خلاصه :
هافلیپافیا یک قدح اندیش که از خاطرات هلگا پر بوده پیدا می کنند و شروع به دیدن خاطره های زندگی هلگا از زمانی که برای اولین بار فهمیده که قدرت خاصی دارد، می کنند اما دامبلدور متوجه می شود و آنها را سرزنش می کند. آنها به تخت هایشان برمی گردند ولی به طور عجیبی همگی یک خواب مشترک که در واقع خاطره ی هلگا بوده را می بینند. هلگا در این خاطره به خاطر خیانت کردنش به سالازار اسلترین توسط او سرزنش می شود و بین آنها دوئلی در می گیرد. در ادامه هافلپافیها می فهمند که هلگا و سالازار در واقع یک رابطه عاطفی داشته اند. شب بعد در ادامه خاطره متوجه می شوند که هلگا با گودریک گریفندور نیز در دوران مدیریتش در هاگوارتز روابط مرموزی داشته. هلگا جسم نامعلومی را از گودریک می گیرد ...
<><><><><><><><><><><><>
ادامه :
هلگا در تالار هافلپاف قرار داشت. بچه ها می توانستند او را از زاویه ضلع جنوبی تالار ببینند. تالار، دقیقا با همان ساختمان ، ولی با ظاهری کاملا متفاوت بود. تصویر آنقدر واضح بود که هیچکس احساس نمی کرد دارد به بیش از هزار سال پیش نگاه می کند. بوی نویی مبلمان چوبی تالار و طراوت آتش شومینه طوری احساس می شد، که انگار همه چیز در همین لحظه در حال اتفاق افتادن است.
هلگا، خیلی آرام جسم قرمز رنگ دستمال پیچی شده را که از گودریک گرفته بود روی میز گذاشت و شروع به باز کردن آن کرد. حالا که در محیطی کم دغدغه تر و آشناتر بودند، هافلپافی ها می توانستند ببینند که جسم درون دستمال حرکت میکند. سرانجام، هلگا آن را بیرون کشید. یک خروس بود، یک خروس قرمز و طلایی رنگ که از هاله قرمز رنگی که اطراف بدنش می درخشید، و رفتار آرامش که شبیه خروس های دیگر نبود، مشخص بود طلسم شده است.
آملیا اولین کسی بود که به حرف آمد : « خروس ؟!؟»
سکوت چند ثانیه ای ادامه داشت تا رز سرانجام زیر لب زمزمه کرد : « باسیلیسک ... »
- « چی ؟ »
- « خروس تنها حیوونیه که باسیلیسک ازش میترسه ... این باید یه ربطی به تالار اسرار داشته باشه ... »
چشم ها با کنجاوی بیشتر به سمت هلگا برگشت. او با نگاهی آمیخته با تحسین، در حالی که لبخند کمرنگی بر لب داشت به خروس نگاه می کرد. نمی شد فهمید تحسینی که در نگاهش بود برای خروس است، یا برای گودریک که هنرمندانه آن را طلسم کرده بود. لحظه ای بعد، هلگا چشمانش را از خروس گرفت و به سمت کتابی که روی میز بود برگشت. همه نگاه ها به جلد کتاب خیره ماند : « راهنمای زبان مارها »
صحنه عوض شد.
حالا همه جایی در طبقه دوم قلعه هاگوارتز بودند. راهرو ها کاملا تاریک بود و بوی نم می آمد. جایی در سمت راستشان جسمی تکان خورد و همه به سمت آن برگشتند، اما ثانیه ای بعد صدایی از سمت چپ شنیده شد. صدای هلگا بود که میگفت : «من مطمئن نیستم این راهش باشه ... ولی در این لحظه راه بهتری هم سراغ ندارم ... »
وقتی همه به سمت صدا برگشتند هلگا دیده شد که داشت با راوونا ریونکلاو، که از نیمتاج نقرآبی رنگی بر سرش گذاشته بود قابل شناسایی بود، و ردای بلند بنفشی پوشیده بود صحبت می کرد. راونا کمی من من کرد. تکیه بدنش را از پایی روی پای دیگر انداخت. آثار اضطراب در چهره اش نمایان بود. گوشه پایین لبش کمی می لرزید. چشمانش با نگرانی از سویی به سوی دیگر می رفت و درخشش عرق در نور کمرنگ شب روی پیشانی اش دیده می شد. سرانجام با صدایی که کاملا نامطمئن بود گفت : « باشه ...»
هلگا سری تکان داد و چیزی (احتمالا به زبان مارها) زیر لب زمزمه کرد : « هاشاس فساشاتس »
تاریکی های سمت راست اعضای هافلپاف، که قبلا یکبار توجهشان را جلب کرده بود دوباره تکان خورد و اینبار، یک موجود عظیم الجثه آرام آرام از تاریکی های راهرو داخل نور کمسو خزید. پیش از آنکه هافلپافی ها بفهمند در این رویا، مار غول پیکر نمی تواند آسیبی به آنها برساند، همه آنها چند قدمی مضطربانه خودشان را عقب کشیدند ... مار از میان زمین خاک گرفته آرام آرام سمت هلگا خزید، و چشمان متعجب هافلپافی ها، دست بنیانگزار گروهشان را دنبال می کرد، که روی سر مار کشیده می شد و آن را نوازش می کرد ...
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] داستان اشتراكی تالار هافلپاف
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

هنوز چیزی که دیده بودند را هضم نکرده بودند که سایه خانم نوریس، روی دیوار افتاد. بچه ها دست پاچه شدند و هریک سعی کرد جایی پنهان شود. خانم نوریس وارد اتاق شد و با چشمان براقش، اتاق را یک بار از نظر گذراند. انگار میدانست کسی آنجاست.
چند دقیقه ای مثل مجسمه همانجا ایستاد، اما وقتی حرکتی ندید، از اتاق خارج شد. بچه ها نفسی کشیدند و بخاطر خطری که درست از بیخ گوششان گذشت، تصمیم گرفتند به قولی که دقایقی پیش داده بودند، عمل کنند؛ پس به خوابگاه برگشتند.
اما هیچکدام قصد خوابیدن نداشتند. همه در این فکر بودند که قرار بود فردا با چه خاطره ای روبه رو شوند. هیچکدام از ذهن دیگری خبر نداشت، اما همه در این فکر بودند که فردا، بعد از طلوع خورشید، به اتاق برگردند و خاطره های بعدی را ببینند. با این فکر، هریک سعی میکرد بخوابد، اما تلاش همه بی نتیجه ماند.
=====
به محض اینکه خورشید طلوع کرد، همه بچه های تالار، سریعا از تخت بیرون آمدند و برخی با لباس های خواب و برخی با ردایی که روی پیژامه هایشان انداخته بودند، بیرون دویدند.
پس از اینکه همه سرشان را داخل قدح فرو بردند، همه چیز شروع به شکل گرفتن کرد. هلگا، درحالیکه سعی میکرد وسیله قرمز رنگ را زیر پارچه، از دید بارون خون آلود، دور نگه دارد، بریده بریده گفت:
- تو... اینجا... من نمی... تو مگه الان نباید تو دخمه اسلیترین باشی؟!
بارون خون آلود، سر ترسناکش را بلند کرد. هلا خیلی شجاع بود که با آن شبح صحبت میکرد. بارون قهقهه مصنوعی ای سر داد و گفت:
- من هرجا که بخوام، میرم!
و چشمان قرمزش را در حدقه چرخاند و روی پارچه متوقف کرد:
- اون چیه؟
هلگا پارچه را پشتش برد و گفت:
- هیچی!
بچه ها کنجکاو شده بودند، اما کنجکاوی شان خیلی طول نکشید و صحنه محو شد و صحنه ای دیگر ظاهر شد...
چند دقیقه ای مثل مجسمه همانجا ایستاد، اما وقتی حرکتی ندید، از اتاق خارج شد. بچه ها نفسی کشیدند و بخاطر خطری که درست از بیخ گوششان گذشت، تصمیم گرفتند به قولی که دقایقی پیش داده بودند، عمل کنند؛ پس به خوابگاه برگشتند.
اما هیچکدام قصد خوابیدن نداشتند. همه در این فکر بودند که قرار بود فردا با چه خاطره ای روبه رو شوند. هیچکدام از ذهن دیگری خبر نداشت، اما همه در این فکر بودند که فردا، بعد از طلوع خورشید، به اتاق برگردند و خاطره های بعدی را ببینند. با این فکر، هریک سعی میکرد بخوابد، اما تلاش همه بی نتیجه ماند.
=====
به محض اینکه خورشید طلوع کرد، همه بچه های تالار، سریعا از تخت بیرون آمدند و برخی با لباس های خواب و برخی با ردایی که روی پیژامه هایشان انداخته بودند، بیرون دویدند.
پس از اینکه همه سرشان را داخل قدح فرو بردند، همه چیز شروع به شکل گرفتن کرد. هلگا، درحالیکه سعی میکرد وسیله قرمز رنگ را زیر پارچه، از دید بارون خون آلود، دور نگه دارد، بریده بریده گفت:
- تو... اینجا... من نمی... تو مگه الان نباید تو دخمه اسلیترین باشی؟!
بارون خون آلود، سر ترسناکش را بلند کرد. هلا خیلی شجاع بود که با آن شبح صحبت میکرد. بارون قهقهه مصنوعی ای سر داد و گفت:
- من هرجا که بخوام، میرم!
و چشمان قرمزش را در حدقه چرخاند و روی پارچه متوقف کرد:
- اون چیه؟
هلگا پارچه را پشتش برد و گفت:
- هیچی!
بچه ها کنجکاو شده بودند، اما کنجکاوی شان خیلی طول نکشید و صحنه محو شد و صحنه ای دیگر ظاهر شد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دوباره همه جا تاریک شد و هافلپافی ها سر های خود را بالا آوردند با دانستن این همه راز مخوف و مهم که دانستن هرکدام از آنها برای تغییر زندگی یک جادوگر کافی بود به هم نگاه میکردند.
همه آنها میدانستند که دیگر مثل گذشته نمیتوانند در کنار نوادگان اسلیترین آرام و بی تفاوت باشند. زیرا سالازار ضربه مهلکی به هلگا زده بود.
قلب او را شکسته بود و این عملی بود بسیار سیاه و نابخشودنی.
شکستن قلب یک زن باعث میشود که روح او دیگر جوان نباشد. سالازار روح هلگا را نابود کرده بود.
شاید جنگی در میان بود.جنگی میان نوادگان هلگا و نوادگان سالازار.
اما هنوز برای قضاوت کردن و تصمیم گرفتن خیلی زود بود. زیرا آنها تمام خاطرات را مرور نکرده بودند و نمیدانستند پایان این ماجرای غم انگیز چه اتفاقی خواهد افتاد.
گرچه دیر وقت بود و ممکن بود خانم نوریس آنها را ببیند اما هیچ کدام نمی توانستند از این حس دانستن بیشتر دست بکشند.
تصمیم گرفتند آخرین خاطره آن شب را در قدح اندیشه ببینند و سپس به خوابگاه بازگردند.
وفتی سر خود را داخل قدح بردند همه چیز جان گرفت و آنها هلگا را دیدند که زن میانسالی بود .
موهای هلگا خاکستری شده بود و چشمانش بی فروغ.
هلگا در راه روی ای تاریک ایستاده بود که مشخص بود راهرویی پنهانی است.
هلگا: زود باش گودریک سریع تر حرکت کن. من اون چیزو لازم دارم.
گودریک گریفندور که دوان دوان حرکت میکرد خودش رو به هلگا رسوند و و گفت: چه خوب شد که این راه روی مخفی رو بین برج گریفندور و برج هافلپاف زدیم. اکرنه ممکن بود هرکس منو با این چیز ببینه.
هلگا سریع بسته رو ازش قاپید و کمی از پارچه ی کثیفی که اونو پوشونده بود رو کنار زد و لبخند رضایت بخشی روی لبانش نشت.
بچه ها فقط توانستند نور قرمز رنگی که ناگهان از آن شی ساطع شد رو ببینند.
هلگا سریع پوشوندش و به گودریک گفت این لطفتو هیچ وقت فراموش نمیکنم. تو که میدونی من میخوام از این برای پیشرفت دنیای جادوگری استفاده کنم و استفاده بدی ازش ندارم
گودریک لبخندی زد و سریعا دور شد.
هلگا نزدیک در خروجی از راه رو مخفی بود که سایه ای رو دید. ترس بر تمام وجودش رخنه کرد و بچه ها این رو از چشماش فهمیدند.
هلگا خودش رو به انتهای راه رو رساند که ببیند چه کسی از وجود این شی قرمز و بسیار مهم پی برده که ناگهان سر بارون خون آلود رو در مقابل چشماش قدم گذاشت.
و ناگهان همه جا تیره شد و بچه ها از قدح بیرون امدند.
همه آنها میدانستند که دیگر مثل گذشته نمیتوانند در کنار نوادگان اسلیترین آرام و بی تفاوت باشند. زیرا سالازار ضربه مهلکی به هلگا زده بود.
قلب او را شکسته بود و این عملی بود بسیار سیاه و نابخشودنی.
شکستن قلب یک زن باعث میشود که روح او دیگر جوان نباشد. سالازار روح هلگا را نابود کرده بود.
شاید جنگی در میان بود.جنگی میان نوادگان هلگا و نوادگان سالازار.
اما هنوز برای قضاوت کردن و تصمیم گرفتن خیلی زود بود. زیرا آنها تمام خاطرات را مرور نکرده بودند و نمیدانستند پایان این ماجرای غم انگیز چه اتفاقی خواهد افتاد.
گرچه دیر وقت بود و ممکن بود خانم نوریس آنها را ببیند اما هیچ کدام نمی توانستند از این حس دانستن بیشتر دست بکشند.
تصمیم گرفتند آخرین خاطره آن شب را در قدح اندیشه ببینند و سپس به خوابگاه بازگردند.
وفتی سر خود را داخل قدح بردند همه چیز جان گرفت و آنها هلگا را دیدند که زن میانسالی بود .
موهای هلگا خاکستری شده بود و چشمانش بی فروغ.
هلگا در راه روی ای تاریک ایستاده بود که مشخص بود راهرویی پنهانی است.
هلگا: زود باش گودریک سریع تر حرکت کن. من اون چیزو لازم دارم.
گودریک گریفندور که دوان دوان حرکت میکرد خودش رو به هلگا رسوند و و گفت: چه خوب شد که این راه روی مخفی رو بین برج گریفندور و برج هافلپاف زدیم. اکرنه ممکن بود هرکس منو با این چیز ببینه.
هلگا سریع بسته رو ازش قاپید و کمی از پارچه ی کثیفی که اونو پوشونده بود رو کنار زد و لبخند رضایت بخشی روی لبانش نشت.
بچه ها فقط توانستند نور قرمز رنگی که ناگهان از آن شی ساطع شد رو ببینند.
هلگا سریع پوشوندش و به گودریک گفت این لطفتو هیچ وقت فراموش نمیکنم. تو که میدونی من میخوام از این برای پیشرفت دنیای جادوگری استفاده کنم و استفاده بدی ازش ندارم
گودریک لبخندی زد و سریعا دور شد.
هلگا نزدیک در خروجی از راه رو مخفی بود که سایه ای رو دید. ترس بر تمام وجودش رخنه کرد و بچه ها این رو از چشماش فهمیدند.
هلگا خودش رو به انتهای راه رو رساند که ببیند چه کسی از وجود این شی قرمز و بسیار مهم پی برده که ناگهان سر بارون خون آلود رو در مقابل چشماش قدم گذاشت.
و ناگهان همه جا تیره شد و بچه ها از قدح بیرون امدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/12/05
تولد نقش: 1395/07/24
آخرین ورود: جمعه 23 تیر 1396 16:03
از: اتاق مدیران هاگوارتز
پستها:
12

- سالازار! داری چی کار می کنی؟مگه بهم قول نداده بودیم که همیشه از هاگوارتز محافظت کنیم ؟ مگه پیمان نبسته بودیم؟
- این مال قبل از این بود که شما دورگه ها رو هم راه بدید. مگه یادت رفته همه خانواده ات رو کشتن.
- ولی همشون بد نیستن! خیلی از اون ها آدم های خوبی هستن. تازه دورگه ها یک رگ جادوگر هم دارن. شاید بشه یه فرصت...
سالازار دستان هلگا را گرفت و با چشمان سرد و بی حالتش به او خیره شد.
- هلگا! جای تو اینجا نیست! تو زیادی خوب و مهرونی! نمی تونی اینجا دووم بیاری.دشمن هات از بین می برنت. نباید اینجا بمونی.
- ولی من نمی تونم از این جا برم من به گودریک و روونا قول دادم!
- تو به من هم قول دادی بودی. ولی راز منو فاش کردی. تازه فکر می کنی بعد از من چقدر می تونی تو هاگوارتز بمونی اونا تو رو هم بیرون می کنن!
- اونا تو رو بیرون نکردن خودت داری می ری.
- همتون منو بیرون کردید. حتی تو هلگا!
- نه اشتباه می کنی. ... من... من...
هلگا نفس عمیقی کشید و مصمم تر از قبل ادامه داد:
- من تو رو دوست داشتم!
بچه های هافل تعجب کرده بودند. نفس هایشان حبس شده بود. باورشان نمی شد هلگا مهربان و باوفا و دوستداشتی، عاشق سالازر مغرور و خودخواه بود.
- متاسفم! برای این حرف ها دیره. خداحافظ هلگا.
- نه... سالازار نرو!
اما سالازار با بی رحمی تمام هلگای بی نوا را با چشمانی اشکبار تنها گذاشت. او حتی پشت سرش را نیز نگاه نکرد تا هلگا را که شانه هایش از گریه کردند می لرزیدند، ببیند. او هلگا را ترک کرد و هلگا در تاریکی وحشتناک تنهای تنها بود.
صحنه دوباره تاریک شد و هافلی ها متعجب و حیران بودند. صحنه تغییر کرد. دیگر در هاگوارتز نبودند، در دره ای سرسبز که پر از گل های سوسن وحشی بود. طبیعت دره آن قدر زیبا و دلنشین بود که هافلی ها محو تماشای آن شده بودند و یادشان رفته بود برای چه آن جا هستند.
- این جا کجاست؟
- هیس اونجا رو!
رز به دختر و پسر ای دوازده ساله که دست در دست هم روی چمن نشسته بودند اشاره می کرد. پسر، موهای خاکستری، صورتی به سفیدی گچ و چشمانی سیاه، سرد و بی حالت داشت. در عوض دختر موهایی طلایی، صورتی رنگ پریده و چشمانی قهوه ای و مهربان داشت. دخترک به پسر لبخند زد. پسر شاخه ای از گل سوسن لای موهای طلایی دختر که باد آن ها را می رقصاند گذاشت.
- هلگا! می خواستم یه رازی رو بهت بگم. من این راز رو به گودریک هم نگفتم. می دونی اون همیشه همه چیزو بزرگ می کنه. می فهمی چی می گم!
هلگا خندید.
- آره! خب رازت چیه؟
- فقط قول بده به کسی نگی باشه؟
- باشه قول می دم.
سالازار از جیبش چیز سبزرنگی را درآورد و به هلگا نشان داد.
- این... این یه ماره!
- این یه مار معمولی نیست. این یه شاه ماره.
- از کجا پیداش کردی؟
- اون روز که برای درک طبیعت به این جا اومده بودیم ، دیدمش.
- خب حالا که اینو پیش کشیدی منم اینو بهت نشون می دم.
هلگا چیز کوچکی را از جیب خود در آورد.
- این چیه؟
- این یه گورکنه. نگاه کن چه قدر نازه!
سالازار لبخندی تصنعی به هلگا زد.
- سالازار یه سوال ازت داشتم. چرا اون گردنبند همش تو گردنته؟ چرا این همه برات مهمه؟
- این گردنبند از پدرم به من رسیده. راستی هلگا چرا اون فنجون رو هرگز از خودت جدا نمی کنی؟ چرا همیشه توی اون نوشیدنی هات رو می خوری؟
- اون فنجون از مادرم به من رسیده و خیلی برام عزیزه.
هلگا دو باره به سالازار لبخند زد و دستانش را گرفت.
ناگهان صحنه دوباره تاریک شد و هافلی ها چیزی ندیدند.
- این مال قبل از این بود که شما دورگه ها رو هم راه بدید. مگه یادت رفته همه خانواده ات رو کشتن.
- ولی همشون بد نیستن! خیلی از اون ها آدم های خوبی هستن. تازه دورگه ها یک رگ جادوگر هم دارن. شاید بشه یه فرصت...
سالازار دستان هلگا را گرفت و با چشمان سرد و بی حالتش به او خیره شد.
- هلگا! جای تو اینجا نیست! تو زیادی خوب و مهرونی! نمی تونی اینجا دووم بیاری.دشمن هات از بین می برنت. نباید اینجا بمونی.
- ولی من نمی تونم از این جا برم من به گودریک و روونا قول دادم!
- تو به من هم قول دادی بودی. ولی راز منو فاش کردی. تازه فکر می کنی بعد از من چقدر می تونی تو هاگوارتز بمونی اونا تو رو هم بیرون می کنن!
- اونا تو رو بیرون نکردن خودت داری می ری.
- همتون منو بیرون کردید. حتی تو هلگا!
- نه اشتباه می کنی. ... من... من...
هلگا نفس عمیقی کشید و مصمم تر از قبل ادامه داد:
- من تو رو دوست داشتم!
بچه های هافل تعجب کرده بودند. نفس هایشان حبس شده بود. باورشان نمی شد هلگا مهربان و باوفا و دوستداشتی، عاشق سالازر مغرور و خودخواه بود.
- متاسفم! برای این حرف ها دیره. خداحافظ هلگا.
- نه... سالازار نرو!
اما سالازار با بی رحمی تمام هلگای بی نوا را با چشمانی اشکبار تنها گذاشت. او حتی پشت سرش را نیز نگاه نکرد تا هلگا را که شانه هایش از گریه کردند می لرزیدند، ببیند. او هلگا را ترک کرد و هلگا در تاریکی وحشتناک تنهای تنها بود.
صحنه دوباره تاریک شد و هافلی ها متعجب و حیران بودند. صحنه تغییر کرد. دیگر در هاگوارتز نبودند، در دره ای سرسبز که پر از گل های سوسن وحشی بود. طبیعت دره آن قدر زیبا و دلنشین بود که هافلی ها محو تماشای آن شده بودند و یادشان رفته بود برای چه آن جا هستند.
- این جا کجاست؟
- هیس اونجا رو!
رز به دختر و پسر ای دوازده ساله که دست در دست هم روی چمن نشسته بودند اشاره می کرد. پسر، موهای خاکستری، صورتی به سفیدی گچ و چشمانی سیاه، سرد و بی حالت داشت. در عوض دختر موهایی طلایی، صورتی رنگ پریده و چشمانی قهوه ای و مهربان داشت. دخترک به پسر لبخند زد. پسر شاخه ای از گل سوسن لای موهای طلایی دختر که باد آن ها را می رقصاند گذاشت.
- هلگا! می خواستم یه رازی رو بهت بگم. من این راز رو به گودریک هم نگفتم. می دونی اون همیشه همه چیزو بزرگ می کنه. می فهمی چی می گم!
هلگا خندید.
- آره! خب رازت چیه؟
- فقط قول بده به کسی نگی باشه؟
- باشه قول می دم.
سالازار از جیبش چیز سبزرنگی را درآورد و به هلگا نشان داد.
- این... این یه ماره!
- این یه مار معمولی نیست. این یه شاه ماره.
- از کجا پیداش کردی؟
- اون روز که برای درک طبیعت به این جا اومده بودیم ، دیدمش.
- خب حالا که اینو پیش کشیدی منم اینو بهت نشون می دم.
هلگا چیز کوچکی را از جیب خود در آورد.
- این چیه؟
- این یه گورکنه. نگاه کن چه قدر نازه!
سالازار لبخندی تصنعی به هلگا زد.
- سالازار یه سوال ازت داشتم. چرا اون گردنبند همش تو گردنته؟ چرا این همه برات مهمه؟
- این گردنبند از پدرم به من رسیده. راستی هلگا چرا اون فنجون رو هرگز از خودت جدا نمی کنی؟ چرا همیشه توی اون نوشیدنی هات رو می خوری؟
- اون فنجون از مادرم به من رسیده و خیلی برام عزیزه.
هلگا دو باره به سالازار لبخند زد و دستانش را گرفت.
ناگهان صحنه دوباره تاریک شد و هافلی ها چیزی ندیدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همیشه با پشتکار باش
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

خلاصه:
هافلیپافیا یک قدح اندیش که از خاطرات هلگا پر بوده پیدا می کنند و شروع به دیدن خاطره های زندگی هلگا از زمانی که برای اولین بار فهمیده که قدرت خاصی دارد، می کنند اما دامبلدور متوجه می شود و آنها را سرزنش می کند. آنها به تخت هایشان برمی گردند ولی به طور عجیبی همگی یک خواب مشترک که در واقع خاطره ی هلگا بوده را می بینند. هلگا از روی کاغذی وردی را می خواند که برای همگی ناآشنا بوده...
______________
وحشت چهره ی ساده و مهربان هلگا را فرا می گیرد. لرزش بدنش به خوبی نمایان است. بی آنکه برگردد با صدای لرزانی که میزان ترس و وحشتش را نشان می دهد خواهش می کند:
- من... من...
مرد قدبلندی که چهره اش زیر کلاه مشکی ردایش مخفی است با قدم ها محکم و سنگین ولی بی شتاب از پشت سرش دور می زند و جلویش قرار می گیرد. هلگا چشمانش را می بندد انگار نمی خواهد مرد را ببیند. مرد با همان صدای سرد و خشمگینش می پرسید:
- توچی هلگا؟ من به تو اعتماد کردم! من رازم را با تو در میان گذاشتم و حالا تو می خوای تمام زحمت های من را بی فایده کنی؟
هلگا که موفق شده لرزشش را کنترل کند، چشمان قهوه ای مصممش را به چشمان سبز دوست دیرینه اش می اندازد. او دست از فرار کردن کشیده و سرانجام به مبارزه و ایستادگی پرداخته چیزی که اصلا مرد روبه رویش انتظار ندارد.
- سالازار! دوست من اون موجود خطرناکه. نه فقط برای دورگه ها! بلکه برای افراد اصیل زده هم خطرناکه. من نمی گذارم تا هنگامی که زنده ام و توان مقابله دارم او در مدرسه پرسه بزند. هیچگاه!
صدای با اقتدار هلگا دوباره نرم و لطیف می شود :
- و امیدوارم که مجبور نباشم با یک دوست مقابله کنم.
برخلاف چهره ی خونسرد و آرام سالازار، در درونش از خشم می سوخت. کلاهش را عقب داد و چوب دستی اش را به طرف هلگا نشانه گرفت و به زبان مار ها صحبت کرد:
- متاسفم که امید رو نقش برآب می کنم ولی توهم نقشه هاس مرا نقش بر آب کردی هلگا.
هلگا به طور حتم این احتمال را می داد زیرا که به سرعت او هم چوب دستی روی سالازر کشید. حریفش با ارسال طلسم خطرناک سیاه رنگی حمله کرد و هلگا از سر راه طلسم آن طرف رفت و گذاشت تا سر شیردالی که گودریک آنجا گذاشته بود را خراب کند.
سالازار با خشنودی به تنه ی بی سر نگاه و طلسمی دیگر روانه کرد. هلگا از این طلسم هم جاخالی داد. تا مدتی قضیه بر همین شیوه بود و سالاز حمله می کرد اما هلگا حتی با جادو هم دفاع نمی کرد.
- چی شده هلگا؟ یادت رفته چه طور با اون چوب دستت کار می کردی؟
هلگا از طلسم بعدی هم جاخالی داد و سوال را بی پاسخ گذاشت. این بار سالازار طلسمی روانه کرد که بالاتر از سیاهی بود. بزرگ و پرقدرت.
هافلپافی ها نگران به جلویشان خیره شدند. آیا هلگا می توانست از تیررس این یکی هم فرار کند؟ اصلا چرا فرار می کرد چرا مبارزه یا دفاع نمی کرد؟
قبل از اینکه هافلیپافی ها ادامه ی داستان را متوجه شوند صحنه عوض شد و این بار هلگا جوابتر و در دفتر سالازار اسلیترین ایستاده بود و سعی داشت خشم او را فرو نشاند اما سالازار تصمیم خود را گرفته بود و مشغول جمع کردن وسایلش بود.
هافلیپافیا یک قدح اندیش که از خاطرات هلگا پر بوده پیدا می کنند و شروع به دیدن خاطره های زندگی هلگا از زمانی که برای اولین بار فهمیده که قدرت خاصی دارد، می کنند اما دامبلدور متوجه می شود و آنها را سرزنش می کند. آنها به تخت هایشان برمی گردند ولی به طور عجیبی همگی یک خواب مشترک که در واقع خاطره ی هلگا بوده را می بینند. هلگا از روی کاغذی وردی را می خواند که برای همگی ناآشنا بوده...
______________
وحشت چهره ی ساده و مهربان هلگا را فرا می گیرد. لرزش بدنش به خوبی نمایان است. بی آنکه برگردد با صدای لرزانی که میزان ترس و وحشتش را نشان می دهد خواهش می کند:
- من... من...
مرد قدبلندی که چهره اش زیر کلاه مشکی ردایش مخفی است با قدم ها محکم و سنگین ولی بی شتاب از پشت سرش دور می زند و جلویش قرار می گیرد. هلگا چشمانش را می بندد انگار نمی خواهد مرد را ببیند. مرد با همان صدای سرد و خشمگینش می پرسید:
- توچی هلگا؟ من به تو اعتماد کردم! من رازم را با تو در میان گذاشتم و حالا تو می خوای تمام زحمت های من را بی فایده کنی؟
هلگا که موفق شده لرزشش را کنترل کند، چشمان قهوه ای مصممش را به چشمان سبز دوست دیرینه اش می اندازد. او دست از فرار کردن کشیده و سرانجام به مبارزه و ایستادگی پرداخته چیزی که اصلا مرد روبه رویش انتظار ندارد.
- سالازار! دوست من اون موجود خطرناکه. نه فقط برای دورگه ها! بلکه برای افراد اصیل زده هم خطرناکه. من نمی گذارم تا هنگامی که زنده ام و توان مقابله دارم او در مدرسه پرسه بزند. هیچگاه!
صدای با اقتدار هلگا دوباره نرم و لطیف می شود :
- و امیدوارم که مجبور نباشم با یک دوست مقابله کنم.
برخلاف چهره ی خونسرد و آرام سالازار، در درونش از خشم می سوخت. کلاهش را عقب داد و چوب دستی اش را به طرف هلگا نشانه گرفت و به زبان مار ها صحبت کرد:
- متاسفم که امید رو نقش برآب می کنم ولی توهم نقشه هاس مرا نقش بر آب کردی هلگا.
هلگا به طور حتم این احتمال را می داد زیرا که به سرعت او هم چوب دستی روی سالازر کشید. حریفش با ارسال طلسم خطرناک سیاه رنگی حمله کرد و هلگا از سر راه طلسم آن طرف رفت و گذاشت تا سر شیردالی که گودریک آنجا گذاشته بود را خراب کند.
سالازار با خشنودی به تنه ی بی سر نگاه و طلسمی دیگر روانه کرد. هلگا از این طلسم هم جاخالی داد. تا مدتی قضیه بر همین شیوه بود و سالاز حمله می کرد اما هلگا حتی با جادو هم دفاع نمی کرد.
- چی شده هلگا؟ یادت رفته چه طور با اون چوب دستت کار می کردی؟
هلگا از طلسم بعدی هم جاخالی داد و سوال را بی پاسخ گذاشت. این بار سالازار طلسمی روانه کرد که بالاتر از سیاهی بود. بزرگ و پرقدرت.
هافلپافی ها نگران به جلویشان خیره شدند. آیا هلگا می توانست از تیررس این یکی هم فرار کند؟ اصلا چرا فرار می کرد چرا مبارزه یا دفاع نمی کرد؟
قبل از اینکه هافلیپافی ها ادامه ی داستان را متوجه شوند صحنه عوض شد و این بار هلگا جوابتر و در دفتر سالازار اسلیترین ایستاده بود و سعی داشت خشم او را فرو نشاند اما سالازار تصمیم خود را گرفته بود و مشغول جمع کردن وسایلش بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

رز نمیتوانست جلوی اشک هایش رابگیرد.ارام و بی صدا بغض کرده بود و گریه میکرد.
اریانا:آااه رز عزیز قوی باش این چیزیه که ما باید ببینیم.مجبوریم..
-اما من....نمیتونم...
رز با گریه به روی زمین مینشیند و اریانا ارام دلداری اش میدهد
دانگ: دخترا خواهش میکنم...
رز:معذرت میخوام
لحظه ای بعد هلگا درون کوچه به ارامی کاغذی که در دستش بود را باز میکند و آن را با صدای بلند میخواند:
یاشاسی سن هالی کا...
اریانا:به چه زبانی میخونه؟
رز:چی میگه؟من مطمئنم که اینا تو نامه نبود
دانگ:هیسسسس
هلگا پس از خواندن نامه به روی زمین می افتد و دود سیاه و غلیظی اطراف اورا میپوشاند..
ناگهان بچه ها صدایی مرموز میشنوند که نمیدانند صدا از کیست
صدا با حالت وحشتناکی میگفت:
هلگا هافلپاف خائن...!
اریانا:آااه رز عزیز قوی باش این چیزیه که ما باید ببینیم.مجبوریم..
-اما من....نمیتونم...
رز با گریه به روی زمین مینشیند و اریانا ارام دلداری اش میدهد
دانگ: دخترا خواهش میکنم...
رز:معذرت میخوام
لحظه ای بعد هلگا درون کوچه به ارامی کاغذی که در دستش بود را باز میکند و آن را با صدای بلند میخواند:
یاشاسی سن هالی کا...
اریانا:به چه زبانی میخونه؟
رز:چی میگه؟من مطمئنم که اینا تو نامه نبود
دانگ:هیسسسس
هلگا پس از خواندن نامه به روی زمین می افتد و دود سیاه و غلیظی اطراف اورا میپوشاند..
ناگهان بچه ها صدایی مرموز میشنوند که نمیدانند صدا از کیست
صدا با حالت وحشتناکی میگفت:
هلگا هافلپاف خائن...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
این که بتوانی مقابل دشمنانت بایستی، واقعا قابل تحسین است! اما قابل تحسین تر از آن، این است که بتوانی جلوی دوستانت بایستی...
البوس دامبلدور
البوس دامبلدور
جزئیات کاربر

صحنه ی مقابلشان عوض شده بود. در خیابان های باریک یه شهر کوچک بودند. ولی هنوز در خواب. هنوز کنار هم ایستاده بودند و هیچ راهی برای بازگشت به واقعیت پیدا نمیکردند.
- بچه ها. نه دامبلدور، نه کس دیگه نمیتونه جلوی کسی که میخواد ما از زندگی هلگا خبردار بشیم رو بگیره. ما محکومیم به دیدن همه چیز.
دانگ کلاهش را جا به جا کرد.
- به دیدن چیزایی که نمیدونیم...
هلگا از بین جمعیتی که مقابل یک ماهی فروش خیابانی جمع شده بودند ظاهر شد. به نظر میرسید احساس سرما میکند. ولی لباس گرم نداشت. خانه نداشت. دیگر هیچ چیز نداشت. به جز آن کاغذی که از پیرمرد گرفته بود. ولی هنوز نمیتوانست. باید قوی تر میشد. باید تمریناتش را تکرار میکرد تا بتواند با اعتماد به نفس به بقیه ملحق شود. درون اولین کوچه پیچید.
- باید دنبالش بریم.
- اگه نریم چی؟
- باید بریم.
- من... دیگه نمیخوام ببینم. نمیخوام ببینم...
- باید ببینی رز. میدونی که حتی اگر نخوای با اولین پلک زدنت به اونجا منتقل میشی. پس بهتره خودت بپذیریش.
رز آهی کشید. حق با آریانا بود. چاره ای نداشتند. سری تکان داد و همراه با بقیه، با گام های نامطمئن به سمت ورودی کوچه رفت.
هر کس که آنها را وارد این دنیای خاطره وار قدیمی کرده بود، میخواست که آنها ببینند. همه چیز را ببینند و بفهمند که چیزهایی هست که نمیدانند. آنها، محکوم به دیدن تک تک سیاهی های درون اسطوره ی دوست داشتنی و پاکشان بودند.
- بچه ها. نه دامبلدور، نه کس دیگه نمیتونه جلوی کسی که میخواد ما از زندگی هلگا خبردار بشیم رو بگیره. ما محکومیم به دیدن همه چیز.
دانگ کلاهش را جا به جا کرد.
- به دیدن چیزایی که نمیدونیم...
هلگا از بین جمعیتی که مقابل یک ماهی فروش خیابانی جمع شده بودند ظاهر شد. به نظر میرسید احساس سرما میکند. ولی لباس گرم نداشت. خانه نداشت. دیگر هیچ چیز نداشت. به جز آن کاغذی که از پیرمرد گرفته بود. ولی هنوز نمیتوانست. باید قوی تر میشد. باید تمریناتش را تکرار میکرد تا بتواند با اعتماد به نفس به بقیه ملحق شود. درون اولین کوچه پیچید.
- باید دنبالش بریم.
- اگه نریم چی؟
- باید بریم.
- من... دیگه نمیخوام ببینم. نمیخوام ببینم...
- باید ببینی رز. میدونی که حتی اگر نخوای با اولین پلک زدنت به اونجا منتقل میشی. پس بهتره خودت بپذیریش.
رز آهی کشید. حق با آریانا بود. چاره ای نداشتند. سری تکان داد و همراه با بقیه، با گام های نامطمئن به سمت ورودی کوچه رفت.
هر کس که آنها را وارد این دنیای خاطره وار قدیمی کرده بود، میخواست که آنها ببینند. همه چیز را ببینند و بفهمند که چیزهایی هست که نمیدانند. آنها، محکوم به دیدن تک تک سیاهی های درون اسطوره ی دوست داشتنی و پاکشان بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/18
تولد نقش: 1395/04/27
آخرین ورود: چهارشنبه 30 فروردین 1396 17:56
از: منم خفن تر مگه وجود داره؟!
پستها:
103

رز معمولا به سختی به خواب می رفت؛ اما آن شب، به محض بسته شدن چشمانش خود را مقابل هلگای تنها دید. درست با همان لباس ها و در همان جا که آخرین بار او را دیده بود. کمی نکشید تا متوجه شود بقیه هم گروهی هایش هم به او پیوسته اند.
با شگفتی آن ها را زیر نظر قرار داد. جزئیات رداهایشان، حالات و رفتارشان. همه چیز انگار خیلی... واقعی بود!
دهانش را باز کرد و متوجه شد که به راحتی می تواند سخن بگوید.
- بچه ها!
هافلپافی ها به او نگاه کردند و منتظر ادامه ی حرفش شدند؛ ولی هلگا هافلپاف واکنشی نشان داد که رز را از حرف زدن بازداشت.
به شدت شروع به گریه کرد. اشک از چشم هایش، قطره قطره روی زمین می ریخت. در آن لحظه، نه مانند بنیانگذار گروه سخت کوش هافلپاف بود و نه مانند کسی که برای سال های سال توسط هافلپافی ها تحسین و الگو برداری می شد. در آن لحظه، فقط مانند کسی بود که نیاز به حمایت داشت.
پلک های پیرمرد را به آرامی بست. به نظر می رسید تحمل فروغ خاموش چشمان او را نداشته باشد.
رز نگران او بود؛ ولی بیشتر، نگران خودش بود به دستانش نگاه کرد. شنیده بود اگر تعداد انگشتانش، کمتر یا بیشتر از پنج باشد، یعنی در خواب است. دستش را دید. پنج انگشت داشت. اما او در خواب بود. چطور ممکن بود این ها واقعی باشد؟
رو به دوستانش گفت: بچه ها... شما هم دارین خواب می بینین؟
سوالش با واکنش غیر طبیعی دوستانش روبرو شد. پنداری پرسش بود که همه در ذهن داشتند.
گیبن پاسخ داد: تو... تو رز واقعی ای! ما با هم داریم یه خواب رو می بینم!
کسی دیگر به هلگا توجه نمی کرد. او دور شده بود؛ ولی صحنه عوض نشده بود. چیزی که در قدح اندیشه هیچگاه اتفاق نمی افتاد.
چشمان لوک ناگهان گشاد شدند.
- ما باید بیدار شیم! سعی کنین بیدار شین! زود!
رز چشمانش را محکم بست. چند ثانیه در همان حالت ماند و دوباره چشمانش را باز کرد.
با شگفتی آن ها را زیر نظر قرار داد. جزئیات رداهایشان، حالات و رفتارشان. همه چیز انگار خیلی... واقعی بود!
دهانش را باز کرد و متوجه شد که به راحتی می تواند سخن بگوید.
- بچه ها!
هافلپافی ها به او نگاه کردند و منتظر ادامه ی حرفش شدند؛ ولی هلگا هافلپاف واکنشی نشان داد که رز را از حرف زدن بازداشت.
به شدت شروع به گریه کرد. اشک از چشم هایش، قطره قطره روی زمین می ریخت. در آن لحظه، نه مانند بنیانگذار گروه سخت کوش هافلپاف بود و نه مانند کسی که برای سال های سال توسط هافلپافی ها تحسین و الگو برداری می شد. در آن لحظه، فقط مانند کسی بود که نیاز به حمایت داشت.
پلک های پیرمرد را به آرامی بست. به نظر می رسید تحمل فروغ خاموش چشمان او را نداشته باشد.
رز نگران او بود؛ ولی بیشتر، نگران خودش بود به دستانش نگاه کرد. شنیده بود اگر تعداد انگشتانش، کمتر یا بیشتر از پنج باشد، یعنی در خواب است. دستش را دید. پنج انگشت داشت. اما او در خواب بود. چطور ممکن بود این ها واقعی باشد؟
رو به دوستانش گفت: بچه ها... شما هم دارین خواب می بینین؟
سوالش با واکنش غیر طبیعی دوستانش روبرو شد. پنداری پرسش بود که همه در ذهن داشتند.
گیبن پاسخ داد: تو... تو رز واقعی ای! ما با هم داریم یه خواب رو می بینم!
کسی دیگر به هلگا توجه نمی کرد. او دور شده بود؛ ولی صحنه عوض نشده بود. چیزی که در قدح اندیشه هیچگاه اتفاق نمی افتاد.
چشمان لوک ناگهان گشاد شدند.
- ما باید بیدار شیم! سعی کنین بیدار شین! زود!
رز چشمانش را محکم بست. چند ثانیه در همان حالت ماند و دوباره چشمانش را باز کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/5/19 1:56:59
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/25
تولد نقش: 1395/04/30
آخرین ورود: دوشنبه 22 خرداد 1396 15:31
از: زیر یه درخت کهن سال
پستها:
53

بچه های هافلپاف دور هم جمع شدند تا خاطرات هلگا رو از توی جام خاطراتش نگاه کنند.
دختر یازده ساله ای با یک پیرمرد به سمت سه بچه ی دیگر می رفت.پیر مرد از آن ها خواست تا نام های خود را روی برگه با چهار رنگ متفاوت بنویسند.پسرک یازده ساله ای به سمت پیرمرد دوید و اسمش را با رنگ قرمز نوشت: گودریک گریفیندور
بعد دختر مو بوری اسمش را با رنگ زرد نوشت: هلگا هافلپاف.
پسری با مو های خاکستری اسمش را با رنگ سبز نوشت: سالازار اسلایترین. و حرف اول اسمش را مار مانند نوشت.پیرمرد نگاهی به پسرک کرد و پسرک بی توجه از کنار او رد شد.و در آخر دختری با مو های سیاه کوتاه اسمش را با رنگ آبی کم رنگی نوشت: روونا ریونکلا.
پیر مرد به همه ی آن ها نگاه کرد. لبخندی زد و گفت:خب بچه ها.شما ها از چه حیوانی خوشتون میاد و چرا؟
گودریک گفت:من از شیر خوشم میاد چون خیلی شجاع هست و سلطان جنگل.
سالازار گفت:من از مار خوشم میاد چون مرموز هست و نیش کشنده ای داره.تازه خود من هم یه مار زبان هستم.
پیرمرد با تعجب پرسید:میدانی این توانایی ای نیست که هرکسی آن را داشته باشد.
و پسرک با غرور گفت : بله میدانم.
روونا گفت:من از عقاب خوشم میاد.چون خیلی باهوش هست.
و نوبت هلگا بود. گفت: من از گورکن خوشم میاد.چون یه حیوان ساده و مهربون هست.
و ناگهان صحنه عوض شد...
زر:وا چرا اینجوری شد؟
سوزان :رفت یه صحنه ی دیگه. اینجا هاگوارتز هست.
عصر بود.هلگا و روونا کنار یکدیگر ایستاده بودند و صحبت میکردند.هر دو آشفته و نگران بودند .
هلگا:واقعا؟ اما اون دو تا دوست های صمیمی هم هستن.
روونا:آره اما سالازار سر حرفش هست و میگه که باید به جادوگر های اصیل زاده درس داد و دو رگه ها باید از اینجه برن.
روونا:سالازار از بچگی لجباز بود یادته وقتی استاد باهاش حرف می زد چجوری جوابش رو میداد؟
هلگا:آره یادمه با غرور جوابش رو میداد.به حرف هیچ کس هم حاضر نبود گوش کنه به جز گودریک.
روونا:من از اولشم میدونستم سالازار باعث میشه کار هامون خراب بشه.
صدای شکستن چیزی از راهروی بالا آمد.
روونا:این صدای چیه؟
هلگا:وای نه سالازار کار خودشو کرد حتما حرف های گودریک عصبانیش کرده.
آن دو به سمت راهروی بالا رفتند.سالازار و گودریک چوب دستی به دست مقابل هم ایستاده بودند.
روونا:دانش آموز ها همتون برید به خوابگاه هاتون زود باشید.
و دوید تا آنها را ببرد.
گودریک: پس سالازار مجبوریم چهار گروه متفاوت تشکیل بدیم.
دوباره صحنه عوض شد.
هایدی:ای بابا دوباره عوض شد که.
اتاق تاریکی بود با مبل های کهنه. فقط نور مهتاب که از پنجره می تابید و شعله های آتش درون بخاری اتاق را روشن کرده بود.چهار دوست غمگین کنار هم نشسته بودند.
-من فقط میخوام به اصیل زاده ها درس بدم.این چیز زیادیه؟
همه به طرف سالازار برگشتند.
هلگا که قطره اشکی روی گونه اش جاری شده بود گعت:نه چیز زیادی نیست ولی یکم کوتاه بیا مگه دو رگه ها چشونه؟
سالازار فریاد کشید:من از دو رگه ها بدم میاد اونا باعث میشه جامعه ی جادوگری نابود بشه.اونا استعداد کافی ندارن .
گودریک:هلگا ولش کن.خیله خب تو میتونی اصیل زاده ها رو برای خودت جدا کنی و بهشون آموزش بدی.خوابگاه هاشون رو هم جدا میسازی.منم به کسانیی تدریس میکنم که شجاع هستن.
روونا:گودریک تو هم؟ تو هم میخوای این جنگ ادامه داشته باشه؟
-اینطوری بهتره. بعد به سالازار نگاه کرد و گفت:حداقل برای سالازار خوبه.
روونا:پس...
گودریک:گروه خودت رو جدا کن.تو میخوای به کیا درس بدی؟
روونا با بهت به گودریک نگاه کرد.بعد گفت: من به اونایی درس میدم که به دانایی و هوششان اطمینان دارم.
گودریک سری تکان داد.بعد رو به هلگا کرد و پرسشگرانه نگاهش کرد.
هلگا کمی فکر کرد. بعد گفت: باشه! پس منم به بقیه درس میدم و بهشون یاد میدم به هم کمک کنن مهربون باشن و بین کسی فرق نذارن...
ناگهان صدایی گفت:ببخشید میدونم دوست دارید در مورد هلگا بدوید ولی اینجا جاش نیست.
همه برگشتند و مدیرشان دامبلدور را دیدند.
ارشد هافلپاف:ببخشید قربان ولی ما کنجکاو شدیم بدونم هلگا واقعا کیه ولی هرچی تحقیق کردیم چیزی نفهمیدیم برای همین...
-بله من درک میکنم شما ها باید کنجکاو باشید. ولی الان به اندازه ی کافی در مورد هلگا فهمیدید.زود برگردید به خوابگاهتون دیگه دیر وقته.
و دانش آموزان هافلپاف با شرمندگي به خوابگاه شان رفتند.وقتی به خوابگاه شان رسیدند نشستند و در مورد هلگا با هم صحبت کردند و بعد ساعت 3:36 به تخت خواب هایشان رفتند.
دختر یازده ساله ای با یک پیرمرد به سمت سه بچه ی دیگر می رفت.پیر مرد از آن ها خواست تا نام های خود را روی برگه با چهار رنگ متفاوت بنویسند.پسرک یازده ساله ای به سمت پیرمرد دوید و اسمش را با رنگ قرمز نوشت: گودریک گریفیندور
بعد دختر مو بوری اسمش را با رنگ زرد نوشت: هلگا هافلپاف.
پسری با مو های خاکستری اسمش را با رنگ سبز نوشت: سالازار اسلایترین. و حرف اول اسمش را مار مانند نوشت.پیرمرد نگاهی به پسرک کرد و پسرک بی توجه از کنار او رد شد.و در آخر دختری با مو های سیاه کوتاه اسمش را با رنگ آبی کم رنگی نوشت: روونا ریونکلا.
پیر مرد به همه ی آن ها نگاه کرد. لبخندی زد و گفت:خب بچه ها.شما ها از چه حیوانی خوشتون میاد و چرا؟
گودریک گفت:من از شیر خوشم میاد چون خیلی شجاع هست و سلطان جنگل.
سالازار گفت:من از مار خوشم میاد چون مرموز هست و نیش کشنده ای داره.تازه خود من هم یه مار زبان هستم.
پیرمرد با تعجب پرسید:میدانی این توانایی ای نیست که هرکسی آن را داشته باشد.
و پسرک با غرور گفت : بله میدانم.
روونا گفت:من از عقاب خوشم میاد.چون خیلی باهوش هست.
و نوبت هلگا بود. گفت: من از گورکن خوشم میاد.چون یه حیوان ساده و مهربون هست.
و ناگهان صحنه عوض شد...
زر:وا چرا اینجوری شد؟
سوزان :رفت یه صحنه ی دیگه. اینجا هاگوارتز هست.
عصر بود.هلگا و روونا کنار یکدیگر ایستاده بودند و صحبت میکردند.هر دو آشفته و نگران بودند .
هلگا:واقعا؟ اما اون دو تا دوست های صمیمی هم هستن.
روونا:آره اما سالازار سر حرفش هست و میگه که باید به جادوگر های اصیل زاده درس داد و دو رگه ها باید از اینجه برن.
روونا:سالازار از بچگی لجباز بود یادته وقتی استاد باهاش حرف می زد چجوری جوابش رو میداد؟
هلگا:آره یادمه با غرور جوابش رو میداد.به حرف هیچ کس هم حاضر نبود گوش کنه به جز گودریک.
روونا:من از اولشم میدونستم سالازار باعث میشه کار هامون خراب بشه.
صدای شکستن چیزی از راهروی بالا آمد.
روونا:این صدای چیه؟
هلگا:وای نه سالازار کار خودشو کرد حتما حرف های گودریک عصبانیش کرده.
آن دو به سمت راهروی بالا رفتند.سالازار و گودریک چوب دستی به دست مقابل هم ایستاده بودند.
روونا:دانش آموز ها همتون برید به خوابگاه هاتون زود باشید.
و دوید تا آنها را ببرد.
گودریک: پس سالازار مجبوریم چهار گروه متفاوت تشکیل بدیم.
دوباره صحنه عوض شد.
هایدی:ای بابا دوباره عوض شد که.
اتاق تاریکی بود با مبل های کهنه. فقط نور مهتاب که از پنجره می تابید و شعله های آتش درون بخاری اتاق را روشن کرده بود.چهار دوست غمگین کنار هم نشسته بودند.
-من فقط میخوام به اصیل زاده ها درس بدم.این چیز زیادیه؟
همه به طرف سالازار برگشتند.
هلگا که قطره اشکی روی گونه اش جاری شده بود گعت:نه چیز زیادی نیست ولی یکم کوتاه بیا مگه دو رگه ها چشونه؟
سالازار فریاد کشید:من از دو رگه ها بدم میاد اونا باعث میشه جامعه ی جادوگری نابود بشه.اونا استعداد کافی ندارن .
گودریک:هلگا ولش کن.خیله خب تو میتونی اصیل زاده ها رو برای خودت جدا کنی و بهشون آموزش بدی.خوابگاه هاشون رو هم جدا میسازی.منم به کسانیی تدریس میکنم که شجاع هستن.
روونا:گودریک تو هم؟ تو هم میخوای این جنگ ادامه داشته باشه؟
-اینطوری بهتره. بعد به سالازار نگاه کرد و گفت:حداقل برای سالازار خوبه.
روونا:پس...
گودریک:گروه خودت رو جدا کن.تو میخوای به کیا درس بدی؟
روونا با بهت به گودریک نگاه کرد.بعد گفت: من به اونایی درس میدم که به دانایی و هوششان اطمینان دارم.
گودریک سری تکان داد.بعد رو به هلگا کرد و پرسشگرانه نگاهش کرد.
هلگا کمی فکر کرد. بعد گفت: باشه! پس منم به بقیه درس میدم و بهشون یاد میدم به هم کمک کنن مهربون باشن و بین کسی فرق نذارن...
ناگهان صدایی گفت:ببخشید میدونم دوست دارید در مورد هلگا بدوید ولی اینجا جاش نیست.
همه برگشتند و مدیرشان دامبلدور را دیدند.
ارشد هافلپاف:ببخشید قربان ولی ما کنجکاو شدیم بدونم هلگا واقعا کیه ولی هرچی تحقیق کردیم چیزی نفهمیدیم برای همین...
-بله من درک میکنم شما ها باید کنجکاو باشید. ولی الان به اندازه ی کافی در مورد هلگا فهمیدید.زود برگردید به خوابگاهتون دیگه دیر وقته.
و دانش آموزان هافلپاف با شرمندگي به خوابگاه شان رفتند.وقتی به خوابگاه شان رسیدند نشستند و در مورد هلگا با هم صحبت کردند و بعد ساعت 3:36 به تخت خواب هایشان رفتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما فرزندان هلگا
در کنار هم و باهم
پیشرفت میکنیم
کمک میکنیم
متحد میشویم
و
هافلپاف را میسازیم.
در کنار هم و باهم
پیشرفت میکنیم
کمک میکنیم
متحد میشویم
و
هافلپاف را میسازیم.
جزئیات کاربر

خلاصه:
هافلپافی ها قدح اندیشه ای پیدا میکنن که ظاهرا مال هلگا هافلپافه و واردش میشن، با این هدف که مسیر زندگی هلگا، و چگونگی تاسیس گروه رو ببینن و بشناسن... هلگایی که یه دختر بچه س، توسط یه پیرمرد مطلع میشه که سرنوشت براش اینجوری تعیین شده. اون همراه با سه نفر دیگه، از نیروی جادویی بی نظیرشون باید درست استفاده کنن. پیرمرد به هلگا این جمله رو هم میگه: "فقط به یاد داشته باش که برای هیچکس از دیگری ارزش بیشتری قائل نباشی و همیشه پشت کار و صمیمیت رو در صدر قرار بده!" که تاثیر قابل توجهی روی هلگا میذاره. حالا هافلی ها به شکل عجیبی به اتاق هلگا برگشتن و کسی توی اتاق نیست، همین که شک میکنن که شاید کسی به عمد اونا رو وارد این خاطره کرده تا هلگا رو بشناسن، با یه چیز عجیب درون کمد هلگا مواجه میشن.
_____________________________
درون کمد، یک در پدیدار شده بود. یک در، درون یک کمد، از آن منظره هایی نیست که هر روز ببینید. خنده دار به نظر می رسید. انگار که به جای خاطرات یک جادوگر بزرگ، در یک سیرک در حال دیدن شعبده بازی های آماتوری مشنگی باشی.
مکسین به سمت در رفت. ولی به محض قرار گرفتن دستش روی دستگیره ی در، فریاد لوک متوقفش کرد.
- مکس! مگه نمیگید کسی میخواسته ما بیایم توی این خاطره؟
- فقط حدس میزنیم لوک.
- خب... همون... همون هم. اگر اینطوری باشه چی؟ اگه این در فقط یه تله برای گیر انداختن ما اون طرفش باشه چی؟
- آخه برای چی باید یه نفــ...
- برای هر چی. من اصلا دوست ندارم تا آخر عمرم توی خاطره ی یه نفر که صد ها سال پیش اتفاق افتاده زندانی بشم.
لوک به بقیه ی هافلپافی ها نگاه کرد. قبلا هم وارد قدح اندیشه شده بود. میدانست که به راحتی میتواند از خاطره ای که در آن است خارج شود، اما این را هم میدانست که ممکن است آن سوی در، طلسمی مانع خارج شدنشان کار گذاشته شده باشد.
- من میرم. من همین جا از خاطره میرم بیرون. و به عنوان یه دوست، یه هم گروهی، به شما هم توصیه میکنم بیاید. بیاید بیرون.
لوک حرکتی کرد. حرکتی که معمولا با انجام دادنش از قدح اندیشه خارج میشد. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
- ما گیر افتادیم بچه ها.
گیبن دوباره به سمت در برگشت.
- پس فکر کنم چاره ای به جز عبور از این در نداریم.
گیبن در را باز کرد. آن طرف در، همان پیرمرد، با همان چشمانِ مهربان اما غمگین، در حال آموزش دادن به هلگا در یک منطقه ی کوهستانی بود. هلگای نه ساله قبل از آشنا شدن با سه نفر دیگر، باید یاد می گرفت نیروی جادوییش را بیشتر کنترل کند.
- اولش داشتی خیلی خوب پیش میرفتی. ولی الان نه هلگا. اگه پیشرفتی نکنی از ناهار خبری نیست.
پیرمرد با تحکمی خاص با هلگا حرف میزد. و خشم در چهره ی هلگا نمایان بود.
- دیروزم ناهار نخوردم! دیشب هم شام!
- میخواستی با جدیت بیشتری تمرین کنی. میخواستی تیزهوش تر باشی و یاد بگیری!
- ولی این انصاف نیس! تو نباید این کارو بکنی!
- هی دختر کوچولو، حواست به طرز صحبتت با یه بزرگتر باشه. اگه سریعتر پیشرفت نکنی مجبور میشم کسی رو به جات...
هلگا دیگر تحمل تحقیر را نداشت. دیگر خسته شده بود، این بیش از حد عجیب بود که توسط یک غریبه دزدیده شود، آموزش ببیند، و تازه او باشد که تحقیر شود. کنترل خودش را از دست داده بود. موجی از انرژی از هلگا به سمت پیرمرد روانه شد و پیرمرد پس از برخورد با یک تخته سنگ روی زمین افتاد.
هافلپافی ها انگشت به دهان مانده بودند. پس اسطوره شان... نمادشان... مادر جادوییشان... در نه سالگی باعث مرگ کسی... باور نکردنی بود...
هلگا به سمت پیرمرد دوید.
- نه.. نه... خواهش میکنم! ببخشید! عمدی نبود! باور کن عمدی نبود! بلند شو!
پیرمرد با مهربانی لبخند زد. کاغذی از جیب ردایش بیرون آورد و در دست هلگا گذاشت.
- به تمریناتت ادامه بده. و وقتی که بر خودت مسلط شدی، دستور العمل این کاغذ رو اجرا کن. تو رو پیش سه نفر دیگه میبره. و اونجا بقیه ی راهو پیدا میکنی.
موهای هلگا را نوازش کرد. چشمانش را بست و هافلپافی ها را در بهت و حیرت باقی گذاشت.
هافلپافی ها قدح اندیشه ای پیدا میکنن که ظاهرا مال هلگا هافلپافه و واردش میشن، با این هدف که مسیر زندگی هلگا، و چگونگی تاسیس گروه رو ببینن و بشناسن... هلگایی که یه دختر بچه س، توسط یه پیرمرد مطلع میشه که سرنوشت براش اینجوری تعیین شده. اون همراه با سه نفر دیگه، از نیروی جادویی بی نظیرشون باید درست استفاده کنن. پیرمرد به هلگا این جمله رو هم میگه: "فقط به یاد داشته باش که برای هیچکس از دیگری ارزش بیشتری قائل نباشی و همیشه پشت کار و صمیمیت رو در صدر قرار بده!" که تاثیر قابل توجهی روی هلگا میذاره. حالا هافلی ها به شکل عجیبی به اتاق هلگا برگشتن و کسی توی اتاق نیست، همین که شک میکنن که شاید کسی به عمد اونا رو وارد این خاطره کرده تا هلگا رو بشناسن، با یه چیز عجیب درون کمد هلگا مواجه میشن.
_____________________________
درون کمد، یک در پدیدار شده بود. یک در، درون یک کمد، از آن منظره هایی نیست که هر روز ببینید. خنده دار به نظر می رسید. انگار که به جای خاطرات یک جادوگر بزرگ، در یک سیرک در حال دیدن شعبده بازی های آماتوری مشنگی باشی.
مکسین به سمت در رفت. ولی به محض قرار گرفتن دستش روی دستگیره ی در، فریاد لوک متوقفش کرد.
- مکس! مگه نمیگید کسی میخواسته ما بیایم توی این خاطره؟
- فقط حدس میزنیم لوک.
- خب... همون... همون هم. اگر اینطوری باشه چی؟ اگه این در فقط یه تله برای گیر انداختن ما اون طرفش باشه چی؟
- آخه برای چی باید یه نفــ...
- برای هر چی. من اصلا دوست ندارم تا آخر عمرم توی خاطره ی یه نفر که صد ها سال پیش اتفاق افتاده زندانی بشم.
لوک به بقیه ی هافلپافی ها نگاه کرد. قبلا هم وارد قدح اندیشه شده بود. میدانست که به راحتی میتواند از خاطره ای که در آن است خارج شود، اما این را هم میدانست که ممکن است آن سوی در، طلسمی مانع خارج شدنشان کار گذاشته شده باشد.
- من میرم. من همین جا از خاطره میرم بیرون. و به عنوان یه دوست، یه هم گروهی، به شما هم توصیه میکنم بیاید. بیاید بیرون.
لوک حرکتی کرد. حرکتی که معمولا با انجام دادنش از قدح اندیشه خارج میشد. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
- ما گیر افتادیم بچه ها.
گیبن دوباره به سمت در برگشت.
- پس فکر کنم چاره ای به جز عبور از این در نداریم.
گیبن در را باز کرد. آن طرف در، همان پیرمرد، با همان چشمانِ مهربان اما غمگین، در حال آموزش دادن به هلگا در یک منطقه ی کوهستانی بود. هلگای نه ساله قبل از آشنا شدن با سه نفر دیگر، باید یاد می گرفت نیروی جادوییش را بیشتر کنترل کند.
- اولش داشتی خیلی خوب پیش میرفتی. ولی الان نه هلگا. اگه پیشرفتی نکنی از ناهار خبری نیست.
پیرمرد با تحکمی خاص با هلگا حرف میزد. و خشم در چهره ی هلگا نمایان بود.
- دیروزم ناهار نخوردم! دیشب هم شام!
- میخواستی با جدیت بیشتری تمرین کنی. میخواستی تیزهوش تر باشی و یاد بگیری!
- ولی این انصاف نیس! تو نباید این کارو بکنی!
- هی دختر کوچولو، حواست به طرز صحبتت با یه بزرگتر باشه. اگه سریعتر پیشرفت نکنی مجبور میشم کسی رو به جات...
هلگا دیگر تحمل تحقیر را نداشت. دیگر خسته شده بود، این بیش از حد عجیب بود که توسط یک غریبه دزدیده شود، آموزش ببیند، و تازه او باشد که تحقیر شود. کنترل خودش را از دست داده بود. موجی از انرژی از هلگا به سمت پیرمرد روانه شد و پیرمرد پس از برخورد با یک تخته سنگ روی زمین افتاد.
هافلپافی ها انگشت به دهان مانده بودند. پس اسطوره شان... نمادشان... مادر جادوییشان... در نه سالگی باعث مرگ کسی... باور نکردنی بود...
هلگا به سمت پیرمرد دوید.
- نه.. نه... خواهش میکنم! ببخشید! عمدی نبود! باور کن عمدی نبود! بلند شو!
پیرمرد با مهربانی لبخند زد. کاغذی از جیب ردایش بیرون آورد و در دست هلگا گذاشت.
- به تمریناتت ادامه بده. و وقتی که بر خودت مسلط شدی، دستور العمل این کاغذ رو اجرا کن. تو رو پیش سه نفر دیگه میبره. و اونجا بقیه ی راهو پیدا میکنی.
موهای هلگا را نوازش کرد. چشمانش را بست و هافلپافی ها را در بهت و حیرت باقی گذاشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج