
Requiem for a Dream
By Prof. Dr. Uncle. FANG
Professor of Canine Sciences
2015 – Jadoogaran Kindergarten Press
_________________
To Fangoolin
My beautiful unborn daughter
I dedicate
Her ink-and-paper twin
_________________

فصل اول: «The Color of Paradise»
«من اگه شمارو نداشتم میخواستم این آشغال کیکارو کجام بمالم واقعا در این سال اصلاح علگوی مثرف ! واقعا ممنونم هگرید. بازم تشریف بیار !»
مادام کرکمرتا با موهای پشمکی ژولیده و لباس خواب گل منگولی در آستانه در کافه سه دسته یارو ظاهر میشه و ملاقه بدست نیمه غولی رو بدرقه می کنه که روی ریش های انبوه فرفریش آثار کیک مالدیدگی مفرط به چشم میاد. هگرید به نشانه احترام یه دستی الکی روی هوا تکون میده، در حالیکه جعبه جعبه کیک مونده دستش گرفته، با لب و لوچه خامه اندود از کافه خارج میشه و خطاب به سگ قهوه ای -سیاهی که جلو در واستاده اشاره ای مختصر میکنه...
«بریم فنگ !»
سگ جلوتر از عربابش و در امتداد درخشش نور خورشید، یورتمه کنان قدم در کوره راه های هاگزمید میذاره که یه دفعه تصویر رولینگو وسط خورشید می بینه، استخووناش شل میشن و از حرکت وا میسته کلاً. داخل مغز فنگ خنگ ابیات گوناگونی همانند «ای دوست قبولم كن و جانم بستان....... مستم كن و وز هر دو جهانم بستان» رژه میرن. در این لحظه قبل از نزدیک شدن هگرید به او، صدای گذر سریع بادی به گوش میرسه و فنگ مثل اسهال لابلای فرو رفتگی های سنگفرش کف خیابون به طورعادلانه ای توزیع و پخش میشه.
فصل دوم: «Milk»
خورشید تقریباً غروب کرده. دامبلدور توی دفترش داره لیمو عمانی گاز میزنه، هرماینی رفته حمام، رون رفته توی لوله حمام، هری هم داره نقاشی جینی رو میکشه. آما در بحبوهه ناپاکی ها و آلودگی های دانش آموزان و هیات علمی، هگرید در حالیکه لباس خز قهوه ایش رو در آورده و جاش لباس سیاه تن کرده، با چشمانی قرمز و پف کرده تنهای تنها روی نیمکتی وسط حیاط خلوت هاگوارتز نشسته و به رقص دایره وار، زمینی، کم ارتفاع و خش خشناک ! برگ های زرد درختان کف حیاط خیره شده...
«هوی ! نویسنده مادر سیریوس ! مگه نمی بینی سگم مُرده؟ فضاسازی رو غمگین کن.
»به دنبال اعتراض هاگرید، برگا از حرکت و رقص وا میستن و کلا پودر میشن، آسمون تیره میشه و برف میباره !
روبیوس هگرید اشکاشو پاک میکنه، از جاش بلند میشه و از داخل کیف دستیش دو سری اعلامیه در میاره و با اشاره چترش همه رو می چسبونه به دیوارهای خارجی قلعه. برا اینکه ادای هری رو در خاکسپاری دابی در بیاره و به مخاطبان این رول حالی کنه که همه چیز جادو نیست، دو تا اعلامیه آخر رو دستش میگیره و با تف می چسبونه به در ورودی قلعه. دو اعلامیه با محتوای متفاوت !

با آهی عمیق میره که در افق محو بشه اما اونجا به آرسینوس وزیر اصابت میکنه و با مشتی محکم پرتاب میشه داخل کلبه خونه اش و داخل تشک نرم فنگ مرحوم به خواب میره. زودتر از اونچه که بشه فکرشو کرد، نخستین تلالو خورشید راهشو از بین پنجره نیمه باز کلبه به داخل باز میکنه و نیمه غول از جاش بلند میشه.
«هییعی ! فنگ وقتی حتی نیست هم بوی فنگش میاد.»
بعد از به رگ رسانیدن کله پاچه، هگرید پیش بند آشپزیش رو می بنده به کمر ساحره کشش و بقچه حاوی بقیای سگشو دستش میگیره و میبره داخل حمام. با چترش یه ریپارو میزنه و سلول و مولکول های آش و لاش سگ به حالت طبیعی برمیگردن و ترکیب بی جان فنگ دوباره شکل میگیره.
«وقت حموم آخره، رفیق من !
»هگرید میرفت تا برای اولین بار در عمرش دستی به صابون ببره اما یادش اومد نیاکانش ممکنه شیرازی باشن پس مرلینو خوش نمیاد بوق بزنه به رسومات اجداداش ! در نتیجه صابون رو میذاره توی قالب و به جاش دست میکنه توی حلقوم سگ بی جان و زبونش رو به اندازه یه متر بیرون میکشه. سپس در اقدامی مبتکرانه غده تحت فکی و بزاقی سگ رو نوازش میکنه و زبون خشکیده سگ ناگهان لیز و خیس میشه.
«کف کن فنگ. بیشتر کف کن. میخوام خودتو با خودت بشورم !»
هگرید اشک ریزان زبون به زور لیز شده سگ رو مثل کره می ماله به بقایای فنگ. رفته رفته با بالا تر آمدن خورشید خانوم، سیل عاشقان (اونلی سه نفر و دامبل) به سوی کلبه محقر هگرید جاری میشه تا در خاکسپاری سگ او حضور به عمل برسونه.
نیمه غول با کت و شلوار سیاه گادفادر و گل رز بر سینه، در حالیکه جسد سگ کفن پوش رو بغل گرفته بود، از کلبه میاد بیرون و رو به چهار مهمان مراسم خاکسپاری درودی فراگیر میفرسته، جنازه رو پرت میکنه وسط حیاط و میگه:
«اووخوووخوخ ! من همین الان برام یه معامله تخم اژدها (کیک دوقلو) جوش خورده باید برم لندن. زحمتش با شما !
»در میان حیرت بزرگترین ترین جادوگر جهان و کله زخمی و دو رفیقش، هگرید ناپدید میشه و جسد کفن پوش سگ جلوشون ولو میشه.
هری: «من خو کلاس yardology داشتم. پیچوندم برای این. چه کاریه میکنه این آخه. پروف؟»
لبخند پر عطوفتی بر لب دامبلدور میشینه و یه دونه میزنه پشت هری و میگه:
«یه سگ که این حرفارو نداره هری. زحمتش با خودت. بزن بالا پر و پاچه رو.»
و از ناکجا بیل دست درازی ظاهر میشه و در بین دو دست هری پاتر قرار میگیره.
رون: «هری، میدونی رفیق. من و هرمی هم این روزا بزرگ شدیم دیگه. فردا پس فردا بچه مون به دنیا میاد. داریم تدارک ازدواج می بینیم.»
در میان بهت و ناباوری و ناباروری افکار مشوش کله زخمی، رفقای نیمه راه یکی پس از دیگری محو شدن و هری به تنهایی در باغچه کدو حلوایی هگرید مشغول کندن قبر برای سگ مرحوم میشه تا برای خوانندگان کودک و نوجوان سرنوشت و داستان هاش علاوه بر جادو جنبل الگوی کارگری خوبی هم باشه. در نهایت پس از چند دیقه، جسد سگ رو داخل قبر هل میده. کمی سیگنال از طرف رولینگ به مغز هری نازل میشه که ای پسر، تو جادوگری ! نه جاسم و کورممد ! بنابراین بیل محو میشه و با اشاره چوبدستی کله زخمی، انبوه خاک جابجا و روی قبر فنگ رو می پوشونه. هری هم بی توجه به سوی قلعه حرکت میکنه.
در این حین آهنگ کلید اسرار پخش میشه و روح شفاف فنگ با زبانی آویزان و آبدار بر بالای باغچه کدو به پرواز در میاد و منظره غم انگیز رو رویت میکنه.
«هاپ هاپ ووواف هاف واق واق هاف (اوه ! فنگ. نه سنگ قبری...نه نماز میتی نه گلی بر مزارت ! غسلتم که با لیس خودت بود. چه خوب شد که مُردی پسر !)»
روح شفاف سگ پدر سگ در شادی مرگش غرق میشه. دیگه استخووانش قریچ و قروچ نمیکنه. دیگه کمبود کلیسم نداره. دیگه زبونش سفیدک و قارچ نمی بنده. دیگه نسیم دلش بوی غروبای مترو رو نمیده، بلکه تداعی گر رایحه خوش یک زنه !
اما داوم شادی روح شفاف تنها چند لحظه ئه. جریانی مکنده همانند جارو برقی از داخل خاک باغچه بیرون میاد و روح شفاف رو به درون قبر می کشه. روح فنگ درون جنازه قرار می گیره و به همراه جسدش با اولین جملات از طرف فرد مجهول الهویه ای از خواب بلند میشه.
«شیرم دهنت !
»فنگ: «واق؟ واق؟ (چی شدع؟ تو؟)»
سگ پریشان و وحشت زده به رودولف لسترنج خیره میشه که قمه بدست بر بالین جنازه کفن پوش خودش ظاهر شده. شکر مرلین این بار دیگه کمر به بالا لخت و پتی نیست و کمتر اثرات پک های بادکندکی سیکس پک شیکمش دیده میشه اما به طرز حیرت آوری از توی شلوار بگش بال فرشته زده بیرون و یه گونی آدیداس هم به تن داره. در بین دو دست لسترنج، چیزی شبیه به دفترچه یادداشت توجه سگ گیچ و حیرت زده رو جلب میکنه.
فصل سوم: «No Country for Old Men»
«ووووووووواااااااععععععف ! اووووووعاااف !»
ترکیب روح و جسد سگ، ناله کنان داره بدجوری توی قبر به خودش می پیچه و رودودلف قمه بدست با هر سوال به طرز برگشت پذیری میزنه جسد رو تیکه تیکه میکنه.
«ادا در نیار جواب منو بده...تمارض نکن توله سگ پدر ســـــــ......ــالار !
»لسترنج یه بال میزنه از شمال به جنوب قبر فنگ، یه ورقی هم به دفترچه یادداشت، بعدش رو به سگ زبون بسته میکنه و میگه:
«شیرم دهنت عاقا سگه. تو گناهان زیادی مرتکب شدی. از خوردن شیر من بگیر تا عمل به عنوان دستمال توالت و دستمال مرطوب برای هگرید. تازه من سالها گزارش گرفتم که به عنوان صابون حمام ازت استفاده میشه ! »
فنگ: «عوووو ! هووووعاااااپ ... ووووااااااپ (من که نمیخواستم. به زور از من استفاده میشد)»
رودی یه قمه میکشه و جسد از وسط نصف میشه ولی دوباره به حالت اولش برمیگرده.
«دروغ نگو فنگ ! مگه سرزمین رولینگ بزرگ نبود؟ مهاجرت میکردی !»
فنگ: «واق ده هاف؟»
رودولف: «خب خب خب ! فنگول ! کفنو وا کن. داریم میرسیم به سوالات دینی. حرارتش بالاست. بگو ببینم توله سگ... پیغمبرت کیه؟»
فنگ: « هاپ فاف (داگلین !)»
رودولف: «
»فنگ: «وووواف هاااف ! (سگ مرلین بود !)
»رودولف در نهایت پس از تورق های فراوون، میرسه به آخرین برگ دفترچه و اونو با دقت بررسی میکنه...
«هووم ! فنگ. تو هفته پیش رفتی آشپزخونه هاگ داخل غذای یکی از اساتید پی پی کردی. این گناه کبیره چندشناکو چطور میخوای توجیه کنی؟»
فنگ: «هاف هاف کاف لاف (توجیه نمیکنم. خیلیم حال داد. حقش بود.)
»رودولف: «خب. این یه عذاب ویژه داره. حالا برسیم به مورد آخر. فنگ. هگرید زمانی جهت کلاس گذاشتن تلفن کشیده بود به کلبه اما استفاده نمیکرد. قبض های مخابرات اما میگن تو استفاده کردی و بدهکاری ! »
فنگ: «آآآآآآآف هاف (بلی. همینطوره. ولی چون پنجه ام پخشه نمیشد گوشی رو بذارم.)»
رودولف: «پس اون پوزه پهنت به چه دردی میخورد؟ دندون بزرگ کردی برای چی؟»
فنگ: «عاف عاف (اون موقع دهنم قابلیت استفاده نداشت. هگرید سرویسش کرده بود)»
رودولف به نشانه تفکر یه بال الکی میزنه. داخل دفترچه اش یه سری جمع و تفریق انجام میده و با تاسف رو به فنگ میگه:
«اوه سگ بیچاره. نمره ات به حد نصاب بهشت برزخی نرسید. جایی برای پیرمرد ها (پیر سگ ها) نیست. متاسفم و مجدداً شیرم دهنت ! به زودی راهنمات میاد... »
داخل قبر چند تا ابر با طرح های خاک بر سری شکل میگیرن و رودولف ضمن بال زدن پیوسته و پاشیدن شیر بر جسد سگ زبان بسته، داخل ابرها شیرجه میزنه و محو میشه.
فصل چهارم: «Le Fabuleux Destin»
قبر می لرزه و مقادیر زیادی خاک جابجا میشن. فنگ با وحشت نگاهی سریع به این طرف و اون طرف قبر میندازه اما اثری از راهنمای وعده داده شده نمی بینه. در این حین صدایی آشنا از بالای قبر به گوش میرسه.
«فنگ؟ نترس پسر. منم هگر. خدا رحمتت کنه. ولی یحتمل در حال گندیدنی، باغچه من بو گرفته، کدوهامم مثل خودت قهوه ای و سیاه شدن. اینه که گراوپ رو آورم کلا با خاک باغچه به فرم انبوه منتقل داره میکنه تورو به جنگل ! خونه نو مبارک ! خوب بخوابی پسر.»
سگ هر چی پارس میکنه فایده نداره چون که مرده و صداش به صاحبش نمی رسه. بعد از تحمل دو سه ساعتی لرزه بلاخره احساس سکون به فنگ دست میده. مطمئنا تا الان گراوپ اونو وسط جنگل ممنوعه به خاک سپرده اما سایه این حس چندان مستدام به نظر نمیاد. فنگ احساس میکنه که خاک های روی جنازه اش کنار رفتن و چشمش به نور ماه کامل باز شده که از بین شاخ و برگ انبوه درختان جنگل داره خودنمایی میکنه. بوی آشنای دریاچه به مشام میرسه.
«عاااااااااااااااعوووو !
»روح فنگ از بدنش جدا میشه و بالای جسدش معلق می مونه. فنگ در این لحظه از شدت فشار و ترس صدای گرگ اونم زیر نور ماه کامل، نسیم دلی روانه اکوسیستم میکنه اما چون روح شفافه، آسیبی نمیرسه و همه راضی هستن از این وضع حتی رولینگ !
فنگ: « هاپ هاف؟ هاف هاف هاف هاف هاف (کی بود صدا زد فنگ؟ خودتو نشون بده. فنگ از گرگ نمیترسه.)»
از میان انعکاس نور ماه بر دریاچه کنار جسد فنگ، به کسری از ثانیه گرگی با کرکی آبی رنگ که به گواه عوامل پشت رول تدی لوپین معرفی شده، می پره وسط داستان و میزنه جسد فنگ رو تیکه پاره میکنه و کلا میخورتش و بعد اکران یک آروغ کشدار و شگفت انگیز، منظره رو ترک میکنه.
روح فنگ: «واف هاف خووواف (از مرلین آمدیم و به مرلینگاه رهسپاریم !)»
پیش از اونکه روح سرگردان بیشتر از این دچار حیرت و درماندگی بشه، سر و کله راهنمای برزخ از بین شاخ و برگ درختان ظاهر میشه اما این بار هم اون نبود. دوباره رودولف سر و کله اش پیدا شده.
«سگ بیچاره ! من و محبوب دو عالم لحظاتی پیش سرنوشت شگفت انگیز تورو دیدیم. راستش توی برنامه ما نبود. توله گرگ زشت به شکل انتحاری پرید وسط لوکیشن بوق زد به این رول. برای جبران همین موضوع، تورو موقتاً می بخشیم تا قیامت. میتونی بری به بهشت برزخی فعلا تا وقتی دنیا رو تعطیل کنیم.»
فنگ دمشو از فرط شادی و شعف به فرم 360 درجه مثل چرخ بال می چرخونه، در هوا به پرواز در میاد و میگه:
« میدونستم ! ایول. حالا راهنمام کی میاد؟ »
رودولف: «راهنمای بهشت برزخی خودمم. راستی تو چرا هاپ هاپ نکردی این سری؟ یه راست زیر نویس میزنی؟ بهت رو دادم آدم شدی؟ پدر سگ؟»
فنگ: «من یه سوپر سگم. زبونتون رو بلدم. در ضمن شیرت دهن خودت ! من میخوام راهنمام بئاتریس پورتیناری باشه. همیشه آرزو داشتم دانته رو روسیفید کنم !»
فصل پنجم: «Children of Heaven»
فنگ در حالیکه هنوز دمشو به نشانه شادی میچرخونه، یه شیرجه میزنه داخل واگن یه متروی خالی و پشت سرش هم رودولف بال میزنه و مثل روح از داخل در بسته شده وارد میشه.
رودی: «بیا بشین توله سگ ! اینقدر نپر این ور اون ور. راه طولانیه.»
فنگ سریعا اطلاعت میکنه و میاد کنار هیکل عضله ای رودولف روی صندلی سفت و سخت مترو میشینه. با همون نگاه احمقانه و خنگ سگی خودش کمی این طرف و اون طرف رو ور انداز میکنه اما هیچ اثری از موجود زنده نمی بینه.
فنگ: «رودی ! من گشنمه !
»رودی: «شیرم دهنت ! تو که مُردی دیگه. گشنمه چه صیغه ایه. به جای این حرفا به منظره نگاه کن لذت ببر. اول از دوزخ برزخی رد میشیم ! »
نگاه خنگولانه فنگ از رودولف به سمت شیشه مترو می چرخه. دیگه اثری از تاریکی زیر زمین و تونل مترو نیست. منظره آتشین و گدازه دار به چشم میخوره و انبوه گناهکارانی که یکی پس از دیگری به سیخ کباب کشیده می شدند. در این لحظه مترو سرعتش به پنج کیلومتر در ساعت میرسه.
رودولف: «بهت تبریک میگم فنگ ! تو به عنوان اولین سگ و به عنوان اولین محفلی وارد بهشت برزخی شدی. همه رفقات ولی ساکن اینجا شدن.»
و با انگشتش از پس پنجره مترو به ملت محفلی اشاره میکنه که به صف شده بودن تا شیطان یکی پس از دیگری اونهارو با سیم سرور از صخره های پر حرارت کوه آتش آویزوون کنه. چهره شیطان که شباهت زیادی به گلرت گریندل والد داره با دیدن ریش آلبوس دامبلدور حیرت زده میشه و جمعیت رو کلا ول میکنه و به دامبل می پردازه تا جبران محبت های نکرده رو دنیا رو بکنه حداقل در اینجا.
فنگ: «ئه؟ رودی؟ هاپ هاپ اصن! چرا دستتو گذاشتی جلوی چشمام؟ دارم نگاه میکنما !»
رودی: «اینجاش بدآموزی داشت توله سگ !»
فنگ: «به جون نداشته ام دامبل اومده بود برای دفنم ! کی مُرد این؟ »
رودی: «بعد خاکسپاریت توی ویزنگاموت بچه ها باهاش شوخی کردن. جنبه نداشت، مُرد !»
فنگ: «عـــه ووواع ! خاک تو سرت. هری اینجا چیکار میکنه؟ اینا اینجا چیکار میکنن؟ اینا که همه زنده بودن تا چند ساعت پیش !»
و با پارس کردن های متوالی سعی میکنه از فراسوی شیشه واگن هری پاتر قهرمان رو نشون بده که وسط جهنم برزخی روی کباب پز دار حال پخته شدنه.
رودی: «هری بعد اینکه دفنت کرد، چون نماز میت نخونده بود برات و آسلام در خطر افتاد، رولینگ دم ورودی هاگوارتز پاشو لیز داد افتاد زمین، مُرد ! بقیه ایفای نقش هم چون تو با منو مدیریت دفن شدی، دسته جمعی مردن همگی ! هگرید و گراوپ و تدی فقط نمیدونم چطوریه که هنوز زنده موندن. فک کنم رمز زدن.
»فنگ با دهانی باز و زبانی آویزون به افق های متعدد جهنم برزخی خیره میشه و در هر سو یه دسته از محفلی ها رو مشاهده میکنه که دارن به نوعی عذاب میکشن. حتی ریتا و مایکل هم به خاطر قرار مداراشون در کوچه پشتی دارن داخل کوچه جلویی خشتک آویز میشن و مزد دستاوردهاشون رو میخورن. منظره مجازات محفلیون بیش از اندازه اعصاب فنگ رو مکدر میکنه. سگ با اندوه روشو برمیگردونه و به کف واگن مترو نگاه الکی میکنه.
رودولف لگدی انتحاری روانه شیرازیخانه فنگ میکنه و با قهقهه و تلاش فراوون جهت ادا کردن دیالوگ فیلسوفانه در حد سارتر میگه:
«بله فنگول جان ! یه موجود هرگز نمیتونه وجود موجود دیگه ای رو توجیه کنه. حالا یه نگاه دیگه بنداز ! دوستای کمیکت هم در اینجا جاویدان شدن ! »
فنگ دوباره سرشو بالا میگیره. یه نیمچه زوزه ای میکشه و چهره های آشنا رو می بینه که از پوزه به یه دیواری سنگی میخ شدن. دیدن چهره های آشنایی مثل زومبه، پاکوتاه، بوشوگ، سگ آقای پتی بل و ... به شدت فنگ رو تحت تاثیر قرار میده.
«این زبون بسته ها رو برای چی آوردین اینجا ؟ اینا هم مثل من. برین یخه صاحبای اینا رو بگیرین.»
رودی: «همچین هم زبون بسته نبودن. زومبه آرم مخصوص حاکم بزرگ رو خورد. پاکوتاه به حنا خیانت کرد. همینطور بقیه هم جرائم متعددی از نون دزدی، دزدیدن فیلمنامه هری پاتر و تجاوز به گربه ها بگیر تا پارس نصف شب، مرتکب شدن.»
فنگ: «
»رودی: «اوه ! افسوس نخور فنگ خنگ. اگه یه سگی بیشتر از بقیه آدما بدونه، تنها میشه. »
فنگ: «هوووم. من معتقدم بزرگترین لذت توی زندگی یه سگ، انجام کاریه که آدما بهش عمری تلقین میکردن نمیتونی اون کارو انجام بدی !»
عاقای فرشته لسترنج ابروهاش میندازه بالا. بال هاش از داخل شلوارش میزنن بیرون که به نشانه تفکر تکونی بخورن که سریعا با هدایت دستای پینه بسته رودولف برمیگردن داخل پناهگاه شون.
«جداً؟ تو چه کاری مگه انجام دادی که بقیه میگفتن نمیتونی؟»
فنگ به نشانه رضایت روحی بالینی زبون آبدارشو میندازه بیرون و بعد از چند تا له له زدن جواب میده:
« من به عنوان نخستین سگ دنیای جادوگری از فرنگ پذیرش دکتری گرفتم. تصور بکن عمری همین هگرید میگفت تو نمیتونی فنگول خنگول ! ولی تونستم. گرچه عمرم کفاف نداد و یه تسترال مادر سیریوس زد منو پخش آسفالت کرد. اما فکر کن یه لحظه. من دکتر میشدم. برمیگشتم و کرسی استادی در هاگوارتز اختیار میکردم. میدونی چه پیشرفتی میکرد آموزش عالی این مملکت؟ فکر کن سگ این امت دکتری داشت. خودشون که اگه دست کم پنج تا دکتری و پست دکتری نداشته باشن که از فنگ کمترن. اصلا انگیزه میشدم. اوه ! دیالوگ رو ببین. در حد good will hunting شد. یه پاراگراف فک زدم ! بسه دیگه ! »
با به تصویر کشیده شدن کارگری مفلوکانه ماهاتما گاندی زیر کروشیوهای بلاتریکس لسترنج، محدوده جهنم برزخی به پایان می رسه و واگن مترو سرعتش سه برابر میشه و دوباره میره داخل یه تونل تاریک. در داخل تونل مترو پا به پای سرعت قطار، تبلیغات متحرک قر دادن حوریان بهشتی از پشت شیشه واگن به نمایش در میاد و زیر هر کدوم علاوه بر درج پیغام «من رو بردار»، و اسم و سن شون هم بین انوار طلایی می درخشه.
فنگ: «نسخه سگ این حوری ها رو هم دارین رودولف؟ drool: »
رودی: «اینا هر کدوم سگی هستن برا خودشون. رسیدیم دیگه...»
فصل ششم: «Stranger Than Paradise»
سرعت واگن لحظه به لحظه کمتر میشه و با گذر هر ثانیه، نور خیره کننده روشنایی از میان شیشه و درزهای واگن به داخل نفوذ میکنه. چهره توله سگی فنگ روشن و روشن تر میشه. سگ از شدت ذوق مرگی نزدیکی به محبوب زبونش رو میندازه بیرون و در مخ نداشته اش اشعار مولانا رو به خاطر میاره. در کنارش چهره خشمگین رودولف در مقابل تابش نور روشنایی ناگهان مثل بی بی مهربون میشه و آثار چروکیدگیش از بین میره. رودولف فنگو ترک خودش میزنه و از در واگن شیرجه میزنه بیرون.
فنگ از ترک رودولف پیاده میشه و خودش رو جایی سپید مثل قو اما مشابه با ایستگاه کینگزکراس پیدا میکنه. تا میاد بچرخه که از رودولف سوال کنه، اثری ازش نمی بینه به جاش یه نیمکت می بینه که زیرش یه نوزاد ریش دراز و عینکی چروکیده و لت و پار و خونین افتاده و ناله میکنه و اتفاقا و شباهت خاصی به نسخه نوزاد دامبلدور داره. پیش از اینکه فنگ به نیمکت نزدیک تر بشه، صدایی از پشت سر توجهش رو جلب میکنه.
«اوه... فنگ. پسر دوست داشتنی من !»
فنگ سرشو برمیگردونه ولی چیزی جز یه قامت بلند و یه شنل سفید نمی بینه اما به خیال اینکه بابای پدر پدر سگشه، با ذوقی وصف ناپذیر و چشمانی بسته میره که شیرجه میزنه در عمق آغوش اون قامت بلند.
«بووااابــااا ! »
اما در میانه راه صحنه اسلوموشن میشه و لگدی انتحاری بر پوزه فنگ می شینه و تعدادی از دندون های توله سگ به هوا پرتاب میشه. توام با این جریان، دیالوگی اکو دار در فضای ایستگاه نورانی طنین میندازه:
«به من نزدیک نشو پدر سگ !»
فنگ با دک و پوز خونین و چشمانی اشک آلود خودشو از کف سکوی براق ایستگاه کینگزکراس جمع میکنه. یادش میاد که روحه و درد نداره. بنابراین به افکت خون مصنوعی اعتماد نمیکنه و به جاش سرشو بالا میگیره تا ببینه چه کسی رو با پدر سگ خودش اشتباه گرفته.
قامت پر ابهت لرد ولدمورت، دشمن نامبر وان کله زخمی در جهان در حالیکه شنل سفیدی به تن کرده بود و لبخندی پر محبت بر لب داشت، توجه فنگ رو بیش از پیش جلب میکنه. در بین انگشت لاغر و استخوانی لرد سیاه چیزی شبیه به ستون مهرهای مار به چشم میاد که در اینجا به گواه عقل فنگ کاربرد ذکر گفتن و تسبیح رو داره. نویسنده رول هم اشاره میکنه که از بقایای نجینی هستش این تسبیح !
فنگ: «ته تو تتت تتتار تتونی؟ (ترجمه از دهن آسفالت شده: تو توی بهشت چیکار میکنی؟)
»لرد: «پس بقیه بچه ها رو ندیدی !»
لرد با تسبیحش به دور دست ها و بیرون از ایستگاه اشاره میکنه، جایی که جماعت مرگخواران به همراه صدام و آدولف هیتلر و بن لادن دم نهری روان و زیر سایه درختان انگور نشستن پیش آنجلینا جولی ها و ناتالی پورتمن ها و اما واتسون ها، و گل میگن و گل میشنفن. کمی آن طرف تر از آنها داخل یک استخر پر شده از سوزن های آماده به تزریق، مورفین گانت با مایو داره شیرجه میزنه. در سوی دیگه ورونیکا با اره موتوری طلایی رنگ داره پیاز خرد میکنه و همینطور تا چشم کار میکنه همه خجسته هستن.
فنگ از شدت تعجب مشاهده خلافکاران مشهور در بهشت موعود حیرت زده میشه دمشو سیخ میکنه میده هوا و از لرد می پرسه:
«مگه داریم؟ مگه میشه؟ لرد؟ آیا همه اینا توی ذهن من اتفاق میوفته یا واقعیه؟»
لرد نگاهی اندیشمندانه تحویل فنگ میده و میگه:
«البته که داخل ذهن پوکت اتفاق میوفته پسر جان، ولی چه کسی گفته در این صورت واقعیت نداره؟»
فنگ: «
»لرد: «عاشق طرز فکر آدما نشو فنگ. آدما زیبا فکر میکنن، زیبا حرف میزنن، ولی زیبا زندگی نمیکنن. ما عمری در سایه تاریکی زیبا زندگی کردیم و در بهشت موعود جاویدان شدیم. »
فنگ: «میخوام خدارو ملاقات کنم.»
لرد: «بیا این عینکی دودی رو بزن چشات کور نشه.»
فصل هفتم: «One Flew Over the Cuckoo's Nest»
فنگ پس از چرخش های روانی کننده بلاخره سرش از گیج رفتن وا میسته و خودشو ولو بر محیطی نرم مثل چمن احساس میکنه. بوی علف و باغچه خیلی زود فنگ رو یاد دم کلبه عرباب هگر میندازه اما اشتباه میکنه. از بین عینک دودی روی چشمش خودشو داخل یک باغ مشرف به قصری بزرگ می بینه. در این لحظه بچه های صحنه رول هوای ابری رو تبدیل به آفتابی میکنه تا هم کارایی عینک دودی فنگ بیشتر به چشم بیاد و هم حضور خدا پر رنگ تر بشه.
فنگ از چمن باغ قدم در مسیر سنگریز منتهی به در قهوه ای عمارت میذاره و یورتمه کنان خودشو جلوی در میرسونه. قبل اینکه موفق بشه اسم مدرج رو در چوبی رو بخونه، در وا میشه و چهره ای نورانی و سیفید موجب زده شدن چشم فنگ میشه و اونو تا آستانه کوری پیش می بره.
«هی ! اینجارو ببین. فنگول محبوب من. بلاخره اومدی پیش خدات. خوش اومدی. بیا اینجا»
فنگ به زحمت سرشو بالا میگیره و سعی میکنه از پشت عدسی عینک دودیش چهره نورانی رو تشخیص بده اما اینکار بیش از حد براش دشواره. در این لحظه ناگهان صدای جیغ گوشخراش و بنفش یک دختربچه از داخل خونه مجلل به گوش میرسه.
« Mackenzie, what the boogh now, honey? Oh myself :vay: »
گوینده این جمله خشمگین بلاخره رفته رفته چهره اش از حالت نورانی به مکدر تبدیل میشه و فنگ میتونه چهره تابلوی جی.کی.رولینگ در نقش خدا رو به آسونی تشخیص بده. رولینگ فنگو بغل میکنه میاد داخل و درو پشت سرش می بنده و فریاد "ناهار حاضره" سر میده. چند دقیقه بعد اعضای خانواده رولینگ سر میز ناهار نشستن و فنگ هم به عنوان مهمان سر میز روی صندلی نرمی قرار گرفته و به غذاهای رنگارنگ بهشتی-ادینبورگی داره زل میزنه.
شوعر رولینگ: «من با یه سگ سر یه سفره نمیشینم ! »
رولینگ چشم غره ای به شوعرش میره و در راستای به رخ کشیدن هنر ایفای نقش تلفیقی، ژست ایفای خلاء موقت ور میداره و میگه:
«نیل؟ سگ چیه. چقدر نژاد پرست شدی تو دکتر ! این سوپر سگ داستانای منه و من حاضرم ازت طلاق بگیرم تا یه دقیقه فقط با این سگ دوست داشتنی زندگی کنم. now would you please just eat your booghing meal and shut the boogh up»
شوعر رولینگ خفه خون میگیره و سیر داغشو میخوره. فنگ به خودش افتخار میکنه که اینقدر خدا بهش توجه داره. در نتیجه سریعا همونجا پشت میز چند تا سجده و رکوع به سمت رولینگ میره و برمیگرده سرجاش. جو ساکت شد و همه شروع کردن به کشیدن غذا که ناگهان غذاهای رنگارنگ جلوی فنگ محو میشن و به جای اونها یه ظرف نقره فام غذای سگ حاوی دانه های خشک friskies dog ظاهر میشه و فنگ با مشاهده منظره مقابلش به جد و آباد نگارنده رول درود میفرسته که در بهشت هم باید غذای فرآوری شده بخوره.
رولینگ در حالیکه قاشق پر از گوشت و پلو رو داخل حلقوم خودش فرو میکنه، ورقی به دفترچه یادداشت کنار بشقابش میزنه و رو به فنگ میکنه و میگه:
«فنگ. من در upcoming ترین رمان بزرگسال خودم به داستان یه مدل فشن میخوام بپردازم که با سگش ازدواج کرده. دوست دارم تو الهام بخش من باشی.»
فنگ میره که از قدرت سوپر خودش بهره بگیره و به زبون آدمیزاد جواب خدا رو بده اما طرف چون خدائه، فنگ میترسه و ضمن ناک آوت کردن ژن های سوپرسگی خودش، با زبون بی زبونی جواب میده:
«واق! واف هاف (پروردگارا ! باعث افتخار منه.)»
بعد از جمع شدن میز ناهار و پراکنده شدن همه، فنگ در اتاق نشیمن روی مبلی نرم و قرمز رنگی نشسته، داره خودشو می لیسه و انتظار بازگشت رولینگ رو می کشه. در این فاصله سگ زبون بسته به پرتره بزرگ نقاشی رولینگ که به بالای شومینه اتاق نشیمن نصب شده نگاهی میندازه و زوایای مختلف ابهت پروردگارش رو آنالیز میکنه.
«من اومدم فنگول !»
رولینگ پس از بیان این عبارت کوتاه سریعا وارد اتاق نشیمن میشه و یه صندلی از ناکجا جلوی مبل فنگ ظاهر میکنه و میشینه روش.
«به هرحال میدونی فنگ جان. بچه ها دارن بزرگ میشن. کله زخمی هم دیگه داستاناش مثل قبل فروش نداره. منم باید خرج خودمو در بیارم. احتیاج دارم. درسته خدائم ولی اداره عالم هم هزینه داره.
لیپوساکشن خودم هزینه داره. بوتاکس لبم همینطور. آپدیت پروتز های متعددم رو بگو. من آدم عادی قدیم نیستم دیگه. سنم داره میره بالا.»
رولینگ صدای هرت کشیدن چایی رو در میاره اما اثری از چایی دیده نمیشه. در این لحظه داور رول مختاره از عوامل دکور و صحنه به جهت فقدان فنجون امتیاز کم کنه. رولینگ ادامه میده:
«ببین فنگ. من الان در قسمتی از کتاب جدیدم هستم که این مدل فشن با شوعرش که عاقا سگه باشه وارد فاز رومانتیک و جدیدی از زندگی مشترک میشن و یه تنفس مصنوعی عمیق تبادل میکنن. در نتیجه من میخوام الان ازت الهام بگیرم ببینم چطوریه که خوب و قشنگ فضاسازی کنم براش تا امسال نوبل ادبیات رو من ببرم. بوسه سگی کن منو. بدو پسر !»
جریان بزاق فنگ از وحشت قطع میشه کلا. هیچ وقت فکر نمی کرد مجبور بشه خدا رو هم لیس بزنه. آخه این دیگه چه جور الهام گرفتن سادیستیکی بود.
فنگ: «عووو ! واق واف هووواف (حاشا پروردگارم ! فنگ هرگز چنین جسارتی نمیکنه. خطوط قرمز کاربر و مدیر به خطر می افته. آسلام هم همینطور ! کبوتربا کبوتر باز با باز ، کند همجنس با همجنس پرواز !)»
رولینگ: «فنگ؟ حاشیه نرو. تو کاربر نیستی. تو منوی مدیریت داری. یادته که؟»
فنگ ناگهان یادش میاد که وسیله ابرقدرتی به نام منوی مدیریت داره و با اون منو دفن شده و در حال حاضر هم این منو رو داخل پنجولش پانج کرده. با دیدن صورت مکدر و هار رولینگ که لحظه به لحظه مثل زلیخا به پوزه فنگ یوسف نما نزدیک میشد، ابری باردار و پربارون بالا مخ سگ زبون بسته ظاهر میشه و از فراسوی توهم یک رعد و برق، چهره روحانی برادر حمید داخل ابر نقش می بنده و خبر از به خطر افتادن آرمان های قزوین میده.
در نتیجه فنگ سه چهار تا پارس چاله میدونی مشتی و متوالی سر میده. رولینگ به با فرمت کرک ریزان پرت میشه عقب. فنگ پنجولش رو وا میکنه و دکمه ی "زبح زوپسی" رو لیس میزنه.
کمتر از سه ثانیه و با سوت های ممتد و کر کننده، روح شفاف فنگ متلاشی میشه و خون لجنی رنگش می پاشه روی پرتره پر ابهت جی.کی.رولینگ !
////
فرسخ ها دورتر از بهشت برزخی بر روی کره خاکی، گرگی با کرکی آبی فام وسط جنگل ممنوعه هاگوارتز دچار دل درد شدید میشه و پس از تحمل محنت فراوون و زوزه های بی امان، بقایای جنازه فنگ رو به چرخه حیات برمیگردونه.
////
واژه نامه و اصطلاحات
کرکمرتا: ورژن پشمکی و داغون مادام رزمرتا
سه دسته یارو: کافه ای خیالی و توهم برانگیز در هاگزمید که به مناسبت دخول سه دسته جادوگر و ساحره یارو، تاسیس شد
کلاس yardology: یک واحد عملی در حیاط هاگوارتز است. دانش آموزان در این کلاس بدون استاد، مبانی متر کردن حیاط هاگوارتز و بررسی حواشی آن را فرا خواهند گرفت. آینده و زندگی زناشویی دانش آموزان هاگوارتز در گروی پاس شدن این واحد است. این کلاس اختیاری می باشد.
رایحه خوش یک زن: محصول 1992
شیرم دهنت: عبارت پرعطوفت و تاریخی برادر رودولف لسترنج است که به عنوان مادر جادوگران پستمدرن، در حین عملیات آرمانی رضاع نوزادان این خطه از آن بهره می جوید.
بئاتریس پورتیناری: هادی بهشت در کتاب Divine Comedy. به گواه تاریخ از جیگرهای دوره خودش بوده !
شیرازیخانه: صندوق عقب !
Mackenzie: دختر و کوچک ترین فرزند جی.کی.رولینگ
نیل: آقای Dr. Neil Murray شوهر جی.کی.رولینگ
خلاء موقت: نخستین رمان بزرگسال رولینگ بعد از مجموعه هری پاتر
Friskies: برندی معروف از یک نوع غذای جامد و ریز شده برای حیوانات خانگی مانند سگ و گربه
لیپوساکشن: نوعی عمل زیبایی برای چربی کشی و لاغر شدن
بوتاکس: نوعی دیگر و محبوب از عمل زیبایی که طی آن به فرم زیرپوستی و فلج سازی موضعی عضلات، چین و چروک پوست را از بین میرن و ملت رو جوان می کنن ختم کلوم.
زبح زوپسی: دکمه خطرناک و انتحاری در منوی مدیریت وبمستران و پرچم داران زوپس است که در صورت فشار دادن، مدیر زبح شده و آنارشیسم جامعه را فرا خواهد گرفت.
______
* در پایان رول از خانواده محترم رجبی و خانواده آقای هاشمی! و همچنین همه خوانندگان گرامی تشکر ویژه میکنم و براشون از درگاه خداوند متعال صبر روز افزون آرزومندم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










دستمو رو کردی! من گیبنم!





مینی که خوشش آمده بود شعر من جادوگرم که از تو مهدکودک یاد گرفته بود را خواند . درمیان شعر چند طلسم واقعی هم وجود داشت مانند لوموس و ...
