توضیح در مورد کجد پیکچرز :
کجد مخفف کتابسرای جادویی دیاگون است که داستانی رو که در اونجا نوشتیم را دارم اینجا می زنم.
تهیه کننده و کارگردان : جاگسن اون
فیلنامه نویسان : جاگسن اون و مالدبر و جوزف ورانسکی
فیلم بردار : ایگور کارکاروف
صدا بردار : وینسنت کراب
بازیگران :
گربچر در نقش جک
مادام رزمرتا در نقش مادر جک
مرلین در نقش فروشنده دوره گرد
ولدومورد در نقش غول
____________________
کجد پیکچرز تقدیم می کند :
گربچر : من کجام ؟
زنی بالای سر گربچر(مادام رزمرتا): عزیزم تو خونتی .
گربچر : چی شده چه جوری اومدم اینجا .
مادام رزمرتا : هیچی فقط به سرت یه ضربه جزئی خورده .
5 روز بعد
مادام : عزیزم باید بری هیپوگریفممون رو بفروشی . آخه دیگه پولی در بساط نداریم.
گربچر : ولی اون خیلی نازه.
مادام رزمرتا : میگم برو بفروشش.
گربچر : نمی فروشمش.
مادام : باید بفروشیش.
آخر گربچر کوتاه میاد و حرکت می کنه که بفروشدش.
گربچر در راه با هیپوگریف : امشب شب زشتیه...می خوام تو رو بفروشم...خیلی ناراحتم.
گربچر(جک) انقدر میره تا به یه مرلین می رسه.
گربچر : مرلین خودتی. زودباش جواب بده تا بلاکت نکردم.
مرلین:پسر جون چی می خواهی
گربچر(جک) : تو مرلینی؟
مرلین : کی مرلین ... نه من اون نیستم.
گربچ :
گربچ : پس تو کی هستی ؟
مرلین : من فروشنده دوره گرد ممد دوره گردم . از این چکشها می خوای.
گربچ : نه . اومده بودم این هیپوگریف رو بفروشم.
مرلین(فروشنده دوره گرد):خوب به به عجب هیپوگریفیه.به جاش بهت 3 تا تخم چکش سحر آمیز میدم.
گربچ :
گربچ : تخم چکش سحرآمیز چیه؟
مرلین(فروشنده دوره گرد):تخمیست که وقتی بکاریش تو زمین یه چکش غول پیکر میاد بیرون . وقتی از چکش بالا بری به جایی می رسی که پر از جواهراته.
گربچ : واقعا.
مرلین : معلومه.
گربچ : خوب بیا اون تخمهای چکش رو بده تا این هیپوگریف رو بهت بدم.
بعد از عوض و بدل کالا به کالا گربچ به سمت خونشون حرکت می کنه.
گربچ در راه : امشب پولدار میشم آی آی ... امشب پولدار میشم آی آی...
گربچ به دم در خانشون می رسه و سپس در می زنه.
تق تق تق...
مادام رزمرتا(مادر جک):کیییییییییه؟
گربچ : منم.
در همین لحظه مادام در رو باز می کنه.
مادام رزمرتا : گربچ هیپوگریف رو فروختی؟
گربچ : آره نگاه کن به جاش چی آوردم.
گربچ دستش رو باز می کنه و می بینه که یه دست داره میاد سمت صورتش.
چپشششششش
مادام : مگه بهت نگفتم که بری بفروشیش . اینا چیه؟
گربچ : تخم چکش سحر آمیز.
مادام : تخم چکش سحر آمیز به چه درد من می خوره؟
گربچ : اون مرلینه گفت باید بکاریمشون تو زمین . بعدش بزرگ میشن . گفت بالای چکش گنج هست.
مادام : آخه از دست تو چی کار کنم . بیا برو تو خونه.
مادام دانه ها را از دست گربچ می گیره و می اندازتشون تو حیاط خانه.
گربچ : چرا انداختیشون .
مادام : برو بخواب و حرف نزن.
گربچ میره تو تختش و می خوابه .
فردا صبح:
گربچ از خواب بیدار شده و داره به آسمان نگاه می کنه که متوجه یه چیزی میشه.
گربچ : یعنی ممکنه.
گربچ بلن داد می زنه : مادام مادام . بیا اینجا رو نگاه کن.
مادام رزمرتا از خانه میاد بیرون .
مادام رزمرتا : چیه ؟
گربچ : اونجا رو نگاه کن .
كريچ : بنگر ننه !
مادام : اين چكش از چكشاي فلور هم بزرگتره !
كريچ : ننه ! خبراييه !
مادام : نه مادر ! حالا بريم بيرون ببينيم چه خبره !
كريچ : ايول ! چه چيز با حاليه ! برم بالاش !
مادام : نري ننه جون ! ميري اون بالا يه چيزي قورتت مي ده !
كريچ : چيزي منو قورت نمي ده ! قورتم بده تف ميكنه ! شما نگران نباش !
مادام :
كريچ : من چيكاره بيدم ؟
مادام : به مادرت توهين نكن اي بي ادب ! خبر مرگت برو اون بالا ببين چه خبره !
كريچ : باشه !
كريچ از چكش بالا رفت و هي بالا رفت !
هي چكش تو سر خودش كوبيد تا به بالاي چكش برسه !
بعد از 8 روز ! كريچ به بالاي چكش رسيد ! در اونجا با چيزي روبرو شد كه مي خواست در بره . يك ارباب لرد ولدمورت كبير رو ديد اين هوا با يك چكش تو دستش ! ( ببخشيد ارباب جون نمي خواستم بهتون توهين بشه اگه ناراحت شدين پست رو پاك كنين ! )
كريچ تو دلش : مادام كجايي كه پسرتو كشتن !
كريچ : سلام عليكم ارباب جون ! پارسال مدير امسال گرداننده ي سايت ! حال شما ؟ خوب هستين ؟
ارباب : كريچ تو بي اجازه به دنياي وراي چكشها آمدي ! بايد اعدام شوي !
كريچ :
ارباب :
ارباب ولدمورت کبیر، دستش را بدرون ردایش میبرد.
کریچ: ببااا بببیاا و ممماا روو بیخخخیال شششووو
ولدمورت: چی چی رو بیخیال شم؟ ببین من مسئول اعدام کساییم که بیان به سرزمین ورای چکش ها، الانم صدساله کسی نیومده! اونوقت من چیکاره بیدم؟ اول تورو میشکم بعد ورانسکی رو بلاک میکنم بعدشم مالدبرو گیر اوردم اونم بلاکش میکنم... گیوتینوشن!
طلسم به پس کله ی گریچ میخورد، اما آب از آب تکان نمیخود.
ارباب: چی؟ گیوتینوشن! گیوتینوشن! بنداز کله تو دیگه! گیوتینو شن!
ناگهان چشمان ولدی برقی میزند.
کریچ: چچچیییه؟ مممنننوو دیگگگه نننمیککشششینن؟
ارباب: چی؟ باورم نمیشه! نگهبان بزرگ؟ بیا بغلم!
و کریچ را در بغل میگیرد.
کریچ: چیه بابا؟ اینجا سرزمین ورای خنگولاست یا ورای چک...
اما ولدی او را بلند میکند و بر سر شانه اش میگذارد.
کریچ: بابا چیکارم دارین؟ بکشینم دیگه!
ارباب ولدمورت و کریچر به شهر میرسند.
جاگسن: چی شده ارباب؟ این کیه دیگه؟
ارباب: نگهبانه! باید ببرمش پیش حاکم!
کریچ آب دهانش را غورت میدهد.
ناگهان تمام مردم مهربان !سرزمین ورای چکشها، دور ولدی و کریچ حلقه میزنند.
ارباب: آره این نگبانه...
ارباب او را به قصر حاکم میبرد.
نگهبان: هووو پسوورد؟
ولدی: سگهای لاس وگاس
نگهبان: اوکی بپر تو.
ولدی بدرون میپرد.
حاکم روی تختی تمام طلا نشسته است.
حاکم: جون دداش؟
ولدی: این نگهبانه! گیوتینوشن کلشو نکند!
حاکم: چی؟ نگهبان بلاخره رسید! بهش غذا بدین! بلاخره نگهبان دژ رسید!
کریچ: چیه؟ سورپریزه؟ بابا من قرار بود برم خونه ی غوله چنگ و مرغ بیارم.
ولدی: این پست مدرنه. شما اینبار باس بری دختر پادشاهو از شر دزدا نجات بدی. فهمیدی؟
کریچ: آهان. خوب حالا؟
ارباب: برو یکم بخواب تا بفرستیمت سفر با دزدا.
کریچ: دزدا کی هستن؟
ارباب: جبه ی سفیدالراون!
گربچر : بابا من اومدم گنج پیدا کنم و نه از این کارها . ولدی : این کار رو می کنی . اگه نری پیش سفیدها و اونها رو کلک نزنی و ... خودم می کشمت.
گربچ : خیلی خوب بابا.
در همین لحظه گربچ میره و تو رخت خوابش می خوابه و ساعت رو کوک می کنه.
دیییییییییییییییییییینگ
گربچ : مرگت مثلا می خواستیم هیشکی بیدار نشه . فکر کنم این صدای ساعت همه رو از خواب بیدار کرده باشه.
گربچر میاد و تو شهر ورای چکشها نگاهی می اندازه و هیشکی رو نمی بینه و به سمت گنجنهای سرزمین راه می افته .
به در تالار گنجهای چکشی می رسه.
انواع گنجهای چکشی :
دریایی از چکشها.
چکش آب پاش طلا . چکش بوق طلا و ...
گربچ به این صورت در آمده بود:
گربچ : چقدر چکش طلا.
گربچ : فکر کنم اینها رو باسه سایت ببرم دیگه سایت بدون پول نمونه.
گربچ شروع می کنه به جمع کردن وسایل ارزشمند.
بعد از اینکه کیسه اش را پر از انواع چکشها کرد آمد به سمت چکش بزرگ .
تا می خواست از چکش بزرگ پایین بره دید که زمین داره می لرزه.
بله ارباب ولدی داشت به سمت گربچ می دوید.
گربچ که وعظ رو خوب نمی بینه شروع می کنه از چکش پایین رفتن.
گربچ بدو -ولدی بدو-گربچ بدو- ولدی بدو و ...
بالاخره گربچ به پایین چکش می رسه .
می ره یه چکش میاره و شروع می کنه به چکش زدن به بدنه چکش سحر آمیز.
بالاخره گربچ چکش سحر آمیز را نصف می کنه و ولدومورد که روی چکش بود به زمین می افته و می میره .
گربچر : مامان بیا گنج پیدا کردم .
مادام : آفرین پسرم.
مادام و گربچ تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی می کنند.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
42 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] هالیویزارد
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

توضیح در مورد کمپانی اسلی پیکچرز:
کمپانی که در تالار اسلیتیرین دارای تاپیک است و با کمک دوستان نمایشنامه هایی را آماده می کنیم و در آخر هم من اینجا می زنم.
در قسمت نمایشنامه نویسان و داستان نویسان اسم کسانی که داستان را نوشتند نوشته شده.
کمپانی اسلی پیکچرز تقدیم می کند:
به روایت وزارت
تهیه کننده و کارگردان : جاگسن اون
فیلنامه نویسان و داستان نویسان : جاگسن اون و مالدبر
فیلمبردار : توبیاس اسنیپ
صدا بردار : جاسمین اون
کلاه بردار : بیگانه
...
بازیگران :
بادراد در نقش بادراد
ولدومورد در نقش رئیس بادراد
ققنوس در نقش ققنوس
هاگرید در نقش هاگرید
فنگ در نقش فنگ
گربچر در نقش کلاج ممد
صحنه اول :
بادراد تو کافه هاگزهد مشغول کار کردنه.
رئیس بادراد : بادراد زود باش باسه میز پنج چای ببر.
بادراد : بله قربان.
بادراد میره تا برای میز پنج چای ببره.
بادراد : بفرمایید قربان .
ققنوس : مرسی.
بادراد : امری نبود.
ققنوس : چرا . می تونی تو وزارت سحر و جادو کمکم کنی.
بادراد : مگه دراکو برکنار شد.
ققنوس : آره حالا من کاندیدم تا ببینم خدا چه می خواهد.
بادراد : معلومه که کمکتون می کنم.
----------------
صحنه دوم :
هاگرید با فنگ مشغول شکار هست.
هاگرید : فنگ زودباش بیا بریم یه کفتر دیگه شکار کنیم.
فنگ : باشه.
هاگرید و فنگ میرند و کمین می کنند تا یه کفتر بزنند.
در همین لحظه تو آسمان یه شی نارنجی رنگ پدیدار میشه.
فنگ : یه کفتر.
هاگرید هم با تیرکمانش به سمت اون کفتره یا هرچی دیگه شلیک می کنه.
پرنده می افته زمین.
هاگرید تا میاد پرنده رو برداره به این شکل درمیاد:
فنگ : هاگرید چی شده.
هاگرید : به جای کفتر ققنوس رو زدیم.
فنگ می دوه و میاد کنار هاگرید قرار می گیره.
هاگرید : هیچی نشده فقط یه خراش کوچیکه .
دوربین می چرخه و روی زخم ققنوس زوم می کنه.
فنگ : باسه چی اومدی هاگوارتز؟
ققنوس : دنبال یکی می گردم که اگه وزیر شدم تو وزیری کمک حالم باشه.
فنگ : من می تونم.
در همین لحظه سر و کله بادراد هم پیدا میشه.
بادراد : مگه وزارت باغ وحشه.
فنگ : من فقط گفتم شاید کمک بخواین.
ققنوس : معلومه که میخوایم.
------------------
صحنه ی سوم:
یک عالمه آدم توی وزارت خانه ریخته و منتظرند که رای بدهند.
یکی از میان ملت: آقا پس صندوق چی شد؟
ققی که کت و شلوار پوشیده و با اضطراب راه میرود، آهی میکشد.
بادراد: خون خودتو کثیف نکن. با این حماقتهای دراکو دیگه اون طرفداری نداره! مطمئن باش!
ققی: پس بقیه چی؟ سرژ؟ فرانک؟ مرلین؟ همه سد راهمن!
فنگ: بابا اونا ارزشین. با این تبلیغات گسترده و فعالیتای تو، کسی به اونا رای نمیده!
یکی از میان ملت: بابا صندوق چی شد؟
در این بین، کلاج ممد از دایره ی رای گیری وزارت بدرون می آید.
ملت: کو پس؟
کلاج ممد: صندوق خرابه احتیاج به تعمیر اساسی داره. من اومدم به جای صندوق!
ملت: چجوری؟
کلاج ممد: هرکی با دراکو موافقه دستاش بالا!
کمی از ملت دستهایشان را بالا میبرند.
کلاج ممد: حالا ققی کیفسون؟
بعد از مدتی
کلاج ممد: بعد از شمارش رای شما، از همین اکنون ققی کیفسون را وزیر اعلام میکنم!
بدین ترتیب، ققی وزیر میشود.
کمپانی که در تالار اسلیتیرین دارای تاپیک است و با کمک دوستان نمایشنامه هایی را آماده می کنیم و در آخر هم من اینجا می زنم.
در قسمت نمایشنامه نویسان و داستان نویسان اسم کسانی که داستان را نوشتند نوشته شده.
کمپانی اسلی پیکچرز تقدیم می کند:
به روایت وزارت
تهیه کننده و کارگردان : جاگسن اون
فیلنامه نویسان و داستان نویسان : جاگسن اون و مالدبر
فیلمبردار : توبیاس اسنیپ
صدا بردار : جاسمین اون
کلاه بردار : بیگانه
...
بازیگران :
بادراد در نقش بادراد
ولدومورد در نقش رئیس بادراد
ققنوس در نقش ققنوس
هاگرید در نقش هاگرید
فنگ در نقش فنگ
گربچر در نقش کلاج ممد
صحنه اول :
بادراد تو کافه هاگزهد مشغول کار کردنه.
رئیس بادراد : بادراد زود باش باسه میز پنج چای ببر.
بادراد : بله قربان.
بادراد میره تا برای میز پنج چای ببره.
بادراد : بفرمایید قربان .
ققنوس : مرسی.
بادراد : امری نبود.
ققنوس : چرا . می تونی تو وزارت سحر و جادو کمکم کنی.
بادراد : مگه دراکو برکنار شد.
ققنوس : آره حالا من کاندیدم تا ببینم خدا چه می خواهد.
بادراد : معلومه که کمکتون می کنم.
----------------
صحنه دوم :
هاگرید با فنگ مشغول شکار هست.
هاگرید : فنگ زودباش بیا بریم یه کفتر دیگه شکار کنیم.
فنگ : باشه.
هاگرید و فنگ میرند و کمین می کنند تا یه کفتر بزنند.
در همین لحظه تو آسمان یه شی نارنجی رنگ پدیدار میشه.
فنگ : یه کفتر.
هاگرید هم با تیرکمانش به سمت اون کفتره یا هرچی دیگه شلیک می کنه.
پرنده می افته زمین.
هاگرید تا میاد پرنده رو برداره به این شکل درمیاد:
فنگ : هاگرید چی شده.
هاگرید : به جای کفتر ققنوس رو زدیم.
فنگ می دوه و میاد کنار هاگرید قرار می گیره.
هاگرید : هیچی نشده فقط یه خراش کوچیکه .
دوربین می چرخه و روی زخم ققنوس زوم می کنه.
فنگ : باسه چی اومدی هاگوارتز؟
ققنوس : دنبال یکی می گردم که اگه وزیر شدم تو وزیری کمک حالم باشه.
فنگ : من می تونم.
در همین لحظه سر و کله بادراد هم پیدا میشه.
بادراد : مگه وزارت باغ وحشه.
فنگ : من فقط گفتم شاید کمک بخواین.
ققنوس : معلومه که میخوایم.
------------------
صحنه ی سوم:
یک عالمه آدم توی وزارت خانه ریخته و منتظرند که رای بدهند.
یکی از میان ملت: آقا پس صندوق چی شد؟
ققی که کت و شلوار پوشیده و با اضطراب راه میرود، آهی میکشد.
بادراد: خون خودتو کثیف نکن. با این حماقتهای دراکو دیگه اون طرفداری نداره! مطمئن باش!
ققی: پس بقیه چی؟ سرژ؟ فرانک؟ مرلین؟ همه سد راهمن!
فنگ: بابا اونا ارزشین. با این تبلیغات گسترده و فعالیتای تو، کسی به اونا رای نمیده!
یکی از میان ملت: بابا صندوق چی شد؟
در این بین، کلاج ممد از دایره ی رای گیری وزارت بدرون می آید.
ملت: کو پس؟
کلاج ممد: صندوق خرابه احتیاج به تعمیر اساسی داره. من اومدم به جای صندوق!
ملت: چجوری؟
کلاج ممد: هرکی با دراکو موافقه دستاش بالا!
کمی از ملت دستهایشان را بالا میبرند.
کلاج ممد: حالا ققی کیفسون؟
بعد از مدتی
کلاج ممد: بعد از شمارش رای شما، از همین اکنون ققی کیفسون را وزیر اعلام میکنم!
بدین ترتیب، ققی وزیر میشود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
جزئیات کاربر

یک لنگه کفش! (روایت فتح!حالا چه گیریه به روایت؟!)
کارگردان: همون که دوربینش کهنه شده.
نویسنده و بازیگران: جمعیت دوست کارگردان خوشحال!("نکته:اینا هنوز خوشحالن)
----------------------------------
صحنه اول: (تصویر سیاه سفید ، کادر تصویر نارنجی!! گوشه تصویر قیافه ی گوینده ی اخبار که شبیه گلابیه ، هستش و برنامه تصویر یه لنگه کفش رو نشون میده)
گوینده: میبینید؟جون من میبینید؟مردم چه ارا که نمیکنن! این کفشه که میبینین ،گم شده ،نه پیدا شده، صاحبش بیاد بگیرتش! نه آخه جون من ببینید.....
از پشت صحنه: ببین تو حالا به اعصابت ضربه وارد نکن! کفش که مال تو نیست...که
گوینده: نه! آخه حرص میخورم! هرکس صاحبشه بیاد بگیرتش!نه به ما زنگ بزنه! نمیدونم...
--------------------
صحنه دوم:(همه ی ملت جادوگران روی سر و کله ی هم همه دونه به دونه پرتاب میشن به اطراف، تا اینکه قیافه ی مچاله ی گوینده دیده میشه)
گوینده: این همه صاحب برای یه لنگه کفش؟
- مال منه!خودشه!آخ..
- اینجا همه برای چی روی سر همن؟!
-حلوای کیه؟
- مال منه! سایزش به من میخوره!کفش منه!
گوینده:این یه لنگه کفشه به مرلیــــــــــــــــــــــــــن!آیییییییییییی! همه میپرن روی سرش!(تصویر قرمز میشه)
----------------
صحنه سوم:(محل فروش کفش):خالیه! کسی نیست ضایع شدین!
صحنه چهارم:(محل فروش همون لنگه کفش)ملت روی سر و کله ی گوینده 2)
گوینده :چیزی نیست! 1000000000000000گالیون! کی میخواد!1000000000000یک! 10000000000 2! 10000000000سه!
جمعیت خوشحال همه با هم:من میخرمش!
گوینده:شرمنده مال خودمه!
(گوینده که خوشحاله لنگه کفش رو به دست آورده میذاره از در سمت چپ با سی درجه انحراف به سمت راست در میره! و در سفیدی روز محو میشه)
صحنه ششم:لنگه کفش گوشه ی خیابون!خسته !تنها!داره گریه میکنه!
-------------------(عده ای بس زیاد میریزن روی سر کارگردان دوربینشو میکوبونن به دیوار)
تیتراژ پایانی:صدای....صدای.......صدای.......نه اصلا صدای کسی نیست خودتون بخونیدش دیگه!
این چیه؟یه لنگه کفش!
کفش چیه؟...
به تو چه؟ حنما باید تیتراژ داشته باشه؟!نمیخوام!
--------------------
خیلی افتضاحه میدونم!ببخشید!
کارگردان: همون که دوربینش کهنه شده.
نویسنده و بازیگران: جمعیت دوست کارگردان خوشحال!("نکته:اینا هنوز خوشحالن)
----------------------------------
صحنه اول: (تصویر سیاه سفید ، کادر تصویر نارنجی!! گوشه تصویر قیافه ی گوینده ی اخبار که شبیه گلابیه ، هستش و برنامه تصویر یه لنگه کفش رو نشون میده)
گوینده: میبینید؟جون من میبینید؟مردم چه ارا که نمیکنن! این کفشه که میبینین ،گم شده ،نه پیدا شده، صاحبش بیاد بگیرتش! نه آخه جون من ببینید.....
از پشت صحنه: ببین تو حالا به اعصابت ضربه وارد نکن! کفش که مال تو نیست...که
گوینده: نه! آخه حرص میخورم! هرکس صاحبشه بیاد بگیرتش!نه به ما زنگ بزنه! نمیدونم...
--------------------
صحنه دوم:(همه ی ملت جادوگران روی سر و کله ی هم همه دونه به دونه پرتاب میشن به اطراف، تا اینکه قیافه ی مچاله ی گوینده دیده میشه)
گوینده: این همه صاحب برای یه لنگه کفش؟
- مال منه!خودشه!آخ..
- اینجا همه برای چی روی سر همن؟!
-حلوای کیه؟
- مال منه! سایزش به من میخوره!کفش منه!
گوینده:این یه لنگه کفشه به مرلیــــــــــــــــــــــــــن!آیییییییییییی! همه میپرن روی سرش!(تصویر قرمز میشه)
----------------
صحنه سوم:(محل فروش کفش):خالیه! کسی نیست ضایع شدین!
صحنه چهارم:(محل فروش همون لنگه کفش)ملت روی سر و کله ی گوینده 2)
گوینده :چیزی نیست! 1000000000000000گالیون! کی میخواد!1000000000000یک! 10000000000 2! 10000000000سه!
جمعیت خوشحال همه با هم:من میخرمش!
گوینده:شرمنده مال خودمه!
(گوینده که خوشحاله لنگه کفش رو به دست آورده میذاره از در سمت چپ با سی درجه انحراف به سمت راست در میره! و در سفیدی روز محو میشه)
صحنه ششم:لنگه کفش گوشه ی خیابون!خسته !تنها!داره گریه میکنه!
-------------------(عده ای بس زیاد میریزن روی سر کارگردان دوربینشو میکوبونن به دیوار)
تیتراژ پایانی:صدای....صدای.......صدای.......نه اصلا صدای کسی نیست خودتون بخونیدش دیگه!
این چیه؟یه لنگه کفش!
کفش چیه؟...
به تو چه؟ حنما باید تیتراژ داشته باشه؟!نمیخوام!
--------------------
خیلی افتضاحه میدونم!ببخشید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Only Raven
جزئیات کاربر

تصوير با افكت Fade In from White از سفيدي مطلق به سياهي ميره!
صداي باد و رعد و برق شنيده ميشه و در سياهي نوشته اي ظاهر ميشه...
عيادت
فيلمي از: آلبوس دامبلدور
بازيگران:
آلبوس دامبلدور
لرد ولدمورت
هري پاتر
كينگزلي شكلبوت
سرژ تانكيان
مينروا مك گونگال
هاگريد
فنگ
گيلدروي لاكهارت
و بيگانه
موسيقي و صداپردازي: استرجس پادمور!!
حمل و نقل: مرلين كبير!
تهيه كننده: وزير مردمي سابق!!
نوشته ها از بين ميرن و تصوير با افكت Fade In from Black از سياهي مطلق به فضايي بسته از يك اتاق وازد ميشه...
هووووو....هووووووو.....هووووو!
-هن!...اهن!...آي كمرم...آخ پام...آي دستم....هاااااي يكي تلفنو جواب بده!
هوووووو.....هووووو.....هووووووو!
-كسي نيست تلفنو جواب بده؟....هييييييي....يعني يه بـــــــــوقـــــي پيدا نميشه تلفنو جواب بده؟
فردي از داخل آشپزخانه فرياد ميزنه: چيزي گفتي آلبــــــــــــوس؟
آلبوس: نه عزيزم گفتم كه الان ميرم تلفنو جواب ميدم!
آلبوس كشان كشان همراه عصا خودش رو به سمت تلفن ميكشونه!
آلبوس: الو!...الوووو!...الـــــــو!....اللللو!...چرا حرف نميزني؟....چرا فوت ميكني؟...مگه مرض داري؟....تو كي هستي؟...الـــــو؟
-يك بيگانه!...تق!
آلبوس: اي بوق بر هر چي تفلونه!!...اصلا چرا ما تو خونمون تفلون داريم؟...كدوم بوقي اي از اين تفلون هاي ماگلي خريده؟
دوباره همان فرد از داخل آشپزخانه فرياد ميزنه: چيزي گفتي آلبــــــــــــــوس؟
آلبوس: نه عزيزم شما به كارت برس مزاحمت نميشم!
دوربين از زير فرش حركت ميكنه و به در ورودي آشپزخونه ميرسه!....مينروا مك گونگال در حالي كه يك عدد زنبيل قرمز رنگ به دست داره از آشپزخونه بيرون مياد.
مينروا: آلبوس هيچي تو خونه نداريم. من دارم ميرم پيش مادام رزمرتا يه سري نوشيدني ازش بگيرم!!...هم واسه مهمونا لازم داريم هم بدم تو بخوري يه كم قوت بگيري مرد!!
و نگاهي به چهره ي معصوم دامبلدور كه از شدت كسالت بر روي كاناپه لم جانانه اي داده است مي اندازد و در يك لحظه ي تاريخي دلش براش آلبوس ميسوزه!
مينروا: سوپتم تو مايكروويوه!...خواستي برو بردار بخور!(خداييش كي تا حالا يه جمله چهار كلمه اي گفته بود سه تاش فعل باشه؟!)
دوربين يك لحظه حرفه اي عمل ميكنه و دور تا دور مينروا مك گونگال ميچرخه و بعد به همراه مينروا از در خونه بيرون ميره. به همين طور كه داره همراه مينروا در پياده رو ميره ناگهان در حدود پنج شش نفر از روبرو به سمت دوربين ميان!
افراد به دوربين ميرسن و دوربين مينروا رو ول ميكنه و ميچرخه و ميچسبه به اون افراد!
يكي از افراد كه سر كچلي داره دست لاغرش رو از زير شنل كهنش بيرون مياره و با انگشتان باريكش به زنگ در فشار وارد ميكنه. لحظه اي بعد يك عدد كاغذ پوستي جادويي جلوي اون افراد ظاهر ميشه كه روش نوشته شده:
"زنگ خراب است لطفا نخ متصل به زنگوله را بكشيد!"
فرد كچل: اين آلبوس تو خونه ي ماگلي هم دست از اين ارزشي بازيا برنميداره!
و دستش رو به سمت نخ ميبره و اونو ميكشه!
دلنگ دلنگ ديلينگ ديلينگ دولونگ دولونگ!(با افكت زيبايي خوانده شود!...اين كار اثر استرجس پادمور است!!)(با تشكر از وزير مردمي سابق به خاطر تهيه ي زنگوله! و با تشكر از حمل زنگوله توسط مرلين كبير!)
دوربين در يك لحظه برقي-انتحاري از سوراخ كليد وارد خونه ميشه و آلبوس رو نشون ميده كه عصاش رو بر زمين ميكوبه و با فشار فراواني كه بر كمرش مياد از جا بلند ميشه و به سمت در ميره!
در لحظه ي انتحاري دوم يك حباب بالاي سر آلبوس ظاهر ميشه كه نشان دهنده ي تفكرات عميق و ژرف اوست!
"آيا به خاله بازي بپردازم و در را باز ننمايم؟!...آيا ممكن از گرگي در پشت در باشد و لازم باشد كه دستهايش را به من نشان دهد؟!....آيا....اوه!...اصلا چرا من دارم ميرم درو باز كنم؟...چرا نروم بخوابم و در را با چوب جادو باز ننمايم؟!"
و بدين صورت دامبلدور از يك قدمي در دور ميزند و هيكلش را بر روي كاناپه جاي ميدهد و با چوبدستي اشاره اي به در خانه مينمايد و در باز ميشود!
ناگهان دامبلدور شونصد نفر رو پشت در خانه ي خود ميبيند كه هر كدام چيزي به دست دارند.
آلبوس:
فرد كچل از ميان جمعيت سريعتر جلو مياد و شروع به حرف زدن مينمايد!
فرد كچل: آلبوس ميدونم كه سورپرايز شدي ولي بايد بهت بگم كه ما همه خبردار شديم كه تو داري ميميري و اومديم به عيادتت!...اين هوركراسس را از من به عنوان يادگاري بپزير!
و يك عدد كادوي بسته بندي شده به دست آلبوس ميدهد.
در اين لحظه صحنه متوقف ميشه و يك حباب بالاي سر فرد هوركراسس دار ظاهر ميشه!
"
"
دوربين به سمت كادو ميره و داخل اون ميشه...در داخل كادو يك عدد شامپو براي موهاي چرب قرار داره كه محتويات آن نشان از قدمت تاريخي اين شامپو دارد!!...دوربين دوباره به حالت نرمال خود برميگرده...
آلبوس: دوستان!...منو واقعا شگفت زده كرديد!...احسنت...احسنت بر شما دوستان خوب!
....اوه هاگريد خيلي ممن.....!....هنننننن!
در اين لحظه دوربين هاگريد رو نشون ميده كه آلبوس رو چند سانتي متري از زمين به هوا بلند كردي و به شدت اونو ميفشاره!!
صحنه ناگهان تاريك و روشن ميشه....دامبلدور بر روي تخت خود در طبقه ي بالاي خونه خوابيده و همه ي افراد دورش نشستند.
هاگريد: چيزي نشده پروفسور چيزي نشده...نگران نباشين فقط دو سه تا از دنده هاتون شكسته...قول ميدم سريعا خوب ميشن!
دامبلدور: هگر برو اون سوپ منو همراه قرصام از تو آشپزخونه بيار لطفا...اشكالي نداره خودتو ناراحت نكن!
هاگريد در حالي كه داره دو سه تا اشك خيلي معصومانه ميريزه از اتاق خارج ميشه كه ناگهان يك عدد سوپرسگ بر روي تخت دامبلدور ميپره!!
فنگ: واق عوووو قرررررر!!!(زيرنويس فارسي!: سلام عمو دامبلدور!!
)
و فنگ خودش رو به سمت بالاي تخت ميكشونه و لب دامبلدور رو براي ابراز احساسات ليس ميزنه!!
آلبوس در يك لحظه به اين صورت(
) در مياد!(با تشكر از بچه هاي گريم!)
آلبوس: توله سگ بي ناموس!
و با يك دست به پشت فنگ ميزنه و فنگ به بقل كينگزلي پرت ميشه!
ولدمورت: آلبوس حالا مريضيت چي هست؟...شنيدم ايدز گرفتي!
هري: از تو بعيد بود پروفسور!
آلبوس: من؟...ايدز؟...نه منو اغفال كردن...من مريضي اي گرفتم كه از بردن اسمش هم ميترسم
در اين لحظه دوربين تبديل به دوربين مخفي ميشه و در حالي كه آلبوس و ولدمورت و هري در حال گپ زدن هستن به سمت فنگ ميچرخه كه در بقل كينگزلي قرار داره!
در يك لحظه كه كينگي حواسش نيست فنگ پوزش رو وارد جيب كينگي ميكنه و چيزي رو گاز ميگيره و قورت ميده!!
آلبوس: آره منو واقعا دوستان اغفال كردن!
سرژ: اغفال!...نه آلبوس اينو نگو من ياد خاطرات گذشته ي خودم ميفتم!
-فلش بك-
دوربين به سمت پسركي چهارده پانزده ساله ميره كه در يك كوچه ي تنگ و باريك در حال بازي كردنه!
سرژ نوجوان: برو جاروي من!...تو بهتريني...تو پوز هرچي پاك جاروئه رو ميزني!...برو حيوون!!
ناگهان دوربين به هوا ميره و دوباره به زمين مياد و اين دفعه سر كوچه رو به نمايش ميگذاره!
در سركوچه فردي در جلوي يك ساختمان نيمه ساخت در حال بيل زدن است كه بي شباهت به بيل ويزلي نيست!
اما فردي بسيار خوشتيپ و خوش هيكل با لباسي ليمويي رنگ در حال قدم زدن به سمت سرژ نوجوان است!
-هي پسر...بيا اينجا!
سرژ: بله آقا؟
-پسر خوب...ميخواي معروف بشي؟...ميخواي مشهور بشي؟
سرژ: نه آقا من يه جاروي پرنده ميخوام!
-اه!...اين جاروي رفتگري آشغالي رو بريز دور...تا كي ميخواي با اين بازي كني؟...اگر معروف بشي ميتوني هزارتا چوب جارو براي خودت بخري!
سرژ انگشت اشاره اش را در دهانش ميكند و شروع به فكر كردن مينمايد و بعد از تفكرات بسيار شروع به سخن گفتن مينمايد!
سرژ: آقا اجازه؟
-بگو پسرم!
سرژ: آقا چه جوري ميشه مشهور و معروف شد كه بشه جارو خريد؟!
-آفرين به تو پسر گلم كه اينقدر سوالاي تپل ميپرسي!...من صداي تورو واقعا ميپسندم پسرم...تو ميتوني خواننده ي خوبي باشي!
سرژ: آقا اجازه چه شكلي ميتونم خواننده بشم؟
-دستتو بده به عمو تا ببرمت خوانندت كنم!
و بدين ترتيب سرژ اغفال ميشه و به همراه آن فرد خوشتيپ كه بي شباهت به گيلدروي لاكهارت نبود از خانه و كاشانه و محله ي خود دور ميگردد!
-فلش فوروارد!-
سرژ: منو اون موقع گيليدي اغفال كرد دامبل...يادته يه بار اون موقع ها منو نصيحت كردي و گفتي كه به حرفش گوش نكنم؟
آلبوس: آره خوب يادمه...من اون موقع صد و ده سالم بود!!!
سرژ: ولي من به حرفت گوش نكردم...من واقعا....
و در يك لحظه از آسمون خون ميچكه و سرژ اشك ميريزه و فريادي بلندتر از فرياد سرژ آسمون هارو پر ميكنه!
-در لاي ريش هاي سرژ!-
يكي از قطره هاي اشك سرژ در بين تارهاي ريشش ميلغزد و در بين چند عدد ريش كت و كلفت گير ميكند!!
ناگهان چندين عدد شپش به سمت اين قطره آب هجوم ميبرند!
شپش اول: بچه ها بپريم شنا كنيم!..آب شور شوره!
شپش دوم: چه استخر نازي!
شپش سوم: بچه ها بپرين خودتونو بشوريد!...ديگه از اين موقعيت ها گير نميادها!
و چند لحظه بعد تمام شپش ها در حال شنا كردن و شوخي هاي شهرستاني با يكديگر در درون استخر به وجود آمده هستند!
سرژ در اين لحظه طاقت نمياره و غيب ميشه!
در اين لحظه دوربين ميچرخه و هاگريد رو نشون ميده كه يك سيني غذا و چند عدد قرص را به سمت دامبلدور ميبره...فنگ در گوشه اي از صحنه در حال فين فين كردن است!
دامبل: هاگريد بهتره به سگت ياد بدي چه شكلي خودشو راحت كنه!...از اولي كه اومدين داره فين فين ميكنه!
هاگريد: بلده پروفسور!...باس بهش دستمال بدم!!
و هاگريد از درون جيبش يك عدد پارچه سه و نيم متري بيرون مياره و بر روي سر فنگ ميندازه و سر فنگ رو مچاله ميكنه!!
فنگ بعد از اين حركت باز در حال فين فين كردنه و در يك لحظه برقي بر روي هري ميپره و بوهاي خفني ميكشه و پوزش رو ميخواد به زور درون جوراب هري بكنه!!!
هاگريد: اين سگ چش شده؟...باس يه چيزي تو جورابت باشه هري!
هري: من؟...با مني؟...نه به خدا من هيچي تويه جورابم ندارم...حتي يه بسته!!!
ناگهان صحنه كاملا سياه ميشه و بر روي صفحه اين جمله ظاهر ميشه:
"چند دقيقه بعد!"
دوربين درون شومينه اتاق قرار گرفته و در حال فيلمبرداريه...هري و كينگي در حال كشيدن يك بسته از مواد هستند!!
هري: جنشش مرغوبه ها كينجي!...از كج خريدي؟
كينگزلي: كاريت نباشه...برو ولدي رو راژي كن بياد يه كم حال كنه!
هري به سمت ولدمورت ميره و چند كلمه در گوشش نجوا ميكنه و لحظاتي بعد ولدمورت در كنار هري و كينگي در حال انجام عمليات است!
ولدمورت: چه ژيگره هري!...يادم باشه يه هوركراسسمو توش بزارم!...خيلي فاژ ميده!
دلنگ دلنگ ديلينگ ديلينگ دولونگ دولونگ!
آلبوس:
...مينــــــروا!!!...بدويين قايم شين!
بقيه: ولي كجا بريم؟
آلبوس: من نميدونم بدويين قايم بشيم!
و آلبوس در ذهن خود فكر ميكنه كه چه كاري انجام بده و در بين ياد گيليدي رحمت الله عليه نيز مي افته!
ناگهان گيليدي از سوراخ كليد كمد بيرون مياد!
آلبوس: به موقع رسيديي گيليدي!...همه برين تو سوراخ!!..بدويين!
گيليدي: چي؟...يعني چي؟...اينجا كجاست؟....كي بود منو احضار كرد؟
در اين لحظه دوربين جنب و جوش داخل اتاق رو به بهترين وجه ممكن نشون ميده!
دامبلدور با تمام سرعت به سمت هاگريد ميره و اونو به داخل سوراخ كليد كمد فشار ميده!!
گيليدي: ولي اين كه اين تو نميره!!
دامبل: پس تو چه شكلي ميري اين تو؟!...اينم ببر تو!...بدو!
دامبلدور در يك حركت عصباني-انتحاريك بازوي گيليدي رو ميگيره و دست هاگريد رو در دستان گيليدي قرار ميده!
گيليدي به داخل سوراخ كليد وارد ميشه و هاگريد رو به دنبال خودش ميكشه و دامبلدور هم هاگريد رو از پشت هل ميده!(اينجا ميشه يه ژانر براش گيرآورد بيگي!...ژانر زورچپوني!!)
فنگ: عوووووووووووووووووووووووووووووو!
دامبل: چي شده عمو؟!
فنگ: واق عووووووي واق واق!!(زيرنويس فارسي: دست شويي دارم!)
دامبل: اي بميري!!...برو همون پشت تخت كارتو بكن فقط زود!!
و فنگ كه دمش سيخ شده بود به پشت تخت ميره!
دامبل: بدويين ديگه شما چرا هنوز نشستين پس؟...بدويين برين...جمش كن اون منقلو!
و ميره و دست ولدمورت رو ميگيره و بلند ميكنه!...در اين لحظه ولدمورت بازوي هري رو ميگيره و اونو زير شنل خودش قايم ميكنه و كينگي هم كه دست در دست هري داده بود به همراه اون كشيده ميشه!
دامبل: بدو تام!...چقدر چاق شدي...زياد ميخوري...بدو برو تو!
و سريعا به سمت ميز توالت مينروا(!) ميره و يك عدد كرم رو مياره و به سر ولدمورت ميماله و از طرف سر اونو به داخل سوراخ كيليد فشار ميده!
آلبوس: اوووووووووف!
دامبلدور چوبدستي خودشو تكون ميده و در خونه باز ميشه!(توجه كنيد كه اتفاقات فوق در عرض چند ثانيه انتحاري-برقي انجام گرفته بود!)
مينروا وارد خونه ميشه...
مينروا: آلبوس بيا برات نوشيدني مادام رزمرتا خريدم!!!...آلبــــــوس!....آلبوس!.... آلبوس اين بوي چيه از كنار شومينه مياد؟....مواد...منقل!
آلبوس: ب...ب...ب...باور...باور كن من بي تقصيرم ميني!...اومدن عيا....
مينروا: ........(سانسور!)
و دامبلدور اشك ميريزد!
-------------------------------------------------------------------------------
با تشكر از بيگي به خاطر اينكه منو ترغيب كرد كه بعد از مدت ها دوري از اين تاپيك(و كلا بعد از مدتي كم نمايشنامه ننوشتن) يك فيلم بنويسم و تنبلي رو كنار بگذارم!
صداي باد و رعد و برق شنيده ميشه و در سياهي نوشته اي ظاهر ميشه...
عيادت
فيلمي از: آلبوس دامبلدور
بازيگران:
آلبوس دامبلدور
لرد ولدمورت
هري پاتر
كينگزلي شكلبوت
سرژ تانكيان
مينروا مك گونگال
هاگريد
فنگ
گيلدروي لاكهارت
و بيگانه
موسيقي و صداپردازي: استرجس پادمور!!
حمل و نقل: مرلين كبير!
تهيه كننده: وزير مردمي سابق!!
نوشته ها از بين ميرن و تصوير با افكت Fade In from Black از سياهي مطلق به فضايي بسته از يك اتاق وازد ميشه...
هووووو....هووووووو.....هووووو!
-هن!...اهن!...آي كمرم...آخ پام...آي دستم....هاااااي يكي تلفنو جواب بده!
هوووووو.....هووووو.....هووووووو!
-كسي نيست تلفنو جواب بده؟....هييييييي....يعني يه بـــــــــوقـــــي پيدا نميشه تلفنو جواب بده؟
فردي از داخل آشپزخانه فرياد ميزنه: چيزي گفتي آلبــــــــــــوس؟
آلبوس: نه عزيزم گفتم كه الان ميرم تلفنو جواب ميدم!
آلبوس كشان كشان همراه عصا خودش رو به سمت تلفن ميكشونه!
آلبوس: الو!...الوووو!...الـــــــو!....اللللو!...چرا حرف نميزني؟....چرا فوت ميكني؟...مگه مرض داري؟....تو كي هستي؟...الـــــو؟
-يك بيگانه!...تق!
آلبوس: اي بوق بر هر چي تفلونه!!...اصلا چرا ما تو خونمون تفلون داريم؟...كدوم بوقي اي از اين تفلون هاي ماگلي خريده؟
دوباره همان فرد از داخل آشپزخانه فرياد ميزنه: چيزي گفتي آلبــــــــــــــوس؟
آلبوس: نه عزيزم شما به كارت برس مزاحمت نميشم!

دوربين از زير فرش حركت ميكنه و به در ورودي آشپزخونه ميرسه!....مينروا مك گونگال در حالي كه يك عدد زنبيل قرمز رنگ به دست داره از آشپزخونه بيرون مياد.
مينروا: آلبوس هيچي تو خونه نداريم. من دارم ميرم پيش مادام رزمرتا يه سري نوشيدني ازش بگيرم!!...هم واسه مهمونا لازم داريم هم بدم تو بخوري يه كم قوت بگيري مرد!!
و نگاهي به چهره ي معصوم دامبلدور كه از شدت كسالت بر روي كاناپه لم جانانه اي داده است مي اندازد و در يك لحظه ي تاريخي دلش براش آلبوس ميسوزه!
مينروا: سوپتم تو مايكروويوه!...خواستي برو بردار بخور!(خداييش كي تا حالا يه جمله چهار كلمه اي گفته بود سه تاش فعل باشه؟!)
دوربين يك لحظه حرفه اي عمل ميكنه و دور تا دور مينروا مك گونگال ميچرخه و بعد به همراه مينروا از در خونه بيرون ميره. به همين طور كه داره همراه مينروا در پياده رو ميره ناگهان در حدود پنج شش نفر از روبرو به سمت دوربين ميان!
افراد به دوربين ميرسن و دوربين مينروا رو ول ميكنه و ميچرخه و ميچسبه به اون افراد!
يكي از افراد كه سر كچلي داره دست لاغرش رو از زير شنل كهنش بيرون مياره و با انگشتان باريكش به زنگ در فشار وارد ميكنه. لحظه اي بعد يك عدد كاغذ پوستي جادويي جلوي اون افراد ظاهر ميشه كه روش نوشته شده:
"زنگ خراب است لطفا نخ متصل به زنگوله را بكشيد!"
فرد كچل: اين آلبوس تو خونه ي ماگلي هم دست از اين ارزشي بازيا برنميداره!
و دستش رو به سمت نخ ميبره و اونو ميكشه!
دلنگ دلنگ ديلينگ ديلينگ دولونگ دولونگ!(با افكت زيبايي خوانده شود!...اين كار اثر استرجس پادمور است!!)(با تشكر از وزير مردمي سابق به خاطر تهيه ي زنگوله! و با تشكر از حمل زنگوله توسط مرلين كبير!)
دوربين در يك لحظه برقي-انتحاري از سوراخ كليد وارد خونه ميشه و آلبوس رو نشون ميده كه عصاش رو بر زمين ميكوبه و با فشار فراواني كه بر كمرش مياد از جا بلند ميشه و به سمت در ميره!
در لحظه ي انتحاري دوم يك حباب بالاي سر آلبوس ظاهر ميشه كه نشان دهنده ي تفكرات عميق و ژرف اوست!
"آيا به خاله بازي بپردازم و در را باز ننمايم؟!...آيا ممكن از گرگي در پشت در باشد و لازم باشد كه دستهايش را به من نشان دهد؟!....آيا....اوه!...اصلا چرا من دارم ميرم درو باز كنم؟...چرا نروم بخوابم و در را با چوب جادو باز ننمايم؟!"
و بدين صورت دامبلدور از يك قدمي در دور ميزند و هيكلش را بر روي كاناپه جاي ميدهد و با چوبدستي اشاره اي به در خانه مينمايد و در باز ميشود!
ناگهان دامبلدور شونصد نفر رو پشت در خانه ي خود ميبيند كه هر كدام چيزي به دست دارند.
آلبوس:
فرد كچل از ميان جمعيت سريعتر جلو مياد و شروع به حرف زدن مينمايد!
فرد كچل: آلبوس ميدونم كه سورپرايز شدي ولي بايد بهت بگم كه ما همه خبردار شديم كه تو داري ميميري و اومديم به عيادتت!...اين هوركراسس را از من به عنوان يادگاري بپزير!
و يك عدد كادوي بسته بندي شده به دست آلبوس ميدهد.
در اين لحظه صحنه متوقف ميشه و يك حباب بالاي سر فرد هوركراسس دار ظاهر ميشه!
"
"دوربين به سمت كادو ميره و داخل اون ميشه...در داخل كادو يك عدد شامپو براي موهاي چرب قرار داره كه محتويات آن نشان از قدمت تاريخي اين شامپو دارد!!...دوربين دوباره به حالت نرمال خود برميگرده...
آلبوس: دوستان!...منو واقعا شگفت زده كرديد!...احسنت...احسنت بر شما دوستان خوب!
....اوه هاگريد خيلي ممن.....!....هنننننن!در اين لحظه دوربين هاگريد رو نشون ميده كه آلبوس رو چند سانتي متري از زمين به هوا بلند كردي و به شدت اونو ميفشاره!!
صحنه ناگهان تاريك و روشن ميشه....دامبلدور بر روي تخت خود در طبقه ي بالاي خونه خوابيده و همه ي افراد دورش نشستند.
هاگريد: چيزي نشده پروفسور چيزي نشده...نگران نباشين فقط دو سه تا از دنده هاتون شكسته...قول ميدم سريعا خوب ميشن!
دامبلدور: هگر برو اون سوپ منو همراه قرصام از تو آشپزخونه بيار لطفا...اشكالي نداره خودتو ناراحت نكن!
هاگريد در حالي كه داره دو سه تا اشك خيلي معصومانه ميريزه از اتاق خارج ميشه كه ناگهان يك عدد سوپرسگ بر روي تخت دامبلدور ميپره!!
فنگ: واق عوووو قرررررر!!!(زيرنويس فارسي!: سلام عمو دامبلدور!!
)و فنگ خودش رو به سمت بالاي تخت ميكشونه و لب دامبلدور رو براي ابراز احساسات ليس ميزنه!!
آلبوس در يك لحظه به اين صورت(
) در مياد!(با تشكر از بچه هاي گريم!)آلبوس: توله سگ بي ناموس!
و با يك دست به پشت فنگ ميزنه و فنگ به بقل كينگزلي پرت ميشه!
ولدمورت: آلبوس حالا مريضيت چي هست؟...شنيدم ايدز گرفتي!
هري: از تو بعيد بود پروفسور!
آلبوس: من؟...ايدز؟...نه منو اغفال كردن...من مريضي اي گرفتم كه از بردن اسمش هم ميترسم
در اين لحظه دوربين تبديل به دوربين مخفي ميشه و در حالي كه آلبوس و ولدمورت و هري در حال گپ زدن هستن به سمت فنگ ميچرخه كه در بقل كينگزلي قرار داره!
در يك لحظه كه كينگي حواسش نيست فنگ پوزش رو وارد جيب كينگي ميكنه و چيزي رو گاز ميگيره و قورت ميده!!
آلبوس: آره منو واقعا دوستان اغفال كردن!
سرژ: اغفال!...نه آلبوس اينو نگو من ياد خاطرات گذشته ي خودم ميفتم!
-فلش بك-
دوربين به سمت پسركي چهارده پانزده ساله ميره كه در يك كوچه ي تنگ و باريك در حال بازي كردنه!
سرژ نوجوان: برو جاروي من!...تو بهتريني...تو پوز هرچي پاك جاروئه رو ميزني!...برو حيوون!!
ناگهان دوربين به هوا ميره و دوباره به زمين مياد و اين دفعه سر كوچه رو به نمايش ميگذاره!
در سركوچه فردي در جلوي يك ساختمان نيمه ساخت در حال بيل زدن است كه بي شباهت به بيل ويزلي نيست!
اما فردي بسيار خوشتيپ و خوش هيكل با لباسي ليمويي رنگ در حال قدم زدن به سمت سرژ نوجوان است!
-هي پسر...بيا اينجا!
سرژ: بله آقا؟
-پسر خوب...ميخواي معروف بشي؟...ميخواي مشهور بشي؟
سرژ: نه آقا من يه جاروي پرنده ميخوام!
-اه!...اين جاروي رفتگري آشغالي رو بريز دور...تا كي ميخواي با اين بازي كني؟...اگر معروف بشي ميتوني هزارتا چوب جارو براي خودت بخري!
سرژ انگشت اشاره اش را در دهانش ميكند و شروع به فكر كردن مينمايد و بعد از تفكرات بسيار شروع به سخن گفتن مينمايد!
سرژ: آقا اجازه؟
-بگو پسرم!
سرژ: آقا چه جوري ميشه مشهور و معروف شد كه بشه جارو خريد؟!
-آفرين به تو پسر گلم كه اينقدر سوالاي تپل ميپرسي!...من صداي تورو واقعا ميپسندم پسرم...تو ميتوني خواننده ي خوبي باشي!
سرژ: آقا اجازه چه شكلي ميتونم خواننده بشم؟
-دستتو بده به عمو تا ببرمت خوانندت كنم!
و بدين ترتيب سرژ اغفال ميشه و به همراه آن فرد خوشتيپ كه بي شباهت به گيلدروي لاكهارت نبود از خانه و كاشانه و محله ي خود دور ميگردد!
-فلش فوروارد!-
سرژ: منو اون موقع گيليدي اغفال كرد دامبل...يادته يه بار اون موقع ها منو نصيحت كردي و گفتي كه به حرفش گوش نكنم؟
آلبوس: آره خوب يادمه...من اون موقع صد و ده سالم بود!!!
سرژ: ولي من به حرفت گوش نكردم...من واقعا....
و در يك لحظه از آسمون خون ميچكه و سرژ اشك ميريزه و فريادي بلندتر از فرياد سرژ آسمون هارو پر ميكنه!
-در لاي ريش هاي سرژ!-
يكي از قطره هاي اشك سرژ در بين تارهاي ريشش ميلغزد و در بين چند عدد ريش كت و كلفت گير ميكند!!
ناگهان چندين عدد شپش به سمت اين قطره آب هجوم ميبرند!
شپش اول: بچه ها بپريم شنا كنيم!..آب شور شوره!
شپش دوم: چه استخر نازي!

شپش سوم: بچه ها بپرين خودتونو بشوريد!...ديگه از اين موقعيت ها گير نميادها!
و چند لحظه بعد تمام شپش ها در حال شنا كردن و شوخي هاي شهرستاني با يكديگر در درون استخر به وجود آمده هستند!
سرژ در اين لحظه طاقت نمياره و غيب ميشه!
در اين لحظه دوربين ميچرخه و هاگريد رو نشون ميده كه يك سيني غذا و چند عدد قرص را به سمت دامبلدور ميبره...فنگ در گوشه اي از صحنه در حال فين فين كردن است!
دامبل: هاگريد بهتره به سگت ياد بدي چه شكلي خودشو راحت كنه!...از اولي كه اومدين داره فين فين ميكنه!
هاگريد: بلده پروفسور!...باس بهش دستمال بدم!!
و هاگريد از درون جيبش يك عدد پارچه سه و نيم متري بيرون مياره و بر روي سر فنگ ميندازه و سر فنگ رو مچاله ميكنه!!
فنگ بعد از اين حركت باز در حال فين فين كردنه و در يك لحظه برقي بر روي هري ميپره و بوهاي خفني ميكشه و پوزش رو ميخواد به زور درون جوراب هري بكنه!!!
هاگريد: اين سگ چش شده؟...باس يه چيزي تو جورابت باشه هري!
هري: من؟...با مني؟...نه به خدا من هيچي تويه جورابم ندارم...حتي يه بسته!!!
ناگهان صحنه كاملا سياه ميشه و بر روي صفحه اين جمله ظاهر ميشه:
"چند دقيقه بعد!"
دوربين درون شومينه اتاق قرار گرفته و در حال فيلمبرداريه...هري و كينگي در حال كشيدن يك بسته از مواد هستند!!
هري: جنشش مرغوبه ها كينجي!...از كج خريدي؟
كينگزلي: كاريت نباشه...برو ولدي رو راژي كن بياد يه كم حال كنه!
هري به سمت ولدمورت ميره و چند كلمه در گوشش نجوا ميكنه و لحظاتي بعد ولدمورت در كنار هري و كينگي در حال انجام عمليات است!
ولدمورت: چه ژيگره هري!...يادم باشه يه هوركراسسمو توش بزارم!...خيلي فاژ ميده!
دلنگ دلنگ ديلينگ ديلينگ دولونگ دولونگ!
آلبوس:
...مينــــــروا!!!...بدويين قايم شين!بقيه: ولي كجا بريم؟
آلبوس: من نميدونم بدويين قايم بشيم!
و آلبوس در ذهن خود فكر ميكنه كه چه كاري انجام بده و در بين ياد گيليدي رحمت الله عليه نيز مي افته!
ناگهان گيليدي از سوراخ كليد كمد بيرون مياد!
آلبوس: به موقع رسيديي گيليدي!...همه برين تو سوراخ!!..بدويين!
گيليدي: چي؟...يعني چي؟...اينجا كجاست؟....كي بود منو احضار كرد؟
در اين لحظه دوربين جنب و جوش داخل اتاق رو به بهترين وجه ممكن نشون ميده!
دامبلدور با تمام سرعت به سمت هاگريد ميره و اونو به داخل سوراخ كليد كمد فشار ميده!!
گيليدي: ولي اين كه اين تو نميره!!
دامبل: پس تو چه شكلي ميري اين تو؟!...اينم ببر تو!...بدو!
دامبلدور در يك حركت عصباني-انتحاريك بازوي گيليدي رو ميگيره و دست هاگريد رو در دستان گيليدي قرار ميده!
گيليدي به داخل سوراخ كليد وارد ميشه و هاگريد رو به دنبال خودش ميكشه و دامبلدور هم هاگريد رو از پشت هل ميده!(اينجا ميشه يه ژانر براش گيرآورد بيگي!...ژانر زورچپوني!!)
فنگ: عوووووووووووووووووووووووووووووو!
دامبل: چي شده عمو؟!
فنگ: واق عووووووي واق واق!!(زيرنويس فارسي: دست شويي دارم!)
دامبل: اي بميري!!...برو همون پشت تخت كارتو بكن فقط زود!!
و فنگ كه دمش سيخ شده بود به پشت تخت ميره!
دامبل: بدويين ديگه شما چرا هنوز نشستين پس؟...بدويين برين...جمش كن اون منقلو!
و ميره و دست ولدمورت رو ميگيره و بلند ميكنه!...در اين لحظه ولدمورت بازوي هري رو ميگيره و اونو زير شنل خودش قايم ميكنه و كينگي هم كه دست در دست هري داده بود به همراه اون كشيده ميشه!
دامبل: بدو تام!...چقدر چاق شدي...زياد ميخوري...بدو برو تو!
و سريعا به سمت ميز توالت مينروا(!) ميره و يك عدد كرم رو مياره و به سر ولدمورت ميماله و از طرف سر اونو به داخل سوراخ كيليد فشار ميده!
آلبوس: اوووووووووف!

دامبلدور چوبدستي خودشو تكون ميده و در خونه باز ميشه!(توجه كنيد كه اتفاقات فوق در عرض چند ثانيه انتحاري-برقي انجام گرفته بود!)
مينروا وارد خونه ميشه...
مينروا: آلبوس بيا برات نوشيدني مادام رزمرتا خريدم!!!...آلبــــــوس!....آلبوس!.... آلبوس اين بوي چيه از كنار شومينه مياد؟....مواد...منقل!
آلبوس: ب...ب...ب...باور...باور كن من بي تقصيرم ميني!...اومدن عيا....
مينروا: ........(سانسور!)
و دامبلدور اشك ميريزد!
-------------------------------------------------------------------------------
با تشكر از بيگي به خاطر اينكه منو ترغيب كرد كه بعد از مدت ها دوري از اين تاپيك(و كلا بعد از مدتي كم نمايشنامه ننوشتن) يك فيلم بنويسم و تنبلي رو كنار بگذارم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/8/23 2:03:50
شناسه ی جدید: اسکاور
جزئیات کاربر

فیلم بعدی:
بازگشت!
بازیگران: هری و رون و هرمیون و ...
حالا لذت ببرید و نظر یادتون نره
دو هفته بعد خانم پامفري بلاخره به هري اجازه داد به خوابگاه برگرده ، به اين شرط كه هر روز براي معاينه به دفترش بره ، هري كه در مدت بيماري اش نه به كار تيم كوييديچ و نه به درس اش رسيده بود حسابي عقب افتاد اما با كمك رون و هرميون خيلي سريعتر از عهده ي اين كارها برآمد ،
رون مسئوليت تيم كوييديچ را در غياب هري بر عهده گرفته بود و تيم را براي مسابقات مدرسه كه از هفته بعد شروع مي شد آماده مي كرد . هرميون هم درسهاي عقب افتاده را به هري آموزش ميداد تا عقب ماندگي اش جبران شود در اين بين آنها براي شاگرداني كه خبر مريضي هري را شنيده بودند . دروغ قابل قبولي سر هم كرده بودند . هري هنوز ضعف داشت اما خيلي بهتر از قبل بود . رون و هرميون بعد از شنيدن ماجراي از بين بردن جاودانه ساز با احترام عجيبي با او برخورد مي كردند رون سرش را از جزوي معجون سازي بلند كرد
ـ كاش منم ميومدم و ميديم حتما ديدني بوده .
هرميون با حرس گفت : ديدن هري تو اون وضع به نظرت ديدني مياد رون ؟
رون به تندي سر تكان داد : منظورم جاودانه سازه ، ولي هري نمي دوني وقتي ما ديديمت هاگريد بغلت كرده بود و مي دويد به درمانگاه ، چارلي مودي و لوپينم دنبالش ما كه تو رو ديديم غرق خون بودي ، داشتيم سكته مي كرديم .
هرميون با بغض سر تكان داد : قيافه هاي خودشونم دست كمي از تو نداشت طفلك جيني تمام مدت گريه مي كرد . آخرش معجون آرامش به خوردش داديم تا يكم آروم شد . هري لبخندي زد خيلي خسته بود . هنوز ضعف بيماري از بدنش خارج نشده بود .
رو به هرميون كرد و پرسيد : فكري براي اعضاي گروه كردي ؟
ـ آره بيا بگيرش . و آينه اي را در دست هري گذاشت . يك آينه ي دو طرفه درست مثل مال سيريوس هري نگاهي به آينه كرد و آه عميقي كشيد : اگر تو نبودي من از پسش بر نمي آمدم .
ـ چيزي گفتي هري ؟
ـ نه
ـ خب چطوره ؟
ـ خيلي خوبه .
ـ آره فقط موقعي كه ميخاي اعضاي گروه رو احضار كني توي آينه سه بار ارتش دامبلدور رو صدا ميزني ، با هر كدومشون جداگونه كار داشتي اسم اونو صدا مي زني خب حالا امتحانش كن .
ـ امتحان كنم ؟ ـ آره ، با اين آينه زمان جلسه ي بعدي رو به بقيه خبر بده .
هري آينه را گرفت:، باشه ولي هرميون هيچ فكر كردي اگه يكي از بچه ها آينه شو گم بشه چی میشه؟
_ وقتي تو الف دال رو احضار ميكني فقط اعضاي گروه پيغامتو ميشنون و هركسي ديگه اي بجز اونا هيچي نمي فهمه ضمنا چون حجمش كمه قابل حمله .
رون خنديد : تو نابغه اي هرميون . هري آينه را جلوي صورتش گرفت . و سه بار تكرار كرد . ارتش دامبلدور . بالافاصله چند صدا در آينه جواب دادند :
ـ سلام هري
ـ حالت چطوره هري
ـ كجا بودي هري ؟
ـ سلام . گوش كنيد . امشب ساعت 7 جلسه داريم .
ـ باشه .
ـ عاليه
ـ خوبه پس شب ميبينمتون
هري آينه را در جيبش گذاشت ، رو به رون كرد : خب از تيم كوييديچ چه خبر ؟
ـ خوبه ا هري فكر كنم با تو كار داره .
هري سرش را چرخواند . جغد قهوه اي رنگي لب پنجره ايستاده بود و به او نگاه مي كرد .
هرمیون جلو دويد و پنجره را باز كرد . جغد پرواز كرد ، جغد پرواز كنان چرخي زد و روي پاي هري فرود آمد ، پاكت قهوه اي رنگي به پايش بسته شده بود . پاكتي كه هيچ اسم و آدرسي نداشت . رون پرسيد : از طرف كيه ؟ هري در حاليكه نامه را از پاي جغد باز مي كرد زمزمه كرد : ناشناسه ؟!
ـ دوباره
ـ آره هري نامه را باز كرد ، كنجكاويش راجع به ناشناس دوباره شدت مي گرفت . دست خط نامه خوش خط و زيبا بود و فقط يك خط بود او با صداي بلند خواند !
قبل از طلوع سرخ 20 آگوست به برج ستاره شناسي برو ، يادت باشه ذهنت رو ببند
رون با حيرت پرسيد : اين يعني چي ؟
ـ طلوع سرخ ؟ منظورش چيه ؟ تو برج ستاره شناسي چه خبره ؟ هري از شب كشته شدن دامبلدور به آنجا نرفته بود .
هرميون نگاه مشكوكي به نامه كرد:. هري اين نامه ها مشكوك نيست . بجز تو هيچ كس نمي تونه بخونشون . نه اسم و آدرس داره نه هيچ مشخصاتي .
ـ ميخواي چي بگي هرميون ؟
ـ رون عقلتو بكار بنداز يه نفرما رو سر کار گذاشتهالان چند هفتس که در بدر تو کتابخونه دنبال اسم اون طاق میگردم. ظاهرا همچین چیزی وجود نداره.حالا هم که ميخواد هري رو به برج ستاره شناسي بكشونه ، اين ميتونه تله باشه . چرا هري بايد قبل از طلوع آفتاب بره اونجا ، اونم صبح روز مسابقه كوييديچ .
ـ هرميون هري قبلا هم اونجا رفته .
بعد با شک زمزمه کرد :شاید کار اسلیترینی ها باشه؟عوضی ها میخوان بلایی سرت بیارن
هري كه هيچ علاقه اي به شنيدن اسم برج ستاره شناسي نداشت و از طرفي تا حدودي به هرميون حق ميداد بعد از چند هفته گشتن هیچ نشانی از طاق دیکور پیدا نکرده بودند حتی هرمیون از استاد درس جادوهای باستانی هم پرسیده بود اما او هم اسم آن را نشنیده بود. بحث را عوض كرد : نگفتي رون اوضاع تيم چطوره .
ـ خوبه . حالا كه فرد و جرج اومدن واقعا خوب شده . دينم بجاي كتي بازي ميكنه . تازگيها با دملزا خيلي هماهنگ شده .
ـ خوبه امروزم تمرين داريم ؟
ـآره جرج مي گه حتما هافلپاپ رو ميبريم . همه ي اميدش اينه كه يه باز دارنده رو بكوبه به زاخارياس اسميت .
هري خنده اي كرد و در حاليكه سعي مي كرد ناراحتی هرميون را نديده بگيرد ادامه داد : آره ، خيلي خوبه ، راستي حالا كه زاخارياس بازي مي كنه كي بازي رو گزارش ميكنه ؟
رون زمزمه كرد : اميدوارم لونا نباشه .
هرميون به تندي گفت : رون ! لونا دختره خوبيه .
هري بجاي رون جواب داد : دختر خيلي خوبيه اما هرميون قبول كن كه گزارش گر افتضاحيه .
بعد رو به رون كرد : رون بيا قبل از تمرين امروز با هم يه دوري بزنيم فكر ميكنم پرواز يادم رفته .
هرميون خيلي جدي گفت : هري تو نبايد بازي كني .
ـ چرا ؟
ـ چون هنوزم مريضي ، يه نگاه به خودت بكن ، خانم پامفري بهت اجازه نمي ده .
هري خيلي جدي گفت : ولي من حاضر نيستم اين بازي رو از دست بدم ، حتي اگه به قيمت سقوط از رو جاروم باشه .
اين را گفت و آذرخش را برداشت ، رون هم جاروي خودش را برداشت و رو به هرمیون كرد : بالاخره با مياي يا نه ؟
ـ آره ولي
ـ ولي نداره هرمیون بيا بريم ديگه . آنجا با هم به زمين كوييديچ رفتند هرمیون يكي از جاروهاي مدرسه را برداشت اما پرواز نكرد .
هري كه بخوبي از علاقه ي هرمیون به پرواز باخبر بود او را بحال خود گذشت سوار آذرخش شد و به پرواز در آمد باد خنك بعد از ظهر در سرش مي پيچيد و لذتي وجودش را پر مي كرد . حس مي كرد بيماري اش را روي زمين جا گذاشته اوجي گرفت و با سرعت بالا رفت ، بعد با چنان شتابي شيرجه زد كه هرمیون جيغ كشيد ، دوباره اوج گرفت و مارپيچ پرواز كرد . درست در هيمن موقع صداي خشمگيني از پايين فرياد زد : هري پاتر ! فورا بيا پايين .
هري به پايين نگاهي كرد ، پروفسور مك گونگال با عصبانيت به او نگاه مي كرد .
شيرجه زد و درست مقابل او فرود آمد : سلام پروفسور . مك گونگال با عصبانيت گفت : پاتر كي به تو اجازه ي پرواز داده ؟
ـ من حالم خوبه پروفسور .
مك گونگال با ناباوري به هري نگاه كرد : از رنگ و روت معلومه شنيدم دو روزه نرفتي درمانگاه اگه پاپي تو رو ببينه مجبورت ميكنه برگردي درمانگاه .که البته منم بهش حق میدم.
ـ ولي من حالم خوبه پروفسور
ـ همين كه گفتم ، برگرد به خوابگاهت و استراحت كن .
هري به اعضاي تيمش كه به زمين نزديك مي شدند نگاهي كرد : ولي ما الان تمرين داريم
ـ پاتر اين يه دستوره حالا ميري بالا يا با مدير گروهت صحبت كنم ؟
ـ بله پروفسور .
ـ خوبه راه بيوفت مك گونگال برگشت كه به قلعه برود كه هري پرسيد : ببخشيد پروفسور ميتونم تمرين بقيه رو نگاه كنم كه ؟
مك گونگال نگاه خاصي به هري كرد: اگه از پايين باشه عيبي نداره .
بعد به سرعت برگشت و رفت . بازيكنان تيم كه از ديدن هري سر ذوق آمده بودند با اين حرف مك گونگال چهره درهم كشيدند
ـ حالا چيكار كنيم هري ؟
هري نگاهي به دين كرد : چاره اي نداريم . جيني تو جستجوگر باش. هرمیون هم به جاي مهاجم بازي مي كنه
ـ من ؟ ولي
ـ هرمیون مايه مهاجم كم داريم . ميخواي كمك كني يا نه ؟
ـ ولي من بازيم خوب نيست .
ـ خب خوب ميشه حالا راه بيوفت .
رون نگاهي به چهره ي مردد هرمیون انداخت: نترس ، يادميگيري ، بسه ديگه هرمیون ما يه بازيكن كم داريم .
هرمیون سري تكان داد : باشه . بعد آذرخش را از هري گرفت و در حاليكه سوارش مي شد غرولند كنان گفت : هيچ وقت از ارتفاع خوشم نيومده .
تمرين آن روز خيلي خوب بود ، حضور فرد و جرج در خط دفاعي تيم گریفندور را حسابي قوي كرده بود . از طرفي هرمیون آنطورها هم كه به نظر مي آمد بد بازي نمي كرد ، هر چند كه بازيش زياد هم خوب نبود .
رون كه حالا با اعتماد به نفس كامل بازي مي كرد دائم سعي مي كرد او را تشويق كند تا ترسش از پرواز را فراموش كند .جيني مثل هميشه خوب پرواز مي كرد . هري روي نيمكتي نشسته بود و با حسرت به آنها نگاه مي كرد . بالاخره حدود ساعت 6.30 تمرين كوييديچ تمام شد و بازيكنان خسته جاروها را روي شانه انداختند و به طرف رختكن حركت كردند .
هري با لبخند به هرمیون گفت : بازيت خيلي خوب بود هرميون .
هرميون اخمي كرد : شوخي ميكني چند بار داشتم از جاروم مي افتادم .
رون خنديد و تشويق كنان گفت : اون طبيعيه . حتي چارلي هم تا حالا چند بار از جارو افتاده.
فكري در سر هري جرقه زد : هرميون تو ميتوني جاي كتي رو پر كني .
ـ نه
ـ آره . ببين تو بايد اينكار رو بكني . ناسلامتي تو هم گريفندوري هستي .
ـ ولي هري
ـ ولي نداره با من چونه نزن حالا زودتر راه بيوفتيد تا يه ربع ديگه جلسه شروع ميشه . هري اين را گفت و به راه افتاد .
آنشب در اتاق ضروريات اعضاي الف دال با شادي از شروع دوباره ي كلاسها بعد از دو هفته استقبال كردند ،
هري پرسيد : امروز چه وردي رو تمرين كنيم ؟
سيموس پيشنهاد داد : چطوره امروز يك دوئل كنيم . تمرينه ديگه .
ـ نه سيموس دوئل آخر كلاس من يه پيشنهاد بهتر دارم .
ـ چه پيشنهادي فرد ؟
ـ خب راستش اون جادويي كه پروفسور مك گونگال بهمون ياد داد يادتونه ؟ همونيكه چند تا جادو رو با هم آزاد مي كرد .
ـ آره چطور مگه ؟
فرد لبخندي زد و گفت : خب راستش من و جرج يه تغيير كوچولو بهش داديم فكر ميكنم كارساز باشه ، احتمالا خيلي به درد مي خوره .
جرج خنديد و گفت قول ميدم پشيمون نشين . كاربرد دفاعيش حرف نداره .البته تو حمله بیشتر کاربرد داره.
رون با حيرت پرسيد : نگفته بودي جادو هم اختراع ميكني ؟ حالا اين طلسم جديد چه جوريه ؟
فرد صدايش را صاف كرد : اسمش پرنده ي مرگه . خب بايد بگم تا حالا نتونستيم بيشتر از 4 تا طلسم توش قرار بديم . طرز كارشم خيلي آسونه
ـ يه دقيقه صبر كن فرد .
ـ چيزي شده جرج ؟
جرج لبخند موزيانه اي زد و گفت : فكر نمي كني بهتر باشه اول عملكرد شو ببينن .
هري از برق چشمان آن دو فهميد كه برنامه ي جالبي پيش رو دارند و به راحتي فهميد كه اين برنامه در مورد چه كسي است .
ـ باشه . كي ميتونيم تاثير اين شاهكار شما رو ببينيم .
جرج كه متوجه منظور هري شده بود گفت: فردا صبح بعد از صبحانه تو راهروي منتهي به برج شمالي .
ـ باشه پس فردا همتون سر ساعت 8 اونجا باشين . ميخوام نظرتونو راجع بهش بدونم خب حالا بهتره ترمينو شروع كنيم .
درست در همين وقت چند ضربه به در اتاق خورد ، هري نگاهي به اعضاي گروهش كرد .
ـ همه هستن ؟ يعني كيه ؟ ببينم كسي آدرس اينجا رو به بقيه داده ؟
. هرميون آرام بلند شد و در را باز كرد پروفسور مك گونگال وارد شد .
ـ شب بخير پروفسور .
مك گونگال نگاه تندي به هري كرد : پاتر اينجا چيكار مي كني فكر كنم بهت گفتم بري استراحت كني
_ پروفسور گفتين كوييديچ بازي نكنم نگفتين جلسه الف دال نداشته باشيم .
مك گونگال لبخندي زد : باشه ، خیلی کله شقی بچه! ميتونم امشب منم همراهيتون كنم ؟
ـ البته ، بفرماييد تو .
مك گونگال وارد شد نگاهي به افراد حاضر در اتاق كرد : خوبه ، همه هستن . ببينم . برنامه ي تمرين امروزتون چيه ؟
ـ راستش هنوز نمي دونيم پروفسور .
مك گونگال سري تكان داد : چطوره يه جادوي جديد ياد بگيرين . طلسم موراسوكورا كسي كاربرد شو ميدونه ؟
هري به بقيه گروه نگاه كرد . همه ناخودآگاه به هرميون نگاه مي كردند .
هرميون اخمي كرد و گفت: چرا به من نگاه مي كنين . من تا حالا اسم اين طلسم روهم نشنيدم .
مك گونگال لبخندي زد درسته چون اين اسم اختراعه خودمه .
ـ شما ؟
ـ بله لانگ باتم . اين طلسم يكي از سه طلسم مهميه كه ميخوام همتون ياد بگيرين . با اين طلسم مي تونين دشمن رو گيج كنين . و اين بهتون فرصت حمله يا فرار ميده . كاربردش خيلي مشكله و بايد بگم كمي هم درد داره البته اين درد به مرور زمان از بين ميره . خب حالا به من نگاه كنين .
مك گونگال حركتي به چوبدستي اش داد : موراسوكورا . بلافاصله برقي پيچيد و مگ گونگال ناپدید شد ، هري با حيرت به اطرافش نگاه كرد 2تا مك گونگال ؟
يكي نزديك در و يكي پشت كمد هر دو با هم حركت سريعي به چوبدستي شان دادند و دو ورد متفاوت را به اطراف فرستادند
ـ عاليه
ـ فوق العادس
ـ خوب اين طلسم خيلي قويه ميتونين در مواقعي كه به كمك احتياج دارين ازش استفاده كنين اما نيروي زيادي مصرف مي كنه بنابراين زياد استفاده نكنين با اين طلسم ميتونين حتي در جاهايي كه طلسم ضد غيب شوندگي دارن غيب بشين فقط در همونجا ميتونين ظاهر بشين بعد حركت ديگري به چوبدستي اش داد : ماهولاكورا . بلافاصله به حالت عادي در آمد .
_خب حالا تمرين رو شروع كنين .
تمرين اين طلسم سخت تر از آن بود كه فكرش را مي كردند. هيچ كدام موفق به اجراي آن نمي شدند بعد از سه ساعت تمرين همه خسته و كلافه دست از كار كشيدند .
مك گونگال با ديدن چهره هاي خسته و شاكي آنها لبخندي زد : هي بچه ها زيادم بد نبود ، ياد گرفتن اين طلسم حالا حالا ها كار داره ، بهتره اصلا عجله نكنين . براي امشب كافيه .
هري به وسط اتاق رفت . خب حالا كي مي خواد دوئل غير لفظي كنه ؟
ارني جلو آمد : من هري
_خب دوئل اينبارمون جدي تره يه داوطلب ديگه هم ميخوام . فرد جلو آمد
ـ خوب شما دو تا به من حمله كنين اول ما با هم دوئل مي كنيم . بعد بقيه گروههاي دو نفري تقسيم ميشن و تمرين مي كنن .
پروفسور مك گونگال نگاه تهديد آميزي به هري كرد ، هري ميدانست كه او نمي خواهد در حضور بقيه به هري بگويد كه بايد استراحت كنه ، بنابراين نهايت سوء استفاده را كرد: شروع كنين .
فرد حركت كرد قبل از اينكه هري به او جواب بدهد ارني هم طلسم سرخ رنگي را به طرفش فرستاد هري جا خالي داد چرخي زد و با يك حركت سريع هر دو طلسم را دفع كرد . فرد جادوي ديگري فرستاد ، هري آنرا دفع كرد ، و به سرعت جادويي به طرف ارني فرستاد ، ارني جاخالي داد و جادوي ديگري فرستاد . هري آن را دفع كرد و جادوي ديگري فرستاد . مبارزه چند دقيقه اي به همين منوال ادامه داشت كه پروفسور مك گونگال فرياد زد:. بسه . هر سه ايستادند . دو طلسم با هم به فرد برخورد كرد و ارني نفس زنان روي زمين افتاد . آثار يكي دو طلسم بر بدنشان معلوم بود . هري با تعجب متوجه شد كه همه حتي مك گونگال با حيرت نگاهش مي كنند چند لحظه سكوت گذشت مك گونگال با تعجب گفت : كارت خوب بود پاتر حالا دوشيزه گرنجر هم اضافه ميشه . ميخوام ببينم چطور با سه تاشون مبارزه ميكني ،هري سر تكان داد
مك گونگال رو به فرد و ارني كرد : شما دو تا خسته شدين جاتونو با جرج و رونالد ويزلي عوض كنيد . رون و جرج جلو آمدند و كنار هرميون ايستادند
هري با خودش فكر كرد : مك گونگال توقع داره با هر سه شون بجنگم ؟ اين كه خيلي مسخره س اما وقتي به ياد آورد كه تا همين چند لحظه قبل داشته با دو نفر مي جنگيده خوش هم تعجب كرد .
ـ خوبه شروع كنيد . سه طلسم همزمان به طرفش آمدند هري غلتي زد و با يك ورد دو طلسم را منحرف كرد . سومي از كنارش رد شد . طلسمي به طرف جرج فرستاد كه به خوبي آن را دفع كرد اما در يك لحظه متوجه شد كه دو طلسم از دو طرف به سمتش مي آيند هري چرخي زد و طلسم رون را منحرف كرد. طلسم هرميون آستين ردايش را شكافت
. بسرعت عكس العمل نشان داد و دو طلسم را به سرعت به طرف هرميون و جرج فرستاد هر دو با طلسم هري را منحرف كردند و باز به او حمله كردند . در يك لحظه هري با يك حركت رون و هرميون را خلع سلاح كرد و جادويي به طرف جرج فرستاد كه محكم او را به ديوار كوبيد و پخش زمين شد .
هري با نگراني به طرف جرج دويد : حالت خوبه ؟
جرج خنده اي كرد : عاليه ، پسر شاهكار كردي.
هري دست او را گرفت و بلندش كرد چند نفر با دهان باز نگاهش مي كردند . وقتي سرانجام كلاس تعطيل شد . هري از رون پرسيد : اينا چشون بود ؟ رون با تعجب گفت : يعني نفهميدي ؟ تو معركه بودي هري .
هرميون پرسيد : اين مدل دوئل رو از كجا ياد گرفتي ؟ حتي مك گونگال هم حيرت كرده بود هري صادقانه جواب داد : نمي دونم !
بازگشت!
بازیگران: هری و رون و هرمیون و ...
حالا لذت ببرید و نظر یادتون نره
دو هفته بعد خانم پامفري بلاخره به هري اجازه داد به خوابگاه برگرده ، به اين شرط كه هر روز براي معاينه به دفترش بره ، هري كه در مدت بيماري اش نه به كار تيم كوييديچ و نه به درس اش رسيده بود حسابي عقب افتاد اما با كمك رون و هرميون خيلي سريعتر از عهده ي اين كارها برآمد ،
رون مسئوليت تيم كوييديچ را در غياب هري بر عهده گرفته بود و تيم را براي مسابقات مدرسه كه از هفته بعد شروع مي شد آماده مي كرد . هرميون هم درسهاي عقب افتاده را به هري آموزش ميداد تا عقب ماندگي اش جبران شود در اين بين آنها براي شاگرداني كه خبر مريضي هري را شنيده بودند . دروغ قابل قبولي سر هم كرده بودند . هري هنوز ضعف داشت اما خيلي بهتر از قبل بود . رون و هرميون بعد از شنيدن ماجراي از بين بردن جاودانه ساز با احترام عجيبي با او برخورد مي كردند رون سرش را از جزوي معجون سازي بلند كرد
ـ كاش منم ميومدم و ميديم حتما ديدني بوده .
هرميون با حرس گفت : ديدن هري تو اون وضع به نظرت ديدني مياد رون ؟
رون به تندي سر تكان داد : منظورم جاودانه سازه ، ولي هري نمي دوني وقتي ما ديديمت هاگريد بغلت كرده بود و مي دويد به درمانگاه ، چارلي مودي و لوپينم دنبالش ما كه تو رو ديديم غرق خون بودي ، داشتيم سكته مي كرديم .
هرميون با بغض سر تكان داد : قيافه هاي خودشونم دست كمي از تو نداشت طفلك جيني تمام مدت گريه مي كرد . آخرش معجون آرامش به خوردش داديم تا يكم آروم شد . هري لبخندي زد خيلي خسته بود . هنوز ضعف بيماري از بدنش خارج نشده بود .
رو به هرميون كرد و پرسيد : فكري براي اعضاي گروه كردي ؟
ـ آره بيا بگيرش . و آينه اي را در دست هري گذاشت . يك آينه ي دو طرفه درست مثل مال سيريوس هري نگاهي به آينه كرد و آه عميقي كشيد : اگر تو نبودي من از پسش بر نمي آمدم .
ـ چيزي گفتي هري ؟
ـ نه
ـ خب چطوره ؟
ـ خيلي خوبه .
ـ آره فقط موقعي كه ميخاي اعضاي گروه رو احضار كني توي آينه سه بار ارتش دامبلدور رو صدا ميزني ، با هر كدومشون جداگونه كار داشتي اسم اونو صدا مي زني خب حالا امتحانش كن .
ـ امتحان كنم ؟ ـ آره ، با اين آينه زمان جلسه ي بعدي رو به بقيه خبر بده .
هري آينه را گرفت:، باشه ولي هرميون هيچ فكر كردي اگه يكي از بچه ها آينه شو گم بشه چی میشه؟
_ وقتي تو الف دال رو احضار ميكني فقط اعضاي گروه پيغامتو ميشنون و هركسي ديگه اي بجز اونا هيچي نمي فهمه ضمنا چون حجمش كمه قابل حمله .
رون خنديد : تو نابغه اي هرميون . هري آينه را جلوي صورتش گرفت . و سه بار تكرار كرد . ارتش دامبلدور . بالافاصله چند صدا در آينه جواب دادند :
ـ سلام هري
ـ حالت چطوره هري
ـ كجا بودي هري ؟
ـ سلام . گوش كنيد . امشب ساعت 7 جلسه داريم .
ـ باشه .
ـ عاليه
ـ خوبه پس شب ميبينمتون
هري آينه را در جيبش گذاشت ، رو به رون كرد : خب از تيم كوييديچ چه خبر ؟
ـ خوبه ا هري فكر كنم با تو كار داره .
هري سرش را چرخواند . جغد قهوه اي رنگي لب پنجره ايستاده بود و به او نگاه مي كرد .
هرمیون جلو دويد و پنجره را باز كرد . جغد پرواز كرد ، جغد پرواز كنان چرخي زد و روي پاي هري فرود آمد ، پاكت قهوه اي رنگي به پايش بسته شده بود . پاكتي كه هيچ اسم و آدرسي نداشت . رون پرسيد : از طرف كيه ؟ هري در حاليكه نامه را از پاي جغد باز مي كرد زمزمه كرد : ناشناسه ؟!
ـ دوباره
ـ آره هري نامه را باز كرد ، كنجكاويش راجع به ناشناس دوباره شدت مي گرفت . دست خط نامه خوش خط و زيبا بود و فقط يك خط بود او با صداي بلند خواند !
قبل از طلوع سرخ 20 آگوست به برج ستاره شناسي برو ، يادت باشه ذهنت رو ببند
رون با حيرت پرسيد : اين يعني چي ؟
ـ طلوع سرخ ؟ منظورش چيه ؟ تو برج ستاره شناسي چه خبره ؟ هري از شب كشته شدن دامبلدور به آنجا نرفته بود .
هرميون نگاه مشكوكي به نامه كرد:. هري اين نامه ها مشكوك نيست . بجز تو هيچ كس نمي تونه بخونشون . نه اسم و آدرس داره نه هيچ مشخصاتي .
ـ ميخواي چي بگي هرميون ؟
ـ رون عقلتو بكار بنداز يه نفرما رو سر کار گذاشتهالان چند هفتس که در بدر تو کتابخونه دنبال اسم اون طاق میگردم. ظاهرا همچین چیزی وجود نداره.حالا هم که ميخواد هري رو به برج ستاره شناسي بكشونه ، اين ميتونه تله باشه . چرا هري بايد قبل از طلوع آفتاب بره اونجا ، اونم صبح روز مسابقه كوييديچ .
ـ هرميون هري قبلا هم اونجا رفته .
بعد با شک زمزمه کرد :شاید کار اسلیترینی ها باشه؟عوضی ها میخوان بلایی سرت بیارن
هري كه هيچ علاقه اي به شنيدن اسم برج ستاره شناسي نداشت و از طرفي تا حدودي به هرميون حق ميداد بعد از چند هفته گشتن هیچ نشانی از طاق دیکور پیدا نکرده بودند حتی هرمیون از استاد درس جادوهای باستانی هم پرسیده بود اما او هم اسم آن را نشنیده بود. بحث را عوض كرد : نگفتي رون اوضاع تيم چطوره .
ـ خوبه . حالا كه فرد و جرج اومدن واقعا خوب شده . دينم بجاي كتي بازي ميكنه . تازگيها با دملزا خيلي هماهنگ شده .
ـ خوبه امروزم تمرين داريم ؟
ـآره جرج مي گه حتما هافلپاپ رو ميبريم . همه ي اميدش اينه كه يه باز دارنده رو بكوبه به زاخارياس اسميت .
هري خنده اي كرد و در حاليكه سعي مي كرد ناراحتی هرميون را نديده بگيرد ادامه داد : آره ، خيلي خوبه ، راستي حالا كه زاخارياس بازي مي كنه كي بازي رو گزارش ميكنه ؟
رون زمزمه كرد : اميدوارم لونا نباشه .
هرميون به تندي گفت : رون ! لونا دختره خوبيه .
هري بجاي رون جواب داد : دختر خيلي خوبيه اما هرميون قبول كن كه گزارش گر افتضاحيه .
بعد رو به رون كرد : رون بيا قبل از تمرين امروز با هم يه دوري بزنيم فكر ميكنم پرواز يادم رفته .
هرميون خيلي جدي گفت : هري تو نبايد بازي كني .
ـ چرا ؟
ـ چون هنوزم مريضي ، يه نگاه به خودت بكن ، خانم پامفري بهت اجازه نمي ده .
هري خيلي جدي گفت : ولي من حاضر نيستم اين بازي رو از دست بدم ، حتي اگه به قيمت سقوط از رو جاروم باشه .
اين را گفت و آذرخش را برداشت ، رون هم جاروي خودش را برداشت و رو به هرمیون كرد : بالاخره با مياي يا نه ؟
ـ آره ولي
ـ ولي نداره هرمیون بيا بريم ديگه . آنجا با هم به زمين كوييديچ رفتند هرمیون يكي از جاروهاي مدرسه را برداشت اما پرواز نكرد .
هري كه بخوبي از علاقه ي هرمیون به پرواز باخبر بود او را بحال خود گذشت سوار آذرخش شد و به پرواز در آمد باد خنك بعد از ظهر در سرش مي پيچيد و لذتي وجودش را پر مي كرد . حس مي كرد بيماري اش را روي زمين جا گذاشته اوجي گرفت و با سرعت بالا رفت ، بعد با چنان شتابي شيرجه زد كه هرمیون جيغ كشيد ، دوباره اوج گرفت و مارپيچ پرواز كرد . درست در هيمن موقع صداي خشمگيني از پايين فرياد زد : هري پاتر ! فورا بيا پايين .
هري به پايين نگاهي كرد ، پروفسور مك گونگال با عصبانيت به او نگاه مي كرد .
شيرجه زد و درست مقابل او فرود آمد : سلام پروفسور . مك گونگال با عصبانيت گفت : پاتر كي به تو اجازه ي پرواز داده ؟
ـ من حالم خوبه پروفسور .
مك گونگال با ناباوري به هري نگاه كرد : از رنگ و روت معلومه شنيدم دو روزه نرفتي درمانگاه اگه پاپي تو رو ببينه مجبورت ميكنه برگردي درمانگاه .که البته منم بهش حق میدم.
ـ ولي من حالم خوبه پروفسور
ـ همين كه گفتم ، برگرد به خوابگاهت و استراحت كن .
هري به اعضاي تيمش كه به زمين نزديك مي شدند نگاهي كرد : ولي ما الان تمرين داريم
ـ پاتر اين يه دستوره حالا ميري بالا يا با مدير گروهت صحبت كنم ؟
ـ بله پروفسور .
ـ خوبه راه بيوفت مك گونگال برگشت كه به قلعه برود كه هري پرسيد : ببخشيد پروفسور ميتونم تمرين بقيه رو نگاه كنم كه ؟
مك گونگال نگاه خاصي به هري كرد: اگه از پايين باشه عيبي نداره .
بعد به سرعت برگشت و رفت . بازيكنان تيم كه از ديدن هري سر ذوق آمده بودند با اين حرف مك گونگال چهره درهم كشيدند
ـ حالا چيكار كنيم هري ؟
هري نگاهي به دين كرد : چاره اي نداريم . جيني تو جستجوگر باش. هرمیون هم به جاي مهاجم بازي مي كنه
ـ من ؟ ولي
ـ هرمیون مايه مهاجم كم داريم . ميخواي كمك كني يا نه ؟
ـ ولي من بازيم خوب نيست .
ـ خب خوب ميشه حالا راه بيوفت .
رون نگاهي به چهره ي مردد هرمیون انداخت: نترس ، يادميگيري ، بسه ديگه هرمیون ما يه بازيكن كم داريم .
هرمیون سري تكان داد : باشه . بعد آذرخش را از هري گرفت و در حاليكه سوارش مي شد غرولند كنان گفت : هيچ وقت از ارتفاع خوشم نيومده .
تمرين آن روز خيلي خوب بود ، حضور فرد و جرج در خط دفاعي تيم گریفندور را حسابي قوي كرده بود . از طرفي هرمیون آنطورها هم كه به نظر مي آمد بد بازي نمي كرد ، هر چند كه بازيش زياد هم خوب نبود .
رون كه حالا با اعتماد به نفس كامل بازي مي كرد دائم سعي مي كرد او را تشويق كند تا ترسش از پرواز را فراموش كند .جيني مثل هميشه خوب پرواز مي كرد . هري روي نيمكتي نشسته بود و با حسرت به آنها نگاه مي كرد . بالاخره حدود ساعت 6.30 تمرين كوييديچ تمام شد و بازيكنان خسته جاروها را روي شانه انداختند و به طرف رختكن حركت كردند .
هري با لبخند به هرمیون گفت : بازيت خيلي خوب بود هرميون .
هرميون اخمي كرد : شوخي ميكني چند بار داشتم از جاروم مي افتادم .
رون خنديد و تشويق كنان گفت : اون طبيعيه . حتي چارلي هم تا حالا چند بار از جارو افتاده.
فكري در سر هري جرقه زد : هرميون تو ميتوني جاي كتي رو پر كني .
ـ نه
ـ آره . ببين تو بايد اينكار رو بكني . ناسلامتي تو هم گريفندوري هستي .
ـ ولي هري
ـ ولي نداره با من چونه نزن حالا زودتر راه بيوفتيد تا يه ربع ديگه جلسه شروع ميشه . هري اين را گفت و به راه افتاد .
آنشب در اتاق ضروريات اعضاي الف دال با شادي از شروع دوباره ي كلاسها بعد از دو هفته استقبال كردند ،
هري پرسيد : امروز چه وردي رو تمرين كنيم ؟
سيموس پيشنهاد داد : چطوره امروز يك دوئل كنيم . تمرينه ديگه .
ـ نه سيموس دوئل آخر كلاس من يه پيشنهاد بهتر دارم .
ـ چه پيشنهادي فرد ؟
ـ خب راستش اون جادويي كه پروفسور مك گونگال بهمون ياد داد يادتونه ؟ همونيكه چند تا جادو رو با هم آزاد مي كرد .
ـ آره چطور مگه ؟
فرد لبخندي زد و گفت : خب راستش من و جرج يه تغيير كوچولو بهش داديم فكر ميكنم كارساز باشه ، احتمالا خيلي به درد مي خوره .
جرج خنديد و گفت قول ميدم پشيمون نشين . كاربرد دفاعيش حرف نداره .البته تو حمله بیشتر کاربرد داره.
رون با حيرت پرسيد : نگفته بودي جادو هم اختراع ميكني ؟ حالا اين طلسم جديد چه جوريه ؟
فرد صدايش را صاف كرد : اسمش پرنده ي مرگه . خب بايد بگم تا حالا نتونستيم بيشتر از 4 تا طلسم توش قرار بديم . طرز كارشم خيلي آسونه
ـ يه دقيقه صبر كن فرد .
ـ چيزي شده جرج ؟
جرج لبخند موزيانه اي زد و گفت : فكر نمي كني بهتر باشه اول عملكرد شو ببينن .
هري از برق چشمان آن دو فهميد كه برنامه ي جالبي پيش رو دارند و به راحتي فهميد كه اين برنامه در مورد چه كسي است .
ـ باشه . كي ميتونيم تاثير اين شاهكار شما رو ببينيم .
جرج كه متوجه منظور هري شده بود گفت: فردا صبح بعد از صبحانه تو راهروي منتهي به برج شمالي .
ـ باشه پس فردا همتون سر ساعت 8 اونجا باشين . ميخوام نظرتونو راجع بهش بدونم خب حالا بهتره ترمينو شروع كنيم .
درست در همين وقت چند ضربه به در اتاق خورد ، هري نگاهي به اعضاي گروهش كرد .
ـ همه هستن ؟ يعني كيه ؟ ببينم كسي آدرس اينجا رو به بقيه داده ؟
. هرميون آرام بلند شد و در را باز كرد پروفسور مك گونگال وارد شد .
ـ شب بخير پروفسور .
مك گونگال نگاه تندي به هري كرد : پاتر اينجا چيكار مي كني فكر كنم بهت گفتم بري استراحت كني
_ پروفسور گفتين كوييديچ بازي نكنم نگفتين جلسه الف دال نداشته باشيم .
مك گونگال لبخندي زد : باشه ، خیلی کله شقی بچه! ميتونم امشب منم همراهيتون كنم ؟
ـ البته ، بفرماييد تو .
مك گونگال وارد شد نگاهي به افراد حاضر در اتاق كرد : خوبه ، همه هستن . ببينم . برنامه ي تمرين امروزتون چيه ؟
ـ راستش هنوز نمي دونيم پروفسور .
مك گونگال سري تكان داد : چطوره يه جادوي جديد ياد بگيرين . طلسم موراسوكورا كسي كاربرد شو ميدونه ؟
هري به بقيه گروه نگاه كرد . همه ناخودآگاه به هرميون نگاه مي كردند .
هرميون اخمي كرد و گفت: چرا به من نگاه مي كنين . من تا حالا اسم اين طلسم روهم نشنيدم .
مك گونگال لبخندي زد درسته چون اين اسم اختراعه خودمه .
ـ شما ؟
ـ بله لانگ باتم . اين طلسم يكي از سه طلسم مهميه كه ميخوام همتون ياد بگيرين . با اين طلسم مي تونين دشمن رو گيج كنين . و اين بهتون فرصت حمله يا فرار ميده . كاربردش خيلي مشكله و بايد بگم كمي هم درد داره البته اين درد به مرور زمان از بين ميره . خب حالا به من نگاه كنين .
مك گونگال حركتي به چوبدستي اش داد : موراسوكورا . بلافاصله برقي پيچيد و مگ گونگال ناپدید شد ، هري با حيرت به اطرافش نگاه كرد 2تا مك گونگال ؟
يكي نزديك در و يكي پشت كمد هر دو با هم حركت سريعي به چوبدستي شان دادند و دو ورد متفاوت را به اطراف فرستادند
ـ عاليه
ـ فوق العادس
ـ خوب اين طلسم خيلي قويه ميتونين در مواقعي كه به كمك احتياج دارين ازش استفاده كنين اما نيروي زيادي مصرف مي كنه بنابراين زياد استفاده نكنين با اين طلسم ميتونين حتي در جاهايي كه طلسم ضد غيب شوندگي دارن غيب بشين فقط در همونجا ميتونين ظاهر بشين بعد حركت ديگري به چوبدستي اش داد : ماهولاكورا . بلافاصله به حالت عادي در آمد .
_خب حالا تمرين رو شروع كنين .
تمرين اين طلسم سخت تر از آن بود كه فكرش را مي كردند. هيچ كدام موفق به اجراي آن نمي شدند بعد از سه ساعت تمرين همه خسته و كلافه دست از كار كشيدند .
مك گونگال با ديدن چهره هاي خسته و شاكي آنها لبخندي زد : هي بچه ها زيادم بد نبود ، ياد گرفتن اين طلسم حالا حالا ها كار داره ، بهتره اصلا عجله نكنين . براي امشب كافيه .
هري به وسط اتاق رفت . خب حالا كي مي خواد دوئل غير لفظي كنه ؟
ارني جلو آمد : من هري
_خب دوئل اينبارمون جدي تره يه داوطلب ديگه هم ميخوام . فرد جلو آمد
ـ خوب شما دو تا به من حمله كنين اول ما با هم دوئل مي كنيم . بعد بقيه گروههاي دو نفري تقسيم ميشن و تمرين مي كنن .
پروفسور مك گونگال نگاه تهديد آميزي به هري كرد ، هري ميدانست كه او نمي خواهد در حضور بقيه به هري بگويد كه بايد استراحت كنه ، بنابراين نهايت سوء استفاده را كرد: شروع كنين .
فرد حركت كرد قبل از اينكه هري به او جواب بدهد ارني هم طلسم سرخ رنگي را به طرفش فرستاد هري جا خالي داد چرخي زد و با يك حركت سريع هر دو طلسم را دفع كرد . فرد جادوي ديگري فرستاد ، هري آنرا دفع كرد ، و به سرعت جادويي به طرف ارني فرستاد ، ارني جاخالي داد و جادوي ديگري فرستاد . هري آن را دفع كرد و جادوي ديگري فرستاد . مبارزه چند دقيقه اي به همين منوال ادامه داشت كه پروفسور مك گونگال فرياد زد:. بسه . هر سه ايستادند . دو طلسم با هم به فرد برخورد كرد و ارني نفس زنان روي زمين افتاد . آثار يكي دو طلسم بر بدنشان معلوم بود . هري با تعجب متوجه شد كه همه حتي مك گونگال با حيرت نگاهش مي كنند چند لحظه سكوت گذشت مك گونگال با تعجب گفت : كارت خوب بود پاتر حالا دوشيزه گرنجر هم اضافه ميشه . ميخوام ببينم چطور با سه تاشون مبارزه ميكني ،هري سر تكان داد
مك گونگال رو به فرد و ارني كرد : شما دو تا خسته شدين جاتونو با جرج و رونالد ويزلي عوض كنيد . رون و جرج جلو آمدند و كنار هرميون ايستادند
هري با خودش فكر كرد : مك گونگال توقع داره با هر سه شون بجنگم ؟ اين كه خيلي مسخره س اما وقتي به ياد آورد كه تا همين چند لحظه قبل داشته با دو نفر مي جنگيده خوش هم تعجب كرد .
ـ خوبه شروع كنيد . سه طلسم همزمان به طرفش آمدند هري غلتي زد و با يك ورد دو طلسم را منحرف كرد . سومي از كنارش رد شد . طلسمي به طرف جرج فرستاد كه به خوبي آن را دفع كرد اما در يك لحظه متوجه شد كه دو طلسم از دو طرف به سمتش مي آيند هري چرخي زد و طلسم رون را منحرف كرد. طلسم هرميون آستين ردايش را شكافت
. بسرعت عكس العمل نشان داد و دو طلسم را به سرعت به طرف هرميون و جرج فرستاد هر دو با طلسم هري را منحرف كردند و باز به او حمله كردند . در يك لحظه هري با يك حركت رون و هرميون را خلع سلاح كرد و جادويي به طرف جرج فرستاد كه محكم او را به ديوار كوبيد و پخش زمين شد .
هري با نگراني به طرف جرج دويد : حالت خوبه ؟
جرج خنده اي كرد : عاليه ، پسر شاهكار كردي.
هري دست او را گرفت و بلندش كرد چند نفر با دهان باز نگاهش مي كردند . وقتي سرانجام كلاس تعطيل شد . هري از رون پرسيد : اينا چشون بود ؟ رون با تعجب گفت : يعني نفهميدي ؟ تو معركه بودي هري .
هرميون پرسيد : اين مدل دوئل رو از كجا ياد گرفتي ؟ حتي مك گونگال هم حيرت كرده بود هري صادقانه جواب داد : نمي دونم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/10
آخرین ورود: سهشنبه 19 آبان 1388 17:55
از: بعد از پل, دست راست دومين كوچه
پستها:
182

5 و پانزده دقيقه- هالي ويزارد طبقه ي 61
پيغامگير با صداي بيگانه:
با سلام! شما در خارج از ساعت اداري با مجموعه ي بزرگ هالي ويزارد تماس گرفته ايد. لطفا پس از شنيدن صداي گرگ پيغام خود را بگذاريد. ااووووووووو!!!!!
الو ... بيگي! من غريبه ام!.. تو اونجايي؟
ارباب لرد ولدمورت مي پره و گوشي رو بر ميداره:
بيگي مرده!!!!ديگه اينجا زنگ نزن!
غريبه: نه! باورم نميشه!!! نه!!!!!
---- تلفن قطع ميشه---
بيگي: كي بود؟
لرد: اشتباه گرفته بود.
بيگي: در رو بستي؟
لرد: بستم! به خدا بستم! اين صدمين باره كه مي پرسي!
بيگي: كي بود؟
لرد: من بودم!!! من زنگ زدم! ولم كن!
بيگي: در رو بستي؟
لرد: نه!
بيگي: در رو ببند سوز مياد!
... اين داستان ادامه دارد!
پيغامگير با صداي بيگانه:
با سلام! شما در خارج از ساعت اداري با مجموعه ي بزرگ هالي ويزارد تماس گرفته ايد. لطفا پس از شنيدن صداي گرگ پيغام خود را بگذاريد. ااووووووووو!!!!!
الو ... بيگي! من غريبه ام!.. تو اونجايي؟
ارباب لرد ولدمورت مي پره و گوشي رو بر ميداره:
بيگي مرده!!!!ديگه اينجا زنگ نزن!
غريبه: نه! باورم نميشه!!! نه!!!!!
---- تلفن قطع ميشه---
بيگي: كي بود؟
لرد: اشتباه گرفته بود.
بيگي: در رو بستي؟
لرد: بستم! به خدا بستم! اين صدمين باره كه مي پرسي!
بيگي: كي بود؟
لرد: من بودم!!! من زنگ زدم! ولم كن!
بيگي: در رو بستي؟
لرد: نه!
بيگي: در رو ببند سوز مياد!
... اين داستان ادامه دارد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/10
آخرین ورود: سهشنبه 19 آبان 1388 17:55
از: بعد از پل, دست راست دومين كوچه
پستها:
182

آرشام با فيلم:
از خر تا جوانان
توصيف هاي عالي! من رو ياد دكتروف (يه نويسنده است) مي اندازي البته نه به اون خسته كنندگي. خوب بود. خصوصا من با قسمت: سوسولا دست نزنيد النگو...و اون پيكان مذكور حال كردم!
مالدبر با فيلم:
پاپ فيكشن 4
خيلي عاليه! بخاطر:
جمله هاي كوتاه. جلال (آل احمد) به خاطر همين جمله ي هاي كوتاه شده يكي از بهترين نويسنده ها. هرچي بتونيم با جمله هاي كوتاه تري حرف بزنيم. نشون مي ده كه قدرت مون بيشتره. (اين يكي از بزرگترين مشكلات منه)
مالدبر با فيلم:
چهار جنايت كار بزرگ
مي خواي تو رو به جرم ترويج ماده ي مخدره ي مادولين ممنوع التصوير كنم؟ داستان قشنگ بود. هر چند كه .... تموم شد. ولي صحنه ي شكنجه ي مادر هدويگ تاثير گذار بود.
در مورد جمله ي" اميدوارم از استفاده از شما ناراحت نشده باشين" رو بعدا با پيام شخصي توضيح بده.
ارباب لرد ولدمورت با فيلم:
خوش خوراك
هر چند مي دونم كه فيلم ارباب از حتي جزو فيلم هاي معمولي اش نبود. ولي تفاوت ها رو نگاه كنين. استفاده از شكلك ها. اسم روان و جذب كننده. داستان ساده و غير پيچيده. تصوير سازي ساده! با بعضي فيلم ها آدم گيج مي شه. ولي مال ارباب از اين نظر عالي بود. هرچند كه در مجموع نسبت به كار هاي سابق اش يه مزخرف كامل بود. البته من و تنها من به خودم اجازه مي دم كه با ارباب (دوست و استاد خودم) شوخي يا جدي حرفي بزنم.
سارا اوانز با فيلم:
تست سخت
از اون فيلم هايي بود كه اگه يه ربع ام فكر كني نمي توني ژانر خاصي رو براش پيدا كني. براي شروع خيلي خوب بود. منم بعضي وقت ها از اين جمله ها بكار مي برم:
"چي شد يه دفعه دوباره؟"
البته جمله ي "در اينجا آرزو هاي شما به حقيقت خواهد پيوست." تاثيري كه مي خواستيد رو روي من نداشت. من خيلي دوست دارم كه نمايشنامه ات رو وردارم و هرجا كه بيگانه بود عوض كنم با لرد . اونوقت يه بار ديگه بخونمش!
مالدبر با فيلم:
چهار جنايت كار بزرگ 2
مالدبر! من رو ياد افتخاري مي اندازي!
اين فيلمت گنگ بود(براي من). "من اصلا علاقه اي به ياد گرفتن نداشتم" رو با اين يكي مقايسه كن "هميشه اولين نفر در ميون همكلاسي هام بودم." مال يه نفره!
جالبه كه توي يه ديالوگ يه نفر هم رسمي و هم عاميانه حرف بزنه!
------- دوستان و همرزمان من:
1) فيلم خودم چون فيلم نبود. چيزي در موردش نگفتم. و اينكه دقت كردين كه تعابير بيروني رو چه طوري با سايت جور كردم؟ بجز همين نكته فيلمم چرت بود.
2) داريم كولاك ميكنيم. من نمي دونم بايد با كي صحبت كنم. ولي درست مي شه و من سيستم امتياز دهي در هالي ويزارد راه مي اندازم. و شما به فيلم هاي بي نظيرتون ادامه بدين.هيچ چيزي سوخت نمي شه.
3) اون هايي كه جادويي مي نويسن پوئن خاصي رو مي گيرن. هرچند كه هيچ وقت من اين پوئن رو نتونستم بگيرم!
-- -- --
يه كوچولو در مورد شخصيت سازي بگم:
البت قبل از يه شخصيت بايد يه فضا باشه. ولي... حالا! يه شخصيت يه سري عادت ها داره. اصولا اين عادت ها هستن كه شخصيت رو مي سازن. در طنز عادت ها رو اغراق گونه نشون مي دن. مثلا شخصيت "گيلدروي لاكهارت" پشت هم ميگه: من خوشتيپم و يا از سوراخ كليد مي آد تو. يا يه مثال ديگه همين شخصيت بيگانه است كه همه عادت هاش رو مي دونين. البته شخصيت در عادت ها خلاصه نميشه. شخصيت ها يه گذشته دارن با يه رويا (كه آينده شونه) ولي با اين حال براي هفته ي آينده كساني كه شخصيت هاشون رو بهش عادت بدن امتياز ويژه اي دارن. تا بعد!
از خر تا جوانان
توصيف هاي عالي! من رو ياد دكتروف (يه نويسنده است) مي اندازي البته نه به اون خسته كنندگي. خوب بود. خصوصا من با قسمت: سوسولا دست نزنيد النگو...و اون پيكان مذكور حال كردم!
مالدبر با فيلم:
پاپ فيكشن 4
خيلي عاليه! بخاطر:
جمله هاي كوتاه. جلال (آل احمد) به خاطر همين جمله ي هاي كوتاه شده يكي از بهترين نويسنده ها. هرچي بتونيم با جمله هاي كوتاه تري حرف بزنيم. نشون مي ده كه قدرت مون بيشتره. (اين يكي از بزرگترين مشكلات منه)
مالدبر با فيلم:
چهار جنايت كار بزرگ
مي خواي تو رو به جرم ترويج ماده ي مخدره ي مادولين ممنوع التصوير كنم؟ داستان قشنگ بود. هر چند كه .... تموم شد. ولي صحنه ي شكنجه ي مادر هدويگ تاثير گذار بود.
در مورد جمله ي" اميدوارم از استفاده از شما ناراحت نشده باشين" رو بعدا با پيام شخصي توضيح بده.
ارباب لرد ولدمورت با فيلم:
خوش خوراك
هر چند مي دونم كه فيلم ارباب از حتي جزو فيلم هاي معمولي اش نبود. ولي تفاوت ها رو نگاه كنين. استفاده از شكلك ها. اسم روان و جذب كننده. داستان ساده و غير پيچيده. تصوير سازي ساده! با بعضي فيلم ها آدم گيج مي شه. ولي مال ارباب از اين نظر عالي بود. هرچند كه در مجموع نسبت به كار هاي سابق اش يه مزخرف كامل بود. البته من و تنها من به خودم اجازه مي دم كه با ارباب (دوست و استاد خودم) شوخي يا جدي حرفي بزنم.
سارا اوانز با فيلم:
تست سخت
از اون فيلم هايي بود كه اگه يه ربع ام فكر كني نمي توني ژانر خاصي رو براش پيدا كني. براي شروع خيلي خوب بود. منم بعضي وقت ها از اين جمله ها بكار مي برم:
"چي شد يه دفعه دوباره؟"
البته جمله ي "در اينجا آرزو هاي شما به حقيقت خواهد پيوست." تاثيري كه مي خواستيد رو روي من نداشت. من خيلي دوست دارم كه نمايشنامه ات رو وردارم و هرجا كه بيگانه بود عوض كنم با لرد . اونوقت يه بار ديگه بخونمش!مالدبر با فيلم:
چهار جنايت كار بزرگ 2
مالدبر! من رو ياد افتخاري مي اندازي!
اين فيلمت گنگ بود(براي من). "من اصلا علاقه اي به ياد گرفتن نداشتم" رو با اين يكي مقايسه كن "هميشه اولين نفر در ميون همكلاسي هام بودم." مال يه نفره!
جالبه كه توي يه ديالوگ يه نفر هم رسمي و هم عاميانه حرف بزنه!------- دوستان و همرزمان من:
1) فيلم خودم چون فيلم نبود. چيزي در موردش نگفتم. و اينكه دقت كردين كه تعابير بيروني رو چه طوري با سايت جور كردم؟ بجز همين نكته فيلمم چرت بود.
2) داريم كولاك ميكنيم. من نمي دونم بايد با كي صحبت كنم. ولي درست مي شه و من سيستم امتياز دهي در هالي ويزارد راه مي اندازم. و شما به فيلم هاي بي نظيرتون ادامه بدين.هيچ چيزي سوخت نمي شه.
3) اون هايي كه جادويي مي نويسن پوئن خاصي رو مي گيرن. هرچند كه هيچ وقت من اين پوئن رو نتونستم بگيرم!
-- -- --
يه كوچولو در مورد شخصيت سازي بگم:
البت قبل از يه شخصيت بايد يه فضا باشه. ولي... حالا! يه شخصيت يه سري عادت ها داره. اصولا اين عادت ها هستن كه شخصيت رو مي سازن. در طنز عادت ها رو اغراق گونه نشون مي دن. مثلا شخصيت "گيلدروي لاكهارت" پشت هم ميگه: من خوشتيپم و يا از سوراخ كليد مي آد تو. يا يه مثال ديگه همين شخصيت بيگانه است كه همه عادت هاش رو مي دونين. البته شخصيت در عادت ها خلاصه نميشه. شخصيت ها يه گذشته دارن با يه رويا (كه آينده شونه) ولي با اين حال براي هفته ي آينده كساني كه شخصيت هاشون رو بهش عادت بدن امتياز ويژه اي دارن. تا بعد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیگانه در 1385/8/22 9:05:34
جزئیات کاربر

چهار جنایت کار بزرگ
بازیگران اضافه: بوق ممد، کریچر، ادی ماکای، استاد عزیز ایلیاالفلیتویک
قسمت دوم: آنی مونی
تاکسیی با سرعت در یک جاده ی جنگلی توقف میکند.
راننده(بوق ممد):
_ متاسفم. تا اینجاشم با این پول کمی که میدین لطف کردم و اوردم.
هدویگ حرفی نمیزند و تمام محتویات جیبش را جلوی او خالی میکند.
بوق ممد: هی! اون چی بود؟
هدویگ در حالی که سعی در مخفی کردن چوبش دارد: هیچی.
هدویگ راه می افتد و تاکسی دور میزند و از او دور میشود.
هوا ابری و گرفته است و صدای بق بقوی و غارغار کلاغها میرسد.
صدای خش خش برگها در زیر پای هدویگ...
صدای هدی: من در اون لحظه اونقدر نارحت بودم که بتونم گریه کنم...گریه...
اون جنگل با اینکه زیاد در هم نبود، منو یاد جنگل ممنوعه می انداخت. به یاد سالهای رنج آورم توی هاگوارتز افتادم... چه رنجایی که نکشیده بودم!
خاله ام به زور منو به اونجا فرستاد. من هرگز تمایلی نداشتم جادوگر بشم. من اصلا علاقه ای به یاد گرفتن این هنر منفور ناشتم ولی همیشه اولین نفر در میون همکلاسیام بودن.
در گریفیندور هیچ دوستی نداشتم. دو سه نفر از آدمهای خوبی که ظاهر غمناک مرا میدیدند، همیشه با من میگشتند، اما من همیشه وقتی با اونا بودم فکرم جای دیگه پرواز میکرد.
فلش بک--------
ملت هاگوارتز را آزاد کرده اند برای تفریح و گردش
ادی ماکای، فلیتویک و سرافینا با هی در حال قدم زدن هستند.
ادی: هه هه! از سر پل آزادی خودمو انداختم وسط میدون! ملت تو کف بودن ک...
هدویگ: میشه حرفای مسخرتو بس کنی؟
ادی: اگه خوشحال میشی خفه میشم.
فلیتویک سرش را تکان میدهد و سرافینا با تاسف به او نگاه میکند.
پایان فلش بک--
هدویگ به ساختمانی بلند میرسد که سر به فلک کشیده است.
صدای هدی: بالا رفتن ازون همه طبقه برای من که ایهمه پیاده رفته بودم، کاری بود غیر ممکن اما باید انجامش میدادم...
هدویگ یک کلت عتیقه از کاپشن خفنش در می اورد و انرا پر میکند.
هدویگ رو به نگهبان: بذار برم تو
نگهبان: چی؟ اسم؟ گذر نامه؟ فکر نکنم...
بنگ!
هدویگ وارد میشود.
هدویگ از طبقات بالا میرود و هرکس سرراهش میبیند میکشد.
تا اینکه به اتاق میرسد که روی تابلوی کنار ان اسم ادی ماکای نقش بسته است.
صدای هدی: به نظرم بهتر بود یک حالی از اون بپرسم... و بکشمش.
هدویگ وارد میشود.
ادی: هدویگ! جی جی جیگر! تو اینجا چیکار میکنی؟
هدویگ اسلحه را روی مغز او میگذارد.
هدی: علاقه ای به خوش و بش با تو ندارم. انی مونی کو؟
ادی: چی؟ آنی مونی؟
ناگهان صدای آنی مونی شنیده میشود:
- بهتره بریم پیش ققی...
ناگهان با صحنه روبرو میشود و پا به فرار میگذارد.
هدویگ ادی را میکشد و دنبال انی مونی میرود.
آنها تا پشت بام همدیگر را دنبال میکنند و آنی مونی پشت اتاقکی پناه میگیرد.
آنی مونی: بهتره جلوتر نیای، وگرنه یکی از وسایل خفن ماگلا رو منفجر میکنم.
صدای هدی: درون زمان تنها انتقام برام مهم بود...
هدویگ بیتوجه به حرف او پشت آنی مونی میرود و او را برزمین می اندازد.
طی یک درگیری، آنی مونی میمیرد و هدویگ زخمی میشود.
هدویگدرحالی که دستش را روی شکمش گذاشته، کشان کشان خود را به نرده ها می اندازد؛ اما ناگهان بمب منفجر میشود و هدی پایین می افتد.
صدای هدی: در همون هناگم یک فرشته ی نجات منو با جاروش از زمین و هوا نجات داد...
سرافینا او را میگیرد و پایین میبرد.
اندو به زمین میرسند.
سرافینا: خوب هدویگ...
اما هدویگ او را بیهوش میکند.
صدای هدی: من نباید با دختر ققی کیفسون یکپارچه میشدم. اون بعدا منو پیدا میکرد، اما بهتر بود فرار کنم و به سمت مالدبر برم....
هدویگ زیر بارانها میدود تا به جاده میرسد.
تاکسی ای در حال آمدن است.
هدویگ دستش را بلند میکند و تاکسی نگه میدارد.
هدی: گرین بورلز. میدونی کجا رو میگم؟
راننده(کریچر):
_ البته! بپر بالا!
هدی سوار میشود و ماشین در میان باران سیل آسا صحنه را ترک میکند...
ادامه در قسمت سه
بازیگران اضافه: بوق ممد، کریچر، ادی ماکای، استاد عزیز ایلیاالفلیتویک
قسمت دوم: آنی مونی
تاکسیی با سرعت در یک جاده ی جنگلی توقف میکند.
راننده(بوق ممد):
_ متاسفم. تا اینجاشم با این پول کمی که میدین لطف کردم و اوردم.
هدویگ حرفی نمیزند و تمام محتویات جیبش را جلوی او خالی میکند.
بوق ممد: هی! اون چی بود؟
هدویگ در حالی که سعی در مخفی کردن چوبش دارد: هیچی.
هدویگ راه می افتد و تاکسی دور میزند و از او دور میشود.
هوا ابری و گرفته است و صدای بق بقوی و غارغار کلاغها میرسد.
صدای خش خش برگها در زیر پای هدویگ...
صدای هدی: من در اون لحظه اونقدر نارحت بودم که بتونم گریه کنم...گریه...
اون جنگل با اینکه زیاد در هم نبود، منو یاد جنگل ممنوعه می انداخت. به یاد سالهای رنج آورم توی هاگوارتز افتادم... چه رنجایی که نکشیده بودم!
خاله ام به زور منو به اونجا فرستاد. من هرگز تمایلی نداشتم جادوگر بشم. من اصلا علاقه ای به یاد گرفتن این هنر منفور ناشتم ولی همیشه اولین نفر در میون همکلاسیام بودن.
در گریفیندور هیچ دوستی نداشتم. دو سه نفر از آدمهای خوبی که ظاهر غمناک مرا میدیدند، همیشه با من میگشتند، اما من همیشه وقتی با اونا بودم فکرم جای دیگه پرواز میکرد.
فلش بک--------
ملت هاگوارتز را آزاد کرده اند برای تفریح و گردش
ادی ماکای، فلیتویک و سرافینا با هی در حال قدم زدن هستند.
ادی: هه هه! از سر پل آزادی خودمو انداختم وسط میدون! ملت تو کف بودن ک...
هدویگ: میشه حرفای مسخرتو بس کنی؟
ادی: اگه خوشحال میشی خفه میشم.
فلیتویک سرش را تکان میدهد و سرافینا با تاسف به او نگاه میکند.
پایان فلش بک--
هدویگ به ساختمانی بلند میرسد که سر به فلک کشیده است.
صدای هدی: بالا رفتن ازون همه طبقه برای من که ایهمه پیاده رفته بودم، کاری بود غیر ممکن اما باید انجامش میدادم...
هدویگ یک کلت عتیقه از کاپشن خفنش در می اورد و انرا پر میکند.
هدویگ رو به نگهبان: بذار برم تو
نگهبان: چی؟ اسم؟ گذر نامه؟ فکر نکنم...
بنگ!
هدویگ وارد میشود.
هدویگ از طبقات بالا میرود و هرکس سرراهش میبیند میکشد.
تا اینکه به اتاق میرسد که روی تابلوی کنار ان اسم ادی ماکای نقش بسته است.
صدای هدی: به نظرم بهتر بود یک حالی از اون بپرسم... و بکشمش.
هدویگ وارد میشود.
ادی: هدویگ! جی جی جیگر! تو اینجا چیکار میکنی؟
هدویگ اسلحه را روی مغز او میگذارد.
هدی: علاقه ای به خوش و بش با تو ندارم. انی مونی کو؟
ادی: چی؟ آنی مونی؟
ناگهان صدای آنی مونی شنیده میشود:
- بهتره بریم پیش ققی...
ناگهان با صحنه روبرو میشود و پا به فرار میگذارد.
هدویگ ادی را میکشد و دنبال انی مونی میرود.
آنها تا پشت بام همدیگر را دنبال میکنند و آنی مونی پشت اتاقکی پناه میگیرد.
آنی مونی: بهتره جلوتر نیای، وگرنه یکی از وسایل خفن ماگلا رو منفجر میکنم.
صدای هدی: درون زمان تنها انتقام برام مهم بود...
هدویگ بیتوجه به حرف او پشت آنی مونی میرود و او را برزمین می اندازد.
طی یک درگیری، آنی مونی میمیرد و هدویگ زخمی میشود.
هدویگدرحالی که دستش را روی شکمش گذاشته، کشان کشان خود را به نرده ها می اندازد؛ اما ناگهان بمب منفجر میشود و هدی پایین می افتد.
صدای هدی: در همون هناگم یک فرشته ی نجات منو با جاروش از زمین و هوا نجات داد...
سرافینا او را میگیرد و پایین میبرد.
اندو به زمین میرسند.
سرافینا: خوب هدویگ...
اما هدویگ او را بیهوش میکند.
صدای هدی: من نباید با دختر ققی کیفسون یکپارچه میشدم. اون بعدا منو پیدا میکرد، اما بهتر بود فرار کنم و به سمت مالدبر برم....
هدویگ زیر بارانها میدود تا به جاده میرسد.
تاکسی ای در حال آمدن است.
هدویگ دستش را بلند میکند و تاکسی نگه میدارد.
هدی: گرین بورلز. میدونی کجا رو میگم؟
راننده(کریچر):
_ البته! بپر بالا!
هدی سوار میشود و ماشین در میان باران سیل آسا صحنه را ترک میکند...
ادامه در قسمت سه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

نام فیلم: تست سخت!
کارگردان: سارا اوانز و رفقا!
بازیگران:
بیگانه
ارباب لرد ولدمورت کبیر!
سارا اوانز.
صحنه اتاق!
یک اتاق بهم ریخته... یک میز و یک کمد چوبی!
ولدی در حالی که پاهاشو روی میز گذاشته و روی صندلی پشت اون لم داده داره برای خودش از اون سوتای باحال با آهنگ هندی می زنه!
اون چشاشو بسته و انگار اصلا توی این دنیا نیست. ناگهان در با شتاب باز میشه و بیگانه خشمگینانه وارد اتاق میشه. ولی ولدی انگار نه انگار!
بیگانه:
بیگانه به طرف میز میره و در حالی که پاهای ولدی رو از روی میز پرت می کنه پایین می گه:
_این چه وضعه کار کردنه! یا همش تو رویایی یا اینکه می زنی در و دیوار اتاق و لت و پا می کنی! ببین تو رو خدا همین الان من اینجا رو تمیز کرده بودم چی شد یه دفعه دوباره؟
ولدی در حالی که سرش رو زیر انداخته می گه:
_آقا به جون خودم دست من نبود... حواسم نبود یه طلسم آواداکدورای دیگه از این چوب دستیم در رفت و ...آقا تو رو خدا! ما رو اخراج نکنید من یه مشت نوچه دارم که باید نونشونو تأمین کنم! مرگ خوارای بیچارم الان اون بیرون منتظرن که من یه چیزی براشون ببرم!
آقا اگه دست خالی برم اونا خیلی ناراحت می شن... آقا قول می دم که از این به بعد خوب کار کنم!
ولدی تو دلش:
_حالا خوبه هیچ مشتری هم نداره!
بیگانه:
_بسه بسه که دلو سوزوندی! خب حالا پاشو اینجا رو جمع کن الان یه دفعه یکی می آد!
و در همین اثناء صدای کوبیده شدن در شنیده می شود.
تق تق تق تق
ولدی در حالی که به سمت در میره:
_کیه کیه در می زنه؟ در رو با لنگر می زنه؟
بیگانه از اتاق پشتی:
_منم منم بز بز قندی! باز کن بینم درو! برا من مسخره بازی در آورده!
و ولدی در رو باز میکنه! یعنی کی پشته دره؟ نه این باور کردنی نبود. ولدی می دوئه میاد تو اتاق و میره پشت میز سنگر میگیره!
بیگانه:
_تو دوباره چت شد! ببینم کی پشت در بود؟
ولدی:
_آقا اصلا ناراحت نباشید! تا اومد تو خودم دو سوته کارشو می سازم! اصلا نترسید ها! من اینجا هستم!
ولی بیگانه یه نگاهی به ولدی میندازه و میره طرف در!
_بفرمایید کاری داشتید؟
_سلام شما بیگانه هستید؟ از آشناییتون خوش وقتم! من سارا اوانزم. اومدم اگه بشه یه تست بازیگری بدم و برم تو نخ مدال گرفتن! آخه من خودم قبلا یه چند وقتی تو این کارا بودم ولی به دلیل بعضی مشکلات کشیدم بیرون تا اسم شما رو شنیدم!
بیگانه:
_خواهش می کنم! بفرمایید تو! درست اومدید اینجا همون جاییه که آرزوهای شما به حقیقت خواهد پیوست!
سارا میاد تو! یه نگاهی به اطراف میندازه و کسی و نمی بینه!
_ببخشید شاگردتون کجا رفت؟
ولدی از پشت میز:
_درس صحبت کن! شاگرد چیه؟ من خودم اینجا آقایی می کنم!
و با دیدن قیافه عصبانی بیگانه بقیه حرفشو می خوره! یواش از پشت میز میاد بیرون و میره روی یکی از صندلی ها میشینه!
بیگانه:
_ولدی همکار بنده هستن!
تو دلش:
_یه جور گفتم دلت نشکنه....پس فردا ملت میان اینجا اعتراض که ولدی رو خز کردید! برو خوش باش.
سارا:
_خیله خب...من حاضرم! کجا باید تست بدم؟
ولدی:
_بیشین جلوی من تا چند تا سوال ازت بکنم!
سارا با خود فکر کرد تا کنون چه گناهی در زندگی مرتکب شده بود که حالا باید جلوی این موجود می نشست و بد تر از همه با او رو در رو صحبت می کرد. یا مرلین! در همان زمان بیگانه صحنه رو ترک میکنه.
سارا هر جور شده می شینه در حالی که چوب دستیش آماده تو دستشه!
ولدی:
_اولین سوال! خودتو کامل معرفی کن!
سارا:.ام م م م ......................
ولدی: سوال بعدی! چقدر تجربه بازیگری دارید؟
سارا:ام م م م م ......................................
ولدی: سوال سوم! آیا علاقه شما را به سمت این شغل کشاند و یا از روی اجبار می خواهید این شغل را بپزیرید؟
سارا:ام م م م م م..............................
ولدی: سوال چهارم...........
_ولدی یه دفعه دیدی جزیی از دیوار شدی ها!
ولدی: (انگار نه انگار!) اگه روزی شما در یکی از فیلم ها مجبور شوید خود را از طبقه 136 یک ساختمان به پایین پرت کنید آیا شما این کار را می کنید؟
سارا این بار هیچ نگفت! ولدی:
_شما از قسمت تئوری هیچ نمره ایی نگرفتید! حالا قسمت عملی! از جای خود بلند شید و صحنه ایی رو بازی کنید که بالای سر من ایستادید و می خوایید بیگانه رو می خوایید بکشید ولی من خودم این کارو میکنم و تقصیر رو گردن شما میندازم و شما به 10 زندان آزکابان مجازات میشید!
هنوز سارا از جای خود برنخواسته! ولدی:
_شما از این قسمت هم نمره ایی نگرفتید پس شما در این تست رد شدید عصر بخیر!
و سارا رو میندازه بیرون! یه نفس راحتی می کشه و میره روی صندلی میشینه! در همان زمان بیگانه وارد صحنه شده و میگه:
_ببینم سارا اوانز کجا رفت؟
_هیچی رد شد و رفت!
بیگانه :
_تو بی خود کردی اونو رد کردی! تو بی جا کردی! من الان داشتم نمایشنامه رو آماده می کردم ولی تو همه چی رو ریختی بهم! آه خدایا من از دست این چی کار کنم! پاشو پاشو برو بیرون که اصلا شاگرد نخواستم!
و ولدی رو هل میده طرف در. ولدی با گریه و زاری می گه نه و من اونو برش می گردونم ولی دیگه فایده نداره و بیگانه داد می زنه:
_بیــــــــــــــــروووووووون!
و در را محکم پشت سر خود می بنده!
کارگردان: سارا اوانز و رفقا!
بازیگران:
بیگانه
ارباب لرد ولدمورت کبیر!
سارا اوانز.
صحنه اتاق!
یک اتاق بهم ریخته... یک میز و یک کمد چوبی!
ولدی در حالی که پاهاشو روی میز گذاشته و روی صندلی پشت اون لم داده داره برای خودش از اون سوتای باحال با آهنگ هندی می زنه!
اون چشاشو بسته و انگار اصلا توی این دنیا نیست. ناگهان در با شتاب باز میشه و بیگانه خشمگینانه وارد اتاق میشه. ولی ولدی انگار نه انگار!
بیگانه:
بیگانه به طرف میز میره و در حالی که پاهای ولدی رو از روی میز پرت می کنه پایین می گه:
_این چه وضعه کار کردنه! یا همش تو رویایی یا اینکه می زنی در و دیوار اتاق و لت و پا می کنی! ببین تو رو خدا همین الان من اینجا رو تمیز کرده بودم چی شد یه دفعه دوباره؟
ولدی در حالی که سرش رو زیر انداخته می گه:
_آقا به جون خودم دست من نبود... حواسم نبود یه طلسم آواداکدورای دیگه از این چوب دستیم در رفت و ...آقا تو رو خدا! ما رو اخراج نکنید من یه مشت نوچه دارم که باید نونشونو تأمین کنم! مرگ خوارای بیچارم الان اون بیرون منتظرن که من یه چیزی براشون ببرم!
آقا اگه دست خالی برم اونا خیلی ناراحت می شن... آقا قول می دم که از این به بعد خوب کار کنم!
ولدی تو دلش:
_حالا خوبه هیچ مشتری هم نداره!
بیگانه:
_بسه بسه که دلو سوزوندی! خب حالا پاشو اینجا رو جمع کن الان یه دفعه یکی می آد!
و در همین اثناء صدای کوبیده شدن در شنیده می شود.
تق تق تق تق
ولدی در حالی که به سمت در میره:
_کیه کیه در می زنه؟ در رو با لنگر می زنه؟
بیگانه از اتاق پشتی:
_منم منم بز بز قندی! باز کن بینم درو! برا من مسخره بازی در آورده!
و ولدی در رو باز میکنه! یعنی کی پشته دره؟ نه این باور کردنی نبود. ولدی می دوئه میاد تو اتاق و میره پشت میز سنگر میگیره!
بیگانه:
_تو دوباره چت شد! ببینم کی پشت در بود؟
ولدی:
_آقا اصلا ناراحت نباشید! تا اومد تو خودم دو سوته کارشو می سازم! اصلا نترسید ها! من اینجا هستم!
ولی بیگانه یه نگاهی به ولدی میندازه و میره طرف در!
_بفرمایید کاری داشتید؟
_سلام شما بیگانه هستید؟ از آشناییتون خوش وقتم! من سارا اوانزم. اومدم اگه بشه یه تست بازیگری بدم و برم تو نخ مدال گرفتن! آخه من خودم قبلا یه چند وقتی تو این کارا بودم ولی به دلیل بعضی مشکلات کشیدم بیرون تا اسم شما رو شنیدم!
بیگانه:
_خواهش می کنم! بفرمایید تو! درست اومدید اینجا همون جاییه که آرزوهای شما به حقیقت خواهد پیوست!
سارا میاد تو! یه نگاهی به اطراف میندازه و کسی و نمی بینه!
_ببخشید شاگردتون کجا رفت؟
ولدی از پشت میز:
_درس صحبت کن! شاگرد چیه؟ من خودم اینجا آقایی می کنم!
و با دیدن قیافه عصبانی بیگانه بقیه حرفشو می خوره! یواش از پشت میز میاد بیرون و میره روی یکی از صندلی ها میشینه!
بیگانه:
_ولدی همکار بنده هستن!
تو دلش:
_یه جور گفتم دلت نشکنه....پس فردا ملت میان اینجا اعتراض که ولدی رو خز کردید! برو خوش باش.
سارا:
_خیله خب...من حاضرم! کجا باید تست بدم؟
ولدی:
_بیشین جلوی من تا چند تا سوال ازت بکنم!
سارا با خود فکر کرد تا کنون چه گناهی در زندگی مرتکب شده بود که حالا باید جلوی این موجود می نشست و بد تر از همه با او رو در رو صحبت می کرد. یا مرلین! در همان زمان بیگانه صحنه رو ترک میکنه.
سارا هر جور شده می شینه در حالی که چوب دستیش آماده تو دستشه!
ولدی:
_اولین سوال! خودتو کامل معرفی کن!
سارا:.ام م م م ......................
ولدی: سوال بعدی! چقدر تجربه بازیگری دارید؟
سارا:ام م م م م ......................................
ولدی: سوال سوم! آیا علاقه شما را به سمت این شغل کشاند و یا از روی اجبار می خواهید این شغل را بپزیرید؟
سارا:ام م م م م م..............................
ولدی: سوال چهارم...........
_ولدی یه دفعه دیدی جزیی از دیوار شدی ها!
ولدی: (انگار نه انگار!) اگه روزی شما در یکی از فیلم ها مجبور شوید خود را از طبقه 136 یک ساختمان به پایین پرت کنید آیا شما این کار را می کنید؟
سارا این بار هیچ نگفت! ولدی:
_شما از قسمت تئوری هیچ نمره ایی نگرفتید! حالا قسمت عملی! از جای خود بلند شید و صحنه ایی رو بازی کنید که بالای سر من ایستادید و می خوایید بیگانه رو می خوایید بکشید ولی من خودم این کارو میکنم و تقصیر رو گردن شما میندازم و شما به 10 زندان آزکابان مجازات میشید!
هنوز سارا از جای خود برنخواسته! ولدی:
_شما از این قسمت هم نمره ایی نگرفتید پس شما در این تست رد شدید عصر بخیر!
و سارا رو میندازه بیرون! یه نفس راحتی می کشه و میره روی صندلی میشینه! در همان زمان بیگانه وارد صحنه شده و میگه:
_ببینم سارا اوانز کجا رفت؟
_هیچی رد شد و رفت!
بیگانه :
_تو بی خود کردی اونو رد کردی! تو بی جا کردی! من الان داشتم نمایشنامه رو آماده می کردم ولی تو همه چی رو ریختی بهم! آه خدایا من از دست این چی کار کنم! پاشو پاشو برو بیرون که اصلا شاگرد نخواستم!
و ولدی رو هل میده طرف در. ولدی با گریه و زاری می گه نه و من اونو برش می گردونم ولی دیگه فایده نداره و بیگانه داد می زنه:
_بیــــــــــــــــروووووووون!
و در را محکم پشت سر خود می بنده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/10
آخرین ورود: سهشنبه 19 آبان 1388 17:55
از: بعد از پل, دست راست دومين كوچه
پستها:
182

مصاحبه ي مطبوعاتي ققنوس در هالي ويزارد!!!
....
لطفا سكوت رو رعايت كنين!
آقاي مك بون از طفره زن!
مك بون: سوال من اينه: با توجه به اينكه "ماگل نت" گفته كه پرونده ي ما رو به شوراي امنيت مي بره! آيا ما باز هم تصميم داريم كه به استفاده از "زوپس" در سايت ادامه بديم؟
ققنوس: بله! بله! بله! ماگل نت هيچ غلطي نمي تونه بكنه! زبان امروز ديگه زبان زور نيست! ما خودمون به زوپس دسترسي پيدا كرديم خودمون هم نگه اش مي داريم!
اون ها به ما ميگن: شما يك روز سايت رو متوقف كنيد! و ما چنان مي كنيم! ولي ما حتي يك ثانيه هم .. به كمك اين ملت. دست از حقوق خودمون نمي كشيم!
ريتا اسكيتر از پيام امروز!
ريتا اسكيتر: آيا شما مرگ يكي از بازيگران هالي ويزارد رو تاييد مي كنيد؟
ققنوس: ببنيد! من با ارباب ولدمورت رئيس هالي ويزارد صحبت كردم. همچين چيزي كه ميگيد نبوده
ريتا: شما اينكه اون بازيگر به دليل پخش فيلم غير اخلاقي از ايشون. خودكشي كردن رو تاييد مي كنيد؟
ققنوس: من نمي دونم. بايد با لرد صحبت كنيد!
مك بون: رئيس هاگوارتز. گفته كه ما ممكنه كه شهريه ي هاگوارتز رو بالا هم ببريم.
ققنوس: اگر بخوان اين كار رو بكنن! ما يه حركت انقلابي مي كنيم!
ريتا: چرا خبري از غريبه نيست! چرا همه ي اخباري كه از غريبه بدست مي رسه در بايكوت خبري قرار مي گيره!
ققنوس: در مورد اين موضوع من حرفي ندارم!
ريتا: غريبه كجاست!!!
ققنوس: متاسفم!
ريتا: مگه شما...(بيب)....
ققنوس: ميكروفن ايشون رو قطع كنين!
ريتا: من نمي ....بيب! كثا...بيب..... اين خلاف همه ي... بيب !
....
لطفا سكوت رو رعايت كنين!
آقاي مك بون از طفره زن!
مك بون: سوال من اينه: با توجه به اينكه "ماگل نت" گفته كه پرونده ي ما رو به شوراي امنيت مي بره! آيا ما باز هم تصميم داريم كه به استفاده از "زوپس" در سايت ادامه بديم؟
ققنوس: بله! بله! بله! ماگل نت هيچ غلطي نمي تونه بكنه! زبان امروز ديگه زبان زور نيست! ما خودمون به زوپس دسترسي پيدا كرديم خودمون هم نگه اش مي داريم!
اون ها به ما ميگن: شما يك روز سايت رو متوقف كنيد! و ما چنان مي كنيم! ولي ما حتي يك ثانيه هم .. به كمك اين ملت. دست از حقوق خودمون نمي كشيم!
ريتا اسكيتر از پيام امروز!
ريتا اسكيتر: آيا شما مرگ يكي از بازيگران هالي ويزارد رو تاييد مي كنيد؟
ققنوس: ببنيد! من با ارباب ولدمورت رئيس هالي ويزارد صحبت كردم. همچين چيزي كه ميگيد نبوده
ريتا: شما اينكه اون بازيگر به دليل پخش فيلم غير اخلاقي از ايشون. خودكشي كردن رو تاييد مي كنيد؟
ققنوس: من نمي دونم. بايد با لرد صحبت كنيد!
مك بون: رئيس هاگوارتز. گفته كه ما ممكنه كه شهريه ي هاگوارتز رو بالا هم ببريم.
ققنوس: اگر بخوان اين كار رو بكنن! ما يه حركت انقلابي مي كنيم!
ريتا: چرا خبري از غريبه نيست! چرا همه ي اخباري كه از غريبه بدست مي رسه در بايكوت خبري قرار مي گيره!
ققنوس: در مورد اين موضوع من حرفي ندارم!
ريتا: غريبه كجاست!!!
ققنوس: متاسفم!
ريتا: مگه شما...(بيب)....
ققنوس: ميكروفن ايشون رو قطع كنين!
ريتا: من نمي ....بيب! كثا...بيب..... اين خلاف همه ي... بيب !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیگانه در 1385/8/17 13:37:19
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج