جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 9 اسفند 1388 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لودو بگمن از شیرخوارگاه ورشکسته ی هاگزمید 40 عدد بچه ی 6 ماهه میاره که لرد از همون سن آموزششون بده تا مرگخوار خوبی بشن، اما لرد پس از مدتی از از دست آن ها خسته میشود و تصمیم میگیرد بچه ها را به کحفل بفروشند تا هم آن ها را بدبخت کنند و هم از طریق آن ها جاسوسی کنند.
مرگخوارها روی عواطف محفلی ها دست میگذارند و بچه ها رو به اونا میفروشند. از طرفی وزارتخونه هم قانونی تصویب کرده که طبق اون اگر کسی به بچه ای که سرپرستیشو به عهده داره کوچکترین آسیبی برسونه، صد ها گالیون جریمه میشه.
پس از مدتی یک بچه به سراغ لرد میاد و خبر میده که محفلی ها یک جور روح وحشتناک در زیرزمینشون دارن که با اون قصد نابودی لرد رو دارن. ایوان و روفوس برای مطمئن شدن به محفل میرن و متوجه میشن که بچه در واقع یک محفلی تغییر شکل یافته است که اومده و دروغ گفته. ایوان تصمیم میگیره به زیر زمین بره تا سروگوشی آب بده و ببینه اوضاع از چه قراره.

_____________________________________________
و اینک ادامه ماجرا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1388/12/10 15:22:59
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 7 اسفند 1388 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد
- ایوان ، چه خبره ؟ دارن چی میگن ؟
- روف ، وضعیت خیلی خرابه !
-منظورت چیه؟مگه چی شده؟
-بدبخت شدیم!
-چرا؟خوب حرف بزن بگو چی شده.
ایوان که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود زمزمه کرد:لرد می کشتمون.
روفوس با کلافگی گفت:می خوای بگی چه خبره؟
-
-
-خیلی خوب باشه.مثه این که این یارو بچه هه محفلی بود.
روفوس که همچنان قلابش را برای ایوان نگه داشته بود گفت:چرا چرت میگی؟اون بچه هه که هنوز چهار سالشم نشده چه برسه به هفده...
-خب ابله اون که واقعا بچه نیست.
روفوس صورتش را در هم کشید و گفت:حالا چی کار کنیم؟
ایوان هم آهی کشید و شانه هایش را بالا انداخت.
ناگهان روفوس تکانی خورد و به ایوان تشر زد:ببینم تو نمی خوای بیای پایین؟
ایوان که سخت مشغول فکر کردن بود با حواس پرتی گفت:نه راحتم.تو چی؟

پـــــــــــــاق

روفوس که شانه هایش را می مالید گفت:منم راحتم.
ایوان از جایش بلند شد و گفت:چیکار کنیم؟به لرد چی بگیم؟
روفوس به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت:فکر کنم باید...
اما با صدایی که شنید ساکت شد و با ایوان پشت دیواری مخفی شدند.
-جیــــــــــــــــغ!!!مگه صد دفعه بهت نگفتم به اون یویو صورتیه دست نزن؟عمـــــــــــو!!
چند دقیقه بعد بالاخره دامبلدور خودش را به جیمز که هنوز مشغول جیغ و داد کردن بود رساند و با دیدن او که یکی از بچه ها را با خودش روی زمینی کشید گفت:چیکار میکنی جیمز؟بچه رو چرا می کشی رو زمین؟
جیمز غر غر کرد:این بچه پدر منو در آورد.شوخی شوخی با یویوهای منم شوخی؟به تسترال گفته بودم تا الان فهمیده بود که نباید به یویو های من دست بزنه.
دامبلدور دستی به ریشش کشید و با متانت جواب داد:حالا که چیزی نشده.تو که اینقدر خشن نبودی.اگه یه خورده دیگه تحمل کنی و صبر کنی تا به امید مرلین نقشمون عملی شه قول میدم واست یه یویوی دیگه هم بخرم.
جیمز چند لحظه به دامبلدور خیره شد، او را ارزیابی کرد، چشمانش را تنگ کرد و گفت:میشه منم کمک کنم؟
دامبلدور سری تکان داد و گفت:آره.برو زیرزمین یه سری به مهمونمون بزن.فقط حواست باشه و فاصله تم حفظ کن.
جیمز زیر لب چیزی زمزمه کرد و غرولند کنان از بین دو درخت رد شد و راه زیرزمین را در پیش گرفت.دامبلدور نگاهی به بچه ای که مات و مبهوت ایستاده بود کرد.او به جیمز که با یویوی صورتی اش از آن جا دور میشد خیره شده بود.دامبلدور دستش را گرفت و هر دو از آنجا رفتند.
ایوان وقتی مطمئن شد کسی آن اطراف نیست،از پشت دیوار بیرون آمد و با قدم هایی آهسته به دنبال جیمز رفت.
روفوس در حالی که سعی می کرد خودش را به او برساند آهسته گفت:کجا داری میری؟باید برگردیم و به لرد خبر بدیم.
ایوان بدون این که بایستد از میان دندان هایش گفت:برگردیم؟!چه عجله ای واسه مردن داری؟حداقل اگه سر از کارشون در بیاریم شاید بتونیم یه تخفیفی واسه خودمون بگیریم.
سپس رو به روی دری چوبی توقف کرد.
روفوس پرسید:از اینجا میرن زیر زمین؟
ایوان به آرامی پاسخ داد:احتمالا.پسره که از همین جا رفت.
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1388/12/7 20:47:45
[b][color=FF0000]قدم قدم تا روشنايي
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اسفند 1388 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا با تعجب گفت : میخواد ارباب رو از بین ببره ؟ باید بلافاصله ارباب رو خبر کنیم .
و او بلافاصله علامت رو بازوی دست چپش را فشار داد و باعث شد تا لرد که برای بازدید از فرهنگستان خانه ی ریدل رفته بود ، به خانه ی ریدل بازگردد .

پانزده دقیقه بعد

همه ی مرگخواران در سرسرای عمومی جمع شده بودند و منتظر بودند تا بلا شروع کند به صحبت کردن ...
- ارباب ، همونطور که اطلاع دارید ما به دستور خودتون چندتا از نوزاد ها رو برای جاسوسی به محفل فرستادیم ولی امروز یکی از نوزادها گفت که توی مقر محفلی ها ، دامبلدور به وسیله ی یک روح که چندتا زنجیر به دست و پاش آویزون شده ، شما رو ...
- کافیه !
صدای نعره لرد ، در تمام سرسرا ، پیچید .
- دامبلدور هیچ کاری نمیتونه بکنه ، در ضمن نمیشه به حرف های یه نوزاد اعتماد کرد .
لرد که کاملا معلوم بود قدری از این خبر ترسیده ، سعی کرد چیزی بروز ندهد و با حالتی کاملا عادی گفت : به احتمال 10 درصد هم برای اینکه مطمئن بشیم که این خبر دروغه ، ایوان و روفوس برای بررسی به مقر محفلی ها میرن ! متوجه شدین ؟
روفوس و ایوان : بله ارباب !

محفل ققنوس
- روف ، اینقدر تکون نخور ... الان میفتم .
ایوان که با قلاب روفوس از دیوار بالا رفته بود ، در حال بررسی کردن و نگاه کردن اتاق دامبلدور بود . پنجره ی اتاق دامبلدور باز بود ولی ایوان قصد نداشت تا وارد اتاق شود . در همان لحظه دامبلدور به همراه یک مرد بلند قد ، وارد اتاق شدند .
- خب ، امروز خیلی روز خوبی بود . تونستم اون خبر رو به گوش مرگخوار هاش برسونم . شک ندارم که اون ها هم خبر رو به گوش اربابشون میرسونن ! ولی آلبوس از حق نگذریم عجب نقشه ای کشیدی ! با اینکار میتونی اسمشو نبر رو توی دام بندازی و به خودت نزدیکش کنی !
- درسته ! حالا برو ببین معجون آماده اس . چون فردا هم زیاد کار داری !

صدای آن دو نفر ، به گوش ایوان رسیده بود .
- ایوان ، چه خبره ؟ دارن چی میگن ؟
- روف ، وضعیت خیلی خرابه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/12/6 21:28:09
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 15 بهمن 1388 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
_ ای بابا ارباب بوقیدی به سوژه که! ما تازه میخواستیم باهات حال کنیم بذاریمت سرکار! ایش!


_ کروشیو ایوان! خیلی پررو شدی! دفعه اخرت باشه ها!

ارباب در رو می بنده و مرگخوارای بیچاره رو تو خماری میذاره!

و اونا هم چون سوژ] ای نداشتن، میشینن دور هم و از قدیم الاسام صحبت میکنن که چقد گل و بلبل بود!

.
.
.
همچنان صحبت میکنن!
.
.
.
همچنان!
.
.
.
همچنان ور ور!
.
.
.
همچ... تق تق تق! عمووووووووو! درو باز کن!... تق تق تق! عمووووووو!!!


مرگخوارا خوش و خرم از درست شدن یه سوژه، با کله هجوم میبرن به سمت در! درو به حالت کاملا بدوی! از جا میکنن و میبینن پشت در یه بچه جاسوس کوشولوی ناناشه! که چشماش پر ابه و دماغش آویزون!

و تا مرگخوارا رو میبینه، میپره بغل خاله بلا و شروع میکنه به گریه کردن!


فضای خونه ی ریدل چون همیشه خشن بود و ایناها، با صدای گریه ی این بچه ی مامانی، همه احساساتشون غلیان میکنه و در یک حرکت کاملا آنتحاریک، همه میرن تو بغل هم و های های گریه میکنن!


یک ساعت بعد!

بچه دماغشو با موهای خاله بلا تمیز میکنه! و میگه:
_ من... من... من یه روح دیدم!... عررررررررررررررر !!!


و دوباره گریه میکنه!

مرگخوارا:

ایوان میره یکی میزنه پس گردن بچه هه!... چی؟ ایوان خیلی بیخود کرد! دست رو بچه معصوم بلند میکنی؟! خجالت نمیکشی؟! کروشیو!

ایوان:!!!!!

بله! ایوان میره بچه رو ناز میکنه! و میگه:
_ عمو روح که ترس نداره! روح خوبه! نازه! گوگولیه!

بچه باز بینیشو پاک میکنه! و میگه:

_ نه عمو! آخه این روحه خیلی ترسناک بود، توی زنجیر بود! توی زیر زمین خونه گیلیمولد!( بچه نمیتونه درست تلفظ کنه!) ... عمو ریشو میگفت میخواد عمو کچلو با این به بوق ببره!... عرررررررر!!!



مرگخوارا: !!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 9 بهمن 1388 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین:
- خب طبق این جلسه ما به این نتیجه رسیدیم: اگه ما اول حروف سبز و مادر بزرگ رو برداریم کلمه سم بدست میاد پس احتمالا اونها قصد مسموم کردن کسی رو دارن.اما چه کسی؟تنها شخصی که تو این جمله ازش نام برده شده مادر بزرگ هست.که این یعنی جیمز میخواد مادربزرگشو با ریختن سم توی ناهارش بکشه
ولدمورت: کروشیو! خاک تو سرتون با این نتیجه اتون! آخه مگه جیمز مغز دامبل خورده؟
- نه قربان ولی ...
- چی رو حرف من حرف میزنی؟ کروشیو! من میدونستم تو دیگه وفادار نیستی. باید از همون اول میکشتمت! کروشیو! یالا بگو چی میخواستی بگی! کروشیو! زود باش بگو! بگو! کروشیو! بگ...
-ارباب ببخشید، بزارید یه دقیقه حرف بزنه.با کروشیو که نمیتونه!
- کروشیو بلا. دفعه آخرت باشه که به کارهای من ایراد میگیری. اما انگار راست میگی! خب آنتونین بگو تا کروشیوت نکردم!
- ولی شما که 5 بار منو کروشیو کردید. آخ نه ببخشید! خب متأسفانه باید به اطلاعتون برسونم که محفلی ها به شما میگن مادر بزرگ!
آنی مونی:چی؟ از کی تا حالا؟من فقط یادمه اونها به لرد سیاه میگفتن بیـــــــــــــــب بیـــــــب بیـــب و بیـب(ناظر مرگخوار: به چه حقی این کلمات رو به زبون میاری. دفعه دیگه از انجمن اخراجت میکنم!
آنتونین رو به آنی مونی:
- آهان! فهمیدم! بله ارباب آنتونین درست میگه!
- چی؟چطور جرأت میکنن... کروشیو آنی مونی!...به من بگن ... کروشیو آنتونین!...مادربزرگ کروشیو همه!
لرد سیاه که مدام از سرش بخار بلند میشد و درحال کروشیو کردن همه اعم از مرگخوار و جن خانگی و... بود، بطور شدیدی احساس ضعف میکنه
- آنــــــــــی مونی! کجایی؟ برو برای من یه لیوان شربت و ناهارمو بیار!!.
آنتونین جلوی آنی مونی رو میگیره:
- اه نه قربان، شما نمیتونید ناهار بخورید، ممکنه محفلی ها اون غذا رو مسموم کرده باشن. شما نباید فعلا غذا بخورید تا ما سم رو شناسایی و اون رو از بین ببریم.
لرد سیاه که رنگش درحال تیرگیه با عصبانیت از اتاق خارج میشه و آنتونین رو با مرگخوارهای دیگه تنها میزاره
- حالا میتونیم از شر کروشیو های ارباب راحت بشیم.
- چی؟ چطوری؟
- خاک تو سرت! یعنی تو هنوز نفهمیدی؟ همه فهمیدن الا تو!
- نه من نفهمیدم!
- منم همینطور
- منم...
- خیلی خب! خیلی خب! باشه توضیح میدم. ما میتونیم یه دارو بریزیم توی غذای ارباب که جلوی انجام طلسم کروشیو رو بگیره. اونوقت میتونیم به ارباب بگیم این دارو، داروی خنثی کننده سمه. اونوقت یا ارباب باید غذا رو بخوره یا...یایی وجود نداره چون ارباب حتما غذا رو میخوره
ناگهان لرد سیاه بصورت انتحاری وارد اتاق میشه:
- بنظر میاد جیمز واقعا مغز خر خورده چون همین الان اعلام کردن که لیلی مرده! خب آنی حالا غذامو بیار که خیلی گشنمه! ضمنا آنتونین، کروشیو! به چه حقی به من دروغ میگی؟ من تو تمام اصطلاحات محفل گشتم، هیچ اصطلاحی به نام مادربزرگ نبود! کروشیو آنتونین! کروشیو!
آنتونین :
ملت مرگخوار:
------
ببخشید. خیلی وقته ننوشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 7 بهمن 1388 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
شورای عالی امنیت ملی

مرگخواران دور میز گردی، میزگردی ترتیب داده اند تا درباره خطرات قریب الوقوع محفل رایزنی کنند و نتیجه جلسه را باطلاع لرد ولدمورت برسانند.

اعضای حاضر در جلسه عبارتند از:
_ ایوان روزیه (دست راست ارباب)
_ بلاتریکس لسترنج (دست چپ ارباب)
_ آنتونین دالاهوف ( چشم و گوش ارباب)
_ آناکین مونتاگ ( آشپز مخصوص ارباب)
_ روونا، روفوس، لودو و سیبل (بقیه اعضا و جوارح ارباب)
_ دابی (آبدارچی ارباب)

آنتونین دالاهوف چوبدستی اش را بیرون میکشد و میگوید "بطنین":
_خب، با نام و یاد لرد جلسه رو شروع میکنیم. ابتدای جلسه دعای همیشگی را میخوانیم. همگی دستها رو به آسمان. دابی، گفتم دستا رو به آسمان نه توی دماغ! ...
_ پروردگارا، ارباب ما را، حفظ بفرما!
همگی: آمین
_پروردگارا، لرد ولدمورت را، حفظ بفرما!
همگی: آمین
_پروردگارا، لرد سیاه را ...

دابی: بابا اینا همشون یکین، یعنی شما نمیدونید؟
بلاتریکس: خفه! ای جن خانگی حقیر چطور جرات کردی جسارت کنی؟

پس از اینکه دابی تنبیه شد و دعا هم تموم شد مرگخوارا شروع کردن به خوردن!

روونا، روفوس، لود و سیبل: خُرررررررر پُفففففففف
آناکین: به به، چه موزای خوبی! دابی کیلو چند خریدی؟
دابی: 5 گالیون
ایوان: من عاشق اینجور جلسه هام. فقط اسمای پر طمطراق و دهن پر کن دارن و بس! میشینی میگی میخندی میخوری و ...

آنتونین: این یکی فرق میکنه! از زمانی که لرد داده فقط نیم ساعت دیگه مونده. پیشنهاد میکنم خیلی نخورید چون به زودی نجینی میاد و اینجا باید انتخاب کنه اول کدوممونو بخوره. طبیعیه که هر کی چاق و چله تره انتخاب میشه!

همین جملات کافی بود تا جلسه رسمی بشه.

بلاتریکس: موضوع جلسه چیه حالا؟
آنتونین: یکی از ستون پنجمی های ما تو محفل یه سری کلمات و عبارات منقطع برا ما فرستاده که حدس میزنیم رمز باشه و باید رمز گشایی بشه. ارباب معتقده اینا هشداره و نحوه حمله قریب الوقوع محفل رو توضیح میده.

ایوان: خب اون کلمات و عبارات چیان؟
آنتونین: بعد از ناهار ... کوبیدن تو صورت ... سبز .... مادربزرگ"

دابی: من بگم؟ من بگم؟
همه با تعجب به دابی نگاه میکنند.
بلاتریکس: باز تو حرف زدی ای موجود حقیر؟
آنتونین: نه بلا، لطفا بذار حرفشو بزنه. بگو عزیزم!

دابی: مادربزرگ بعد از خوردن سبزی پلو با ماهی بعنوان ناهار، با کله کوبید تو صورت پدربزرگ!

آنتونین: خفه شو جن حقیر! مگه جمله سازیه؟ بلا جان شما یه کاری با این داشتی، مشغول شو لطفا!

روونا: من میگم شاید مادربزرگ جیمز که سبز و گرد و قلمبه هم هست بعد از ناهار بخواد بیاد به ما حمله کنه و با سر بکوبونه تو صورتمون!
آنی مونی: نه این امکان نداره. من میگم شاید مادربزرگ جیمز که سبز و گرد و قلمبه هم هست بعد از ناهار بره یه چرتی بزنه و بعد بخواد بیاد به ما حمله کنه و با سر بکوبونه تو صورتمون!

در این لحظه ناگهان در سالن باز میشه و هیبت همایونی لرد ولدمورت پدیدار میشه. لرد ولدمورت بطرف میز گرد میرود و همانطور که شنلش بر زمین کشیده میشود نجینی هم آرام آرام و فیش فیش کنان، کنارش میخزد و جلو می آید.

آنتونین برمیخزد، صندلی راس جلسه را برای لرد خالی میکند و سر به زیر و آرام کنار صندلی می ایستد تا لرد بشیند.

لرد ولدمورت: آنتونین نتیجه جلسه چی شد؟
آنتونین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 بهمن 1388 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لودو تعدادی بچه از شیرخوارگاه هاگزمید آورده.لرد سیاه و مرگخواران بعد از شکست در تعلیم جادوی سیاه به بچه ها، طی نقشه ای بچه ها را به محفل ققنوس تحویل میدهند و تصمیم میگیرند هفته ای یکبار به بچه ها سر زده و حافظه آنها را اصلاح کنند.به این ترتیب تعلیمات محفلی ها روی بچه ها اثر نخواهد داشت و ضمنا مرگخواران میتوانند از بچه ها به عنوان جاسوس استفاده کنند.
_________________________________
محفل ققنوس:

-بچه جون خوب گوشاتو باز کن.این یویوی طلایی مخصوص بازی بعد از ناهاره.این یکی بنفشه مخصوص کوبیدن تو صورت تدیه.این یکی سبز روشنه که برای چیدن میوه ازش استفاده میکنیم.اینم نارنجی مایل به گلبهی یادگاری مادربزرگمه که اصلا باهاش بازی نمیکنیم.حالیت شد؟

بچه لبخند گل و گشادی تحویل جیمز داد.جیمز کلکسیون یویوها را جمع کرد.
-خب برای امروز کافیه.الان میتونی بری پایین پیش مالی .کلاس آشپزیت ده دقیقه دیگه شروع میشه.


چند روز بعد...خانه ریدلها:

لرد سیاه درحالیکه در طول اتاق قدم میزد به گزارش آنتونین دالاهوف گوش میداد.

آنتونین طومار بزرگی را در دست گرفته بود.
-ارباب بعد از اولین دیدار هفتگی از جاسوسان کوچکمون در محفل به نتایج زیر دست پیدا کردیم.
1-دامبلدور هفته ای یکبار میره سونای خشک و بخار!
2-محفل مثل همیشه از نظر مالی_که لازمه اینجا ذکر کنم این مالی به معنی پولیه!_در مضیقه هست و هفته ای چهار وعده سیب زمینی آب پز میخورن.جاسوسامون از این وضع بسیار شاکی بودن.
3-حوله حموم مالی ویزلی صورتی با گلهای درشت سبز رنگه.
4-ریموس لوپین هنوز تو خواب زوزه میکشه و دامبلدورم قبل از خواب ریششو میبافه و دور گردنش میپیچه که گرم نگهش داره.
5-سیریوس بلک همچنان ادعا میکنه اولین سگ گیاهخوار روی کره زمینه.
6-یکی از جاسوسامون توضیحات نصفه نیمه ای از جیمز شنیده که متاسفانه متن کاملش در دسترس نیست.فقط موفق به استخراج کلمات "بعد از ناهار، کوبیدن تو صورت،سبز و مادربزرگ" از حافظه جاسوسمون شدیم.

لرد سیاه بطرف آنتونین برگشت.
-صبر کن ببینم.این میتونه مهم باشه.این کلمات به نظر من قسمتی از نقشه بعدی محفل برای حمله به ماست.سریعا تشکیل جلسه بدین و تجزیه تحلیلش کنین.نتیجه رو دو ساعت دیگه میخوام.روشن شد؟

آنتونین طومار را تا کرد و در جیب ردایش گذاشت.
-چشم ارباب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 25 دی 1388 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
و ادامه ی ماجرا..


آلبوس به نزدیکترین فرد که بطور مشخص گودریک بود اشاره کرد تا درب را باز کند.
گودریک با ترشرویی و غرغری که برلب داشت، فنجان چای را روی میز گذاشت و بطرف درب حرکت کرد تا آن را باز کند.
چیک چیک - قِــــــــــــژژژژ ! (افکت باز شدن در)

گودریک نگاهی به بیرون انداخت و در نقطه ای برای چند لحظه ثابت ماند.

آلبوس: گودریک، کیه پشت در ؟ آهای گودی با توام !
- اوه .. چیزه بله! گداست؛ ما هم که پولی نداریم پس درو میبندم.

در این لحظه کفش ساحره ی میانی جلوی بسته شدن درب را گرفت و در را هل داد تا بتوانند وارد شوند.
گودریک که برای بستن در تقلا می کرد با چشم غره ی بلا از پشت ماسک ساحره ی بیچاره، گویی فلج شد و روی کاناپه خود را ول کرد.

سه ساحره با چشمان گود رفته ، خیس از تلالو نگاه های محفلیون با قدم های شمرده و منظم، فاصله ی در تا میز را طی کردند و در مقابل نگاه های محفلی ها جلوی آلبوس تعظیم کردند.
ایوان که وضعیت را مناسب میدید رو به دامبلدور کرد و گفت:

- درود بر رهبر نیکی و سفیدی، پشمک ..اِ ینی" آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور ".

- ما جزو هیئت مدیره ی شیر خوارگاه بین المللی هاگزمید هستیم.
متاسفانه با ورشکست شدن اونجا ما مجبور شدیم نوزاد ها رو شخصا بصورت خیابانی به ارگان ها و همچنین خانواده هایی که بچه ای ندارند بدیم.
در حال حاضر از فقط چهل فروند مارمولَ..اِ ..ینی نوزاد باقی مونده اما متاسفانه دیگه هیچ خانواده ای پذیرای این بچه ها نیست.
اینه که به اینجا اومدیم تا شاید شماها محفلیون عزیز بتونین مزه ی خوب مادر و پدری رو به اونا بچشونین.

آلبوس که بالاخره از شوک ورود چند میهمان ناخوانده به مقرش بیرون آمده بود، سرش را کمی تکان داد، به افرادش نگاهی کرد، صدایش را صاف کرد و در آخر گفت :

- اهم..اهم. نه !

ایوان که دیگر وضعیت را مناسب نمی دید بر روی پاشنه چرخید، چشمکی به لودو زد و به سمت در روان شد.
دو همراه دیگر نیز از او تبعیت کردند. در این فاصله بلا رو به لودو کرد و گفت: لیستو چک کن ببین دیگه کی مونده.
- طبق لیست من آخرین کسایی که موندن، اسمشو نبر و افرادشن.
- خب پس بهتره زودتر بریم.

گودریک که هنوز بر روی کاناپه ی کنار در مبهوط آنها را می نگریست به وضوح این دایالوگ را شنید و پس از خارج شدن ساحره ها، خود را به کنار آلبوس رساند و متن دیسکاشن آنها را شرح داد.

- خب که چی؟
این را آلبوس با بی اعتنایی گفت.

- ینی چی که چی؟ خیلی مشخصه اگه اون بچه ها دست ولدمورت بیوفتن ازشون مرگخوار میسازه و تعدادشون چند برابر ما میشه. اما اگه ما اونا رو قبول کنیم قضیه کاملا برعکس و به نفع ما تموم میشه.

- برای اولین بار توی عمرت یه دیگ حرف حساب زدی گودی ! پس زودباش برو دنبالشون تا آپارات نکردن !

و گودریک برای بار دوم به سمت در حرکت کرد.

چند مین بعد

- خیلی خب باشه ما اونا رو قبول می کنیم.
ایوان که برای بار دوم وضعیت را مناسب می دید گفت: از سخاوت شما تشکر می کنم اما اسم شما از لیست خط خورده و ما باید بچه ها رو به اسمشونبر بدیم.

گودریک سقلمه ای به آلبوس زد و ایوان اضافه کرد : همچنین مطمئن باشید که نه تنها مارو که بچه ها رو با هیچ قیمتی نمیشه خرید.

گودریک دوباره سقلمه ای به آلبوس زد. آلبوس در جواب گودریک دست خود را پشت گردن تاس او نواخت و گفت: یه دیقه آروم بشین بچه ببینم چیکار می کنم .

آلبوس دست در میان ریش های خود کرد و پس از مدتی کند و کاو، کیسه ای از آن بیرون آورد و روی میز انداخت.

لودو که تا بحال مبلغ زیادی گالیون از دست داده بود نگاهی با بلا و شامپو رد و بدل کرد و با یک حرکت سریع کیسه را قاپید و در ردای خود جاسازی کرد.

ایوان که وضعیت را بهتر از این نمیدید کیسه ی محتوی چهل نوزاد را روی زمین جلوی پای آلبوس انداخت و گفت:

- معامله انجام شد.
اما شما باید در نظر داشته باشید که نگه داری از این نوزادان، رعایت چند جین قوانین را در بر خواهد داشت.
اول اینکه تا پایان سن 17 سالگی این بچه ها، هفته ای 1 بار توسط کارشناسان ما باید بازدید بشن.

بلا و لودو نگاهی نگران با یکدیگر رد و بدل کردند

- دوم اینکه هرگونه استفاده از وسایل و یا قرار گرفتن این نوزادان در موقعیت خطرناک، توسط روفوس اسکریم جیور پیگرد قوانین خواهد داشت و باعث کسر گالیون از حساب شما در محفل خواهد شد.

آلبوس و ملت محفلی که وضعیت مالی خود را تحت الشعاع دیده بودند با ایجاد نویز مانع از صحبت کردن ایوان شدند و سپس آلبوس گفت:

- اما شما این چیزا رو نگفته بودین. من قبول ندارم. این معامله فسخ میشه.
- متاسفم. اما جنس فروخته شده، پس گرفته نمی شود !!! بریم بچه ها !

زیر اسکنر های لیزری محفلیون، ایوان بار دیگر بر روی پاشنه چرخید و به سمت در روان شد. همراهانش نیز از او تبعیت کردند و با صدای کوبیده شدن در، محفل آلبوس و شرکا از شوک حاکم بیرون آمدند.

مایل ها دورتر، خانه ی رایدل

- پق ! صدایی در نزدیکی ظهور سه ژنده پوش را در تاریکی نشان داد که به سرعت به ورودی خانه ی رایدل نزدیک میشدند. در راه بلا که موهایش در حال وزوزی شدن بود ایوان را نگاه داشت و گفت:

- ببینم این چه نظری بود تو دادی؟ ینی چی ما باید هفته ای یه بار به پشمک و محفلش سر بزنیم؟

- آروم باش بلا. اول اینکه قرار نیس بریم ریش دراز و ببینیم، باید بریم بچه ها رو ببینیم. دوم اینکه من از گفتن اون حرف یه نقشه داشتم و اونم فقط به شخص ارباب میگم نه تو وزوزی.

سپس با چوبدستی اش ضربه ای به درب ورودی زد و داخل شد.

به محض ورود آنها بارتی که مشخص بود مدتی است منتظر آنهاست گفت: برین بالا بابام باتون کار داره.

صحنه ی بعد، اتاق لرد

ایوان جلوی پای لرد زانو زده است.

- خب ایوان میبینم که شاد و شنگولی. بگو ببینم نقشه چطور پیش رفت؟
- بهتون اطمینان میدم که همه چیز بخوبی پیش رفت و ما هزار گالیون در این نقشه سود کردیم.

- اگه اینطوره که میگی پس این بلا چی میگه که چرت و پرت گفتی و نزدیک بوده همه چیزو خراب کنی.

- ارباب راستش این نقشه من بود.
من فکر کردم اگر ما بتونیم هفته ای یک بار برای دیدن بچه ها بریم، با توجه به اینکه بچه ها دور و ور محفلی هان و همه چیزو می بینن و همه چیزو میشنون، اگر ما حافظه ی اونا رو اصلاح کنیم و خاطراتشونو در بیاریم اول اینکه تعلیمات محفلی ها روشون اثر نداره و احتمالش به صفر میرسه که اونا در آینده محفلی بشن و بعلاوه ما از جیک و پیک محفل سردرمیاریم و می فهمیم چه نقشه ای دارن و بطور دقیق از اونا به عنوان جاسوسامون توی محفل استفاده می کنیم

- کروشیو بر تو ایوان. این خنده فقط مختص منه .به چه جراتی جلوی من شیطانی می خندی؟

- بِ..بخشید ارباب.

- و محفل در دست من خواهد بود.


ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 23 دی 1388 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنيپ كمي چانه اش را خاراند و گفت : ارباب ولي براي اينكه محفلي ها بيشتر تحت تاثير قرار بگيرند ، بايد ما به شكل چندتا ساحره ي بدبخت ميريم دم خونه شون ... خوبه ؟
همه ي مرگخواران به علاوه ي لرد با او موافقت كردند .

پنج ساعت بعد ...
پس از خوردن معجون مركبي كه از قطعات چند ساحره ي مشنگ تهيه شده بود ، مرگخواراني همچون مونتي ، ايوان ، بلا و لودو به شكل آنها در آمده بودند و آماده ي رفتن شدند ولي قبل از رفتن لرد با آنان سخن گفت : خوب گوش كنين ،‌ اگه شكست بخورين خودتون ميدونيد كه باهاتون چطوري رفتار ميكنم !
مرگخواران :
سپس آني موني از آشپزخانه بيرون آمد و به دستور لرد ، تمام بچه ها را در يك گوني بسيار بزرگ ريخت . سپس آن گوني را به دست ايوان دادند و همگي به سمت خانه ي گريمولد به راه افتادند ...

نيم ساعت بعد ...
خانه ي گريمولد

همه ي محفلي ها در سرسراي خانه ي گريمولد ، مشغول نوشيدن چاي بودند كه ناگهان صداي در بلند شد ...
تق ...تق... تق... تق...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 18 دی 1388 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- خوب حالا میخوام کروشیوی آتشین رو بهت یاد بدم!
- آگودوبیبیییییهالنمی!
- 1 ... 2 ... 3 کروشیو!
- جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق*
صدای آژیر دوباره همه جا را فرا گرفت.
یکی از جادوگران وزارتخانه با قد بلند ظاهر شد و گفت: طبق بند 673845 به توان رادیکال سینوس آلفا به روی قدر مطلق -8در د به توان دوی قانون بقای نسل جادوگری شما به دلیل آزردن بچه ای که سرپرستیش رو دارید محکوم به جریمه میشید که این جریمه با توجه به سن بچه و آتشی بودن طلسم حدود 345 گالیون محاسبه شده که از صندوق خانه ریدل در گرینگوتز کم میشه. خدا نگهدار!

مرد آپارات کرد و رفت و بلا را دز حالی که دود از مغزش بیرون میزد تنها گذاشت.
- بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا!
لرد با فریاد بلاتریکس را احضار کرد و بلاتریکس در حالی که بچه را داخل یک حباب محافظ و با احتیاط روی سر خود حمل میکرد وارد اتاق لرد شد.
- بله ارباب؟
- کروشیو! تو به چه جراتی از حساب خانه ریدل 345 گالیون برداشت کردی؟
- ارباب به سالازار قسم من مقصر نیستم وزارتخونه برداشته! کی به شما این گزارشو داده؟
- خودم دیدم، با چوبدستی-بانک!
-

[b] یک ربع بعد - اتاق لرد [\b]

لرد در حالی که سرش را میخاراند و با این کار جهت نور اتاق را مرتبا تغییر میداد گفت: من دیگه طاقت ندارم. نصف خونه با انفجار بر باد رفته و نصف دیگه رو هم باید بفروشیم که 1600 گالیون بدهی گرینگوتز رو کمش کنیم! همین الان یک فکری میکنید وگرنه همه طعم آواده کداورای ارباب رو میچشید.
- ارباب به نظر من باید یک جوری این بچه ها رو بفروشیمشون به محفل. اون وقت هم از پولشون استفاده میکنیم و مشکلاتمون تموم میشه و هم کلی دردسر برای محفل ایجاد میشه!
- با اجازه ارباب، من با نظر بلا مخالفم یا لرد! اگه ما این کارو بکنیم اونوقت 20 سال بعد 40 تا محفلی به اونا اضافه میشه ولی ما اضافه نمیشیم اما اگه اونا رو تربیت کنیم کلی مرگوار عالی داریم.

لرد دستش را از روی سرش برداشت و نور را به اتاق برگرداند و سپس گفت: حرف اضافه مقوف سوروس! دارم کم کم با ریش دراز هم عقیده میشم که تو به اون وفاداری!
-
- همین کاری که بلا گفت رو بکنید. برید به دومبول بگید اینا بدبختا بیچارن، این جا آزار میبینن تا اون ابله دلش رحم بیاد و اینا رو بخره. راستی مونتگومری کجاست؟
- داره جنازه ی لودو رو دفن میکنه ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده