_ شاید بشه با این یارو یه معامله ای چیزی کرد...
با صدای بلند فریاد زد:_ ههههییییی!!! روح سرگردان خندان!بیا بیرون ببینمت!کارت دارم!
اما صدایی نیامد،گودریک چند بار این کار را تکرار کرد اما فرجی حاصل نشد.نشست و به فکر فرو رفت،یک شبح،مسئول یک کتابخانه؟!گریفیندور؟!؟!
گودریک چنان فریادی زد که همه را پراند:_ آآآآهههههاااا!!!!!!
_ چییییی...ییی...شد..ددد..ددد؟؟؟؟؟
ریموس این را گفت و با تعجب به گودریک خیره شد،همه خیره به او نگاه می کردند تا اینکه او آرام شد و شروع به توضیح دادن کرد:
_ شبح گریفیندور یک داستان قدیمیه که طبق این داستان یه شبحی توی گریفیندور هست که قبل از مرگش مسئول کتابخونه بوده،بعد از مرگشم برای اینکه جادوگرا رو به کتابخونی
جذب کنه هر وقت کسی میاد تو اونو می اندازه توی انبار جادویی کتابخونه و این کارو تا وقتی که ظرفیت تکمیل بشه انجام میده بعد...
در همین لحظه صدای فریادی آمد و از جایی که به نظر دیوار سخت می آمد فرد ویزلی به شدت به داخل پرت شد و درست جلوی پای گودریک فرود آمد:
_ ا...؟گودریک خان تویی؟؟اینجا کجاست دیگه؟!!جرج کجا غیبش زد...
تقریبا یک ساعت طول کشید تا کسانی که داخل اتاق بودند توانستند به او بفهمانند که سر کار نیست و اصلا پای شوخی در میان نیست.
فرد نگاهی به جماعت کرد و آب دهانش را فرو داد،هوای آنجا بسیار گرم و جو به شدت متشنج بود.
فرد با اینجور جاها کاملا بیگانه بود.پس طاقت نیاورد و با احتیاط از گودریک پرسید:
_ یعنی این لعنتی ههییچچچ...نقطه ضعفی نداره؟
او سرش را برای بار هزارم با ملایمت(البته ملایمت تقریبا اینجوری بود:
)تکان داد و فرد بالاخره قانع شد،اما ناگهان فکری به ذهنش زد...
_ فکر کنم بدونم نقطه ضعف این دادا چیه....
بعد روی زمین نشست و عمیقا تمرکز کرد....
_ حالا جرجی داره با یه مشعلو یه سری از بچه های گریف میاد یه حالی به کتابای این آقا روحه بده...!!!قیافه اش موقعی که داره کتاباش می سوزه دیدن داره!!!
در همین موقع صدایی شنیده شد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





جيمز هري پاتر اين را گفت و بيهوش بر زمين افتاد.

. آلفرد گفت.


در جلوی دوربین صف بستند.


شما اینجا چه غلطی می کنید؟
... خب اینجور که پیداست باید طبق معمول گله ای وارد عمل شیم!
شما استراتژی سرتون نمی شه! فقط تو رو خدا کتابا رو به هم نریزید! می ریم تو!