جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1393 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بیسکوییت گریف


1.


بازم یه صبح دیگه و یه روزنامه ی دیگه دیالوگای صبح بتی و باباش .
- بتی ، روزنامه .
- چرا همیشه من؟
-ور ور نکن ، بتی .

بتی به در رسید طبق عادت نشست تا لوله ی روزنامه رو از روی زمین برداره ولی به جای لوله ی روزنامه یه جفت کفش دید . بلند شد و بی تفاوت روزنامه رو از دست پسر روزنامه رسون گرفت ؛ آخه دفعه ی قبل هم که روزنامه رسون عوض شده بود ، بلد نبود از وسط خیابون روزنامه رو جلوی
در پرت کنه به خاطر همین تا جلوی در میامد .

بتی در رو پشت سرش بست ولی ناله ی پسر از پشت در مجبورش کرد که دوباره در رو باز کنه .
- آی .

پسر روزنامه رسون دماغش رو بین دستاش گرفته بود و آی و اوخ میکرد . بتی که هنوز دلیل داد زدن پسر رو نمیدونست ، گفت :
-چیزی شده ؟

پسر دستاش رو از روی صورتش برداشت و با اشاره به دماغش گفت :
- در کوفتی تو دماغم بعد میگی چیزی شده !

بتی سرش رو بالا کرد تا صورت قرمز شده ی پسر رو ببینه ولی به جای پسر شاهزاده ی رویاهاش و رو دید که با اسب سفیدش (دوچرخه ) جلوی در وایساده بود .

بتی به تته پته افتاد و گفت :
- شُ . . . شُ . . . ما . . . ؟
- من چی ؟
بتی خودش رو جمع و کور کرد و گفت :
- من معذرت میخوام .
بتی در رو بست بهش تکیه داد و با یه نفس عمیق خودش رو آروم کرد .
- بتی ، کجا موندی دختر ؟

صدای باباش اونو از عالم خیال دراورد و مجبورش کرد ، راهی اتاق پذیرایی بشه .

بتی کل روز تو فکر بود و هیچ کاری نمیکرد ؛ حتی از آلوچه هاش هم دست کشیده بود .

صبح روز بعد بتی قبل از اینکه باباش حرفی بهش بزنه ، پشت در نشسته بود منتظر روزنامه بود .
- بتی . . .
- الان بابا .
بابای بتی از حرف گوش کردن بتی هم خوشحال شد ، هم متعجب .

بتی در رو باز کرد و در حالی که سرش پایین بود ، گفت :
- درود . بینیتون بهتره ؟
- آره بابا ، خوبه . اوه ببخشید ؛ سلام .
بتی در حالی که مثل لبو قرمز شده بود ، بعد از یه مکث طولانی گفت :
- میتونم یه چیزی بهتون بگم ؟
- میدونم .
- یعنی من ، تو ، شاهزاده ، اسب سفید ؛ همه رو میدونی ؟
- آره .
- ولی . . .
پسر حرف بتی رو قطع کرد و گفت :
- میدونی ، همه چیز که نیاز به تو ضیح نداره که داره ؟

بتی میخواست جواب بده که پسر انگشت اشارش رو گذاشت رو دماغش و بتی رو ساکت کرد .
- آی دماغم . رفتار دیروزت هم چیز رو روشن کرد ؛ کوفتن در تو دماغم ، نگاه متعجب بهم و البت چشات که همه چیزو رو لو داد .
بتی یه نگاهی به پسر انداخت و گفت :
- چند واحد پیش تریلانی گزروندی ؟
- جانم ؟ تریل . . .
- بتی ، پس این روزنامه چی شد ؟
پسر بعد از تموم شدن حرف بابای بتی ، گفت :
- از آشنایی باهات خوشحال شدم ، بتی . بعدن میبینمت . مراقب خودت باش .

بتی برای پسر دست تکون داد و رفتنش رو نگاه کرد و تازه وقتی که پسر کاملن دور شد ، فهمید که اسمش شاهزاده ی رویاهاش رو نپرسیده .
- بتی !
- اومدم ، بابا .

بتی که یه روز نقشه کشیده بود ، پسر رو با ابراز علاقش کیش کنه با حس ششم فوق العاده ی پسر کیش و مات شد و اندک امیدش رو به فردا برای دیدار دوباره بست .

2.

اون شکلی شد چون دوباره دابی رو سرکلاس دیده بود .

3.

موضوع بسی زیبایی بود و اندکی سخت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 26 مرداد 1393 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه وارد ریون

نقل قول:
به یه مشنگ ابراز علاقه کنید!(30)



_خوراک خودمه!

این عکس العمل مارکوس به هنگام شنیدن تکلیف ماگل شناسی بود.اگه مارکوس یه کار تو جهان بود که میتونست انجام بده اون ابراز علاقه کردن به مشنگ ها بود.پس سریعا اقدام به آپارات به پاریس شهر عشاق کرد.

در پاریس:

دوشیزه ای جوان و زیبا و خوشتیپ و با کمالات و خوش فرم!(از بحث خارج نشیم!)روی صندلی کافه ای نشسته بود و روزنامه میخوند.مارکوس هم از اونجایی که خوش سلیقه بود رفت و رو به روی صندلی همون دوشیزه جوان و برومند نشست.زن جوان سرش رو از روزنامه برداشت و نگاهی به مارکوس کرد و گفت:کمکی از دستم برمیاد آقا.

مارکوس که کتاب فرانسه در سفر رو قورت داده بود گفت:میخوام بهت یه چیزی هدیه بدم.

زن جوان گفت:جانم؟!چی؟!

مارکوس گفت:بهت طلا بدم؟النگو خوبه؟اما من دوست ندارم دستبندی رو روی مچت ببینم!

زن جوان گفت:اوه چه رمانتیک!

مارکوس گفت:آها!یه شراب ناب!اما شرابی توی جهان مانند این شرابی که تو چشمهات هست،نیست!

زن جوان گفت:آقا شما خیلی رمانتیک هستین!

مارکوس گفت:فهمیدم!گل بهت هدیه میدم!اما بهترین گل،گلی هست که لپ های تو رو بده!

زن جوان گفت:خدای من!مغسی!

مارکوس گفت:عقیق!گرون ترین عقیق.اما بهترین عقیق دنیا لب های تو هست.

زن جوان گفت:شما لطف دارین!

مارکوس گفت:متاسفم خانوم!من چیزی ندارم.من هیچ چیزی غیر از روح و عزیزتر از جونم ندارم که اون هم توی دست های شماست.

زن جوان گفت:هیچکس تا به حال حرفی عاشقانه تر از این حرف شما بهم نزده بود.

مارکوس گفت:خانوم زیبا!شما همه چیز رو دارین و من نمیتونم چیزی به عنوان هدیه به شما تقدیم کنم.
بعد از این حرف مارکوس از صندلی بلند شد و میز رو در حالی که اون زن جوان با تعجب بهش نگاه میکرد،ترک کرد.

نقل قول:
چه چیز باعث شد الا به محض وارد شدن به شکل در بیاد؟ ایزلا که رفته بود! (5 نمره اضافی مثلندش، به جواب های شبیه هم نمره تعلق نمیگیره!)



تکلیف روی تخته رو دید!البته میتونه به این دلیل هم باشه که مارکوس به خاطر این تکلیف داشت از خوشحالی حرکات موزون انجام میداد!

نقل قول:
نظر کلی تون در مورد تکالیف چیه؟ موضوعشون و درجه سختیشون منظورمه!


سخت که نبود زیاد ولی مشکلی که داشت این بود که ما بچه 10_15ساله داریم اینجا!دست آدم هم بسته هست و زیاد نمیشه مانور داد روی قضیه!الان هم امیدوارم زیاد مانور نداده باشم!دادم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس بلبی در 1393/5/27 17:51:43
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1393 10:23
نمایش جزئیات
آفلاین



تکلیف اول
برای اولین بار بود که سوار اتو بوس مشنگ ها می شدم چقدر عجیب بود اصلا تخت خواب نداشت پر از صندلی بود
وای خدای من اون دختر مشنگه رو چقدر خوشگله (در همان لحظه دختر به من نگاه کرد)وای خدای من فکر کنم مادوتا زینگ داریم(اهنگ عشق)
یکم جا به جا شدم تا خوب ببینمش
دختر اومد جلو و گفت مردک مگه خودت ناموس نداری؟که اینطوری به من نگاه می کنی؟
گفتم نه مگه شماداری ؟چیزی می خواستین بگین
گفتم حتما الان میگه میشه با من ازدواج کنی اما گفت :می خواستم بگم از جلوی پنجره برو کنار داشتم بیرونو نگاه می کردم


{اخه تابه حال انقدر چسپیده بودین؟حتی یک کاردک هم کمه{

تکلیف دوم
اخه هری و جینی داشتن همدیگرو :bigkiss: میکردندو قبل از اون هم الیزا با یکدیگر داشت همین کارو می کرد برای همین الا داشت فکر می کرد که چقدر همه راحتن واسه خودشون

تکلیف سوم
خوبه ولی بهتره یک موضوعات بهتری بدین تا مغزمون یکم بازشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1393 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
-:ant:
-
همانطور که از اسمایلی ها پیداست، در آشپزخانه ی هاگوارتز هستیم و وی لاو یو پی ام سی و اینها!

صدای جرینگ جرینگ ظرف ها و قاشق چنگال هایی که به هم میخوردند در فضا پیچیده بود. همین طور صدای شیر آب که بی توجه به سرانه ی بالای مصرف آب و قطعی موقتی برق هاگوارتز همین طور باز بود به گوش می رسید.

چند روز بیشتر به زمان تحویل تکالیف ماگل شناسی نمانده بود و دابی مدام بر خودش لعنت می فرستاد که چرا ترم تابستانی برداشته است!
دابی روی جن خانگی دیگری ایستاده بود و با عجله ظرف می شست.بعد از این که تنگ آب کدو حلوایی را برای هزارمین بار آب کشید، با عصبانیت قاشق های شسته نشده ی کثیف و دهنی که دانه های برنج به آن چسبیده بود(بازم بگم یا به اندازه ی کافی حالتون بد شد؟ ) را درون سبد ظروف شسته شده پرت کرد.

- آخه دابی چطور به یک مشنگ ابراز علاقه کرد؟! اگه مشنگ ها دابی رو دید که جیغ زد! حتی ممکن بود دابی رو کشت! انگار همه ی بلک ها دوست داشت سر جن های خونگی رو به باد داد. البته دابی عادت داشت به مرگ تهدید شد...

جن خانگی بینوا و درمانده، از استرس انجام تکلیفش معده درد گرفته بود. میخواست زمان دیر تر بگذرد. با بی حالی و طی حرکات اسلوموشن شلپ شلوپ آب بازی و شلپ شلوپ آب تنی می کرد و کف و آب را پایین میریخت. ناگهان زمین زیر پایش به لرزه در آمد!
- جـــیــغ! زلزله! قیامت شد!
جن های خانگی دیگر:
صدای جن زیر پای دابی بلند شد:
- کوفتیچر بود باب! دادا زودتر جنبید و شر این ظرف ها را کم کرد! کوفتیچر سرما خورد!کمرش هم درد گرفت تازه!
دابی نگاهی به زیرپایش انداخت و دید که جن خانگی زیر پایش که در اثر ظرف شستن دابی خیس و کفی شده و از سرما به خود می لرزید.
- فکر کنم دیگه باید برم.
سپس بشکنی زد و ناپدید شد.

خیابانی مشنگ نشین در لندن

پرفسور بلک اشاره نکرده بود که آیا تنها ابراز علاقه کافی است یا مشنگ ها هم باید به ابراز علاقه پاسخ مثبت دهند. اما دابی حتی اگر می توانست مرحله ی اول را هم انجام دهد از خوش حالی کلاهش را می انداخت هوا!( لبته اگه به آواتار دقت بفرمایید با انداخت کلاه به هوا، هدویگ هم پرتاب شده و شش دور دور خودش خواهد چرخید!)

زنان و مردان با کیسه های خرید و کیف دستی های بزرگ در خیابان پهناور سنگ فرش شده ای در حرکت بودند. عده ای در رستوران کوچکی نشسته و صحبت می کردند. دابی از پشت دیوار کوچکی سرک کشیده و مشغول انتخاب مشنگ مناسب بود. تا این که دختر جوانی به سمت دیوار نزدیک دابی آمد و به آن تکیه داد.
دابی پشت دختر رفت. نفس عمیق کشید. بهتر بود اول میپرسید ساعت چند است، یا برای این که سر صحبت را باز کند آدرس یک خیابان را می پرسید. گلویش را صاف کرد و جلو رفت.
- اهم اهم! ببخشید...تصویر تغییر اندازه داده شده

دختر برگشت و پشتش را نگاه کرد.
-
دابی با ناراحتی به دخترک فراری که از ترس جانش کیلومتر ها! دور شده بود نگاه کرد. دفترچه ی کوچکی از جیب روبالشی کهنه ای که به تن داشت در آورد و در آن نوشت:
مشنگ شماره ی 1 ضرب در !

سپس بشکنی زد و دفترچه و قلم را در هوا شناور کرد.
دوباره به جست و جو مشغول شد. خانم میان سالی دور یک فواره نشسته بود و بستنی می خورد.
دابی آرام خودش را به او رساند و با امیدواری گفت:
- ام... سلام!
- !
بنگ بنگ بنگ ! (افکت برخورد کیف دستی زن با سر دابی!)
دفترچه: مشنگ شماره ی 2 ضرب در!

- اینا حتی مهلت نداد دابی حرف زد! پس دابی باید سریع تکلیفش را انجام داد.

آن گاه بشکنی زد و در رستوران ظاهر شد. باید از میز اول رستوران شروع می کرد و خود را به انتهای آن جا می رساند. بالاخره از بین آن همه آدم می توانست به یک نفر ابراز علاقه کند! دفترچه و قلم معلق در هوا، منتظر ثبت نتیجه بودند.

با ظاهر شدن دابی صدای جیغ همگان بلند شد! اما دابی یک جن خانگی آزاده بود. حتی با وجود این که گردنش مانند آکاردئونی فشرده شده بود( در اثر ضربه های کیف زن با سر دابی!) اما برق چشمان دابی نشان از عزم راسخ او می داد! به سمت میز اول رفت که آقا و خانمی نشسته بودند. رو به هردویشان کرد و گفت:
- آقا گمانم من شما را دوست...
بوم! (برخورد بشقاب غذا با سر دابی)
دفترچه: مشنگ شماره ی 3 ضرب در!

جلوتر رفت و رو به پیرزنی تنها که قهوه می خورد کرد و گفت:
- حسی غریب و آشنا را دوست...
جرینگ! (خرد شدن فنجان قهوه در چانه ی دابی)
دفترچه: مشنگ شماره 4 ضرب در!
.
.
.
- نه نه! چه می گویم فقط این که...
- جیغ! دور کنین این موجود کریه رو!
- آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
فیـــس! ( افکت ریختن سوپ داغ روی سر دابی)
مشنگ شماره 30 ضرب در!

- منظور من این که شما با من... من با شما این قصه ها را دوست...

دابی با خرده های شیشه در سراسر بدنش، سری که بر اثر سوختگی قرمز شده و از آن بخار بلند می شد، چشم کبود و دندان های شکسته، با پاهای لرزان، این شعر زیبای مشنگی را رو به مشنگ های بی عاطفه زمزمه می کرد و جلو می رفت.

- از دور می آید صدای پا ..حتی همین پا و صدا را دوست...
- زنگ بزنین پلیس صدو ده! زنگ بزنین آتش نشانی!
مشنگ شماره 41 ضرب در!

- این بار دیگر حرف خواهم زد
آقا گمانم من شما را دوست...
دفترچه: مشنگ شماره 42 میشن کامپلیتد!
دابی:


پینوشت : خواندن این شعر مشنگی توصیه میشود!
---------------------------
-چه چیز باعث شد الا به محض وارد شدن به شکل در بیاد؟ ایزلا که رفته بود!
دابی حدس زد بعد از بوس بغل لاوی که پرفسور بلک ( همشیره رو عرض می کنم! ) از خودشون در کردن، دانش آموزان بی جنبه و محبت ندیده، غش کرده اند!

تکالیف خیلی خوب. سوژه ها جدید و جالب. اون ساطور رو اگه غلاف کنین بهتر هم میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1393 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا در حالی که روی یکی از صندلی های کافه کلومبو لم داده بود و با حالت زشت و تنفر انگیزی ادامسش را میجوید و به مردم ذل میزد و...

-هی دختر این چه وعضشه؟یکم با ادب تر باش!

کارگردان در حالی که فریاد میزد این را گفت و بعد ادامه داد:
-سه..دو..یک...حرکت

دورا خودش را جم و جور کرد و بعد در حالی که به قهوه اش نگاه میکرد منتظر ماند ،تا اینکه صندلی های کافه پر شدند و سروکله اولین مشنگ پیدا شد. ان شخص پسری قد بلند بود و موهای بوری داشت،شلوار جین ابی رنگی پوشیده بود و یک تیشرت سبز را با ان ست کرده بود،درکل مشنگ خوشتیپی بود.

پسر به سمت میز دورا رفت و گفت :
-ام..سلام خانوم میشه من اینجا بشینم؟

ابتدا دورا میخواست جواب منفی بدهد اما وقتی نگاهش به کارگردان که غضبناک به او چشم دوخته بود افتاد رو به پسر کرد و با بی میلی جواب داد:
- بشین

پسر لبخندی زد و بعد روبه روی دورا نشست و به دورا چشم دوخت،هر چند که دورا از تیپ پسر خوشش امده بود اما بخاطر حفض غرورش و بخاطر لجی که با کارگردان و الادورا سر این مشق داشت به پسر نگاه نکرد.

بعد چند دقیقه پسر گفت:
-ببخشید خانومی اسم شما چیه؟
دورا بدون این که نگاهی به پسر بندازد گفت:
-نیم..دورا
پسر چشمکی زد و با حالت به دورا گفت:
-چه اسم قشنگی!اسم منم مارتینه
-خوب که چی؟؟؟
پسر که هنوز لبخند میزد به چشمان دورا خیره شد و گفت:
-خوب..گفتم شاید بتونیم با هم دوست بشیم و..
دورا که عصبانی شده بود بلند شد و فریاد زد :
-و چی؟پسره ی بوق(از پخش این کلمه معذوریم) فکر کردی ...

ناگهان کارگردان فریادی کشید و به دورا گفت :
-ظاهرا دلت نمیخواد نمره بگیری؟!

دورا خشمش را فرو داد و دوباره نشست و لبخند زورکی ای زد وگفت:
-خوشبختم مارتین

مارتین هم خندید و با لحنی شمرده گفت:
-دوستت دارم دورا


دورا در دلش ناسزایی به پسر داد و ارام گفت:
-منم همینطور

دورا و پسر ساعت ها به هم نگاه کردند و با هم خوش و بش کردند (هر چند که دورا از این کار بدش می امد) تا این که ناگهان اتفاق وحشتناکی افتاد،اتفاقی که نباید پیش یک مشنگ می افتاد!...

بله !ناگهان موی دورا از رنگ طلایی به بنفش تغیر پیدا کرد و چشمان قهوه ایش ابی شدند،پسر که متوجه تغیر شکل دورا شده بود اب دهانش را به سختی فرو داد و با وحشت پرسید:
-چی شد؟

دورا که ترسیده بود به کارگردان که غش کرده بود نگاه کرد و بعد به پسر. تا امد چیزی سرهم کند اتفاق بدتری افتاد...ناگهان بینی دورا به بینی خوک تبدیل شد و همان کافی بود تا پسر وحشت زده فرار کند.

دورا به سمت کارگردان دوید و گفت:
-چ..چرا اینجوری شد؟حالا چیکار کنیم؟هیچ وقت دماغم خود به خود تغیر پیدا نمیکرد!
کارگردان که تازه بهوش امده بود با فرمت گفت:
-بنظرم فرار کنید تا همه ملت خبردار نشدن.

و بعد همه به سمتی دویدند تا خود را غیب کنند همان لحظه فکری در سر دورا جرقه زد و با خوشحالی فریاد کشید:
-فهمیدم..ابراز علاقه فقط نمیتونه به یه دوست باشه پدر من یه مشنگه !

کارگردان که اخم کرده بود گفت:
-د خوب زودتر میگفتی!

دورا خندید و جواب داد:
-هنوزم دیر نشده، به سمت خونمون


چه چیز باعث شد الا به محض وارد شدن به شکل در بیاد؟ ایزلا که رفته بود!


زیرا بچه ها وحشت زده به نقطه ای خیره شده بودند و برای کسی در اسمان دست تکان میدادند.

نظرتون درباره تکلیف.

خوب تکلیف جالبی بود فقط سخت بود اما موضوعش جالب بود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1393/5/23 21:30:34
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
تکالیف:
-به یه مشنگ ابراز علاقه کنید!(30)

ارمینتا صبح زود در گوشه ای از لندن شلوغ و کثیف قدم زنان راه میرفت و به رهگذران شتابزده خیره نگاه میکرد.او با خودش فکرمیکرد کدام یک از ان زردمبوها،مشنگ های بی اصل و نصب،ادم های..

کارگردان:اهم اهم..توصیف دیگه بسه

ارمینتا با بی میلی سرش را تکان داد و ادامه داد:ممکن است توجه اش را جلب کند.

خب،تنها راه نقش بازی کردن(نه که الانم نمیکرد )بود.

او بر روی نمیمکتی خالی نشست و منتظر بود تا با اولین مشنگ احمق ارتباط برقرار کند

اولین مشنگ،پسری سیزده ساله بود که برای بستن بند باز شده کفشش همراه مادرش ان جا نشسته بود.خوشبختانه ارمینتا توانست با دومین مشنگ حرف بزند،فقط حیف که پیرزنی هشتاد ساله بود و انتظار داشت ارمینتا اورا از خیابان رد کند.سومین مشنگ دختری جوان و مو بور با لباس های تیره بود ارمینتا تصمیمش را گرفت و با جدیت گفت:

_سلام

دختر اهسته سرش را برگرداند و نگاهی سرشار از تعجب به ردای هاگوارتز ارمینتا انداخت و گفت:

_چه لباس..

ارمینتا به یاد کتاب ماگل شناسی اش قسمت معاشرت با مشنگ ها افتاد:مشنگ ها دوبرار جادوگر ها از تعریف و تمجید استفاده میکنند.

_اره لباس تو هم جالبه..!

"جالب"کلمه ای نبود که ان دختر به دنبالش بود.او چیزی نگفت و ارمینتا ادامه داد:

_امم..اسم من ارمینتاس..

دختر بلافاصله گفت:

_منم ماریام.و خوبه بعضی وقتا بدون شنل سیاه این ور و اون ور بری

ارمینتا نگاهی به جین و بلوز دختر انداخت و گفت

_اا..این یه لباس نمایشه!

_واقعا؟من عاشق نمایشم!

ارمینتا دوباره کتاب ماگل شناسی اش رادر ذهنش مرور کرد..نقاط مشترک برای ماگل ها اهمیت بسیاری داشت از این رو او گفت:

_منم!نظرت راجع به موزیک راک چیه؟

_باهاش زندگی میکنم! :grin:

_منم!میای به یه کنسرت راک بریم بعدش"BFF"هم باشیم؟

کارگردان:خوبه ادامه بده اوج ابراز علاقه اینجاس!!

ماریا: ... OK!

کارگردان:

ان روز ارمینتا هم تکلیفش را تحویل داد هم بی اف اف مشنگی اش را پیدا کرد!


اینو نوشتم که پسرایی که تا حالا نوشتن بدونن ابراز علاقه فقط برای جنس مخالف( )نیست

-چه چیز باعث شد الا به محض وارد شدن به شکل در بیاد؟ ایزلا که رفته بود! (5 نمره اضافی مثلندش، به جواب های شبیه هم نمره تعلق نمیگیره!)
خب ایزلا قبل از رفتنش یه بوس فرستاد که باعث انزجار دخترا و خیال پردازی پسرا شد.کلا کلاس درهم و برهم بود.


-نظر کلی تون در مورد تکالیف چیه؟ موضوعشون و درجه سختیشون منظورمه!

موضوعش بهتر قبلیا بود و از نظر سختی من نمره B میدم






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1393 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-به یه مشنگ ابراز علاقه کنید!(30)

اخه این چه موضوعیه؟
...........................................................................
فرد در خیابان پرسه میزد،نزدیک غروب بود و هوا کم کم تاریک میشد ، وقتی فرد آن صحنه ی زیبا و دل انگیز غروب را دید تصمیم کرفت به کنار ساحل برود زیباترین ساحل در انگلستان پس سوار تاکسیی شد و به آنجا رفت.

فرد به ساحل رسیده بود، باد ملایمی میوزید و غروب دلنشین همراه باد ساحل را به طوری زیبا کرده بود که بعضی حس شاعریشان گل میکرد، فرد در آن طرف ساحل دختری با موی بلوند و چشمانی آبی و صورتی سفید دید که به او نگاه میکرد ، آن دختر همینگونه به سمت فرد می آمد و فرد هم به او نزدیک میشد که دختر ایستاد و بلند گفت:

-ببخشید آقای موقرمز...
-اسمم فرده...
-آها! بله آقای فرد...
-چه کاری با من داشتید؟
-خوب آدامس دارید؟
-صبر کنید...

سپس چوب دستی خود را یواشکی از جیب در آورد و داخل کیفش کرد و زیر لب گفت:

-اکسیو آدامس!
-چیزی گفتید؟
-نه...

ناگهان آدامس به طور فجیهی پرید بیرون و به سر فرد خورد و فرد پخش زمین شد (اینجوری ) و آن دختر کمکش کرد تا بلند شود.کارگردان:

-آخه فرد این چه کاریه خودتو جمع کن!
-ببخشید آقای کارگردان.
-اشکال نداره.

و سپس آدامس را به دخترک داد و دخترک اینجوری :kiss: صورت آن را بوسید و رفت وقتی او دور شد فرد داد زد:

-من عاشق شدم!

کارگردان اونیکی فیلم با عصبانیت گفت:

-د بچه ساکت شو اینجا ما فیلم برداری داریم!

کارگردان فیلم فرد اینا گفت:

-خودت ساکت شو ماهم اینجا فیلم برداری داریم!

و سپس دو کارگردان یقه ی هم را گرفتند و شروع کردند به مشت زدن به صورت همدیگر (چپ،راست ،چپ،راست،چپ؛راست و همینطور ادامه دادند) فرد هم از این موقعیت استفاده کرد و به سمت دخترک مو بلوند دوید و روبه روی او ایستاد در گوشش آرام گفت:

-من عاشقت شدم!
-چی؟ من شوهر دارم!

و سپس در صحنه ی آهسته شوهر آن زن به سمت فرد آمد و به حالت غیرتی یقه ی فرد را گرفت و شروع کرد به بدو بیرا گفتن(مردک...ای... بوووووووووووووووووووووقققققققققققققق) فرد هم به شکم او زد و مرد او را ول کرد و شکم خود را چسبید فرد هم شروع به دویدن کردو پس از اینکه به جای خلوت رسید غیب شد و در هاگوارتز ظاهر شد.

-چه چیز باعث شد الا به محض وارد شدن به شکل در بیاد؟ ایزلا که رفته بود! (5 نمره اضافی مثلندش، به جواب های شبیه هم نمره تعلق نمیگیره!)
اهم استاد خوب فکر کنم الا به خاطر اینکه بچه ها به پنجره به طور وحشت زده ای نگاه میکردن این حالتو گرفت

-نظر کلی تون در مورد تکالیف چیه؟ موضوعشون و درجه سختیشون منظورمه!
همه ی موضوعاتتون عالیه و زیاد سخت نیستو خیلی هم خوبه اما این چه موضوعیه؟ نه واقعا این چه موضوعیه؟ یعنی این موضوع روی یک بچه 12 ساله تاثیر نمیگذاره؟ نه واقعا تاثیر نمیذاره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1393/5/22 22:52:44
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1393/5/23 14:33:32
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1393 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
-به یه مشنگ ابراز علاقه کنید!(30)

پیـــــــــــــــــس ( افکت باز شدن در اتوبوس )

گیدیون به آرامی از پله های اوتوبوس بالا رفت و سمت میله ای که بخش زنانه و مردانه را از هم جدا میکرد، ایستاد و همان جا ماند. دختری جوان با مو های بلوند به او نگاه کرد، او کنار میله ایستاده بود، تنها چیزی که او و گیدیون را از هم جدا میکرد.

دختر با فرمت این به گیدیون نگاه میکرد و او هم با فرمت به دختر نگاه میکرد. گیدیون به آرامی پرسید:
- چیزی شده؟

- نه.

- پس چرا...

- اسم شما چیه؟

- گیدیونم.

در دل به خودش لعنت فرستاد که چرا اتوبوس را به عنوان وسیله ی نقلیه انتخاب کرده بود. اگر کلاس ماگل شناسی نمیرفت هرگز پایش را در آن وسیله نمیگذاشت. دختر با لحنی آرام گفت:
- چه اسم قشنگی.

گیدیون به آرامی به سمت راننده رفت و آرام به او گفت:
- منو همین جا پیاده کن برادر من.

- اینجا که ایستگاه نیست.

- بهت 6 دلار میدم.

با این حرف، راننده به سرعت پایش را روی ترمز گذاشت و ایستاد. سپس گفت:
- اتوبوس متعلق به شماست هر جه خواستید پیاده بشید.

گیدیون به سرعت پول مشنگی را به راننده داد و از اتوبوس پیاده شد، ناگهان صدایی شنید:
- منم پیاده میشم.

همان دختر بود ! گیدیون ب سرعت پا به فرار گذاشت و پشت دیواری پنهان شد.
- کات !

کارگردان با عصبانیت وارد صحنه شد و گیدیون را به طرف اتوبوس برد. در این بین گیدیون با فریاد " نه نه کمک ! " در تلاش بود تا از دست کارگردان فرار کند. کارگردان او را جلوی در وسیله ی نقلیه گذاشت و گفت:
- ببین، توی فیلم نامه نوشته تو باید ابراز علاقه کنی وگرنه الادورا بهت نمره نمیده.

گیدیون که همچنان در صدد فرار بود فریاد زد:
- نمره رو ول کن بدتر از اینکه 0 بگیرم؟ 0 بگیرم بهتره.

- چرت و پرت نگو ما هم حقوق میخوایما.

- زوره مگه؟

- آره زوره. حالا میخوایم فیلمبرداری رو شروع کنیم، صدا، نور، حرکت.

دختر به آرامی از پله های اتوبوس پایین آمد و به سمت گیدیون رفت. احساس خوبی نداشت، تا به حال از هیچ ساحره ای خوشش نیامده بود و به ابراز علاقه فکر نمیکرد. دختر نخودی خندید و گفت:
- شما هم اینجا پیاده شدید؟ چه تصادفی ! هه هه.

- بله.

- یه پارک این اطرافه، میخواید بریم اونجا؟

- اممم... چیزه.

نگاهی به کارگردان انداخت، با علامت اشاره به گیدیون فهماند که باید با دختر برود. گیدیون با اکراه جواب داد:
- باشه.

دختر شانه به شانه ی گیدیون حرکت میکرد و هر از چند گاهی زیر چشمی نگاهی به او می انداخت. او نیز به زمین خیره شده بود و ساکت بود. بعد از چند دقیقه به پارک رسیدند، در مرکز آن حوضی قرار داشت و صد ها نفر در آنجا بودند که به کار های مختلف از جمله بازی کردن، حرف زدن، خوراکی خوردن و کار های دیگر مشغول بودند.

- بیا اونجا بشینیم.

دختر دست گیدیون راگرفت و به سمت نزدیک ترین نیمکت برد. زمانی که نشستند دختر نگاهی به او کرد و گفت:
- میخوام یه چیزی بگم عزیزم.

- عزیزم؟ ... امم... منظورم اینه چی؟

- من عاش...

- این سکه رو کی انداخته اینجا؟

گیدیون دولا شد و سکه را برداشت. دختر گفت:
- اینا که مهم نیست مهم عش...

- بالنارو نگا.

در همین لحظه کارگردان چماقش را به دست گرفت و با به گیدیون نگاه میکرد. دختر گفت:
- من عاشقت شدم گیدوون.

گیدیون به سرعت به طرف یکی از گیاهان دوید و پشت آن بالا آورد. دختر به سمت او دوید و گفت:
- حالت خوبه گیدوون من؟ راستی تو چی؟ عاشقمی؟

- اسمم گیدیونه و...

نگاهی به کارگردان انداخت و با هزار زحمت گفت:
- منم همین طور.

دختر خودش را در بغل گیدیون انداخت و گفت:
- این عالیه.

گیدیون بسیار تلاش میکرد که در آن حالت بماند اما احساس میکرد حالش کم کم به هم میخورد. دختر نگاهی به او انداخت و گفت:
- خب بیا بریم.

- کجا؟

- بریم قرار ازدواجمونو بزاریم.

-نــــــــــــــــــــــه!

گیدیون خودش را از دست دختر آزاد کرد و با سرعت به طرف دیگر دوید. دختر با بغض گفت:
- از اولشم میدونستم تو مرد زندگی نیستی. برو گمشو مرتیکه ی جلف.

................................................................

من به تو چی بگم بلک؟

-چه چیز باعث شد الا به محض وارد شدن به شکل در بیاد؟ ایزلا که رفته بود! (5 نمره اضافی مثلندش، به جواب های شبیه هم نمره تعلق نمیگیره!)

اجازه استاد؟ ما فکر میکنیم بخاطر تکلیف روی تخته باشه. برای اینکه تو کلاسی که یه مرگخواری درس میده که طرفدار اصیل زادگی و ایناست خواهرش میاد تکلیف ابراز علاقه به مشنگ هارو میده. به همین خاطر فکر نکنیم پروفسور بلک الان خواهرشونو زنده گذاشته باشن.


-نظر کلی تون در مورد تکالیف چیه؟ موضوعشون و درجه سختیشون منظورمه! موضوعش خیلی بد بود سختیشم خیلی زیاد بود. من به سختی این تکلیف از 100نمره ی دویست میدم. موضوعشم خیلی سخت بود با وجود بارم نمره. مثلا" یه مرگخوار چه طوری این تکلیفو بنویسه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1393 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تـــازه وارد هافل!


تکالیف:
-به یه مشنگ ابراز علاقه کنید!(30)


جادوگر سال اولی بلوند که شال گردن خزش را روی دوشش انداخته بود و با این کار 6 سال بزرگتر به نظر می رسید، با ناامیدی لیوان گــــنده شیرقهوه با عسل کره ای ــش را روی پیشخوان کافه کوبید که باعث شد مقداری از محتویات لیوان به سر و صورتش بپاشد.
همین طور که شیرقهوه را از صورتش پاک میکرد، گفت:
-هیچی دیگه مادام اونژی...حالا من موندم این تکلیف الای گردن زن رو چجوری انجام بدم.فقط من هم که نیستم.انگار کل هاگ منتظرن! کلا شت و پت شدم! :vay:

زن چاقی که به نظر دو برابر آمبریج بود و 50 در صد بیشتر از آمبریج شبیه قورباغه بود در جواب باری گفت:
-مشکلت چیه پسرجون؟آواتارت که خوشتیپه!دلیلی نیست شت و پت بشی!

حتی صدایش هم بیشتر به قور قور قورباغه شبیه بود!
باری شانه ای بالا انداخت و گفت:
-آواتارم که اینو میگه ولی...میدونی که من نسبت به این کارا یا اینجوریم: یا اینجوری: .

پیرزن چاق که 100 البته مادام اونژی، صاحب کافه اونژی بود، چانه اش را کمی خاراند و وقتی یک چوبدستی روشن شده با لوموس بالای سرش ساخته شد، با صدای قورقور مانندی گفت:
-چطوره منو یه مشنگ جا بزنی و بهم ابراز علاقه کنی چون چاره دیگه ای نداری...قوررر!

باری:
-

-----------

70 دقیقه بعد...


کارگردان همه چیز را در دفتر کوچکش چک کرد و طی محاسباتی که انجام داد، یافت که عبور بعدی از این کوچه 30 دقیقه دیگر اتفاق می افتد.بنابراین داد زد:
-نور،صدا،حرکت!برداشت یک!

باران به شدت می بارید و در نور اندک غروب، فضا بسی رمانتیک بود.پسرکی به نظر 19 ساله با کت خزش که بوسیله یک سکه جادویی آنرا ساخته بود، در فضای رمانتیک به انتظار دخترکی با رنگ پریده و موی فر خورده قرمز ایستاده بود...

-کــــــــــــــــــــات!

کارگردان یهو پرید وسط فیلمبرداری و کات کات گویان و با چهره در هم کشیده، داد و هوار کرد:
-این چه وضعشه!کدوم بوقی این فیلمنامه رو نوشته؟جمع کنین این بساطو!ای داد ای هوار!آخه بوقی مگه تو 19 سالته؟

و درحالیکه با خشونت به باری اشاره میکرد ادامه داد:
-مگه اون بوقی قورباغه مانند هم رنگش پریده و موهاش قرمزه؟این بار طبق فیلنامه جلو میریم...بله باری؟
-معجون افزایش سن قربان و این متن فیلنامه است!
-که چی؟
-جواب سوالاتون!
-خــــــــــــــــــــــــــــفه!برداشت دوم:نور-صدا-اکشن!

پسرکی جادوگر با موهای بلوند و چهره ای که انگار همین الان از دنیای انیمه ها و مانگا ها بیرون آمده، زیر چراغی در خیابانی که با بارانی غم انگیز تسخیر شده بود، درحالی که یک دستش چتری را گرفته بود و دست دیگرش روی قلبش بود،به انتظار دختری از طبقه مشنگ ایستاده بود.این چند لحظه به نظر چند قرن میرسید که دختری دوان دوان از کوچه پشتی ظاهر شد.موهایش به قرمزی رز بود و وقتی جلوی چشمان آبی رنگش می ریخت، حالت متضادی ایجاد میکرد.در نزدیکی پسرک متعجب ایستاد.هنوز انعکاس صدای پاشنه های کفش هایش در فضا از بین نرفته بود که کارگردان دستور «کــــــــات» داد.

-بوقیا.این مادام اونژیه؟

دخترک با صدایش که احتمالا آن را هم با معجون تغییر داده بود، گفت:
-بله کارگردان.نمیشه که تو یه فیلم رومانس مثل این شبیه وزغ بود!من درحقیقت یه جادوگر در هیبت مشنگم!
-هیبت چیه؟
-هیچی پسرم.تو به کارت برس.

می توانید حال باری را درک کنید وقتی دختری به آن شکل به او گفت «پسرم!»

کارگردان که به نظر راضی شده بود گفت:
-ادامه ی برداشت 2.اکشن!

دخترک نفس نفس زنان گفت:
-چه خبر؟

عجیب بود که هنوز لبخندی گوشه لبش به چشم میخورد.
باری سریعا چتر را با او شریک شد و برای این که حواسش را از خیس شدن شانه ی چپش معطوف کند، گفت:
-هیچی آم...دیرکردی.
-میدونم!
-و...آی لاو یو!

و طوریکه مادام اونژی نفهمد، سرش را به طرفی برگرداند و به فرمت درآمد.

-آی لاو یو توو! خب...حالا بیا بریم محو شیم تو افق در یک شب بارانی رمانتیک!
-باشه!

و هردو، درحالیکه دست یکدیگر را گرفته بودند و هرچند لحظه یکبار، چتر را برای آن یکی خم میکردند، با شانه هایی خیس راهی افق شدند.

کارگردان :
دست اندرکاران :

البته هیچکس ندید وقتی را که باری شال گردن-کت خزش را با 3 تقه تبدیل به دسته گلی کرد و به مادام اونژی داد و بعد از آن چندتا اوق زد و به فرمت درآمد و هیچکس ندید وقتی را که مادام اونژی تبدیل به مادام اونژی همیشگی شد و سایه قلب مانندش با باری را به چیزی شبیه سایه دایناسور تبدیل کرد!و هیچکس نگفت که افق در شبها تعطیل است!




-چه چیز باعث شد الا به محض وارد شدن به شکل در بیاد؟ ایزلا که رفته بود! (5 نمره اضافی مثلندش، به جواب های شبیه هم نمره تعلق نمیگیره!)


چون همه کلاس به فرمت: بودن!


-نظر کلی تون در مورد تکالیف چیه؟ موضوعشون و درجه سختیشون منظورمه!

سخت که بود ولی...اگه دستمون بازتر میبود بهتر بود.میشد یه فیلم هندی!
جدا از این حرفا بگم که مرحله 10 فلیکس تعمیرکار از این آسون تره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باری ادوارد رایان در 1393/5/22 19:21:08
ویرایش شده توسط باری ادوارد رایان در 1393/5/22 19:23:19
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مرداد 1393 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سال هشتمیا:

کلاوس بودلر:
کتابی که معرفی کردی تنها داستان جمع حاضر بود که در جریان داستانش نبودم. البته خوشبختانه به نکته خاصی اشاره نکردی که کسی که نخونده متوجه نشه چی میگی و این به نظرم هوشمندانه بود.

چرا این پست نمره کامل نگرفت: توصیف های اول پست کمی به نظرم خسته کننده بود، با توجه به طول پستت بخش زیادش رو اشغال کرده بودن (Mr.Midshipman Hornblower رو خوندی؟ منو یاد اون انداختی!) و اینکه پایانش کمی گنگ بود. که البته کلیت پست اونقدر خوب بود که فقط یه نمره کم شد.

آنتونین دالاهوف:
خیلی ممنون از اینکه شرکت کردی آنتونین. ولی به نظرم هر قدر هم که تکالیف گنگ نوشته شده بودن، کاملا واضح بود که هدف این نیست هرکس کتاب یا فیلم مورد علاقه ش رو تعریف کنه. ده نمره به احترام حضورت:)

دابی:
جن کثیف! لذت بردم. واقعا خوب نوشته بودی. به عنوان تشویق میتونی دستات رو بذاری زیر اتو!
فقط خواهش می کنم با اینتر بیشتر دوست باش، وگرنه دفعه بعد به جای دستات کله ت میره زیر تبر!

سال اولیا:

گیدیون پریوت: پاراگراف بندی عالی. توصیف ها به موقع و به حد کفایت. توضیح موقعیت ها خوب و منطقی و در کل پست خیلی خیلی خوبی نوشته بودی!
نکات قابل ذکر اینکه:
پایان پستت رو دوست نداشتم. یعنی نه دقیقا جمله آخرش رو ها! اون قسمت آپارات کردن ها رو خیلی...نمیدونم، بد تموم کردی. مثلا میتونستی در ادامه بگی «ظرف چند دقیقه بعد، سفارت خانه های فلان جا و بهمان جا و شوتلندستان و نبوغ آباد و الخ برخورد مشابهی با گیدیون پریوت داشتند» که البته این یه توضیح سردستیه و خب خودت باید دست بکشی به سر و روش
بعد اینکه اون چیزایی که بولد کردی نقششون چیه تو متن؟ ویژگی های شخصیتت هستن؟

میگم کاش سر راهت شارمیلا رو هم برمیداشتی میاوردی!
ضمنا اسم اون کتاب دور دنیا در هشتاد روزه پسر خوب، نه نود روز!

ساراکلن:هنوز با پاراگراف بندی مشکل داریم. توصیف هات بهتر شدن خیلی و راضی ام ازت! همون قضیه بولد کردن های نابجا. بابا خودم پیدا میکنم کجا درمورد خودتون نوشتید، عجبا!

نقل قول:
با نگرانی دستی به پوستش کشید. آب دهانش را قورت داد و سعی کرد به خاطر بیاورد چه کسی در داستان ها اینگونه بود. دقایقی بیشتر طول نکشید که پاسخش را یافت. زنی که انگار از طبقه پایین حرف میزد فریاد زد:
-آنـــه! آنه شرلی! کجایی تو دختر؟

سارا با هیجان گفت:
-چی؟ آنه شرلی؟ وای خدا من همیشه آرزوم بود جای اون باشم.


یه اینتر بین دیالوگ بالا و توضیح دیالوگ پایین. همین یه نکته رو رعایت کنی ممنونتم هوارتا!

قسمت هایی که با خودت میگفتی رو دوست داشتم. اون جایی که با لوسی مونتگومری رودررو شدی رو هم. یه سری توضیح اضافه داشتی که یهو نویسنده(که خود واقعیت هستی) میپره وسط رولی که سارا کلن داره بازی میکنه و این اذیت کننده س. مثلا اونجا که میگی
نقل قول:
(خب تا کتاب سه که من خوندم رمانتیک نبود. بقیه رو نمی دونم)


الان تصمیم گرفتم برم نمره ت رو عوض کنم!

نویل لانگ باتم: نویل تو از ادامه دادن پستت میترسی؟
منم دقیقا همین مشکل رو با پست های ادامه دار جدی دارم، واسه همین معمولا پست ادامه دار جدی نمیزنم

پستت غلط تایپی زیاد داشت. لاز(باز) میخ.ام(میخوام)، رخت خاب(رخت خواب)، و....! قبل ارسال پیش نمایش رو بزن و یه دور نوشته ت رو بخون!
پاراگراف بندی پستت خوب نیست. به پست گیدیون نگاه کن. ببین بعد از دیالوگ ها کی اینتر میزنه. و اینکه دیالوگ ها رو، یه کم توضیح و توصیف بذار بینشون. یا حتی میتونی از شکلک ها هم برای توصیف ها استفاده کنی. یه جاهایی رعایت کردی ولی به نظرم بهتر هم میتونست باشه!
همه اتفاقای مهم پستت تو دو پاراگراف افتاد. این انصاف است آیا؟

موراک مک دوگال: همون بالایی ها رو بخون که واسه نویل نوشتم!:|

فرجو ویزلی: خیلی عالی بودی. فراتر از حد انتظار!
ایده افتادن به جای اسنیپ خوب بود. توی فصل خاطرات شاهزاده اگه افتاده باشی خب، اسنیپ نقش اوله! خوب توصیف کردی و بهش پرداختی! تنها نکته ای که هست پاراگراف بندیته که بهت توضیح دادم مشکلش چی بود:)

رکسان ویزلی:جم کن خودتو بچه! 30 گرفته توضیحم میخواد!:|

سیسرون هارکیس: هههههه:))
خوب بود. جالب بود. ریتمیک بودنش باحال بود(شاید باورت نشه من قبل از خوندن جمله آخر خودم ریتم جمله ها رو رعایت میکردم) ولی آما!
1-بین دیالوگ های متوالی اینتر نمیزنیم.
2-یک پست سراسر دیالوگ هرقدر دیالوگ های جذابی داشته باشد باز هم نیازمند توصیف می باشد.
3-چرا آخرش اون بزغاله های بدبخ رو کشتی قاتللللل؟!!!!!!!!!!


منتظر پست های خلاقانه ترت هستم.

فرد ویزلی: رجوع به توضیحات نویل.

از شرکت همگی ممنونم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!