- باباییا!

کسی جوابی به دامبلدور نداد.
- باباییا، اینجا خیلی سیاهه، من دلم میگیره تنهاییآ!

دامبلدور باز هم اطرافش را از نظر گذراند تا شاید پاسخی بگیرد، اما محفلیها برای یافتن معجون بازیابی حافظهء پروفسورشان، دور شده و رفته و او را اینجا تنها گذاشتهبودند.
- بابائیا، دلم گرفت!
... نمیشه من نیام خونه ریدل، خودتون برگردین؟ دروغ گفتم به اما باز هم محفلیای به دامبلدور پاسخ نداد... او ناگزیر بود به خانه ریدلها برود.
***
- میگم بچهها... مطمئنین اینا ما رو گروگان نگرفتن؟
- نه بابا!
- اصلا امکان نداره همچین کار بیعشقی ازشون سر بزنه.

- زشته وین، انقد تهمت نزن به طفلیا!
- خب اگه اسیرمون نکردن... چرا دستامونو بستن؟
- حتما میخوان قلقلکمون بدن بخندیم فضا آکنده از عشق و محبت بشه!
- خب... دیگه چشمامون چرا؟
- صد در صد قایم باشک بازی!

- دیگه شک نکنی بهشونآ... اینه ممکنه یکم سیاهی تو وجودشون باشه، ولی دیگه انقدرام بد نیستن!
محفلیها خواستند بحثشان را ادامه بدهند، که بلاتریکس حرفشان را قطع کرد:
- خب... چرا اومدهبودین خونه ریدل؟
- ما؟ ما اومدیم معجون بگیریم برای پروفسور، حافظهشو از دست داده!
- چرا لو میدی ماتیلدا؟
داشت شوخی میکرد ما اسنیچمون افتاد اینجا!اما بلاتریکس فهمیدهبود.
- که اینطور... پس معجون میخواین...
- ماتیلدا!

- خب... حالا که معجون میخواین، عوضش باید یه چیزی بهمون بدین... یه چیزی مثل خود دامبلدور!
- پروفسورو میخواین؟
- آره... میخوایم خودمون معجونو بهش بدیم. هر وقت دامبلدوری که عقلش زایل شده رو بهمون دادین، خودمون درمانش میکنیم و بهتون بر میگردونیم!
محفلیها خیلی ساده و زودباور بودند... آنها هرگز فکر نمیکردند کسی تا این حد سیاه باشد که نارویی اینچنین بهشان بزند... نتیجتا قراردادی که جلویشان گذاشتهشد را برداشتند تا امضا کنند.
- نه!

- پروف؟
- شما اینجا چیکار میکنین؟
دامبلدور نفسی تازه کرد و چندتا استخوان از جیبش در آورد و جای آنهایی که توی راه پودر شدهبودند نهاد.
- من بهتون دروغ گفتم!
- چی؟

- من حافظهم رو از دست ندادم... من سالمم! من فقط میخواستم سفیدیهاتون رو با تلاش برای رسیدن به هدف، سفیدتر کنین!
- خب این مسخرهبازیا چی بود مچلمون کردین... میسپردینشون دست من درستش میکردم!
گابریل بعد از دریافت مشت و لگد نگاه بلاتریکس فهمید توی بحثی که به او ربطی ندارد، نباید دخالت کند.
- خب دیگه... جمع کنین بریم!
تا چنددقیقه دیگر، دامبلدور با سوء استفاده از تواناییهایش مرگخواران را تار و مار نموده و محفلیها را برد.
نگاه بلاتریکس هم آنقدر روی مرگخواران چرخید و چرخید، تا اینکه از خجالت پودر شدند.
لرد سیاه باید دوباره یار جمع میکرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









...

به هرحال پادزهر درست می کنید یا همینجا بذاریمش

















) رو به یاد بیاره و تشابه بین دود بالای خونه و دود به خصوص و تولیدی اسنیپ رو متوجه بشه.
