جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده







(كار اشتراكي از روميلدا وين و اما دابز)
هرميون روي چمن هاي داخل محوطه دراز كشيده بود و به دفتري كه جلويش باز بود مي نگريست،مدادش را بالاي سرش تكان ميداد انگار در مورد مطلبي كه هم اكنون مشغول نوشتن آن بود فكر مي كرد.رون نيز از پنجره خوابگاه به هرميون خيره شده بود و بدون اينكه برگردد به هري كه روي تخت دراز كشيده بود گفت:
- من احساس مي كنم هرميون داره وارد يه بازي پيچيده ميشه!
هري متعجبانه گفت:
- چي؟!
- هر روز اون دفتر آبيشو بر مي داره مي ره ولو ميشه تو چمن...معلوم هم نيست چي مينويسه!
- فكر ميكني چي مينويسه!مگه غير تكاليفش چيز ديگه اي هم ميتونه بنويسه؟!
- نه...آخه هرموقع منو مي بينه دفترشو قايم ميكنه!من بلاخره مي فهمم...
رون پس از مدتي تفكر ادامه داد:
- مياي امشب دفترشو بپيچونيم؟
- چه جوري؟!
- اون دفترشو هميشه تو خوابگاه ميذاره...بايد يه راهي براي رفتن به اونجا پيدا كنيم ...
چند ساعت بعد در سالن غذا خوري:
رون و هري اولين نفراتي بودندكه پشت ميز حاضرميشدند،هري در حاليكه صندلي اش را عقب مي كشيد گفت:
- فكر كنم بهتر باشه با معجون تغيير شكل، خودمونو شبيه دو تا از دخترا كنيم تا بتونيم بريم تو خوابگاه دخترا
رون با لحني تحقير كننده گفت:
- واقعا فكر ميكني ميشه رفت؟! اگه اين جوري بود كه تا حالا يه دختر سالم تو هاگوارز نمي موند!
- ميشه...به من اطمينان كن...من مقداري از وسايلي كه هرميون سال دوم باهاش معجون درست كرد رو دارم ميتونيم ازش استفاده كنيم
- خوبه...اما...شبيه كي؟
- اولين دخترايي كه ببينيم.
بعد از دقايقي روميلدا به همراه دوستش اما به طرف ميز آمدند،
رون نگاهي به هري كرد و او نيز با تكان دادن سر تاييد كرد،رون و هري بلند شدند و به طرف آنها راه افتادند و روبروي آنها نشستند . رون در حالي كه به روميلدا خيره شده بود گفت:
- ميتونم يه خواهشي ازت بكنم؟
- اِ... متاسفم من براي جشن به كس ديگه اي قول دادم!!
هري در حالي كه پوزخند ميزد گفت:
- نه...منظور رون چيز ديگه اي بود
روميلدا نگاهي به رون انداخت و با حالتي رسمي تر گفت :
-بفرماييد!؟
_در حقيقت من يعني من و هري مي خواستيم ازتون خواهش كنيم كه...كه امروز سعي كنيد براي يه ساعت تو هاگوارز نيايد يعني يه مدتي رو تو حياط بگذرونين
اما با خشم گفت:
- چرا؟
اين بار هري بود كه پاسخ ميداد:
- ببين اگه اين كارو كنين من قول ميدم كه به كمك هرميون تكاليفي كه اسنيپ ديروز داده بود رو براتون انجام بديم...خواهش ميكنم.
اما با خوشحالي نگاهي به روميلدا كه چهره اش حاكي از رضايت بود كرد و گفت:
- قبوله...البته به شرطي كه مقاله اسلاگورن رو هم بنويسين
هري دهانش را باز كرد اما قبل از اينكه حرفي بزند رون پذيرفت.
بعد از چند ساعت آنها در سالن عمومي گريفيندور ايستاده بودند و هري در حالي كه معجون را از جيب ردايش در مياورد گفت:
- بيا آماده اس
آنها معجون را سر كشيدند و پس از مدتي به جاي هري و رون، اما و روميلدا آنجا بودند.
هري كه هم اكنون شبيه اما شده بود گفت:
- به نظر مياد همه چي خوب پيش ميره...بهتره بريم
آنها به طرف پله هايي كه به خوابگاه دختران ختم ميشد رفتند.
خوابگاه دختران نيز مانند خوابگاه پسران بود با اين تفاوت كه خيلي مرتب تر از آنان بود . آنها در سردرگمي مبهمي فرو رفته بودند هري اصلا به اينجاش فكر نكرده بود كه تخت هرميون رو از كجا پيدا كنن .رون به طرف يكي از اتاق ها رفت
- از كجا فهميدي كه اينجا اتاق هرميونه؟
- كج پا! ....مواضب باش كسي نياد
كج پا روي يكي از تخت ها لمبيده بود و خرخر ميكرد.
رون به طرف چمدون هرميون رفت و آن را زير و رو كرد. هري:
- فكر كن اگه يكي بياد ببينه روميلدا داره چمدون هرميون رو ميگرده چي ميشه...مواظب باش هرميون هم نبايد بفهمه كه ...
رون حرف هري را قطع كرد:
- اه لعنتي ...چقدر حرف ميزني!
- رون من به خاطر فضولي هاي تو اين جام!
- اوه...معذرت ميخوام ...آخه اينجا نيست...
هري به طرف تخت رفت و بالشت را كنار انداخت و دفتر آبي رنگي را پيدا كرد رون:
- از كجا فهميدي كه اونجا بود؟
- حدس زدم!
- خب ولش كن بجنب!
رون وسايل هرميون را مثل اولش در چمدون جا داد و با هري به طرف در خروجي رفت ناگهان دختري سال دومي كه از تعجب چشماش بيرون زده بود گفت:
- هه...ش...شما...مگه الان...اونجا...هه...
هري به رون گفت:
- احتمالا دخترا رو تو حيات ديده... بدو بريم...
و بعد به طرف در دويدند، رون در حالي كه ميدويد گفت:
- قبلا چه چست و چابك بوديم حالا چه نرم و نازك!...
ساعت 8 شب_كتابخانه مدرسه:
هري و رون روي يكي از ميزها نشسته بودندو چند تا كتاب قطور جلويشان باز بود و مشغول نوشتن چيزي روي ورق هاي پوستي بودند.
رون:
- تو فكرشو ميكردي اين جوري شه ؟!
- تو بايد فكرشو ميكردي كه هرميون وقتي نخواد كسي از موضوعي بو نبره همين طور هم ميشه!
- من نميدونم اين چه جور طلسمي بود كه رو دفترش زده بود!
هيچ جوري نتونستيم بازش كنيم!
- بدتر از اين ديگه هرميون هم باما حرف نميزنه!
- و بدتر! با اين همه مقاله چكار كنيم؟
- راسته كه ميگن چوبدستي مرلين صدا نداره...




تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/2/29 15:08:13
تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی
تا کی می خوای بشینی چشم به در بدوزی
در پی پیدا کردن کسی برو
که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
" خیلی خوشحالم که حداقل تو رو دارم که حرفای دلم رو برای کسی بگم. اینکه هیچ حرفی نمیزنی، خیلی خوبه، چون دیگه کسی نیست تا آدم رو سرزنش کنه و..."
چند صفحه را ورق زد:
" امروز روز بسیار بدی برایم بود. خیلی بده که کسی که دوستت داره... بذار از اول برات بگم:
_ دوشیزه گرنجر! لطفا این قسمتی رو که الان درس دادم رو برای آقای مالفوی توضیح بدید!
با تعجب به اسنیپ نگاه کردم. من هیچی از اون درس نمی دونستم، اصلا حواسم نبود. باز هم همون لبخند مسخره ی همیشگی روی لباش بود. مالفوی با چهره ای سرشار از غرور، ابروهایش را بالا برد و پوزخند زد. نمی دونستم باید چی بگم. دیروز هم این درس رو نخونده بودم که حالا بتونم جوابش رو بدم. عاجزانه به هری و رون نگاه کرد، اما اوناها هم نمی تونستند بهم کمک کنند. بنابراین به اسنیپ گفتم:
_ پروفسور اسنیپ... من درس رو گوش نکردم، متاسفم.
اما اسنیپ با بیرحمی تمام گفت:
_ تاسف شما به درد من نمی خوره! 20 امتیاز از گریفیندور کم!
من با ناله گفتم:
_ اما پروفسور، من...
اما اسنیپ لبخندی موزیانه زد و گفت:
_ و شما هم تا آخر هفته باید هر روز به دفتر من بیاید. برای تنبیه!
خدای من! فقط یک بار درس رو گوش نکرده بودم، اون هم به خاطر ... .
هر روز ساعت 7 تا 9 شب می رفتم به دفتر اسنیپ تا برگه هاش رو مرتب کنم و صد البته زخم زبون هاش رو گوش بدم. سه شنبه تولد رون بود و من چون درس داشتم و بعدش هم می رفتم پیش اسنیپ نتونستم چیزی براش بخرم. و اون شب...
تولد رون بود و توی تالارمون جشن گرفته بودیم. همه براش هدیه آورده بودند، خانم ویزلی، فرد و جرج، هری و ... اما من هیچ چیزی نداشتم تا بهش بدم. وقتی که همه ی کادوها باز شدند، رون مشتاقانه به من نگاه کرد. من خیلی خجالت کشیدم، برای همین بهش گفتم: "
صفحه ی بعد را ورق زد:
" _ رون... من متاسفم، اصلا وقت نکردم، من...
اما رون با بی توقعی به من نگاه کرد. حتی نذاشت تا دلیل کارم رو بگم، و فقط گفت:
_ می دونستم اینقدر برات ارزش ندارم که حتی یه کتاب ساده بهم بدی. یا فقط با یه کلمه بهم تبریک بگی.
و با خشم اونجا رو ترک کرد. تمام وجودم فریاد میزد:
_ رون! تو بیشتر از این برام ارزش داری که یه کتاب ساده بهت هدیه بدم. تو اونقدر برام ارزش داری که سر کلاس اسنیپ، فقط به این فکر میکردم که برات چی بخرم، شب پیشش هم همینطور. اونقدر برام ارزش داری که می خواستم هفته ی بعد هدیت رو بهت بدم. اونقدر برام ارزش داری که می خواستم با تمام نات هایی که از اول سال برات جمع کرده بودم و حالا یک گالیون شده بود، برات یک " جا چوب دستی طلایی رنگ" بخرم. و اونقدر برام ارزش داری که نمی خواستم فقط با یک کلمه تولدت رو تبریک بگم.
اما تو رفته بودی و من رو تنها گذاشتی. اصلا فکر نمی کردم کسی رو که دوست دارم و دوستم داشته، با گذشت دو روز از تولدش بدون اینکه دلایلم رو بشنوه، هنوز هم باهام قهر باشه و یک کلمه هم با من حرف نزنه.
دفتر عزیزم، کاش می تونستی این حرفا رو بهش بگی و بهش بگی که چقدر دوستش دارم و چقدر دلم برای "دوستت دارم" گفتناش تنگ شده. "
بقیه دفتر سفید بود. سرش را پایین انداخت و دفتر را بست.عرق شرم بر پیشانیش نشسته بود و احساس میکرد که خیلی خود خواه بوده است. اما خوشحال بود که پروفسور مک گونگال هرمیون را صدا کرد و او دست از نوشتن برداشت و دفترش را زیر درخت گذاشت و رفت؛ تا او دفتر را بر دارد و بخواند و ببیند که چقدر اشتباه کرده است.
****
هرمیون با عجله به حیاط برگشت و به زیر درخت "غروب خورشید" رفت. خوشبختانه دفترش بدون هیچ تغییر مکانی همانجا قرار داشت. با عجله به طرفش رفت و آنرا برداشت. صفحاتش را ورق زد تا از دست نخورده بودنش اطمینان حاصل کند. هنگامی که به صفحه ی آخر رسید، متوجه شد که چند خطر به آخرین خاطره اش اضافه شده است:
" هرمیون عزیزم. من خیلی خودخواه بودم که نگذاشتم تا دلایلت را بگویی. و باز هم خود خواه و مغرور بودم که به خاطر یک هدیه، با تو قهر کردم. هرمیون، این دفتر همه ی حرفها را به من گفت و من فهمیدم که چقدر اشتباه کردم. نمی دانم این دفتر جادویی می تواند به تو بگوید که " من هم تو را خیلی دوست دارم و به خاطر همه ی کارهایی که کردم، متاسفم، من را ببخش" ؟! "
و لبخندی گرم و دلنشین بود که بر لبان هرمیون نقش می بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز:

اول از همه بگم که معمولا حرکات دوربین رو توی هالی ویزارد مینویسن در واقع وقتی بخوایم فیلم بنویسیم حرکت دوربین رو هم شرح میدیم پس لازم نبود توی نوشتت این همه به این موضوع بپردازی



شخصي کمدي با موهايي قرمز در دوربين پديدار شد

این قسمت یک جوری بود در واقع خودنمایی میکرد اونم به صورت منفی


چشمش به کرام افتاد که به صورت مشکوکيوسي داشت به سمت هرميون ميدويد


این قسمت هم بد بود مشکوک مینوشی بهتر بود سعی نکن توی پستات از این جور کلمه ها استفاده کنی ( تا اون جایی که یامدمه بچه ها برای ساختن ورد یک "یوس " آخرش میچسبوندن نه برای هر چیزی)


رون در حالي که خونش به صورت ارزشي به جوش اومده بود


این ارزشیه هم تو ذوق میزنه خونش به صورت ارزشی به جوش اومد خیلی جمله ی ارزشی ایه


( نکته : برای حفظ احترام وب مستر )

نکته ی جالبی بود

کلا اگر یک سری کلمه ها مثل اونایی که بالا گفتم و نمونه هایی مثل اینا


سپس هرميون جيغ بنفشي رو کشيد

به روي لرد جامعه پريد


به کار نمیبردی نمایش نامه ی خوبی بود سوژش جالب بود این که به درختای پشت هرمیون دقت کرده بودی هوشمندانه بود

قسمت پایانی داستان هم جالب بود


گراوپي عزيز !
مدت زياديه که آرزو دارم دوباره به هم برسيم و بتونيم در کنار هم زندگي کنيم . منتها گويا اين رويا تا زماني که کرام و رون در کنارم باشند هرگز به وقوع نميپيوندد


یک تیکه ی داستانت هم که من خوشم اومد این قسمت بود


دختر هر از گاهي سرش رو از روي نامه اش برميداشت و يک دور با علاقه آن را ميخواند و سپس از نو مشغول نوشتن ميشد



بلرویچ :

درود بر بهترین عضو تالار اسلی

اول کاری بگم که سبک نگارش داستانت خوب نبود رون نبود و با خواننده ارتباط بر قرار نمیکرد جمله هایی مثل وقتی در کنار دیگر جمله ها قرار میگرفتن توی ذوق میزدند

آن دختر نمي دانست درون دفتر خاطراتش چه بنويسد


توی نوشتت چیزی که خیلی مشخص بود سعیت در استفاده ی هر چه کمتر از فعل در آخر جمله ها و همچنین جمله هایی که فعل یکسانی داشتن بود . این کار خیلی خوبه ولی به شرطی که حرفه ای استفاده بشه مثلا جمله ی پایین 0 نمیگم بد نشوتی میگم بهتر میتونستی بنویسی)

فضاي سبز بيرون خانه در اين فصل سال برايش همانند ياري مهربان بود ، تنهايي و دوري از دوستانش را برايش قابل تحملتر ميکرد و جايي دنج براي نوشتن خاطره ، نامه و مطالعه کتابهايش بود .


فکر میکنم اگر این جوری مینوشتی بهتر بود

فضاي سبز بيرون خانه در اين فصل سال برايش همانند ياري مهربان بود , دنج برای نوشتن خاطره , نامه و مطالعه , جایی که تنهایی و دوری از دوستانش را برایش قابل تحمل تر میکرد

در ضمن با توجه به عکس اونجا اصلا نمیتونه حیات باشه بر فرض محال هم که حیات باشه چی جوری میتونه دنج باشه ؟ وقتی این همه درن دشت و وسیعه


او بشدت در اين روزها به درد و دل با مادربزرگ احتياج داشت ، شايد مادر بزرگ مي توانست کمي از دلتنگي اش بکاهد


وقتی فردا میخواست بره پیش ویزلی ها دیگه مادر بزرگ به چه کارش می اومد؟


اوه ! این عالیه ! برین مادر بزرگ رو بيارين پيش من . زود باشين .


این جمله هم مناسب هرمیون نبود در واقع بچه گانه بود مادرش گفت میرم مادربزرگت رو بیارم اینجا , دیگه لازم نبود هرمیون بگه بیارینش پیش من


به یکباره تصمیمی گرفت


اینجا که این جمله رو مینویسی آدم انتظار داره هرمیون یک حرکتی بره نه این که برگرده آسمون رو نگاه کنه و اخرش هم هیچ اتفاقی نیافته

دفتر خاطرات را بست ، قلم پر را درون شیشه جوهر قرار داد ، برگشت و به پشت دراز کشید و به آسمان خیره شد .


تو کل داستان هم هرمیون 10 بار دفترچه رو باز کرد و بست و یک چیزایی توش نوشت در حالی که اخر داستان سه تا جمله بیشتر توی دفترچه دیده نمیشه که اونا هم خیلی به هم ربط دارن یعنی میشه همه رو یک جا نوشت ( نمیدونم گرفتی چی میگم یا نه وقتی توی داستان اشاره میکنی که چند بار دفترش رو باز کرد و هر بار یک چیزی مینوشت آدم انتظار داره چیزایی متفاوتی که هر کدوم بعد از فکر کردن های مجزا به ذهنش رسیده نوشته شده باشه در حالی که اخرش میبینیم یادداشتش یک متن هماهنگه )

این اولین نمایشنامم توی این تاپیک بود . ببخشید اگه بد بود

اختیار داری نه بد بود نه عالی متوسط بود ولی با توجه به شناختی که ازت دارم خیلی بهتر هم میتونستی بنویسی به هر حال الکی بهترین عضو تازه وارد نشدی


گتافیکس:

اولا که من خودم تشخیص میدم چه عکسی مناسبه چه عکسی نیست اصلا دفعه ی بعد عکس صمیمی شدن رون و هرمیون رو میزارم

دوما مثلا قراره در مورد عکس نمایش نامه بنویسین اما تو متن تو هیچ اشاره ای به نوشتن نامه و خاطره و تکلیف و یا هر چیز دیگه ای نشده بود

اگر میخوای بگی تو این قسمت گفتی باید بگم این قابل قبول نیست


هر روز براي ران نامه مينوشت و از او ميخواست كه راز هديه اش زا فاش كند


سوما پر غلط املایی بود خیلی بهتره .وقتی یک چیزی مینویسی خودت یک بار بخونیش


منطق داستان هم در حد صفر بود
من نمفهمم تانکس چه ربطی به هرموین و رون داره که بخواد چشاش از حدقه در یاد

و یا چرا رون توی تولد تانکس باید به هرمیون هدیه بده


در روزي كه انها وارد پناهگام ميشدند تولد تانكس بود و هرمايي اسرار داشت كه ان گردنبد زيبا در انجا به او هديه شود



شاید تنها دلیلی که پستت رو پاک نکردم قسمت اخر داستانت باشه


ناگهان ان به گردنش تنگ شد هرمي به حالت خفگي افتاد و ران ميخنديد اين يكي از لوازم شوخي ويزلي ها بود كه پيش از چند چوق نميارزيد




آرتیکوس:

جمله بندیت ادم رو گیج میکرد این که برای هر چیزی یک توصیف نوشته بودی باعث میشد خواننده پنج خط بخونه و در اخر به فعل اصلی برسه مثل این تیکه(روی هم رفته پیشنهاد میکنم زیاد تو متنات از این سبک نوشتن استفاده نکنی)



هرمیون در حالی که بر روی چمنهای تازه زده شده که بوییدن آنها مقاومت هر دانش آموزی را از بین میبرد دراز کشیده بود و کتاب فلسفه جادویی که از خوانده شدن زیاد کهنه به نظر میرسید را با حالتی که گویی برای اولین بار میخواند،نگاه میکرد و هر چند دقیقه یک بار نوشته ای را بر روی کاغذ پوستی که کاملا از پر بودن آن سیاه به نظر میرسید اضافه میکرد.


اصل جمله اینه که هرمیون که روی چمنها دراز کشیده بود چیزهایی رو بر روی کاغذ پوستی مینوشت ولی تطابق اضافات باعث شده جمله طولانی بشه
این کار در اصل خوبه ولی به اندازش یا اینکه کوتاه تر میکردیش و یا یکی از توصیفات رو توی یک پاراگراف دیگه می اوردی



ناگهان تکه از ابرهای آسمان مثل دیگر روزهای بهاری شکلی به خود گرفت،چهره شخصی که با اخم و عصبانیت به سمت هرمیون نگاه میکرد.هرمیون گویی که چنین چیزی را احساس کرده بود،برای لحظه ای به آسمان نگاه کرد ولی چیزی به جز هیچ ندید،چونکه آن تکه ابر لحظه ای قبل از او توسط باد دیگری محو شده بود.


توی این قسمت چند تا اشکال وجود داشت

جمله ی اول به کل غلطه مثلا میشد این شکلی باشه تا بتونی منظورت رو برسونی = ناگهان تکه ابری در اسمان شکلی به خود گرفت , چیزی که در فصل بهار امری عادی بود ( جمله ای که تو نوشتی از نظر جمله بندی مشکل داره اینی که منم نوشتم جالب نیست ولی حداقل درسته )

در ادامه جمله ی چیزی به جز هیچ ندید خیلی بد فرم و نا زیبا و نا متناسب با کل متنه

جمله ی اخر هم اشکال داره توسط باد دیگری محو شد در حالی که قبلا به باد اشاره نکردی درست نیست مثلا اگر اولش مینوشتی با بادی به وجود اومد و اخرش مینوشتی با باد دیگه ای از بین رفت قابل قبول بود



-آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
هرمیون در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت


حالت معمولش اینه که بگی
هرمیون در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت : آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!

اما اگر میخوای برعکسشو بنویسی( البته حالت اول قشنگتره از اون استفاده کن دومی ادبی تره ) باید اشاره کنی که گفت به کدوم جمله بر میگرده
آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
هرمیون این را در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت


اصرار هری و رون برای دست برداشتن هرمیون از درس خوندن هم منطقی نبود اخه اون روز چه روز خاصی بود که فردا اون طور نبود و رون به شرط بی خیالی هرمیون از خوندن درس تو اون روز حاضر میشد فردا خودش هم با هرمیون درس بخونه


هرمیون هری راست میگه!فقط امروز رو بگذر!قول میدم از فردا خودم باهات بشینم درس بخونم!


یکی از جمله های فوق العاده گنگ و ناملموس نوشتت هم این بود


هوا سرشار از انرژی خالصی بود که خواهان فرو رفتن در ششها را به شرط بستن کتاب را میخواست


حالا اگر این طوری مینوشتیش باز قابل قبول تر بود

هوا سرشار از انرژی خالصی بود که خواهان فرو رفتن در ششها به شرط بسته شدن کتاب بود

این که در اخر داستان دوباره به اون چهره رجوع کردی هم خوب بود کلا این سبک که بازگشت به وقایع کم اهمیت قدیمیه به نوشته قشنگی خاصی میده



ناسنی دیگوری:

قبلا هم گفتم خواهشن وقتی میخواید پست بزنید قبلش حتما یک بار متنتون رو بخونید توی تک تک جملات نوشتت غلط ناشی از تند تایپ کردن و عدم بازنگری دوباره بود این برای یک نمایش نامه خیلی بده ممکنه بعضی قسمتها درست برداشت نشن

این که هرمیون توی فضا سبز مطالعه کنه به نظرم موضوع خیلی راحتی برای نوشتن بود به هر بهانه ی واهی میشه هرمیون رو فرستاد تو حیاط هاگوارتز پس نمیدونم چرا این متن طولانی رو نوشتی و در اخر تنها با یک خط اون رو به عکس ربط دادی ( البته کل متن طولانی نبود در حد قابل قبول و معمولی بود ولی چون تمام نوشتت یک مقدمه برای رسیدن به اصل ماجرا بوده میگم طولانی)


بالاخره بعد از مدت کوتاهی هیکلی تنومندی و مردی غول آسا با پشم و پیلی درهم و برهمی جلوی صورت هری ظاهر شد.


می نوشتی مردی غول آسا با صورتی پر مو و در هم و بر هم بهتر بود پشم و پیلی کلمه ی قشنگی نیست سعی کن تا اونجا که میتونی از کلمات مودبانه استفاده کنی به نوشته کلاس میده


اون مرد گنده ( هاگرید ) از بچه ها به گرمی استقبال کرد


اینجا هم اصلا لازم نبود داخل پرانتز هاگرید رو بنویسی چون تابلوه تنها مرد گنده در اونجا هاگریده حتی اگر معلوم هم نبود ننویسی بهتره این که اجازه بدی بعضی مطالب در قسمتهای بعدی نوشتت برای خواننده آشکار بشه جالبتره

خیلی از توصیفا اضافه یا نامناسب بودن مثل


هری با قدم های آهسته ولی گام هایی بزرگ مسافت کمی رو که هوز به خونهی هاگرید مونده بود رو طی میکرد


هیچ دلیلی برای این حرکت وجود نداره


هرمیون با زیرکی گفت : حتما خیلی کار مهمیه !


زیرکی اینجا در این شرایط بی معنیه چون نمی خوان که معامله کنن

و یک نکته ی دیگه چرا هرمیون باید از پیدا کردن اطلاعات برای هاگرید خوشحال وراضی باشه؟


هرمیون خوشحال به نظر میرسید و انگار از انجام دادن این فعالیت راضیه




نمیدونم چه چیزی نظرشو عوض کرد و باعث شد که بره توی فضای سبز


نباید بنویسی نمیدونم چی شد حداقلش اینه که بنویسی اما ناگهان نظرش عوض شد و باعث شد به حیاط هاگوارتز بره نباید نظریات نویسنده وارد داستان بشه


پس از چند دقیقه با دستی پر و دهانی به اندازه عرض صورت باز پیش به ها برگشت .. هری ، رون و هرمیون با دهانی باز و صورتی حیران و متعجب به حیوان چندش آوری که در دست هاگرید بود نگاه میکردند


اینجا هم بهتره وقتی یک بار دهان باز رو برای هاگرید به کار بردی دیگه اون رو برای بچه ها به کار نبری همواره استفاده از دو عمل و یا فعل مشابه در نوشته و به فاصله ی خیلی کم به اون ضربه میزنه





رون که ناامیدی در صدایش موج میزد و چشمانش در آن لحظه زندان نگرانی و تفکرات وحشتناک شده بودند گفت

دیدن طرز نگاه اونا که با قاطعیت تمام داشتن می گفتند شرمنده


این دو جمله جمله های عالیی بودن زیبا و قوی و البته خوبیش این بود که سعی نکرده بودی با استفاده ی زیاد از جمله هایی این چنین اون چندتایی که خوب در اومدن رو هم خراب کنی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 24 اردیبهشت 1385 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با قدم های آهسته ولی گام هایی بزرگ مسافت کمی رو که هوز به خونهی هاگرید مونده بود رو طی میکرد . آخه امروز هاگرید بع اونا گفته بود که شب به خونش بیان ... هرمیون و رون نیز به دنبال هری میرفتند . گاهی با هم پج پچ میکردند و صدای قهقهه فضا رو پر میکرد ... اما نگاه های تند هری به قهقهه ها خاتمه می داد . هاگرید در خواب ناز بود ... انگار اصلا یاد قرارش با هری ، رون و هرمیون نبود.. هری بلوزش رو کمی صاف و صوف کرد ، موهای پریشونشو از توی صورت خسته و خواب آلودش کنار زد ، عینکش رو روی صورتش جابه جا کرئ تا شاید بهتر ببینه .. بعد چند تقه آروم به در زد و منتظر باز شدن دری که بنظر میومد هیچ وقت قصد باز شدن رو نداره شد ...
بالاخره بعد از مدت کوتاهی هیکلی تنومندی و مردی غول آسا با پشم و پیلی درهم و برهمی جلوی صورت هری ظاهر شد.. اون مرد گنده ( هاگرید ) از بچه ها به گرمی استقبال کرد ، به خاطر فراموش کردن قرار ازشون عذر خواهی کرد و بالاخره اونا رو به داخل کلبه دعوت کرد ...
رون که کمی می لرزید ، گفت : هاگرید ، میشه بگی برای چی اصرار داشتی این وقت شب ما رو ببینی ؟؟!!
هری گفت : اوهوم .. برای چی ؟؟
هرمیون با زیرکی گفت : حتما خیلی کار مهمیه !
ماه تقریبا نصف آسمون تیره و تاراما پر ستاره رو طی کرده بود و دیگه چیزی نمونده بود که صورت درخشانش پشت کوه های بلند و درختان درهم تنیده پنهان بشه ..
هاگرید در حالی که یک فنجان قهوه داغ که تو اون هوای سرد خیلی می چسبید به دست هر یک از بچه ها می داد ، به نرمی گفت : راستش موضوع از این قراره که من دیروز این موجود دوست داشتنی و خوشگللو .... رون که ناامیدی در صدایش موج میزد و چشمانش در آن لحظه زندان نگرانی و تفکرات وحشتناک شده بودند گفت : کدو..م..موجود ؟
هاگرید فقط لبخند زد سپس بسوی جعبه ای که در گوشه در قرار داشت رفت .. دستش را داخل جعبه فرو بد و پس از چند دقیقه با دستی پر و دهانی به اندازه عرض صورت باز پیش به ها برگشت .. هری ، رون و هرمیون با دهانی باز و صورتی حیران و متعجب به حیوان چندش آوری که در دست هاگرید و مثل اردک و پاهایش مانند گرگ و دمش مثل یک طاووس بود نگاه می کردند .. هاگرید با رضایت تمام و کمال از اون جونور بی ریخت و چندش آور و به قول خودش دوست داشتنی ! تعریف میکرد و می گفت : هاکینز پین ! دوست داشتنی ترین موجودی که در تمام طول عمرم داشتم !!! ولی انگار بچه ها اونقدر که هاگرید به هاکی ابراز علاقه میکرد ، خوششون نیمده بود !
بالاخره هاگرید گفت : من یه سری اطلاعات درباره هاکی میخوام .. مثلا درباره نوع غذاش ، محل زندگیش ، نژادش و ....
هاگرید که بادلی سرشار از امید به چشمان هری و رون نگاه میکرد .. ب دیدن طرز نگاه اونا که با قاطعیت تمام داشتن می گفتند شرمنده یکباره دلش خالی از قطره ای امید شد !
اما با دیدن قیافه هرمیون دوباره جرقه ی امید در دلش روشن شد !!!
هرمیون خوشحال به نظر میرسید و انگار از انجام دادن این فعالیت راضیه !
هاگرید هم خوشحال بود و لبخند می زد ....
صبح روز بعد هرمیون پس از صرف صبحانه در سرسرا تصمیم گرفت که کتابخونه بره تا اطلاعات مورد نازشو از کتابای مفید کتابخونه پیدا کنه ... وقتی به کتابخونه رفت کتاب های رو که میخواست برداشت و به طرف میز اومد تا اونا رو بذاره روی میز و بخونتشون اما نمیدونم چه چیزی نظرشو عوض کرد و باعث شد که بره توی فضای سبز !!!!
شاید اونجا راحتتر بود !!!!!!!!
پس بندوبساطش ولو کرد روی سبزه ها و شروع کرد به نوشتن مطالب مهم کتاب (( درباره هکینز ها )) توی یک ورق !!!

---------------------------------------------
وای تو ورخدا ببخشید انقدر موضوعش متفرقه بود و انقدر طولانی شد !!! آخه هیچی به ذهنم نمی رسید !!!! کریچر جان قول میدم دیگه انقدر بی ربط و طولانی ننویسم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/24 14:53:18
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/24 14:57:41
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 24 اردیبهشت 1385 05:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ابرهای سفید بدون هیچ اختیاری توسط بادهای مهاجم در آسمان آبی به اطراف گسترده میشدند و با جلوگیری از نور خورشید و باز تابیدن آن،رقص نور بی جامه پارتی های گلیدی را تداعی میکردند.
درختان سرسبز نیز با آسمان در نقاشی کردن بزرگ طبعیت سهیم شدند تا شاید بتوانند گروه بسیاری از دانش آموزان هاگوارتز را به روی برگرداندن از درس و پیش آمدن به سوی آنها دعوت کنند ولی در این میان طبعیت میدانست که یک نفر را نمیتواند از دنبال کردن خط های پی در پی کتاب ها بردارد.
هرمیون در حالی که بر روی چمنهای تازه زده شده که بوییدن آنها مقاومت هر دانش آموزی را از بین میبرد دراز کشیده بود و کتاب فلسفه جادویی که از خوانده شدن زیاد کهنه به نظر میرسید را با حالتی که گویی برای اولین بار میخواند،نگاه میکرد و هر چند دقیقه یک بار نوشته ای را بر روی کاغذ پوستی که کاملا از پر بودن آن سیاه به نظر میرسید اضافه میکرد.
ناگهان تکه از ابرهای آسمان مثل دیگر روزهای بهاری شکلی به خود گرفت،چهره شخصی که با اخم و عصبانیت به سمت هرمیون نگاه میکرد.هرمیون گویی که چنین چیزی را احساس کرده بود،برای لحظه ای به آسمان نگاه کرد ولی چیزی به جز هیچ ندید،چونکه آن تکه ابر لحظه ای قبل از او توسط باد دیگری محو شده بود.
هرمیون آهی کشید و دوباره به کار خود ادامه داد که ناگهان صدای شخصی را شنید که میگفت:
-هرمیون!تو رو خدا یه لحظه دست از سر این کتابها بردار!آخه چقدر اینا باید از دست تو بکشند؟نمیخوای خستگی در کنی حداقل یه استراحت به این کتابها بده که از بس خوندیشون پاره پوره شدن!
هرمیون به اطراف نگاه کرد تا منبع آن صدا را تشخیص دهد که رون و هری را دید که مستقیم به سمت او می آمدند.
-آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
هرمیون در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت.هری با لحنی که میدانست بر روی هرمیون تاثیر خواهد داشت گفت:
-فقط برای امروز هرمیون!امروز رو از دوره کردن بگذر!تازه امروز اول هفته است و تا آخر هفته خیلی مونده.
رون با حرکت سر با حرف هری موافقت کرد و گفت:
-هرمیون هری راست میگه!فقط امروز رو بگذر!قول میدم از فردا خودم باهات بشینم درس بخونم!
هرمیون قبل از جواب مکثی کرد و به اطراف نگاه کرد.درختان با حرکت شاخه های خود او را به سوی خود دعوت میکردند،هوا سرشار از انرژی خالصی بود که خواهان فرو رفتن در ششها را به شرط بستن کتاب را میخواست.سرانجام هرمیون تصمیم خود را گرفت و کتاب را بست و بلافاصله در کیفش جا داد.لحظه ای بعد با رون و هری مشغول لذت بردن از آن روز بهاری پرداخت.
بار دیگر آن چهره در ابرهای بهاری بوجود آمد که این بار به آنها میخندید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 23 اردیبهشت 1385 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اقا ايم عكس صحنه داره قسمتي از پاي سمت چپ هرميون پيداست دز ضمن مگه نميدونيد كه در آُسلام نبايد موي دخترها پيدا باشد اين قوانينو خوده برادر حميد وضع كرده
--------------------------------------------------
هرمي در حال نامه نوشتن به ران بود در دلش قند اب ميشد قرار بود كه ران براي جشن تولد او هديه ي غير منتظهره اي بگيرد شالا با اين هديه متوانست روي تانكس را كم كند
هر روز براي ران نامه مينوشت و از او ميخواست كه راز هديه اش زا فاش كند اما ران دهنش قرص بود قرصه قرص فقط كمي توضيح در مورد ظاهر و اسمه هديه و قيمتش كمي به هرمي گفت
در روزي كه انها وارد پناهگام ميشدند تولد تانكس بود و هرمايي اسرار داشت كه ان گردنبد زيبا در انجا به او هديه شود

روز موعود فرا رسيد

هرمايي ذوق زده و منتظر باز شدن هديه بود چشمان تانك از حسادت از حدقه داشت بيرون مامد قيمت روي گردنبند 1000000000000000 گاليون را نشان ميداد هرمي ان را به گردنش انداخت كه ناگهان ان به گردنش تنگ شد هرمي به حالت خفگي افتاد و ران ميخنديد اين يكي از لوازم شوخي ويزلي ها بود كه پيش از چند چوق نميارزيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

هافلپاف هرم نبض زندگي ماست در شرجي عشق و اشتياق
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 23 اردیبهشت 1385 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
نسيم خنکي صورتش را نوازش ميداد ، در لابلاي موهايش پيچ و تاب مي خورد و آنها را به بازي مي گرفت . فضاي سبز بيرون خانه در اين فصل سال برايش همانند ياري مهربان بود ، تنهايي و دوري از دوستانش را برايش قابل تحملتر ميکرد و جايي دنج براي نوشتن خاطره ، نامه و مطالعه کتابهايش بود .
دختر جوان مثل هر روز در همين موقع و همين مکان ، برروي چمنها دراز کشيد ، دفترش را باز کرد ، قلم پر را درون مرکب فرو برد و بر روي صفحه سفيد دفترچه اش چيزي نوشت و سپس به فکر فرو رفت . او کمي فکر ميکرد و دوباره جمله اي کوتاه و نیمه کاره درون دفترچه مي نوشت . آن دختر نمي دانست درون دفتر خاطراتش چه بنويسد . او روزهاي تکراري و کسل کننده اي را در خانه و در کنار پدر مادرش مي گذراند . هيچي چيز در روزهاي آخر تعطيلات نمي توانست به اندازه ملاقات با دوستانش او را خوشحال کند . چند روز قبل بهمراه پدر و مادرش در یک میهمانی باشکوه مطعلق به شهردار شهرشان شرکت کرده بود ، ولی آنجا هم در حسرت جشن های هاگواترز که در سرسرای بزرگ آنجا برگزار میشد بود . او مطعلق به دنیای جادوگری بود و دوری از آن برایش غذاب آور .

- هرميون ، من و پدرت داريم ميريم خونه مادربزرگ تا اون رو بياريمش اينجا ، زود برميگرديم ، باشه عزيزم ؟

هرميون گرنجر با شنيدن نام مادربزرگ لبخندي بر روي صورتش نقش بست ؛ سرش را برگرداند و مادرش را دید که بهمراه پدرش در حال سوار شدن در اتومبیل بودند . او بشدت در اين روزها به درد و دل با مادربزرگ احتياج داشت ، شايد مادر بزرگ مي توانست کمي از دلتنگي اش بکاهد . هرميون با خوشحالي گفت :

- اوه ! این عالیه ! برین مادر بزرگ رو بيارين پيش من . زود باشين .

و سپس نگاهی به صفحه تقریبا خالی دفترچه انداخت و دوباره به فکر فرو رفت . او تنها از صدای دور شدن اتومبیل متوجه رفتن والدینش شد . هرچه فکر می کرد بی فایده بود . هیچ اتفاق مهم و جالبی در بیست و چهار ساعت اخیر برایش نیفتاده بود . به یکباره تصمیمی گرفت ، دفتر خاطرات را بست ، قلم پر را درون شیشه جوهر قرار داد ، برگشت و به پشت دراز کشید و به آسمان خیره شد . حرکت ابرهای کوچک در آسمان زیبا بود ، در او حس خوبی بوجود می آورد . چشمانش را بست و دوباره به فکر فرو رفت . مدتی با چشمان بسته فکر کرد تا اینکه صدای اتومبیل پدرش را شنید . بدون شک مادربزرگ را هم با خود آورده بودند . دوباره برگشت ؛ دفتر خاطراتش را باز ، قلم پر را برداشت و بسرعت چیزی نوشت .

- اوه ! هرمیون عزیزم .

این صدای مادر بزرگ بود که او را صدا میزد . قلم پر را همانجا بر روی چمنها انداخت ، حتی دفترچه را هم نبست . بلند شد و با خوشحالی ، دوان دوان بسوی مادر بزرگ رفت . حال دفتر خاطرات تنها شده بود ، ولی دیگر خالی خالی نبود .

امروز ، اول آگوست سال 2006

احساس تنهایی میکنم و دلم برای هری ، رون و جینی خیلی تنگ شده .
پدر و مادر رفتن مادر بزرگ رو بیارن . آخه قراره فردا برم به پناهگاه . خانوم ویزلی از من و هری دعوت کرده که بقیه تعطیلات رو پیش اونا باشم .


نسیم خنک دوباره وزید ، اما اینبار صفحات دفتر را ورق میزد .

----------------------------------------------------

این اولین نمایشنامم توی این تاپیک بود . ببخشید اگه بد بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 اردیبهشت 1385 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربين از بالاي ابرها به صورت بسيار ناشيانه اي در حال فرود آمدن بود . هرچه قدر که پايين تر ميرفت بر سرعتش افزده ميشد . معلوم نبود تصوير داره با سرعت مياد بالا يا دوربين با سرعت ميره پايين در هر حال فرقي نميکرد چرا که سرانجام دوربين موازات زمين ايستاد و تصوير دختر خوشگلي با موهاي وزوزي نمايان شد که داشت با خوشحالي با قلم پرش بر روي کاغذ چيزايي مينوشت .
دختر هر از گاهي سرش رو از روي نامه اش برميداشت و يک دور با علاقه آن را ميخواند و سپس از نو مشغول نوشتن ميشد .
دوربين به صورت صد و هشتاد درجه چرخيد و به سمت بوته ها نشونه رفت و آروم روي سايه شخصي مجهول ايستاد . سپس کمي تا قسمتي زوم کرد .
بله اين تصوير کرام بود که داشت به صورت ارزشي هرميون رو ميپاييد .
کرام هر از گاهي سرشو مياورد بالا و دوباره سرشو ميدزديد و در بوته ها فرو ميرفت .
دوربين مانند چشمان مودي چشم باباقوري با بي رحمي هر چه تمام تر از بدن کرام عبور کرد و دقيقا روي بوته پشتي زوم کرد .... شخصي کمدي با موهايي قرمز در دوربين پديدار شد !
بله او کسي نبود جز رون ويزلي. او نيز بدون اینکه متوجه کرام باشد مانند همتاي خودش از دور هرميونو زير نظر داشت
رون به خودش گفت :
- روووهاهاها ... ديگه وقتشه امروز بايد کار رو تموم کنم .
رون اين رو گفت و از درون جيبش موشکي رو دراورد . موشکي که بخاطرش بي خوابي ها کشيده بود تا آن را به بهترين شکل ممکن جادو کنه .
رون آروم در گوش موشک زمزمه کرد .
- يکراست برو پيش هرميون
رون اين رو گفت و موشک رو به سمت هرميون پرتاب کرد .
( ... بلافاصله دوربين روي هرميون زوم کرد ...)
موشک صاف رفت توي موهاي وزوزي هرميون و مانند حشره اي که در تار عنکبوت گير ميکند در موهاي هرميون اسير شد . هرميون آروم موشک رو از لاي موهاي وزوزيش بيرون کشيد و ان را باز کرد .

متن نامه :

هرميون با خشانت به اطرافش نگاه کرد و نامه رو مچاله کرد و به کناري انداخت .
( نکته : کرام مونده بود که اين نامه از کجا اومده )
رون که نا اميد شده بود خواست از پشت بوته ها دربيايد و بالاخره بعد از گذشت شش کتاب کارو تموم کنه .
اما درست قبل از اينکه رون از روي زمين بلند شه چشمش به کرام افتاد که به صورت مشکوکيوسي داشت به سمت هرميون ميدويد .
رون
کرام نفس نفس زنان خودش رو به هرميون رسوند و گفت:
- سلام هر مي اون !!
هرميون : سلام ويکي
بلافاصله رون به زير بوته ها شيرجه زد تا ببيند چه اتفاقي مي افتد .
کرام که به نظر ميرسد سر رشته حرفاش رو گم کرده تته پته کنان گفت:
-ااااام... ببين ... يادته من بهت گفتم وقتي درسم تموم شد دوباره بر ميگردم .
هرميون
کرام : خوب حالا هم من اومدم که ...
اما هيچ وقت حرف کرام به پايان نرسيد . رون در حالي که خونش به صورت ارزشي به جوش اومده بود در حالي که متوجه تمام قضيه شده بود در يک حرکت شهادت طلبانه از پشت بوته ها بيرون پريد و فرياد زد :
- هووووي با هرميون من چي کار داري ؟ مگه خودت ناموس نداري !
کرام : هر مي اون کي ؟
رون با سرعت به سمت کرام دويد تا مشت محکمي رو بر او وارد کند اما به دلايلي اين کار رو نکرد ( نکته : برای حفظ احترام وب مستر ) . هرميون که هاج و واج مونده بود با دستپاچگي گفت :
- نه تو رو خدا . خواهش ميکنم با هم دعوا نکنين .
کرام : نه مثل اينکه اين رون هنوز چهره اصلي منو نديده .
رون که صورتشم به قرمزي موهاش درومده بود با خشم به کرام خيره شد سپس گفت:
- قبول دارم کمي ارزشي هستي ولي فکر نکنم روي ديگه اي داشته باشي
کرام : جدي !
سپس در يک حرکت انتحاري عينکشو برداشت و در کمال تعجب چشمهاي قرمزي پديدار شدند .
کرام
رون
کرام در يک حرکت انتحاري تر ماسکشو از جلوي صورتش برداشت و به گوشه اي انداخت . ناگهان همه جا رو سکوت فرا گرفت سپس هرميون جيغ بنفشي رو کشيد و بي هوش روي زمين افتاد . آري لرد ولدمورت در وسط حياط هاگوارتز ايستاده بود !
رون : ه.. ه... هووووي.... مرتيکه ...ب..ب..بو...بوقي....... !
اما ادامه حرفشو خورد .
لرد که با تغيير قيافه خودش قدرت تکلم خودش رو نيز بازيافته بود با قاطعيت گفت :
- هرميون براي منه !
رون که مثل بيد داشت ميلرزيد با شنيدن نام هرميون دوباره خشم در درون وجودش لبريز شد به همين دليل فرياد زد :
- عمرا !
صداي رون در تمام فضاي هاگوارتز پيچيد . پرنده ها با سرعت از روي درختان شروع به پرواز کردند و براي چند لحظه منظره مخوفي رو پديد آوردند .
لرد : الان قدرت طنز نويسيمو بهت نشون ميدم تا بفهمي که سربه سر لرد جامعه گذاشتن ...
جمله لرد براي دومين بار در آن روز به پايان نرسيد . چرا که رون متوجه ارزشي بودن داستان شده بود و شايد به همين دليل بود که در يک حرکت انتحاري به روي لرد جامعه پريد و دعوايي خوني را آغاز کرد . در اون ميان هرميون که تازه داشت به هوش ميامد با ديدن اين صحنه دوباره از هوش رفت .
مدتي مبارزه به صورت کسل کننده اي ادامه يافت سپس دوربين به ارامي از مبارزه کرام ( ارباب لرد کبير) و رون ويزلي گذشت و به سمت محلي رفت که نامه نيمه تمام هرميون در اونجا قرار داشت . سپس روي آن زوم کرد :

متن نامه :

گراوپي عزيز !
مدت زياديه که آرزو دارم دوباره به هم برسيم و بتونيم در کنار هم زندگي کنيم . منتها گويا اين رويا تا زماني که کرام و رون در کنارم باشند هرگز به وقوع نميپيوندد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/22 16:46:03
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/22 16:57:23
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 اردیبهشت 1385 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان توجه کنید که

هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید

در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه

هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید


نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه

تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه

************************************
************************************

یونا :

جالبه که هچ حرفی نمیتونم در مورد نوشتت بزنم نه اونقدر بد که بشه به راحتی ازش ایراد گرفت نه اون قدر خوب که نقد لازم نداشته باشه .
نمیدونم چرا ولی کسی نتونسته تا حالا عکس رو به طرز درست و زیبا به نوشتش ربط بده ( شاید عکس بده که نمیشه)
برای ربط دادن نوشته به عکس حتما لازم نیست کل جزئیات رو به کا ببرین مثلا نمیخواد بگین هاگرید ترسید اما جنه نترسید و یا سرعت واگن خیلی زیاد بود ( البته اگه بتونین درست اینا رو وارد متنتون کنین خیلی بهتره)
همین که تو نمایش نامه به بانک رفتن هری اشاره بشه کافیه یعنی اگر روی چگونگی رفتن هری به بانک کار کنین بهتره تا این که از اون سرسری بگزرین و بعد برای این که نمایش نامتون کوتاه نباشه تک تک جزئیات بی اهمیت داخل بانک رو توضیح بدین
( اینا کلی بود نه برای پست یونا نه برای این عکس کلا به چگونگی ربط موضوع به عکس بیشتر فکر کنین باعث میشه قدرت تخیلتون قوی تر بشه)


مثلا توی رول یونا توی این قسمت


چقدر تنهايي بد بود! از تابستان تا حالا كه به پاتيل درز دار آمده بود هيچ آشنايي را نديده بود. دلش براي هرمايني، ويزلي ها، هاگريد و بقيه تنگ شده بود. حتي بدش نمي آمد گفت و گويي با مالفوي داشته باشد!


چرا هری به پایتل درزدار اونم بدون ویزلی ها و یا هرمیون رفته باید رو اینا کار بشه


یک چیز دیگه ای که به ذهنم میرسه این قسمته


هري مطمئن بود كه اگر هاگريد او را نمي گرفت حتما به بيرون پرتاب شده و ولدمورت را به دليل كشته شدنش براي گرفتن پول از گرينگوتز غافلگير مي كرد.


وقتی جمله ی اول رو نوشتی دیگه جمله دوم از زبان خود هری یعنی این


ولدمورت حتما از خوشحالي سكته رو ميزد! يادم باشه به خاطر نجات پيدا كردنمون ده گاليوني بدم!


اضافیه باعث میشه زبایی جمله ی اول هم از ذهن خواننده بیرون بره



فلور:

چرا نمایش نامت رو نصفه ول کردی؟
از خط اخری هم که نوشتی هیچی نفهمیدم ادامه رو بقیه میدن یعنی چی ؟ خودت خوبه یک مدت مسئول اینجا بودی ها باید نمایش نامه رو تموم کنی



در مورد اخر داستانت هم منظورت چیه تنها راه نجات ققنوسه؟ منظورت خبر کردن اعضای محفل از طریق اونه؟؟

خود نمایش نامت هم جالب نبود چون گنگ بود چرا هاگرید هری رو بدون این که چیزی بهش بگه میبره بانک و این پولی که هری دستشه از کجا اومده ؟ اگر اخر داستان به این سوالا جواب میدادی و یک چوری سرو تهش رو هم می اوردی نمایش نامت بد از اب در نمییومد یعنی پتانسیلش رو داشت که خوب باشه




انیتا :

لازم نبود بگی تا اخر بخون بعد نظر بده من هر نمایش نامه ای رو حداقل دو بار میخونم
سوژه خیلی جالب بود من تا وسطای داستان نفهمیدم هری خوابه در واقع خوبی داستانت این بود که کسی اول داستان و حداقل تا جایی که هاگرید میگه عروسی گراپه چیزی نمیفهمه و فکر میکنه یک پست ارزشیه

موقع تایپ چیزی گوش نکن باعث میشه نفهمی چی نوشتی توی همین پست چند جا غلط غلوط وجود داشت


هر چی پول توش ریخت بیرون

بود رو جا انداختی


واگن از روی دست اندازی رد و شد و آن سه با شدت به هوا پریدند


یک واو اضافه


اون خواست با وینی ازدواج کرد!


وینکی رو اشتباه تایپ کردی


اما صدای کوبش در، همراه با صدای دادلی شد که میگوید:


درستش میگفته نه میگوید

و ................ که باعث میشه تو ذهن خواننده تاثیر منفی بزاره



متوجه چیزی صفت در زیر کمرش شد.


اولا سفت نه صفت دوما کریچر به این نازی و نرمی چرا رو بچه ی مردم عیب میزاری

این که بین دو مکان ستاره گزاشتی خوبه ادم میفهمه الان جهش زمانی و مکانی اتفاق میافته



اما نمی دانست با چه کسی سر و کار دارد. بنابراین دستش را دراز کرد و عینکش را از روی میز کنار تختش برداشت


اگر " بنا بر این " رو نمینوشتی جمله بندی با کلاس تر می شد



هری عزیز! فردا صبح، ساعت 8 ربیوس هاگرید به دنبال تو خواهند آمد تا برای برداشتن معجونی از اتاقک مخصوص من، به گرین گوتز بروید. آلبوس دامبلدور."


دلیلی که برای بازگشت مجدد هری به بانک اوردی قابل قبول و عالی بود ولی فقط این رو مطمئن نیستم وقتی خود البوس نیست میشه از اتاقکش( صندوقش) چیزی برداشت یا نه



هری به پهنای صورتش خندید، عینکش را درست کرد و گفت:
_ هاگرید! متاسفم که دیر کردم! آخه نمیدونی، دیشب چه خوابی دیدم!


اگر متنت بعد از این جمله تموم میشد خیلی خیلی بهتر بود یعنی با حداکثر دو جمله بعد از این دو خط داستان فینیش میشد نمیدونم مثلا
هاگرید: پسر الان خیلی دیر شده راه بیفت باید تو راه خوابت رو برام تعریف کنی( میدونم اینم خیلی ضایع اس )



هاگرید در حالی که داشت دست هری را با قدرت تمام می فشرد گفت:
_ چه خوابی؟!
هری دستش را از دستان هاگرید بیرون کشید و با خنده گفت:
_ اوه! از اضطراب امروز، خواب دیدم که گراپ داماد شده! حالا بگو با کی!
هاگرید در حالی که داشت قهقه میزد گفت:
_ چه بامزه! اگه بفهمه کلی ذوق میکنه! حالا با کودوم دختر بدبخت؟!
هری در حالی که داشت به این موضوع فکر میکرد که چقدر خوب است ککه دیگر با چو رابطه ای ندارد، گفت:
_ بذار از اول تعریف کنم! اینجوری هیجان انگیز تره!
و آنروز، ماگل ها شاهد پسری عینکی بودند که داشت برای مردی غول آسا مطلبی را با هیجان بسیار تعریف میکرد!


تمام این قسمت اضافیه و مقداری داستانت رو لُوس کرده البته به جز خط اخر اون قشنگه




نمایش نامه ی منتخب هفته ی پنجم پست آنیتاست



اینم عکس جدید هرموینه که داره یک چیزی مینویسه میتونه نامه باشه میتونه خاطره باشه میتونه تکالیفش باشه اینش زیاد مهم نیست

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1385 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده





لطفا تا آخر بخونید، بعد نظر بدین!!
____-------__________
_ هــــــــــری!... اون کیسه رو جمعش کن!... هر چی پول توش ریخت بیرون!... با تو ام!....هـــــــــــــــری!
هری با گیجی تمام به هاگرید چشم دوخت و در حالی که باد موهای سیاهش را نامرتب تر از همیشه میکرد، فریاد زد:
_ چی شده هاگریــــــــــــــــد؟!
هاگرید سرش را تکان داد و در حالی که می خندید، با انگشتش به کیسه ی پولی که در دستان هری بود اشاره ای کرد. هری هم متوجه شد و در حالی که به پهنای صورتش می خندید، با زحمت فراوان کیسه را در جیبش گذاشت. هنگامی که هاگرید داشت لبخند هری را پاسخ می داد، واگن از روی دست اندازی رد و شد و آن سه با شدت به هوا پریدند. وقتی هری خود را از زیر هاگرید بیرون کشید، متوجه چیزی صفت در زیر کمرش شد. بنابراین دستش را با احتیاط به پشت کمرش برد و چیزی را که توانست با دستش لمس میکرد را با احتیاط بیرون آورد. و وقتی آنرا دید بسیار متعجب شد. او کریچر بود که لباس کارکنان گرین گوتز را به تن کرده بود! هری فریاد زد:
_ کریچر! کی به تو اجازه داده بیای اینجا؟!
کریچر در حالی که نگاهش را از هری می دزدید گفت:
_ ارباب!... کریچر پول نداشت!... کریچر کار خواست!.. اون خواست با وینی ازدواج کرد!
هری با عصبانیت تمام کریچر را ول کرد و به روبرویش خیره شد و به یاد امروز صبح، قبل از آمدن به گرین گوتز افتاد...
***
تق ... تق...
_ هدویگ!
هری با عجله از تختش را پایین آمد و پنجره را باز کرد. هدویگ با عجله روی شانه ی هری نشست و پایش را جلوی صورتش گرفت. هری به سرعت نامه را از پای هدویگ باز کرد. می ترسید که قرارش با هاگرید برای رفتن به گرین گوتز به هم خورده باشد. نامه را باز کرد و آنرا خواند:
"هری! من ساعت 8 برای بردن تو به گرین گوتز می یام! دلم نمی خواد اون موش همون پسر خالت رو ببینم"
هری ابتدا خندید و سپس با عجله به ساعتش نگاهی کرد و داد زد:
_ یا ریش مرلین! ساعت هشته!
اما صدای کوبش در، همراه با صدای دادلی شد که میگوید:
_ من در رو باز میکنم!
***
_ هری! پیاده شو دیگه بچه!
هری از فکر و خیال در آمد و متوجه شد که واگن ایستاده. بنابراین در حالی که می خندید پیاده شد. هاگرید جلوتر از همه بود و نحوه ی رد شدن از آن صخره های صعب العبور را به آنها یاد می داد. کریچر هم آخر از همه و به زحمت سعی در شدن از آن صخره را داشت.
***
_ هری ما با این واگن به اتاق دامبلدور میریم که اونجا به یه جای مهم دیگه راه داره.
هری در حالی که داشت سوار واگن میشد، با تعجب پرسید:
_ کجا هاگرید؟!
هاگرید لبخند پت و پهنی زد و گفت:
_ محل زندگی غولها! آخه عروسی گراپه!
***
هری در حالی که داشت از گردنه ای رد میشد، به این فکر میکرد که چطور با باز کردن اتاقک در گرین گوتز، کوهستانی در برابر آنها نمایان شد و آنها، سوار بر واگن و با چه سرعتی آن کوهستان را می پیماییدند.
_ آه هری! کجایی؟!
هری سرش را تکانی داد و با دیدن هاگرید که دست به کمر روبرویش ایستاده بود، گفت:
- آم... هیچی! راستی، عروس کیه؟!
هاگرید قهقه ای زد و گفت:
_ سکته نکنی ها! عروس چو چانگه!
هری با چشمانی از حدقه در آمده فریاد زد:
_ چی؟ چو؟ باور نکردنیه!...
* هــــــــــــــــــــــری!
هری با ترس به اطرافش نگریست و به دنبال عامل صدا برآمد. اما هیچ کسی را ندید. صدا دوباره گفت:
* هــــــــــــــــری! لعنتی!
هری دردی را در جای زخمش احساس کرد و گفت:
_ هاگرید؟ تو صدایی نمیشنوی؟
هاگرید سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد. صدا لحظه به لحظه بلندتر میشد:
* پسره ی عوضی!
هری فریاد زد:
_ هاگرید! ولدمورت و دار دستش اینجان... هاگرید!
اما هاگرید وسط جشن عروسی بود. دست چو در دست گراپ بود. کریچر نیز به سر و روی گراپ و چو، گالیون می پاشید! همه کارهای مزحک و خنده دار می کردند. اما ولدمورت داشت به آنها نزدیک میشد:
_ هــــــــــــری! بلاخره میکشمت!
ضربه ای به شانه ی هری خورد و ناگهان دنیا به دور سرش چرخید و کم کم تیره و تار شد. و ناگهان همه چیز ثابت شد. هری یکه و تنها در میان دنیایی قیر گون قرار گرفته بود.
* گفتم پاشو و اون تن لشت رو جمع کن! هری!
ناگهان دنیا دوباره چرخید و اینبار همه جا سفید شد. هری چشمانش را باز کرد. نور چشمانش را اذیت می کرد. او توانست سایه ی درشت و بد هیکلی را تشخیص دهد، اما نمی دانست با چه کسی سر و کار دارد. بنابراین دستش را دراز کرد و عینکش را از روی میز کنار تختش برداشت و به چشمش زد. و با دیدن او گفت:
_ عمو ورنون؟؟!
عمو ورنون در حالی که دست به سینه بالای سرش ایستاده بود، گفت:
_ اون گنده بک، پایین واستاده! میگه می خوای باهاش بری بیرون! زودباش!
هری به شدت گیج شده بود. نمی دانست چه خبر شده بود. با عجله لباسش را پوشید. کاغذی در جیب پیراهنش، توجهش را به خود جلب کرد. نامه را برداشت و با خواندن آن، دوباره همه چیز به یادش آمد:
" هری عزیز! فردا صبح، ساعت 8 ربیوس هاگرید به دنبال تو خواهند آمد تا برای برداشتن معجونی از اتاقک مخصوص من، به گرین گوتز بروید. آلبوس دامبلدور."
هری لبخندی زد و با عجله به طبقه ی پایین رفت و به هاگرید ملحق شد. هاگرید با دیدن هری فریاد زد:
_ هری! پسره ی تنبل! چقدر می خوابی!
هری به پهنای صورتش خندید، عینکش را درست کرد و گفت:
_ هاگرید! متاسفم که دیر کردم! آخه نمیدونی، دیشب چه خوابی دیدم!
هاگرید در حالی که داشت دست هری را با قدرت تمام می فشرد گفت:
_ چه خوابی؟!
هری دستش را از دستان هاگرید بیرون کشید و با خنده گفت:
_ اوه! از اضطراب امروز، خواب دیدم که گراپ داماد شده! حالا بگو با کی!
هاگرید در حالی که داشت قهقه میزد گفت:
_ چه بامزه! اگه بفهمه کلی ذوق میکنه! حالا با کودوم دختر بدبخت؟!
هری در حالی که داشت به این موضوع فکر میکرد که چقدر خوب است ککه دیگر با چو رابطه ای ندارد، گفت:
_ بذار از اول تعریف کنم! اینجوری هیجان انگیز تره!
و آنروز، ماگل ها شاهد پسری عینکی بودند که داشت برای مردی غول آسا مطلبی را با هیجان بسیار تعریف میکرد!

**********
فکر میکنم بد نشده بود! اما دلیل اینکه یه کم بد شده بود، این بود که زیاد مجسمش نکرده بودم( چون این چند روز خیلی امتحان داشتم) و اینکه در حالی که داشتم وست لایف رو گوش میدادم، تایپ میکردم!
خلاصه شرمنده اگه طولانی شد!
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/2/22 13:32:26
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!