جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  29 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  187 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 7 مرداد 1397 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تنها کار لازم پیدا کردن هلگا بود تا از خود هلگا بپرسن.

-باید هلگا رو پیدا کنیم تا ببینیم ماجرا از چه قراره.
-نیازی به پیدا کردنش نیست ماتیلدا، هلگا اونجاست.

هلگا با لباسی قرمز و خوشگل که دورا براش دوخته بود کنار پیوز نماین شد.
-عزیزم چت شده؟
-
-چرا انقدر ناراحتی؟
-چون تو دیشب رفتی.
-خب خسته بودم.
...

بچه ها با خیال راحت یه آه کشیدن که دیگه نیازی به دوباره به هم رسوندن این دو کفتر عاشق ندارن. همه با خودشون فک کردن دونفر بعدی که قراره به هم برسن کی ان؟ دانش آموزان یا استاد ها؟خب حداقل خیالشون راحت شد که پدر بزرگ و مادربزرگشون با این که چنین زمان طولانی از باهم بودنشون گذشته دوباره به هم رسیدن.
پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینجا جهان آرام است
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1397 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
پيوز غمگين و از دنيا بريده دم تابلوي جواني هلگا به عصايش تكيه داد. اين همه تلاش و يادگيري آداب معاشرت بيهوده بود.
- هعي! كاش اون گل قرمزه بودم كه هي نازش مي كرد!

هافلپافي ها با چشم هاي قلب شده و قلب هاي لرزيده و اسكار به دست براي اهدا به بهترين صحنه ي درام كل جهان رو مبل نشسته بودند و فكر مي كردند كي آن روزي مي آيد تا آنها هم قلب كسي را بشكنند؟

- پدربزرگ بيا بشين و برامون تعريف كن چيشد دقيقا.

پيوز نتوانست در برابر نگاه مشتاق تانكس و چشم هاي اشكي دورا طاقت بياورد، گرچه از تالار گريفندور تا هافلپاف را با خودش تمرين كرده بود كه دهانش را باز نكند، اما نشست و همه ي داستان را گفت.
-...خلاصه اين طوري بود كه من با مامان بزرگ هلگاتون آشنا شدم!
-
-
-
- ولي شد جدا تهش چي؟

پيوز عينكش را جا به جا كرد تا رز را بهتر ببيند. به خودش قول داد در اولين وقت ممكنه اين دختر را پيش دكتر ببرد، احتمالا آن همه عصايي كه تو سرش خورده باعث تكان خوردن مغزش شده.
- باهم ازدواج كرديم و الانم صاحب نوه يي به...ام...ويبره اي تو هستيم.
-من؟
- آره ديگه تو! مگه به من بابا بزرگ نمي گي؟
- اگه هستي تو باب بزرگ، پس كجاست مامان بزرگ؟

پيوز كروات مشكي اش را صاف كرد.
اعضاي هافلپاف بهم خيره شدند، اوضاع بدتر از آنچه بود كه تصور مي كردند. پيوز درگير توهم زندگي عاشقانه اي با هلگا شده بود و حتي تصور مي كرد آنها همه نوه هايش هستند و هلگا هم تنهايش گذاشته و رفته.

بايد هلگا را به او نشان مي دادند تا از يالش بيرون آيد ولي هلگا كجا بود؟ 

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 17 تیر 1397 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار هافلپاف ساکت ساکت شده بود و تنها صدایی که به گوش میرسید صدای پرنده های آواز خونِ هاگوارتز بود ولی تو خوابگاه... بززززززز بزززززززز

آروم آروم همه بیدار شدن. آملیا داد زد :
-مبایل کیه انقدر ویبره میره؟
- آخ ببخشید مبایل منه. خب مگه شما ها کلاس ندارین؟ باید بیدار شیم دیگه.
- نه لیندا امروز که هیچکی کلاس نداره.

کل بچه های هافل بیدار شده بودن و همه از دست لیندا عصبانی بودن.

- خب عصبانیت نداره دوباره بخوابین.
- اصلا مبایل تو چرا انقدر ویبرش زیاده ها؟

لیندا با تعجب به سوال رز فکر کرد:
- زیاده؟
- نمیبینی همه بیدارن؟

لیندا از تخت بیرون اومد و دید همه بیدارن و با چشای پف کرده نگاهش میکنن.

- شرمنده بچه ها نمیخاستم بیدار شین.
- خب چرا همه اینجا جم شدیم بریم بخوابیم دیگه
- الان مگه خوابمون میبره رز؟
- خب پس برین تکالیفتونو انجام بدین .

همه از خوابگاه بیرون اومدن و به سمت تالار رفتن.
تالار تمیز تمیز بود. هیچ اثری از مهمونیه دیشب نبود. همه با تعجب سر تا سر تالار رو نگاه کردن.

- حالا ما این همه زحمت کشیدیم دوست شدن باهم؟
- لیندا؟ خواب بودی مگه؟
- نمیدونم فک کنم.
- معلومه که دوست شدن ولی شاید دعوا کنن باهم.
- دعوا کردن تو هر رابطه ای عادیه.
- آره عادیه.

در تالار باز شد و قیافه دپرس شده ی پیوز نمایان شد و همه نگاهشون رو به سمت پیوز بردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینجا جهان آرام است
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 11 تیر 1397 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز به سرعت پیش هلگا آمد. هلگا هنوز هم قیافه ی ناراحتی بر صورت خود داشت. به اطراف نگاه می کرد که چرا همه ی تالار تزئین شده بود. برای او عجیب بود چرا که فقط سالی یکبار ، هافلی ها به خود زحمت رنگارنگ کردن تالار را می دادند. اما به هر حال امروز یک اتفاقی افتاده بود که آنها انقدر پرشور بودند.

- چی شده بچه ها ؟ امروز اتفاق خاصی غیر از عصبانیت کردن من ، افتاده؟ از خواب که بیدار میشم، دورا سریع میگه بیا این لباسو بپوش. بعدشم که اینجا رو خوشگل کردین. نباید شک کنم؟

پیوز آماده ی این بود که هلگا حرف بزند. او کل زندگیش، چه در روحی و چه در آدمی، همیشه آماده بوده. او به شدت هلگا را دوست داشت و دست از سر او بر نمی داشت. پس لبخندی بر لبانش شکل گرفت و سعی کرد صدایش را کلفت کند.

-هلگا... ما تو رو خیلی ناراحت کردیم و می خوایم با این جشن، کار اشتباهمون رو جبران کنیم.

- واقعا...این جشن برای منه؟

- معلومه. از این طرف بیا.

او هلگا را به طرف میز غذا خوری کشاند. بقیه بچه های هافل هم، پشت هلگا حرکت می کردند. پیوز بسیار خوشحال بود. به طوری که با اینکه روح بود، چشمانش از شادی برق میزد. هلگا از اولین غذا، تست کرد.
- امممم. این ژله خیلی خوشمزه ست.

- دستپخت هافلی ها هیچوقت بدمزه نیست. از کیک بستنیم بخورین.

- حتما.

او به سمت کیک بستنی شکلاتی و وانیلی رفت. حتما خوشش می آمد. او قاشقی برداشت و کمی از کیک بستنی خورد. چشمانش را بست و لبخندی زد. هلگا به سمت همه برگشت و از همه تشکر کرد.

- واقعا ازتون ممنونم .همه ی کیکاتون خیلی خوشمزه بود. خب دیگه من کار دارم...

- نه هلگا، هنوز یه چیز مونده.

ماتیلدا به یک کیک بزرگ اشاره کرد. اول هلگا فکر کرد که شوخی می کنند.اما کمی بعد، به طرف کیک برگشت. او باور نمی کرد. اما به خود آمد و کمی از کیک خورد.

- خدای من! باور نمی کنم. کی اینو درست کرده؟

ماتیلدا نگذاشت که بقیه حرف بزنند و گفت: تانکس.

- دستت درد نکنه تانکس. واقعا خیلی خوشمزه بود.

تانکس به طور عجیبی به ماتیلدا خیره شد و نگاهی مثل "چرا اینو گفتی؟ " انداخت. اما ماتیلدا به او توجه نکرد. او به طرف دوربین رفت و با دست زدن، همه ی توجه ها را به خود جلب کرد.

- گوش کنین. همه دور میز باشین، هلگا و پیوز هم وسط باشن. پیوز، میشه یه بادکنک به هلگا بدی؟ ممنون. آملیا یه خورده تلسکوپتو پایین بیار تا بتونیم صورتتو ببینیم. تریشا... انقدر با مارگارات ور نرو. یه جا وایسا... آهان درست شدین. خب همه بگن سیببببب.

همه یه سیب محکم گفتن و ماتیلدا عکس را گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1397 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
پیوز در پیری عاشق هلگا شده ولی هلگا از اون دوری میکنه و کار های پیوز هلگا رو بیشتر ناراحت و وحشت زده کرده. هلگا با لیندا و ماتیلدا و رز رابطه خوبی داشته ولی از وقتی پیوز موجب ناراحتی اون شده رابطه خوب آنها از بین رفته. اعضای هافلپاف برای خوشحال و راضی کردن هلگا یک جشن ترتیب دادند.
▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪

دیگه همه چیز آماده بود. پیوز دم در وایساده و منتظر اومدن هلگا بود،همه ساکت بودن که در وا شد و هلگا با لباسی تازه همراه با دورا وارد شد.

لیندا که لباس تازه رو دید به رز گفت:
-با دورا درباره لباس صحبت کرده بودم اونم این لباسو طراحی کرد و درست کرد.
- خوبه
-نمیدونم چی کار کرد که اون لباس تو تن هلگا رفت آخه اون خب روحه لباس ازش رد میشه.
رز خندید و گفت:
-حتما وردی چیزی خونده.
-شاید

هلگا تا وارد شد پیوز رو دید، زیاد از دیدن پیوز خوشحال نشده بود. پیوز سعی در همراهی کردن هلگا کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینجا جهان آرام است
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1397 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به کیک زل زده بودند. هیچ کس نگفت: ماتیلدا عجب کیک خوبی درست کردی.
رز: اممم...ماتیلدا...شاید بهتر بود یکمی بیشتر می زاشتی بپزه.
کنف شدم؛ ای کاش کسی نره توی اشپزخانه و ببینه چه خرابکاری کردم.
لیندا گفت: خب می تونیم از جن های خونگی کمک بگیریم؛ هرچی باشه هلگا اولین بار اون هارو آورد تا برای هاگوارتز کار کنند.
تانکس گفت: من میدونم کجا می تونیم جن ها خونگی را پیدا کنیم. و بعد ادامه داد: رز، لیندا و ماتیلدا دنبالم بیایید.
اون بین تابلو های مختلف می ایستاد و زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد.
اون جلوی تابلوی سبد میوه ای ایستاد. درون سبد یک زردآلو یک سیب، هلو و...بود. او دستش را دراز کرد و زردآلو رو قلقلک داد. ما با تعجب به هم نگاه کردیم. لحظه ای بعد تابلو کنار رفت، دری پشت اون بود.
تانکس اشاره کرد که دنبالش برویم و بعد داخل شد.
آنجا اشپزخانه ی هاگوارتز بود. خیلی بزرگتر و مجلل تر از اشپزخانه ی سالن عمومی بود. جن های خونگی به پیشواز ما اومدند؛ یکی از آنها گفت: سلام تانکس بازهم نوشیدنی کره ای می خواهی؟؟
تانکس گفت: امم...نه، امروز جشن برگزار می کنیم، و من یک کیک می خواهم فقط سریع لطفا!
حدودا 2 دقیقه بعد یک کیک زیبا با روییه خامه ای و چند تا توت فرنگی رویش جلوی روی ما بود.
تانکس با لحن عادی گفت: خب ممنون، باز هم برمیگردم.
و کیک برداشت و به طرف دریچه رفت.
وقتی به راهرو رسیدیم رز گفت: واییی! تانکس تو چند وقته که میدونی اینجا اشپزخانست؟
+ خب از سال دوم فهمیدم.
- پس به خاطر این بود همیشه چیز های خوشمزه داشتی؟
تانکس خندید و گفت: اره.
وقتی وارد سالن شدیم همه با تعجب گفتند: چه زود برگشتید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1397 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه !! بالاتر ! یکیتون کج گرفته یکیتون صاف.!!
رز غر غر می کرد و بلند بلند فریاد می زد. می خواستیم برای هلگا جشن بگیریم و همه داشتند به ما در تزیین کمک می کردند. لیندا و سوزان میز غذا خوری رو درست می کردند.؛ تانکس و رز و پیوز کارشون بنر و کلی وسایل تزئینی به دیوار زدن بود. من کف سالن هافل نشسته بودم و به بقیه خیره شده بودم. بعد ناگهان فهمیدم یه چیز تو جشنمون کمه. !!!
از جایم برخاستم و رو به همه و با صدایی بلند گفتم: بچه ها ، گوش کنید.
همه از کارشان دست کشیدن و به من خیره شدند.
- یه چیزی یادمون رفته.

لیندا گفت: بذار دو باره لیستو دوره کنم. اوممممم...... اوه خدای من !!، کیک.!!!
همه ناله کردند.

تانکس غرغر کرد و گفت: چطوری اینو یادمون رفت؟ حالا چیکار کنیم؟

راستش من بلد نبودم کیک درست کنم اما گفتم: من کاری ندارم. پس اینکارو بذارین به عهده ی من .

رز گفت: امیدوارم گند نزنی.

سوزان گفت: و همینطور آشپزخونه رو به گند نکشی. تازه تمیزش کردیم

+ باشه.
و سریع به طرف آشپزخونه رفتم. توی راه دو بار سکندری خوردم ولی باز به راه خود ادامه دادم. بالاخره به آشپزخونه رسیدم. در را باز کردم و به داخل، پا گذاشتم. چقدر تمیز بود. به بعد درست کردن کیکم فکر کردم که اینجا چه شکلی میشه...... اوه! ولش کن.
آشپزخونه تقریبا کوچیک بود. در سمت راستم . چند تا کابینت آهنی بود. در سمت چپم، گاز و یخچال وجود داشت و روبرویم سینک ظرف شویی بود.

کابینت ها را گشتم و یه تخته و تعدادی قاشق و چاقو بیرون آوردم. از یخچال تعداد زیادی گوجه و خیار در آوردم. روی تخته گذاشتم و با چاقو آنها را تکه تکه کردم. چند تیکه ی گوجه به زمین افتاده بود و من اشتباهی آنها را له کردم.
تکه های گوجه و خیار رو توی ظرفی ریختم و به آن سس مایونز زدم. حالا وقت درست کردن خمیر بود. آردو پکین پودر و شیر و تخم مرغ را از یخچال در آوردم و به دنبال روغن و شکرگشتم. همه جای یخچال رو گشتم اما از آنها خبری نبود. پس خامه و کلمو جایگزین آن دو کردم. همه ی مخلفاتو توی یه ظرف بزرگ گذاشتم و هم زن برقی رو برداشتم. اوه!! اون ظرف خیارو گوجه رو نذاشتم. پس سریع به طرف آن رفتم. برش داشتم و تو اون ظرف بزرگه ریختم. هم زن برقی را روشن کردم و درون ظرف گذاشتم.هم زن مقدار زیادی مخلفات رو روی زمین ریخت. گند کاری کرده بودم . دقیقا بر عکس چیزی که سوزان گفت، عمل کردم.بعد پنج دقیقه. هم زن را خاموش و خمیر رو در آوردم.خمیر کمی به سبزی می زد اما مهم نبود. دنبال ظرف دیگری گشتم اما همش هدر رفته بود . پس مجبور بودم خمیر را در کاسه های محدبی شکل بگذارم. همه ی خمیر توی یازده تا کاسه جا گرفت. روی خمیر ها مقداری توت فرنگی گذاشتم و آنها را درون فر گذاشتم. نیم ساعت بود که خمیر ها توی فر بودند.ولی کامل نپخته بودند. وقت نداشتم. پس سریع آنها را از فر در آوردم. آنها را توی سینی گذاشتم و بدو بدو از آشپزخونه بیرون رفتم. به تالار رسیدم.

رز گفت: چی شد؟

+ بفرما!! اینم کیکتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1397 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هلگا با تعجب داشت به رز، دسته گل و پیوز نگاه می کرد.
این دفعه واقعا می شد ترس رو تو چشماش خودم. به لیندا و رز نگاه کردم از صورت هر دوشون می شد لبخند کوچکی رو خوند. سعی کردم بهشون بفهمونم هوا پسه و پیوز رو هرچه زود تر از اونجا ببرن و من هلگارو آروم کنم.
ولی اونها اصلا به من توجه نمی کردن.
این دفعه نوبت هلگا بود که جیغ بنفش بکشه.
من گفتم: هی بانو ببینید، ما هیچ قصدی نداشتیم. نمیدونم چرا گل ها اون کارو کردن.
اما هلگا اصلا به حرف من گوش نکرد و به طرف در اتاق ناظرین رفت و در پشت سرش بست.
همه گیج و بهت زده به دست گل، دست رز نگاه کردیم.
پیدا بود که هلگا فکر کرده ما اونو مسخره کردیم.
باید طوری از دلش در می آوردیم، و براش توضیح می دادیم.
ولی دیگه این دفعه باید به  پیوز درست حسابی درس می دادیم.
رو به پیوز کردم و با عصبانیت گفتم: مگه اون گل هارو از کجا چیده بودی؟
پیوز با حالتی شرمنده گفت: از بوته ی گل رز های معمولی.
لیندا: الان باید بریم و ببینیم چطور میشه از دل هلگا در آورد.
در راه سالن عمومی فکر هاشون رو روی هم گذاشتند و تصمیم گرفتن که برای هلگا جشنی برپا کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 17 خرداد 1397 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز کت و شلوار پوشیده با دسته گل به سمت هلگا رفت. رز های زرد به قدری خوشگل بودند که هلگا همه چیز را فراموش کرد و حالا با حالت عاشقانه ای به رز ها نگاه می کرد و نقشه می کشید در کجای تالار قرارش بدهد ولی پیوز قصد نداشت گل ها را بدهد، آنها را سفت چسبیده بود.

رز از پشت سر چشم غره ای به پیوز رفت و با سر به هلگا اشاره کرد. لیندا با دهانش شکل سلام را در آورد. آخر سر هلگا صحبت کرد:
- نمی خوای گل ها رو بهم بدی؟

حقیقتا پیوز خیلی پیر بود و روح های پیر آلزایمر وحشتناک دارند. می دانست که اینجا باید چیزی بگوید ولی هیچی از درس های آداب معاشرت یادش نمی آمد فقط چیزهایی درباره ی نگاه در ذهنش بود.
دو دختر با دیدن نگاه نه چندان عاشقانه ی پیوز از آن همه وقتی که صرف آموزش کرده بودند متاسف شدند.
- اوه نه! این نگاه نبود که!
- کرد خراب.

هلگا صورتش را درهم کشید و قدمی به عقب برداشت که با جلو آمدن پیوز همراه شد.
هرچه هلگا عقب تر می رفت پیوز با نگاه عجیبش بیشتر به اون نزدیک می شد.
- راستش من باید یه سر به کمد لباس های دورا بزنم ...این دخترهای امروزی لباس های عجیبی می پوشن.... زمان ما این جوری نبود...

پیوز بلاخره توانست درس هایش را به یاد آورد.
- سلام!
- اممم... سلام.

هلگا سعی کرد عقب عقب به طرف دفتر ناظرین برود اما رز و لیندا جلوی راهش ایستاده بودند. لیندا دوباره به گل اشاره کرد و این دفعه پیوز گل ها را به سمت هلگا گرفت.
نگاه هلگا دوباره مهربان و دور از ترس شد. برای چند دقیقه ای همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا آنکه یکی از گل ها با جیغ بنفشی خود را از توی دسته بیرون کشید.

هلگا دسته گل را رها کرد و جیغ گل نزدیک به آبی تیره شد. قبل از اینکه رز ها به زمین بخورند، رز دیگر موفق شد گل ها را بگیرد.
- رز ویزلیه این گله هلگا جونم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 16 خرداد 1397 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب، هلگا.... همانطور که تو می دونی، من قبل از اینکه بمیرم، پیروزی هایی در....
هلگا غرغر کرد و ما خندیدیم. پیوز و هلگا داشتند با هم حرف می زدند و منو لیندا و رز کنار دیوار بودیم و داشتیم گوش می کردیم.
هلگا گفت: منظورم اخلاقته! نه کار هایی که قبل از مردنت کردی و افتخارات!!

-ببخشید عشقــــ ..... منظورم هلگائه.من دیوونه ام و مهربان. مثل فرشته......
من علامت بالا آوردن را در آوردم.
-.... با شهامت و همینطور وفادار به تیمم. من هیچوقت با کسی دعوا نمی کنم.....
لیندا گفت: آره جون خودت.
و رز شکل دعوا کردن پیوز را در آورد و ما زیر زیرکی خندیدیم.
-.....در کل من بهترین عضو هافلـپاف هستم

+ نیستی

- ببخشید؟

+ بهترین عضو هافل نیستی. از این بابت مطمئنم. خب، از همه ی حرفایی که زدی، نصفشون دروغ بود! برای اینکه منو جذب کنی، نباید به من دروغ بگی پیوز. با این حال، درباره ی تو فکر می کنم. شاید دو تا سه روز. می تونی بری پیوز.

- اما....باشه، حتما هلگا.
و رفت. هلگا آهی از آسودگی کشید. ما پیش هلگا رفتیم.
او گفت: راحت شدم. داشتم دیوونه می شدم.

من گفتم: پیوز مهربونه اما چون مدت زیادی روح بوده، بعضی چیزا یادش نمیاد.

- آره نمی شه اونو متحم دونست.

+ بانوی من. شما کمی استراحت کنید. به نظر خسته شدین. بعدا درباره ی پیوز صحبت می کنیم.

- فکر خوبیه. شب بخیر.

+ شب بخیر
و هلگا از در تالار هافلپاف خارج شد.
رو به لیندا و رز کردم و گفتم: من یه نقشه دارم.


❤️❤️❤️❤️❤️


+پیوز
من بودم که داشتم او را صدا می کردم.

- بله ماتیلدا؟

+ ببین، تو خیلی هلگا رو خیلی دوست داری و برای او هر کاری می کنی. نه ؟

- کاملا درسته

+خب نظرت چیه که یه کمی به تو آداب معاشرت یاد بدم که هلگا عاشق تو بشه؟

پیوز چشمانش از خوشحالی برق زد: بیا شروع کنیم.

+ خب اولین کاری که می کنی اینه که یه گل به هلگا می دی و مؤدبانه می گویی : سلام

- آهان

+بعد به او نگاه می کنی. نگاه عاشقانه.

- ببین خوبه یا نه؟
و یه نگاه خیلی خیلی بد انداخت . یه نگاهی که آدم به جای اینکه عاشق او بشود، فرار میکند.

+ روی نگاهت بیشتر کار کن. سعی کن با او درباره ی احساساتت با لحن آرامی صحبت کنی.

- دیگه چی کار کنم؟

+ وقتی داری با او حرف می زنی، سعی کن جذاب به نظر برسی و در حین حرف زدن با او ، راه بری. برو این ها را تمرین کن. این بهترین شانس توئه پیوز.

- باشه
و سریع از آنجا دور شد.


🖤🖤 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤❤️❤️❤️❤️


لیندا گفت: کار سخت رو داده به ما!!
آنها در راه برای رسیدن به اتاق خواب هلگا بودند
رز گفت: نه. درست کردن پیوز هم کار سختیه. فکر کنم وقتی به ماتیلدا برسیم،اون پاک قاطی کرده.
قرار بود آنها هلگا را نیم ساعت معطل کنند که ماتیلدا پیوز رو آماده کند. بالاخره رسیدند و دم در منتظر ماندند تا هلگا از خواب بیدار شود تا آنها او را معطل کنند. آنها در سکوت که مبادا هلگا صدای آنها را از پشت در بشنود و بیدار شود، منتظر ماندند. بالاخره در باز شد و هلگا بیرون آمد.
رز به طرف او آمد و گفت: سلام بانوی من. صبحتان بخیر.

-ممنون. شما اینجا چی کار می کنید؟

+ آمدیم شما را تا تالار هافل بدرقه کنیم.
به راه افتادند.
لیندا حرف زدن را شروع کرد: بانوی من، هافلپاف در وضعیت بسیار خوبی قرار دارد. ما سال پیش نایب قهرمان شدیم. خیلی ها از جمله ماتیلدا به ما اضافه شدند.
رز گفت: ما قهرمانی های زیادی کسب کردیم و امسال هم داریم تمام تلاشمون را میکنیم که قهرمان جام آتش بشویم.

- این عالیه
رز و لیندا درباره ی خیلی چیز ها از جمله کوییدیچ، جام آتش و گروه های دیگر حرف زدند. تقریبا به در تالار رسیده بودند. رز نگاهی به ساعت خود انداخت . دقیقا نیم ساعت شده بود. سری برای لیندا تکان داد و او هم چشمکی زد.

+ بفرمایید بانو.
و در را باز کرد. آنها پیوز گل به دست و من را جلوی در دیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me