تا ته آن کوچه که از پشت دابليو سي، سر بدر مي آرد پس به سمت گل نارنجي مي پيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فواره دامبل مي ماني! و ترا احساس دابليو سي رفتن مي گيرد! در صميميت سيال سانه،اِهمي مي شنوي! مرليني مي بيني! رفته دابليوسي،تا که آفتابه اش بردارد! و از او مي پرسي که دابليوسي کجاست!)) .................. 1-نات يکي از واحد هاي پولي جادوگري(در اينجا به معني هر چي گاليون داري اخ کن بياد!) 2-ديرين(شعرهي قبلي!)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته! [b][color=996600] بينز نامه بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم بيا تا ريش ها ب
پنجمین پست از منظومه کالین و مرلین! ============================= در اینجا مرلین بعد از دستورات لازم برای ترمیم کارخانه، به طرف در خروجی می رود و کالین می پرسد: کجا می روید! مرلین می ایستد و بدون اینکه برگردد می گوید:
به سراغ من اگر می آیید، پشت گریفستانم. پشت گریفستان جایی است. پشت گریفستان لوله آفتابه ها، پر جادو هاییست که خبر می آرند، از دل سوخته آخرین سانه من(1) روی شن ها هم، نقش های ته آفتابه های نورممدانی ظریف است که صبح به در منگاه عمومی رفتند.
پشت گریفستان، در WC باز است: مرلین اینجا تنهاست و در این تنهایی، سایه کور ممدی تا در منگاه جاریست
به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد دسته نازک آفتابه من!
============================== 1- مراد آخرین آفتابه ایست که در حماسه کارخانه سوزانده شد!
منگاه: در اشعار پست های قبلی به مرلینگاه تعبیر شده!
سانه ای خواهم ساخت خواهم انداخت به آب !!! دور خواهم شد از منگاه * که در آن هیچکسی نیست که گراپی را از خواب بیدار کند
کالین از جاسم تهی و دل از ارزوی یاری مرلین همچنان آب خواهم کرد سانه را نه به wc ها دل خواهم بست نه به شیلنگ آب!!!
پشت سانه ها جایی است که در آن پنجره ها رو به گراپی باز است بام ها جای آسلامیون که به فواره ی آسلامیت می نگرند دست هر کودک ده ساله ی شهر ، سانه ی معرفتی است
پشت سانه جایی است که در آن جاهلان کوچه ممد اینا ! به یک آفتابه چنان می نگرند که به یک شعله ،به یک خواب لطیف
مرلین به کارخانه وارد می شود و با دیدن وضع موجود می گوید: =============================== عیب دزدان مکن ای کالین پاکیزه سرشت....که گناه جاهلان بر تو نخواهند نوشت من اگر صاحب کارخانه ام و تو یاورم....ز غم آفتابه ها هیچ نباید که نشست همه کس طالب آفتابه بوند و من و تو چاکرشان....چون که بی سانه(1) به منگاه(2) نشاید که نشست جاسمی چون که نیامد سر پیکار به رزم....تو به او رحم کن و از بد او خواه گذشت من از این فرقه آتش بزنان....نبرم کین که سزایش ضرر است کس به آنها نتوان گفت که چرا خشک سرید؟(3)....که ز جهل سفها(4) چاره گسست چون به ریش من و امثال چو من دست زنند....شاید آن جهل گران از سرشان رخت ببست!
=============================== 1-سانه=سان+ه=آفتاب+ه=آفتابه(چکشی از برای سینی!) 2-منگاه=من+گاه=مرلین+گاه=مرلینگاه 3-خشک سر= خشک مغز، بی مغز 4-سفها= سفیه ها، متضاد عقلا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/28 14:39:29
داستان اینه که گروهی معلوم الحال به کارخانه آفتابه سازی مرلین هجوم می برند که آن زمان فقط کالین حضور همی داشته! ---------------------------------------------- دوش ديدم که اراذل در کارخانه زدند....به من خواب زده مشت شريرانه زدند جاهلان کوچه ممد اينا....بر سر آفتابه ها چانه رندانه زدند جنگ هفتاد و دو هيکل به سر آمد آنشب....چون نديدند دسته ها (1) نعره خصمانه زدند جاسمي بر سر پيکار نيامد هرگز....چون که آنها همه در استادیوم (2) حلقه زدند وحشیان آفتابه ها را همه آتش بزدند....به غم و مویه(3) من تهمت دیوانه زدند دگر این آفتابه ها را ننمایید، خراب....نشنیدند و به پیژامه من سخره زدند از من قحط زده هیچ نپرسید امشب....چون که بر آفتابه شخصی من دسته زدند! -------------------------------------------- 1-آفتابه های موجود در کارخانه، دسته هایش هنوز مونتاژ نشده بود! 2-جاسم ها رفته بودن استادیوم، بازی آث میلان و لیورپول ببینن! 3-گریه.
اي گريف سر فراز و سربلند...نام تو پيچيده در هاگوارتز چو قند ناظرانت هر دو بوقي چون هري...بايدش باشد چنينش ناظري(1) رنگ نارنجي تو را چون پرچمي است...از برايت لارتنت يک آگهي(1.5) است جغد تو يک جام آتش داردي...چون که از صاحب خود کم ناردي(2) چو ليلي داري دگر غم را کجا...مادر هري بي آمد اي خدا صد دفعه گفتم کالين عکسي نگير...صاحبش آمد برو شو گوشه گير(3) چون گراپ را گر کني اين بار صدا...قاسم آيد با يکي مشت پر ادا(4) گر که دعوا آيد از اين گفتگو...خواهد آمد سقف تالار در فرو(5) گفتم از آبر و مگور برين...اين دو گريفي کنند صلح در زمين زين مقال تالار را آباد کن...گر تواني روح استر شاد کن!
--------------------------- 1-يعني با توجه به قزوين نشان بودن هري حقش است که چنين ناظران قزوين نشاني داشته باشد 1.5-به تو چه که دو نيست دوست داشتم سنت شکني نمايم!...منظور از آگهي تبليغات بازرگاني براي گريف و رنگ نارنجي اش مي باشد 2-هدويگ در راستاي کم نياوردن از صاحب خود در کتاب اينجا جام اتش رو برد...اي ول اي ول داش هدي رو اي ول...کم ناردي= کم نياوردن 3-يعني کالين صاحب هري بيامد برو خودت را گم و گور کن تا دستش به تو نرسد 4-در اينجا مقصود از ادا همان حرکات رزمي مشنگي مي باشد! 5-به حق پنج تن اگر اين دو تن دعوا بنمايند(قاسم و گراپ سقف تالار که چه عرض کنم کل هاگوارتز فرو ميريزد)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته! [b][color=996600] بينز نامه بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم بيا تا ريش ها ب
خب من تاحالا شعری نفرستادم نمیدونم خوبه یا نه راستش طبع شعر ندارم ولی بعضی وقتها شعر دیگرون رو دستکاری میکنم اهل جادوگرانم روزگارم بد نیست چوبدستی ای دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن جادویی گروهی دارم ، بهتر از برگ درخت دوستانی ، بهتر از آب روان من گریفی ام قبله ام یک شمشیر نشان نشانم شیر ، ردایم مشکی اهل جادوگرانم پیشه ام جادوگری است گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ ، می فروشم به هدی تا به آواز هدی که در آن زندانی است، دل تنهایی تان تازه شود من نمی دانم که چرا می گویند استر ناظر عجیبی است ، آخر جوزف هم ناظری است و چرا درقفس هیچ کسی با هدویگ نیست چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید عشق من گریف است وبس
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1386/2/27 8:13:07
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
کنار پنجره بازم نشستم کتاب خاطرات اونو بستم تو ذهنم برگشتم به سالیانی که فکر میکردیم ما نیستیم ، فانی حالا رفته و من دلم گرفته کی فکر میکرد که از اونجا بیفته ..... داداش آلبوس کجایی طلسم زدم هوایی بیا دوباره که باز کنیم ما هردو پرواز