جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  22 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  122 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

۱.
راه رو های پیچ در پیچ هاگوارتز.




۲.
دایره. مفهومی انتزاعی از من که تنها توی تصور ها واقعیه. در اصل یادم نمیاد اولین بار چه کسی کشفم کرد و یا چه زمانی دقیقا به وجود اومدم... شاید از همون ابتدای خلقت وجود داشتم...توی الگوی حرکت سیارات، شکل کروی اونها، توی شکل اجرام آسمانی و زمینی، میوه ها و حیوانات، حتی توی شکل گیری انسان ها.

ولی یه فکتی رو میدونستین؟ دایره صدام میکنن ولی اصلا وجود خارجی توی عالم واقعی ندارم. این چیزی جز کمال هندسی افراد ریاضیدان نبود که میخواستن مفهومی که از من ساختن توی ذهن شما انسان ها تقارن مناسب بسازه. در حقیقت شما فقط دارید سایه ای از حقیقتم رو میبینید، نه اون چیزی که واقعا هستم. درست مثل ظاهر انسان ها که کاملا با باطن حقیقیشون فرق داره.

بعضی ها میگن من مجموعه نقاطی ام که فاصله های اون نقاط با نقطه ثابت مرکزم برابره...ولی خب این هم فقط روی کاغذ و توی دنیای ریاضی وجود داره ولی منِ واقعی، کامل نیستم. دایره ای که همه بهم میگن نمونه بی نقص زوایای مساوی‌، فقط توهمی از کمالگراییه ریاضی دان هاست. حتی اگر دو تا نیم دایره کاملا مساوی رو روی هم بذارید، هرگز دو خط اون به هم متصل نمیشن.

بعضی های دیگه هم میگن من متشکل شدم از مارپیچ هایی که به سمت مرکزم حرکت میکنن اما هرگز بهش نمی رسن...حتی اگر بی نهایت مارپیچ کشیده بشه اون مارپیچ ریز و و ریز تر میشه، اما هرگز شکل دایره ی واقعی که شما تصورش رو دارید از من، شکل نمیگیره.

درست عین تفسیر از یک انسان که هرکسی، دیدگاه و نظر خودش نسبت به یک شخص رو داره، من هم همینم. دایره ای ناکامل، حتی وقتی توی آیینه خودم رو میبینم. اما چیزی که من میبینم با اون چیزی که هر کدوم از شما از من میبینید فرق داره...پس با وجود نا کامل بودنم من برای کمالی که هرگز بهش نخواهم رسید تلاش نمیکنم چون چیزی جز توهم نیست، بلکه سعی میکنم ناکاملی مفید باشم و چیزی که هستم رو قبول و باور کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 21:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

تو پنجره دیدم.

-----------

سلام. من مربع‌ام. شاید الان که به من نگاه می‌کنید، فکر کنید از اول همین‌جوری به دنیا اومدم: صاف، گوشه‌دار، با چهار ضلع مساوی و چهار تا زاویه‌ی نود درجه. اما نه رفیق، پشت این شمایل اتوکشیده و منظم، تاریخچه‌ای نهفته‌ست که حتی خود دایره‌ها هم هر وقت می‌شنون، می‌زنن زیر خنده.
حالا بذار برات قصه‌ی پیدایشم رو بگم.

من در آغاز چیزی نبودم جز یک ایده‌ی کج‌وکوله تو ذهن ریاضی‌دونی که اتفاقاً وسواسش بدجور گل کرده بود. اون بنده‌خدا بیماری «او.سی.دی» داشت؛ یعنی وسواس فکری و عملی. اگه می‌خواست یه لیوان آب بخوره، باید دقیقاً ۱۶ بار لبشو می‌زد به لبه‌ی لیوان تا مطمئن شه همه‌چیز قرینه‌ست! خلاصه، یه روز نشست روی کاغذ و گفت: «من باید شکلی بکشم که منظم‌ترین شکل دنیا باشه. هیچ گوشه‌ش لق نزنه. هیچ ضلعی کوتاه‌تر یا بلندتر نباشه. همه‌چیز باید برابر باشه.»

اولین چیزی که کشید، مستطیل بود. خودش فکر کرد شاهکار زده. ولی همین که چند دقیقه زل زد بهش، رنگش پرید. غر زد: «این چه وضعشه؟ دو ضلعش درازه، دو ضلعش کوتاهه! آخه این انصافه؟!» بعد همون‌جا با خط‌کش کوبید تو سر مستطیل بیچاره و پاکش کرد.

بعد رفت سراغ مثلث. باز هیجان‌زده شد: «اوه! سه تا ضلع، سه تا زاویه. چه بامزه!» ولی خب، بعد از چند ثانیه داد زد: «وای خدای من! این یکی خیلی ناپایداره، سه تا قله‌ست، آدم دلش می‌لرزه که بیفته پایین. تازه، یکی‌شون هم‌قد اون یکی نیست!» زد خط قرمز روش و انداختش دور.

نوبت رسید به دایره. یه دایره کشید، صاف و صوف. اولش از شدت خوشحالی نزدیک بود غش کنه: «هیچ زاویه‌ای نداره! هیچ گوشه‌ی کج‌وکوله‌ای نیست! وای چه صاف و مرتب!» ولی خب مشکل اصلی اینجا بود که وقتی چندتا دایره کنار هم گذاشت، حس کرد داره بهش حمله‌ی عصبی دست می‌ده. «نه نه نه! اینا مثل دکمه‌های بی‌نظم ریخته شدن رو زمین! هیچ خط مشترکی ندارن! هیچ مرزی دقیق نمی‌سازه! وای خدا، این یه فاجعه‌ست!»

اون‌جا بود که وسواسش فرمان رو به دست گرفت. با خط‌کش و نقاله نشست، میلی‌متری حساب کرد، کشید، پاک کرد، دوباره کشید، و بالاخره من متولد شدم: شکلی با چهار ضلع هم‌اندازه، چهار زاویه‌ی راست، و شخصیتی به غایت جدی.

بذار رک بگم: من به معنای واقعی کلمه بچه‌ی OCD هستم! حتی وقتی اسم‌گذاری می‌کرد، وسواسش ولش نکرد. می‌خواست بذاره «چهاربرابری»، «برابرچهار»، یا حتی «چهارتایی منظم». ولی در نهایت، چون نمی‌خواست یه کلمه‌ی اضافی هم در اسم باشه، صاف و ساده گفت: «مربع!» یعنی چیزی که همه‌چیزش مساویه. قشنگ‌تر از این می‌شد؟ نه واقعاً.

من البته اولش ذوق نکردم. فکر می‌کردم زیادی خشکم، زیادی جدی‌ام. می‌دیدم که دایره‌ها چه بی‌خیال غلت می‌زنن و می‌خندن، یا مثلث‌ها چه راحت با بادبادک‌ها می‌پرن هوا. من چی؟ من فقط می‌تونستم صاف بایستم. گوشه‌هامم انقدر تیز بودن که هرکی نزدیک می‌شد، می‌گفت: «وای، مراقب باش، نبره!»

اما رفیق، کم‌کم فهمیدم این خشکی من یه نعمت بوده. ببین: دنیا رو نگاه کن. خونه‌ها؟ مربع. پنجره‌ها؟ مربع. دفتر مشق‌ت؟ مربع. حتی صفحه‌ی گوشی‌ات رو که نگاه می‌کنی، چارگوش من جلوی چشماته. من شدم ستون نظم دنیا. دایره‌ها هنوز دارن می‌چرخن، کسی جدی‌شون نمی‌گیره. مثلث‌ها رو هم فقط وقتی یاد می‌کنن که بخوان یه هرم بسازن. ولی من؟ من همه‌جا هستم.

گاهی اوقات، به خودم می‌گم: «ای کاش اون دانشمند وسواسی کمی دل‌رحم‌تر بود، منو با گوشه‌های نرم‌تری می‌کشید. شاید شبیه بیضی یا چیزی.» ولی خب بعد می‌خندم: «نه بابا! اون وقت منم می‌شدم یکی از اون بی‌نظم‌ها!»

اسمم هم داستان داره. یه بار یکی از دانشجوها از اون مخترع پرسید: «استاد! چرا به این شکل می‌گین مربع؟» طرف زد زیر خنده: «چون من نمی‌تونم بی‌نظمی رو تحمل کنم. این شکل تنها چیزی بود که تونستم کامل مساوی بسازم. اسمشم باید دقیق باشه. چهار = مساوی = مربع.»
من اون روز حسابی به خودم بالیدم. چون فهمیدم حتی توی اسمم هم نظم جاریه.

البته بعضی وقت‌ها دایره‌ها مسخره‌م می‌کنن. می‌گن: «ای آچار فرانسه‌ی خشک! تو فقط می‌تونی روی خط صاف وایسی. بیا مثل ما بچرخ ببین چه لذتی داره!» منم جواب می‌دم: «باشه عزیزم، ولی وقتی بخوان یه ساختمون بسازن، کیو انتخاب می‌کنن؟ تو که مثل توپ از شیب قل می‌خوری پایین یا من که مثل یک سرباز، چهارستونه وایسادم؟»
اونا ساکت می‌شن. چون حقیقت گاهی خیلی سنگینه، حتی برای دایره‌ها.

از همه بامزه‌تر اون روزی بود که مهندس‌ها منو گذاشتن کنار دایره برای طراحی سکه. خب، سکه‌ها باید راحت بغلتن، پس دایره انتخاب شد. منم اولش قهر کردم. ولی بعد وقتی دیدم جعبه‌ی نگهدارنده‌ی سکه‌ها مربعی طراحی شد، کلی خندیدم. چون فهمیدم من همیشه پشت پرده حضور دارم.

خلاصه، این منم: مربع. فرزند وسواس، نماد نظم، چهارضلعی هم‌اندازه، با گوشه‌هایی که به اندازه‌ی نود درجه دقیق‌اند. نه مثلث شدم، چون زیادی لق و ول بود. نه دایره شدم، چون زیادی بی‌برنامه بود. من شدم چیزی که دنیا رو سرپا نگه می‌داره.

و هر وقت یه نفر بهم می‌گه خشک و بی‌روحی، بهش می‌گم: «آره عزیزم، ولی اگه من نبودم، تخت خوابت کج‌وکوله می‌شد، دیوار خونه‌ت کج بالا می‌رفت، و دفتر مشق‌ت هیچ‌وقت خط‌کشی منظم نداشت!»
بعد با لبخند وسواسی‌ام گوشه‌هامو صاف‌تر می‌کنم و زیر لب می‌گم: «چهار برابر برابری، همین اسم برای من کافیه: مربع.»

پ.ن: جلسه بعدی هم هستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/7/14 23:08:19
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1404 23:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1.
یکی از چیزایی که توجه منو به خودش جلب کرد، پایه ستون ها بود.


2.
سال‌ها پیش، قبل از به دنیا آمدن مرلین و چهار بنیان‌گذار هاگوارتز، یا حتی پیش‌تر، قبل از سه برادری که یادگاری‌هایی از مرگ در دست داشتند، زمانی که جادوگران تازه به کاربرد چوبدستی‌هایشان پی برده بودند، همه‌ی دانسته‌هایشان محدود به تجربیات خود یا پدرانشان بود. نه مدرسه‌ای بود و نه کتابی که اسرار جادو را شرح دهد.

حرکاتی که هنگام اجرای طلسم‌ها استفاده می‌کردند، چندان پیچیده نبود و بیشتر در قالب مربع و دایره خلاصه می‌شد. همین سادگی باعث می‌شد طلسم‌ها ضعیف و کوتاه‌مدت باشند. لوموس‌هایشان کم‌سو بود، اکسپلیارموس‌هایشان با لگد کودکی برابری می‌کرد، و ونگاردیوم لویوساهایشان حتی اجسام سبک مثل پر را بیش از چند سانتی‌متر بلند نمی‌کرد.

یکی از بزرگترین جادوگران آن زمان، که با وجود تلاش‌های فراوان، چندان از دیگران جلوتر نبود اما پشتکارش مثال‌زدنی بود، در اتاق تاریک و قدیمی‌اش مشغول تلاش برای کشف طلسمی جدید شد.
طلسم را به زبان آورد و طبق آنچه از پدرانش آموخته بود، ظریف‌ترین مربعی را که می‌توانست در هوا رسم کرد. اما چیزی جز شعله کوچکی از نوک چوبدستی بیرون نیامد. دوباره تلاش کرد و دایره‌ای ظریف کشید، اما این‌بار، اگرچه شدت شعله کمی بیشتر بود، باز هم از نور سوسوکننده شمعی که گوشه پنجره می‌درخشید، فراتر نرفت.

مثل همیشه، کارش راهمینجا تمام کرد. اما این بار، چیزی فرق داشت: شب، ذهنش را رها نمی‌کرد. چرا طلسم نمی‌توانست قوی‌تر شود؟ آیا تلفظش اشتباه بود؟ شاید باید با صدای بلندتری بیان می‌کرد!
سریع بلند شد، چوبدستیش را برداشت و با صدایی رسا طلسم را تکرار کرد، اما نتیجه باز هم ناامیدکننده بود. دوباره فکر کرد، دوباره امتحان کرد، هزاران احتمال را در نظر گرفت و برخی را به آزمایش گذاشت.

سرانجام، ایده‌ای در ذهنش شکل گرفت که از همه اساسی‌تر بود: چرا حرکت جوبدستی‌اش را تغییر ندهد؟ با وجود خستگی، امید تازه‌ای در دلش زنده شد. چوبدستیش را بلند کرد و این بار، تصمیم گرفت شکلی جدید بکشد: شکلی با سه ضلع و سه گوشه، مانند کوهی استوار، شبیه اهرام نمادین، شکلی که بعدها به عنوان مثلث شناخته شد.

وقتی خطوط نور در هوا به هم رسید، شعله‌ی طلسم نه تنها پراکنده نشد، بلکه محکم و پایدار ماند، انگار درون مثلث زندانی شده باشد. جادوگر، خود شگفت‌زده شد و فریادی از ذوق و خوشحالی کشید.
سه ضلع، سه گوشه… هر ضلع مثل ستونی که طلسم را نگه می‌دارد.

از آن روز، تنها مثلث وارد حرکات چوبدستی جادوگران نشد. بلکه به جادوگران یاد داد که گاهی مرز گاهی باید مرزهای عادت را شکست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1404 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
تصویر تغییر اندازه داده شده

یه سری از درا و پنجره‌ها، چارچوبا، حکاکی‌ها و طرحای دیوارای هاگوارتز این شکلین پروفسور.


2.
مثلث از زمانی که به یاد می‌آورد وجود داشت. از لحظه‌ای که چشم گشوده بود، تنها مثلث دیده بود. از مامان مثلث و بابا مثلت گرفته، تا عمو مثلث، خاله مثلث، دایی مثلث و عمه مثلث. خیال می‌کرد این در ژنشان است و خانواده‌ی مثلثیان هستند. تا این که به سن ورود به مهد کودک رسید و با سایر مردم نیز ملاقات کرد. آن‌ها نیز مثلث بودند. در واقع مردم مثلث‌هایی بودند که دنیا را احاطه کرده بودند. مثلث‌های بزرگ و کوچک، در انواع و اقسام رنگ‌ها. تا چشم کار می‌کرد تنها مثلث بود و مثلث. چه مردم، چه سازه‌ها و چه خوراکی‌ها همگی مثلث شکل بودند. گویا مثلث به قدری کار راه‌انداز بود که نیازی به اشکال دیگر نداشتند.

حق داشتند!

مثلث واقعا کافی بود.

اما نه به آن معنا که شما فکر می‌کنید.

مثلث داستان ما، نه از هوش بهره‌ای برده بود، نه شجاع بود، نه پشتکار داشت و نه حتی احساس اصالت می‌کرد. بنابراین نیمی از عمرش را گوشه‌نشین بود و به تماشای دیگر مثلث‌ها می‌پرداخت. از بازی کردن و گفتگوهای مثلثیشان گرفته تا پیشرفت‌هایشان در کار و تشکیل خانواده‌های مثلثیشان.

اگر این را تنها سراسر ضرر می‌دانید، اشتباه می‌کنید.

مثلث می‌دید.

همه‌چیز را از آن گوشه کنارهایی که ساعت‌ها به تماشای دیگران مشغول بود می‌دید. آن‌قدر دید و دید و دید، تا دید آن‌چه را که باید می‌دید!

او دایره را دید.

نه این که دایره موجودی باشد که ناگهان در بین مثلث‌ها پدیدار شده باشد. نه این‌که مثلث داستان ما توهم زده باشد و به اشتباه مثلثی را دایره دیده باشد. نه. بلکه او چیزی را دیده بود که شاید هیچ‌کس به آن توجه نکرده بود.

او مثلث‌هایی را دیده بود که در حین بازی به دور خود می‌چرخند. نکته در آرام چرخیدن نیست اما. در تند چرخیدن است. او مثلثی را که به سرعت در حال چرخیدن به دور خود بود، دیگر مثلث نمی‌دید. سرعتش به قدری زیاد بود که او مطمئن بود بالاخره چشمانش چیزی به جز مثلث را می‌بیند.

او دایره را دیده بود.

شاید زمان درخشش مثلثی که مسخره‌ی خاص و عام می‌شد بالاخره فرا رسیده بود. او باید دایره را به دیگران نیز نشان می‌داد. پس در یکی از روزها که از همگان دعوت به عمل آورده بود تا در مرکز شهر مثلثی گرد هم آیند، نقشه‌اش را عملی کرد. دیگران مثلث را باور نداشتند. در واقع نیامده بودند تا چیز شگفت‌انگیزی را ببینند. بلکه آمده بودند تا مثلث کوچک را مسخره کنند. آخر او مثلث گوشه‌گیری بیش نبود. دوستی هم نداشت.

اما مثلث دیده بود.

او دایره را دیده بود.

و حالا دایره را روی کاغذی مثلثی شکل کشیده بود و در حال نمایش آن به تمام مثلث‌ها بود. همگان با شگفتی به شکل جدیدی که برای اولین بار در عمرشان ظاهر شده بود خیره مانده بودند. متفاوت بود و هرگز پیش از آن ندیده بودند. به راستی چه می‌دیدند؟

اسمش را نمی‌دانستند.

اما مثلث می‌دانست. خودش نامش را انتخاب کرده بود. حقش را داشت. چرا که اولین مثلثی بود که دیده بود.

او دایره را دیده بود.

پس کاغذ را به کناری گذاشت تا دایره را از روی کاغذ به واقعیت بدل کند. چرخید. چرخید و چرخید. به قدری سریع چرخید که همه دیدند.

آن‌ها دایره را دیدند.

مثلث‌ها انگار که جرقه‌ای در ذهنشان خورده باشد، گرد هم آمدند. از باهوش‌ترین‌هایشان گرفته تا اصیل‌ترین‌هایشان. آن‌ها فکر کردند و تصمیم گرفتند؛ و با پشتکارترین و شجاع‌ترین‌هایشان داوطلب شدند.

می‌پرسید تا بچرخند؟

خیر.

تا به یکدیگر بپیوندند.

مثلث‌ها گرد هم آمدند، آنقدر به یکدیگر پیوستند و در کنار یکدیگر قرار گرفتند تا بالاخره موفق شدند.

آن‌ها دایره شدند!

مثلث‌های دیگر هم به وجد آمدند و این حرکت را تکرار کردند. دایره‌های بیشتری بوجود آمد. دایره‌ها به یکدیگر دل بستند، عاشق شدند و بچه دایره‌هایی به دنیا آوردند. حالا دیگر تنها مثلث‌ها نبودند که زندگی می‌کردند. بلکه دایره‌هایی بودند که در کنار مثلث‌ها پدید آمده بودند.

مثلث داستان ما خوش‌حال بود. احساس می‌کرد نامش در تاریخ مثلثیِ مثلث‌ها برای همیشه ثبت شده است. شاید این برای کل عمرِ مثلثیِ هر مثلثی کافی بود. ولی برای او نه. او برای اولین بار حس مقبولیت را چشیده بود و بیشتر می‌خواست. می‌دانست می‌توانست بیشتر از این باشد.

پس دوباره دید. این‌بار مربع را.

مربع را در جفت مثلث‌هایی دید که عاشقانه نشان محبت بر لب یکدیگر می‌کاشتند. در دوستانی دید که در غم‌هایشان به آغوش یکدیگر پناه می‌بردند و اشک می‌ریختند.

او مربع را دیده بود.

پس دوباره تقاضای گردهمایی کرد. این‌بار تنها مثلث‌ها نبودند، بلکه دایره‌ها نیز در میانشان رشد کرده بودند. آمده بودند تا ببیند، کشف جدید مثلث جوان را.

مثلث کاغذ را بالا گرفت. این‌بار مربع را کشیده بود.

سپس مثلثی را از میان جمعیت بیرون کشید. مثلث دختری را که از کودکی همیشه با محبت می‌نگریست. خیال نمی‌کرد هرگز بتواند به او برسد. اما شاید این‌بار می‌توانست. او دیگر آن مثلثِ به درد نخور که هیچ‌کس قبولش نداشت نبود. بلکه در آستانه‌ی دومین درخشش بود. پس در میان جمعیت متحیر مثلث‌ها، دختر مثلثی را در آغوش کشید و لبانش را بوسید. آن‌جا بود که دیدند.

همه مربع را دیدند.

دیگر نیازی نبود باهوش‌ها دریابند، اصیل‌ها تصمیم بگیرند و شجاع‌ها یا با پشتکارها جامه‌ی عمل به آن بپوشانند. آن‌ها نتیجه را قبلا دیده بودند. در دایره‌ها. در دایره‌هایی که در میانشان بودند. پس آن‌ها که می‌خواستند، از دوست‌ها گرفته تا عاشقان، دو به دو به یکدیگر پیوستند و مربع‌ را تشکیل دادند.

مربع‌ها عاشق شدند. تشکیل خانواده دادند و بچه مربع‌ها را ساختند. حالا دیگر در این دنیا، هم مثلث بود، هم دایره و هم مربع.

مثلث داستان ما اما خانواده‌‌ی خود را با همان دختر مثلثی تشکیل داده بود. دیگر اطراف را نمی‌دید. تنها دختر را می‌دید و فرزندانی که همراه او به ارمغان آورده بود. اما چه کسی می‌داند اگر دوباره بچه مثلث، بچه دایره یا بچه مربعی خوب ببیند، این‌بار چه اشکالی متولد خواهند شد؟

در نهایت، حق داشتند.

مثلث واقعا کافی بود.

کافی تا همه‌ی اشکال از آن زاده شوند.


* اگه روونا یاری کنه جلسه بعد هم شرکت خواهم کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/7/4 21:05:27
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مهر 1404 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


--

بیش از ابدیت: تولد دایره

در دل تاریک شب، در قبرستانی نیمه ویران به دنبال گوری می گردم تا در آن آرام بگیرم. تازه خون نوشی کرده ام و جسمم خشنود است، اما روحم بی قرار و آشفته. چیزی دارد مجنونم می کند. بیرون آمدن هر شبم از قبر، شکار در جنگل نزدیک و برگشتن دوباره ام به گور. روزگاری زندگی ام این نبود. این طور در دام تکرار در ابدیت نبودم. اما از وقتی که او ترکم کرد، این نفرین گریبان گیرم شده.

همان طور که بین قبرها راه می روم، دستانم را بالا می آورم و در نور مهتاب به آن ها نگاه می کنم. استخوانی و رنگ پریده، با ناخن هایی بلند و شکسته و تکه هایی از گل که به آن ها چسبیده اند. همیشه همین طور هستند، درست مثل ردای تکه پاره ای که به تن دارم و رنگش زیر غبار قرن ها مدفون شده. دندان هایم را از سوگ بر هم می فشارم و یک دستم را بالا می آورم و نیش بر آن می گذارم و سوراخش می کنم. خون سرخ و گرم از آن جاری می شود. با لذت به آن خیره می شوم.
"حالا دیگر مثل قبل نیستی!"

اما بعد به خاطر می آورم این کار را دیشب هم انجام داده ام و شور را حس می کنم که تنم را ترک می کند و مثل مه در هوا پراکنده می شود. به گذشته فکر می کنم. زمانی که برایم عجیب بود وقتی می شنیدم خون آشامی به دام ابدیت افتاده و طوری زخم خورده از آن که خود را به آتش سپرده. من درک نمی کردم، نمی فهمیدم، چون ابدیت را یک نعمت می دانستم، نه یک نفرین. هر لحظه برایم تجربه ای زنده و متفاوت بود و هر طلوع با شوق به تابوت می رفتم و هر غروب با شوق از آن برمی خاستم تا زندگی کنم.

اما حالا؟ فهمیده ام. که این او بود. وجود او بود که هر لحظه را مثل رازی شگفت انگیز می کرد که در انتظار کشف شدن بود. روح او بود که چنگال های ابدیت را نرم کرده بود برایم. و بدون او هر لحظه مثل سایه ای مرده از لحظه ی پیشین است. و خود من؟ من نیز انگار مدت ها پیش مرده ام و چیزی نیستم جز سایه ای از سایه های جسد پوسیده ام.

به گوری تازه کنده شده می رسم. در آن فرو می روم و سنگ قبر را بر آن می کشم. سر بر خاک می گذارم و با ناخن شکسته ام شروع می کنم به حک کردن اشکالی در هم و بر هم بر دیواره ی گور. انگار که این طور بخواهم آرام بگیرم. و در این حین، ناگهان توجهم جلب می شود به یکی از اشکالی که کشیده ام. یک منحنی نرم بسته و متقارن. چشمانم گشاد می شود.
"این خود توست! ابدیتی که بر آن قدم می گذارم و مدام تکرار می شود و پایانی نیست آن را."

و دیوانه وار دوباره و دوباره شکلش را بر دیواره ی گورم حک می کنم. طوری که انگار می خواهم به خودم بباورانم که من خود تبدیل به این منحنی نرم شده ام. ناخنم از انتها می شکند و سوزش آن انگار تا قلبم می رود. و این درد مرا به یاد سوگ او می اندازد. رنج فقدانش. آیا این هم برای من به یک تکرار بدل شده؟ مثل راه رفتن بر این نرم‌خط بسته؟ نه، نمی تواند این طور باشد. اگر بود، سوزش و دردی هم در کار نبود. تپش های قلبم تند می شود و نفسم به شماره می افتد. حالا فهمیده ام. که با یاد او بیش از ابدیت هستم.

--

پروفسور تال عزیز، این خون آشام در جلسه ی بعد شرکت خواهد کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1404 07:36
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه‌ی اول؛ اشکال هندسی


هیچ چیز توی کلاسِ ریاضیات جادویی نرمال نبود. همه‌ی ابزار و وسیله ها رنگ و بویی از عجیب بودن رو داشتن. مثل تخته‌ای که مدام رنگش تغییر می‌کرد و تکون می‌خورد یا مثل کلماتی که به شکلِ غیرقابل خوانایی روی تخته نوشته شده بودن. کلمات با هفت رنگِ رنگین کمون می‌درخشیدن و رنگ ثابتی نداشتن! یعنی یا مدام رنگ عوض می‌کردن، یا همه‌ی رنگ ها رو یه جا توی خودشون داشتن! حالا اینا مثال های خیلی کوچیکی‌ان. چیزای بزرگتری مثل لامپ سخنگویِ عینکی، نیمکت های معلقِ عجیب غریب یا حتی اعدادِ متحرکِ رنگین کمونی به عنوان ابزارِ تزئینی، توی کلاس به چشم می‌خوردن.

وسیله‌ی به خصوصی که مشخص بود برای جلسه‌ی اول روی میز چیدن، اشکال هندسی بود. دایره، مربع و مثلث در هر شکل و اندازه‌ی روی میز وجود داشت. از کوچکترین سایز و اندازه بگیر تا بزرگترین! و البته این اشکال برخلاف نوشته های روی تخته، هر کدومشون رنگ ثابت خودشونو داشتن. همه‌ی جادوآموز ها روی صندلیای خودشون نشسته بودن و با کنجکاوی به اشکال نگاه می‌کردن. اما خبری از استاد نبود! فکر می‌کنین جادوآموز ها چقدر کنجکاو بودن که استادشونو ببینن؟ من ترجیح میدم راجع به احساساتشون قضاوتی نکنم. پس همه‌ی این سوالات رو رد می‌کنیم و میریم سراغِ یک ربع بعدی که درِ کلاس با شدت باز شد و یه میمون با قد و هیکل متوسط، وارد اتاق شد. میمون با تمام قدرت دور تا دور کلاس می‌چرخید و صدا درمی‌آورد... صداهایی که به وضوح جادوآموز ها رو اذیت می‌کرد. طولی نکشید که پشت بندش آقای تال هم وارد اتاق شد.

- ابولولو! هی! مگه بهت نگفتم جلسه اولمونه و باید آبرو داری کنیم؟ بیا اینجا ببینم.

آقای تال همینطور که حرف می‌زد، یا بهتره بگیم غر می‌زد، به دنبال میمونی که گویا اسمش ابولولو بود، می‌دویید. تا اینکه در آخر توی یه گوشه‌ی تاریک و تنگ گیرش آورد و کلاهشو روی سرش کشید. تقلاهای میمون از داخل کلاه شنیده می‌شد اما آقای تال توجهی به اون تقلاها نداشت! اون در کمال خونسردی کلاه رو روی سرش می‌ذاره و با قدم های آرومی، به سمت تخته سیاه حرکت می‌کنه.

- عذر می‌خوام. میمون من یکم بازیگوشه و امروزم بهش قول دادم که ببرمش شهربازی... حالا هم داره بی قراری می‌کنه تا زودتر به شهربازیش برسه. لطفاً نادیده بگیرینش.
- توی کلاهتون خفه نمیشه؟
- ابولولو؟ نه بابا چه خفه‌ای. اصلا ذهنتونو باهاش درگیر نکنین.

و بعد، درحالی که کلاهشو روی سرش تنظیم می‌کنه، جلوی جادوآموز ها می‌ایسته و دستاشو بهم می‌کوبه. آقای تال لبخند پهن و بزرگی به صورت داشت و چشماش به رنگ زردِ عجیبی می‌درخشیدن. پوستش کاملا خاکستری بود، و تتو های عجیبی روی گردنش داشت. لباساشم تعریفی نداشتن! یه کت بلندِ سیاه با یقه های نوک تیزِ خرگوشی، چکمه های پاشنه بلند و بزرگ که قدِ دو متر و نیمش رو حتی بیشتر از چیزی که هست نشون می‌دادن، و یه پاپیونِ قرمز و بزرگ!

- ببخشید اینو می‌پرسم... شما دلقکین؟
- بوگارتت شرمنده باشه عزیزم. بله شغل اصلیم همینه. شغل فرعیمم که... همون‌طور که می‌بینین به عنوان استاد ریاضیات در خدمتتون هستم. و راستی تا یادم نرفته، اسمِ من هیبرنیوس مالکولمه. اما شما می‌تونین منو آقای تال صدا بزنین. درواقع همه منو آقای تال صدا می‌زنن اما خب. من قراره بهتون ریاضیاتی رو یاد بدم که هرچی تفکرِ بد و تنفر آمیز نسبت به ریاضی دارین رو بشوره و ببره پی کارش.

جادوآموز ها در سکوت و تعجب به استادشون خیره شده بودن. انگاری که تاحالا یه دلقک رو به عنوان استادِ ریاضیات جادویی ندیدن. البته عادیه که ندیده باشن! من خودمم تا قبل از اینکه راوی این داستان بشم، همچین چیزی ندیده بودم. اما خب نباید یادمون بره که هیچ چیز توی جادوگران غیرممکن نیست.

- خب حالا هر سوالی که از من دارین، بپرسین. با کمال میل جواب میدم... و بعدشم میریم سراغ درسمون.
- این چیزایی که رو تخته نوشتین یعنی چی؟
- اینا؟ به زبانِ ودیایی میشه ″کلاسِ ریاضیات جادویی″. و البته که من یه ودیایی نیستم! فقط خواستم به این زبان بنویسمش که بیشتر به چشم بیاد. آخه یکی از کم کاربرد ترین زبان های دنیاست.
- ودیایی یعنی چی؟
- ودیا یه کشوره و ودیایی میشه زبانِ اون کشور. تازه دویست تا از کلمه هاش رو به شکلِ ″علاءالدین″ تلفظ می‌کنن. می‌دونین چرا؟ چون اسم پادشاهشون همینه. بگذریم! من که معلمِ جامعه شناسی نیستم. سوالای بعدی؟
- چرا رنگ پوستتون خاکستریه؟
- چون خاکستری از سفید قشنگ تره. حالا که دیگه سوالی ندارین، بریم سراغ درسمون.
- ولی من هنوزم سوال دارما!

جادوآموز با لبخند و کنجکاوی دستشو بالا برده بود، اما آقای تال بی توجه بهش و با همون لبخندی که از اول کلاس تا الان روی لباس جا خوش کرده بود، با استفاده از چوبدستی‌اش اشکال هندسی رو بین بچه ها پخش می‌کنه.

- این اشکالی که می‌بینین، یکی از اولین اصولِ ریاضیات رو تشکیل می‌دن. اما مهم تر از اون، این اشکال پایه‌ی هر طلسم و جادویی هستن! و این یعنی چی؟ یعنی اگر ریاضیات جادویی رو به خوبی یاد نگیرین، توی اجرای طلسم و ورد ها هم به مشکل می‌خورین. پس به دقت به اون اشکال نگاه کنین و با کشیدن دستتون روی سطح اشکال، سعی کنین شکلِ پیچ و خمشون رو توی ذهنتون ثبت کنین.

با اینکه جادوآموز ها همچنان با محیطِ عجیب و استاد عجیبشون کنار نیومده بودن، البته شاید بعضیا هم اومده بودن! طبق گفته های آقای تال،‌ دستشون رو روی اشکال کشیدن.

- همون‌طور که می‌بینین اشکال ما از مربع، دایره و مثلث تشکیل می‌شن. من از هندسه‌ی معمولی خبر ندارم اما توی هندسه‌ی جادویی، این اشکال یه سر و گردن از باقی اشکال مهم ترن. حالا کسی می‌دونه چرا؟

آقای تال درحالی که اینو از جادوآموز ها می‌پرسه، چوبدستی‌اش رو بالا میاره و شکلی رو توی هوا رسم می‌کنه. اون شکل اول یه دایره رو تشکیل میده، و بعد داخل اون دایره یه مربع رسم میشه و داخل مربع هم یه مثلث.

- اجازه استاد؟‌ به خاطر اینه که باقی شکل ها هم با استفاده از این سه شکل کشیده می‌شن؟
- نمیشه گفت جواب اشتباهیه... البته شاید خیلیاتون اینو ندونین اما طلسم ها به جز اینکه تلفظ لفظی دارن، یه حالتِ کشیدنی هم دارن و ما باید حواسمون جمع باشه که چوبدستی رو چطور حرکت میدیم و مسیر انرژی رو به چه سمتی هدایت می‌کنیم. این یه اصلِ جادوییه! و اکثر طلسم های مهم با دایره، مربع، مثلث یا ترکیبی از سه تای اینها کشیده میشن. واسه همینه که این سه شکل توی هندسه‌ی جادویی از اهمیت به سزایی برخورداره. اینم درسته که اکثر اشکال دیگه از این سه شکل ایده گرفتن و ترسیم شدن.

جادوآموز ها درحالی که سعی می‌کنن مثل آقای تال اون اشکال رو توی هوا بکشن، زیر لبی با همدیگه زمزمه می‌کنن. در نهایت یکی از جادو آموز ها دستشو بالا میاره و با اشتیاق می‌پرسه؛
- اما اکثر طلسم هایی که من دیدم، یه شکل واحد ندارن. یعنی همشون یه شکل متفاوت دارن! پس چجوری میشه که اکثرشون از دایره و مثلث و مربع باشن؟
- بله اینم درسته. اما اگه با دقت بیشتری به اون طلسم ها نگاه کنین، می‌فهمین که همه‌ی اشکالشون از این سه شکل نشأت می‌گیرن. دقیقا همون چیزی که دوستتون گفت. حالا می‌تونین با همدیگه گروه بشین و تمرین کنین... باید تا جلسه بعدیمون یاد بگیرین که این اشکال رو با هر رنگ و اندازه‌ای که دلتون می‌خواد، با چوبدستی رسم کنین.

آقای تال اینو میگه و چندتا کاغذ بین بچه ها پخش می‌کنه. کاغذ ها هم مثل موهای آقای تال رنگین کمونی بودن و هر قسمتی ازشون یه رنگ به خصوص داشت.

- تکالیف این جلسه روی اون کاغذ ها نوشته شدن. بخونید و اگر سوالی دارین، ازم بپرسین.

نوشته‌ی روی کاغذ ها کم کم پدیدار‌ می‌شن،‌ و برای هر کدوم از جادوآموز ها به یه رنگ متفاوت نوشته می‌شن. البته تکلیفِ همه یه موضوع واحد بود!

نقل قول:
تکلیف اول: می‌خوام یه شکلِ دیگه به جز این سه تا شکل پیدا کنین که توی ساختارِ خود هاگوارتز به کار رفته. حتی می‌تونین از تابلو ها یا هرچیز دیگه ای کمک بگیرین! فقط یه شکل جدید برام پیدا کنین و توی کاغذ بکشین. یادتون نره که حتما بکشین... من یه نوشته و توصیف ازتون نمی‌خوام بلکه یه عکس می‌خوام.

تکلیف دوم: داستانِ اختراعِ یکی از این سه شکلی که توی کلاس خوندیم رو برامون تعریف کنین. چی شده که دایره کشف شده؟ چی شده که اسمش شده دایره؟ یا توی چه تاریخی کشف شده؟ یا اصلا دایره نه! مربع یا مثلث. حتی می‌تونین به یکی از سه اشکال زندگی ببخشین و از زبان خودشون ماجرای متولد شدنشون رو توی کلاس تعریف کنین.


- خب اگر سوالی نیست، من چندتا توضیح کلی بدم و برم. اول از همه اینکه کلاسمون قانون نداره. نیازی هم نیست ازم اجازه بگیرین برای چیزی. و من یه تابلو جلوی کلاستون گذاشتم که آدرس سیرک عجایب روش نوشته شده. هروقت سوالی ازم داشتین بیاین اونجا... مطمئنن می‌تونین پیدام کنین. من از بچه های کنجکاوِ جویای علم خوشم میاد.

آقای تال مکث کوتاهی می‌کنه تا توجه همه رو به سمت کاغذی که به دیوار وصل شده، هدایت کنه. و بعد دوباره ادامه میده؛
- برای جلسه بعدی هم حتما یه دست لباسِ دیگه به همراه وسایلی که تو سفر همراه خودتون می‌برین آماده کنین. قراره به یه بُعد دیگه سفر کنیم. و تا یادم نرفته! موقعِ ارائه تکلیفتون حتما بنویسین که جلسه بعدی هم قراره توی کلاس شرکت کنین یا نه. چون به احتمال زیاد تکالیف جلسه بعدتون قراره اختصاصی باشن. یعنی هرشخصی، یه تکلیف به خصوص و ویژه ازم می‌گیره فقط در صورتی که ذکر کنه که توی جلسه بعدی هم قراره حضور داشته باشه. حالا به پناه مرلین می‌سپارمتون، خدافظ همگی.

آقای تال سخنرانیش رو تموم می‌کنه و درحالی که کلاهشو با دو دست می‌چسبه چون میمونش دوباره شیطنتش رو شروع کرده، از کلاس بیرون می‌ره. البته حتی بعد از بیرون رفتنش هم می‌شد صداش رو شنید که میگه؛
- ابولولو! دیدی چه خفن بودم؟ دیدی چه جدی بودم؟ آره اره؟ توعم فکر می‌کنی که من برا معلم بودن ساخته شدم؟
- هو هو جی‌جی!!
- چی؟ نه بابا معلومه که هنوزم از اجراهامون توی سیرک عجایب بیشتر لذت می‌برم. گفتم که، شغل اصلیم اینه. من دلقکم، دلقک!

و بعد، کم کم صداشون دور می‌شه و از یه جا به بعد دیگه مکالمه‌شون شنیده نمی‌شه.
پ‌ن: اون دیالوگِ (هوهو جی جی) صدای قطار نیست، صدای میمونه! با تشکر از همگی.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1404 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس ریاضیات جادویی در ترم 29 توسط پرفسور هیبرنیوس مالکولم تدریس خواهد شد.



برنامه کلاسی

جلسه اول: ۱ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 14 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه اول: تا 28 مهر (ساعت 23:59)

جلسه دوم: ۱۵ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 28 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه دوم: تا 13 آبان (ساعت 23:59)

جلسه سوم: ۲۹ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 12 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه سوم: تا 26 آبان (ساعت 23:59)

جلسه چهارم: ۱۳ آبان
مهلت ارسال تکلیف: تا 26 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه چهارم: تا 10 آذر (ساعت 23:59)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1393 07:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان جلسه‌ی امتحات ریاضیات جادویی.. قلم‌پرا پایین، کاغذ پوستیا بالا!

اول از همه بگم همه‌ی شماها معلم‌های فوق‌العاده‌ای میشین.. خسته نباشین. اونایی که آخر رولاشون موضوع تکلیف رو داده بودن، انقدر سوژه‌هاشون خوب بود که دلم میخواست دانش‌اموز کلاسشون بودم و در مورد اون موضوعات می‌نوشتم.. باریکلا دارین!

فرد ویزلی: 20 امتیاز

فرد این مدل نوشتندندی منو یاد یکی از فسیل‌های سایت به اسم کالین کریوی میندازندی! ولی خیلی تو استفاده ازش تفریط نکن.
اما بریم سر تدریست... راستش فرد هنوز ایرادای اساسیت سر جاشه.. هنوز دیالوگت خیلی خیلی بیشتر از توصیفاتته و از شکلک زیادی استفاده میکنی. حواست به علامت گذاری مثل نقطه در پایان جملات هم نیست.. تو استعدادشو داری.. طنزنویس خوبی از تو در میاد ولی باید به جزئیات دقت کنی. بچه‌های زیادی تو این سایت بودن که طنز خوبی داشتن ولی ازش درست استفاده نکردن.. به نظرم حیفه! حالا تا نظر خودت چی باشه.

جیمز سیریوس پاتر: ۳۰ امتیاز

می‌دونی جدی‌نویسیات با آدم چیکار میکنه دیگه.. هیچی نگم بهتره!

پاپاتونده: ۳۰ امتیاز

که به طنزنویسی علاقه نداری، ها؟ دیگه نشنوم این جمله رو ازت! این یکی از بهترین پست‌هایی بود که ازت خوندم و ثابت کردی وقتی بخوای نویسنده‌ی خوبی هستی.. فارغ از سبک! نقدی روی کارت ندارم پاپا... خودت یه پا استادی.

رکسان ویزلی: ۲۷ امتیاز

رکسان تو همیشه خوب می‌نویسی.. اصول رو بلدی.. طنزش رو داری.. ولی احساس میکنم این تکلیفتو بی حوصله نوشتی. پرورش سوژه‌ات رو خیلی دوست داشتم ولی زود تموم شد اونم وقتی که هنوز خیلی جای کار داشت. تو کارت درسته رکسی، فقط یه ذره شوق گاهی باید به معجونی که داری درست میکنی توی پاتیل اضافه کنی!

اوون کالدون: ۲۲ امتیاز

خوب جلسه اول اومدی و بقیه رو تا امتحان پیچوندیا! بگو که سر کلاس ریاضی پیش دانشگاه اینطوری حاضر نمیشی! راستش دقیقا نقدی که رو اولین تکلیفت کردم رو باید دوباره اینجا کپی کنم.. با این تفاوت که ظاهر پستت دیگه مشکل نداره ولی همچنان پستت با اینکه طنزه فاقد شکلکه و غلط‌های املایی و تایپی توش فراوون. سوژه رو خوب پرورش میدی اوون.. از موضوعات دم دستی هم برای نوشتن خوب استفاده میکنی ولی اون گزینه‌ی ویرایش رو بیشتر دریاب.

لاوندر براون: ۲۸ امتیاز

WoW! عالی بود لاوندر. وفاداریت به شخصیت‌های کتاب و روابطشون در گذشته و حال و تاثیرش روی اخلاق لاوندر فوق العاده بود. البته لیلی لونا دختر هری پاتره.. دختر رون ویزلی اسمش رزه ولی این ایرادی نیست که به خاطرش نمره از دست دادی. در واقع میخواستم بهت ۳۰ بدم و پستت ارزش ۳۰ رو هم داره اما باید رو پاراگراف بندیات کار کنی لاوندر. بین دیالوگ‌ها و توصیف‌ها از دو تا اینتر برای فاصله انداختن بین خطوط استفاده کن. این کارو تو بعضی بخشای پستت کرده بودی و تو بعضی بخشا نه. اگه روی ظاهر پستات کار کنی و سعی کنی شخصیتت رو بین شخصیت‌های ایفای نقش که الان تو سایتن جا بندازی، بدون شک از بهترینای سایت میشی.

نجینی: ۲۶ امتیاز

توضیحاتی که به لاوندر بالاتر گفتم رو بخون.. تقریبا مو به مو شامل حال تو هم میشه ضمن اینکه سوژه پردازیتو باید روش بیشتر کار کنی.تو داری شخصیت‌ پردازی فوق‌العاده ای از خودت میسازی و اینو با توجه به فعالیت چت باکست میگم.. وقتشه که تو انجمن‌های ایفای نقش اینو پررنگ تر ببینیم. کارت درسته دختر لرد ولدمورت.

فلورانسو: ۳۰ امتیاز

روماتیسم مغزی چی میگه فلو؟ این پستت عالی بود، عالی! خیلی جلو خودمو گرفتم، صدا خنده‌ام بلند نشه و ملت نگن طرف دیوونه است! همینطوری ادامه بده فلو و یه فکری برای کی‌بردت بکن و یه فارسی نویس درست حسابی روش نصب کن!

گیدیون: ۳۰ امیتاز

بوق بهت دیگ! این همون چیزیه که من از اول ترم ازت انتظار داشتم.. یه طنز ناب و تمیز بدون غلط تایپی! همیشه گفتم بهت، بازم میگم. تو خیلی خوب از اتفاقات درون سایتی استفاده میکنی برای نوشتن، و خیلی شیک و مجلسی به خاطر ابتکار عمل و خلاقیتت از هر اتهام تقلید، تبرئه میشی. گودریک گریفیندور به همچین نواده‌ای مطمئنا افتخار میکنه!

باری رایان گیگز:‌ ۳۰ امتیاز

یه پست طنز استاندارد تمیز. خوب بود باری.. ولی میدونی چرا گیگز تو منچستر یه افسانه است؟ به خاطر استارت‌های یه دفعه‌‌اش که چند تا مدافعو غافلگیر میکرد و یه جا دریبلشون میزد... به رایان گیگز درونت بیشتر نزدیک شو!

مامان دورا تانکس: ۲۵ امتیاز

مامانی پستت خوب بود، ولی باید رو ظاهرش و سوژه پردازیات بیشتر کار کنی. بعضی جاها یادت رفته بود که اول دیالوگ از خط تیره استفاده کنی و به علامت گذاریا دقت نکرده بودی. حواست به غلط‌های تایپی هم باشه.. البته میدونم یه تانکس خوب، یه تانکس حواس پرته! ولی اونو نگه دار برای شخصیت پردازیت و توی رول‌نویسیات بیشتر دقت کن.

سارا کلن: ۲۷ امتیاز

هوووم... سارا تکلیفت همه‌ی عناصر لازم برای یه پست خوب رو داشت، پستتم در واقع پست خوبی بود ولی میدونی مشکلش چی بود که امتیاز کامل رو نگرفت؟ یکنواخت بود. یادته هفته ی پیش گفتم غافلگیری دوست دارم؟ خب این جلسه اصلا غافلگیر نشدم.. کمی فراز و نشیب توی پست خوبه که باشه.. یه اتفاق کوچیک میتونه یه پست معمولی رو تبدیل به یه پست مهیج بکنه و وقتی میگم مهیج منطورم الزاما اکشن نیست.. شاید کلمه درست‌ترش به یادموندنی باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1393 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
با اینکه تابستان رو به اتمام بود ولی هوا هنوز هم گرم بود. نور خورشید از پنجره ها به داخل می تابید. دانش آموزان بسیاری به علت اینکه تدی لوپین حضور نداشت مشغول حرف زدن بودند و تعدادی هم لنگ هایشان را روی هم انداخته بودند و سعی می کردند بخوابند تا بی خوابی های این چند روزه ـیشان را جبران کنند.

لاوندر غر غر کنان گفت:
-پس چرا تدی نمیاد؟ لااقل مراعات منی که روحمو بکنن!
یوآن تابی به دمش داد و گفت:
-من که میگم هممون سر کاریم. بیاین بریم.

گیدیون دستی به گیتارش کشید و گفت:
-می خواین واستون یه آهنگ بزنم؟ شاد می شیدا...
رز حرفش را قطع کرد و گفت:
-نمی خواد. آ آ آ...

-
نجینی با عصبانیت به جیمز نگاه کرد و گفت:
-چرا جیغ میزنی؟
-فضا عوض شه.
نجینی سری با تاسف تکان داد و در آینه نگین دندانش را برانداز کرد. سری تکان داد و زیر لب گفت:
-به ددی گفتم این پلاستیکیه ها. گفت خوبه. آخه من چه جوری سرمو پیش مار همسایه بلند کنم؟ اون دندونش از طلائه.

فضا کسل شده بود و فقط بعضی که حوصله شان سرجایش بود و با هم حرف میزدند. رز نگاهی به کتاب با ارزشی که در دست داشت و سارا بسیار نیازمندش بود انداخت و گفت:
-سارا چرا نمیاد؟ کارش دارم.
گید گفت:
-احتمالا از امتحان ترسیده.
-نه خیرم. سارا از این چیزا نمی ترسه. فقط از این سگ گنده ها میترسه که می دون دنبال آدم. حتی از سوسکم نمیترسه!
یوآن گفت:
-اُ... چه کار بزرگی! هیچکس از سوسک نمیترسه. کی میترسه؟
و متوجه شد همه ی دختران کلاس دستشان را بالا بردند. از آن لبخند هایی که وقتی کسی ضایع می شود زد و با دمش ور رفت.

-
مورگانا با عصبانیت داد زد:
-شماها مریضید! دیوانه اید! مگه نمی بینی من سرم درد می کنه جیمزولک؟
-نه.
و شروع کرد به جیغ زدن. پشت سر هم. مورگانا دستش را محکم روی گوشش فشار داد. بچه های جو زده هم شروع به همراهی با جیمز کردند. حالا جیغ نزن کی بزن؟!

-ســــــــاکــــــت!

صدای این فریاد بود که همه را میخکوب کرد. بچه ها برگشتند و به منبع صدا، سارا کلننگاه کردند. عده ای با دیدن او پوزخند زدند و عده ای هم قهقه.
یوآن گفت:
-مبصر شدی؟
گید با مسخره بازی گفت:
-اجازه؟ میشه اسممو به معلم ندی؟

سارا لبخندی زد. از آن لبخند هایی که اعصاب کسی که مسخره ات کرده را خورد میکرد. بعد گفت:
-نمیشه گید. چون خودم معلمم.
-

نیمفادورا با نگرانی پرسید:
-پس پسرم چی شده؟ کوشش؟ چرا اون نمیاد؟
-نگران نباش نیمف. چیزیش نیست. این جلسه در خدمت منید فعلا.
-دورا.
-نیمف که بهتره.
-

سارا دستانش را در با حالت مجری ها گرفت و گفت:
-خوب، این جلسه رو من تدریس می کنم. گید گیتاربرقیتو بذار کنار.
-برقی نیست.
-عع! پس گازیه.
-
-امروز می خوایم ... بعدا رزی.
این را به رز زلر گفت که با دست هی کتابش را نشان میداد.(ن په! می خوای با پا نشون بده؟)

سارا ادامه داد:
-امروز می خوام بهتون انواع نمودارو یاد بدم...
باری وسط حرفش پرید و گفت:
-ولی اونو که تو کلاس شیشم بهمون یاد دادن.
-باری این هایی که من میگم نمودار جادویی هستند. اونایی که تو کلاس شیشم خوندیم جزو نمودار های ماگلی بودن.
خب، میریم سر درسمون...
-درس؟ درس؟ ولی قرار بود این جلسه امتحان گرفته بشه.
-قرار عوض شد جیمز. شما تکلیف منو انجام می دید، هفته ی بعد می برید می دید به تدی، بعد هم اون ازتون امتحان می گیره.

گید گفت:
-تکلیف؟! تکلیفم می خوای بدی؟
-بله. حالا اگه میشه بذارید من تدریسمو بکنم.

سارا جلوی تخته ایستاد، سرفه ای مصلحتی کرد و گفت:
-اول می خوایم ببینیم نمودار چیه؟ برای برسی بهتر داده های آماری از انواع نمودار ها استفاده می کنن. هر نوعِ نموداری برای یک چیز مشخص استفاده میشه. حالا کی میتونه انواع نمودار جادویی رو نام ببره؟
ملت:
باری گفت:
-سیلویا تو نمودار جادویی رو از کجا یاد گرفتی؟
-بر اساس تحقیقات جادویی. کسی بلد نیست واقعا؟ دوستان یه ذره تحقیق کنید، همش منتظرید بقیه جواب بدن؟
دورا زیر لب گفت:
-جدیدنا سارا خیلی تحقیق می کنه ها. همش هم میگه بر اساس تحقیقات...

سارا کلن ادامه داد:
-کسی میدونه از نمودار تصویری چه استفاده ای می کنن؟ هوووفـــ... خودم میگم. برای جمعیت دمپایی ها!
-دمپایی ها؟!
-بله جیمز.
-میشه بیشتر توضیح بدی؟
-نه جیمز. خوب خودتون برید یه کم تحقیق کنید. حالا کسی میدونه که از نمودار دایره ای چه استفاده ای می کنن؟ نمی دونین؟ برای جمعیت مثلث های برمودایی و امثال اون استفاده میشه!!
باز هم ملت:

-حالا کسی می دونه از نمودار میله ای و شکسته چه استفاده ای می کنن؟
طبق معمول ملت هم نمی دونستند. سارا نگاهی به ساعتش انداخت و با دیدن اعداد آن لبخند روی صورش محو شد، با نگرانی کیفش را روی دوش انداخت و در حالی که از کلاس بیرون می رفت گفت:
-تکلیفتون رو تخته هست. خدا نگهدار.

بچه ها نگاهی به تخت انداختند:

1.انواع نمودار های جادویی رو نام ببرید و بگید در کجاها استفاده میشن؟(5 نمره)
2.رولی بنویسید که در اون در آینده یکی از کارمندان وزارت شدید و وزارت خونه شما رو به جایی فرستاده تا اونجا رو برسی کنید(می تونه هاگزمید باشه از نظر جمعیت جادوگرا یا...) این برسی باید با نمودار انجام بشه. در این راه چه مشکلاتی براتون پیش میاد؟ می دونید از چه نموداری استفاده کنید؟(با توجه به این که سارا گفت برید تحقیق کنید و شما هم انقدر تنبل بودید که نکردید و الان در این زمینه بی سوادید. البته ممکنه رفته باشید و تحقیق کرده باشید.
(25 نمره)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1393 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نوگلان باغ علم از غیاب تدی استفاده میکردند و کلاس را روی سرشان گذاشته بودند.جیمز هم که انگار نه انگار خودش استاد است به همراه گید و یوآن روی یکی از میز ها پریده بودند و گروه کنسرت تشکیل داده بودند.

یکی از دختران چشم آبی و خوشگل کلاس با افاده اعتراض کرد:
- ای بابا...جیــــــــــمز اصلا صدات قشنگ نیــــست!

یوآن رو به جیمز لبخندی زد و گفت:
-ایول،حالا من میخونم تو میگی به به .

جیمز نگاهی خشمگین به یوآن انداخت و جایش را به روبه داد،یوآن شروع کرد:
- آها آها..بیا وسط...واي دو اگر عاشق شود،بی پرده ایکس دو میشود..،چیزی شبیه معجزه،با جذر ممکن میشود...،گر ایکس داری در سوال،جایی برای ت....

-ساکـــــــــــــــــــــــــــــــــت!

همه ی بچه ها در حالی که در حالت های قر دادنشان خشکشان زده بود، به سمت صدا برگشتند و کسی را مشاهده نکردند به جز دورا تانکس، دورا به سمت میزی که گروه موسیقی رویش ایستاده بود رفت و فریاد زد:
-باید کارت دعوت بدم که تشریف بیارید پایین؟

یوآن،گید و جیمز پایین آمدند تا این که جیمز گفت:
-پس تدی کوش؟

یکی از کور ممد های بی نمکه کلاس داد زد:
-رفته گل بچینه

دورا نگاهی به بچه ها کرد و گفت:
نخیر جناب..رفته ورقه امتحانی ها رو تکثیر کنه...برید بشینید سر جاتون،من معلمم.

همه بچه ها با غمی بزرگ به سمت نیمکت ها روانه شدند که دورا گفت:
-شما سه تا موسیقی دانا برید پای تخته!

یوآن گفت:
-چرا؟
-چون من میگم!
-عقده معلمی داریا!
-این چه وضع صحبت کردن با معلمته؟!پاتر و پریوت برید پای تخته،تو هم برو کنار در یه پا بالا وایسا!

یکی از بچه ها پراند:
-بهش میگن یه لنگه پا .

دورا اخم کرد و داد زد:
-اصلا همتون برید بشینید سر جاتون!

گید نیشخند زد و گفت:
-اینه!

دورا بی توجه ادامه داد:
-خیلی خوب وراجی رو بزارید کنار...امروز میخوایم درباره عدد های صحیح صحبت کنیم خوب؟

جیمز گفت:
صحیح.

دورا چشم غره ای رفت و گفت:
-خوب به اعدادی که کنارشون منفی دارن اعداد منفی و به اعدادی که کنارشون مثبت دارن مثبت میگن!

یوآن که احساس با نمکی اش دوباره گل کرده بود گفت:
-نه بابا؟

یکی از محفلیون اخر کلاس گفت:
-اجازه؟من فکر میکنم این اعداد منفی با انرژی های منفی نسبت خیلی نزدیکی دارن،اخه هر دو تاشون منفین.

یکی از بچه ها سوال کرد:
-ببخشید،این که میگن طرف بچه مثبته یعنی بچه اعداد مثبته؟

دورا که به هوش این بچه ها غبطه میخورد() گفت:
-خیلی خوب بچه ها من دیگه حرفی ندارم،مشقتون هم اینه که 500 خط درباره اعداد صحیح بنویسید!

بعد به سمت میز کار رفت و روی تکه کاغذی یاداشتی را نوشت که چنین بود«تدی تو دقیقا به این بچه ها چی یاد دادی؟!» و بعد تکه کاغذ را به دست جیمز داد و گفت:
-میدونم که تو دوستشی،پس این کاغذ رو بده بهش...خداحافظ.

و به محض رفتن دورا،کلاس دوباره به روی هوا برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده