جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] كتابخانه مكانيزم گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: شنبه 28 خرداد 1390 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
گودریک چند بار پلک زد و باناباوری به پنجره چشم دوخت،اما دیگر خبری از آن دختر نشد.با ناامیدی به بقیه گریفیندوری های خفته نگاه کرد و پیش خودش گفت:

_ شاید بشه با این یارو یه معامله ای چیزی کرد...

با صدای بلند فریاد زد:_ ههههییییی!!! روح سرگردان خندان!بیا بیرون ببینمت!کارت دارم!

اما صدایی نیامد،گودریک چند بار این کار را تکرار کرد اما فرجی حاصل نشد.نشست و به فکر فرو رفت،یک شبح،مسئول یک کتابخانه؟!گریفیندور؟!؟!

گودریک چنان فریادی زد که همه را پراند:_ آآآآهههههاااا!!!!!!

_ چییییی...ییی...شد..ددد..ددد؟؟؟؟؟

ریموس این را گفت و با تعجب به گودریک خیره شد،همه خیره به او نگاه می کردند تا اینکه او آرام شد و شروع به توضیح دادن کرد:

_ شبح گریفیندور یک داستان قدیمیه که طبق این داستان یه شبحی توی گریفیندور هست که قبل از مرگش مسئول کتابخونه بوده،بعد از مرگشم برای اینکه جادوگرا رو به کتابخونی

جذب کنه هر وقت کسی میاد تو اونو می اندازه توی انبار جادویی کتابخونه و این کارو تا وقتی که ظرفیت تکمیل بشه انجام میده بعد...

در همین لحظه صدای فریادی آمد و از جایی که به نظر دیوار سخت می آمد فرد ویزلی به شدت به داخل پرت شد و درست جلوی پای گودریک فرود آمد:

_ ا...؟گودریک خان تویی؟؟اینجا کجاست دیگه؟!!جرج کجا غیبش زد...

تقریبا یک ساعت طول کشید تا کسانی که داخل اتاق بودند توانستند به او بفهمانند که سر کار نیست و اصلا پای شوخی در میان نیست.

فرد نگاهی به جماعت کرد و آب دهانش را فرو داد،هوای آنجا بسیار گرم و جو به شدت متشنج بود.

فرد با اینجور جاها کاملا بیگانه بود.پس طاقت نیاورد و با احتیاط از گودریک پرسید:

_ یعنی این لعنتی ههییچچچ...نقطه ضعفی نداره؟

او سرش را برای بار هزارم با ملایمت(البته ملایمت تقریبا اینجوری بود: )تکان داد و فرد بالاخره قانع شد،اما ناگهان فکری به ذهنش زد...

_ فکر کنم بدونم نقطه ضعف این دادا چیه....

بعد روی زمین نشست و عمیقا تمرکز کرد....

_ حالا جرجی داره با یه مشعلو یه سری از بچه های گریف میاد یه حالی به کتابای این آقا روحه بده...!!!قیافه اش موقعی که داره کتاباش می سوزه دیدن داره!!!

در همین موقع صدایی شنیده شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1390/3/28 12:53:10
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1390/3/28 12:55:07
یه بزرگی(فرد یا جرج ویزلی) میگه:بخند تا دنیا بروت بخنده!([color=006600][font=Arial]صبر �
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: جمعه 12 فروردین 1390 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
قدم هایش را محکم تر به زمین می زد و سرعتش را زیاد می کرد. در ورودی به کتابخانه مکانیزم که پیشرفته ترین کتابخانه هاگوارتز و تنها کتابخانه تالار گریفندور بود ، در حال نمایان شدن بود. از دور کتابخانه همانند تونلی تاریک نمایان می شد که دل هر انسانی را به ترس وا می داشت اما او هیچ ترسی نداشت.

داخل کتابخانه شد. آن جا هم مثل تمام قسمت های تالار خلوت بود. جلو تر رفت ... دیگر دیوار انتهایی کتابخانه داشت به صورتش برخورد می کرد اما گودریک احساس برخورد چیزی به صورتش را نداشت.

ناگهان او از کتابخانه محو شد. گویی وارد دیوار شده بود. بار دیگر کتابخانه ساکت شد اما صدای خنده ی شیطانی از تمام تالار گریفندور قابل شنیدن بود.

چشمانش را باز کرد. او با جسم سختی برخورد کرده بود و کمرش بسیار درد می کرد. نگاهی به اطراف کرد. همه جا سیاه بود بجز یه روشنایی که از پنجره ای می تابید. بعد از لحظاتی گودریک احساس کرد در اطرافش انسان هایی وجود دارند. روشنی چشمانشان را احساس می کرد.

-شما کی هستین؟

صدای قدم های شخصی شنیده می شد که جلو می آمد.

-من هری پاتر هستم ، تو کی هستی؟

گودریک می خواست تعجب کند اما ترس به او اجازه ی ابزار احساس دیگری را نمی داد.

-من گودریک گریفندور ... ناظر تالار گریفندور هستم.

همه کسانی که در اطراف بودند تعجب کردند اما تعجبشان با خوشحالی مخلوط شده بود. جلو تر آمدند و یکی یکی او را بغل کردند و با او دست دادند.

ساعاتی بعد

-پس شما هم مثل من به کتابخانه رفتین و وارد این مکان شدین درسته؟

-بله متاسفانه

-پس برای همین تالار گریفندور روز به روز جمعیتش کم می شه

تمام بچه های گریفندوری در آن مکان سیاه محبوس شده بودند و هیچ راه فراری پیدا نکرده بودند.

-باید یک راه فرار باشه!

لوپین گفت:
-نیست ... تمام این جا رو گشتیم ... هیچ راهی نیست

گودریک نگاهی به پنجره کرد و گفت:
-اون پنجره چی؟

لوپین آهی دیگر کشید و گفت:
-ما سال هاست که اینجاییم و خیلی تلاش کردیم که آن پنجره را بشکنیم اما نتونستیم...

همه گریفندوری ها ناراحت از این سرنوشت شومشان در حال اشک ریختن بودند. سال ها بود که در این جا که همانند یه جعبه سیاه بود ، زندانی شده بودند.

گودریک به طرف پنجره رفت و چند مشت به پنجره زد اما شیشه نشکست. حتی این کار را با شمشیرش هم انجام داد اما اتفاقی نیافتاد. او ساعت ها به پنجره خیره شد و تمام افراد دیگر برای چند صدمین بار بدون آن که بدانند شب شده یا نه؟ ، خوابیدند. اما گودریک ترجیح داد به پنجره نگاه کند.

ناگهان جلوی پنجره دختری نمایان شد ... نگاهی به داخل انداخت و رفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: چهارشنبه 10 فروردین 1390 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامی که گودریک می خواست از کتابخانه خارج شود پایش به چیزی گیر کرد.
- آخ! چی بود؟ این چیه؟

گودریک خم شد و دفتری با جلد چرمی قهوه ای رنگی را از زمین برداشت. هیچ نام و نشان و یا عکسی روی جلد دفتر به چشم نمی خورد. او ابتدا فکر کرد آن مربوط به کتابخانه می باشد به همین دلیل چند بار روح مجهول الهویه را صدا زد:
- ببخشید جناب روح؟ آقا؟ من یک دفتر پیدا کردم. مال شماست؟

کسی جواب او را نداد. گودریک دفتر را داخل جیب ردایش گذاشت و به سمت تالار رفت. روی یکی از صندلی های راحتی نشست و شروع به ورق زدن دفتر کرد. در اولین صفحه از آن نوشته شده بود:

دفتر خاطرات تد ریموس لوپین
هر کس بجز صاحب این دفتر آن را بخواند، به مرگی فجیع دچار خواهد شد! جیمزو کفن کنن راس میگم!


لبخندی روی لب گودریک نشست. به ورق زدن دفتر ادامه داد تا در اواسط آن، عنوانی توجه او را به خود جلب کرد: کتابخانه ی مرموز

سه شنبه، بیستم مارس

بالاخره امروز هم تموم شد. چه روز خرکی بود. امروز کلاس های تغییر شکل، دفاع در برابر جادوی سیاه و مراقبت از موجودات جادویی رو داشتیم. حالا اینا همه به کنار، موضوعی که توجه منو به خودش جلب کرد این بود که امروز هر کی می رفت توی کتابخونه مکانیزه تالار خودمون، از هر دو نفر یک نفر بر نمی گشت، اون یکی هم یک حالت عجیب و منگی داشت...

چهار شنبه، بیست و یکم مارس

... امروز هم باز از همون اتفاقات افتاد. جیمز و رز امروز رفته بودن کتابخونه. ولی فقط جیمز بیرون اومد. وقتی هم اومد یه حالت عجیبی داشت. ازش پرسیدم رز کو؟ گفت نمی دونم. بهش گفتم مگه با هم نرفتین؟ گفت ها؟ کلا" گیج می زد. تو حال خودش نبود...

چهار شنبه، بیست و هشتم مارس (یک هفته بعد)

قضیه دیگه داره مرموز میشه. جمعیت تالار کم شده. امروز پروفسور دامبلدور خودش اومد و از کتابخونه دیدن کرد. ولی چیزی دستگیرش نشد. مسئول کتابخونه هم همه چیزو انکار می کنه. نمی تونیم باهاش کاری بکنیم. چون روحه. من خودم الان می خوام برم کتابخونه ببینم چه خبره. حتما" نتیجه تحقیقاتم رو همین امشب توی همین دفتر می نویسم...

اما در ادامه دفتر چیزی نوشته نشده بود. گودریک صفحات جلوتر را نیز نگاه کرد. خالی و سفید بود. انواع ضد افسون های ناپدید کننده را امتحان کرد ولی اتفاقی نیفتاد. قضیه واقعا" مرموز بود. او باید کاری می کرد. نا سلامتی ناظر تالار بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: جمعه 27 اسفند 1389 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

گودریک در حال قدم زدن در تالار بود. او بعد از ناظر شدنش هر شب اینکار را می کرد تا شیطنتی انجام نشود. اما در این مدت هیچ اتفاقی نیفتاده بود. تالار بسیار ساکت بود. هیچ کس دیگر جلوی شومینه روی مبل راحتی نمی نشست. گودریک برای گروهی که ساخته بود، خیلی ناراحت بود.

این تالار در سال هایی نچندان دور پر جنب و جوش ترین جای دنیای جادوگری بود اما الان متروکه ترین جای دنیا بود. گودریک می خواست اینجا را آباد کند تا بار دیگر این تالار نفس بکشد اما چه کاری از دست او بر می آمد.

گودریک در حال همین فکر ها بود که ناگهان صدا هایی شنید. به طرف صدا رفت اما هر کجا می رفت نا امید از پیدا کردن منبع صدا باز می گشت اما بالاخره توانست منبع صدا را پیدا کند.

در داخل کتابخانه مکانیزم که سال ها بود دیگر کسی آنجا نمی رفت، روحی در حال مرتب کردن کتاب ها بود.

گودریک به سمت روح رفت و گفت: تو کی هستی؟

روح ناپدید شد اما صدایی از ناکجا آمد: تو کی هستی؟

-من گودریک گریفندور موسس تالار گریفندور و ناظر حال گروه هستم.

صدای خنده کردن روح در همه جا پیچید.

-مگه تو تالار جنبنده ای حرکت می کند که احتیاجی هم به ناظر داشته باشد؟

-گفتم تو کی هستی؟

-من رئیس این کتابخانه هستم که دو سال پیش فوت کردم و به صورت روح برگشتم.

گودریک کمی فکر کرد و گفت: فهمیدم ... حرف هایی درباره تو شنیده بودم ... اگه تو مردی پس چطوری فهمیدی که تالار متروکه شده؟ ... آخه شنیدم روح کتابخانه مکانیزم نمی تونه از کتابخانه خارج بشه فقط می تونه ارتباط برقرار کنه!

روح که حالا جلوی گودریک ظاهر شده بود کمی نگران شد و گفت: به تو ربطی نداره ...

و ناگهان ناپدید شد.

گودریک تعجب کرده بود که چرا با این حرف او نگران شده بود.

-حتما کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس ملت گريفي را به صف كرد و گفت: خوب حالا كه همه خيالمون راحته بايد براي پيدا كردن كتاب دست به كار شيم, استرجس لبخندي به گريفندوري ها تحويل داد اما با ديدن ممدپاتر و قلی گرنجر و شیدا ویزلی و... كه دم در بق كرده بودند و لارتن كه هنوز گرفتار طلسم نارنجي بود و هدويگ كه سرما خورده بود(و به همين دليل مدرسه نرفته بود-توضيح مترجم) و كم شدن دو نفر از ياران عزيزش يعني جيمز هري پاتر و نوربرتا به شدت به صرفه افتاد...

-برنامه ي اولمون اينه كه باقي مونده كتاب هاي بخش آزاد كتابخونه رو بگرديم...
سيريوس: اما چيزي تو اين بخش باقي نمونده كه ما بگرديمش.
استرجس با دقت به اطراف نگاه كرد و متوجه شد تنها اشيا كاغذي در بخش آزاد كتابخانه يك كشتي كاغذي دست ساز ناشيانه و يك تكه كاغذ در حال سوخت بودند.
-اشكالي نداره بايد به بخش ممنوعه بريم و دنبال كتاب...كتاب...كتاب چي بود؟
-نمي دونم بايد از جسي بپرسيم, هي جسي اسم اون كتابه چي بود؟ جـــــــــــســـــــــــــي!؟!!؟

-اوهو...اهوم...اهو.... فكر كنم... نوربرتا اونو به جاي...من برد سنت مانگو...من مامان يويومو ميخوام. جيمز هري پاتر اين را گفت و بيهوش بر زمين افتاد.
ملت گريفي: جيمز...بيدار شو!
-نه! تو نبايد بخوابي... يخ ميزني! تد اين ها را گفت و ژاكتش را درآورد و دور جيمز پيچيد.
استر:

پرسي:ما وقت نداريم. بايد سه گروه بشم. يه گروه ميره و كتابهاي بخش ممنوعه رو بر اساس حروف الفبا ميچينه تا وقتي جسي برگشت راحت كتاب رو پيدا كنيم. گروه دوم بايد بره و جسي رو بياره. گروه سوم بايد جيمز رو ببره سنت مانگو...
-گروه دوم ميتونه جيمز رو ببره و جسي رو بياره پس به گروه سوم نيازي نيست. آلفرد گفت.

بالاخره گريفندوري ها چهار گروه شدند و دوگروه مامور بردن جيمز و آوردن جسي و دو گروه مامور دسته بندي كردن كتاب هاي بخش ممنوعه.

در كتابخانه بخش ممنوعه (دو گروه در حال دسته بندي)

پرسي: طلسم شوم- طلسم هاي نكبتي- طلسم هاي زيگيلي- طلسم جنگلي- طلسم درد و...
پيتر: طلسم جاودا- طلسم جانور- طلسم ايجاد درد- طلسم هاي قدرتمند- طلسم هاي بدبختي و...
الفياس: طلسم هاي جهان ماورا-طلسم جهان كهكشان- طلسم هاي به درد بخور- طلسم در خانه و...
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1387/1/11 15:33:47
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
كرام به سرعت به طرف كتابخانه دويد.
نوربرتا و جيمي چند عدد كپسول آتش نشاني از غيب ظاهر كردند. در اين ميان سيريوس بلك كه داشت با عجله به طرف كتابخانه ميدويد فرياد زد: اينا ديگه چيه؟ مگه ميخوايد به روش مشنگي اتيش خاموش كنيد؟
نوربرتا : راست ميگيا. ولي خب...اشكالي كه نداره.
سيريوس بلك:
نوربرتا كه مرتب داشت با كپسول ور ميرفت گفت: اِ...اين چه طوري كار ميكنه؟
هدويگ و كرام و جيمز هري پاتر و سيريوس بلك در حال خاموش كردن آتش ( البته از طريق وردگفتن ) بودند و استرجس و چند نفر ديگر كه از قرار معلوم نازنازي و سينيسترا و شيدا ويزلي بودند پشت در كتابخانه نشسته و بغض كرده بودند.
از طرف ديگر ، نوربرتا ، كه طرز كار كپسول را بلد نبود ، به شدت عصباني شد و كپسول را رها كرد و كپسول محكم با سر جيمز هري پاتر برخورد كرد.
جيمز هري پاتر: سلام بچه ها. من خيلي شما رو دوست دارم! من مامانم رو ميخوام....مامانم رو نديدي ؟ ( و با دست به هدويگ اشاره كرد و فرياد زد: مامان! بيا ! )
هدويگ:
بدين ترتيب هدويگ و جيمز هري پاتر كه مدام گريه ميكرد از كادر خارج شدند.
كرام و بقيه هنوز مشغول خاموش كردن آتش بودند. تا اين كه بالاخره آتش خاموش شد. ولي ناگهان صداي زني، به گوش رسيد كه فرياد ميزد: اينجا چه خبره؟
استرجس فرياد زد: زود باشين قايم بشين.
و همه در يك چشم به هم زدن در گوشه اي پنهان شدند. البته به جز نوربرتا كه نتوانست خود را پنهان كند.
همه ، پشت قفسه اي پنهان شده و از لاي كتاب ها ، به نوربرتا و آن زن نگاه كردند.
نوربرتا و آن زن مدتي مشغول صحبت شدند و مثل اين كه خيال زن از چيزي راحت شده باشد ،نفس عميقي كشيد و از كتابخانه خارج شد.
همه از پشت قفسه بيرون آمدند.
جيمز هري پاتر:
هدويگ آهي كشيد و گفت: ببين عزيزم..من مادر تو نيستم.
جيمز هري پاتر: سلام مامان.
هدويگ:
ناگهان هدويگ از زدن سرش به ديوار دست برداشت . لبخندي شيطاني بر لبش نقش بست و آرام به جيمز هري پاتر گفت: اوني كه اونجا نشسته مامانته ( و به استرجس اشاره كرد!)
جيمز هري پاتر به سرعت به طرف استرجس دويدو فرياد زد: مامان. مامان وايسا.
بدين ترتيب هدويگ از دست جيمز هري پاتر نجات پيدا كرد.

چند دقيقه بعد:

بعد از مشورتي كوتاه ، همه به اين نتيجه رسيدند كه بهتره نوربرتا ، جيمز هري پاتر رو به نزديك ترين بيمارستان برسونه. ( براي اين كه همه از دست نوربرتا راحت بشن )
بعد ، همه دوباره مشغول گشتن شدند. ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه کوچکی متشکل از : هدویگ و هرمیون و جیمی پیکس و نوربرتا و ممدپاتر و قلی گرنجر و شیدا ویزلی از سمت راست کادر دوربین وارد شده و در سمت چپ کادر ناپدید می شوند ، سپس گروه بزرگی متشکل از اعضای گریفندور و کرام زیرنویس از کادر سمت راست دوربین با چوبدستی به دنبال انها وارد شده و در کادر سمت چپ ناپدید می شوند.
درست پشت این گروه ، استر با این حالت وارد کادر دوربین شده و از کادر سمت چپ بدنبال آنها خارج می شود.

در راه :

هدویگ که درست در کنار سر نوربرتا پرواز می کرد نگاهی به پشتش انداخت و با دیدن لشکری که به دنبالشان بودند بالهایش را تند تر تکان داد .
نوربرتا : هدویگ چرا امروز نیومدی مدرسه ؟؟
هدویگ بال بال زنان : مریض بودم ! سرما خورده بودم ! مامانم نذاشت بیام !
در میانه ی راه Naznazi نیز با هدویگ و هرمیون و جیمی پیکس و نوربرتا و ممدپاتر و قلی گرنجر و شیدا ویزلی همراه شد .
نازنازی : من تازه وارد نازی ام ! به من رای بدین ! به وبلاگ من سر بزنید !
نوربرتا : هدویگ چرا نیومدی مدرسه ؟
هدویگ : گفتم که مریض بودم .
هرمیون : مسابقه ی معجون سازی شرکت می کنی نازنازی؟
نازنازی : نه . نمی تونم بیام. ایفای نقش نیستم !
جیمی پیکس : بچه ها یکمی تند تر ! دنبالمونن !

ولحظاتی بعد ، هدویگ و هرمیون و جیمی پیکس و ممدپاتر و قلی گرنجر و شیدا ویزلی سوار بر نوربرتا ، از صحنه خارج شدند .

ملت گیریفی با حالت در جلوی دوربین صف بستند.
که ناگهان دوباره اشعه های نادیدنی نارنجی رنگی از کتابخانه ی مکانیزم به سوی ملت گیریفی رفت که این باعث شد حس همدلی و همکاری و همدمی و نوع دوستی ملت گل کنه و پس از لارتن که با کله به سمت اشعه ی نارنجی می رفت به دنبال او به راه بیفتند .
و اما کرام...
در حالیکه به آسمان و پرواز نوربرتا و یارانش خیره شده بود ، با دیدن آتشی که با هر نفس نوربرتا از دهانش بیرون می زد فریاد زد :

کتابخونه ی مکانیزم آتیش گرفته ! کتابخونه ی مکانیزم آتیش گرفته !

و به سمت کتابخانه ی مکانیزم دوید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: جمعه 9 فروردین 1387 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اول حرف: این که با هر کسی چه کاری می‌کرد فضاسازی کنی خیلی خزه!
دوم حرف: نارنجی لارتن و تست سینیسترا خز شد!
سوم حرف: نداریم.

===

استر عر زنان به سمت قفسه کتابی رفت و شروع به گشتن به دنبال کتاب طلسم جهانی کرد.
ناگهان انرژی نادیدنی‌ای از استر به همه سو پخش شد و با برخورد به اعضای گریف، هر کدوم تک تک به سمت استرجس برگشتند و با جوشیدن حس همیاری و همکاری و هم‌دوستی و باقی هم ها، در میون کتاب‌هایی که کف کتابخونه ولو شده بودند شروع به جستجو کردن.

دقایقی بعد لارتن با کتابی در دست به سمت لیلی رفت:
- امم ...‌لیلی می‌دونستی طلسمی که روی معجون عشق به کار می‌برن تا اثرش بیشتر شه، رنگش نارنجیه؟
لیلی نگاهی به لارتن و نگاهی به منو مدیریت انداخت و دو به شک گفت:
- که چی؟!
- ینی اصلا تعجب نکردی؟!
- نه!
لارتن اخمی به منو مدیریت کرد و آه کشان دور شد!

ناگهان در کتابخونه باز شد و هدویگ و هرمیون و جیمی پیکس و نوربرتا و ممدپاتر و قلی گرنجر و شیدا ویزلی اومدن تو.
هدویگ: سلام بچه ها. من از همتون دعوت می‌کنم که تو مسابقه‌ی من...
نوربرتا حرفش رو برید: نه خیرم تو مسابقه من ...
هرمیون جلوی اون دو تا پرید و گفت:
- نه خیرم مسابقه خودم!
شیدا ویزلی همه رو کنار زد و گفت:
- کسی داداش رون رو ندیده؟ می‌خوام ازش چند تا عکس دنی رادکلیف بگیرم!
ملت گریفی نگاهی به همدیگه انداختن. زیر نویس "کتابخونه آتیش گرفته" لحظه ای متوقف شد، متنش به آرومی به "بکشینشون!" تغییر کرد و چند لحظه بعد گله‌ای گریفیندوری چوب دستی به دست به دنبال افراد اخیرالورود! افتادن.
استر: پس کتاب چییییییییییییی؟!
.........

===

ایضا پی‌نوشت زنگ انشا رو بخونید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باز جویم روزگار وصل خویش...
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: جمعه 9 فروردین 1387 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
جلوی در کتابخونه

استر: شما اینجا چه غلطی می کنید؟

همزمان با صدای فریاد استر دوربین به سمت ورودی کتابخانه چرخید و روی چهره ی سینیسترا، لیلی، سارا، لارتن، تد و غیره(!) که به این حالت به استر نگاه می کردند زوم کرد.

سینیسترا سرفه ای کرد وگفت: ما یه خورده فکر کردیم ودیدیم فرستادن یه دونه دختر با 5 تا پسر توی یه کتابخونه ی بی سر و ته و پیچ در پیچ اصلاً کار درستی نیست

استر دستی به سرش کشید و زمزمه کرد: آخه طلسما....

اما قبل از اینکه جمله اش را تمام کند لیلی را دید که منوی مدیریت و نظارت را با خنده ای شیطانی رو به او تکان می دهد.

استر غر غر کنان گفت: سوء استفاده چی!!... خب اینجور که پیداست باید طبق معمول گله ای وارد عمل شیم! شما استراتژی سرتون نمی شه! فقط تو رو خدا کتابا رو به هم نریزید! می ریم تو!

لیلی دستی در موهایش کشید ، گلویش را صاف کرد و با لحنی روشنفکرانه گفت: خب من فکر می کنم قبل از هر کاری باید مشورت کرد و بهتره که ما الان برای مشورت یه جا جمع بشیم و....

اما هنوز حرف لیلی تمام نشده بود که با اشاره ی استر همه ی اعضای گریف به سمت در ورودی هجوم بردند و همینطور که در نهایت نظم و ترتیب(!) به کتابخانه وارد می شدند لیلی را زیر دست و پایشان له کردند

نیم ساعت بعد

صدای جیغ و فریاد و خنده از دیوارهای کتابخانه ی مکانیزم به گوش می رسید. درون کتابخانه اعضای کتابخوان و با فرهنگ گریفیندوری در حالیکه از قفسه ها آویزان شده بودند و کتاب ها را به سمت هم پرتاب می کردند در کمال نظم و آرامش مشعول جستجوی کتاب طلسم های جهانی بودند.

لارتن کلیه کتابهایی که جلد نارنجی داشتند را روی هم چیده بود و تلاش می کرد بفهمد کدام یکی نارنجی تر است.

سینیسترا چندکتاب تست کنکور جادوگری را زیر پیراهنش پنهان کرده بود و سعی داشت آنها را به طور غیر قانونی از کتابخانه خارج کند اما هر بار که به در خروجی می رسید صدای آژیر گید جلوی در او را متوقف می کرد.

تد مشغول یافتن موضوعات جدید برای کلاس انشایش بود و ویکتور هم بی توجه به اتفاقات پیرامون به صورت زیر نویس از این سو به آن سو می دوید و فریاد می زد: کتابخونه ی مکانیزم آتیش گرفته

استر: عرررررررررررررررررررررر

----------
باید برم ناهار وگرنه بیشتر می نوشتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: جمعه 9 فروردین 1387 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز چند نفر متوجه موضوع نشده بودن.در ذهن بسياري از بچه ها اين پرسش پيش اومده بود كه اصلا باباي جسي اين كتابو واسه چي مي خواد؟
جسي كه ظاهرا مخ اونا رو خونده بود گفت:
پدرم توسط عده اي از مرگ خوارا گروگان گرفته شده.مرگ خوارا اون كتاب رو مي خوان.گفتن اگه دخترت نياره...
اما بغضش نذاشت كه ادامه بده.مثل خرهاي تازه متولد شده گريه مي كرد
بقيه اعضا نتونستن اونو از گريه كردن متوقف كنن.
سرانجام استر گفت: ما هيچ راهي نداريم جز اين كه به حرف مرگ خوارها گوش كنيم...
سيريوس كه داشت از اين حرف هاي استر بهره مند مي شد، يادداشت برداري مي كرد
بعد از نيم ساعت همه آماده شدن كه برن كتابخونه...
همه تو تالار جمع شده بودن كه استر گقت:
اوشــــــــــــــــه!هــــــــه! چه خبره.اردو كه نيست.فقط 5 نفر ميريم كتابخونه.
صداي اعتراض بلند شد.
استر كه ديد صحبت كردن بيهوده است بعد از طلسم كردن همه اعضا در بين اونا راه رفت
خوب خوب!ببينم كيا خوبن واسه اين ماموريت.اول از همه به جسي رسيد.طلسم اونو باطل كرد.باز جلو رفت و به سيريوس رسيد. انگار در حالت خشكي دندوناش برق بيشتري مي زد! يه خورده جلوتر رفت...
سر انجام يك گروه 6 نفري متشكل از استر،جسي،پيتر،سيريوس و جيمز و پرسي به راه افتادند.قيافه همشون مضطرب بود.به خصوص جسيكا. پيتر كه كمجكاو شده بود از استر پرسيد:
ببينم اونا رو همين طوري ولشون كردي؟طلسم هستنا!
استر كه كوچكترين توجهي نمي كرد به پيتر گفت: تا 2 ساعت ديگه باطل مي شه.تو همين 2 ساعت بايد تلاش كنيم كتابو پيدا كنيم.وگرنه مثل گله گوسفند ميريزن به كتابخونه و همه چيز رو به بوق مي كشن!
با تمام شدن اين حرف متوجه شدن كه در جلو در كتابخونه قرار دارن!
========
اگه الكي شد ببخشيد.خيلي هم واسش وقت گذاشتم.يكي نقد كنه ممنون مي شم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1387/1/9 13:21:25
[b]تن�