جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1394 04:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد راونکلاو*


جلسه چهارم
- به عنوان تكليف اين جلسه ازتون ميخوام به جنگل ممنوعه برين، از هر طلسمي ميتونين( و توي داستان ذكر شده) استفاده كنين و جون سالم به در ببرين... (سي نمره.)


این بار تکلیف کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه عملی بود. به ورودی جنگل ممنوعه آمدم، نفس عمیقی کشیدم و وارد جنگل شدم. نیمه شب بود و در نیمه شب که درختان بلند قامت جنگل، نور ماه را از جانداران جنگل دریغ میکردند، همه جا تاریکی مطلق حکمفرما بود. در تاریکی، درختان بی جان، مانند جانداران میشدند.

با احتیاط و آرام به جلو میرفتم. درختان وقتی ترسناکتر میشدند که باد در بین شاخه های آن ها میپیچید و هیاهو میکرد. گویی درختان قهقهه میزدند و تو را به درون جنگل و سرنوشت شومت فرامیخواندند. اما غرورم اجازه نمیداد پا پس بکشم. باید تا آخر راهی که در آن قدم گذاشته بودم را میرفتم.

چوبدستیم را بیرون کشیدم و آرام زیر لب زمزمه کردم:"لوموس". چوبدستی روشن شد و راه مشخص شد. اینقدر جلو آمده بودم تا به یک دو راهی رسیده بودم. یکی از راه ها را انتخاب کردم و به جلو رفتم. همینطور به جلو میرفتم که ناگهان در زمین فرو رفتم و نصف بدنم درون گل و لای رفت. دست و پا زنان کمی به جلو رفتم ولی مشخص نبود که این گل و لای و مرداب تا به کجا باقی است.

اینقدر به جلو آمده بودم که پوشش درختان از بین رفته بود و ماه دوباره مستقیم بر مرداب میتابید. لحظاتی بعد صدای شیهه ای بلند و چهار نعل به گوش رسید. حدس میزدم که چه موجودی را خواهم دید. سانتوری مغرور در حالی که سعی میکرد محدوده امن دور از مرداب را حفظ کند به من مینگریست و من نیز به او.

لحظاتی چشم در چشم شدیم و سپس به ماه تابان نگریست و از همان راهی که آمده بود رفت. مشخص بود که یک جادوگر برای او هیچ ارزشی نداشت. به قول هاگرید:"این لامصب ها به هر چیزی که از ماه به زمین نزدیکتر باشه هیچ اهمیتی نمیدن."

فهمیدم که اینجا یا باید خودم، خودم را نجات بدهم یا اینکه بمیرم! هنوز دست هایم بیرون مرداب و گل و لای بود بنابراین چوبدستیم را به سمت بدنم وارونه کردم و فریاد زدم:"وینگاردیوم له‌ویوسا".

بدن سراپا گل و لایم از مرداب به بیرون آمد و همینطور که چوبدستی را به سمت بدنم گرفته بودم، خودم را به سمت بیرون مرداب هدایت کردم و سپس به زمین انداختم. در جنگل ممنوعه هیچ چیزی قابل پیش بینی نبود.

همانطور که مشغول تمیز کردن بدنم از گل و لای بودم از میان بوته های آنور مرداب دو جادوگر بلند قد بیرون آمدند. نمیدانستم آن ها چه اشخاصی هستند بنابراین خودم را میان بوته های اینور مرداب مخفی کردم و به آن ها نگریستم. یکی از آن ها سعی میکرد دیگری را از کاری منصرف کند و میگفت:
_ سَمی، من دوستت دارم. تو برادرمی. دیوونه بازی نکن. این تو ذات توئه. نمیتونی مهارش کنی. ازش لذت ببر. تا حالا خون تک شاخ چشیدی؟ میدونی چقدر خوشمزه س؟ میدونی وقتی میخوریش حس میکنی فرمانروای جنگلی؟
_ خفه شو دین! من نمیذارم جانور درونم آزادانه بقیه جانوارای بیگناهو بکشه. من سرکوبش میکنم.

سَم، دستان دین را کنار زد و وارد مرداب شد و پاهایش اینقدردر گل و لای فرو رفت و جلو رفت که دیگر نتوانست ادامه بدهد. در همان لحظه دین به ماه کامل نگریست و تغییر شکل داد. دستانش را نیز مانند پاهایش روی زمین گذاشت، دستان و پاهایش بلند و پر از پشم شد و لحظاتی بعد به شکل یه گرگ درآمد. البته گرگی، سه برابر گرگ های معمولی. متوجه شدم او یک گرگینه است. دین، که حالا بشکل یک گرگ درآمده بود زوزه ای کشید و با خشم به سَم نگریست و سپس به سمت درون جنگل جست زد.

سَم هم با نگریستن به ماه کامل به شکل گرگ درآمد ولی درون گل و لای هر چقدر دست و پا زد و زوزه کشید نتوانست به بیرون بیاید. حالا فهمیدم چرا او درون مرداب رفته بود. میخواست تا صبح درون اینجا زندانی باشد تا نتواند بقیه جانداران جنگل را بدرد.

باید راه میفتادم. شنلمم خیس شده بود و مانع راه رفتنم میشد بنابراین آن را کندم و به راهم ادامه دادم. جلوتر که رفتم باز هم نور ماه از بین رفت و مجبور شدم چوبدستیم را در بیاورم و آن را روشن کنم. کمی جلوتر صدای زوزه ای شنیدم و خیلی آرام و پاورچین به راهم ادامه دادم تا اینکه وقتی پشت یک درخت مخفی شده بودم گرگینه ای را دیدم که گردن یک تک شاخ را در دهان گرفته بود و آن را میجوید!

گرگینه گاهی گردن تک شاخ مرده را رها میکرد و با زبان، خونی که از گردن تک شاخ نگون بخت به بیرون فواره میزد را لیس میزد و گویا کلی کیف میکرد. با احتیاط مشغول دیدن آن صحنه بودم که مو بر تنم سیخ شد چون حس کردم پشت سرم موجودی ایستاده است. حدسم درست بود، وقتی برگشتم گرگینه ای به بزرگی یک خرس روبرویم ایستاده بود و در حالی که دندان هایش را به نمایش میگذاشت ناگهان به من حمله کرد.

بدون لحظه ای معطلی چوبدستی را به سمت صورت گرگینه گرفتم و فریاد زدم"آوداکداورا". گرگینه حمله کننده روی هوا و در فاصله دو متری صورت من بود که طلسم به صورتش سیلی زد و پنج متر آنطرف تر پرتش کرد. گرگینه حتی فرصت نکرد زوزه آخر را بکشد چون خاصیت طلسم مرگ همین است. البته خوشحال و مغرور نبودم چون میدانستم کشتن یک گرگینه در شبی که ماه کامل است، در وسط جنگل ممنوعه، یعنی تبدیل شدن به هدفی متحرک برای همه گرگینه های آن شب جنگل. بنابراین بدون لحظه ای تعلل، شروع کردم به دویدن به سوی مقصدی نامشخص.

وقتی برگشتم و پشت سرم را نگریستم، گله ای گرگینه را دیدم که به سویم میدویدند و از خشم زوزه هایشان شبیه نعره شده بود. باید کاری میکردم... در حالی که همچنان میدویدم چوبدستیم را به سمت پشت سرم گرفتم و بدون نشانه گیری فریاد زدم:"اینسندیو".

در پشت سرم جهنمی از آتش فوران کرد. گویا طلسمم به درختی خشک اصابت کرده بود و آتش گرفتن آن درخت باعث شده بود محوطه ای چند صد متری از جنگل در آتش بسوزد. وقتی باز هم به پشت سرم نگریستم هیچ اثری از گرگینه ها نبود زیرا مشخص بود که آن ها از آتش متنفرند و میترسند. ایستادم تا کمی نفس تازه کنم. دیگر توان دویدن نداشتم. حالا که گرگینه ها فرار کرده بودند نیاز نبود تا آتش، درختان بی گناه را بسوزاند بنابراین با زمزمه طلسم "آکوامنتی" و فواره زدن آب از نوک چوبدستیم آتش را خاموش کردم.

وقتی کمی نفس گرفتم، از دور توانستم دودکش کلبه هاگرید را تشخیص بدهم. دیگر ماندن در جنگل جایز نبود زیرا هر گرگینه ای که در آنجا پیدایم میکرد طوری میدریدم که تکه بزرگم گوشم باشد. آرام و بدون صدا به سمت کلبه هاگرید پیش میرفتم که ناگهان بدون هیچ مقدمه ای به زمین افتادم و حس کردم موجودی حداقل پنج برابر خودم روی من افتاده است. تنها چیزی که ذهنم توانست تشخیص بدهد دندان های نیش گرگینه ای بود که از خفا حمله کرده بود و تنها چیزی که زبانم توانست زمزمه کند، طلسم "ایمپریو" بود. بزاق دهان گرگینه به صورتم پاشید و دندان او فقط یک سانت با گردنم فاصله داشت و چشم هایم را به نشانه تسلیم در برابر مرگ بسته بودم که...

همه چیز ساکت شد. با خودم گفتم حتما مرگ این شکلی است. وقتی چشم هایم را آهسته باز کردم هنوز دندان گرگینه در فاصله یک سانتیمتری گردنم بود ولی چشم های زردرنگش کاملا گشاد شده بود و مانند انسان های هیپنوتیزم شده به روبرو مینگریست. آنجا بود که فهمیدم طلسم زیرزبانی فرمان، در لحظه آخر جانم را نجات داده. به سختی از زیر چنگال های گرگینه که کمی در شانه ام فرو رفته بود بیرون آمدم که از پشت سر باز هم صدای وحشتناکی آمد. وقتی برگشتم متوجه شدم یک گرگینه دیگر نیز بویم را استشمام کرده و به آنجا آمده است. بدون لحظه ای درنگ چوبدستیم را به سوی گرگینه اول که تحت طلسم فرمانم بود گرفتم و آن را به سوی گرگینه تازه ظاهر شده فرستادم.

دو گرگینه، یکی تحت طلسم فرمان من و دیگری تشنه خونم، یکی در دفاع از من و دیگری در تهاجم به من، با هم درگیر شدند و البته در آنجا نایستادم تا متوجه شوم عاقبت جنگ چه میشود. فقط توانستم خودم را کشان کشان به بیرون جنگل و نزدیک کلبه هاگرید بکشانم و در آن را بزنم.

هاگرید با کلاه شب خواب گل منگلیش از کلبه بیرون آمد و گفت:
_ مار از پونه بدش میاد، نصفه شبی در خونه ش سبز میشه. باز چه مرگته دالاهوف؟
_ منو ببر پیش پامفری. زخمی شدم!
_ هی روتو برم. نوکر بابات غلام سیاه!
_ لطفا هاگرید!
_ همین مونده بود که تو هم نقطه ضعف منو یاد بگیری. جهنم و ضرر، بیا دست منو بگیر تا بریم. هووووووووف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه ی سوم دفاع در برابر جادوی سیاه

لاکرتیا بلک: 30 آفرین لاک! خوب بود!

ویولت بودلر :(عالی بود، کمتر از این انتظار نمیرفت!)30

سیگنس بلک:22
خب پست شما با وجود اینکه پست بدی نبود ولی کلی ایراد جزیی داشت، یکیش اینجا بود:
نقل قول:
-نتونستم جلوی خودمو بگیرم وزدم زیر گریه اما اگه اون بدونه که من ازخونه خرابه می ترسم .نتونستم بقیه حرفمو ادامه بدم.

اون خط فاصله نشانه شروع دیالوگه و اینکه توضیحات رو بعدش بیارید اشتباهه... توضیحات باید قبل از _ قرار بگیرن.

یکی دیگه شون هم کلماتی بود که بدون فاصله به هم چسبیده بودن و ظاهر جذاب پست تون رو از بین میبره. و از طرفی هم بهتر بود بین دیالوگ ها و توصیفات از دو تا اینتر استفاده میکردین... و همچنین بین پاراگراف ها... و همچنین به داستان زیاد پرداخته نشده بود.

دراکو مالفوی:28
فکر کنم تنها مشکلی که به روشنی بشه بهش اشاره کرد این بود که سوروس اسنیپ شما اصلا شبیه سوروس اسنیپ کتاب و یا ایفای نقش نبود! بجز این پست خوبی بود.

رز زلر:28
نقل قول:
ذوق زده به وسایل شوخی نگاه کرد از شدت هیجان نمی دانست کدام را بردارد!

جدای از غلط های تایپی، این جمله وسطش یه ویرگول یا نقطه لازم بود!

آنتونین دالاهوف:(خوب بود!)30

تد تانکس:25
اولین چیزی که بهش توجه میشه عجیب و مرموز بودن شخصیت تد هست، اما روتین کار های روزانه ی اون که توصیف کرده بودین اصلا عجیب بنظر نمیرسید! خواننده اینجا دنبال عجیب بودن میگرده.

نقل قول:
بله؛او بسیار شجاع بود

اون "بله" اون وسط حواس خواننده رو از خود پست پرت میکنه و میندازه روی نویسنده ی پست.
پاراگراف ها به هم متصل و روون نبودن... تو یکی از پاراگراف ها تد از مار میترسه و توی دومی تد تو راه دفتر مدرسه ست. خب این دو تا اصلا مربوط نیستن به هم.
و اینکه چرا ته دیالوگ هاتون نقطه نمیذاشتین؟!

اورلا کوییرک: 28

نقل قول:
ممکن بود اگر تمام اعضای خانواده اش نمرده بودند، در این وضعیت نبود.

این جمله نامفهومه.
"اگر تمام اعضای خانواده اش نمرده بودند، ممکن بود در این وضعیت نباشد.
شاید اگر تمام اعضای خانواده اش را از دست نداده بود حالا کارش به اینجا نمی رسید.
اینطوری بهتر نیست؟!

رون ویزلی:29
پست تون بعضی جا ها یهو خیلی خیلی ادبی میشد و بعضی جاها یهو محاوره ای میشد بطوریکه تفاوتش رو میشد حس کرد! این تنها ایرادش بود.

__________
اگه نیازی به نقد یا توضیحات بیشتر بود، از طریق پیام شخصی اقدام کنین!دی:
پ ن2: با تشکر از ریگولوس بلک، بابت کمک بیش از انداره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1394 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو به فرزند شوهر خاله اش خیره شد.
هنوز نتوانسته بود خیانتی را که رودولف به خاله اش بلاتریکس کرده بود را فراموش کند.نمیخواست به این فکر کند که رودولف چه گونه بلاتریکس را ترک کرده و با زن دیگری ازدواج کرده و اکنون فرزندشان استاد دراکوست!
این افکار را از خود دور کرد و به سمت جنگل ممنوعه دوید.
درون جنگل ممنوعه به قدری تاریک بود که حتی جلوی پایش را نمیدید.هنوز چهارصد متر بیشتر جلو نرفته بود که ناگهان پایش به چیزی گیر کرد و محکم زمین خورد.از شدت درد به خود پیچید.زانوهایش درد میکرد.
هر طور بود چوب دستی اش را بیرون کشید.
-لوموس

با کمک این ورد کمی اطرافش را روشن کرد.صورت زخمی اش را با ردایش پاک کرد.در اثر زمین خوردن چند جای بدنش کبود شده بود.احساس خستگی شدیدی تمام وجودش را پر کرده بود.
با وجود درد زانوهایش به سختی ایستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت تا ببیند پایش به چه چیزی گیر کرده است.
-یا مرلین!تو...تو دیگه این جا چیکار میکنی؟

دراکو با ترس به عنکبوت غول پیکر سیاهرنگی نگاه کرد که دقیقا پشت سرش ایستاده بود!
در همین لحظه عنکبوت به سمتش حمله ور شد.دراکو به سرعت شروع به دویدن کرد ولی زانوهایش درد میکردند.هر چه بیشتر میدوید زانوهایش بیشتر درد میگرفت و اگر کاری نمیکرد تا لحظاتی دیگر از درد بیهوش میشد و بعد عنکبوت حسابش را میرسید.
تصمیمش را گرفت.ایستاد.چوب دستی اش را به سمت عنکبوتی که به او نزدیک میشد گرفت و زمزمه کرد:
-آوداکداورا

نوری سبز رنگ از نوک چوب دستی اش بیرون آمد و به سمت عنکبوت رفت و دقیقا به قلبش برخورد کرد .اخرین چیزی که دراکو دید این بود که جسد عنکبوت روی زمین افتاد و بعد سیاهی...

وقتی چشمانش را باز کرد خودش را در اتاقی بزرگ روی مبل یافت.میخواست از جایش بلند شود که دستی شانه هایش را گرفت و او را وادار کرد که دوباره دراز بکشد.
سرش را چرخاند که آن فرد را ببیند.
پدرخوانده اش سیوروس شانه هایش را گرفته بود و به او لبخند میزد.پس اینجا اتاق مدیریت او بود.
-مادام پامفری گفت که زانوهات در اثر برخورد با زمین آسیب دیده یه مدت نباید راه بری.میخواست که توی درمانگاه بستری بشی اما من باهاش صحبت کردم که اجازه بده توی دفتر خودم باشی.

دراکو چیزی نگفت فقط لبخند زد و چشمانش را بست تا کمی استراحت کند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1394/5/29 19:04:53
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1394 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
فوکس آرام ازبقیه دانش آموزان دو شدهنوزبه حرف های پرنتیس درباره دفاع دربرابرجادوی سیاه فکرمیکردهواگرم بود وحتی کوچک ترین نسیمی هم نمی وزید خورشیدبر فراز آسمان جنگل ممنوعه خودنمایی میکردفوکس درآن گرمای آزار دهنده به تنها چیزی که فکر می کرداسپلیت دفتردامبلدوربود فقط گرمانبودکه آزارش می دادبلکه به یادآوردن صحنه هایی که در گذشته در جنگل ممنوعه دیده بودنیز باعث آزارش بودفوکس با حرکت دادن به بالهایش روی زمین نشست از شدت گرما حتی نتوانست پرواز کردچند ساعت گذشت حتی دقیقا نمیدانست باید چه کار بکند خورشید داشت کم کم غروب میکردواین خیلی خوب بودچون اگرخورشیدغروب می کردهواهم خنک تر می شد صدایی توجه اورابه خودجلب کرداصلادلش نمی خواست زندگیش اینجا به پایان برسد پس فقط با خود فکر کردکه از چه وردی استفاده کند در آن لحظه به یاد دامبلدور افتاد که پر هایش را شانه میکردو مرتب پیژامه گلگلی اش را بالا میکشید دلش می خواست فرار کند اماتوان این کار را نداشت باصدای ضعیفی که به زور شنیده می شد گفت دیسابارات و نامرئی شد آرام پر هایش را باز کرد و به سرعت پرواز کرد وقتی به پشت سرش نگاه کرد دید خرگوشی به سرعت از آنجا دور میشود از این که از یک خرگوش ترسیده بود به خودش خندید .هوا تاریک شده بود اماهمچنان گرم بود تصمیم گرفتن برایش سخت شده بوداز طرفی می دانست همه تکلیفشان را انجام دادند وبرگشته اند واز طرفی دیگر نمیدانست باید از کدام سمت برود آرام فرود آمد و شروع کرد به راه رفتن ناگهان هوای سردی از کنارش رد شد با خود زمزمه کرد لوموس نور ضعیفی مسیرش را روشن کرد جسه اسبی بزرگی از درون تاریکی بیرون آمد او فایرنز بود او را چندین بار در تلویزیون دامبلدور دیده بود او در شبکه جادوگر تی وی برنامه ی پیشگویی را اجرا می کرد لبخند کوچکی زد و گفت گم شدی فوکس؟ فوکس حرفش را تایید کرد فایرنز گفت:( من کمکت میکنم!) سپس شروع به دویدن کرد فوکس برای این که به او برسد مجبور بود با سرعت زیادی پرواز کند تقریبا نصف راه را بازگشته بودند که فوکس قلعه های هاگوارتزرا دید با خوشحالی فریاد زد:(بلههههههه من نجات پیدا کردم) فایرنز با او خداحافظی کرد واز او دور شد حالا دیگر می شد بقیه دانش آموزان را دید پرنتیس با خوشحالی در حال خوردن پاستیلش بودمشخص بود که هنوز تعدادی از دانش آموزان برنگشته اند فوکس با خوشحالی کنار بقیه فرود آمد بقیه هم از راه رسیدند پای بعضی از آنها می لنگید و در صورت تعدادی دیگر جای خراشیدگی به چشم می خورد پرنتیس با خوشحالی روی هوا نوشت:( کار همتون عالی بود روز خوبی داشته باشید) همه مانند کسانی که از قحطی فرار کرده اند به سمت مدرسه شروع به دویدن کردند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1394 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
"جلسه آخر تدريس دفاع در برابر جادوي سياه!"

استاد مثل هميشه تاخير داشت؛ انگار قرار نبود اين كلاس يكبار هم كه شده به موقع برگذار شود. در جير جير كنان روي پاشنه چرخيد و دانش آموزان آماده شدند كه نارسيسا مالفوي با كفش هاي نارنجي رنگش وارد كلاس شود اما به جاي نارسيسا، دختر ريزنقشي با يك جست بلند درون كلاس پريد.

دخترك با صداي بلندي گفت:
- صبح بخير! خانم مالفوي متاسفانه دچار مشكل شد و از من خواست به جاش بيام... ميدونم شما منو نميشناسين، من پرنتيسم و قراره تدريس امروز تون با من باشه! خب از اونجايي كه خيلي كم وقت داريم و من هيچ علاقه اي ندارم كه اسماي شما رو بدونم(دي:) درس امروز رو شروع ميكنيم!

دانش آموزان با ناراحتي به هم نگاه كردند و در اعماق وجودشان، دلتنگ استاد بارتي كرواچ گشتند! پرنتيس با لحن رمزالودي گفت:
- جادوي سياه هميشه با مرگ عجين بوده... هميشه با خطر همراه بوده؛ مخصوصا براي كساني كه ازش استفاده مي كردن.
و خطر چيزيه كه ازش دوري ميكنن، محدودش مي كنن، "ممنوعش" ميكنن.

استاد، پاستيلي از كيف دستي كوچكش بيرون آورد و ادامه داد:
- مطمئنا حتي توي هاگوارتز هم مكان يا وسايلي بوده كه رفتن به اونجا يا استفاده كردن از اون ها "ممنوع" شده!

ساحره لحظه اي مكث كرد تا پاستيل را ببلعد و سپس ادامه داد:
- با اين وجود اگه ميخوايد بتونين با خطر مقابله كنين، اول بايد باهاش مواجه بشين و بجنگين... بايد از اون قدرتمندتر باشين!

دخترك لبخند مظلومانه اي زد و ادامه داد:
- اين جلسه، يه بازديد علمي خواهد بود؛ يه بازديد از جنگل ممنوعه!

صداي پچ پچ دانش آموزان ناگهان قطع گرديد و افكت چك چك از زير ميز هاي جلو،جايگزين آن شد!
پرنتيس با ديدن وحشت دانش آموزان نعره زد:
- شما با بدترين ترساتون روبه رو شدين، با به شخصيت سياه دوئل كردين و طلسماي زيادي رو آموزش ديدين، اما اگه نتونين تو جنگل ممنوعه از خودتون دفاع كنين، يعني آموزشتون هيچ تأثيري نداشته... هر دانش آموزي كه نميخواد به جنگل بياد و آموزشش رو كامل كنه،همين الان ميتونه از كلاس بره بيرون!

****

دو ساعت بعد - جنگل ممنوعه

پرنتيس با حركت چوب دستي بر روي هواي مه آلود جنگل نوشت:
- به عنوان تكليف اين جلسه ازتون ميخوام به جنگل ممنوعه برين، از هر طلسمي ميتونين( و توي داستان ذكر شده) استفاده كنين و جون سالم به در ببرين... (سي نمره.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1394 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین

برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)

رون در تالار گریفیندور، در کنار شومینه ی خاموش گریفیندور بر روی مبل همیشگی اش نشسته بود و با همان حالت به خواب عمیقی فرو رفته بود. دهانش باز بود و قطره ای از بزاق دهانش در گوشه ی لب هایش به چشم میخورد. رویا چنان او را در خود غرق کرده بود، که انگار نمی خواست هرگز او را از دست دهد.

خواب های رون پریشان بودند با این حال رون تمایلی به خروج از آنها نداشت. به نظرش غرق بودن در آن خواب ها، از تحمل گرمای هوا بهتر بود.

در آن چند روز هوا چنان گرم بود که مردم را ذله کرده بود و طاقت ناچیز آنها را از بین برده بود. چیزی که از ملت بعید بود این بود که در گوشه ای چمباتمه بزنند و بدون هیچ گونه تحرکی به دیواری خیره شوند. آن قدر هوا گرم بود که علف های همیشه سبز محوطه ی هاگوارتز، رنگ خود را به زرد و قهوه ای تغییر می دادند.

رون در خواب هایش غرق بود و در آنجا با حوادثی کلنجار می رفت. خواب برایش به ماجراجویی جالبی تبدیل شده بود. ماجراجویی که در دنیای امروزی که صلح و صفا برقرار بود، کمتر دیده میشد. او در خواب هایش با چیز هایی روبه رو میشد که در عالم واقعیت توان رویارویی با آن ها را نداشت و از آنها می هراسید.

مقابله با اژدها های غول آسا، کمک به موجودات دریایی در اعماق صد متری و... از مجموعه کار هایی بود که رون در خواب هایش آنها را انجام میداد.

آن روز برخلاف همیشه، رون وارد دنیایی شد مشابه دنیا های قبلی اما تفاوتی که با سایر آنها داشت این بود که رون در آن رویا با ترس های واقعی خود، ترس هایی که باعث می شدند بدنش به لرزه در بیاید و عرق سردی بر پیشانی اش بنشیند، رو به رو شده بود و همین باعث شده بود که بر تن جسمش، عرق سرد بنشیند.

صحنه های خواب یکی به یکی تغییر می کرد و رون حتی فرصت نداشت آنها را با دقت از نظر بگذراند. صحنه ها برای رون دلهره آور بودند. لحظه ای می دید عنکبوت عظیم الجثه ای در مقابلش ایستاده و او را به نبرد دعوت می کند، لحظه ای بعد هرمیون را می دید که در آغوش هری جا گرفته است و لحظه ای دیگر اجساد فرزندانش را بر روی زمین می دید.

ترس تمام وجود او را فرا گرفته بود. آن قدر که می توانست بلند ترین فریاد خود را در طول عمرش بکشد. ترس هایش یکی به یکی در مقابلش ظاهر می شدند و او لحظه به لحظه نقطه ضعف های خود را به خاطر می آورد.

رون در حالی که فریاد می زد، از خواب پرید و موجب ترس ملت گریفیندور حاضر ئر تالار شد.

ملت گریفیندور نمی دانستند چه اتفاقی برای رون افتاده و برای همین او را به سخره گرفتند و از او روی برگرداندند.

حال رون دگرگون بود. او که خود را همیشه جزو قوی ترین مرد ها می دانست اکنون با دیدن ضعف هایش به اندازه ی کرم دم انفجاری، ضعیف شده بود و هرچند لحظه یکبار غده های اشکش منفجر میشد و قطرات پاک اشک هایش بر روی گونه هایش جاری می شد. باور نمی کرد که او آنقدر ضعیف باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1394 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- لینی اونجایی؟ حالت خوبه؟ جواب بده!

ترس تمام وجود اورلا را فرا گرفته بود. لینی حدود یک ساعت بود که وارد جنگل شده بود و هیچ اثری ازش نبود.

اورلا می ترسید. او از مرگ می ترسید. نه از مرگ خودش، بلکه از مرگ دوستانش. اگر پای مرگ خودش وسط بود، به این حد نمی ترسید یا شاید این آرزویش بود. اورلا دوست داشت از این دنیا رها شود.

صدای زوزه ی گرگ ها، اورلا را از جا می پراند. هر از گاهی یاد لینی می افتاد و بر ترسش افزوده میشد. اورلا می دانست از مرگ میترسد ولی هیچ وقت راه مقابله با آن را پیدا نکرده بود. ممکن بود اگر تمام اعضای خانواده اش نمرده بودند، در این وضعیت نبود.

- لینی!

اورلا دنبال راه چاره میگشت. با این ترس نمیتوانست وارد جنگل شود. چرا باید نقطه ضعفی به این بزرگی داشته باشد؟ چرا نمیتوانست با آن مقابله کند؟ همیشه این ترسش بزرگترین نقطه ضعفش بود.
- به خودت مسلط باش! لینی بهت چی گفت؟ گفت که به چیزای مثبت فکر کن.

با به یاد آوردن اسم لینی، نه تنها حال اورلا بهتر نشد بلکه بدتر هم شد. بالاخره تصمیمش را گرفت چوبدستی اش را در دستش چرخاند و قدمی به سمت جنگل برداشت. اما باز نتوانست بر ترسش غلبه کند.

اورلا به درختی تکیه داد. چوبدستی اش از دستش لیز خورد و افتاد. زانو هایش سست شده بودند. کم کم به حالت نشسته در آمد.
- تو میتونی اورلا! تو میتونی!

صدایی از درون اورلا فریاد میزد و او را امیدوار میکرد. او یک محفلی بود، چرا باید جلوی چنین مشکلاتی تسلیم میشد؟ همیشه باید ایستاد و در چشم ترس زل زد.
- من باید برم پیداش...

باز صدایش لرزید. دل شوره ای تمام وجودش را پر کرده بود. اگر لینی واقعا گیر افتاده بود، باید چه میکرد؟ تنها کاری که از دستش بر می آمد این بود که با خودش حرف بزند. باید خودش را قانع میکرد.
- لینی حالش خوبه. الان میاد بیرون.فقط...

اورلا ساعتش را نگاه کرد. اما دقیقا یک ساعت و نیم بود که لینی در جنگل ناپدید شده بود. دیگر نمیتوانست بنشیند. دلش میخواست همین الان برود و لینی را از توی جنگل بیرون بیارد. حالا دیگر عذاب وجدانی هم سراغش آمده بود.
- باید با لینی می رفتی. باید با هم میرفتین. تو یه ریونکلاوی هستی.

ناگهان حال اورلا بهتر شد. انگار نور امیدی تمام وجودش را روشن کرده بود.
- من ریونکلاوی ام! من باهوشم! یه دختر باهوشی مثل من، در برابر چنین مشکلاتی خم نمیشه.

چوبدستی اش را به زحمت از روی زمین پیدا کرد و به سمت جنگل به راه افتاد. هنوز ده دقیقه نشده بود که چیزی در جنگل تکان خورد. اورلا چوبدستی اش را به صورت آماده باش گرفت. ناگهان لینی از بین درختان بیرون آمد.

- لینی!
- اورلا!

اورلا بدون معطلی لینی را بغل کرد. لینی لحظه اول نمیدانست چه اتفاقی افتاده ولی بعد او هم اورلا را در آغوش فشرد.

مدتی بعد هر دو به طرف خوابگاه ریونکلاو حرکت میکردند. لینی به اورلا خیره شده بود.
- اورلا؛ چرا اومدی تو جنگل؟ قرار بود بمونی.
- حالا بعدا بهت میگم.

اورلا لبخندی زد. دیگر میدانست چه شکلی بر ترسش غلبه کند البته مطمئن نبود دفعه بعد هم بتواند این کار را بکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1394 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)

تد تانکس ،دانش آموز سال چهارم هاگوارتز بود.رفتار او بسیار عجیب و مرموز بود.هر روز صبح ساعت هشت از خواب بیدار میشد؛بعداز خوردن صبحانه در کلاسهایش شرکت می کرد.

بعد از غروب آفتاب و اتمام کلاسها، به کتابخانه می رفت و بعد از اتمام تکالیفش،شروع به مطالعه آزاد می کرد که در اثر آن نفرین ها و طلسم های زیادی یاد گرفته بود.
سپس در ساعت نه و نیم شب به سالن عمومی گریفندور باز می گشت و بعد از آن که نیم ساعت تکالیفش را مرور می کرد؛ساعت ده شب به رخت خواب می رفت و باز فردا روز از نو و روزی از نو.

او در واقع بزرگترین خصوصیت گریفندور را داشت:شجاعت
بله؛او بسیار شجاع بود.نه ترس های بچه گانه ای مثل ترس از تاریکی داشت،و نه از لرد ولدمورت و مرگ خوارانش می ترسید و نه حتی از دوئل با دانش آموزان سالهای آخر.

از آنجا که تد رفتار های عجیبی داشت،بسیار مورد تمسخر سایر دانش آموزان قرار می گرفت و البته تد با نفرین هایی که بلد بود حسابی از پس خودش بر می آمد!
یک بار سه دانش آموز سال هفتمی اسلیترین را به خاطر اینکه او را گند زاده خطاب کرده بودند؛با اجرای دو طلسم روانه بیمارستان کرد و موجب کسر صد امتیاز از گریفندور شد که البته ارزشش را داشت. در همان شب بچه های گریفندور،جشنی به افتخار تد ترتیب دادند.

اکنون او می بایست برای تکالیف درس دفاع در برابر جادوی سیاه با یکی از بزرگترین ترسهایش روبرو می شد: تد از مار ها وحشت داشت!

اگر یک مار را می دید غش می کرد و حتی با دیدن تصاویر مار ها وحشت می کرد.

تد در راه رسیدن به دفتر مدریت مدرسه بود.بله؛چه کسی بهتر از آلبوس دامبلدور می توانست به او کمک کند؟

تد در زد سپس وارد شد.

-آه...سلام تد.ببینم بازم کسیو طلسم کردی؟

-نه قربان...در واقع من یک مشکلی داشتم...و امیدوار بودم شما کمکم کنید

-خوب مشکلت چیه؟

-من...خوب...من...در واقع...
تد نفس عمیقی کشید سپس ادامه داد:
-از مار ها می ترسم.

تد انتظار داشت دامبدور بخندد اما او ناگهان چهره جدی به خود گرفت ، به پشتی صندلی اش تکیه داد و نوک انگشتان کشیده اش را به هم چسباند.

-تد،برو اون پنجره رو باز کن.

تد دستور دامبلدور را انجام داد.دامبلدور از جایش برخاست و گفت : منو ببخش تد،الان بر می گردم .
سپس از جایش برخاست و اتاق را ترک کرد.
تد نگاهی به اتاق دامبلدور انداخت؛هیچ چیز روی میز او نبود به جز یک کلاه نخ نما و قدیمی:کلاه گروهبندی

تد کلاه را در دستش گرفت.صدای فش فش عجیبی تد را از جا پراند. نه...نمی توانست آنچه را می دید باور کند.

ماری که دست کم سه متر طول داشت وسیاهرنگ بود به سمت تد می آمد دقیقا از همان پنجره ای که او آن را باز کرده بود.
و حالا تد علت آن را می فهمید : دامبلدور بدترین روش را برای تد انتخاب کرده بود.

کلاه از دست تد افتاد و صدای بلندی آمد.مگر کلاه آن قدر سبک نبود که هیچ صدایی ندهد؟
تد نگاهی به کلاه انداخت.چیزی در درون آن نظرش را جلب کرد:شیء نقره ای که دسته آن با یاقوت قرمز می درخشید.

تد به سرعت خم شد و شمشیر گریفندور را برداشت . آیا آن قدر جرئت داشت تا بتواند سر مار را با آن قطع کند؟آیا میتوانست؟

تد می خواست جلو برود اما گویی دستی نامریی او را از این کار منع می کرد.چشمانش را بست چند نفس عمیق کشید سپس با سرعت به طرف مار سیاه رفت و سر آن را از بدنش جدا کرد.......و همه ی اینها فقط در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد.

تد سر جای خود خشکش زده بود که ناگهان از همان پنجره ققنوس با شکوه نقره فامی وارد اتاق شد وتد بلافاصله متوجه شد سپر مدافع دامبلدور است.

سپر مدافع با صدای دامبلدور شروع به صحبت کرد:تد پسر عزیزم،امیدوارم از دست من عصبانی نباشی ولی تو به خوبی انجامش دادی کمی به کاری که کردی فکر کن مطمئنم دیگه از مار ها نمی ترسی.خوب پسرم موفق باشی!

تد ابتدا فقط نگاه می کرد سپس لبخندی زد؛ شمشیر را به درون کلاه برگرداند و از اتاق خارج شد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1394 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد راونکلاو*

برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)

نــوزده ســال بــعــد

دالاهوف بالاخره بعد از نوزده سال از زندان آزاد شده بود. موقع خروج از آزکابان یک دست ردای جادوگری مندرس و پاره متعلق به نوزده سال قبل را به او دادند و همینطور پنج گالیون!
پنج گالیونی که از نوزده سال قبل در حساب بانک گرینگوتزش مانده بود و البته به جرم مرگخوار بودن آن حساب را مسدود کرده بودند. آن حساب در واقع هفده هزار و نهصد و پنجاه گالیون داشت ولی هفده هزار و نهصد و چهل و پنج گالیونش را وزارت سحر و جادو بابت غنیمت و خسارات وارده دالاهوف به جامعه جادوگری ضبط کرده بود.

دالاهوف دوباره در سن پنجاه و پنج سالگی متولد شده بود. همه چیز او تهی شده بود. حساب بانکی، ملک و مال و اموال، ظاهر، باطن.

تجربه از صفر شروع کردن در آن سن برای نود و نه درصد جادوگران غیر ممکن بود ولی او جزو نود و نه درصد نبود. قبلا هم سابقه رهایی از آزکابان را داشت. پس اولین تصمیم مهمش را بعد از رهایی از زندان گرفته بود. اینکه بیخیال نشود و صبر نکند تا عمرش به پایان برسد، بلکه دوباره شروع کند و از ادامه عمرش استفاده کند.

حال، دو راه داشت. یک اینکه برگردد به روال سابق و در پی علایقش به جادوی سیاه و رد پاهای ولدمورت و سالازار اسلایترین برود یا اینکه در جامعه جدید ادغام شود. جامعه ای که سیاه و سفید، جن و جادوگر و مشنگ، همگی با هم زندگی میکردند. این قابلیت را نیز در خود همیشه میدید. قابلیت رفتن به جاهای جدید. تجربه کردن کارها و محیط ها و انسان های جدید و اتفاقا لذت بردن از این کار.

همیشه تنوع را دوست داشت جز در بعضی موارد خاص. خلاصه، تصمیمش را گرفت و در کمال اعتماد به نفس یا به قول بعضی ها "پررویی" به هاگوارتز برگشت. هاگوارتز همان هاگوارتز قدیم بود ولی سر حال تر و پر چنب و جوش تر از قبل بنظر می آمد. البته بعضی چیزهای آن تغییر پیدا کرده بود از جمله مجسمه ها و ساختمان هاگوارتز که در جنگ آخر نابود شده بودند. همه چیز بازسازی شده بود.

طبق عادت همیشگیش در ابتدای ورود به هاگوارتز به کنار دریچه رفت، کمی آب خنک آن را به صورتش زد و به سوی دفتر مک گونگال به راه افتاد. مک گونگال طبیعتا ابتدا به شدت با پیشنهاد کار کردن دالاهوف در هاگوارتز مخالفت میکرد ولی بالاخره راضی شد. البته با کلی شرط و شروط از جمله اینکه به دالاهوف یک کار در یک بازه زمانی سه ماهه داده میشد تا بعد از آن تصمیم بگیرند او میتواند ادامه بدهد یا خیر. او میتوانست کارآموز هاگرید در جنگلبانی جنگل ممنوعه هاگوارتز باشد و حقوق کمی بگیرد.

دالاهوف خوشحال و خندان وارد کلبه کوچکی در کنار کلبه هاگرید شد. اینجا محل زندگی جدیدش بود تا زمانی که حقوق بگیرد و بتواند وضعیت بهتری برای خودش دست و پا کند. یک تخت کوچک، کمی وسایل خانه و آشپزخانه، کل دارایی او در این کلبه بود که البته از هیچی بهتر بود. حالا دیگر دالاهوف در نقطه صفر نبود. آرام روی تخت دراز کشید و در اثر خستگی ناخوداگاه خوابش برد.

در خواب ترس همیشگیش مجددا او را در بر گرفت. بلاتریکس! از زمان تحصیل در هاگوارتز فکر و ذکر بلاتریکس از ذهنش بیرون نمیرفت. برای او در جادوی سیاه، بلاتریکس ساحره رویاهایش بود. حتی بعد از نوزده سال بعد و در آزکابان و بعد از مرگش نیز باز هم به خواب دالاهوف می آمد و او را ترغیب میکرد که به دنبال ولدمورت برود و باز هم با همان سرسختگی سابقش تاکید میکرد که مطمئن است ولدمورت نمرده است.

تا همین دیشب، دالاهوف نمیتوانست به این آخرین ترس باقیمانده در ذهنش غلبه کند و باز هم امشب در خوابش آخرین ترسش واقعی شد. دالاهوف در خواب ناگهان خود را در قبرستان هاگوارتز یافت و جایی که اجساد کشته شدگان آخرین جنگ هاگوارتز در آنجا بود. از جلوی قبرها یکی یکی رد میشد. ریموس لوپین، ولدمورت و ... بلاتریکس!
ناگهان بلاتریکس با دست هایش خاک روی قبر را کنار زد و از آن بیرون آمد، به دالاهوف نزدیک شد و گفت:
_ حالا که به هاگوارتز برگشتی، بهترین موقعیتو داری. بگرد و پیداش کن. بگرد و لرد سیاه رو پیدا کن. اون هنوز زنده س.

بلاتریکس خشن و زمخت، دستان دالاهوف را به نرمی گرفت، حتی اگر این کار را هم نمیکرد دالاهوف ناخوداگاه مجذوب او میشد ولی با این کار باعث شد دالاهوف نفسی از اعماق وجود بکشد، نفسش را در سینه حبس کند و به این فکر کند که مجبور است دوباره به دنیای جادوی سیاه برگردد... بلاتریکس محکم تر از قبل دستان دالاهوف را فشرد و آنجا بود که دالاهوف فهمید لحظه تصمیم گیری نهایی فرا رسیده است، چشمانش را باز کرد به بلاتریکس لبخند زد و چوبدستیش را مانند چاقو در شکم بلاتریکس فرو کرد. بلاتریکس جیغ بلندی کشید و تبدیل به دود سیاهی شد و محو شد...

بنـــــگ! بنـــــگ! بنــــــگ!

دالاهوف با بدن عرق کرده و پریشان از خواب پرید و صدایی شبیه صدای هاگرید شنید که میگفت:
_ هوی...دالاهوف! پاشو دیگه! مگه نمیخواستی امروز بیای تو جنگل ممنوعه کارآموزی؟!



یک ســـال بعـــد

یک سال بود که دالاهوف دیگر کابوس نمیدید و البته همکار و دوست خوبی برای هاگرید شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 مرداد 1394 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)

در تعطیلات کریسمس، تالار هافلپاف بر خلاف همیشه آرام و بی سر و صدا می شد و شاید به خاطر این بود که زلزله ی هافل در این مدت برای دیدن مادر و پدرش به لندن می رفت ولی امسال مثل همیشه به دیدن خانواده اش نرفت و کریسمس را در تالار هافل گذراند.

رز خوشحال و خندان با شال و کلاه پشمی صورتی، ویبره زنان وارد مغازه ی شوخی زنکو شد. ذوق زده به وسایل شوخی نگاه کرد از شدت هیجان نمی دانست کدام را بردارد! قرار بود اولین تعطیلات را بین دوستانش در تالار هافل داشته باشد و برای همین بود که هیجان زده بود و با شدت بیشتری رو ویبره!

از وسایل آتش بازی چندتایی "چوب آتش گیر" _از آن چوب هایی که چند ساعتی می سوخت تا تمام شود_ برای وندلین آتش افزار برداشت، پاپیون شکلاتی برای گربه ی لاک و خود لاک، اسظتخوان شیری برای فنگ ،یک گورکن برای زاخار و چند چیز د یگر برای بقیه ی اعضا! این یکی از سخت ترین اتنخاب های عمرش بود و به نظرش بهترین ها را انتخاب کرده بود.

کم کم مدت گردش هاگزمید داشت تمام می شد و رز با بسته های کادو به هاگوارتز برگشت. در بین راه خودش را در هر آیینه ای که سر راهش دیده بود، برانداز کرد و مطمئن شد مشکلی ندارد.به تابلوی هلگا که رسید اولین چیز مشکوک را دید.

هلگا با ردای فاخر طلایی، مانند یک اشراف زاده کنار میز کو چکی نشسته بود. او با دیدن رز قوری را برداشت و فنجان را پر کرد و به رز داد.

این از عجایب هاگوارتز بود که چه جوری یک تابلو می تواند چایی بریزد و به یک فرد زنده بدهد و فرد هم می تواند آن را بخورد!( نپرس چه جوری از اسرار هافله!) ولی این چیز مشکوکی نبود که می دید. حالت هلگا عوض شده بود، برخلاف همیشه که باخوشرویی به اعضا خوش آمد می گفت، ای بار عصبی و اخمو بود و با بی حوصلگی رفتار می کرد.

رز با اینکه کمی نگران بود ولی تصمیم گرفت روزش را خراب نکند و با نگه داشتن روحیه اش به دورن تالار رفت ولی چیزی که می دید غیر قابل تصور بود.

لاک فریاد زنان با چوب دستی از روی صندلی پایین پرید و به سمت آریانا دوید. آریانا ماهیتابه اش را تکان داد و در جواب تهدید های لاک تهدید های جدید تری می کرد. زاخار فندک آتشی وندل را برداشته بود و وندلین عصبانی به دنبال زاخار بود تا فندکش را پس بگیرد.

فنگ هاپ هاپ کنان پای گیبنشتاین را گرفته بود و می کشید. گیبن با دو دست فنگ را گرفته بود و سعی داشت پایش را آزاد کند.
هوچ جارویش را بالا گرفته بود و می خواست آن را توی دهن پاپا فرو کند. پایا هم می خواست کلاهش را از سر جاروی هوچ بردارد. گربه ی لاک با گورکن زاخار در گیر شده بود.

وضعیت در هم برهمی بود، روی زمین پر شده بود از صفحه های کنده شده ی کتاب ها و مجلات و مجسمه های شکسته شده. میز و صندلی های تالار روی زمین افتاده بودند و همه ی شان چیزی کم داشتند، یکی پایه اش کنده شده بود یکی دیگر از وسط نصف شده بود و دیگری به قطعات ریز غیرقابل دیدن تبدیل شده بود.

همه ی تابلو های تالار خالی بودند و خیلی از آن ها پاره شده بودند و یا قاب شان تکه شده بود. کتاب و وسایل تالار بود که در هوا پرواز می کرد و به سمت افراد تالار می رفت.

این بدترین کابوس رز بود؛ در همی تالار، کتاب هایی که دارند از بین می روند و بدتر از آن دعوا بین دوستانش! جنگ بین اعضای تالار، از بین رفتن جو صمیمی تالار هافل، خراب شدن روحیه ی گروهی، شلوغی، دعوا، دوستانش!

سرش به گردش افتاده بود و این صحنه ها جلوی چشمانش می رفت و کلمات در ذهنش تکرار می شد، " دعوا، دوستانش، کتاب ها... " . هدیه ها از دستش افتاد و وحشتزده به دوستانش نگاه کرد. احساس کرد همین الان است که دیوانه شود. سعی کرد نفس های عمیق بکشد تا بتواند تمرکز کند. باید سر و سامانی به تالار می داد اگر این وضع ادامه پیدا می کرد تالار هافل دیگر هیچ وقت مثل گذشته نمی شد و دیگرنمی شد روحیه ی بچه ها را نگه دارند.

اول از همه از فنگ شروع کرد. کادوی حاوی استخوان را پاره کرد و به فنگ نشان داد. فنگ دست از سر گیبن بر داشت و اولین قسمت نقشه اجرا شد. بعد از آن نوبت قاتل و گورکن بود که با دیدن خوراکی دست از سر همدیگر بردارند، کمی بعد با دادن هدیه ها به هرکس، رز توانست دعوا را کنترل کند. پس از آرام شدن اعضا، با وردی " ریپارو" و ورد جمع آوری همه چیز را به حالت اول در آورد و با بزرگ ترین ترس مقابله کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!