) فرار می کنه! توی راه هم همینطوری خشتک می دریده و بر سر و صورت می کوبیده از این همه دردسر و بدبختی هایی که فرزندان روشنایی براش درست کردن! حتی هیئت سینه زنی هاگزمیدی های مقیم لندن هم میان و دور دامبلدور حلقه می زنن و لحظاتی چند باهاش گریه می کنن!
دامبلدور اشک ریزان بین درخت ها می چرخید، گاهی برای چند لحظه یه درخت رو بغل می کرد و بعد برای لحظاتی دیگر می رف سراغ درخت بعدی، بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود و کرم های شب تاب توی فضا می پریدن و یه فضای فیلم هندی ای خلق شده بود.
ساحره ی با کلاه و ردای جادوگری بنفش رنگی کمی دورتر داشت قدم می زد و هر لحظه داشت دورتر می شد!
- همینه آلبوس.. همیشه بعد از تاریک ترین ساعت شب خورشید طلوع می کنه!
پروفسور دامبلدور ذوق زده توی دلش امید ناگهانی منفجر شده بود و به خودش امید می داد. دامن رداش رو بالا زد و شروع کرد به دویدن دنبال آهوی عشق!
حالا هی پروف بدو و آهو بدو که یهو دست سرنوشت تصمیم می گیره شصتش رو به نشانه ای غیر از لایک ارائه بده.. دامبلدور ناگهان پاش پیش می خوره و میوفته و دو سه تا ملق تو هوا می زنه و با یه پشتک اضافه با سر میره وسط شاخه برگ یه درخت و با ریش از درخت آویزون می مونه!
- خب اینم از آخر و عاقبت شکار آهو!
- پروفسور.. چیزی نیست.. اصلااا چیزی نیست، الان واستون درستش می کنم!
دامبلدور به درخت خیره شد، درخت هم به پروفسور! بعد شاخه ها به خودشون لرزیدن و پروف شلپی افتاد رو چمنا.
- ادوارد خیلی ممنونم که مراعات حال این پیرمرد رو کردی و با احترام گذاشتیم زمین!
ثانیه ای بعد خود ادوارد هم زرتی_ انگار که اردنگی خورده باشه از درخت_ از تنه ی درخت پرت شد بیرون و افتاد رو ریش دامبلدور..
- دوباره خیلی ازت ممنونم که زانوت رو تا ته کردی توی طحالم ادوارد!
-
دامبلدور به آسمون از لای شاخه و برگ درختها نگاهی انداخت و یک لحظه ته رنگ بنفشی به چشمش اومد! نعره زد و ادوارد رو پرت کرد اون طرف و عین بروسلی از جاش بلند شد! دورتا دور پارک رو نگاه کرد و هیچ اثری از آثار ساحره ی بنفش ندید!
- پروف میشه من کمکمو کنم برم!؟ اسیرمون کردی می خوام برم جشن تولد الان!
- عع! اوه! بگو فرزندم .. بگو!
ادوارد دفتر و دستک نشانه ی نرد بودن خودش رو از جیبش در آورد و با قلمپرش شروع کرد به خش خش کردن!
- ببینید پروف طبق بررسی های من هر کسی باید از داشته هاش جهت جذب چیزهایی که می خواد استفاده کنه.. مثلا همین ریش.. همین هیبت مرلینی که هیچکس نداره.. همین کمالات و معلومات و استعدادها و مدارک زیادی که شما در زمینه های مختلف جادو دارید، همیناست که ساحره های با کمالات رو برای شما به ارمغان میاره!
- خب؟!
- خب و پرچم و سر مادگی!
بیاین این کمالاتتون رو لیست کنیم که سر دیت با ساحره ها بتونین با اینا مخشون رو بزنید!- بنویس پسرم.. مدرک سمجم رو با رتبه ی "در حد خود مرلین!" پاس کردم.. کاشف ده استفاده جدید برای خون اژدها بودم..
دو ماه و نیم بعد
- یه مدل چوبدستی پرایوت اختراع کردم.. کاشف استفاده های جدید برای سنگ جادو بودم!
- خب دیگه تموم شد!
ادوارد به سرم های کاروتن و بتا کاروتن و کلروفیلی که بهش وصل بود و قطره ی آخرشم خالی شده بود نگاه کرد و این رو گفت! دامبلدور جواب داد:
- نه هنوز یه کم دیگه مونده پسرم.. بنویس!
-
.. پروف من یه سرم جدید نیاز دارم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





کی مسئول این اتفاقه؟


»

حالتون خوبه؟ چی شد؟


