جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

82 کاربر(ها) آنلاین هستند (51 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
82 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زیرزمین مخوف هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 21 اردیبهشت 1403 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد، هافلپافی‌ها سر میز صبحانه نشسته بودند و درباره‌ی صدای جیغی که دیشب شنیده بودند حرف می‌زدند.

روندا گفت:
- یعنی اون صدای کی بوده؟
- نمی‌دونم! به نظرتون چرا انقدر عصبانی بوده؟
- نمی‌دونم! یعنی ربطی به زیرزمین مخوف هافلپاف داره؟

ناگهان همه به پاتریشیا که این حرف را زده بود، خیره شدند. او یک کارآگاه بود و طبیعتا همه می‌خواستند او راز آن جیغ را کشف کند.

پاتریشیا گفت:
- خیله‌خب! بعد از کلاس پیشگویی می‌رم ببینم چه خبره. جعفر، تو هم بهتره باهام بیای.

جعفر قبول کرد. خلاصه، پاتریشیا و جعفر بعد از کلاس پیشگویی به تالار خصوصی هافلپاف رفتند تا دنبال هرگونه سرنخی بگردند. وقتی جعفر داشت یکی از مبل‌ها را بررسی می‌کرد، دستش به یک دکمه خورد و مبل کنار رفت و پلکان مارپیچی زیرش نمایان شد.

جعفر گفت:
- یافتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 14 اسفند 1402 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خب...

بعد از گذشت یکسال و اندی، این تاپیک هم به پروژه خاک برداری ما اضافه میشه...

سوژه جدید




همه چیز طبق روال همیشگی خودش در هاگوارتز پیش میرفت. کلاس هایی که طبق نظم همیشگی خودش برگزار می شد، اما آرگوس فیلچ مسئول بر هم زدن این نظم بود. کلاس های جانورشناسی با تئوری های سطح بالا تدریس می شدند، اما نیوت اسکمندر مسئول زیر سوال بردن این تئوری ها بود. شب های تالار خصوصی هافلپاف با انرژی و هیجان سپری می شد، اما سدریک دیگوری مسئول تخلخل در این هیجان بود. بحث های دانش آموزان با منطق و آرامش پیش می رفت، اما دومینیک ویزلی مسئول هیجانی کردن این بحث ها بود. خلاصه که هرکس به یه نحوی این روتین قابل پیش بینی هاگوارتز را کمی غیر قابل پیش بینی می کرد، که همین غیر قابل پیش بینی بودن هم جزوی از روتین هاگوارتز بود.

روزی دانش آموزان هافلپافی، در جمعی هافلپافی، در بحثی هافلپافی، از موضوعی هافلپافی صحبت هایی غیر هافلپافی می کردند.

- من شنیدم که اونجا پر از طلسم ها و اتفاقات عجیبه!
- کی به این چیزا اهمیت میده؟ دیدین سدریک جدیدا خور و پفاش صدای تراکتور های شهر ماگلی تبریز رو میدن؟
- آره. منم شنیدم. همیشه اونجا اتفاقاتی میفته که کسی توضیحی براش نداره. خیلی ترسناکه!
- چی میگین بابا؟ اینو شنیدین که نیوت سر کلاس جانورشناسی داشت قربون صدقه چمدونش میرفت و بوسش می کرد؟ میگن شبا باهاش میخوابه!
- من نمیتونم باور کنم چجوری اجازه دادن همچین جایی توی مدرسه باز بمونه.
- شما دارین درمورد چی حرف میزنین؟ من شنیدم که یکی...
- عـــــهه! چقد حرف الکی میزنی؟ توهم اگ درمورد زیرزمین مخوف هافلپاف میدونستی الان از ترس بخودت میترسیدی!

دانش آموزان در بحث خودشان غرق شده بودند و متوجه فرارسیدن زمان خاموشی نشده بودند. همه به سرعت به سمت خوابگاه مختلط هافلپاف رفتند و هرکدام در تخت خودشان مستقر شدند. طولی نکشید که از خستگی کلاسها همه به خواب رفته بودند و عده کمی از دانش آموزان ماجراجو سفر مکاشفانه خودرا شروع کرده بودند و آماده انتقام گیری سخت از آقای فیلچ نسبتا محترم شده بودند. اما صبح فردا ترس، وهم، تعجب، بی خوابی و پرسش های بسیاری دانش آموزان هافلپاف را فرا گرفته بود. در ساعت 3:33 دقیقه نیمه شب، همگی آنها صدای جیغ دلخراش بی هویت و ترسناکی را شنیده بودند که فریاد می زد "شلوار من دزدیده شده! من مطمئنم! اون دزد رو بگیرید و با شلوار دارش بزنید. شلوار من دزدیده شده!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/14 23:46:55
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/15 21:24:50
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 24 تیر 1401 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

بالاخره بعد از ساعتها نیکلاس سواری، هافلی ها به طرف دیگه رودخونه رسیدن، که یه جنگل تاریک و مخوف بود. این مسیر طولانی، مطمئنا اونا رو از رمق انداخته و...

- یه بار دیگه!

راوی حرفشو پس میگیره چون خستگی ناپذیر بودن هافلیا رو به شدت دست کم گرفته بود. ولی از اونجایی که جهت رودخونه یه طرفه بود، فعلا امکان نیکلاس سواری دوباره نبود. هافلیا یه آه از سر نا امیدی کشیده، سدریک که وسط راه به خواب رفته بود رو کول کرده و به سمت هاگوارتز حرکت کردن. اونا دلشون نمیخواست دوستای زامبیشونو تنها بذارن و برگردن به خوابگاه گرم و امنشون، ولی راهی هم برای نجاتشون پیدا نمیکردن. توی همین فکرا بودن که صدایی توجهشونو جلب کرد.

- خخخخخووووخخخخخخخ...
- صدای چی بود؟
- چیزی نیست بابا، سدریکه داره خروپف میکنه.
- آهان.
- خخخخخخخخخوووووخخخ!
- فهمیدیم بابا سدریک، آروم تر حرف میزنیم...
- خخخخخوخخخخخوووووخخخ!

همه معترضانه به سمت سدریک برگشتن تا داد و بیداد کنن که نمیتونن ساکت باشن چون خروپفش توی سکوت شب داره زهره ترکشون میکنه، ولی آرزو کردن کاش هیچوقت این کارو نمیکردن، چون سدریک نیمه بیدار بود و با چشمای نیمه باز، دنبال منبع صدایی میگشت که خوابشو ازش گرفته بود.

گروه از حرکت ایستاد و همه دنبال منبع صدا میگشتن. طولی نکشید که از هر گوشه جنگل، دوستای زامبیشون سر درآوردن.

- منتظر چی هستین؟ فرار کنین دیگه!

با فرمان سدریک، همه به سمت هاگوارتز دویدن، و زامبیا هم "خخخخووووخخخ" کنان پشت سرشون. از اونجایی که زامبی ها آهسته حرکت میکردن، فرار کردن از دستشون خیلی کار سختی نبود.

هنوز کاملا از جنگل خارج نشده بودن که با سایه پیرمردی، که با چوبدستیش علامت قرمز به هوا فرستاده بود، به سمتش دویدن. پیرمرد چوبدستیش رو آماده کرد و با زامبی ها، طلسمی به سمتشون روانه کرد. در کمال تعجب، با دریافت طلسم، همه به حالت عادی خودشون برگشتن!

- پروفسور!
- پروفسور... دامبلدور؟ تو از کجا میدونستی ما تو خطریم؟
- این چه حرفیه، نیکلاس؟! پروفسور همه چیو میدونه!

نیکلاس که در مقابل این توضیح کامل و منطقی حرفی برای گفتن نداشت، شروع به شمارش اعضا کرد تا مطمئن بشه کسی رو جا نذاشتن.
اونجا بود که همه یه درس بزرگ از زندگی گرفتن... این که هر قارچی رو نباید خورد! و اینکه اول باید دوستای زامبی شده رو نجات بدیم و بعد برگردیم به خوابگاه گرم و امنمون، ولی اگه دوستای زامبی شده هر قارچی رو نمیخوردن، هیچکدوم از این اتفاقا نمیفتاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یه بوتراکلِ جذاب


پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: یکشنبه 25 اردیبهشت 1401 14:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با توجه به سه راهی که گابریل رو به روی آنها گذاشته بود. همه با هم اتفاق نظر داشتند که از راه سمت راست بروند تا شاید با رسیدن به رودخونه خودشون رو نجات بدن و به تالار برگردن. همه به جز نیکلاس فلامل که میگفت الا و بلا باید از راه سمت چپ بریم و خودمون بندازیم تو اتشفشان فلسفه اش هم این بود که"روزگار هم جزئی از طبیعت است و الماس وجود هیچ کس را شکل نمی دهد، مگر کسی که تحمل همراه شدن با فشارهایش را داشته باشد."

-بریم خودمون رو بندازیم تو اتشفشان الماس بیایم بیرون.
-من الماس ندوست.
-ما خونمون الماس داریم.
-از خر شیطون پیاده شو دیگه نیکلاس.

جسیکا ضربه ای به گوش نیکلاس زد که باعث شد او کمی فرمان بردار شود.

-خب دیگه میریم به سمت رودخونه.

چند دقیقه بعد

آب رودخانه با شدت به سنگ ها برخورد میکرد و در دهانه ی غار میریخت. رودخانه ی عریضی بود و آن طرفِ آن جنگلی بود که به سمت قلعه میرفت البته خود رودخانه هم به سمت دریاچه ی نزدیک قلعه میرفت. هر دو راه به نظر نزدیک میامد تنها مشکل مبارزه با رودخانه ی خروشانی بود که به نظر میرسید با کسی شوخی ندارد. نیکلاس اولین نفر بود که توی کشتی پرید و پشت سکان رفت.

-خب لنگرهارو بکشین. من کاپیتان جک گنجیشکه هستم. پارو بزنید.

بقیه با قیافه های سرد وترحم انگیز به نیکلاس خیره شده بودند که روی تخت سنگی نشسته بود و خرده چوب هارا در دستش گرفته بود. خیلی وقت بود که در غار مانده بودند و نیکلاس خیلی بیشتر از آن مدت خوردن قرص هایش عقب افتاده بود.
به سراغ نیکلاس رفتند و از پا و دست او را گرفتند و به سمت غار امدند.

که ناگهان در ذهن دورا ویلیامز جرقه ای خورد.

-میگما، مگه این نیکلاس فلامل نامیرا نبود؟

همگی با حرف دورا میخکوب شدند و از نگاه هایشان به همدیگر متوجه شدند که همه دارند به یک چیز فکر میکنند.

چند دقیقه بعد

-من کاپیتان...قل قل قل... جک... قل قل قل... هس...قل قل.

اعضا با کمک هم بایک طناب دست و پای نیکلاس را به هم بسته بودند و اورا در آب انداختند و روی او پریدند بعد هم با تکه چوب ها شروع به پارو زدن کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1400 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: موجودی به اسم سایمنتار دم چاقویی توی زیرزمین تالار هافلپاف پیداش شده و هر کسی که وارد زیرزمین مخوف شده رو طلسم کرده و به جنگل فرستاده (اگلانتاین، دورا، رکسان و ارنی پرنگ). این چهارنفر همدیگه رو تو جنگل پیدا کردن ولی بعدش بخاطر خوردن "قارچ زامبی" تبدیل به زامبی شدن. بقیه هم که رفتن دنبالشون سر از یه غار درآوردن و بعد از یه مواجهه‌ی کوتاه با زامبیا، به این نتیجه رسیدن که برگردن و الان دنبال راه برگشت هستن.

******
- خب...حالا چی کار کنیم؟
- باید برگردیم.

همگی لحظاتی به سدریک که با چشمانی بسته و دهانی نیمه باز این سخن گهربار را بر زبان رانده بود، خیره شدند. اندک امیدی که به ارشدشان داشتند نیز با این راهنمایی فوق کاربردی بر باد رفت.

- قربون پسر گلم برم که همیشه راهکارهای خوبی میده.

کسی توجهی به آموس نشان نداد. سپس گابریل که تا کمر درون کتابی فرو رفته بود، سرش را بلند و شروع به حرف زدن کرد.
- الان ما سه تا مسیر داریم. چپ، راست، مستقیم. طبق اطلاعاتی که همین الان کسب کردم، سمت راست می‌رسه به یه رودخونه. مستقیم، ما رو می‌بره ته یه دره و از سمت چپ هم اگه بریم، میفتیم توی یه آتشفشان فعال.

هافلی‌ها پس از دریافت این حجم از خبر خوش، برای مدتی نه چندان کوتاه فقط به یکدیگر زل زدند. تا اینکه بالاخره ایزابلا سامربای سوال تقریبا مهمی را مطرح کرد.
- یه لحظه صبر کنین ببینم. پس تکلیف دوستای زامبی شده‌مون چی میشه؟
- ما همه‌ی تلاشمونو کردیم. متاسفانه دیگه کاری از دستمون برنمیاد. اونا برای همیشه زامبی می‌مونن و هیچ راهی برای درمانشون نیست.

قیافه‌ی رزِ ویبره‌زن، به شدت خوشحال به نظر می‌رسید؛ اما او برخلاف ظاهر و لحن شادمانش، از درون عمیقا غمگین بود. هرچند باور این موضوع با وجود تکان‌ خوردن‌ها و لرزه‌هایش برای بقیه کمی سخت بود.

- وقت واسه ناراحتی زیاده، فعلا موضوعی که باید روش تمرکز کنیم اینه که از کدوم راه بریم؟ چند روز دیگه تولد هفتصدوبیست‌وشش سالگیمه و من تا اون موقع باید تو تالار هافل باشم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1399 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نیازی به این همه زحمت نبود البته. گابریل جایی خونده بود که بهترین دفاع حمله است و بنابراین با سر رفت تو دل آملیای زامبی. به دنبال او باقی هافلی‌ها هم حمله کردن، چونکه خب همدیگه رو هیچ کجا تنها نمی‌گذاشتن و یکی برای همه و همه برای یکی.

- مگه اینکه خواب باشم.
- یا پسر ارشدم کمک بخواد.
- می‌دونین اگه همیشه پشت هم رو داشته باشیم همه در معرض خطر صد و سی و نه درصدی مرگ خواهیم بود؟ راه نداره که من بیام.
- خب بابا. یکم آبروداری کنین. یه چیزی گفتم عه.

بله، هافلی‌ها همیشه پشت هم بودن، به جز استثناتی مثل در خطر بودن، پسردار بودن، بالش داشتن و... می‌بینین که، خیلی کم پیش میاد تنها بذارن همو. خیلی.
خلاصه همه حمله کردن، تا اینکه گابریل عقب کشید و همه عقب نشینی کردن. گابریل کتابی از جیبش در آورد و سریع ورق زد تا به صفحه‌ی مورد نظر برسه:
- یه گورکن فقط وقتی بهش حمله می‌شه حمله می‌کنه.
-

چه ربطی داشت؟ نمی‌‌دونم. هافلی‌ها هم نمی‌دونستن و منتظر شدن تا گابریل براشون توضیح بده و چراغ بالا سرشون رو روشن کنه.

- زامبی ها حمله نکردن بهمون. نگاه کنین.

حق با گابریل بود. زامبی ها ایستاده بودن. بدون حرکت. و بعد از این صحبت گابریل، برگشتن و درون تونل گم شدن. هافلی‌ها هاج و واج بهم نگاه کردن.

- حالا چیکار کنیم؟
- باید یه چاره‌ای برای این همه بدبختی پیدا کنیم. دلم برای حموممون تنگ شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1399 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- بدو دیگه اگلانتاین! الان بهمون می‌رسن!

اگلانتاین ایستاد و با نگاهی خیره و بی‌حالت اندکی به گابریل زل زد. سپس با حرکتی سریع سدریک را به بغل او پرتاب کرد و خود با سرعتی بسیار دوید.
- حالا با وجود اون تو بغلت اگه می‌تونی بدو!

گابریل نیز که از وزن تقریبا زیاد سدریک زانوانش خم شده بود، برای دویدن تلاش می‌کرد اما نتیجه‌ای نمی‌گرفت. همانجا سر جایش فقط پاهایش را جلو و عقب می‌برد و ساکن مانده بود.
تا این که تماس دستی را از عقب بر روی شانه‌اش حس کرد. برگشت و با چهره‌ی زامبی‌ای که گویا قبلا آملیا بود، در پنج سانتی‌متری صورتش مواجه شد.

-
- چی شد؟ صدای کی بود؟

هافلپافی‌ها برگشتند و متوجه گابریل که بی وقفه جیغ می‌کشید و مقابلش زامبی‌ها قد علم کرده بودند، شدند. سدریک نیز برای لحظه‌ای چشم چپش را باز کرده، جیغ کوتاهی کشیده و سپس به این نتیجه رسیده بود هیچ چیز آنقدر ارزش ندارد که مزاحم خوابش شود. حتی اگر در این راه کشته میشد! و دوباره چشمش را بسته بود.

و درست هنگامی که زامبی‌ها متحیر به گابریلِ جیغ‌کش خیره شده و دهانشان از تعجب باز مانده بود و اقدامی برای حمله نمی‌کردند، هافلی‌ها تصمیم گرفتند از پشت بر سرو و رویشان پریده و هرطور شده آنان را عقب برانند و گابریل و سدریک را نجات دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آذر 1399 10:41
نمایش جزئیات
آفلاین
-

کسی اهمیتی به رودلف نداد که برای ساحره ها ابرو بالا مینداخت، و حتی ارشدشون سدریک که مثل همیشه، حتی توی این شرایط بغرنج، چرت ميزد. همه با عصبانیت به سمت آگلانتاین برگشتن.
- چرا تو اينقد ریلکسی؟ آخه الان موقع ریلکس بودنه؟
- آخه ديگه نیازی به ترسیدن نیست.
- چرا نیازی به ترسیدن نیست؟
- چون دوستامونو پیدا کردیم.
- دوستامونو؟

همه با هم، هم عقیده بودن که آگلانتاین به هیچ وجه درک درستی از شرایط نداره، چون اگه داشت، با تمام سرعت پا به فرار میذاشت. هر چند، بقیه که این درک رو داشتن، با دیدن تعداد زیادی زامبی که به سمتشون میرفتن، پا به فرار گذاشتن.

- دِ بدو دیگر! مگر قصد مردن داری؟

آگلانتاین فقط از پیپ حرف شنوی داشت. به محض اینکه این کلمات، به جای دود، از پیپ خاموش خارج شدن، سدریک که هنوز خواب بود رو گذاشت روی کولش و دوید.

- چیکار میکنی؟ جای حساسش بودا... داشت معلوم ميشد کی به پادشاه پنجم خیانت کرده بود که پادشاه ششم جاشو گرفت. و اینکه بچه پادشاه ششم چجوری کودتا کرد و هفتمین پادشاه...

صدای خر و پف توی گوش آگلانتاین بلند شد، ولی اونقدر بلند نبود که صدای زامبیا رو خفه کنه که با وجود سرعت کمشون، خیلی باهاش فاصله نداشتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین

بچه ها به دنبال اگلانتین حرکت میکردند. اما در اخر صف سدریک،اگاتا و ماتیلدا درگیر بحثی سرسختانه بودند...

-اخه چطور ممکنه ته غار به این بزرگی بن بست باشه؟
-حالا بن بست بوده دیگه ماتیلدا عیبی نداره که!
-شما ها هم دلتون خوشه من به عنوان ارشد گروه، کسی که مدافع تمام هافلی های عالمه، اینقدر خیت ضایع شه؟
-سدریک مسئولیت تو خیلی سنگینه قبول، ولی به نظرم خیلی خسته ای وقتی برگشتیم سر جای اولمون حتم...

اگاتا نتونست بقیه حرفش رو بگه چون به سر غار برگشته بودند.

-هی اگاتا نقاشی، نقاشی گرگینه، اونی که روی دیوار حک شده بود!
-خب چیشده ماتیلدا؟
-خب اون سرجاش نبود!
-یعن...از کجا معلوم که دیدیش؟
-به مرلین قسم سر جاش نبود اصلا روی دیوار نبود دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1399 03:36
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه‌ای که مقابل آنها نمایان بود، چندان خوب و جالب به نظر نمی‌رسید. در واقع اندکی نیز ترسناک بود، و ناامید کننده و تا حدودی خوفناک!
صحنه‌ی پیش رویشان، برای هر کسی که در غاری به دنبال راه فرار باشد، بسیار تلخ و زننده می‌نمود. زیرا غار درست در مقابلشان...
به پایان می‌رسید!

- برگردید آقا...برگردید. بن‌بسته!

صدای زاخاریاس از پشت سر سدریک و ماتیلدا و آگاتا که همچنان از شوکِ وارده دهانشان باز بود و خیره به دیوار مقابل، در فضا پیچید.

صدای غرغر هافلی‌های خسته بلند شد.
- یعنی چی که بن‌بسته؟ این همه ما رو علاف کردی که تهش برسیم به بن‌بست؟
- دلمون خوشه ارشدمون راهنماییمون می‌کنه...
- بقیه گروها ارشد دارن ما هم ارشد داریم؛ حتی مسیر یه غار پیچ در پیچِ ناشناخته‌ی عجیب و غریب که وسط جنگله هم بلد نیست!

سدریک با دهانی همچنان باز و حالتی متعجب، رو به بقیه برگشت.
- بابا اصلا آگاتا قرار بود ما رو هدایت کنه...به من ربطی نداشت که!

اما گوش هافلی‌ها به این حرف‌ها بدهکار نبود و همچنان ناراضی بودند.
اگلانتاین درحالی که با خونسردی بسیار پیپ خاموشش را می‌کشید، گفت:
- حالا چیزی نشده که، بر می‌گردیم! همگی برگردید!

بچه‌ها اندکی به اگلانتاین زل زدند اما هنگامی که دیدند او هیچ توجهی ندارد و با خیالی آسوده در مسیر برگشت حرکت می‌کند، پشت سر او به راه افتادند و همان مسیری را که آمده بودند، در پیش گرفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده