جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 18 شهریور 1398 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
*پست پایانی*

- باباییا!

کسی جوابی به دامبلدور نداد.
- باباییا، اینجا خیلی سیاهه، من دلم می‌گیره تنهایی‌آ!

دامبلدور باز هم اطرافش را از نظر گذراند تا شاید پاسخی بگیرد، اما محفلی‌ها برای یافتن معجون بازیابی حافظهء پروفسورشان، دور شده و رفته‌ و او را اینجا تنها گذاشته‌بودند.

- بابائیا، دلم گرفت! ... نمی‌شه من نیام خونه ریدل، خودتون برگردین؟ دروغ گفتم به روونا مرلین!

اما باز هم محفلی‌ای به دامبلدور پاسخ نداد... او ناگزیر بود به خانه ریدل‌ها برود.

***

- می‌گم بچه‌ها... مطمئنین اینا ما رو گروگان نگرفتن؟
- نه بابا!
- اصلا امکان نداره همچین کار بی‌عشقی ازشون سر بزنه.
- زشته وین، انقد تهمت نزن به طفلیا!
- خب اگه اسیرمون نکردن... چرا دستامونو بستن؟
- حتما می‌خوان قلقلکمون بدن بخندیم فضا آکنده از عشق و محبت بشه!
- خب... دیگه چشمامون چرا؟
- صد در صد قایم باشک بازی!
- دیگه شک نکنی بهشون‌آ... اینه ممکنه یکم سیاهی تو وجودشون باشه، ولی دیگه انقدرام بد نیستن!

محفلی‌ها خواستند بحثشان را ادامه بدهند، که بلاتریکس حرفشان را قطع کرد:
- خب... چرا اومده‌بودین خونه ریدل؟
- ما؟ ما اومدیم معجون بگیریم برای پروفسور، حافظه‌شو از دست داده!
- چرا لو می‌دی ماتیلدا؟ داشت شوخی می‌کرد ما اسنیچمون افتاد اینجا!

اما بلاتریکس فهمیده‌بود.
- که اینطور... پس معجون می‌خواین...
- ماتیلدا!
- خب... حالا که معجون می‌خواین، عوضش باید یه چیزی بهمون بدین... یه چیزی مثل خود دامبلدور!
- پروفسورو می‌خواین؟
- آره... می‌خوایم خودمون معجونو بهش بدیم. هر وقت دامبلدوری که عقلش زایل شده رو بهمون دادین، خودمون درمانش می‌کنیم و بهتون بر می‌گردونیم!

محفلی‌ها خیلی ساده و زودباور بودند... آن‌ها هرگز فکر نمی‌کردند کسی تا این حد سیاه باشد که نارویی این‌چنین بهشان بزند... نتیجتا قراردادی که جلویشان گذاشته‌شد را برداشتند تا امضا کنند.

- نه!
- پروف؟
- شما اینجا چیکار می‌کنین؟

دامبلدور نفسی تازه کرد و چندتا استخوان از جیبش در آورد و جای آن‌هایی که توی راه پودر شده‌بودند نهاد.
- من بهتون دروغ گفتم!
- چی؟
- من حافظه‌م رو از دست ندادم... من سالمم! من فقط می‌خواستم سفیدی‌هاتون رو با تلاش برای رسیدن به هدف، سفیدتر کنین!
- خب این مسخره‌بازیا چی بود مچلمون کردین... می‌سپردینشون دست من درستش می‌کردم!

گابریل بعد از دریافت مشت و لگد نگاه بلاتریکس فهمید توی بحثی که به او ربطی ندارد، نباید دخالت کند.

- خب دیگه... جمع کنین بریم!

تا چنددقیقه دیگر، دامبلدور با سوء استفاده از توانایی‌هایش مرگخواران را تار و مار نموده و محفلی‌ها را برد.

نگاه بلاتریکس هم آن‌قدر روی مرگخواران چرخید و چرخید، تا اینکه از خجالت پودر شدند.

لرد سیاه باید دوباره یار جمع می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1396 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور فراموشی گرفته و تلاش چندتا از محفلیا برای برگردوندن حافظه ش، بی فایده بوده. محفلیا هم تصمیم میگیرن برن از مرگخوارا معجون بگیرن. پروتی و جینی میرن سراغ آرسینوس، رون و دافنه میرن سراغ هکتور و گرنت و آرتور میرن سراغ اسنیپ که از بخت بلندشون، آملیا حسابی مالی رو گیج میکنه و دامبلدور دنبالشون میره. همه محفلیا گیر مرگخوارا افتادن، دافنه هم که محفلی بود، ناپدید شد و به جاش دیانا اومد که میخواد مرگخوار بشه...
=====

آرسینوس، هر چند دقیقه یک بار، بر میگشت و به عقب نگاه میکرد؛ جینی و پروتی دیگه کلافه شده بودن.

- منتظر کسی هستی آرسینوس؟
- چی... نـ... چیز، آره! میخوان معجونتونو بیارن دیگه! گرفتمت پروتی! تو گرگینه ای!

پروتی و جینی مشکوک شده بودن. اصلا مگه معجون سازه آرسینوس نبود؟ یه نگاه معنی داری به هم انداختن و خواستن اقدامی بکنن که نقاب رسید.

- اوم اوم...

آرسینوس نگاهی به نقاب کرد و یه اداهایی در آورد که ظاهرا نقاب معنیشونو فهمید. وقتی متوجه شد که جینی و پروتی مشکوکانه بهش نگاه میکنن، وانمود کرد داره واسه بچه ش بازی میکنه.
قبل از اینکه دخترای گریفندوری متوجه بشن قضیه از چه قراره، توی دام نقاب افتادن.

- آفرین فرزندم! حالا بیا ببریمشون پیش ارباب!

=====
پیش لرد!

- چه خبره امروز این همه محفلی میارین اینجا؟

آرسینوس با افتخار نگاهی به هکتور انداخت و گفت:
- خب من دوتا گرفتم!
- ببین، من عوض یه محفلی، برای ارباب یه مرگخوار آوردم!

لرد نگاهی به دیانا انداخت؛ هنوز مرگخوار نبود، اما میتونست یکم تخفیف براش در نظر بگیره. توی همین فکرا بود که اسنیپ هم با زندانیاش از در وارد شد. بلاتریکس که پشت سر لرد وایساده بود، روشو برگردوند.

- اسنیپمون... بازم دوتا محفلی؟
- خدمت شما ارباب! ویزلی بزرگه و یکی که خیلی وقته رول نزده، و دامبلدور!

بلاتریکس با تعجب برگشت؛ اگه لرد اونجا نبود، حتما یه دوئل میکرد باهاش. نگاه رضایت مند لرد هم بیشتر عصبانی ش میکرد.

- از اسنیپمون یاد بگیرین! محفلی برداشتن آوردن واسمون!
-
-
-
-
- خب... حالا... پشمک کوش؟!

اسنیپ به پشت سرش نگاه کرد و فقط گرنت و آرتور رو دربند دید؛ پس دامبلدور کجا رفته بود؟!
- ارباب... خب...
-

نجینی که عصبانی شدن لرد رو دید، فوری هدفونش رو از گوشش در آورد. با دمش، سر بلاتریکس رو جلو برد و زیر گوش بلاتریکس و لرد پچ پچ کرد. بلاتریکس هم زیر گوش لرد زمزمه هایی میکرد و به اسنیپ لبخند شیطانی میزد.

- پس که اینطور... نجینی، بکش!

کمی اونطرف تر، پناهگاه

در حینی که مالی درحال گریه کردن بود، آملیا به هوش اومد، ولی هنوز سرش درد میکرد.
- ستاره ها یه خبر مهمی دارن!

مالی یهو به منظور "مرلین به خیر کنه!" گریه شو قطع کرد. برگشت و به آملیا نگاه کرد.
- خب؟! چی میگن؟
- میگن همه بچه ها تو دردسر افتادن و رفتن پیش لرد!

کمی طول کشید تا مالی، این حرف رو هضم کنه. هرچند تنها مدرکش، ستاره های آملیا بودن، اما به هرحال، خیلی وقت گذشته بود و هنوز از هیچکدومشون خبری نشده بود. اون هم زنی نبود که کم بیاره؛ پس پاترونوس به همه محفلیا فرستاد و ازشون درخواست کمک کرد و خودش هم شال و کلاه کرد و بیرون رفت.

- الو؟ کسی اینجا نیست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اسفند 1396 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کاخ جیگرزاده ها

ساحره های اسلوموشن دونده کسانی نبودند جز پروتی و جینی که به تاثیر شبیخون شان ایمان داشتند.

درحالی که رودولف به جای ظرف پفک دستش را در ظرف پیراناها فروکرد و پیرانایی به دهان می برد،آرسینوس قدمی به سمت مهمانانش برداشت.
-ساحره کجا اینجا کجا؟!کمکی از دستم برمیاد؟

جینی که علاوه بر دویدن از هیجان نفس نفس می زد گفت:
-ما شنیدیم شما بهترین پادزهرساز این اطراف هستید
-درست شنیدید
-خب مرلینوشکر،دوستمون یه معجون عشق خورده که اثرش همگانیه!هردفعه ‌دنبال یکی راه میفته الان هم دنبال ماست.
-چه ربطی به من داره؟
-خب اخه ما نمیدونیم باید چیکار کنیم برای همین اومدیم از شما کمک بخوایم،مگه نه پروتی؟

پروتی که به ستون های مرمرین و کلاهخود های صیقل داده وسپرهای طلایی اطراف سالن خیره شده بود با سقلمه ی جینی به حال حاضر برگشت.
-چی آره من با جینی موافقم.

جینی چش غره ای به پروتی زد و لبخند مکش مرگ ما ای هم به سینوس که نقابش تصمیمش را نشان نمی داد زد.

آرسینوس بادی در نقابش انداخت.
-خب دامبلدور که همش عشق رو توی محفل تبلیغ میکنه،فکرنکنم که مشکلی با این وضع داشته باشه...

هنوز حرف سینوس تمام نشده بود که جسمی دلفین بازیگوش مانندغافلگیرانه به او حمله ور شد و تلپی روی زمین افتادند.

-یامرلین...این...دیگه...کیه؟!

جینی با لبخند پیروزمندانه اش توضیح داد:
-این همون دوستمونه دیگه.آخ مواظب قیچی هاش باش.

ولی هشدار جینی انقدری به موقع نبود که کراوات سینوس را نجات دهد.

-اوه چه نقاب خوش تراشی،چه استایلی،میدونی چقد دنبالت گشتم.بلاخره نیمه گمشده مو پیدا کردم.

ادوارد دس قیچی که بعد از این سخنان های های از شوق اشک میریخت کراوات صورتی خال خال پشمی قیچی شده ی جیگر را به روی قلبش فشرد.

-رودولف!رودولف این مرتیکه قیچی رو از من دورکن.

رودولف سریع تر از هرزمان دیگری پفک به حلق خودش میریخت.
-بلاخره از تنهایی دراومدی آرسی

ادوارد با این تشویق باردیگر باهیجان به سمت جیگر پرید و لگدی از سمت آرسینوس دریافت کرد.

-همیشه میگفتن که درد عشق از هردردی بدتره
-پیشته!برو اونور.

پروتی که خطر اینکه در هجوم بعدی آرسینوس هم ازنظر دماغ مثل اربابش شود را احساس می کرد پتریفیکوس توتالوس ای به ادوارد فرستاد.

دراین فاصله آرسینوس بلند شد و خودش را تکاند و آخیش ای گفت که دست ادوارد تق دیگری کرد و شلوار آرسینوس به مد روز درآمد.

-مگه بهش طلسم نزدی
-هیچ چیز نمیتونه جلوی قدرت عشق رو بگیره
-به ساحره باید عشق بورزه چرا من
-شاید به خاطر نقابتونهبه هرحال پادزهر درست می کنید یا همینجا بذاریمش

آرسینوس که از ضربه دیگر قیچی ها جاخالی کوییدیچانه ای داد عرق زیر نقابش را پاک کرد و به سمت وسایل معجون سازیش رفت.

جینی و پروتی نگاه پیروزمندانه ای به هم انداختند.

-خب خانوما تا پادزهر آماده شه بیاین یه دس گرگینه به هوا بزنیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1396 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- اصلا چیشد ما اومدیم اینجا!
- اصولا، بخاطر دامبلدور. چرا؟ خب اینکه مالی گذاشته دامبلدور بیاد بیرون، میتونه چندتا دلیل داشته باشه. چندتاش غیر قابل قبولن، چندتاش تعریف نشده، چندتاشو هم باید بذاریم تو قدر مطلق...
- بسه!
-

چیشد مالی گذاشت دامبلدور بیاد بیرون؟
در حقیقت، مالی برای دویدن ساخته نشده بود؛ و هرکسی که با آملیا زندگی کرده باشه، میدونه که باید کسی رو مراقبش بذارن که برای دویدن ساخته باشه، مخصوصا اگه طرف روی وسایلش خیلی حساس باشه. مالی دیگه از دویدن دنبال آملیا خسته شده بود و دستش هم به ستاره ها نمیرسید تا خفه شون کنن تا چیزی بهش نرسونن تا کنجکاویش گل نکنه.
- بشین یه جا دیگه! بیچاره مادرت!

خیلی باعث تعجب بود که تنها صدای بلندشده توی خونه، از آملیا بود؛ شاید بخاطر این بود که همه رفته بودن دنبال معجون... اما نه! همه نباید میرفتن! یکی باید می موند!

- ام... پروف... کوشش؟!
- فقط بشین سر جات! بدبخت شدیم!
- اون چیکار میکنه؟
- بشیــــــــن!

و فریاد مالی همراه بود با پرتاب دمپایی ای که محکم به سر آملیا اصابت کرد. به هرحال، شش هفت تا بچه بزرگ کرده بود و تکنیک های مخصوصشو داشت.

زمان حال، پیش دافنه و رون که رفتن سراغ هکتور

رون از پشت چندتا شیشه آزمایشگاهی به هکتور نگاه میکرد؛ نمیدونست چقد ترسناکه! یه قسمت سرش خیلی بزرگه و یه قسمتش خیلی کوچیک. شکمش خیلی بزرگه و کمرش خیلی باریک. خب، تاحالا که از نیم رخ ندیده بودش. وقتی که دیگه اینقد ترسیده بود که خواست جیغ بزنه و فرار کنه، دافنه شیشه هارو کنار زد. رون که درست نگاه کرد، متوجه تناسب اندام هکتور شده و خواست از دافنه تشکر کنه که هکتور، یه حرکتی از خودش نشون داد.
- مواد آمادن!

اون شروع به دویدن دور پاتیل کرد. اونقد تند میدوید که فقط چندتا خط از نقاشی کاراکترش معلوم بود. رون یه نقشه داشت؛ میتونست تا حواس هکتور پرته، چندتا معجون درست حسابی برداره و با دافنه بزنن به چاک. هنوز دوتا مشکل داشت. یکیش این بود که نمیدونست حواس هکتور تا چه وقت پرت می مونه؛ دومیش هم این بود که نمیدونست کدوم معجونش بدرد میخوره.

- این که جوش بیاد، میتونم وایسم!

درسته رون ریونکلاوی نبود، اما الان میتونست تشخیص بده چرا هکتور داره دور پاتیل میدوه و احتمالا یه ساعتی کارش طول میکشید. پس خنده شیطانی ای کرد و به دافنه علامت داد که برن، اما وقتی اثری از دافنه ندید، بازم ترسید.
- دافنه؟ دافنه... دافنه کجایی؟

مسلما اون روز، روز شانس رون نبود؛ یه کم بلند صحبت کرده بود هکتور هم صداشو شنید و از دویدن ایستاد. در همین لحظه که رون داشت فکر میکرد چجوری از دست ویبره های تهدید آمیز هکتور فرار کنه، دختری از زمین بیرون اومد که هیچ شباهتی به دافنه نداشت، جز گیتاری که توی دستش بود.
- دافنه بلاک شده؛ فقط دیانا هست!

رون بدجوری تو دردسر افتاده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1396 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور سقلمه‌ای به گرنت می‌زنه و به سمت دامبلدور می‌ره و زیر بغلشو می‌گیره.
- وایسادی چیو نگاه می‌کنی؟ بیا کمک کن دیگه. امیدوارم اسنیپ متوجه حضورش نشده باشه!
- با اون همه دود حدس من اینه که حتما متوجه... باشه باشه اومدم.

گرنت با دیدن چشم‌غره‌ی آرتور نگاهشو از دفترچه برمی‌داره و به سرعت به آرتور ملحق می‌شه.

- منو کجا دارین می‌برین؟ نکنه سوپ شلغم نمی‌خواین؟
- نه نمیـ... آخ، چرا پامو لگد می‌کنی؟
- چرا چرا پروفسور. البته که می‌خوایم. شما خاطرتونو مکدر نکنین. فقط فعلا صلاح نیست شما بیشتر اینجا بمونین!

با رسیدن به در، گرنت دستشو دراز می‌کنه و درو باز می‌کنه. اما پیش از این که بخوان ازش خارج بشن، طلسمی به سمت در شلیک می‌شه و در دوباره به روشون بسته می‌شه.

- ببین کیا اینجان!

اسنیپ با موهای چرب همیشگیش و چهره‌ای که نمی‌شد فهمید الان وضعیت خطرناکه یا مطلوب، پشتشون ظاهر می‌شه. گرنت خوش‌حال از یافتن اسنیپ، بلافاصله به حرف میاد.
- عه سلام. ما اومدیم معجون بگیریم ازت.
- و چی باعث شده فکر کنین من به دو تا... سه تا محفلی معجون می‌دم؟
- چون دامبلدور بهت اعتماد داره؟

با بیان این جمله، سر گرنت به سمت دامبلدور برمی‌گرده. آرتور که انتظار این چنین سریع پیش رفتن گفتگو رو نداشت، به ناچار برای به هم نزدن چرخه به دامبلدور خیره می‌شه. دامبلدور فراموشی داشت، ولی این باعث نمی‌شد سنگینی نگاه دیگرانو حس نکنه.
- نه تنها بهت اعتماد دارم که حتی سوپ شلغم هم دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1396 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 19 بهمن 1396 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
اونورتر

ساعت ها گذشته بود ولی همچنان آرتور و گرنت پشت بوته ها منتظر بودن و به دود های بالای خونه نگاه میکردن.
- ببین آرتور، وجود این همه دود بالای یه خونه ممکنه دلایل زیادی داشته باشه.
-
- اولیش اینه که ممکنه دودهای حاصل از معجونای درب و داغون اسنیپ باشه.
-
- در این حالت ما دو راه داریم؛ یا همین جا منتظر میمونیم یا میریم داخل. اگه منتظر موندیم من برات صحبت میکنم و بهت خوش میگذره و خیر و برکت ولی اگه رفتیم داخل باز دو راه داریم: یا توسط اسنیپ خورده میشیم یا با معجون برمیگردیم پیش پروف. اگه خورده شدیم خیر و برکت ولی ...

آرتور که واقعا از دست از دست اسپم گویی ها و رشته کش کردن { گیر دادن به یک موضوع کوچک و کش دادنش} های اون خسته شده بود و حاضر بود توسط اسنیپ خورده بشه تا همینطوری یه جا بشینه به گرنت زل بزنه گفت:
- باشه تو اصن خوبی. بیا بریم داخل ببینیم چه خبره. خیلی دیر شده ها.
- دیر شدن هم انواعی داره. گاهی بصورت ...

آرتور که سیم هاش بالبیخ قاطی کرده بود، دست گرنت رو گرفت و بدون در زدن وارد کلبه شدن.

درون کلبه

درون کلبه چند تا صندلی چوبی وجود داشت. دو تا پنجره که فضای بیرون رو به خوبی نشون میداد، فرش هایی که از پوست تسترال بودن و کلهم الاجمعین جای بکری بود ولی نکته قابل توجه سوپ شلغمی بود که روی اجاق بود و بدلیل سوختن و آتیش گرفتنش، دود زیادی بالای خون جمع شده بود.
- یعنی تموم مدت این سوپ شلغم بود که ما رو میترسوند؟
- بگمونم.

همینطور آرتور و گرنت مشغول تماشای خونه بودن که فردی قد بلند با ریش های سفید و شلوار تو خونه ای از یکی از اتاق ها وارد شد.
- سلام گوگولی های بابا! بیاین که براتون سوپ شلغم پختم.
- پروف؟
- آنبلیوبل!
- مگه به مالی نگفتم نذاره بیرون بیاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 19 بهمن 1396 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی آن ور تر : ( آرسینوس و رودولف )



آرسینوس در حالی که دست هایش را تا آرنج تو پفک نمکی ای که او و رودولف مشترکا می خوردند فرو کرده بود ، شروع به خواندن گزارش و سوژه های جدید کرد .
- می گم ها رودی ، تو دژ مرگ یه روحی رفته تو بدن بلاتریکس که به نظرم بد نی ! خوراک خوده خودته ! یه جا دیگه هم جنگ شده ، عه عه تو هاگزمید هم برف اومده و این جا رو باش زلزله اومده تا این جا هم ....
- آرسینوس؟
- ها ؟
- می شه ارنجت رو از تو پفک ها در بیاری ؟


آرسینوس نگاهی به رودولف ، سپس به آرنجش که تا کمر (!)تو ظرف پفک فرو رفته می اندازه .
- حتما !

رودولف یه کم چپ چپ نگاش کرد. سپس شروع به خوردن پفک همراه با لیسیدن انگشت هاش کرد.
- اون دژ مرگ ..

خرچ خرچ

- خب ؟

خخچچ خرچ

- اون هم به نظر سوژه ی جالبی می آد و به نظرم ...
- آرســــیــنــــــــــــــــــوس!

آرسینوس و رودولف نگاهی به پشت سر کردند و دو ساحره را دیدن که با سرعت و اسلوموشن به طرف آن ها می دوید .
- نمی دونستم جدیدا انقدر دخترکش شدی، شیطون !
- خودمم نمی دونستم !
- عب نداره ، حالا اون پفک رو بده به من . کی هستن حالا ؟ با کمالات به نظر می یان !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1396 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- به نظر عصبانی میاد.
- خیلی هم عصبانی.

آرتور نگاهی به گرنت می‌ندازه.
- منتظر چی هستی؟ خب برو در بزن دیگه.
- باشه. تو برو منم پشتتم.

آرتور نگاهی به گرنت، و گرنت نگاهی به آرتور می‌ندازه. در حالت عادی هم جرات پیدا کردن یک محفلی برای صحبت با اسنیپ ساده نبود، چه برسه به وقتی که از فرط عصبانیت صاعقه هم می‌زد.
گرنت دفترچه‌شو باز می‌کنه و تند تند شروع به ورق زدنش می‌کنه تا این که رو صفحه‌ای متوقف می‌شه.
- من پیشنهاد می‌کنم همین‌جا صبر کنیم تا خشمش بخوابه و بعد بریم تو.
- تو پیشنهاد می‌کنی یا اون دفترچه؟ در هر صورت ایده‌ی مزخرفیه.

آرتور دستی به چونه‌ش می‌کشه و برای لحظاتی ژست انسان‌های متفکرو به خودش می‌گیره.
- نظر من اینه که همین دور و بر یکم صبر کنیم تا اسنیپ آروم شه و بعد وارد عمل شیم.

آرتور اینو می‌گه و به سمت بوته‌هایی که گوشه‌ای قرار داشتن حرکت می‌کنه تا عمل صبر کردن رو در اونجا به سرانجام برسونه.
گرنت اما با بدخلقی دست به کمر می‌شه. درسته که جمله‌بندی عوض شده بود و با نوشته‌های دفترچه هم‌خوانی نداشت، اما اون یک ریونکلاوی بود و به خوبی می‌فهمه که این دو پیشنهاد در واقع یکی هستن.
- هی این که پیشنهاد من بود!

رعد و برقی که در میان دودهای ابرمانندِ بالای خونه ظاهر می‌شه، باعث می‌شه گرنت دست از کل‌کل برداره و به سرعت به آرتور که پشت بوته‌ها پناه گرفته بود ملحق شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1396 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور فراموش گرفته و محفلی‌ها دارن سعی میکنن حافظه‌اش رو برگردونن. بعد از تلاش‌های زیاد و ناموفق، به این نتیجه میرسن که اگه معجون‌های هکتور رو به پروفسور بدن باعث شوک مغزی میشه و در نهایت حافظه دامبلدور برمیگرده. محفلی‌ها تصمیم میگیرن هم از هکتور معجون بگیرن هم از آرسینوس و هم از اسنیپ. حالا جینی و پروتی رفتن سراغ آرسینوس، دافنه و رون رفتن سراغ هکتور و گرنت و آرتور هم رفتن سراغ اسنیپ.


***


- خب؟
- خب چی؟

گرنت و آرتور در حالی که به سمت مقصد نامعلومی راه میرفتن، به هم نگاه کردن. گرنت عینکش رو جا به جا و دفترچه‌ای از جیبش درآورد و اونو جلوی صورتش گرفت.
- خب چی... خب میشه گفت منظور شما از گفتن این حرف "خب چی" بوده. البته ایهام داره... مثلا شاید "خب که چی" رو مخفف کرده باشین و برای صرفه‌جویی توی زمان بگین خب چی.
- منظورم دقیقا خب چیه!

آرتور قبل از این که گرنت و دفترچه‌شو به فحش و بوق بکشونه، زیر لب استغرالدامبلدوری گفت و این دفعه رو از خیر گرنت گذشت. اما گویا پسر به ظاهر ریونکلاوی قرار نبود به همین سادگی ها بیخیال شه.
- همین خب چی میتونه هزارتا معنا و مفهوم داشته باشه...

گرنت چند صفحه دفترچه‌اش رو جلو زد و به حرفش ادامه داد.
- خب... در بعضی موارد خوب هم نوشته میشه. حتی یکی از سوالاتی که تو بچگی همیشه ذهن منو درگیر میکرد همین بود. اما درمورد "چی"...
- میخوای ببندی؟

آرتور نگاه غضبناکی به گرنت انداخت، اما این هم برای ساکت کردن گرنت کافی نبود.

- بستن هم انواع مختلفی داره. مثلا یهو بستن، تدریجی بستن. اصلا چه چیزیو بستن... در بطری نوشیندی کره‌ای رو بستن؟
- دهن تو ببند!

آرتور لحظه‌ای از این خشونتی که شایسته‌ی یه دل سفید نبود جا خورد. اما گاهی قاطعیت تو برخورد با گرنت لازم بود.

- خلاصه که گرنتِ با دقت کی بودم من؟!

شاید گرنت کلا کم داشت اما میدونست که دهن بستن چطوریه، پس با یه جمله به حرفاش خاتمه داد و با آرتور در سکوت به راهشون ادامه دادن.

- اون دودا رو نگاه کن.

آرتور خواست گرنت رو با عینکش و دفترچه‌ش یکی کنه که متوجه شد واقعا خونه‌ای جلوشونه که مقدار خیلی زیادی دود هم بالاش شکل گرفته.
فقط چن ثانیه طول کشید که آرتور، اسنیپ با افکت () رو به یاد بیاره و تشابه بین دود بالای خونه و دود به خصوص و تولیدی اسنیپ رو متوجه بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1396/10/21 0:14:08
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven