-:ant:
-

همانطور که از اسمایلی ها پیداست، در آشپزخانه ی هاگوارتز هستیم و وی لاو یو پی ام سی و اینها!

صدای جرینگ جرینگ ظرف ها و قاشق چنگال هایی که به هم میخوردند در فضا پیچیده بود. همین طور صدای شیر آب که بی توجه به سرانه ی بالای مصرف آب و قطعی موقتی برق هاگوارتز همین طور باز بود به گوش می رسید.
چند روز بیشتر به زمان تحویل تکالیف ماگل شناسی نمانده بود و دابی مدام بر خودش لعنت می فرستاد که چرا ترم تابستانی برداشته است!
دابی روی جن خانگی دیگری ایستاده بود و با عجله ظرف می شست.بعد از این که تنگ آب کدو حلوایی را برای هزارمین بار آب کشید، با عصبانیت قاشق های شسته نشده ی کثیف و دهنی که دانه های برنج به آن چسبیده بود(بازم بگم یا به اندازه ی کافی حالتون بد شد؟

) را درون سبد ظروف شسته شده پرت کرد.

- آخه دابی چطور به یک مشنگ ابراز علاقه کرد؟! اگه مشنگ ها دابی رو دید که جیغ زد! حتی ممکن بود دابی رو کشت! انگار همه ی بلک ها دوست داشت سر جن های خونگی رو به باد داد.

البته دابی عادت داشت به مرگ تهدید شد...
جن خانگی بینوا و درمانده، از استرس انجام تکلیفش معده درد گرفته بود. میخواست زمان دیر تر بگذرد. با بی حالی و طی حرکات اسلوموشن شلپ شلوپ آب بازی و شلپ شلوپ آب تنی می کرد و کف و آب را پایین میریخت. ناگهان زمین زیر پایش به لرزه در آمد!
- جـــیــغ! زلزله! قیامت شد!
جن های خانگی دیگر:
صدای جن زیر پای دابی بلند شد:
- کوفتیچر بود باب! دادا زودتر جنبید و شر این ظرف ها را کم کرد! کوفتیچر سرما خورد!کمرش هم درد گرفت تازه!
دابی نگاهی به زیرپایش انداخت و دید که جن خانگی زیر پایش که در اثر ظرف شستن دابی خیس و کفی شده و از سرما به خود می لرزید.
- فکر کنم دیگه باید برم.
سپس بشکنی زد و ناپدید شد.
خیابانی مشنگ نشین در لندنپرفسور بلک اشاره نکرده بود که آیا تنها ابراز علاقه کافی است یا مشنگ ها هم باید به ابراز علاقه پاسخ مثبت دهند. اما دابی حتی اگر می توانست مرحله ی اول را هم انجام دهد از خوش حالی کلاهش را می انداخت هوا!( لبته اگه به آواتار دقت بفرمایید با انداخت کلاه به هوا، هدویگ هم پرتاب شده و شش دور دور خودش خواهد چرخید!

)
زنان و مردان با کیسه های خرید و کیف دستی های بزرگ در خیابان پهناور سنگ فرش شده ای در حرکت بودند. عده ای در رستوران کوچکی نشسته و صحبت می کردند. دابی از پشت دیوار کوچکی سرک کشیده و مشغول انتخاب مشنگ مناسب بود. تا این که دختر جوانی به سمت دیوار نزدیک دابی آمد و به آن تکیه داد.
دابی پشت دختر رفت. نفس عمیق کشید. بهتر بود اول میپرسید ساعت چند است، یا برای این که سر صحبت را باز کند آدرس یک خیابان را می پرسید. گلویش را صاف کرد و جلو رفت.
- اهم اهم! ببخشید...

دختر برگشت و پشتش را نگاه کرد.
-

دابی با ناراحتی به دخترک فراری که از ترس جانش کیلومتر ها! دور شده بود نگاه کرد. دفترچه ی کوچکی از جیب روبالشی کهنه ای که به تن داشت در آورد و در آن نوشت:
مشنگ شماره ی 1 ضرب در !سپس بشکنی زد و دفترچه و قلم را در هوا شناور کرد.
دوباره به جست و جو مشغول شد. خانم میان سالی دور یک فواره نشسته بود و بستنی می خورد.
دابی آرام خودش را به او رساند و با امیدواری گفت:
- ام... سلام!
-

!
بنگ بنگ بنگ ! (افکت برخورد کیف دستی زن با سر دابی!)
دفترچه:
مشنگ شماره ی 2 ضرب در!- اینا حتی مهلت نداد دابی حرف زد! پس دابی باید سریع تکلیفش را انجام داد.

آن گاه بشکنی زد و در رستوران ظاهر شد. باید از میز اول رستوران شروع می کرد و خود را به انتهای آن جا می رساند. بالاخره از بین آن همه آدم می توانست به یک نفر ابراز علاقه کند! دفترچه و قلم معلق در هوا، منتظر ثبت نتیجه بودند.
با ظاهر شدن دابی صدای جیغ همگان بلند شد! اما دابی یک جن خانگی آزاده بود. حتی با وجود این که گردنش مانند آکاردئونی فشرده شده بود( در اثر ضربه های کیف زن با سر دابی!) اما برق چشمان دابی نشان از عزم راسخ او می داد! به سمت میز اول رفت که آقا و خانمی نشسته بودند. رو به هردویشان کرد و گفت:
- آقا گمانم من شما را دوست...
بوم! (برخورد بشقاب غذا با سر دابی)
دفترچه:
مشنگ شماره ی 3 ضرب در!جلوتر رفت و رو به پیرزنی تنها که قهوه می خورد کرد و گفت:
- حسی غریب و آشنا را دوست...
جرینگ! (خرد شدن فنجان قهوه در چانه ی دابی

)
دفترچه:
مشنگ شماره 4 ضرب در!.
.
.
- نه نه! چه می گویم فقط این که...
- جیغ! دور کنین این موجود کریه رو!

- آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
فیـــس! ( افکت ریختن سوپ داغ روی سر دابی

)
مشنگ شماره 30 ضرب در!- منظور من این که شما با من... من با شما این قصه ها را دوست...
دابی با خرده های شیشه در سراسر بدنش، سری که بر اثر سوختگی قرمز شده و از آن بخار بلند می شد، چشم کبود و دندان های شکسته، با پاهای لرزان، این شعر زیبای مشنگی را رو به مشنگ های بی عاطفه زمزمه می کرد و جلو می رفت.
- از دور می آید صدای پا ..حتی همین پا و صدا را دوست...
- زنگ بزنین پلیس صدو ده! زنگ بزنین آتش نشانی!
مشنگ شماره 41 ضرب در!- این بار دیگر حرف خواهم زد
آقا گمانم من شما را دوست...
دفترچه:
مشنگ شماره 42 میشن کامپلیتد!
دابی:

پینوشت : خواندن این شعر مشنگی توصیه میشود!
---------------------------
-چه چیز باعث شد الا به محض وارد شدن به شکل
در بیاد؟ ایزلا که رفته بود! دابی حدس زد بعد از بوس بغل لاوی که پرفسور بلک ( همشیره رو عرض می کنم!

) از خودشون در کردن، دانش آموزان بی جنبه و محبت ندیده، غش کرده اند!
تکالیف خیلی خوب. سوژه ها جدید و جالب. اون ساطور رو اگه غلاف کنین بهتر هم میشه!