البته که الستور به خوبی میدونست سایهش ماجراجو، شیطون، دروغگو، بیتربیت و کلی صفات بد بد دیگهست و احتمالا به جای اینکه به سمت خارج از هاگوارتز هدایتش کنه، به سمت پرتگاه، یا بید کتک زن، یا حتی یه تله مرگبار هدایتش میکنه. شوخیهای بین سایه و شخصش به هر حال.
الستور شکلاتش رو آروم و ملچ و مولوچ کنان میخورد و میرفت و میرفت. همونطور هی میفت، و بعد یهو فهمید که دیگه داره نمیره. احتمالا سوال پیش میاد که چرا؟ برای الستور هم همین سوال پیش اومد. بنابراین لب و زبون رو از ملچ و مولوچ کردن شکلاتش برداشت، اخم کرد، چشماشو باز کرد و جلوش رو نگاه کرد، تا راهروی سنگین هاگوارتز رو نبینه.
- هممم...
الستور گردنش رو چرخوند تا پشت سرش پنجره طبقه هفتم هاگوارتز و دیوار رو ببینه.
- ای بابا.
بعدش به زیر پاش و کلی ارتفاع بین خودش و دریاچه سیاه، نگاه کرد.
- هعععی.
بعدش سقوط کرد.
الستور دست به سینه شد، یکمی اخم کرد و به سایهش که روی دیوار هاگوارتز داشت همراهش سقوط میکرد و قهقهه میزد، چشمغره رفت و بعد با صدای شالاپ به دریاچه برخورد کرد، در حالی که حباب ازش بلند میشد به ته دریاچه رسید، همونجا ایستاد و حتی بیشتر به سایهش چشمغره رفت.
داشت چشمغره میرفت و از حالت دست به سینه خارج میشد که چهارتا حرف بد به سایهش بزنه که ماهی مرکب غول پیکر تصمیم گرفت خودشو بکوبه تو پنجره خوابگاه اسلیترین که زیر دریاچه بود و حتی پنجره داشت، که در نتیجه این حرکت، کلی شن و ماسه بلند شد و آب و جلبک و خزه رفت تو حلق الستور و حتی بیشتر موجبات خنده سایهش شد.
الستور داشت دهنش و لای دندونای تیزش رو تمیز میکرد که یک عدد دفترچه سیاه و خزه بسته که مشخصا با جادو از خیس شدنش جلوگیری میشد، از توی دهنش بیرون افتاد.
الستور همونجا ایستاد و دفترچه رو وارسی کرد. سایهش هم ادامه کار تمیز کردن دهان و بین دندونها و حلق الستور رو ادامه داد و بعد از اینکه دو سه بار توی صورت سایهش بازش کرد تا مطمئن شه یه وقت دفترچه صورتش رو ذوب نمیکنه یا چشماشو از کاسه در نمیاره، شروع به خوندنش کرد.
نقل قول:
30 مارس 1234
صبح، باز هم صداها رو شنیدم. بهم میگفتن خودمو بکشم. ولی من که همچین کاری نمیکنم. زندگیم خیلی هم عالیه. چرا آخه باید بخوان خودمو بکشم؟ بعدشم یعنی چی که هی بهم میگن کوتوله؟ قد من که شیش فوته و مجبورم ته کلاس بشینم! حالا که اینطوره میرم با جادوی بزرگسازی، سایز کفشامم بزرگتر میکنم اصلا!
ظهر، الان علاوه بر صداها، سایهها هم اومدن. من که حوصله این چیزا رو ندارم، ناهارم رو خوردم و بعدشم برگشتم به خوابگاه تا هم یکمی روی بالشم گریه کنم و بعدشم بخوابم. تصمیم خوبی بهنظر میرسه. الان که دارم این بخش رو مینویسم، در حال گریه کردنم و حتی نمیدونم از چی ناراحتم.
بعد از ظهر، از خواب بیدار شدم، ولی هنوز چشمامو باز نکردم. دارم با چشم بسته مینویسم و احتمالا کلی غلط دارم، شایدم نه. اگه غلط نداشته باشم خیلی باحال میشه!
الان چشمامو باز کردم و توی خوابگاه نیستم. نمیدونم کجام ولی اینجا خیلی تاریکه. شاید دارن باهام شوخی میکنن...
الستور و سایهش به هم نگاه کردن.
- برمیگردیم به دفتر مدیریت. این... سرگرم کننده به نظر میرسه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
