جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

225 کاربر(ها) آنلاین هستند (78 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
223 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

محله پریوت درایو

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: محله پریوت درایو
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1398 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا که می خواستن عرصه را بر محفلیون تنگ بنمایند ، عرصه بر خودشان نیز تنگ‌شده بود.
فنریر گری بک که بجای بو گیری در کنار خانه بود خیلی وقت بود که چیزی نخورده بود و به جای جذب بو های بد خود نیز بو هایی از دهانش خارج میشد؛ در گوشه دیگری از اتاق لرد _ دورسلی بود که جلوی یکی از محفلی نشسته بود که ناگهان بوی نا مطبوعی در آن وضعیت اضافه شد.
لرد_دورسلی خواست بحث را عوض کند پس به میزی که در بغل دست آن بود اشاره کرد و کمی با آن ور رفت.
_این دیگه همه میزاشون خرابه، پایشم لق میزنه .
_آره یه بویی هم میاد.
_احتمالا عطر من با عطر شما قاطی شده واکنش شیمیایی رخ داده...

و بعد با تاکید ادامه داد.
_من هیچوقت از این علمم برای ساخت بمب های شیمیایی استفاده نمیکنم.
_من بدم بیرون یه هوایی بخورم.

بعد از اینکه محفلی دور شد لرد شروع به صحبت کردن کرد خطاب به دورا ویلیامز که در گوشه ای از اتاق نقش چراغی را بازی میکرد که خاموش و روشن میشد.
_مرلین لعنتت کند دورا .
_چرا ما ارباب؟
_چیزی گفتی؟این روزها گوش هایمان کمی نمیشنود!

دورا تصمیم گرفت دهنش را ببندد و بکار خودش برسد.
آن طرف تر سو در حالی که آبنبات های لیمویی و جورابی نرم و قرمز و براق دستش‌ بود جلوی دامبلدور که مو های جلوی سرش ناپدید شده بود و ریش هایش شبیه بز شده بود مانور میداد.
_عجب آبنبات های لیمویی خوشمزه ای به به ، ولی من دیگه این طمع را دوست ندارم ، میزارم بیرون هرکی اومد ور داره ؛این جورابه هم دیگه نمی خوام دلمو زده .

و در یک حرکت ناگهانی جوراب را به بیرون پرت کرد.
دامبلدور خیلی سعی کرد جلوی خود را بگیرد اما نتوانست بر خود غلبه کند؛ یواش به گونه ای که کسی آن را نبیند به بیرون رفت و دو لوپی آبنبات ها را خورد و مقداری هم در مقدار ریش باقی مانده اش گذاشت ، غافل از آنکه تمام آن آبنبات ها سمی هستند.
لرد ولدمورت از پشت پنجره خنده ای کرد و از آنکه با یک تیر چند نشان زده بود خوشحال بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1398 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سو خوشحال بود. رون ویزلی مشوش را می دید که با دو دست گوشه های ردایش را بالا گرفته و "عنکبووووت، عنکبوووووت" گویان از یک مبل روی مبل دیگر می پرد.

سو به راهش در سطح خانه ادامه داد...تا این که به هدف بعدی رسید.
- هی...هدف!

سیریوس اهمیتی به سیخونک های سو نداد. قلم پری در دست داشت و سرگرم خط خطی کردن شجره نامه خانوادگی اش بود.
-اینم خط...این ضربدر...بعدا به جاش عکس خودمو می کشم...این یکی هم خط...اینم سوراخ می کنم...اینم می سوزونم...اینم می سایم...اینم مخدوش می کنم...

عملا چیزی از شجره نامه باقی نمانده بود که متوجه شیء سفید رنگی شد که سو لای انگشتانش می چرخاند.
کمی دقت کرد...
-اون...استخونه؟

سو لبخندی زد.
-استخون ساق مانتیکور. تازه و نرم! می خواییش؟

سیریوس خیلی سعی کرد خودش را کنترل کند و رفتاری انسانی از خود به نمایش بگذارد. درست بود که او روزهای زیادی را به شکل سگ گذرانده بود، ولی به هر حال یک انسان عاقل و بالغ و بسیار منطقی و کاملا تحت کنترل بود...

ولی وقتی سو با یک حرکت ناگهانی، استخوان را با سرعت زیادی از پنجره به بیرون پرت کرد، همه افکارش به هم ریخت و کنترل و منطق را زیر پا گذاشت و سراسیمه و چهار دست و پا به دنبال آن از پنجره به بیرون پرید.

گرفتن استخوان قبل از رسیدنش به زمین سه امتیاز داشت...

و مرگخواران در سطح خانه به دنبال هدف جدیدی برای اذیت کردن می گشتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محله پریوت درایو
ارسال شده در: پنجشنبه 8 فروردین 1398 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- عن... ک... بوت؟
- آره، عنکبوت!
- عن... ک... بوت؟
- آره، عنکبوت!
- عن... ک... بوت؟
- آره، عنکبوت!
- عن... ک... بوت؟
- آره، عنــــکبوتــــــــــ...
- عن... ک... بوت؟
- آره... عـــــنــــکـــــبـــــوت!
- عـ...
- آره، لعنتی، عنکبوت، عنکبوت، عنکبوت!

و سو، پس آن که سرش را آنقدر به دیوار کوبید که دیوار خراب شد و به سراغ دیوار بعدی رفت، و رون را با افکار متوشوشش تنها گذاشت.
- عن... ک... بوت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محله پریوت درایو
ارسال شده در: یکشنبه 4 فروردین 1398 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با خشم تمام مرگخوارانش را نظر گذراند. در رفتار هیچ یک از آنها تغییری ایجاد نشد. فقط سیبک گلوی بعضی از آنها جابجا شد که نشان از قورت دادن آب دهانشان بود.

نگاه های لرد سیاه بسیار با ابهت و وحشت انگیز بود!
-یاران ما! برایمان دست بزنید.

ترس از چهره‌ی مرگخواران رخت بست و صدای کف زدن آنها خانه را پر کرد.
-ارباب چه فکر هوشمندانه ای کردین!
-ارباب شما فوق العاده این!
-باعث افتخارمونه که مرگخوار شماییم، ارباب!

چیزی نمانده بود که توجه محفلی ها به سر و صدای آنها جلب شود.
-یاران ما، دو انگشتی بزنید!

مرگخواران مراسم تجلیل دو انگشتی ای برای اربابشان برگزار کرده، و سپس رفتند تا هر یک، گوشه ای از کار را بر عهده بگیرند.

سو کنار رون نشست و خودش را مشغول مرتب کردن کلاهش نشان داد. ناگهان یکی از پاهایش را روی زمین کوبید و پنجه پایش را کمی چرخاند.
وقتی پایش را برداشت، سری تکان داد و چهره ای متاسف به خود گرفت.
-اه! در رفت! حیف شد.

رون نگاهی روی زمین انداخت؛ ولی چیزی پیدا نکرد.
-چی در رفت؟
-چیز مهمی نبود... یه عنکبوت بود که نفهمیدم کجا رفت. از اونا که پاهاشون خیلی دراز و لاغره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 3 فروردین 1398 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه روی سر دامبلدور نشسته بود و ریشش را در شش جهت مختلف می کشید.

دامبلدور که به سختی سعی می کرد، لبخند از روی صورتش محو نشود، به کمک دست هایش با بچه می جنگید.
-بچه جون...نکن...نکش. این دستتو بده به من...اون یکی رو هم بده... ...چی شد؟...چرا هنوز ریشم کشیده می شه؟ بچه تو چند تا دست داری؟

ظاهرا بچه به عشق شکلات، صاحب دست های فراوانی شده بود.

لرد سیاه که مطمئن شد، سر دامبلدور تا مدتی گرم است، به جمع یارانش برگشت.
-یاران ما...ما هم اکنون فکر جدیدی خواهیم کرد.

سکوت اتاق را در بر گرفت!

-یاران ما...فکر جدید...برای کلافه کردن سفید ها...که خانه را ترک کنند!

این بار کریس قصد حرف زدن داشت که سو قبل از او حرف زد.
-بله ارباب...فکر جدید...ما هم منتظریم!

لرد کم کم داشت عصبانی می شد که سو(باز هم قبل از کریس) متوجه منظور لرد سیاه شد. ذهن ریونکلاوی اش را بکار انداخت.
-ارباب...به نظر من نظر شما اینه که کمی برای اینا مشکلات روانی ایجاد کنیم. از نظر روحی خسته شون کنیم. مثلا مالی داره غذا درست می کنه. چطوره که یکیمون بره پیشش و غذا رو بچشه و اصلا نپسنده...یا به پیاز حساسیت داشته باشه...یا مثلا روح و روان کله زخمی رو هم راحت می شه به هم ریخت...همینجوریشم مشکل داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 19 آبان 1397 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ويزلى کوچک به سمت دامبلدور جهيد،ولرد سياه فکرى که به تنهايی کرده بود،نه با کمک ديانا را بر سر هکتور کوباند.
-اين هم از ياران ما واقعاً که مغزى نداريد تمام فکر هاى خوب را خودم ميکنم!تمام نقشه هاى خوب را خودم ميکشم،بى عرضه ها

ديانا بازهم شکه شد،مگر همين يک دقيقه پيش فکرى که حالا ارباب به نام خودش زده را او نکرده بود؟؟
-ارباب يه چيزى بگم؟
..
-بگو ديانا
-چيزه.. .اين فکره بود،که خيلى خوب بود..من نکرده بودمش؟

لرد سياه که حال آبروى خود را در خطر ميديد،چهره اى بى تفاوت به خود گرفت.
-ديانا فکر کنيم گوش هايمان ضعيف شده...دوباره بگو!

ديانا ساحره اى احمق نبود حتى قبل از مرگخوار شدن هم کتاب هاى ارباب را خوانده بود،او ميدانست منظور دقيق ارباب از اين حرف اين بود:(اگه دوباره دهنتو باز کنى نفرينى نثارت ميکنم تا از به دنيا اومدنت پشيمون شى)پس ترجيح داد دوباره آن حرف را تکرار نکند.

در همين زمان توجه تمام مرگخوار ها که به شکل هاى مختلفى بودند ،به ويزلى کوچک و دامبلدور پرت شد.

-عمووو دامبى مواقمت نکووون.... شکولاتو بدههه!!

دامبلدور بسيار درد داشت ،ريش هايش بسيار زياد بودند،و کشيدنش بسيار دردناک...در آن زمان دامبلدور به اهميت اصلاح صورت پى برد.
-فرزند روشنايى اين چه کاريست که با من.اخ.ميکنى؟..آخ..او...من که شکلات توى ريشم قايم...آخخخخ ..نکردم..نکنن!

چه صحنه ى زيبايى البته نه براى بچه هاى ويزلى و دامبلدور ،در واقع براى مرگخوارانى که با لذت از دور تماشايشان ميکردند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 18 آبان 1397 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب...دقیقا چیکار کنیم که از اینجا برن؟

لرد سیاه کمی فکر کرد.
-همش هم از ما انتظار دارید راه حل بدهیم! ما فکرمان خسته می شود. هکتور به جای ما فکر کند.

هکتور سعی خودش را کرد...ولی موفق نشد. برای فکر کردن احتیاج به ابزار کار مشخصی به نام مغز داشت که در آن لحظه در دسترسش نبود. برای همین، وظیفه خطیر فکر کردن را به دیانا سپرد!
دیانا فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد...
-ارباب...من فکر می کنم شما معتقد هستین که ما باید کاری کنیم که اینا خسته و کلافه بشن و از اینجا برن. درسته؟

لرد سیاه فکر خودش را کاملا پسندید!
-درسته دیانا...و ما فکر می کنیم که این کار رو باید چطوری انجام بدیم؟

-با تنگ کردن عرصه بر محفلیون!

فکر جدید لرد سیاه برای خودش هم سنگین بود. ولی او همواره با خودش موافق بود! برای همین موافقت کرد.
-هی...جوجه روشنایی!

ویزلی کوچکی به سمت لرد سیاه دوید.
-بله عمو دورسلی؟ شکلات می دی؟

-ما در حال حاضر دورسلی نیستیم. فقط عموییم. و بلی بلی...ما شکلات تو را لای ریش دامبلدور جاسازی کردیم. برو و هر طور شده پیدایش کن. اگه بهت اجازه نداد یا مقاومت کرد جدی نگیر. این یکی از قوانین بازیه. باید شکلاتتو پیدا کنی...وگرنه مال پاتر می شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محله پریوت درایو
ارسال شده در: دوشنبه 30 مهر 1397 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
همه جای خونه بوی محفلیارو گرفته بود.
بوی پیاز و جوراب.
بوی مهربونی.
بوی روشنایی... که خب البته بیشتر شبیه بوی یه مگس کباب شده روی آتیش بود.

اوضاع برای مرگخوارا که خودشونو ثابت نگه داشته بودن سخت بود و هر لحظه هم سخت تر میشد. مرگخوارا فقط میتونستن گاهگداری قلنجشون رو بشکنن. آرتور هم البته توی این مواقع فکر میکرد وسایل خونه به محبت نیاز دارن و میومد نوازششون میکرد.
مرگخوارا اصلا این اوضاع رو دوست نداشتن.

یه گوشه خونه، فنریر خودش رو شبیه بو گیرِ دیواریِ خونه کرده بود. ولی چون تغییر شکل شدیدا روش فشار آورده بود و زیرِ شکل و شمایلِ ضخیم و بی ریختش درد گرفته بود، هِی از خودش صداها و بوهای ناجور خارج میکرد.

لرد و مرگخوارا هم اصلا بهش اشاره نمیکردن. در واقع جرئت نداشتن بهش دست بزنن، چون میترسیدن یه وقت به شکل واقعیش در بیاد.

و زمانی که برای بار پنجم در طی اون ساعت، فنریرِ بو گیر شده عطسه کرد و بوی نفرت انگیزی به رنگ سبز رو توی هوا پخش کرد، دامبلدور با لحن پدرانه و در حالی که لپ دادلی رو میکشید، گفت:
- فرزندان مشنگم... فکر میکنم این بو گیرتون خراب شده. به نظرم آرتور میتونه یه نگاهی بندازه بهش، شاید بتونه تعمیرش کنه، یا شاید وقتشه تعویض بشه. اصلا به نظر من یه پنکه بذاریم جلوی هری، عطرِ روشنایی و سفیدیِ هری رو توی خونه پخش کنیم.

لرد سیاه که به شکل ورنون دورسلی در اومده بود، مقداری سرخ و سفید شد، بعد کبود شد، بعد هم رگ های روی شقیقه ش شروع کردن به تپیدن، طوری که میخواستن سر و کله ش رو جر بدن و بپرن بیرون دامبلدو رو خفه کنن. ولی بعد لرد با چندتا نفس عمیق خودش رو آروم کرد و گفت:
- نه... ما اونطوری اصلا نمیتونیم. و کاملا جدی میگیم! اصلا نمیشه دیگه اینطوری!
- ورنون، فرزندم؟ چرا سرت رو میکوبی به دیوار؟ بیا ماچ کنم سرت رو، درد نگیره یه وقت.

مرگخوارا هم با اربابشون هم عقیده بودن... و البته کاملا متوجه شده بودن لرد اون هارو مخاطب قرار داده. دیگه وقتش بود یه حرکتی بکنن تا از این اوضاعِ محفلی-دورسلی طور خارج بشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محله پریوت درایو
ارسال شده در: یکشنبه 29 بهمن 1396 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا دورسلیا رو کشتن و خونه شونو تصرف کردن. محفلیا هم دچار کمبود بودجه شدن و رفتن خونه دورسلی ها زندگی کنن.
لرد مجبور می شه خودشو به شکل آقای دورسلی در بیاره. هکتور هم خانم دورسلی می شه و رودولف هم دادلی. ادعا می کنن که بقیه مرگخوارا هم وسایل خونه هستن.
هکتور یه معجون به خورد هری می ده.

تصویر تغییر اندازه داده شده


هری لاجرعه معجون را سر کشید و در حالی که لیوان دوم را برمی‌داشت گفت:

- من همیشه عاشق نوشیدنیای شما بودم خاله پتونیا!

- نوش ... جانت!

در مقابل چشمان حیرت زده هکتور، هری تمام لیوان‌های معجون را سر کشید و بی درنگ راهی مرلینگاه شد. از بین محفلی‌ها فقط دامبلدور متوجه حرکت مرموز هری شد و سریعا به دنبال او به مرلینگاه رفت! بقیه، تا آن موقع در گوشه و کنار خانه پخش شده و مشغول ور رفتن با وسایل مشنگی بودند.

رون که کنار طاقچه‌ای ایستاده بود متوجه رز و لینی شد. لینی سعی داشت وانمود کند گلدانی بسیار معمولی و مشنگی است و رز نیز خود را عنکبوتی جا زده بود که روی برگ‌های لینی تار می‌تند.

- جهنم خونین! یه عنکبوت مو قرمز!

- اه! خاک به ریشت رز! مشنگا که عنکبوت مو قرمز ندارن. یکم دل به کار بده درست وانمود کن!

- من که گفتم با نقش حشره ارتباط برقرا نمی‌کنم! می‌خواستی خودت وانمود کنی حشره‌ای.

مالی نیز بی اجازه صاحبخانه راهی آشپزخانه شده و مشغول وارسی فریزر بود.

- وای خدای من! من و این همه مواد اولیه محاله! باید یه غذای متفاوت درست کنم ... سوپ پیاز با ... جعفری و ... هویج و ... مرغ و ... ماهی و ... جیگر و ...

- بله درسته!

- چی؟

- گفتم درسته. همینطوره که گفتید. گافم مفتوحه.

- وا ... انتظار داشتین نشناسمتون آقای جیگر؟ نخوردیم نون گندم ... دیدیم که دست مردم!

اندکی آن طرف تر فرد و جرج که مشغول کند و کاو در خرت و پرت‌های کودکی هری در انباری زیرپلّه بودند، متوجه فنریر گری بک شدند که به صورت زیرپوستی نقش بالش را ایفا می‌کرد. به محض این که جرج بالش را برداشت، فنریر گاز محکمی از دست او گرفت.

- هااااار هااااار هاااااااااااار!
- هرررررر هرررررررررر کرررررررررررر
- دیدی چقدربامزه بود جرج؟
- یه بالش گازگیر!
- ایده فوق العاده‌ایه! باید به محصولات مغازمون اضافه کنیم. امان از این مشنگ‌ها!
- واقعا نشون دادن معلولیت محدودیت نیست! بده منم یه بار .... آوچ!

در حالی که گری بک فرد و جرج را تکه پاره می‌کرد و آن‌ها هار هار به این موضوع بانمک می‌خندیدند، دامبلدور و هری در مرلینگاه بودند.

- کات آقا کات! ننویس! پرسوناژ هری و دامبلدور... لوکیشن مرلینگاه؟ مجوز نمی‌گیره این صحنه!
-


- اصلا ازت انتظار نداشتم هری!

- اما پروفسور ...

- چرا به فکر خودت نیستی؟ پرخوری پوستتو خراب می‌کنه فرزندم.

- اما پروفسور! من مطمئنم یک کاسه‌ای زیر نیم کاسه است ... زخم من بی دلیل تیر نمی‌کشه.

- خوب این دلیل می‌شه به خودویرانگری دست بزنی؟ باید یاد بیگری با مشکلات کنار بیای و بهشون غلبه کنی.

- اما من مطمئنم این نوشیدنی‌ها مسموم بودن. اگر نمی‌خوردمشون ... همتون رو می‌کشتن!

- پس چرا تو الان زنده‌ای فرزندم؟ من به مشنگ‌ها اعتماد کامل دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: محله پریوت درایو
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1396 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دورسلی:آه،این جسم زیادی سنگینه و در زمن این دماغ مزخرف جلوی دیدنمان را گرفته.رودولف،رودولف بیا یه کاری بکن لطفا این بینی اذیتمان می کند.

_قربان متاسفانه نمی تونم فعلا براتون کاری کنم ببخشید. من الان دارم نقش مامانتون رو بازی می کنم.

_ای وای احساس می کنیم یه کیلو وزن دماغ این موجود حال بهم زن است.بگذار ببینیم ما در این موجود زشت چه شکلی شده ایم؟

رودولف سریع جلوی لرد سیاه رو گرفت.

_قربان اگه خودتون رو ببنید احتمال داره به سمت آینه اوادا بزنید و اون باز تاب بشه به خودوتون.

_راست می گی؟ باشه.

_قربان مهمون داریم.

_کی هستند؟

_محفلی ها.

_ها؟سریع شما ها برید قایم شید.

و وقتی که محفلی ها وارد شدند در ها به صورت خود کار بسته شده و لرد سیاه به سمت ولدمورت رفت

_بالاخره شما را دیدیم پروفسور حالا بگیر اواداکداورا

و یکی از اعضای محفل برگشت و گفت

_لرد نباید اینکارو می کردید ما که محفلی ها نیستیم ما فقط با معجون مرکب به شکل محفلی ها در آمدیم و الان شما یکی از اعضای خودمون رو کشتید.

_ای بابا حیف شد ولی شد.


عه چرا داستان اینجوری تمام شد قاعده میگفت نباید این اتفاق بیفته ولی شد دیگه ببخشید وقتتون هدر شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
استعداد رو باید از اول داشت.....استعداد خریدنی نیست......

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.