- برین کنار بذارین باد...
اینیگو نتونست حرفشو تموم کنه، چون بلافاصله ماهیتابه مالی روی سرش فرود اومد. همچنان که روی زمین دراز کشیده بود و سرشو میمالید، به مقصد، که قابلمه مالی بود، نگاه کرد. باید توی شلوغی و هیاهو، تا اون سر سالن میرفت. با این فکر، آهی از ته دل کشید.
- هی.

- ها؟
- اینجام.
اینیگو به آدمای دور و برش نگاه کرد، اما کسی با اون صحبت نمیکرد.
- هوی.

بالاخره بعد از همت و تلاش بسیار، توجه اینیگو به پیرمردی جلب شد که چند متر اونور تر، روی زمین دراز کشیده بود. سینه خیز به سمت پسرمرد رفت.
- بله؟
- جنس میخوای؟
- نه خیر آقا. من پاک پاکم...
حرف اینیگو با دیدن اجناس پیرمرد ناتموم موند. یه عینک، یه سمعک، دوتا عصا...
- تازه یه آتل پا هم تو اتاق هست. اگه خواستی بدم خدمتت.

- اینا به چه درد من میخوره آخه؟
- خب ببین، اینجا درگیری شده، درسته؟ تو هم نه وسیله دفاعی داشتی و نه اسلحه، درسته؟ خب فقط با خرید عدد عصا، صاحب یک اسلحه مناسب و با خرید یک عدد عصای دیگه، صاحب یک وسیله دفاعی شوید. با عینک، حرکات دشمن را دقیق زیر نظر بگیرید و با سمعک، صدای دشمن را به وضوح بشنوید. قیمت فقط هفت هزار گالیون.
قیافه اینیگو که با معرفی هر جنس، شادتر میشد، یهو غمگین تر از قبل شد.
- ندارم که.
- خب... موردی نداره. کاسب خوب فکر اینجاشو هم میکنه.
یه فکر خوب دارم.- چه فکری؟
- با پیرزن گروهتون آشنام کن.
همون که قیافه ش جوونه. اینیگو باید انتخاب میکرد. یا بدون تجهیزات میرفت و ریسک شهید شدن در راه رسیدن به انتهای سالن رو میپذیرفت، یا با هدر دادن مقداری زمان، تجهیزات رو میگرفت و جون همه رو نجات میداد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












