جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 29 تیر 1397 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
" شما توسط یه جادوگر سیاه مورد حمله قرار گرفتین و باید بهتون بگم که جونتون حسابی در خطره! ازتون می خوام توی یک رول مبارزه و یا فرار و گریزتون رو توصیف کنین و با استفاده از این ورد اثرات منفی حمله ی جادوگر سیاه رو از بین ببرین یا این که آب توبه رو بریزید رو سر و صورت جادوگرسیاه و به راه راست هدایتش کنین!

در هوای آفتابی و پس گردن سوزان کوچه پس کوچه های دیاگون، در کنار مغازه های سحر آمیز و جالب تر از جادوگران حاضر در آن، رون ویزلی در حالی که کیسه ای پر از پیاز در دست داشت، مشغول پلکیدن بود. او همانطور که از این واقعیت که محفلی ها هیچ وقت دیواری کوتاه تر از او نیافته بودند می نالید، به دنبال راه خروج می گشت ... غافل از آنکه راه خروج خلاف جهت مسیری بود که او در حال پیمودن بود.

کوچه ای آنطرفتر

در هوای آفتابی و پس گردن سوازن کوچه ناکترن، در کنار مغازه هایی که از جادوگران حاضر در آن هم پلید تر به نظر می رسیدند، دو مرگخوار گرسنه که از بی حالی حال و جان نداشتند، مشغول پرسه زدن بودند.

- بیا یه ذره استراحت کنیم هکتور ... با یه دقیقه خستگی در کردن که اتفاقی نمیفته.

هکتور به فنریری که نقش بر زمین شده بود زیر چشمی نگاه کرد و در حالی که بیشتر دقتش را روی محیط اطراف جمع کرده بود، گفت:
- تو هم اگه مثل من یه خورده می گشتی، الان یه جادوگر سفید به عنوان شام پرنسس پیدا کرده بودیم ... یالا پاشو!

فنریر که کماکان روی زمین دراز کشیده بود، با بی حالی و البته با لحن اعتراضی به هکتور گفت:
- بابا من یک ماهه غذا نخوردم ... نه فقط من ... خود تو ... اصلا همه مرگخوارا ... ارباب همه وعده های غذایی ما رو داره میده به پرنسس ... تبعیض دیگه تا چه حد.

شاید کمتر یا بهتر است بگویم اصلا دیده نمیشد که مرگخواری به لرد سیاه و فرزندش اعتراض کند، اما این فاجعه عمیق تر از این حرف ها بود.

دقایقی بعد

- فنریر ... اونجا رو نگاه کن ... داری به چیزی که من فکر می کنم فکر می کنی؟
- به به! بالاخره نور امیدی نمایان شد.

چند متر جلوتر

رون ویزلی همانطور که سرش را پایین انداخته بود و کیسه پیاز را کشان کشان دنبال خود می آورد، متوجه نفس گرمی پشت سرش شد ... آب دهانش را قورت داد و سرش را برگرداند که با فنریر مواجه شد.
- سوسیس کالباس من چطوره؟!

شاید رون خیلی باهوش نبود ولی هر نادان آدمی می توانست چهره عادی همیشه گرسنه فنریر را از چهره ناعادی خیلی گرسنه او تشخیص دهد ... پس تصمیم گرفت به سرعت فلنگ خویش از آن محوطه ببندد، به سمت دیگر برگشت تا بولت وارانه بدود که با شخص دیگری مواجه شد.
- معجون سرعت بدم؟!

رون خیلی ترسیده بود ... آب دهانش را به سختی قورت داد. زیاد بین دو مرگخوار گیر نیفتاده بود، هر گاه هم گیر افتاده بود، هرماینی ای حضور داشت که توانایی دفاع داشته باشد. او حتی از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه نیز چیز زیادی یادش نبود، زیرا از نظر او نوشتن خاطرات روزانه سر کلاس درس، حس جالبی دارد.
اول به فنریر و هکتوری نگاه انداخت که به او نزدیک تر می شدند، بعد هم به گونی پیاز. آری، فکر درستی به ذهنش رسیده بود ... شاید او قدرت دفاع در برابر جادوی سیاه را نداشت ولی می توانست از پیاز به عنوان سلاح استفاده کند.

- این پیاز رو بگیر مردک! این یکی هم مال تو!
- استوپتفای!

نیم ساعت بعد

پس از نیم ساعت دوئل سخت و طاقت فرسا، رون که قدرتی برایش باقی نمانده بود برای اولین بار توانسته بود دو نفر را در دوئل شکست دهد . احساس قدرت می کرد ولی آن دو مرگخوار هنوز می توانستند تکان بخورند ... چوبدستی اش را در آورد تا آنها را برای مدتی منجمد کند، بلکه بتواند با خیال راحت فرار کند.
- پتریفیکوس توتالوس!

همین که ورد را اجرا کرد، احساس منجمد شدن کرد ... نمی توانست بدنش را تکان دهد و به سختی به چوبدستی ای که بر عکس و به سمت خود گرفته بود، نگاه کرد.

- فنریر ... دیدی چی شد؟ غذای پرنسس جور شد.
- به نظرت چطوره که غذای خودمون بشه؟

آزمایشگاه هکتور

هکتور مقداری نمک به پاتیلی که در آن داشتند رون را می پختند، اضافه کرد و به فنریر گفت:
- خب فنریر ... زودتر همش بزن. منم الان معجون سیاه کن اضافه میکنم ... راستشو بخوای خوردن سفیدا خیلی سخته!
- هر کار می کنی زود باش!
- منو از اینجا بیارین بیرون! من هنوز کلی آرزو دارم، من هنوز ددپول 2 رو ندیدم ... فنریر اگه من رو بخوری کی دیگه غذای گربه هرماینی رو بدزده و برات بیاره؟

رون از روش های زیادی از جیغ و داد گرفته تا گریه و زاری استفاده کرد ولی جواب نداد. لحظه به لحظه داشت پخته تر میشد. فکر کرد ... باز هم فکر کرد ... انقدر فکر کرد که یاد خاطرات روزانه اش افتاد ... یادش آمد که آنها را سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه یادداشت می کرد ... یادش آمد که استاد بونز از وردی سر کلاس صحبت کرد که اثر منفی حمله جادوگر سیاه رو از بین می برد ... شاید هم می توانست یک جادوگر سیاه را نابود یا تبدیل به یک جادوگر سفید کند.

- لااقل بذارین قبل از پخته شدن یه چیزی بگم.
- زود بگو که میخوایم در پاتیل رو ببندیم.
- به هرماینی بگین که رون قبل از مرگ طرز تهیه یه معجون برات یادگار گذاشت ... خوردن اون معجون باعث میشه آدم از زیر سلطه دیگران بودن بیرون بیاد و تا ابد بهترین زندگی رو واسه خودش داشته باشه و ...

فنریر و هکتور نگاهی به هم کردند. انقدر خسته بودند که احتمال اینکه رون دروغ گفته باشد را بررسی نکردند و شنیدن حرف رون از جا پریدند.
- چه معجونیه که من تا حالا نمی دونستم؟
- از زیر خاکی های هاگوارتزه ... از تو بخش ممنوعه گیرش آوردم.
- بده بده به من!
- اول بیرونم بیارین.

نقشه رون داشت عملی میشد ... فقط مرحله آخر باقیمانده بود که باید ورد را طوری روی آنها اجرا می کرد ... هرماینی روش را به او گفته بود ... او امیدوار بود که هکتور مواد لازم را داشته باشد.

- خب هکتور ... باید اول یه معجون بسازی ... پر بال هیپوگریف، نیش آراگوگ، مغز تسترال و ... رو با هم مخلوط کن.

نیم ساعت بعد

- آماده شد! حالا میتونیم بخوریمش و به اوج خوشبختی برسیم!
- زنده باد آزادی!

همین که رون دید که آن دو معجونی که برای اجرای آن طلسم ضروری بود را خوردند، به سرعت چوبدستی اش را از روی زمین برداشت و پس از اینکه از درست گرفتن آن مطمئن شد، طلسم " تلدراسیل" را روی هر دو اجرا کرد.

چند ثانیه بعد

- فنریر ... چرا اینقدر محیط اینجا سیاه و بی عشقه؟
- عشقم ... بیا جلو چشمم!
رون:

ساعتی بعد

- پروف ... ماموریت محفل طبق برنامه با موفقیت انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/4/29 1:04:58


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 تیر 1397 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور بونز!

" شما توسط یه جادوگر سیاه مورد حمله قرار گرفتین و باید بهتون بگم که جونتون حسابی در خطره! ازتون می خوام توی یک رول مبارزه و یا فرار و گریزتون رو توصیف کنین و با استفاده از این ورد اثرات منفی حمله ی جادوگر سیاه رو از بین ببرین یا این که آب توبه رو بریزید رو سر و صورت جادوگرسیاه و به راه راست هدایتش کنین!

و یا اگر شخصیت سیاهی برای خودتون در نظر گرفتید خودتون رو به جای اون جادوگر سیاه بذارید و به کسی که این طلسم رو بلده حمله کنین و برامون تعریف کنین که چه اتفاقی میوفته براتون!" 20 امتیاز

هوا بسیار تاریک و گزنده بود. باد سوزناکی می وزید که تا مغز استخوان هایم نفوذ می کرد. پهلوهایم از شدت دویدن درد گرفته و گلویم همچون بیابان خشک شده بود. پاهایم زق زق می کرد؛ گویی با التماس از من می خواست که از دویدن دست بردارم، اما من نمیتوانستم. باید به راهم ادامه می دادم وگرنه مرگخواری که به دنبالم بود، مرا می گرفت و من به پایان عمرم می رسیدم.

دوساعت پیش، در کوچه پس کوچه های دیاگون پیش می رفتم که ناگهان از پشت دیواری، شخص نقابداری راهم را سد کرد. در همان نگاه اول فهمیدم که مرگخوار است اما به دلیل نقابش نتوانستم بفهمم که کیست.
از همانجا تعقیب و گریز شروع شد. نمیدانستم ک من چه سودی برای لرد سیاه دارد که این مرگخوار اینگونه دنبالم است.

از همان لحظه تا الان کاری جز دویدن و جاخالی دادن در برابر طلسم هایش از دستم بر نیامده است. چند بار خواستم برگردم و طلسمی به سویش روانه کنم، اما گویی مغزم فلج شده بود؛ هیچ یک از وردها و طلسم هایی را که تا کنون آموخته بودم به خاطر نداشتم.
می دانستم که پاهایم دیگر بیشتر از این جوابگو نیستند، بنابراین باید هرچه زودتر فکری می کردم. بیشتر از این توانایی ادامه دادن را نداشتم.

کم کم در گرداب ناامیدی فرو می رفتم که ناگهان وردی در گوشه ی ذهنم جاخوش کرد؛ وردی که در آخرین جلسه ی دفاع در برابر جادوی سیاه یاد گرفته بودم و می دانستم که با یکبار به زبان آوردنش حریف از پا در می آید و تکرار این ورد برای بار دوم مانند آب توبه عمل می کند.

پس با خوشحالی به سمت عقب برگشتم و فریاد زدم:
_ پروکانالوس!
همین که این ورد بر زبانم جاری شد، مرگخوار یه زمین افتاد. ایستادم و نگاهش کردم، سپس با احتیاط به سویش رفتم. شاهد تلاش های دیوانه وارش برای اجرای طلسم ها بودم؛ هرچه چوبدستی اش را تکان می داد و طلسم هارا بر زبان می آورد فایده ای نداشت.
تازه معنی حرف پروفسور بونز رو فهمیدم که می گفت این طلسم برای هر کس یک جور عمل می کند! طلسمی که پروفسور به صورت آزمایشی برای ما اجرا کرد، باعث شد چوبدستی در دست حریف لیز شود، بطوریکه حتی یک لحظه هم قادر به نگه داشتن آن نبود.

مرگخوار که تازه متوجه عملکرد ورد من شده بود، میخواست بایستد و به من حمله کند که در همان لحظه برای بار دوم ورد را فریاد زنان به زبان آوردم.
_ پروکانالوس!
این بار مرگخوار بی حرکت سر جایش ماند و نقاب از روی صورتش کنار رفت و چهره ی آرام آلکتو کرو نمایان شد. در صورتش آرامش خاصی موج می زد که حاکی از فراموش شدن خاطرات پلیدی اش بود.

من و من کنان گفت:
_ اینجا کجاست؟ تو کی هستی؟ می شه به من بگی چرا من اینجام؟
در یک آن دلم برایش سوخت؛ اما با به یادآوردن این که قصد کشتن من را داشت، حس دلسوزی ام نسبت بهش فروکش کرد.
پرسیدم:
_ می دانی اسمت چیست و الان چه وظیفه داشتی؟
با سردرگمی به من خیره شد. سپس به آرامی گفت:
_ اسمم آلکتو کرو است. اما منظورت از وظیفه ای که داشتم چه بود؟

این نکته ی مهم را پاک یادم رفته بود! طلسم فقط کارها و موقعیت های بد را پاک می کرد و کاری به اطلاعات عادی نداشت.
با خوشحالی گفتم:
_ خب، تو عضو انجمن نیکوکاران هستی و وظیفه ای که الان داشتی، این بود که به مردم کمک کنی. در ضمن یکی از قوانین اصلی این انجمن اینه که هیچ وقت نباید به هیچ کس صدمه بزنی!
به نشانه ی تایید سری تکان داد. سپس کمکش کردم تا از جایش بلند شود و راهش را نشانش دادم.

سپس با شور و شعفی حاکی از اجرای درست طلسم و سر به راه کرده یک انسان خطاکار، به سمت خانه به راه افتادم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1397 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
" شما توسط یه جادوگر سیاه مورد حمله قرار گرفتین و باید بهتون بگم که جونتون حسابی در خطره! ازتون می خوام توی یک رول مبارزه و یا فرار و گریزتون رو توصیف کنین و با استفاده از این ورد اثرات منفی حمله ی جادوگر سیاه رو از بین ببرین یا این که آب توبه رو بریزید رو سر و صورت جادوگرسیاه و به راه راست هدایتش کنین!

و یا اگر شخصیت سیاهی برای خودتون در نظر گرفتید خودتون رو به جای اون جادوگر سیاه بذارید و به کسی که این طلسم رو بلده حمله کنین و برامون تعریف کنین که چه اتفاقی میوفته براتون!" 20 امتیاز


سردبود. دنیا داشت دور سرش می چرخید. کم کم داشت بی‌هوش می شد. ولی نمی توانست بیهوش شود. نه تا وقتی که دنبالش بودند. آب یخ روی سرش می‌ریخت و دستانش هیچ حسی نداشتند.
با هر بدبختی‌ای که بود سنگ‌های دور برکه‌ی زیر آبشار را چنگ زد و سینه خیز خودش را بیرون کشید. حتی وقتی از زیر آبشار بیرون آمد، آب چنان فشاری داشت که انگار باران می‌بارید.

همچنان سینه‌خیز خودش را می‌کشید. سنگ‌ها دست‌ها، پاها، سینه و شکمش را خراش می‌دادند. با این سرعتی که داشت آن‌ها به او می‌رسیدند. ولی نه. نمی‌توانست تسلیم آن‌ها شود. زیر فشار طلسم‌های قبلی دوام آورده بود، ولی زیر فشار طلسم بعدی نمی‌توانست. این طلسم برای تغییر افکارش به کار برده می‌شد. تا الان اراده‌ی قوی‌اش باعث شده بود که تحت تاثیر آن طلسم قرار نگیرد. ولی دیگر نمی توانست. اگر الان به او می‌رسیدند و طلسم را رویش اجرا می کردند، تمام افکارش به هم می ریخت و تغییر جبهه می داد. او نمی‌توانست این خیانت را بپذیرد. ترجیح می‌داد بمیرد ولی خیانت نکند. مشکل اینجا بود که او از مرگ می‌ترسید و اراده‌ی کافی برای مرگ نداشت. آن هم وقتی هنوز امیدی برای نجات بود.

کسی که دنبالش بود مطمئن بود که در آن غار راه فراری نیست. الان هم به خاطر این سریع حرکت نمی کرد چون می‌خواست بازی‌اش بدهد. می‌خواست به او امیدواهی بدهد. یک مرگ سریع برایش کافی نبود. او می‌خواست قربانی‌اش را قبل از مرگ بازی بدهد. او همه‌ی این‌ها را می دانست ولی همچنان ادامه می‌داد.
او با دیدن زجر کشیدنش لذت می‌برد. با دیدن امیدش برای فرار. این‌که برای جانش این طوری تلاش می کرد. او از همه‌ی این‌ها لذت می ‌برد.

چوبدستی‌اش در درگیری قبلی‌اش شکسته بود و الان چیزی برای دفاع از خود نداشت. حتی اگر داشت هم به دردش نمی خورد. حداقل با این وضعیتی که داشت به دردش نمی خورد. ته دلش می‌دانست که امیدی نمانده است. با فکر اینکه ممکن است بمیرد ته دلش خالی می‌شد و دل و روده‌اش به هم می‌پیچید.

کم کم داشت فکر می کرد که این غار ته ندارد و او محکوم است که تا ابد در آن سینه‌خیز پیش برود. در ذهنش گفت:
-چه افکار دیوونه واری. داری کم‌کم عقلت رو از دست می‌دی دختر.

صدای دیگری در ذهنش گفت:
-ولی این غار ته نداره.
-معلومه که ته داره. تازه یه راه خروج هم اونجاست.
-اگه بود که اون انقدر آروم آروم نمیومد. حتما خیلی مطمئنه که هیچی اونجا نیست.
-انقدر بدبین نباش.

شاید بهتر بود به حرف سرش گوش می‌داد. ولی هر چه پیش می‌رفت باز هم چیزی نبود. کم کم داشت امیدش را از دست می‌داد که یکهو چیزی دید. یک پرتو نور!

داشت می‌رسید. دیگر چیزی برایش اهمیت نداشت. امید کل وجودش را پر کرد. با تمام انرژی‌ای که برایش ماندا بود به سنگ‌ها چنگ می‌زد و جلو می‌رفت. یک ذره مانده بود و بعد...
در آخرین او و هم‌دست‌هایش جلویش را گرفتند.
-جایی تشریف می‌بردین دوشیزه رندل؟

و بعد آن‌ها حمله کردند. چشم‌هایش را بست و برخلاف چیزی که تصور می‌کرد مرگ را پذیرفت.
ناگهان برق سبز رنگی به پشت آن‌ها خورد و همگی روی زمین افتادند.
دختری پشت سر آن‌ها ایستاده بود و چوبدستی‌ای در دستش بود. خود خودش بود.
-فکر کردی تنهات می‌ذارم لاتیشا؟

و به کمک دوست خود رفت تا او را از زمین بلند کند. همین که لاتیشا از زمین بلند شد، آن‌ها هم بلند شدند. لاتیشا گارد گرفت اما دوستش لبخندی زد و گفت:
-دیگه خطری ندارن.

مثل اینکه آن‌ها هم می خواستند تایید کنند؛ چون همگی با هم گفتند:
-ما در خدمت شما هستیم ارباب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1397 10:26
نمایش جزئیات
آفلاین
راستش پرفسور جان چرا باید جادوگران سیاه به راه راست هدایت شوند. ها؟
خب من که موافقم جادوگران سفید باید به راه راست هدایت شوند نه سیاه ها، و داستانم را این طور می نویسم.

_ خب مرگخوار های با وفای من امروز مأموریتی را باید انجام دهید...
این صدای لرد سیاه بود که سر میز صبحانه برای مرگخوار ها سخنرانی می کرد.

_ شما باید با طلسم آبروبوریا محفلی هارا به راه راست، و به عبارتی دیگر راهی که من می گویم هدایت کنید.
_ ههوومم...ارباب فکر خوبی ست.

بلاتریکس لسترنج در تایید حرف اربابش سرش را تکان داد، و موهای فرفری اش را بالا و پایین کرد.
_ اگر از این طلسم استفاده کنید، محفلی ها تحت تسلط من قرار می گیرند.

ظهر آن روز:
_ وای نمیشه ظهر به مأموریت نمی رفتیم. آخه در هوای به این گرمی؟ لرد واقعا بی کا...
مرگخوار بی خاصیت با چشم غره ی بلا حرفش را طور دیگری تمام کرد.
_ ...لرد واقعا بسیار انسان با ذکاوتی است.

نارسیسا پرسید:
_ می دونید کجا قرار است محفلی هارا گیر بی اندازیم؟
_ البته، خانه ی 12 میدان گریمولد.

میدان گریمولد:

_ کی اول شروع می کنه؟
_ من در میزنم، تو حرف بزن.
_ مگه دفتر دامبلدوره؟
_هی...هی دعوا نکنید، من در خونه رو منفجر می کنم تا محفلی ها بیرون بیان.
بلا سرپرستی گروه را به عهده گرفت.

لسترنج به تابلوی خانه ها نگاه کرد.
_ خونه ی شماره ی 11...خونه ی شماره 13؟
نارسیسا مالفوی با تعجب پرسید:
_ اممم...چطوری همچین چیزی ممکن است؟

_سیسی عزیزم من شنیدم اون خونه مخفی است.
بلاتریکس با گام های بلند پیش رفت، و بین خانه ی شماره ی 11 و 13 ایستاد.
زیر لب گفت:
_ خونه ی شماره ی دوازده کجایی؟

لحظاتی بعد دیوار ها تکان خورد و خانه ی شماره 12 پدیدار شد.
_خب بریم که محفلی هارا به راه راست هدایت کنیم.

اما حاصل کار کاملا با آن چیزی که لرد فکر می کرد متفاوت بود.
پیش روی لرد به جای محفلی هایی که توبه کرده باشند، آدم هایی احساساتی ایستاده بودند؛ و داشتند ابراز نگرانی برای ریزش موهای سر و دماغ او می کردند.
_ این هارو به حالت اولشون برگردونید. حوصله ام سر رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1397 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
" شما توسط یه جادوگر سیاه مورد حمله قرار گرفتین و باید بهتون بگم که جونتون حسابی در خطره! ازتون می خوام توی یک رول مبارزه و یا فرار و گریزتون رو توصیف کنین و با استفاده از این ورد اثرات منفی حمله ی جادوگر سیاه رو از بین ببرین یا این که آب توبه رو بریزید رو سر و صورت جادوگرسیاه و به راه راست هدایتش کنین!

و یا اگر شخصیت سیاهی برای خودتون در نظر گرفتید خودتون رو به جای اون جادوگر سیاه بذارید و به کسی که این طلسم رو بلده حمله کنین و برامون تعریف کنین که چه اتفاقی میوفته براتون!" 20 امتیاز



پهلویش از دویدن زیاد می سوخت و گوش هایش زنگ می زدند. به سمت کوچه فرعی دیگری پیچید.
-نمیتونی تا ابد بدویی. میگیرمت، گندزاده!

صدای سردی که از تنفر دورگه شده بود در گوش هرماینی می پیچید. نمیتونی...نمیتونی...
-نمیتونی فرار کنی! کروشیو!

طلسم به مغازه ی کناری اش برخورد کرد و شیشه های ویترین آن با صدای انفجاری شکست. سعی کرد تندتر بدود، اما پاهایش از درد فریاد می زدند.

فلش بک

بوی خوب پای سیب و قهوه در آشپزخانه ی ویزلی ها پیچیده بود. جینی بسته ی سفیدرنگی را به هرماینی دادو برای صدمین بار تکرار کرد.
-فقط واضح و شمرده مقصدتو اعلام کن. خب؟ ای کاش با تسترال ها میرفتی.

هرماینی درحالی که از داخل ظرف مشتی خاکستر سبز رنگ بر می داشت، لبخند اطمینان بخشی به جینی زد.
-نگران من نباش. خودت میدونی که از پرواز خوشم نمیاد. باید این بسته رو سریع به ابرفورث برسونم.

هرماینی با دیدن اخم جینی اطمینان دوباره ای به او داد.
-چیزیم نمیشه. تو هاگوارتز میبینمتون.

تاحالا از پودرپرواز استفاده نکرده بود، اما به نظر می آمد راحت تر از پرواز با چیزی باشد که نمی توانست آن را ببیند! با احتیاط درون شومینه رفت و پودر را به زمین پاشید.
-هاگز...اوهواوهو...هد .

سعی کرد خاکستری را که در دهانش رفته بود با سرفه بیرون کند ولی دیر شده بود، او به درون دودکش کشیده شده بود و با سرعت پیش می رفت. پیش خودش دعا کرد مکان مشابه ای با هاگزهد وجود نداشته باشد. بعد از چند دقیقه به شدت به بیرون شومینه و بین جمعی پرت شد و آخرین چیزی که دلش میخواست را دید!

-تو؟!

مغازه ای که به آن واردشده بود قدیمی و کثیف بود و گوینده ی این حرف کسی نبود جز بلاتریکس که در کنار خواهرش ایستاده بود و دهانش از دیدن جادوگرسفیدی که سرتاپا با خاکستر پوشیده شده بود باز مانده بود.

هرماینی سعی کرد لبخند بزند.
-عصربخیر خانوما!

درمیانه ی تعجب مرگخوارانی که احاطه اش کرده بودند، به سرعت به طرف در دوید و کیف منجوق دارش که بسته درآن بود را محکم چسبید. وارد کوچه شد. اطراف برایش آشنا بود، باید خودش را به ابرفورث می رساند. پشت سرش صداها بلندتر شدند.
-اون مال منه!

هرماینی با دلهره فهمید که بلاتریکس دقیقا پشت سرش است!

پایان فلش بک

-تو گروگان قشنگی میشی. کجااااایی؟

هرماینی در پشت پیچی پنهان شده بود و منتظر بود تا بلاتریکس به میدان دیدش وارد شود.

-هی حوصله م داره سر میره ها!
-ریداکتو!

با طلسم هرماینی دیوار کناری بلاتریکس برسرش خراب شد، اما موقعیت هرماینی لو رفت. دود سیاهی از جایی که بلاتریکس لحظه ای قبل آنجا بود بلند شده بود و به طرفش می آمد. هرماینی با ترس عقب عقب رفت. ناگهان به یاد طلسمی از کلاس دفاع اش افتاد. چوب دستی اش را به طرف دود گرفت و تمرکز کرد.
-تلدراسیل!

هرماینی با تعجب دید که مایع سرخآبی رنگی از چوبدستی اش خارج شد و دود سیاه رنگ را به دیوار زد. او با احتیاط جلو رفت. بلاتریکس درحال تغییرکردن بود. موهایش کم کم صاف و طلایی رنگ می شدند و لباس صورتی دخترانه ای بر تنش ظاهر شد. لپ هایش گل انداختند و ابروهایش پیوسته شدند و لبخند ملیحی بر لبش ظاهر شد.

-یا ریش مرلین! من... من این کارو کردم؟!

هرماینی نمیدانست تعجب کند یا بخندد. ناگهان پلک های بلاتریکس تکانی خوردند و چشمانش باز شد. هرماینی یک قدم به عقب پرید.

-من... من کجام؟

هرماینی نزدیکتر شد.
-تو چیزی یادت نمیاد؟
-من مامانمو میخوام... تو دختر خوبی به نظر میای. میشه لطفا کمکم کنی... بلند شم؟

هرماینی سرجایش خشک شده بود. بلاتریکس به او گفته بود لطفا! به یادآورد استادش گفته بود این ورد مثل آب توبه عمل میکند اما دیدن تاثیرش فوق العاده بود. با شنیدن صدای مرگخواران دیگری که دنبالشان می گشتند، هرماینی به خودش آمد.
-البته. الان میبرمت پیش مامانت. پس یعنی دلت نمیخواد منو بکشی؟

بلاتریکس متعجب به نظر می رسید.
-بکشمت؟ نه، کشتن چیز خوبی نیست. تو مهربونی! من ازت خوشم میاد.

هرماینی باردیگر با تعجب به بلاتریکس تغییریافته که با لبخند احمقانه ای به او نگاه می کرد، خیره شد.
-آها! خب بالای پیچه. باید سریع خودمونو برسونیم اونجا.
-میشه دستمو بگیری؟ اینجا تاریکه من میترسم!

پنج دقیقه بعد جلوی هاگزهد-دست در دست بلاتریکس

تق تق تق!

-ابرفورث! هرماینی ام. یه مهمون هم با خودم دارم!
-مهمونی دوس دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1397 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ی دوم دفاع در برابر جادوی سیاه



یک روز دیگه در هاگوارتز شروع شده بود. روزی که می شد با توجه به استانداردهای جادوگری و شرایط مدرسه عادی صداش زد و این دفعه برخلاف دفعه ی پیش جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه آرام و خلوت بود و دیگه اثری از هیچ مالش و پیچش و خمش اضافه ای به چشم نمی خورد.

در واقع همین اتفاق در درون کلاس هم افتاده بود. پرنده ها و خزنده ها و جونده ها و چرنده ها و مابقی نده های موجود در حالی کنار توله و جوجه های تازه به دنیا اومدشون نشسته بودن که به خاطر شرایط بد اقتصادی نه خودشون چیزی برای خوردن داشتن و نه همسایه هاشون و نه هیچ کس دیگه ای! همگی با هفت سر عائله ای که در اثر باد بهاری پس انداخته بودن نشسته بود و نگاه غمگین و در عین حال پر از طمعی به دانش آموزایی می انداختن که در حال ورود به کلاس بودن.

بونز قبا مخملی و برگ برگی.. همون بونز دفعه ی قبل بود. شاد و سبز و آبی! دستاشو به سبک پروفسور دامبلدور از هم باز کرد و گفت:

- همگی به جلسه ی دوم دفاع در برابر جادوی سیاه خوش اومدین! اوه! خانوم گرنجر! یه قارچ توهم زا درست روی سرتونه!

هرمیون جیغ بنفشی کشید و روی سر رون پرید! و خب آقای ویزلی در مجموع هفت کتاب هری پاتر اون قدر بی عرضه توصیف شده بود که نویسنده به خودش اجازه نمیده این قوانین رو در هم بشکنه و بگه که رون فهمید وجود اون قارچ فقط یه شوخی بود و به اطلاع شما عزیزان می رسونم که خود رون جلوتر از هرمیون پا به فرار گذاشت و در مسیرش یه خانواده ی کامل از پشه های مرداب سیاه رو قورت داد و با سر توی تنه ی درخت سرخدار فرو رفت!

- اوه.. لعنتی! اون فقط یه شوخی بود خانوم گرنجر ولی فکر کنم لازمه حتما دوستتون رو به درمانگاه منتقل کنین!

هرمیون با قیافه ی "کی دقیقا تو رو استاد کرده" به بونز نگاه کرد و بعد جنازه ی تقریبا نیمه جون رون رو برداشت و از کلاس خارج شد! بونز دوباره ادای دامبلدور رو در آورد و ادامه داد:

- خب بیاین به درس این جلسه مون بپردازیم! اوه خانوم کلیرواتر ممکنه تو این جلسه یه سنتور روی سرتون فرود بیاد!

و بعد از این که با قیافه ی "هر هر هر تو که اینقدر خوشمزه ای چرا تا حالا نخوردنت!" پنلوپه رو به رو شد لبخندش رو جمع کرد و ادامه داد:

- آقای دیگوری شما پادزهر لازم ندارین؟! هوم.. خوشتون نیومد انگار! خب بریم سر اصل مطلب.. اینی که می بینید.. دونه ی لورینه.. میوه ی درخت تلدراسیله!

چوبدستیش رو تکون داد و شمایلی جادویی از یک درخت بزرگ و پر شاخ و برگ در میان هوا و زمین ظاهر شد. ادوارد عاشقانه به درخت نگاه می کرد و ادامه داد:

- این دونه خاصیت پلیدی زدایی زیادی داره.. در واقع یه جورایی هیچ جادو و جادوگر پلیدی نمی تونه به محدوده ی وجودش نزدیک بشه! ولی اونقدر نایابه که هرکسی نمی تونه پیداش کنه.. اینی هم که رو میزه پلاستیکیه می تونین جزو اشیا توی اسم و فامیل بنویسیدش!

ادوارد یه اسلیترینی سال سومی رو می دید که آشکارا داشت سرک می کشید تا مطمئن بشه اون میوه واقعیه یا پلاستیکی ولی خب تلاش کاملا بیهوده ای بود.

- اما شما اینو باید بدونین که یه جادوگر هیچ وقت تسلیم نمیشه. درسته که اصولا دستمون به این درخت و این میوه نمی رسه ولی یه چوبدستی و یه خون پر از جادو همیشه همراهمونه.. جادوگرهای باستانی یه طلسمی با الهام گرفتن از این درخت و میوه اش اختراع کردن که در شرایط خیلی پیچیده ای می تونه اثرات جادوی سیاه رو خنثی کنه و حتی به کار بردنش روی بعضی جادوگرهای سیاه عین آب توبه اثر کرده و باعث شده به راه راست هدایت بشن!

پسربچه ی اسلیترینی فضول قبلی بلافاصله جمع شد و تقریبا تا یقه تو نیمکتش فرو رفت!

- ورد این طلسم همون اسم درخته ولی به کار بردنش همونجوری که خودتون می دونین به راحتی تلفظ کردن یه کلمه ی خالی نیست. چوبدستی هاتون رو در بیارید و به صف بشید! اما قبل از اون تکلیف جلسه ی بعدیتون رو که روی تخته هست یاد داشت کنین!


" شما توسط یه جادوگر سیاه مورد حمله قرار گرفتین و باید بهتون بگم که جونتون حسابی در خطره! ازتون می خوام توی یک رول مبارزه و یا فرار و گریزتون رو توصیف کنین و با استفاده از این ورد اثرات منفی حمله ی جادوگر سیاه رو از بین ببرین یا این که آب توبه رو بریزید رو سر و صورت جادوگرسیاه و به راه راست هدایتش کنین!

و یا اگر شخصیت سیاهی برای خودتون در نظر گرفتید خودتون رو به جای اون جادوگر سیاه بذارید و به کسی که این طلسم رو بلده حمله کنین و برامون تعریف کنین که چه اتفاقی میوفته براتون!" 20 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1397 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه ی اول دفاع در برابر جادوی سیاه



هافلپاف: امتیاز


نیمفادورا تانکس: 16

خسته نباشی تانکس عزیز!

تانکس رولینگ به ما یاد داد که حتی توی دنیای جادویی هم قوانین و نظم بر همه ی پدیده ها حاکمه. جادو یه چیز بی دلیل و دل بخواهی نیست که هر کاری بکنه و اتفاقاتی که توی این داستان جادویی میوفته همشون پیرو یه دلیل منطقی هستند.

از طرف دیگه ما توی جادوگران یه قانونی رو سخت رعایت می کنیم. شخصیت های بر اساس اون چیزی که خودشون توصیف می کنن و یا چیزی که رولینگ ازشون گفته در مورد شخصیت های مطرح کتاب باید توی داستان های ما بازگو و توصیف بشن.

در نتیجه ی این دوتا موضوع اینو می خوام بهت بگم که اگه قراره روایت کنی که یه استادی توی هاگوارتز قراره همه ی دانش آموزهاش رو به وزغ تبدیل کنه باید دلیل و منطق براش بچینی تا تو ذوق نزنه چون داری یه کاری رو می کنی که حتی خواهر و برادر کارو هم توی کتاب نکردن.

رول نوشتن فقط این نیست که یه سری نکات نگارشی و یه مقدار توصیفات و دیالوگ ها رو کنار هم بچینیم و یه داستان کوتاه خلق کنیم. مخصوصا اینجا که داستانک های ما بخشی از یه داستان خیلی بزرگ تره که توی کل سایت جریان داره و ما باید خودمون رو با اون ها هم هماهنگ کنیم.

چیزی که لازم داری برای پیشرفتت اینه که بیشتر از قبل در جریان این داستان بزرگ قرار بگیری پس لازمه که بیشتر پست هایی که نوشته می شن رو بخونی و یاد بگیری.

جلسه ی بعد می بینمت تانکس!

ماتیلدا استیونز: 17

ماتیلدا.. ماتیلدا!

مثل پست آینه ی نقاف انگیزی که آخرین بار ازت نقد کردم یه اشکال اصلی مشابه داریم. ماتیلدا پیش درآمد و توضیح اول داستان رو اون قدر طولانی و مفصل می نویسی که هم خودت خسته بشی و هم خواننده و در نهایت به اون بخش اوج داستان و هدف اصلی اینقدر کم می رسی که دیگه حالی به آدم نمیمونه والا! :دی

ماتیلدا لازمه توی پست های تکیت به این موضوع خیلی بیشتر از قبل اهمیت بدی که تکیه ی اصلی داستانت رو کجا بذاری و کدوم قسمت رو پر رنگ تر کنی و پیرو همین موضوع از شاخ و برگ های اضافی و مسائل حاشیه بزنی و خلاصه شون کنی.

اینطوری اون چیزی که می خوای ارائه بدی بهتر به چشم میاد و زیباتر دیده میشه و در ضمن خودتم انرژی و قدرت بیشتری داری برای روایت کردنش و بهتر از پسش بر میای.

جلسه ی بعدی می بینمت ماتیلدا!

سدریک دیگوری: 15

سدریک عزیز خسته نباشی.
شما هم مثل بقیه ی تازه واردها و مثل اوایل ورود همه ی ما هنوز اول راه هستی و مسیری طولانی برای پیشرفت داری.

اول از همه این که لازمه دقت بیشتری روی ظاهر و پاراگراف بندی نوشته ت داشته باشی. لازمه برای این که چشم خواننده هات اذیت نشه به ازای هر بند یا پاراگرافی که می نویسی یه اینتر اضافه تر بزنی و یه خط فاصله ایجاد کنی تا خط ها و نوشته در هم و فشرده نباشن و راحت تر خونده بشن.

و از لحاظ داستانی هم فعلا می تونم پیشنهاد بدم که فراز و فرود بیشتری به داستانت اضافه کنی. به عنوان مثال نقطه ی اوج داستانت که مردن استاد بود خیلی ساده و بدون هیجان اتفاق افتاد و خواننده ها فقط با یه دست زیر چونه نهایتا گفتن "اوهوم" و رد شدن از داستان! شما باید بتونی احساسات خواننده ها رو برانگیزی که البته چیزی نیست که همین جلسه اول یادش بگیریم ولی تا پایان این ترم تمام سعیمون رو براش خواهیم کرد.

توی جلسات بعدی می بینمت سدریک!




گریفیندور: امتیاز + 2 امتیاز تشویقی

هرمیون گرنجر: 20

خانوم گرنجر عزیز واقعا خسته نباشید!

شما تنها کسی بودی که به شرایط جدید کلاس و قوانینی که من برای توصیف کردنش چیده بودم توجه کردین و این به نظر من شایسته ی تقدیره.

خیلی خوب شخصیت خودتون و بقیه رو توصیف کرده بودید و از شخصیت پردازی ها فاصله نگرفته بودین و طنز خوبی داشت که تونست خواننده ها رو شاد کنه.. من نقد اضافه ای ندارم که روی این پست بذارم.. به کار خوبتون ادامه بدید خانوم!


ریونکلا: امتیاز + 1امتیاز تشویقی


پنلوپه کلیرواتر: 19

عالی بود پنی!
البته یه جاهایی یه سوتی های کوچیکی داده بودی که به خاطر اونها یه نمره ازت کم کردم. چون هم من انسان کمال گرایی هستم و هم این که پس فردا همونا رو میارن میذارن تو دفتر زیر سیبیلای هوریس و میگن بونز به نفع گروهش یه نمره اضافه داده و تقاضای ویدئو چک می کنن!

شوخی های ریزی که توی پست جدی به کار برده بودی و به طرز خیلی ماهرانه ای ازش سبک طنز و جد رو درآورده بودی خیلی عالی بود و واقعا حساب شده و با برنامه بود. فقط چیزی که لازمه رعایت کنی برای دفعه های بعد اینه که حتما یه دور از روی پست بخونی و اینکه روی زبون فارسی معیار وسواس خرج بدی که گاف های لهجه ای توش نباشه.

و از همه مهم تر این که حتما سعی کن از به کار بردن جمله های طولانی که با حرفهای ربط و افعال متعدد کش اومده کمتر استفاده کنی تا تمرکز خواننده رو بهم نزنی و روان بودن و رسا بودن نوشته ت حفظ بشه.

جلسه ی بعدی می بینمت!

اسلیترین:

هیچکس از نوع غیر سروشش!


پ.ن:
امتیازات تشویقی رو بعد از از مشورت با مدیر مدرسه تکلیفشون به طور قطعی مشخص میشه. چون تو متن قوانین نوشته برای پیشرفت در نویسندگی به خاطر نقدهای انجام شده ولی خب به نظر من این دو مورد دقت بیشتری روی تدریس داشتن و لایق این امتیاز هستن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/4/27 5:56:42
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1397 04:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک صبح افتابی، من، نیمفادورا و ارنی در محوطه ی هاگوارتز درحال قدم زدن و صحبت کردن بودیم.
نسیم ملایمی می وزید و عطر گل های بهاری را با خودش به این سو و ان سو میبرد و نوک درختان بلندقامت جنگل ممنوعه را به تاب خوردن و بازی کردن وا می داشت.
حرفی از طرف نیمفادورا باعث شادی و خوشحالی من و ارنی شد.
- هی بچه ها، یادتون که نرفته امروز جلسه ی اخر دفاع در برابر جادوی سیاهه؟
پاک یادم رفته بود. با نگاهی به ارنی متوجه شدم که او نیز یادش نبود. از تصور این که بالاخره این کلاس با همه ی موقعیت های خطرناکش و تکلیف های سختش به پایان میرسید گل از گلم شکفت.

بعدازظهر، همراه با ارنی و نیمفادورا و بقیه ی بچه ها جلوی در بسته ی کلاس منتظر بودیم. بعد از گذشت چند دقیقه، در کلاس باز شد و چهره ی شاد و سرخوش پروفسور بونز پدیدار شد.
با نگاهی حاکی از تعجب به بقیه نگریستم، چرا که پروفسور بونز به ندرت شاد بود و این اولین باری بود که تا این حد سرحال بود. جلوی پروفسور پاتیل بزرگی درحال جوشیدن بود که رنگ تیره و بوی زننده ای داشت. در کنار پاتیل شیشه ی کوچکی پر از ماده ی شفاف به چشم میخورد.
پروفسور با صدای بلندی شروع به صحبت کرد:
- دانش اموزای عزیزم! شما با بزرگترین جادوگر قرن رو به رو هستید! جادوگری که تونست برای زهری که تابه حال هیچ پادزهری نداشته، پادزهری قوی بسازد.
توی این پاتیل سمی هست که با خوردن حتی یک قطره از اون به خوابی ابدی فرو می رید. تاکنون هیچ پادزهری وجود نداشته که بتونه بر این زهر غلبه کنه. اما من با به کار بردن سخت ترین و پیچیده ترین جادوها پادزهری ساختم که اثرات زهر رو بطور کامل از بین میبره.
توی این جلسه، به علت اینکه اخرین جلسه ایه که باهمیم، من میخوام طرز تهیه ی این معجون استثنایی رو به شما اموزش بدم. اما قبل از شروع درس، خودم این معجون رو امتحان میکنم تا همتون شاهد قدرت خارق العادش باشین!

بعد از این سخنرانی، پروفسور بونز مقداری سم را از داخل پاتیل برداشت و درون لیوانی ریخت. سپس با نگاهی لبریز از شادی و شعف لیوان را سرکشید و بلافاصله بطری شیشه ای را نیز خورد.
من، نیمفادورا، ارنی و بقیه ی بچه ها، همگی منتظر اتفاقی بودیم؛ اما یک اتفاق خوب، نه اتفاقی که چندی بعد رخ داد!
پروفسور بونز با تکانی مختصر به زمین افتاد و سپس شروع به لرزش شدیدی کرد. هیچ کس کار خاصی انجام نداد یا به دنبال کمک نرفت، زیرا همه منتظر اثر پادزهر بودند.
پروفسور به خس خس شدیدی افتاد و جویده جویده حرفی زد:
- مثل اینکه... من.... دچار.. مشکلی... شده بودم... پادزهر.... دستورالعمل.... غلطی.. داشت...بخاطر همین... اثر... نکرد..

سپس پروفسور بونز کم کم به تکه های ریزی تبدیل شد و به هوا رفت و از نظر ناپدید شد. اندکی بعد، جز چند تکه لباس چیزی بر صندلی وجود نداشت!

با وحشت نگاهی به نیمفادورا و ارنی انداختم و با قیافه های ماتم زده ی انان مواجه شدم. سرانجام با صدایی که از ته گلویم در میامد گفتم:
- خب، مثل اینکه سرنوشت این یکی استادمون اینجوری بود. میدونستم سال بعد دیگه اینجا نیست ولی فکر نمیکردم اینجوری بره، من فکر میکردم خیلی راحت و بی دردسر استعفا بده و بگه از این شغل خسته شده!
ارنی و نیمفادورا به نشانه ی موافقت سر تکان دادند.
_ فقط امیدوارم سال بعد استادمون به طرز بهتری از هاگوارتز بره!
من و نیمفادورا در جواب به ارنی سری تکان دادیم و همراه با بقیه ی دانش اموزان بهت زده به بیرون از کلاس رفتیم تا خبر چگونگی از بین رفتن پروفسور بونز را به بقیه بدهیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1397 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
روز قشنگی در جریان بود. آسمان صاف و آفتابی، هوا لطیف و دلپذیر و چهره دانش آموزان هاگوارتز کاملا شاد و خوشحال به نظر می رسید.

رز نفس عمیقی کشید و روی سبزه ها دراز کشید.
_ خیلی خیلی خوشحالم... امروز دیگه کلاسا تموم می شن. بعد از دفاع در برابر جادوی سیاه تقریبا دیگه هیچ کاری نداریم!

پنی سرش را به تایید تکان داد و گفت:
_ خیلی دلم برای مامان و بابام تنگ شده!
_ منم همینطور... بنظرت پروفسور بونز امروز اجازه می ده برای دوئل بریم؟
_ به نظر من که اجازه می ده! هر چقدرم که به نظر جدی جلوه کنه یه قسمتی از وجودش واسه این کارا جون میده! مطمئنم!

* * *

پروفسور بونز لبخندی زد و کتاب "دفاع در برابر جادوی سیاه" اش را بست و به صندلی اش تکیه داد.
_ امروز دیگه آخرین جلسه ست! من که دیگه حوصله درس دادن ندارم و چیزیم نمونده. شما چطور؟

موجی از صداهای بچه ها که موافقت خود را نشان می دادند در کلاس پیچید. پروفسور بونز لبخند پر شیطنتی زد و گفت:
_ خوب، اگه درس ندم چیکار کنیم؟
_ پاک کن بازی کنیم پروفسور!

پروفسور بونز نیشخندی به این همه خوشمزگی او زد و چوبدستیش را حرکت داد:
_ تو، استیونز، یکی بزن پس کَلّش! واقعا چطور بااین همه خوشمزگی هنوز نخوردنت مکفرسون؟!

ملی بلند شد و گفت:
_ آقا اجازه! مامانش بهش فلفل میزنه!

بچه ها خندیدند و پنی گفت:
_ پروفسور چطوره این جلسه رو دوئل کنیم؟
_تو جنگل ممنوعه؟

چشم های پروفسور بونز برق زد.
_ دوئل؟ اونم تو جنگل ممنوعه؟ ولی... اونجاخیلی خطرناکه!
_ پروفسور؟ شما که استاد دفاعید چرااینو می گید؟

و بااین ضربه آخر پروفسور بونز موافقت خود رااعلام کرد و ساعتی بعد همه در جنگل ممنوعه در حال نشان دادن طلسم هایی که انجامشان را یاد داشتند به دوستانشان بودند.
جنگل ممنوعه با آن همه جذابیت هایی که داشت همیشه می توانست به عنوان یک تهدید جدی به حساب بیاید؛ حتی اگر هیچ موجودی در آن ساعت از روز دیده نمی شد، باز هم پر از خطرهایی بود که در کمین بودند. پنی با این فکر رو به پروفسور بونز کرد و گفت:
_ پروفسور من فکر می کنم نباید اینجا باشیم!
_ چرا؟
_ خوب... جلسه آخره و ما تو این چند سال همیشه اواخر جلسه های دفاع یه بلایی سرمون اومده! خصوصا شما! الان با اومدن تو جنگل ممنوعه، ما دقیقا اومدیم تو دهن شیر!

یکی از پسرهای گریفیندوری با دلخوری گفت:
_ خیلیم دلت بخواد!

پنی پوفی از سر حرص کشید و دندانهایش را به هم فشرد‌. پروفسور بونز خنده ای از سر آسودگی کرد:
_ سخت نگیر، کلیرواتر! مثلا قراره چی بشه؟ یه سنتور بیفته روی منو گردنم آویزون بشه؟
همه خندیدند وپنی شانه ای بالا انداخت؛ به هرحال او فکرش را با بقیه درمیان گذاشته بود و حالا عذاب وجدانی هم نداشت.
مرینا به سمتش آمد و گفت:
_ پنی تو خوب بلدی استوپفای رو اجرا کنی نه؟ ببین اشکال من چیه که جواب نمی گیرم!
و چوبدستیش را به طرف درخت بالای سرشان _ که درختی با شاخ و برگ های انبوه و فراوان بود _ گرفت.
_ استوپفای!

نور قرمز رنگ با ضعف پیش رفت و چند تا از شاخ و برگ هارا تکان داد و به زمین ریخت.

_ ببین مری! باید همزمان با گفتن طلسم انعکاسشو توی ذهنتم حس کنی! و اینجوری... دستتو تکون بدی!
و چوبدستیش را تکان داد. مرینا دوباره طلسم را تکرار کرد و چوبدستی را تکان داد اما بازهم در اجرای صحیحش دچار مشکل بود.
_ نمی شه پنی! هیچ جوره نمیتونم این طلسمو اجرا کنم!
پنی به مرینا نزدیک تر شد و دست او را که چوبدستیش را احاطه کرده بود گرفت.

_ استوپفای!
و همزمان تکان خاصی به چوبدستی داد.
طلسم این بار پر نور و قرمز رنگ پیش رفت؛ بدون توجه به پروفسور بونز که درست زیر آن قرار گرفته بود و دانش آموزان موفقش را نگاه می کرد. پیش رفت و در میان شاخ و برگ های درخت ناپدید شد.

_ آخ!
صدای نعره بلندی که این را فریاد میزد بلند شد و به دنبال آن موجودی با ظاهری نیم اسب- نیم انسان از درازای آن فرود آمد. همچنان رو به پایین پیش آمد و درست روی پروفسور بونز افتاد.

_ آخ!
صدا متفاوت، و بسیار بلندتر از صدای قبلی بود. پروفسور بونز حالا دیگر دیده نمی شد و سنتور روی زمین افتاده بود.
چند لحظه بعدسنتور از جایش بلند شد و داد زد:
_ شماها دیوونه این؟

اما کسی به اونگاه نمی کرد. نگاه ها همه روی پروفسور بونز بود که گردنش کاملا شکسته و سرش با زاویه ای حاده روی شانه اش قرار داشت.

_ خوب راستش فکر می کنم... اون باید برای پیشگویی ادامه تحصیل می داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1397 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گرمای زودهنگام تابستانی، کلاس استاد بونز را که شبیه یک بوته زار جادویی درست شده بود، در بر گرفته بود. هرماینی به همراه رون و لیزا زیر سایه ی چند سرخس غول پیکر نشسته بود و کاغذ و قلم پری در دست داشت، تا آخرین توصیه های استاد دفاع را یادداشت کند.

-...اگه تو یه جنگل گم شدید نور چوبدستی و ورد لوموس باعث میشه فقط جلوی دماغتون رو ببینید. این اشتباهه، باید...

هرماینی خمیازه ای کشید و به اطرافش نگاه کرد، نصف بچه ها چرت می زدند و نصف دیگرشان انگار با چشمان باز خوابیده بودند. هرماینی سقلمه ای به رون زد:
-هی رون. رون، پاشو استاد هی اینورو نگا میکنه.
-ها؟ ول کن هرماینی.

-رونالد ویزلی؟
-خررررپففففف.

هرماینی نیشگون بزرگی از دست رون گرفت و رون مثل برق گرفته ها سرجایش صاف نشست.
-استاد! داشتم به حرفاتون فکر می کردم استاد!
-با چشمای بسته ویزلی؟
-انقدر عمیق بود صحبتاتون، اصن به خلسه رفتم.

هرماینی ادامه بهانه های رون را نشنید. ناگهان چشمش به چیز عجیبی افتاده بود. یک قارچ ژله ای و کبود رنگ در نزدیکی آنها درآمده بود، که تا آن موقع آنجا نبود. قارچ درآن کلاس چیز نایابی نبود، ولی این یکی به طرز عجیبی برایش بسیار آشنا و شوم بود. به اطراف نگاه کرد، آنها دسته دسته و به آرامی همه جا و در اطراف همه دانش آموزان رشد کرده بودند. بزرگترین دسته در کنار میز استاد بود... . آنهارا کجا دیده بود و چه چیز شومی درباره آنها وجود داشت؟

ناگهان چراغی در ذهن هرماینی روشن شد. گلخانه شماره3! قارچ های توهم زا!

به سرعت دهانش را باز کرد که هشدار بدهد، اما دیر شده بود. در کسری از ثانیه دود کبود رنگی همه جارا فرا گرفت و گرد طلایی رنگی به همه طرف پاشیده می شد. صدای سرفه ها و لوموس های بی حاصل از همه طرف به گوش می رسید. هرماینی لیزا و رون را به زمین کشید.
-بخوابید رو زمین. تا میتونید دود رو تنفس نکنید. باید راه خروج و استاد رو پیدا کنیم.

-ما راه ورود رو هم به زور پیدا کردیم!
لیزا درحالی که چشمانش از ترس گشاد شده بود، این را فریاد زد.در سطح زمین دود رقیق بود ولی صدای جیغ ها از همه طرف می آمد. رون با شنیدن صدای جیغ جینی ازجایش بلندشد... که کاری کاملا اشتباه بود.

-جینی؟ کجا... . عنکبوت. اینجا عنکبوت دارههههههه.

هرماینی سعی کرد رون را که می دوید بگیرد. اما او دور شده بود.
-نه رون! وایسا! لعنتیِ حواس پرت.

-نه نه، تو... تلسکوپ خوبی بودی... چ...را میخوای... منو بخوری.
-نـــــزدیک نشو.
-اسنیپپپپ، اسنیپ اومده ازمون نمره کم کنــــــه.
-بانو نجینی. من همیشه دوس داشتم شمارو از نزدیک ببینم.
-واقعا فکر میکنی من پرتقال خوش هیکلی هستم؟

مه کمرنگ تر شده بود. هرماینی و لیزا سینه خیز از کنار سوجی که سیب سرخی را عاشقانه نگاه می کرد، گذشتند.

-چه افتضاحی هرماینی. چیکارکنیم حالا؟
-ببین میتونی استادو پیدا کنی. اون راه خروجو بلده. قارچ ها بعد یه ساعت دود بیشتری تولید میکنن! اونوقت ما هم درامان نیستیم.

لیزا سرعتش را دوبرابر کرد.
-نه نه، اصلا تو کتم نمیره! چرا؟

آنها پایه های میز را دیدند. پرفسور بونز با آرامش پشت آن نشسته بود و چیزهایی می گفت.
-دوشیزه دراکو مالفوی! آیا وکیلم شما را به عقد دایم آقای پری هاتر دربیاورم؟

هرماینی و لیزا سرجایشان خشکشان زده بود که با صدای پرفسور بونز که صدایش را نازک تر کرده بود و به خودش جواب می داد، از خنده روی زمین غلطیدند.

بونز صدایش را نازک کرد و گفت:
-عروس رفته مهرگیاه بچینه.

سپس صدایش را کلفت کرد و ادامه داد:
-عزیزم بله رو بگو دیگه، داره صبرم تموم میشه.

لیزا از خنده به نفس نفس افتاده بود.
-این وضعش از همه خراب تره.

لیزا همینطور که می خندید دود غلیظی را فرو داد.

هرماینی خنده اش قطع شد و به لیزا نگاه کرد.
-نه.

لیزا با لبخند ملیحی به هرماینی نگاه می کرد:
-پاستیل شکریِ مــــــن.

-یا بیژامه ی مرلین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/4/13 15:26:05
lost between reality and dreams