جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] آزمایشگاه سرّی ریونکلاو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: دوشنبه 19 آبان 1393 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
آشا که متوجه خیره شدن نگاه تمامی‌ اعضای محترم هیات مجریه آزماشگاه روی دم عزیزش شده بود، به هوا پرید و جیغ عجیبی‌ کشید.

- یعنی بازم می‌خواین دم منو بکنین؟ چیز‌های مهم تری هست که باید بهشون توجه کنیم، مثلا این پنه لوپه که با این که میدونست که ما اشک اژدهارو با هزار زحمت جمع کردیم می‌خواست کلاه سرمون کنه و همهٔ پولو هپلی هاپو کنه!

ملت که متوجه نشده بودن که آشا داشت در اصل سعی‌ میکرد که حواسشونو پرت کنه تا دم خودشو نجات بده، همه به طرف پنه برگشتن و شروع کردن به داد و هوار کشیدن رو سر ساحره بیچاره. آشا از این که تونسته بود دم مبارک را از ساطور نجات بده خوشحال بود و داشت از آزمایشگاه بیرون میرفت که دید که یک دست عظیم (این قسمتو باید از دید آشا تصور کرد) از دمش گرفتتش و انداختش توی تنگ. آشا که از این حرکت متعجب شده بود از درون تنگ نگاه کرد و متوجه لبخند گشاد آگریپا شد که تنگ را جلوی چشماش گرفته بود و داشت با تمامی دندون‌های زردش به آشا می‌خندید.

- لیدیز اند جنتلمن ... یعنی‌ سواحر و ساحره‌های عزیز... مردم! ببینید کی‌ داشت فرار میکرد این وسط ! گرفتمش که بتونیم دمشو ببریم و ازش استفاده کنیم...هرچند راستشو بخواین نمیدونم به چه درد قراره بخوره. از اون مرگخوار عزیز دو پست پیش میخوام که این کارو به عهده بگیره... چون اونجوری که من میشنسمش توی جدا کردن اعضای بدن استاده!

تراورز که از شنیدن این که بالاخره به یک پست دعوت شده بود از شدت ویبره داشت آب بدنش بخار میشد، یک خنده شیطانی سر داد که باعث شد همه ملت از جا بپرن و از کتک زدن پنه دست بردارن. پنه که از صورت زخمیش خون میومد و از خشونت ناگهانی اعضای گروهش متعجب بود (آخه هر جا بحث پول پیش بیاد اوضاع جدی میشه ) لبخند کجی زد و روی زمین بیهوش شد. در این مدت آشا از توی تنگ شاهد ماجرا بود و وقتی‌ که دید که همه به سمتش نگاه می‌کنن شروع به داد و فریاد کرد.

-اصلا شماها لیاقت منو ندارین! هیچ‌کدوم از اعضا هیچ فعالیتی نداران منم اصلا تو‌ترین‌ها رای نمیدم!

ناگاهان همه متوجه عدم فعالیت گروه با وقار راون شدن و سرشونو با تأسّف تکون دادن و به احترام به ناظر جدید یک دقیقه سکوت مطلق اختیار کردن. گلرت که تازه متوجه شده بود که داران بهش احترام میذارن گلوشو صاف کرد و برای سخنرانی آماده شد.

- اعضای محترم راون... وقتش رسیده که این گروه را بتکونیم ! حالا چطورشو نمیدونم!

بعد از این سخنرانی بسیار طو ...کوتاه ، سکوت خجالت آوری آزمایشگاه را پر کرد. گلرت که متوجه شده بود که باید سوژه را پیش ببره به خودش برگشت و سعی‌ کرد رهبری این گروه غیورو به عهده بگیره.

- خوب اگر اشتباه نکنم ماده بعدی باید بیست کیلو از کود فیل‌های بزرگ هندی باشه... پس واسه چی‌ وایسادین دست به کار بشین این آشارم بدین من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


ارزشی بی‌ بکارت


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1393 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- 35000 گالیون؟

- و 100 سیکل!

- پول خیلی زیادیه.. به نظرتون چجوری این همه پول رو بدست بیاریم؟!

" 35000 گالیون و 100 سیکل؟" گلرت این حرف را در حالی که دست چپش را به چانه ی راست اش می کشید بر زبان آورد و سپس دستی در جیب فرو برده و به سختی به دنبال چیزی در اعماق جیب شلوارش گشت. ریونی ها یکه خورده از عمل گلرت از یکدیگر پرسیدند:

- یعنی گلرت زمانی که امپراتور بوده، جایی گنجی چیزی مخفی کرده؟

- یعنی یه حساب مخفی تو گرینگوتز داره؟

- نکنه میخواد نورمنگارد رو بذاره واسه فروش؟!

- مگه قرار نبود واسه تولد n+1 سالگیش همه ی ما رو دعوت کنه اونجا؟!

- آخه مگه نورمنگارد تو جیبشه که تو جیبش دنبالش بگرده؟

- یعنی دنبال نورمنگارد نمیگرده؟ آخه گلرته دیگه.. شاید کار سن و سال باشه...

گلرت با فریاد 'اورکا اورکا!' دستانش را از جیب خارج کرده و سکه ای را در کف دستان پنه لوپه قرار داد و با چهره ای بشاش رو به هم گروهی ها ی خود گفت: "این 100 سیکل سهم من! بلاخره ما همه ریونی هستیم و هرکس هر کاری از دستش بر میاد باید برای تحقق بخشیدن به آرمان های امام گروه انجام بده.. تا من میرم یه چرت بزنم شما هم 35000 گالیون باقی مونده رو جمع کنید.

ریونی ها که با استفاده از هوش سرشارشون متوجه شده بودند که گلرت داره کلاه سرشون میذاره و باز هم میخواد از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنه، دستان پرتوانشان را بر گردن گلرت حلقه زده و پیرمرد را حسابی مورد لطف قرار دادند.

دافنه که به دلیل نداشتن دست از انجام کار فوق عاجز بود، بر روی جسم نیمه جان گلرت مشغول قل خوردن شد که نویسنده درخواست تایم اوت کرد!

پیرمرد پس از گفتن شعار انتخاباتی مرلین مبنی بر "The country for old men" از پیرمرد نماینده درخواست کمک نمود که پس از اطلاع یافتن از کناره گیری نماینده ی مذکور، داشت آماده می شد که خود را آماده ی موج حمله ی بعدی ریونکلاوی ها کند که ناگهان چیزی به یادش افتاد.

"صبر کنید!" گلرت با گفتن این جمله، ریونکلاوی ها را که از فکر دستگاه گالیون ساز خارج شده و به فکر انجام تفریح جدیدشان (ضرب و شتم گلرت تا آنجا که جا داشت!) بودند، در جای خود میخکوب کرد. پیرمرد n ساله در حالی که بادمجان های پای چشمانش را مالش میداد، رو به همگروهی هایش گفت: "مگه ما اینجا اشک اژدها رو به دست نیاوردیم؟ پس چرا میخوایم پول جمع کنیم؟"

ملت ریونی نگاه متعجبی را با هم رد و بدل کرده، سپس نگاهشان بر آشا و دم سبز رنگش ثابت ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین
از گوشه ی ازمایشگاه صدای اشنایی به گوش رسید پنه لوپه(دادادام من وارد می شوم)با سرفه ای حضور خود را علام کرد و با همان لحن تکبر امیز خود شیفته گانه اش گفت:«شما هم اسم خودتون رو گذاشتید ریونی یعنی شما هنوز نمی دونید اگر دم یک مارمولک رو از بدنش جدا کنن دوباره در میاد تازه در مورد اشک اژدها هم فکر کردم من یه اشنایی دارم که تو بازار سیاه کار میکنه اون هراز چند گاهی به المان میره و بابرادر رون دوسته می تونه تهیش کنه اما پول زیادی می خواد میگه کارش خیلی خطرناک»
ملت ریونی:« چیییی؟ تو به کی رفتی گفتی؟ اینجا قرار بود ازمایشگاه سری باشه ...»
پنه لوپه با داد و فریاد گفت:«اروم باشید طرف راز داره از این کارا زیاد میکنه تازه اخر کار یه افسون فراموشی مزنیم تنگش سرش رو هم میاریم»
فلور گفت:«اگه چارلقی بفغهمه چی؟!!»
پنه لوپه با خونسردی گفت:«طرف به طور نامحسوس عمل میکنه تا ریا نشه بعدشم از خداتم باشه برادر شوهر تو»
سپس ملت ریونی در فکر فرو می روند
سپس فلور اضافه کرد:«حاقا چقدری می خواد؟»
پنه لوپه پس از اندکی اندکی تامل گفت:«35000 گالیون و 100سیکل »
ملت ریونی:« »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه لوپه كليرواتر در 1393/7/30 20:39:23
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: فلوغ دلاکوغ، دستگاهی ساخته که میتونه پول درست کنه. اما برای
راه انداختن دستگاه سوخت لازمه و مواد درست کردن این سوخت، موادی کمیاب و بعضا گرون هستن. ضمن اینکه هنوز مشخص نیست چندتا مواد دیگه لازم هست، تا حالا دو تاشون رو پیدا کردن. اولی اشک اژدها، دومی برگ درخت بید کتک زن!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آشا: عمرا! ... شما با خودتون چی فکر کردین؟ این دممه. عضوی از بدنمه! تا حالا دم تو رو کندن مرد حسابی؟

گلرت: نه ولی دلیل خیلی منطقی ای دارم ... من آدمم ... تو چی؟ تو آدمی؟

با سوال آخری گلرت به طرز وحشایانه ای به سر و صورت گلرت یورش برد.
گلرت بدون اینکه پشت سرشو ببینه، عقب عقب می رفت و هم زمان با دستش صورتش رو پوشونده بود.
- اسید نه! ... اسید نپاش! دیگه هیشکی منو نمی پسنده!

آشا:

ریونی ها:

.
.
.

در گوشه ای دیگر از هاگورتز دامبلدور:

آشا روشو از گلرت برگرداند و با قاطعیت و در حالی که یه پاشو زمین کوبید گفت:

- جون بدم، دممو نمیدم! جون شما راه نداره! فکر کردین میذارم از دم من سوخت درست کنین واسه دستگاه پول چاپ کنتون؟

ملتِ موچین ، ناخنگیر، قیچی، انبردست و از اون قیچی های باغبونی و ... به دست، دور آشا جمع شده بودن و زانو زده التماس می کردند.

مرگخواری در این بین گفت:
- اصلا کی رضایت خواست؟ دست وپاشو میبندیم با قیچی میبریم! با زبون خوش قبول نمیکنه به زور دمشو میچینیم! ... بعد دست و پاشو با آدامس میچسبونیم کف خیابون ماشین از روش رد بشه.

محفلی ای در این یکی بین گفت:
- نه! من مطمئنم با زبون خوش راضی میشه. یکم مهربونانه تر! ... عشق بورزید به همدیگه، حتما همه چی درست میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1393 20:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونی ها آرام آرام به درخت نزدیک می شدند. فلور به لینی گفت: چه خنده دار انگار دوستامون دارن به ما نزدیک می شن.

لینی که خیلی بی حال بود گفت: ای وای ما که می خواستیم بیشتر پیش درخت جونمون بمونیم.

مری با صدایی آرام گفت: فلور لینی آروم از درخت بیاین پایین اون الان خوابه.

لینی وفلور به حرف های مری توجهی نمی کردند. ریونی ها مجبور شدند خودشان این کار را انجام دهند و آن ها را به تالارشان ببرند. ناگهان فلور متوجه شد و جیغی بلند زد.

درخت بیدار شد و شروع به تکان خوردن کرد. ریونی ها می خواستند فرار کنند که لینی با صدایی بلند گفت: بچه ها نترسید این درخت بی آزاره و با ما دوسته.

لیسا با تعجب گفت: دوست؟ آخه چطوری؟

- با هوش سرشارمون.

فلور ادامه داد: الان بهتون نشون می دم. خوب درختی دست راست بالا، بزن تو دهن مندی.

و درخت هم کارهایی که فلور می گفت انجام می داد و آماندا را به برج ریونکلا شوت کرد.

مری با ذوق و شوق گفت: چه باحال منم می خوام امتحان کنم.

ناگهان طلسمی که لینی به درخت وارد کرده بود باطل شد و درخت لینی و فلور را به هوا پرت کرد.

لیسا که خشمگین شده بود گفت: فلــــــــور لینــــــــــــی می کشمتــــــــــــون.

فلور ولینی به زمین افتادند و مانند ریونی ها پا به فرار گذاشتند.

آن ها ماده ی دوم را به دست آوردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1393/4/13 21:02:57
کنجکاوی در تازه ای را به روی یک انسان باز می کند.
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1393 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار راونکلاو ساکت تر از همیشه به نظر می رسید ! آماندا مشغول نوشتن خاطره ی امروز در دفتر خاطراتش بود و گه گاهی به آسمان پرستاره ای که آن شب شاید زیبا تر شده بود ، خیره می شد !
دافنه در گوشه ای از تالار در حال چیدن دمینوی جادویی اش بود و هر بار، با صدای ریختن آن توجه افراد درون تالار را جلب می کرد !
پادمای تازه به هوش آمده ، کنار شومینه ، پاهایش را در بغل گرفته بود و هر چند دفعه یکبار چیزی را زیر لب زمزمه می کرد .
این وسط تنها لیسا بود که بی دغدغه ، برگ درخت را چندین بار زیر نور نگاه می کرد و هر بار با تعجب فضای تالار را از نظر می گذراند و به کارش ادامه می داد .
سکوت غمبار تالار با صدای لیسا بود که در هم می شکست :

- بچه ها اتفاقی افتاده ؟

لبخند او با تماشای چهره ی بچه های تالار روی لبش خشکید . با صدایی آرام که ترس در آن موج می زد ادامه داد :

- برای فلور و لینی ، نگرانید ؟ می خواین براشون غذا ببریم ؟! شاید گرسنه شون باشه !

دافنه نگاهی عاقلانه به لیسا کرد ولی خیلی زود فهمید که این جور نگاه ها از اون بعیده و طبق بند 234 قوانین ایفای نقش که من خودم هم نخوندم و نمی دونم جریانش چیه ؛ الانه که شخصیتش به فنا بره ، پس نگاه تمسخر آمیزی به لیسا کرد ، اما به زودی متوجه شد که باز هم این جور نگاه ها از اون بعیده ، پس کلا بیخیال نگاه کردن شد و تصمیم گرفت به همون دود کردنش ادامه بده .
این بار آماندا نگاه خون آشامانه ای به لیسا کرد که طبق همون بند 234 خیلی هم بهش میاد و حرفی توش نیست !
به این جا که رسید نویسنده یکی می زنه تو سر خودش و یکی هم می زنه تو سر خودکارش که دیگه از این چرت و پرتا ننویسه .
پس از اینکه سوژه کاملا منحرف شد ، مری تصمیم می گیره که پابرهنه بدوه وسط سوژه و اون رو نجات بده . پس تحت تاثیر فیلمی که دیشب دیده بوده می گه :

- بچه ها ! بس کنید ! بیایید با هم مهربون باشیم !

هیچ کس به مری محل نمی ذاره و اون وقته که متوجه می شه اون فیلمی که دیشب دیده بوده ، اصلا هیچ ربطی به موضوع نداره ؛ پس همون جا در اوج خداحافظی می کنه و به افقی که توش بوده بر می گرده .

2 ساعت بعد

جزئیات این دو ساعت در دسترس نیست . فقط اینو میدونم که بعد از کلی جر و بحث ، زدن نویسنده ی بخت برگشته رو ناکار کردن و بالاخره تصمیم گرفتن که برن و فلور و لینی رو نجات بدن .
هوا تاریک تر از همیشه بود و قطعا کسی جلوی پاش رو هم نمی دید چه برسه به درخت بید کتک زن ! آماندا غر غر کنان جلوی همه راه می رفت که یکدفعه ...

- اخ ! جلوی پاتو ببین...

هیچ کس از شنیدن صدای لینی آن موقع شب و در آن قسمت جنگل تعجبی نکرد ! طبق آخرین آمار چندین خودزنی و یک مورد غش کردن ثبت شده ولی تعجب نه !
آماندا چوب دستی اش رو که تا حالا نقش بوق رو ایفا می کرد در آورد :

- لوموس!

و در همان حال سر جایش خشکش زد ! فلور و لینی زیر درخت با نیش های باز تر از باز مشغول تخمه شکستن بودند .


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری الیزابت کاترمول در 1393/4/14 12:01:05
بــزرگــتــریــن دشــمــن آدمــی فــهــم اوســت

پـس تــا مــیــتــوانـی خــر بــاش . . .

تــا خــوش بــاشــی . . .

(یک امضای کاملا ریونکلاوی )

تصویر تغییر اندازه داده شده



من هر چی تلاش میکنم از پای جادوگران پاشم پاشیده نمی شم . محض رضای

خدا یکی بیاد منو بپاشونه :)
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 تیر 1393 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دافنه با هیجان گفت: خوب خوب حالا ماده ی دوم چیه؟

- بذار ببینم اشک اژدها رو که پیدا کردیم و حالا نوبت می رسه به برگ درخت بید کتک زن.
- داره حالم بد می شه.
- اما اون خیلی خطرناکه.
-بعضی ها می گن که چشم یکی کور شده، پای یکی شکسته...

فلور به دوستانش نگاه کرد و گفت: هممم... بچه ها ما باید آبروی روونا و گروهمون رو حفظ کنیم. اینکه برای هوش های ریونی ما کاری نداره!

ریونی ها:

فلور ادامه داد: ما که نمی خوایم اعضای بدنمون خورد بشه اگه نمی خواین پس باید یه نقشه ی درست و حسابی بکشیم .

وقتی حرف فلور تمام شد ریونی ها باهم پچ پچ می کردند. وقتی نقشه کشیده شد، آنها باهم به سمت درخت رفتند. همه باترس ولرز جلو و جلوتر می رفتند.

وقتی به درخت رسیدند، دیدند که درخت هیچ عکس العملی نشان نمی دهد. ریونی ها یواش یواش به سمت درخت رفتند. آن ها فکر می کردند که درخت به خواب ابدی فرو رفته است.

فلور از همه جلوتر بود. او می خواست یک برگ بکند که درخت شروع به تکان خوردن کرد، پای فلور را گرفت و او را تکان داد. همه او را نگاه می کردند و ذرت بو داده می خوردند تا این که لینی پرید جلو و گفت: آهای درخت تو باید دوستمون رو ول کنی.

درخت توجهی به لینی نکرد و او را هم مانند فلور بلند کرد. ناگهان صدایی به گوش رسید.

- بچه ها من برگو کندم .

بله او لیسا بود. همه خوش حال شدند. اما باید لینی و فلور را نجات می دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کنجکاوی در تازه ای را به روی یک انسان باز می کند.
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1393 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- هاهاهاهاهاهاهاهاههاهاهاهااهاههاهاهاهاهاهاهاهاهاها! لولولولولولولولولوول! مُردندیا! مردندک! خخخخخخخخ! drool:

ریونی ها کمی سکوت کردند و بعد، هاچین و واچین، نه خیلی پاورچین دویدند سمت ِ اژها ـه. لینی به ویولت چشمک زد که اژدها را بیشتر بخنداند و لیسا را مامور پرت کردن حواس اژدها از خودشان کرد. ویولت جیغ زد: چقدر خنده دار بود! :worry: من که از خنده نمی تونستم سرم رو بلند کنم! غش غش غش! :worry:

لیسا غرولندی کرد و گفت: اژهایی حرف بزن. این جوری...

به اژدها رو کرد و گفت: لتخذلتخغحقبیحرخذفلت.
اژدها که از خنده دولا شده بود؛ جواب داد: فئذخفذ خذفن فجل4 لهفل خه60غ8760570650 ناتفخ!
لیسا اخم کرد و پرسید: خفلت؟ خ5ه5ذل! اقهقتاقر خههعا صضث3ث3.

اژدها خواست جواب این گفتگوی بسیار جذاب را که همه ما می فهمیم را بدهد که یک دفعه، دید یک عدد لینی خندان لپ های فلسی اش را گرفته و سعی دارد اشک هایش را درون یک بطری آب معدنی طبیعی رشته کوه دماوند واقع در ایران زمین بریزد.

اژدها سرش را این ور کرد و لگد زد؛ دم زد؛ فوت کرد؛ غصه خورد؛ پسته نخورد. اما لینی او را ول نکرد. چند لحظه بعد، همه ریونی ها روی اژدها هجوم اوردند و بطری را پر کردند.

یکی از چندین مواد مورد نیاز حاضر شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1393 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
از پشت مغازه صدایی آمد. چارلی با گریه می گفت: اما من اشک اژدها ندارم بهتره از اشک خودم استفاده کنم.
در همان زمان لینی با گوش های پیکسی اش صدای چارلی را شنید. لینی خیلی عصبانی شد. اینقدر که چارلی را به یک هویج نارنجی تبدیل کرد. ریونی ها به حیاط پشتی رفتند که در آن انواع موجودات جادویی مثل اژدها نگه داری می شد. فلورچوبش را در آوردکه اولین اژدها راپیدا کند. او اولین اژدهارادید وبه سراغ آن رفت اما وقتی دید که بال اژدها کنار رفته، بچه اژدهایی کوچک وزیبا به آن اژدها بزرگ تر تکیه کرده است. فلور فهمید که آن اژدها مادر است و دلش خیلی سوخت. کمی بعد فلور به قفسی محکم و فلزی و شیشه دار( شیشه هایی که هرگز نمی شکنند) رسید که دو اژدها درآن زندگی می کردند. آن ها چشمانی خاکستری و پوستی طلایی رنگ داشتند و وحشی بودند و هی همه جا را به آتش می کشاندند ( آن ها به آتش علاقه ی زیادی دارند ) به نظر فلور این اژدها برایش خیلی خوب بود. او دوستانش را صدا زد تا باهم این اژدهارا بکشند. وقتی آن ها رسیدند، خیلی ترسیدند.

آماندا گفت: خیلی بزرگه.

-آتیشاشو ببین.

- مامان من می ترسم.

ونوگ گفت: بهتره بریم سراغ یه اژدهای بی آزار.

دافنه گفت: بچه ها اینو ببینین.

فلور گفت: نــــــــــــــــــــــــــه مگه نمی بینید بچه داره.

-خیلی خوب... بچه ها اون جا رو دوتا بچه اژدها که خیلی کوچولو هستند. انگار برای اینکار خیلی خوبن.

فلورگفت:آخه ... نه الان گریه می کنم ها اونقــــــــــــــه.

-ساکت بابا مثلان تومرگ خواری ها.

آن هاتوانستنند فلور راساکت کنند.آماندا گفت: آماده یک، سه
اما یکدفعه دافنه گفت: وایسا ببینم تو تو که دو رو نگفتی.
-برو بابا. الان ورد رو می خونم با هم دیگه: کبابیوس

حیف آن اژدهای کوچک مرد اما اژدهای دیگر بجای اینکه گریه کند از خنده غش کرد انقدر خندید که گریه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کنجکاوی در تازه ای را به روی یک انسان باز می کند.
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1393 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور مقدم بر همه، از جمع ساحرگان ریونی خارج میشه و درحالی که موهاش بوسیله ی بادی که ویولت قایمکی درست میکنه به طرز رویایی ای به اهتزاز در میاد، خودشو به پیشخوان میرسونه.

چارلی که محو تماشای زیبایی بی نظیر فلور شده، مردک چشماش از حالت دایره ای به شکل قلب تغییر شکل میدن و رو فلور زوم میشن.

- بوقی من زن برادرتم این چه طرز نیگا کردنه؟

چارلی ناگهان به خودش میاد و مردمکاش مجددا دایره ای شکل میشن. فلور برای آخرین بار نگاه تندی به چارلی میندازه و بعد چهره شو عوض میکنه و با حالتی چاپلوسانه میگه:

- چارلی؟ برادر شوهر عزیزم ... ببین برات چی... آخ ...

با سقلمبه ای که از جانب مندی وارد میشه، فلور سریعا حرفشو تصحیح میکنه: کیارو آوردم!

فلور سرشو عقب میکشه تا چارلی بتونه ساحره های ریونی رو که به شکل در اومدن ببینه. چند لحظه بعد فلور سرشو جای قبلی برمیگردونه و مانع دید چارلی میشه.

چارلی که حسابی ذوق زده شده و این پا و اون پا کنان رو به فلور میپرسه: چه کمکی ازم بر میاد؟

فلور به جلو خم میشه و چارلی متوجه میشه که باید گوشاشو بهش نزدیک کنه. فلور دستشو جلو دهنش میگیره و آروم تو گوشش میگه:

- اونا معتقدن فقط یه مرد وجود داره که میتونه قلبشونو تصاحب کنه و اون کسی ـه که بتونه اشک یکی از خطرناک ترین موجودات زمین، یعنی اژدهارو در بیاره و تقدیمشون کنه. منم بهشون تورو پیشنهاد کردم، کار درستی کردم مگه نه؟

چارلی که از یه طرف به خاطر این قلب لطیف ساحره ها احساساتی شده و از طرف دیگه تو دوشواری ماجرا مونده و این شجاعتو درون خودش نمیبینه، برا بحث کردن جمع سریعا میگه:

- اگه مردی پیدا بشه که قبلا این اشک رو تهیه کرده و با یه قوطی پشت این مغازه منتظرشون وایساده باشه چی؟

فلور با حرکت لبش میگه: امتحانش مجانیه. :)

و چارلی در یک چشم به هم زدن برای آوردن اشک اژدها ناپدید میشه ...

-------------------------------------

خواستیم عمل پیچاندن سوژه را انجام دهیم. خو میشه کار چارلی نگیره و برگردیم به همون پیشنهاد مندی لونا که اژدها کش بریم از چارلی و نه اشک اژدها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!