جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1394 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا



زیبایی چیزی هست که می شود آن را در همه چیز یافت. در نمایی از یک شهر، در تصویری از اقیانوس و یا حتی در منظره یک زباله دانی غول پیکر. تنها تفاوت این صحنه ها در نحوه لذت بردن ما از آن هاست. هنگامی که در ساحل اقیانوس ایستاده ایم، چشمانمان را می بندیم و به نجوای موج ها گوش می دهیم. هنگامی که یک زباله دانی را می بینیم، از شدت زیباییش چهره مان را در هم می کشیم و هنگامی که آسمان آبی را می بینیم و تکه ابرهای سفیدی که در گوشه و کنارش پخش شده اند را، با دهانی از حیرت باز مانده، در آن غرق می شویم. کاری که شاید کبوتری که از مسیر های دور نیز آمده و دانه ای را به دهن گرفته نیز انجام دهد.

لحظه ای دست از بال بال زدن بردارد و به زیبایی طبیعت بنگرد. بدون توجه به این که آذوقه اهل و عیالش از منقارش خارج شده و به پایین سقوط می کنند. پرنده در این شرایط با فکر کردن به جمله « زیبایی بخوره تو سرم! غذا یه ماه اهل و عیالم بود!» بال هایش را به سرش می کوبد و به سمت قوت و غذای زن و جوجه هایش شیرژه می زند.

منظره ای که پرنده به سمت آن شیرژه می زند، بسیار زیبا است. نمایی از روستای لیتل هنگلتون. ساده و دلنشین. به همراه عمارت اربابی ریدل ها که مانند نگینی تیره منظره را از آنچه که بود دلنشین تر می کرد. اما پرنده به هیچ یک از این ها توجه نمی کرد. هر چه که بود،... خب پرنده بود. مغزش از چشمش چندان بزرگتر نیست. این جور مسائل زیبایی شناختی را درک نمی کند. چشمان حریس و مال اندوزش تنها به دنبال چند دانه اند!

پرنده، بی توجه به باد خنکی که صورتش را نوازش می داد، دانه را تعقیب می کند. حتی اگر هم به دانه نرسد. نهایتا می تواند آن را از روی زمین بردارد. نیازی نیست که زندگی را سخت...

پوووووووف!


پرنده به شدت به دیواری نامرئی برخورد می کند و نوک صافش، عقابی می شود. پرنده مانند دخترک کبریت فروش صورتش را به دیوار نامرئی می چسباند و با چشمانش دانه را که به سمت زمین سقوط می کرد را، دنبال می کنند.

غیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژ


پرنده با صدایی مثل کشیدن انگشت روی آیینه، به سمت پایین سر می خورد و سرانجام به صورت روی زمین می افتد. روی زمین ذغال و خون و باقی مانده رنگ سبز است. پرنده به سختی از روی زمین بلند می شود و رو به حیاط خانه ریدل، جایی که دانه اش افتاده است چشم می دوزد. ظاهرش شبیه به کاماندو ها شده است. در پس زمینه آهنگ "شامپو صدر صحت" پخش می شود و بالای سر پرنده کلماتی شکل می گیرند:

Sneak to Riddles house


صدایی می آید: ورود یواشکی به خانه ریدل. دوبله و پخش از ارّه تو حلق انتارتیمنت!

ماشین بزرگی از کنار پرنده می گذرد و پرنده برای آن که زنده بماند به سرعت جاخالی می دهد. پشت ماشین مرد قوی هیکلی ایستاده و با یک دست به اتوموبیل آویزان شده و در دست دیگرش نیز قمّه ای را گرفته است. سلاحش را به سمت پرنده می گیرد، از روی چهره اش نمی شود تشخیص داد که قصد دارد چه کاری بکند. مرد لبخند زنان فریاد می زند:
- من به همه علاقه خاص دارم! حتی به تو!

برای یک لحظه پرنده هیچ حرکتی نمی کند. سپس خیلی سریع نگاهی به پر و بالش می اندازد. او مذکر است! پرنده بالش را مشت می کند و در حالی که بق بقو می کند، مشتش را در هوا تکان می دهد. مردم چه طور جرات می کنند هر چیزی را به زبان بیاورند!

- قووووووور!

پرنده به پشت سرش نگاهی می اندازد.قورباغه سبز رنگ و درشتی پشت سرش نشسته و قبقبش را باد کرده است، به نظر مونث بوده و ظاهرا مرد، او را با قمه نشان داده است. کبوتر چهره اش را در هم می کشد و با خود می اندیشد « افاده ها طبق طبق! سگا به دورش وق وق! » و سپس سینه اش را جلو می دهد و شکمش را هم می دهد تو، و با همان چهره منزجر به سمت عمارتی که دانه اش را در آن جا انداخته، جرکت می کند.

خانه حیاط زیبایی دارد، باغچه ایی پر از گیاه های گوشت خوار، حوضی با ماهی های پیرانا که به زندگی در روغن داغ عادت کرده اند، میدان تمرین مبارزات جادوگری، محفظه های پر از حشرات خطر ناک که جای نیششان به اندازه یک هندوانه باد می کند. بدتر از آن! محفل چشم چران ترین چشم چرانان! بعد از آن محل زندگی اسکلت ها و در نهایت صندلی مخصوصه برنزه کردن لرد سیاه. پرنده بی نوا برای رسیدن به آن جا باید غیر ممکن ها را ممکن کند. سختی ها را به جان بپذیرد! فداکاری ها کند! دلش را به دریا بزند و آدامس وایت بجود! اهم... لازم به ذکر نیست که آدامس وایت برای سلامت منقار او چه قدر مفید است. خصوصا حالا که عقابی هم شده.

پرنده بال هایش را باز می کند. با تمام سرعت به سمت ورودی خانه ریدل ها پرواز می کند. مطمئنا او می تواند وارد شود! تنها چند سانتی متر با ورودی خانه فاصله دارد! و...

پووووووووووف!

پرنده دوباره روی دیوار نامرئی پهن می شود و منقار عقابیش عقابی تر می گردد. ولی پرنده که خیلی جو گیر شده است، انگشتانش را ضربه دری روی هم می گذرد و فریاد می زند، «راسنگان». دیوار می پوکد و هیچ کس هم متوجه نمی شود که وقتی انگشتان را ضربه دری روی هم می گذارند می گویند "کاگه بونشین جوتسو" نه "راسنگان" و با این حال مرگخوارها در حالی که دست هایشان را بالا گرفته اند، فریاد می زنند و خودشان را به در و دیوار می کوبند و کله هایشان را در حوضچه مرلینگاه فرو می کنند. در همین حین هم هی داد می زنند « کونوها جینچیوریکی. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!». پرنده که از دیدن این جو خفنی که ایجاد کرده است، لذت می برد، مثل فیلم فارسی ها قدم می زند و به سمت دانه اش می رود، که ناگهان یک گیاه بی تربیت روی او تف می اندازد. پرنده که جو فیلم فارسی گرفته است هم روی گیاه تف می کند. هی پرنده تف کن، گیاه تف کن، پرنده تف کن، علف هرز تف کن. خلاصه تف و تفکاری پیش می آید و نصف خانه ریدل را سیل با خودش برد. اما پرنده که قهرمان شنای قورباغه و کرال پشت و کرال سینه است. خود را از سیل نجات می دهد و به سراغ خانِ بعدی می رود.

حوض خانه ریدل ها که کما بیش به اندازه دریاچه خزر بود و هر روز روغن موهای سیوروس را در آن می ریختند و درونش هم آرسینوس ماهی پیرانا پرورش می داد، خیلی زیبا بود. آن قدر زیبا بود که حتی پرنده ای هم که مغزش کوچکتر از چشمش بود نیز زباییش را درک کرده و پرهایش را در آورد و تا کرد و گذاشت یک گوشه و با خودش اندیشید که « آخه کی اون دونه رو بر می داره؟» و با این تصور رفت تا تنی به روغن بزند. شیرژه زدن پرنده همانا و حرکت دست جمعی پیرانا های گوشت خوار به سمت او همانا. پرنده که دید ماهی ها دارند به او حمله ور می شوند و او هم لباس مباس درستی تنش نیست و اگر بخواهد، دعوا کند، عضلاتش می زنند بیرون و چشم نوامیس مردم به آن ها می افتد و وقتی برسد خانه دوباره نوک و چنگال کشی دارد با همسرش، بی خیال دعوا شده و گذاشت که ماهی ها بیایند و او را بخورند.

ماهی ها هم او را خوردند و استخوان هایش را انداختند آن طرف استخر خانه ریدل ها، روح پرنده هم رفت تا در زوپس به آرامش برسد. اما وقتی که به زوپس رسید، صاحاب زوپس ها لب و دهن کج کردند، که این چی هستش که آمده اینجا؟ کی راهش داده؟ بق بقو می کند، یک وقت زوپس بقلی ها صدایشان درمی آید. پرتش کنید همان جایی که بود و پرنده هر چه اصرار کرد که « من که بق بقو می کنم برات، خونه رو تمیز می کنم برات، روزی سه تا تخم می کنم برات، بزارم برم؟ ». اما پرنده نمی دانست که زوپس نشینان موجودات خیلی تیز و خفنی هستند و خیلی زود به چند پاراگراف بالاتر اشاره می کنند، که پرنده خودش اعتراف کرده بود مذکر است و با یک حرکت "سوسک سیاه بد ادا، در افق های دور دست" او را به سمت اسکلتش پرت می کنند و با چسب یک دو سه هم می چسبانندش که یک وقت دوباره نیاید.

روح پرنده که به اسکلتش چسبید، گوشت هایش که توسط پیرانا ها تجزیه و به طور کامل دفع شده بود، از همان راهی که خارج شده، وارد پیراناها گشته، و از همان راهی که وارد شده بودند خارج گشته، و به پرنده چسبید و پرنده هم راهش را گرفت تا از میان پیکسی ها بگذرد. پیکسی ها اما بسیار روی حریم شخصی خودشان حسّاس هستند و یک شعار معروف هم دارند که « هیچ وقت یک پیکسی رو تهدید نکن!» و به طور کل هم با پرندگان میانه خوبی ندارند. پرنده ی ما هم حتی با آنان میانه خوبی ندارد. دلیلش هم این است که پیکسی ها لباس های نامناسب می پوشند و حتی در چله زمستان هم که اژدهای شاخدم مثل گوشی های مشنگی ویبره می زند از سرما، این ها لباس های نامناسب و از هر جهت کوتاه می پوشند. پرنده ها هم که موجودات خانواده داری هستند، تا این پیکسی ها را می بینند، رویشان را آن طرف می کنند و منقار می گزند و همین می شود که پیکسی ها می آیند آن ها را نیش می زنند.

اما پرنده ی این ماجرا، از آن پرنده ها نیست و بسیار چشم پاک نیست و از آشناهای سوپرمن است و آنچنان با آن چشم هایش به پیکسی ها زل می زند که که پیکسی ها جزغاله می شوند. اما بعضی هایشان می روند و از پشت به پرنده نیش می زنند و پرنده بد بخت هم باد می کند و مثل هندوانه غلط می خورد و ناگهان سر از برنامه خندوانه در می آورد و موسیقی کمدین می زنند و بیژن بنفشه خواه می آید و پرنده ی هندوانه ای را می گیرد و با آن برای مردم دلقک بازی در می آورد و هیچکس هم نمی خندد و او ضایع می شود و می آید پرنده بدبخت را سمت رامبد شوت می کند، رامبد با کله پاس می دهد به جنابخان، جنابخان هم پرنده بدبخت را می گذارد بین تیاگو سیلوا و داوید لوییز و از آن جا که بازی جام قهرمانان اروپاست مسی می آید و قیافه می گیرد و بعدش هم توپ و پرنده و نصف ورزشگاه را از لایی های داوید لوییز رد می کند و شوتشان می کند و هر کسی یک طرفی می افتد ولی پرنده باز می افتد در خانه ریدل ها و آن هم جلوی چشمان رودولف، رودولف هم که می خواهد نامه فدایت شوم برای بلاتریکس بنویسد، قلم پر تندنویس را برمی دارد و هر چی هم پرنده به او می گوید « نه... جون مادرت اونجا ننویس! من قلقلکی‌ام! » گوش نمی کند و پرنده هم خنده اش می گیرد و نوشته رودولف خط خطی می شود و وقتی رودولف پرنده را شوت می کند آن طرف، بلاتریکس که خط خطی ها را می بیند، چاقویش را در می آورد و پرنده ی بی نوا را که خیال می کرد، توپ جدید کوییدیچ است جر می دهد و پرتش می کند آن طرف دیوار، که رودولف بود.

اما این طرف دیوار، کسی نبود، رودولف چند ساحره دیده و رفته بود که ابراز علاقه خاص به آن ها بکند و جای خودش ماری مک دونالد را گذاشته بود، ماری هم که پرنده را دید و آن عضلات باد کرده اش را یک دل نه صد دل هوس، سوپر کفتر برگر می کند و کال می زند به بچه های آشپزخانه که جنس اعلا رسید و در این فاصله مورفین هم می رسد و او که سخت در فکر رد کردن اجناسش از مرز بریستول به لیتل میش آباد سفلاست، تصمیم می گیرد پرنده را اغفال کند. پرنده هم ترجیح می دهد که اغفال شود، تا سوپر کفتر برگر شده و در معده ماری به حیاط ادامه دهد، دو دست مورفین را می چسبد. ماری هم که نمی خواهد پرنده از کَفَش برود، پاهای پرنده را می چسبد و خلاصه، مورفین بکش و ماری بکش و در این جا قوانین نیوتون یکی یکی وارد ماجرا می شوند و یکی شان بی جنبه بازی در می آورد و زغل بازی می کند و چون زورش به آن دوتای دیگر نمی رسد یواشکی در کتاب درسی سال سوم دبیرستان، آسلامیک ریپابلیک آف آیران می نویسد که پرنده ها اگر بهشان دست بزنند غنی سازی می شوند و می ترکند و پرنده هم که هیچ قدرتی در برابر مشیت های فیزیکی و حتی شیمیایی ندارد، مثل بمب اتمی می ترکد. اما از آن جایی که زوپس نشین ها روحش را با چسب یک دو سه به جسمش چسبانده بودند و او اگر هم می خواست، نمی توانست بمیرد، نمرد.

اجزای پرنده به هوا پرتاب شدند و هر تیکه اش یک طرف افتادند و روحش که نمی دانست باید به کدام تکه بچسبد، ده بیست سی چهل کرد و رفت به آپاندیس پرنده چسبید. ولی از آن جا که پرنده آپاندیسش را سال ها پیش عمل کرده و دور انداخته بود، روح دید که باید راه خیلی طولانی ای را برود و ساعت ها سرچ کند و حوصله اش نمی کشد که این کار ها را بکند، رفت و با آئورت پرنده که در مرلینگاه افتاده بود چسبید، در آن جا سلستینا داشت برای خودش ماتیک می زد و ترانه می خواند و آئورت پرنده را به این فکر واداشت که وقتی که دانه را برداشت برد، برود و بزند در کار واردات آدامس وایت. هر چند خود پرنده هم ندانست این ایده چه ربطی به این وقایع و سلستینا دارد، ولی خب بالاخره ایده به آئورتش رسیده بود و حیف بود که همینجوری به امان خدا ولش کند. اصلا چگونه از مرلینگاه بیاید بیرون؟ و این گونه بود که روح پرنده فهمید، آئورت چیز بی خودی است و این همه سال کالری هایش را بی خودی حرامش کرده و ایده هایش هم بی خودند و خود را به کله اش ترانسفر کرد و آن موقع دید که زیر صندلی لرد افتاده و دانه آن طرف تر زیر صندلی است.

پرنده کله اش را تاب داد و تاب داد و تاب داد، تا بالاخره، به دانه رسید، اما ناگهان صدایی از روی صندلی به گوش رسید، ظاهرا لرد، مرگخورانش را بیمه شخص ثالث هاگزینیا کرده بود و احتمالا بیمه دیّه پرنده را به اهل و عیالش می داد و آنان می توانستند بروند و به جای دانه، خاویار بخورند و اصلا پرنده خسته شده بود، از بس جان کنده بود برای اهل و عیال و خانه ریدل ها هم چشمش را گرفته بود و حالا که این همه به او حال داده بودند، تصمیم داشت مدتی را آن جا بماند و بی خیال دانه شد و از منظره زیبای چهره لرد سیاه، لذت ببرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
شبه و هوا خیلی سرد شده. فکر کنم تو این چند وقته امشب سردترین شبه. هوا ابریه و برای همین فکر میکنم بارون بباره. با فکر کردن به بارون خاطرات خوبم رو مرور میکنم. خاطراتم تو مدرسه، خاطراتم با بچه ها و خاطراتم با دوستام. از بچگیام عاشق بارون بودم. هر موقع بارون میبارید میرفتم زیر بارون و چشامو میبستم؛ اما الان فکر نکنم با باریدن بارون اوضاعم خوب بشه.

دارم تو این هوای سرد راه میرم. خودمم نمیدونم چرا امشب رو برای این کار سخت انتخاب کردم. به اطرافم نگاه کردم، پرنده پر نمیزنه. البته معلومه که پر نزنه، تو این هوا و تو این ساعت کی بیرون میاد.

دنگ!

پس ساعت یکه! دیر وقته بهتره برگردم و فردا بیام. نه نه! الان چند روزه که تا این جا میام و برمیگردم امشب آخریشه باید برم... یا قبول میشم و یا... ترس و دلهره تمام وجودم رو لبریز میکنه. بهتره بهش فکر نکنم.

خواستم آپارات کنم ولی دلم نیومد...
نمیخواستم زود برسم... میترسیدم.

ترسو نیستم ولی از این که قبول نکنه، از این که ردم کنه میترسم. نمیخواستم رد شم. حاضرم به خاطرش شکنجه بشم، حاضرم به خاطرش آزکابان برم و حتی حاضرم به خاطرش بمیرم.

به زور از زیر زبون سیوروس، همکار خوب و مرگخوارم، تونستم بفهمم ارباب کجاست. نمیگفت... میگفت من هرگز نمیگم ولی وقتی کارایی که به خاطرش انجام دادم رو بهش توضیح دادم باورم کرد ولی باز نگفت. از اولش هم میدونستم طرف سیاهیه. هیچ وقت معنی کارای دامبلدور رو نفهمیدم. سیو هرگز به ارباب سیاهی خیانت نمیکنه...

همین جور که دارم تو دهکده راه میرم به حرفاش فکر میکنم. جاش رو به من نمیگفت، ولی وقتی یه معجون بهم داد، از اون به بعدش رو یادم رفت، فکر کنم معجون راستی بود... شاید هم یه معجون دیگه، هیچ وقت نتونستم معجونارو بشناسم. بعد از این که اثر معجون رفت باورم کرد، گفت طلسم خونه جوریه که فقط اونایی میتونن خونه رو ببینن که بهش وفادارن. بعد آدرس رو بهم داد.

گفت اگه خونه رو ندیدم بهتره بزنم به چاک! میدونم الان صورتم سفید شده، دستام تا حدودی دارن میلرزن ولی نه از سرما، بلکه از ترس، از استرس. کم کم دارم به خونه نزدیک میشم. زیر پام رو نگاه نمیکردم چشام رو بسته بودم بلکه صدایی بشنوم.

پام به چیزی گیر میکنه و میخورم زمین. دستم بد جوری زخم میشه و خونش میاد. اه خاکیم که شدم. موقع اومدن خیلی به خودم رسیده بودم اما الان بازم آخرش خراب کردم... خاکی و خونی شدم. از خاک بدم اومد.

دستم بد جوری درد میکنه. به زمین نگاه کردم تا بببینم چی باعث این دردسر شده. یه سنگ نه چندان بزرگ.

ناگهان رعد و برق میزنه و بارون شروع به باریدن میکنه. هوا سرد بود و سرد تر شد. بارون به شدت میباره... ریه هامو از هوا پر کردم. بارون با قطره های آبیش گرد و خاک منو شست. به جراحت دستم نگاه کردم، خوبه که زیاد عمیق نیست.

بازم جلوتر رفتم... الان دیگه واقعا دارم میلرزم! هم از ترس و هم از سرما.

درست به جایی که سیو گفته بود رسیدم، به اطرافم نگاه میکنم چیزی نیست... پسر درست نگاه کن امکان نداره چیزی نباشه بایدم باشه باید! شاید اشتباهی پیش اومده، شاید سیو... نه امکان نداره. حتما راه رو اشتباه اومدم ولی این جا که درست مثل توصیفاته... درختا، پوست مار... درست اومدم...

 نه نه گریه؟! مرد که گریه نمیکنه... این قطره هایی که رو صورتمه قطرات بارونه... مطمعنم بارونه... ولی چرا گرمه؟ ولی چرا صورتمو میسوزونه؟ این چیه تو گلوم؟ داره خفم میکنه... برو بغض لعنتی برو...مرد که بغض نمیکنه... نه چرا بغض نکنه؟ مگه مردا چی کم دارن؟ مگه مردا احساس ندارن؟

فهمیدم چرا بارون میباره برای اینکه امشب آسمون با من یکی شده اونم میخواد بباره... آسمون مرده، آره مرد... آسمون میخواد بهم ثابت کنه که مردا هم گریه میکنن.

میشینم کنار یه درخت و آروم شروع به باریدن میکنم... نمیدونم چند ساعت گذشته، یه ساعت، دو ساعت، شاید هم سه ساعت. بهتره برگردم الان میان و منو میبینن، فکر میکنن جاسوسم ولی من که جاسوس نیستم. مگه نمیگفتم من حاضرم به خاطرش بمیرم؟ سرنوشت منم اینه.

با صدای بلند داد میزنم، با صدایی که هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بلند باشه فریاد میکشم،سرنوشت ازت متنفرم. هق هقم بیشتر میشه... بارون کم کم داره بند میاد... ولی من هنوز بارونیم، من هنوز هم دارم میبارم. مطمعنم وقتی هوا روشن شد خونه رو ببینم.

کم کم هوا داره روشن میشه ولی من هیچ چیزی جز برگ و درخت نمیبینم. الکی دلمو خوش کرده بودم... اه لعنتی...

بلند میشم تا برم...
ولی من که ترسو نیستم. نه من هیچ وقت نمیترسم. بیان و منو شکنجه کنن هر چی باشه بالاخره خودم که میدونم به خاطر اربابم دارم شکنجه میشم.

شب خیلی سرد بود و منم خیس شدم، برای همین سرما خوردم. الانم با اون فریادی که زدم صدام اصلا در نمیاد. به درک بزار در نیاد من این صدا رو میخوام چیکار؟ وقتی که حتی لیاقت خدمت به اربابم رو ندارم.

با خودم و ندای درونم دارم کلنجار میرم. ندا میگه برگرد اینجوری میمیری ولی نمیخوام برگردم ندا داره اصرار میکنه برگرد. اه نه چرا برگردم؟

من که تا این جا اومدم. برگردم که فردا حسرت این روز رو بکشم؟ ندا دوباره میگه برگرد فردا دوباره میای. اه ندا خواهشا تو یکی خفه شو! دیوونم کردی.

آخیش بالاخره ندا هم خفه میشه. دوباره میشینم. به خودم قول دادم تا لحظه مرگم اینجا بشینم، یا ارباب قبولم میکنه و یا از گشنگی و تشنگی تلف میشم.

هوا کامل روشن شده و بارونم کامل بند اومده. نور آفتاب چشامو میزنه...

صدا خش خش میاد، مثل این که یکی داره رو برگا راه میره، دوباره از ترس لبریز میشم ولی تکون نمیخورم. همون جور یه گوشه کز کردم... یه سایه میوفته روم... خودمو برای شکنجه و بعدش مرگ آماده میکنم، ولی هیچی نمیشه.

سرمو آروم بالا میارم...
نفسم تو سینه حبس میشه...
خودشه! نه امکان نداره...

فورا از جام بلند میشم... تعظیم میکنم... زبونم بند اومده.
-ارب... اربا... ارباب.

همون جوریه که فکرشو میکردم... با ابهت... سیاه... یه جادوگر تمام عیار. با سر بهم اشاره میکنه که به سمت چپ برم، با احترام برمیگردم که یه خونه میبینم... از دیشب به اونجا نگاه میکردم ولی چیزی نمیدیدم... الان خونه اونجاست... خودشه یه خونه بزرگ. با خوشحالی برمیگردم سمت ارباب.

-ما دیشب شاهد همه کارات بودیم... سیو بهمون گفت... همه حرفایی که بهش زدی... کمک کردن به کوییرل تو به دست آوردن سنگ جادو، کمک به نابود کردن و خشک کردن گند زاده ها و خیلی کارای دیگه... ما خواستیم تو رو امتحان کنیم... تو پیروز شدی و حالا میتونی به خونه بیای... اومدیم بهت بگم، قبول شدی فیلی، قبول. الان یه مرگخواری. ولی اینو بدونکروشیو!

از درد ناله کردم. تا مغز استخوانم درد میکرد. اربابم داشت قهقه میزد...

-مرد که گریه نمیکنه.

وقتی اثر طلسم تموم شد با سر حرفش رو تایید کردم و بهش قول دادم که هرگز گریه نکنم... از خوشحالی داشتم بال در میاوردم، عالی بود، بهتر از این نمیشد، آقا فیلی بالاخره تونستی مرگخوار شی...
دیدی ندا؟ شنیدی ندا؟ دیدی باید میموندم؟ ای ندا بد حالا از حرفات پشیمونی؟ هاها ها آره پشیمون باش.

به اطراف نگاه کردم... ارباب رفته بود، وارد خانه شدم... همه بهم تبریک گفتن و در آخر...

آخ!

هک علامت شوم! خیلی دردناک بود ولی ارزشش رو داشت. من بالاخره مرگخوار شدم. بالاخره تونستم وارد خانه ریدل شم و این بزرگترین آرزوم بود که بهش رسیدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خودم(رودولف لسترنج!) با فنگ!


دیگر دردی در مچ پایش حس نمیکرد...دیگر هیچ دردی حس نمیکرد...سعی کرد بر روی پاهای خود بایستد...اما برخلاف چند تلاش پیشینش این بار سعی اش با موفقیت همراه بود...اتفاقی که چند لحظه پیش به وقوع پیوسته بود را به خاطر آورد...او از پله ها پایین پرت شده و...مرده بود؟!
سریعا نگاهی به زیر پای خود کرد...جسد او روی زمین بود...پس او حتما اکنون روح شده بود!

زمان زیادی برای تجزیه و تحلیل و درک موقعیت پیش آمده نداشت...زیرا خیلی سریع دمنتوری به سمت او آمد...یا حداقل او فکر میکرد که آن شی دمنتور است!
_دمنتور! چهارده سال بس نبود،حالا هم بعد از مرگم دست از سر من برنمیدارین؟!
_دمنتور چیه رودولف...من فرشته مرگم!
_جووون من؟!فرشته؟!چه خوب...وضعیت تاهالتون رو میتونم بپرسم؟!مطمئنا زیر این شنل کمالات خوبی داری!
_وقت این حرفا نیست رودولف...تو مُردی!حالا باید با من بیایی تا ادامه بدی!

فرشته مرگ دست اسکلت مانندش را به سمت رودولف دراز کرد...اما رودولف برای اینکه به او بپیوندد مردد بود.
_ام...میگم فرشته جون!الان نباس بریم ایسگاه کینگزکراس،ارباب بیادTبعد بگه "برگرد رودولف...شاید با برگشتنت تونستی جون عده ای بیشتری رو بگیری و بیشتر خون و خونریزی کنی و بیشتر چشچرونی کنی و بیشتر تاریکی و سیاهی رو بر جهان سلطه ور کنی!"...فکر کنم سناریو باید اینجوری باشه!
_اون ماله قبله رودولف...الان یا دستت رو میدی به من یا به زور میبرمت دادگاه!
_دادگاه؟!تو که گفتی باید ادامه بدم!:worry:
_بله...ادامه تو دادگاهه...اونجا کارنامه زندگیت رو برسی میکنن که ببینن لیاقت بهشت رو داری یا جهنم!
_میتونم نیام؟!

فرشته مرگ مدتی ساکن ماند...اما سپس ناگهان به سمت رودولف حمله ور شد،دست او را گرفت و به سمت دادگاه حرکت کرد!

در دادگاه!

فضای داداگاه به شدت برای رودولف آشنا بود...به نظر میرسید آنجا شبیه همان دادگاهی باشد که رودولف و همسر و برادرش در آن به آزکابان محکوم شدند...ولی اینجا کمی کثیفتر بود و اثری از جمعیت هم نبود...تنها رودولف،فرشته مرگ و یک زن تقریبا جوان در آن اتاق بودند!
فرشته مرگ بلاخره دست رودولف را رها کرد و به صندلی که در وسط اتاق بود اشاره نمود...رودولف هم فهمید که باید بر روی آن صندلی بشیند.
آن زن جوان نیز روبروی رودولف پشت صندلی تریبون نشست...به نظر میرسید که قاضی باشد همان زن باشد...فرشته مرگ نیز همانجا بالای سر رودولف ایستاد!
_ببخشید سکوت فضا رو میشکنم...ولی میتونم اسمتون رو بپرسم؟!
_من فرشته قاضی هستم جناب لسترنج...وظیفه من اینه که نامه اعمال رو برسی کنم!
_هووووم...ببخشید سوال میکنم...ولی میتونم وضعیت تاهلتون رو بپرسم؟!

فرشته قاضی با تعجب ابتدا نگاهی به رودولف و سپس به فرشته مرگ کرد...فرشته مرگ اما تنها به بالا انداختن شانه اش اکتفا کرد،ولی رودولف ادامه داد:
_خب چیه؟!من علاقه خاصی به...
_فرشته ها داری...میدونیم...ولی تو الان اینجا حاضر شدی که به نامه اعمالت که هم اکنون روبروی من هست بررسی بشه!
_خب؟!
_خب...بذار شروع کنیم...اولین عملی که انجام دادی رو اینجا نوشته...ابراز علاقه خاص به قابله ای که به مادرت کمک کرده تو رو بدنیا بیاره!
_اوه...فرشته جون!این اعمال پسندیده و نیک من رو با صدای بلند نخون...ریا میشه!
_ابراز علاقه خاص عمل خوب و نیکه؟!
_نیک نیست؟!ابراز تنفر کنم خوبه؟!

فرشته قاضی ابتدا تصمیم داشت چیزی بگوید،اما پس از کمی تفکر تصمیم گرفت حرفی نزند و فقط به تکان دادن سرش به نشانه تاسف اکتفا کرد...
_خب...بذار ببینیم چه نکته برجسته دیگه ای توی کارنامه ات داری....هووووم...آها...در سن هفت سالگی انگشت شصت همکلاسیت رو قطع کردی!
_خب فکر نمیکردم قمه ام اینقدر تیز باشه راستش!
_هوووم...بعدا که فهمیدی قمه ات تیزه،چرا توی هشت سالگی دست یه همکلاسی دیگه ات رو بریدی؟!
_اون دیگه اتفاق بود...فکر میکردم فقط اندازه بریدن انگشت تیزه قمه ام...نمیدونستم میشه دست رو هم قطع کرد...ولی خب اشتباه فکر میکردم مثل اینکه!
_توی سن نه سالگی یه همکلاسی دیگه ات رو با قمه نصف کردی و کشتی! این هم حتما یه حادثه بوده...نه؟!
_نه دیگه...اون از قصد و از عمد بود!

فرشته قاضی آهی از سر حسرت کشید و ترجیح داد به برسی بقیه کارنامه رودولف بپردازد...
_اینجا نوشته شده در سن دوازده سالگی توی هاگوارتز حفره اسرار رو باز کردی که باعث کشته شدن چند نفر شده!
_باور کن من فقط داشتم توی دستشویی دخترونه چشچرونی میکردم...فکر کردم اگه برم پشت شیر آب اون وسط دستشویی مخفی بشم،دید بهتری دارم...نمیدونستم اون پشت مشتا حفره ی اسراره!

فرشته قاضی اینبار نیز تصمیم گرفت بحث نکند...
_خب...اوه اوه...چقدر از این موارد زیاده..اینا رو چی میگی؟!لیلی پاتر،آلیس لانگ باتم،نارسیسا مالفوی،اندروما بلک،حتی مالی ویزی و خیلیایی دیگه!
_خب...اینا چشونه؟!
_نوشته شده که با اینا پشت دریاچه هاگوارتز...
_اهم...خب چیزه...میدونی...داستان داره اینا...من برای ثوابش بیشتر میرفتم پشت دریاچه...وگرنه میدونید که امور دنیای فانی اصلا برام ارزشی نداره...این فرشته مرگ بمیره راست میگم!:angel:

فرشته مرگ قصد داشت که دخالت کند و حرفی بزند،اما فرشته قاضی نگاهی به فرشاه مرگ کرد و با نگاه از او خواست که آرام باشد...
_باشه رودولف...اینم قبول...ولی با اینهمه قتل چه کنم؟!با اینهمه آسیبی که به بقیه زدی،اینهمه شکنجه کردی،با قمه زدی زخم و زیلی کردی مردم رو،چشت دنبال ناموس مردم بوده همه اش،با اینا چیکار کنم؟!
_اینایی که گقتی،خُب خوبه که!
_نه رودولف...اینا بده!
_میدونم اینا بده..ولی خُب بد خوبه!

فرشته قاضی که کم مانده بود از این استدلال و فلسفه مرگخواری رودولف سرش را به میز بکوبد،با دیدن قسمتی از نامه اعمال رودولف به فکر فرو رفت...
_میدونی چه رودولف لسترنج؟!
_رودولف همیشه میدونه چیه...حتی وقتی که نمیدونه!
_خب بگو چیه؟!
_ها؟!چیزه...چیزه...یه چیزی گفتم الکی...نمیدونم چیه...خودت بگو!
_هوووف...پس دفعه دیگه خوش مزه بازی درنیار...میگم چیه...قضیه اینه که توی نامه اعمالت یه چی هست که میتونه روی همه اعمال بدت سر پوش بذاره...وفاداری!

رودولف با شنیدن کلمه وفاداری ناگهان از ته دل خنده ای سر داد و قهقه ای زد...فرشته مرگ و فرشته قاضی با تعجب به او نگاه کردند...
_چیز خنده داری هست رودولف لسترنج؟!
_کارنامه ی اشتباه رو اوردن بابا...این ماله من نیست...من تنها چیزی که نداشتنم نسبت به بلاتریکس وفاداری بوده!
_نه...این موضوع نداشتن وفاداری به بلاتریکس رو که اینجا هم نوشته شده بود...اما تو وفاداری عمیقی نسبت به لرد سیاه داشتی!

خنده رودولف با شنیدن کلمه لرد سیاه قطع شد و آثار خنده جای خود را به گریه داد...
_ارباب...دلم براشون تنگ شده!
_خب رودولف...تو با این کارنامه اعمال جات تو قعر جهنمه...اما این وفاداری کمکت میکنه...تو چون وفاداری عمیقی توی اون دنیا داشتی، بهت این اختیار داده میشه که اگه بخوای،میتونی دوباره زنده بشی...و اگه نه که ببریمت همون جهنم...تصمیمت چیه؟!

رودولف مردد بود...با خود ارزو میکرد که کاش میشد جهنم اینجا را میدید...اینگونه بهتر تصمیم میگرفت که کدام جهنم بهتر بود تا به آن جهنم برود...جهنم دنیا بهتر بود و یا جهنم اینجا؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1394 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل
اورلا کوییرک
و
تد تانکس


سوژه: اولین طلسم


چراغ های خانه همگی روشن بودند. اورلا که تازه وارد هشت سالگی شده بود، با ناراحتی ظرف ها رو میشست. خانم سارنک طبقه بالا بود و البته هر از گاهی صدای شکسته شدن وسیله های مختلف به گوش میریسد. اورلا که دیگر به این صدا ها عادت کرده بود، فقط با خودش حرف میزد.
- خوب بسه دیگه! خانم سارنک دیوونه! یکی نیست بهش بگه، تو فشفشه ای که نمیتونی جادو کنی.

تنها انگیزه اورلا برای ظرف شستن، کتابی از هاگوارتز بود که در اتاق، انتظارش را می کشید.

فلش بک

اورلا مثل همیشه که کاری نداشت به کوچه خیره شده بود اما کسی از کوچه رد نمی شد. امروز تولدش بود و دلش یه اتفاق تازه می خواست. خانم سارنک فقط یک لباس کهنه به اورلا داده بود که آن هم برای اورلا کوچک بود. او ناراحت بود و به یاد تنها آرزویش افتاد و با صدای نه چندان آرامی گفت:
- خدایا؛ فقط یه آرزو دارم. میشه یه جادوگر یه جادوی درست حسابی انجام بده؟

کم کم داشت از نگاه کردن به کوچه ناامید میشد. ناگهان دو دختر تقریبا 18 ساله وارد کوچه شدند و بعد از بررسی اطراف، چوبدستی هایشان را بیرون آوردند.

- وای!

اورلا هیجان زده بود و دیگر نمیتوانست در خانه بشیند. شنلش را پوشید و از پله ها پایین رفت. آرام و بی سر و صدا خودش را به در خانه رساند و بدون این که خانم سارنک را از خواب بیدار کند از خانه خارج شد.

وقتی به سر کوچه رسید، دو دختر مشغول انجام طلسم تعمیر بودند که با دیدن اورلا که به آن ها نگاه میکنند، سعی کردند عادی رفتار کنند. که البته یکی از آن ها موفق به این کار نشد.
- مشنگ!

اورلا که به طور ناگهانی جا خورده بود، گفت:
- نه نه! من مشنگ نیستم. من از دنیای جادوگری خبر دارم.

دو دختر نگاه هایی را با هم رد و بدل کردند و دختری که چهره مهربان تری داشت گفت:
- خوب من هلنا هستم و اینم دوستم سارا است. ما داشتیم بطری آب منو با افسون های مختلف امتحان میکردیم؛ اگه دوست داری بیا ببین.

اورلا با خوشحالی دوید و کنار هلنا ایستاد. هر سه روی بطری شکسته خم شده بودند. سارا در حالی که بطری را بررسی میکرد گفت:
- خوب حالت خوبه؟ راستی اسمت رو به ما نگفتی.
- اسمم اورلا ست. همچینم خوب نیستم. آخه امروز تولدم بود و هیچ کس بهم هدیه ای نداد.

سارا و هلیا به همدیگر نگاهی کردند و بعد هلیا از درون کیفش یک کتاب بیرون آورد و گفت:
- خوب فکر کنم از کتاب های درسی هاگوارتز خوشت بیاد. منو سارا، چون از هاگوارتز فارغ التحصیل شدیم دیگه این کتاب ها رو نمیخوایم؛ اگه دوست داری به عنوان کادوی تولدت مال تو.

اورلا خیلی خوشحال بود و با سرش جواب مثبت داد. سارا و هلنا هردو یک کپه کتاب را به دست اورلا دادند و پس از خداحافظی از اورلا جدا شدند. اورلا هم به سختی با کتاب ها به سمت خانه حرکت کرد.

پایان فلش بک

اورلا شستن ظرف ها را تمام کرده بود؛ با خوشحالی دستانش را خشک کرد که ناگهان...

بـــــــــــــــــــوم

این دیگر برای اورلا عادی نبود. صدای انفجار از طبقه ی بالا بود. با عجله از پله ها بالا رفت. دود طبقه ی بالا را گرفته بود. خانم سارنک در میان دود ها از اتاقش بیرون آمد و درحالی که سرفه های پی در پی ای میکرد، رو به اورلا گفت:
- چند... ن... نفر... کا... کارت... دارن.

خانم سارنک با دستش به اتاقش اشاره کرد و اورلا متوجه شد که مرکز دود ها از همان جا است.

اورلا وارد اتاق شد و با صحنه عجیبی مواجه شد.
دیواری که مرز بین اتاق خانم سارنک و اتاق خانه ی همسایه بود، کاملا تخریب شده بود. ترک هایی روی دیوار های اطراف ایجاد شده بود. از همه ی این ها گذشته پنج مرد از توی خانه شان به اورلا خیره شده بودند.
- باید خسارت بدی!
- این چه وضعیه؟!

اورلا بین این همه مرد مانده بود و نمیدانست چه بگوید. چرا خانم سارنک همه چیز را گردن اورلا انداخته بود؟ ناگهان چشم اورلا به چوبدستی خانم سارنک افتاد که روی زمین بود و زیر لب گفت:
- حالا باید تواناهامو امتحان کنم.

سپس با لبخند رو به جمعیت گفت:
- من این دیوار رو تعمیر میکنم.

جمع مردان با تعجب به همدیگر نگاه میکردند تا اینکه کسی که به نظر از همه مغرور تر بود، گفت:
- باشه!

بعد همه در دود گم شدند. اورلا هم با خوشحالی چوبدستی را برداشت. حس عجیبی بود و البته خوب. او در ذهنش ورد ها را مرور کرد.

اورلا بعد از اینکه مطمئن شد که ورد تعمیر را درست یادآوری کرده، چوبدستی را به سمت آجر های شکسته گرفت و زیر لب ورد را گفت...

ویـــــــــــــــژژژژ


دیوار با سرعتی سرسام آور به حالت عادی برگشت. اورلا نمیدانست چطور توانسته این طلسم را اجرا کند. مدتی سکوت برقرار بود که ناگهان کسی آن را شکست:
- اون جادوگره!

اورلا در شوک چیزی بود که شنیده بود. صدا از آن طرف بود و این یعنی یک مشنگ از راز جادوگری با خبر شده بود. اما این ماجرا جالب تر هم شد وقتی که جمع مردان با تاییدیه ی خانم سارنک وارد خانه شدند تا با اورلا حرف بزنند.

جمع مردان رو به روی اورلا ایستاده بودند و به طور عجیبی او را نگاه میکردند. اورلا که نگران بود، گفت:
- خانم سارنک کجاست؟
- اون پایینه.
- تو جادوگری؟ انکار نکن؛ چون خانم من خودش دیده.

اورلا لبخندی زد و فقط چوبدستی را به سمت مردان نشانه گرفت.

***

مردان با لبخند از اورلا خداحافظی کردند و از خانم سارنک تشکر کردند.
- خیلی ممنون خانم!
- مگه نگفتین اون جادوگره؟
- نه ایشون خیلی خانم خوبی هستن. خدانگهدار!

سپس مردان بدون اینکه به حرف خانم سارنک گوش کنند از خانه بیرون رفتند. خانم سارنک به اورلا که بالای پله ها ایستاده بود نگاه میکرد و بالاخره بعد از مدتی زبانش باز شد:
- چیکارشون کردی؟

اورلا لبخندی زد و گفت:
- فقط حافظه شون رو اصلاح کردم.

چشمان خانم سارنک گرد شد. اورلا ادامه داد:
- داستانش طولانیه. فقط اینو بدون که از توی کتاب های هاگوارتز یاد گرفتم. چند روزی بود که ورد ها رو حفظ میکرد ولی اجرا نمیکردم که بالاخره امروز اولین طلسمم رو اجرا کردم.

خانم سارنک برای اولین بار لبخندی زد و به همراه آن چشمکی نیز به اورلا زد و گفت:
- ریونکلاو برای تو جای مناسبیه!

سپس لبخند خانم سارنک محو شد و مثل همیشه اخم کرد. اورلا با علامت بعدی خانم سارنک از پله ها پایین آمد تا طبق معمول نوبت دوم ظرف ها را بشورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/6/4 20:22:06
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1394 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا


دوئل تد تانکس و اورلا کوییرک

سوژه:اولین طلسم



تد تانکس دانش آموز سال ششم بود او در مدرسه شبانه روزی گالدستون درس میخواند.
سی کیلومتر دویدن،حمام آب سرد،چهارده بار در هفته شوربا خوردن آن هم فقط برای کارمندان!در گالدستون شاگردان باید پنجاه بار قبل از مراسم دعا در نمازخانه و بیست بار هم در طی مراسم شنا می رفتند.

تد اصلا از مدرسه اش خوشش نمی آمد اما والدینش او را به زور به آن جا فرستاده بودند.همین باعث شده بود تد به پسری شرور تبدیل شود و درس نخواند.البته او رفتار های عجیبی هم داشت:هنگامی که عصبانی میشد،شیشه های اطرافش میشکست،اگر برای کسی آرزوی اتفاق بدی میکرد،آن اتفاق برایش می افتاد.در واقع،خودش هم احساس عجیب بودن میکرد.
اکنون تد به همراه کارنامه اش برای تعطیلات کریسمس به خانه بازگشته بود.

معلم ریاضی نوشته بود:تد پیشرفت چندانی نداشته.

معلم نجاری نوشته بود:کار چوبی؟امیدوارم بتواند کاری بکند!

معلم علوم دینی شکایت کرده بود:بیدار ماندنش سر کلاس معجزه است!

آقای تانکس همه این نظریات را با خشم رو به افزون خواند وغرولند کرد:
-وقتی من همسن تو بودم،پدرم مرابا زنجیر به پشت اتومبیل اش بست و در بزرگراه به راه افتاد آن هم فقط به خاطر این که در لاتین دوم شده بودم!

آقای تانکس که صورتش در حال قرمز شدن بود ادامه داد:اگر من چنین کارنامه ای داشتم؛پدرم مرا به ریل های راه آهن می بست و صبر می کرد تا قطار ساعت یازده و پنج دقیقه از کینگزکراس... .

خانم تانکس جیغ جیغ کنان حرف او را قطع کرد:
-میتونیم وانمود کنیم هیچ پسری نداشتیم!اصلا میتونیم بگیم بیماری نادری گرفته!

-اگه پدر بزرگت زنده بود؛تو را سروته در یخچال آویزان می کرد!اما من تصمیم گرفته ام این قدر سخت گیر نباشم.

خانم تانکس گفت:درست است!پدرت یک فرشته است!

-امسال از کریسمس خبری نیست.نه بوقلمون و نه هدیه.این خانواده یکراست از 24 دسامبر،به 26دسامبر میروند!اگر چه برای جبران این کار دو 27 دسامبر خواهیم داشت!بعد تو دوباره به مدرسه ات برمیگردی و این بار با شدت بیشتری درس میخونی.فهمیدی؟

تد،دیگر از زورگویی های والدینش خسته شده بود.از زمانی که چشمانش را باز کرد بود شاهد زورگویی های پدر و مادرش بود.
هرروزی که در گالدستون درس می خواند،برایش مثل شکنجه بود.پس سرش را بالا گرفت مستقیما در چشمان پدرش نگاه کرد وگفت:من دیگه به اونجا نمیرم.شما نمی تونین منو مجبور به رفتن کنید.

تد متوجه دادزدنش نشد.در واقع؛در شرایط عادی او جرئت گفتن این حرفا ها را نداشت اما اکنون وضعیت به اندازه کافی خراب بود.

آقای تانکس گفت:نمی خواهی؟!

سپس صورتش قرمز شد،انگشتانش سفید شد و رگ های گردنش آبی.از جایش برخاست،جلوی تد ایستاد و کشیده محکمی به پسرش زد.

شدت کشیده آن قدر زیاد بود که تد گردنش کمی کج شد اما سریع گردنش را صاف کرد،مستقیما در چشمان عصبانی پدرش زل زد،انگشتاننش در دستانش مشت شد،لبخندی زد و تمرکز کرد.
تد، همیشه کار های عجیب و غریب می کرد اما این بار تصمیم گرفته بود با اراده خودش از قدرت عجیبش استفاده کند.یک دستش را بالا آورد،چشمانش را بست و تمرکز کرد.

نه دودی بلند شد و نه برقی درخشید اما مثل این بود که از پدر و مادرش عکسی گرفته شده باشد و آن ها در لحظه به همان عکس تبدیل شدند.

تد با لبخندی به پدر و مادرش یا همان فرشته های عذاب آورش نگاه کرد.سپس به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست.مدتی روی تختش دراز کشید و ناگهان متوجه جغدی شد که پشت پنجره بود.

تد پنجره را باز کرد،نامه ای به پای جغد بسته شده بود؛نامه را از پای جغد باز کرد و جغد بلافاصله پرواز کنان از او دور شد.
تد نگاهی به نامه انداخت.پشت نامه،نام خودش نوشته شده بود و یک نشان روی نامه به چشم می خورد که شامل:یک شیر، یک عقاب،یک گورکن و یک افعی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد تانکس در 1394/6/2 12:45:03
ویرایش شده توسط تد تانکس در 1394/6/2 12:48:04
ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام آفریننده "عشق"
دوئل من و یک دوست، املیا سوزان بونز
"معجون عشق"
*******



نور نقره ای ماه از سیاهی آسمان شب کاسته بود. مادر آسمان، ستاره ها را در آغوش کشیده و با لبخندی بی نظیر به جنگلی خیره شده بود که آهسته نفس میکشید. گیسوان درختان راش سر به فلک کشیده همراه با موسیقی مخوف باد می رقصیدند. پیچک های سبز از تنه ها به امید روزنه ای روشنایی بالا رفته و ناخواسته درختان قطور را در بند کشیده بودند.

موسیقی سکوت در جنگل تاریک طنین انداخته بود و مرگی در نهایت آرامش را تداعی میکرد. مرگی که دخترک در بند کشیده شده به خوبی آن را درک کرده بود. آتش گداخته گیسوانش روی شانه هایش جریان یافته بودند.

بار دیگر تلاش کرد تا از زنجیر هایی که او را همچون پیچک های درختان، در بند کشیده بودند، رها شود. و تلاشش مثل همیشه بی نتیجه ماند. سرش را آرام بالا گرفت و با چشمانی که همچنان برق میزدند به ماه درخشان که در قاب پنجره نمایان شده بود، خیره ماند. جغد سفیدی را دید که آرام و "هوهو" کنان از شاخه ای پرید و پرواز کرد و دوباره سکوت همه چیز را به زانو در آورد.

چشمان درخشان دختر ظریف روی سالن دایره ای شکل وسیع به حرکت در آمد. سالنی که با مرمر های سیاه مزین شده بود و آرایش منظم کاشی های یک شکل، باعث میشد گاهی به سرگیجه بیفتی و مات و متحیر سعی کنی تا متمرکز شوی. سقف گنبدی شکل با شیشه های خاک گرفته اش منظره دلگیر شب را به نمایش میکشید و اگر از بالا،‌ جایی میان آسمان به سالن مخوف خیره میشدی، دختر مو سرخ در بند کشیده شده را میدیدی که توسط زنجیر هایی که از دو ستون سرچشمه می گرفتند کاملا مهار شده بود. درست مانند یک پرنده در قفس.

درست در ثانیه ای کوتاه‌، صدای لولای در روغن نخورده با ناله به گوش رسید و روزنه ی نور فضای تاریک درون سالن را شکافت. نور، پیکر تیره و مبهم دخترک مو سرخ را روشن کرد. لی لی لونا سرش را آرام بالا گرفت و به پیکر های تیره ای خیره شد که یکی پس از دیگری وارد سالن وسیع شدند. چشمانش را تنگ کرد تا نور شدید عبور کرده از شکاف در، آزارش ندهد.

آرام استدلال کرد.پیکر ظریفی که جلوتر از همه قدم بر میداشت بدون شک متعلق به یک دختر بود. لی لی بلافاصله صاف و محکم ایستاد و بار دیگر فریاد زنجیر های آهنین را بلند کرد. شش نفر که با دخترک تبدیل به هفت نفر میشدند. آرام نجوا کرد:
-ارنیکا.

دختر جوان مو طلایی با خنده ای شیطانی نجوا کرد :
-لی لی لونا! خوشحالم که میبینمت!

چهره مصمم لی لی به پوزخندی آراسته شد و صدای آرامش فضا را سنگین کرد:
-منم باید خوشحال باشم؟!

ثانیه ای بعد پاسخ ارنیکا کلارک همچون قندیلی یخی درون قلب تپنده ی لی لی فرو رفت. چشمان آبی رنگش در تاریکی برق زدند و نجوا کرد:
-انسان ها برای مرگشون خوشحال میشن لی لیز؟!

دستان سفید لی لی لونا در تاریکی مشت شدند. مرگ چیزی نبود که باعث شود ترس،‌ این حس کثیف، درون وجودش رخنه کند. اما کشته شدن توسط ارنیکا هم چیزی نبود که او به آسانی بپذیرد. به دختر جوان که روزگاری، همبازی دوران کودکی اش بود چشم دوخت. دو جفت چشم آبی و قهوه ای روشن در هم قفل شدند و یکدیگر را در نهایت آرامش به آتش کشیدند. لب های سرخش درست مثل یک غنچه رز باز شدند:
-ارنیکا...تو برنده نمیشی! عشق چیزی نیست که تو به راحتی اون رو تصاحب کنی!

زندگی عجیب بود. عجیب و غیر قابل پیش بینی. آنقدر غیر قابل پیش بینی که پس از سال ها دو دوست را به دو دشمن خونین تبدیل کرده بود. پیوند دوستی گسسته بود. مانند یک طناب کلفت که حالا در اثر بار سنگین "نفرت" به نزدیکی پاره شدن رسیده بود و این نفرت منشایی به نام عشق داشت. عشقی یک طرفه ای که وجود ارنیکا را به آتش کشیده بود.
-پیدات میکنه و کشته میشی!

کلمات آرام بر زبان لی لی جاری شدند. کلماتی که در ورای قهقهه های دخترک مو طلایی به خاموشی گرویدند و ساکت شدند.
-کی؟! ریگولوس؟! اوه آره! ریگولوس بلک! اوه خدای من...! ریگولوس؟! بیا جلو!

ضربان قلبش بالا رفت...بالا و بالاتر...و به اوج رسید انگار قصد داشت از میان سینه اش پرواز کند و به بیرون بجهد. بی اختیار تقلا کرد تا رها شود و فریاد زنجیر های سخت دوباره و دوباره تکرار شد. و آنگاه چشمانش روی پیکر تیره و قد بلند مقابلش متوقف شدند. چشمان سیاه و بی انتهای ریگولوس بلک درون چشمان عسلی روشن لی لی لونا گره خوردند...مثل همیشه...اما با تفاوتی عظیم. تفاوتی آنچنان آشکار که نادیده گرفتنش دشوارترین کار جهان هستی بود. آهسته نجوا کرد:
-ریگولوس...؟!

چشمان بی روحش عاری از هر گونه احساس، باقی ماندند. بدون شک این یک کابوس بود. کابوسی که تو را همچون یک سیاهچاله به کام میکشید و فرو میبرد. کابوسی همچون یک گردآب که برای فرار از آغوشش فریاد میکشیدی و تقلا میکردی. تقلایی بی فایده! و کابوسی مملو از خلا...خلایی که درونش تنها باقی میماندی. خودت، روحت...و ذهن آشفته ای همچون اقیانوسی خشمگین!
-بکش...!

کلمات همچون رودی در قلب تپنده جنگل، آهسته و آرام بر زبان ارنیکا جاری شدند. نجوای آرامش در درون گوش پسر جوان طنین انداخت درست مثل یک ساعت دیواری قدیمی که در خانه ای متروکه فرا رسیدن نیمه شب را مدام یادآوری میکند. لبخندی در نهایت شرارت بر صورت ارنیکای پریزاد نقش بست و سپس دخترک آرام چرخید و مثل یک روح طلسم شده، گویی شناور در هوا به پیش رفت و همراه هم دستانش از سالن شوم خارج شد.

ناامیدی، قلب تپنده دختر سرخ مو را تصرف کرده بود. در نهایت درماندگی به چشمان پسرک چشم دوخت. چشمانی که معتقد بود میتواند روح ریگولوس را از درونشان بخواند. چشمانی که سند محکمی بر وسعت روح عظیمش بودند. چشمانی که وجود هر کسی را به آتش میکشیدند و در اوج خطر محسور میکردند.

ریگولوس بی حرکت باقی ماند. تنها برق خنجر درون دستانش و چشمان بی روح یخ زده اش او را ترسناک به تصویر میکشیدند. بار دیگر نجوا کرد:
-ریگولوس...؟!

بغض گلویش را می فشرد...اما نه...گریه نماد ضعف بود. نباید تسلیم میشد. حالا نه! حالا که شانسی برای ادامه زندگی اش داشت. در نهایت ناامیدی به نجوا کردن ادامه داد:
-منم ریگولوس...من! لی لی!

باز هم سکوت و سکون. سرما به درون قلب لی لی لونا راه یافته بود. سرمایی که وادارش میکرد تسلیم شود. آیا این مرگ بود که داشت پیش از زانو زدن دخترک، به او خبر میداد؟! بدن ظریفش آرام به لرزش افتاد. مرگ، نفس کشیدن را دشوار کرده بود و بال های سیاه عظیمش، سالن دایره ای شکل را در آغوش گرفته و تک تک قسمت های آن را در ظلمات فرو برده بودند.

به یکباره برقی درون چشمان ریگولوس هویدا شد و درست همزمان با آن جرقه ای در قلب سرد لی لی، آتشی فروزنده برافروخت. آتشی که برای یک چشم برهم زدن، زندگی بخشید و سپس با پرواز خنجر برا به سمت لی لی، نابود شد.

فریاد هولناکش آرامش پرندگان را در شب برهم زد. لی لی جوان از ته قلب فریاد کشید. سعی کرد خنجر را به آرامی و با دستان لرزانش بیرون بکشد...خنجری که با هر حرکتش، گویی تکه ای از روح لی لی را همراه با خود به بیرون میکشید.

مایع سرخ گرم آرام روی بدنش روان شد. حالا سکوت حاکم در سالن با صدای چک چک خون جاری از جسم ناتوانش، دائما شکسته میشد. نفس های بریده بریده اش حاکی از رنجی بود که شاید تنها با جسم مجروحش ارتباط نداشت. به چشمان ریگولوس خیره شد که حالا از بی رحمی و ستم لبریز بودند.
پسر جوان در کسری از ثانیه چوبدستی اش را بیرون کشید و فریاد زد :
-ریلیشیو!

زنجیر ها به آرامی لیلی را رها کردند و زمین نیز به همان لطافت، بدن خونین لیلی را در آغوش کشید و پسر یخی مرده به گرگ تنومند سیاه تغییر شکل داد. می غرید و دم پر پشتش را به طرزی تهدید آمیز تکان میداد. دندان های سفیدش، درخشنده و هولناک بودند. رقیب می طلبید. مبارزه ای مرگبار در پیش رو بود.

چشمان درخشان لی لی آهسته بسته شدند و کمی بعد گرگ سفید ماده با چشمان آبی روشنش به گرگ سیاه خیره شد. چشمانی که از محبت حرف میزدند...از عشق!
موهای سپیدش به خون سرخ مزین شده بودند.نفس های نامنظم گرگ سپید از ضعف و بی حالی اش خبر میدادند.

ناگهان سپید و سیاه یکی شدند. غرش های وحشیانه ی گرگ سیاه با زوزه های دردناک گرگ سفید در هم آمیخته بود. برق پنجه،درخشش خون و دندان هایی که به قصد زخمی کردن یا هشدار دادن به طرف مقابل در گوشت فرو میرفتند، هر لحظه دیده میشد. حالا خون کم کم کف زمین را فرا میگرفت. انگار که چشمه ای از مایع سرخ رنگ از دل زمین بیرون آمده باشد.

گرگ سیاه غالب شده بود. آهسته جلو آمد و روی گرگ سپید زخمی پرید تا گردنش را بشکافد و کارش را یکبار تا ابد تمام کند...تا زندگی بگیرد و مرگ باشد. و همان لحظه پیکر ظریف و خونین دختر جوان پدیدار شد. با تمام قدرت گرگ سیاه را به عقب پرتاب کرد.

دستان لرزانش را به سنگ های مرمری خونین فشرد و با تمام توان ایستاد و به ریگولوس خیره شد. ریگولوسی که حالا دستانش با خون لی لی رنگین شده بودند.
-ریگولوس...خواهش میکنم!

نجوا کرد و ریگولوس به سمتش هجوم برد. دست سفید و گرم ریگولوس ناگهان روی گلوی لی لی قفل شد و او را محکم به دیوار کوبید. سردی دیوار وجود گرمش را آزار میداد.

دیگر راهی باقی نمانده بود. باید مبارزه میکرد در غیر این صورت کشته میشد. توسط هیولایی که میدانست قلبش تنها برای او می تپد. برای کسی که وقتی او را دیده بود زندگی خاکستری اش رنگین شده بود. کسی که میتوانست تا ابد چشم هایشان را بهم بدوزد و هرگز خسته نشود.
باید می جنگید!

زانو اش ناگهان خم شد و بعد با مشت محکمی پسر جوان را به عقب پرتاب کرد. به سمت خنجر خونین روی زمین هجوم برد. دست لرزانش دور خنجرقفل شد و از گوشه چشمش ریگولوس بلک را دید که چوبدستی اش را بالا گرفت. بالا گرفت...و فریاد کشید:
-آوداکداورا!

نور سبز رنگ از درون چوبدستی به بیرون جهید و دختر مو سرخ خنجر را برای دفاع بالا برد. طلسم کمانه کرد...
-ریگولوس...

دختر جوان با چشمانی که فروغ خود را مانند یک غروب در حال مرگ از دست میدادند، به پسر مو مشکی خیره شد. چشمانش کم کم مات میشدند.
-لی لی...

سال ها طول کشید. لحظاتی سنگین و عمیق پشت سر هم سپری شدند. دقایقی کشنده و پر تنش...اما بالاخره هر دو زانو زدند. همزمان...درست مانند دو رقصنده که از چرخیدن و رقصیدن خسته شده بودند و پاهایشان دیگر توان همراهی با موسیقی ریتمیک زندگی را نداشت. هر دو خسته شده بودند. از مبارزه با زندگی،‌ از شنا کردن در خلاف جهت آب و حتی از نفس کشیدن!

ریگولوس حالا همه چیز را به یاد می آورد. عطر گیسوان سرخ دخترک را...چشمان درخشنده و لبخندهای همیشگی اش را...همه چیز را به خاطر داشت. حالا در ثانیه های پایانی به خاطر آورده بود...تمام صبح های بارانی را که در جنگل های تاریک و مخوف با یکدیگر میگذراندند. تمام غروب هایی را که با هم سپری کرده بودند. تمام شب هایی را که در آغوش دشت به تماشای ستارگان چشمک زن و فریبنده مشغول شده بودند. تمامشان را حالا به خاطر آورده بود.

ریگولوس حالا همه چیز را به یاد آورده بود. حالا... حالا که همه چیز رو به نابودی و زوال رفته بود. زمانی که تیک تاک ساعت، با فریاد های پیوسته اش اتمام زندگی را یادآور میشد.

صدای سقوط و برخورد جسمی بی روح با زمین بار دیگر سکوت را بر هم زد. حالا دیگر یک قلب هیچگاه دوباره نمی تپید. حالا یک نفر پرواز کرده بود اما...حالا دو نفر تنها شده بودند.

لحظاتی هستند که هیچگاه موفق به درکشان نمیشویم. لحظاتی که تا ابد در ذهنمان تثبیت میشوند. دقایقی که برایمان به کابوس هایی همیشگی مبدل میشوند که تا ابدیت از درکشان عاجزیم. ثانیه هایی سرشار از عذاب و رنج که روحت را خراش میدهند و وادارت میکنند برای مدتی طولانی درون اتاقی تاریک خودت را محبوس کنی و به ساعت خیره شوی...ساعتی که بی هیچ ملاحظه ای همچنان به تاخت جلو میرود.

زندگی میگذرد. آهسته یا سریع، دوست داشتنی و یا سرشار از تنفر. زندگی می گذرد بی آنکه بداند و یا حتی بخواهد بداند که تو چه حسی نسبت به آن داری...
می گذرد و تو بر خلاف میل و رغبتت با او می رقصی و آنگاه محسور میشوی...و در اوج رقص، مرگ فرا میرسد. موسیقی تند، آرام میشود درست همچون آبشاری که از اوج به دل رود سقوط میکند و کمتر از پیش فریاد میکشد.

موسیقی حالا آرام شده بود و تنها و تنها سکوت شب با فریاد هایی می شکست که از سالن شوم سرچشمه گرفته بود. فریاد هایی از ته دل...هق هق هایی از ته قلب...و اشک هایی از اعماق روح...

"حال بگذار که روز بگریزد"
"تا شبانگاه از راه برسد و مراقب تو باشد"
"آسمان شب همچون مخمل آبی و حقیقت خاموش"
"روح و قلبت را در بر می گیرد"
"شبآهنگم"
"گریه نکن"
"تاسف نخور"
"به دنبال دلیلش نگرد"
"بمان"
"ببین"
Nocturne By Secret Garden

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1394/5/31 13:52:00
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1394/5/31 14:33:02
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خالق جادو

دوئل من و یک دوست، لیلی لونا پاتر


سوهان اصولا وسیله ی به درد نخوری است! وقتی این سوهان از ورژن اعصاب آن باشد که دیگر خیلی چیز مزخرفی می شود. ولی باز سوهان اعصاب را می ساید، یک چیزهایی است که روی اعصاب خط می اندازند.
البته نه یک چیزها! صدها چیز هستند که خط می اندازند روی اعصاب ادمیزاد. آن هم نه اینقدرا! ایـــــــــــــــــن قدر. آن وقت مشکل از آنجا شروع می شود که، صاف کاری اعصاب نداریم و ما می مانیم و یک اعصاب خط خطی.

در خانه ریدل این صد خط اندازها طبق آخرین اماری که توسط پینس گرفته شد به سه میلیادر و هفتاد وشش میلیون و دو هزار و سه مورد می رسد.
و متداول ترین و سرگرم کننده ترینِ این خط اندازها مطمئنا دعوای دو پیامبر سیاه خانه ریدل است که متاسفانه با هم مزدوج هم می باشند!

-مرلیــــــــــن!
-هان؟
-داشتم خیر سرم اون برنامه رو نگاه می کردم.
-من نمی دونم چه فرقی بین توی پیغمبره ی سیاه و یک زن خونه دار مشنگه وقتی هر دوتاتون فاطمه گلا نگاه می کنید.
-فرقش اینکه اون نمی تونه کاری کنه که همسرش تو خواب خودشو خفه کنه. ولی من می تونم.
-مهم نیست چی میگی. من میخوام نود ببینم.
-مرلین بزن اونور. الـــــــــان.
-دلم نمی خواد بزنم اصلا. مشکلیه؟
...
-وای بچه ها بیایید ببینید! مورا داری به سمت مرلین یه دریاچه از تیغ می فرسته.
-بیخیال آملیا. تو تازه واردی و ذوق می کنی. اگه چیز جدیدی اتفاق افتاد خبرمون کن. اینکه کار هر روزشونه!

آرسینوس در حالی داشت با ردایش منویش را تمیز می کرد، این را به آملیا گفت.

جمعیت مرگخواران برای اینکه از دعوای دو پیامبر جان سالم به در ببرند از حال خانه ریدل به اتاق نشین پناه برده بودند.

دخترک بعد از شنیدن قسمت "کار هر روزشون" دیگر پشت در نیمه باز بین این دو اتاق، ویبره نمی رفت. به فکر فرو رفته بود. داشت خاطرات دعوای آن دو پیامبر را مرور می کرد.

فلش بک به سه ماه

-من چه گناهی در حق کائنات مرتکب شدم که تو رو بهم انداختن؟ :vay:
-اون سسو بده ریگول.
-انداختن؟ تو باید از منتم باشه!
-دستم نمیرسه.
-چرا از توم باشه؟ اگه بخواد باشه از خودم باشه که البته فعلا هم نیست. بله انداختن! همون طوری که به ماگلها میگن این پتو جنسش عالیه و بعد پتوهه اونا رو تو خواب تیکه پاره می کنه. می دونی چرا؟ چون قبلا طلسم شده. ولی مشنگا می گن جنسش بده، پس تو هم الان جنست بده.
-میخوای معجون دست درازی بهت بدم ریگولوس؟
-وینکی در عجب بود که چرا ما هر روز بیشتر شبیه این کشوره ایران می شویم!
-چرا اینو میگی وینکی؟
-تو داری یک پیامبرو با پتو مقایسه می کنی مرلین؟
-وینکی ندانست چرا گفت. اخر همه در حال گفتن دیالوگی بودند. وینکی نیز دیالوگ خواست.
-
-کبیرش جا افتاد. و بله دارم دقیقا همین کارو می کنم. ولی الان که می بینم تو از اون پتو هم بدتری!
-سوروس احمق! لیوان دوغ من کدوم یکی از این دوتاست؟
-به خاطر کلمه احمق از گریفیندور دویست امتیاز کم می کنم و می دم به اسلیترین آرسینوس. و اینکه من دوغ نخوردم.
-می خواید بهتون معجون تشخیص لیوان دوغ ارسینوس از سوروس بدم؟
-
-می شه تو دو دقیقه فقط دو دقیقه، هیچ معجونی در حلق ماها نریزی هکتور؟
-اگه کسی قرار باشه بین من و تو جنس بد باشه، اون تویی! یک تار مو که رو سرت نیست. همش ریشه فقط. ریشت داره اندازه ریش دامبل میشه بدبخت!

با گفتن این شباهت بین مرلین و دامبلدور جنگ واقعی آغاز شد و کل میز آشپزخانه آتش گرفت. جمعیت مرگخوارانی که تا ان موقع در کار زن و شوهر دخالت نکرده بودند، با گفتن جملاتی که صداوسیما آنها را با فرمت بــــــــــوق پخش می کند، عربده کشان رداهایش را بالا گرفته به سمت در هجوم بردند.

آرسینوس در حالی که چک میکرد که منو مدیریتش سالم باشد، عربه کشید:
-همتونو بلاک می کنم.

آملیا که با شنیدن کلمه بلاک از خود بیخود شده بود، اتش را فراموش کرده فریاد زد:
-بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــاکـــــــــــــــــــــــــ...

و در آتش سوخت و جادوانه شد. ولی چون من خودم آملیام هر وقت عشقم کشید دوباره خودمو وارد سوژه می کنم. کور شود هر آنکه نتوان دید.

پایان فلش بک

به احتمال زیاد، این خاطره اولین خاطره ای بود که از دعوای این زن و شوهر داشت و خب...این برای آن بود که، این خاطره اولین خاطره ای بود که کلا از این زن و شوهر داشت! ولی در کل مطمئنا این اولین دعوای ان دو پیامبر قدیمی نبود. رو به جمع مرگخواران حاضر در سالن، که هر کدوم گوشه ای در حال چرت زدن بودند، گفت:
-یعنی چند وقته که دارن این کارو می کنن؟

ریگولوس خمیازه ای کشید و گفت:
-چی کار؟
-دعوا دیگه!
-ای بابا این بچه هنوز درگیره دعوائه!

وندلین پاهایش را کمی در آتش شومینه جا به جا کرد و گفت:
-چندین قرنه که دارن با هم دعوا می کنن!
-و شما نمی خواید هیچ کاری بکنید؟

ورونیکا که اره اش را روشن و خاموش می کرد، برگشت و گفت:
-چرا باید کاری بکنیم؟
-درست است وینکی نفهمید چرا باید کاری برای آشتی دادن زن و شوهر کرد! وینکی دعوا دوست داشت. وینکی جن خانگی جنگجویی بود.

آملیا که هنوز سر تیکه که وینکی در رولش به او انداخته بود، از او کینه داشت؛ رو به جن خانگی که داشت با لباسش که نه شبه لباسش کف خانه ریدل را تمیز می کرد، گفت:
-وینکی حرف نزند. این طوری برای همه بهتر بود.خب پس هیچ کسی نمی خواهد کمکی بکنه؟

نکند انتظار دارید بگویم واااای همه از شوق فریاد کشیدند و گفتند اره! بریم و به زوج عصبی خانه ریدل کمک کنیم. خب من می دانم که هیچ کدام این انتظار را ندارید، پس شما را نا امید نمی کنم.
همه نگاه عاقل اندرسفیهی به آملیا انداختند و بعد نگاهی به هم انداختند. – البته نگاه رودولف فقط به سمت ساحره های جمع پرت می شد.- بالاخره عضو تازه وارد بود دیگر. شوق و ذوق داشت. یک چند مدت که بگذرد درست می شد...البته تا اینکه شما درست شدن را چه معنا کنید.

دخترک که خودش نیز انتظاری نداشت از اتاق نشیمن خارج شد. البته نیمه خارج شد. چون در زمانی که داشت فعل خارج شدن رو اجرا می کرد- بین چارچوب در- برگشت و رو به جیگر گفت:
-ارسی من کتاب معجون سازیتو برمی دارم.

آرسینوس که سرش با منو و کلاهش گرم بود با پا تائید کرد. مطمئنا تا قبل از وزارتش اینقدر راحت اجازه استفاده از وسایل معجون سازی اش را نمی داد.

آملیا که هنوز در حال اجرای فعل خارج شدن بود، با افسوس سر تکان داد و زیرلب زمزمه کرد:
-نو که اومد به بازار...
.
.
.
-کهنه می شه دل آزار آره؟
-تو رو خدا بس کن مورا!
-چی رو بس کنم مرلین؟ مثل همیشه ده تا حوری برداشتی آوردی تو خونه...آخ من از دست تو چی کار کنم؟
- تو باید عادت کنی. چون این تنها کاریه که می تونی بکنی.

مورگانا شکلک مرلین را نادیده گرفت و به فکر فرو رفت. مگر قرار بود عادت کند؟ اگر واقعا قرار بود عادت کند پس چرا لازم بود که او و مرلین زن و شوهر باقی بمانند؟ پس بهتر بود هر چه زودتر از شرش خلاص شود! این طوری دیگر لازم نبود تحملش کند. تا خواست دهانش را باز کند تا قضیه طلاق را مطرح کند، صدای بلند و گوشخراشی از سمت در به گوش رسید.

-عه بچه ها! شما هم که اینجایید. سلام!

مورگانا و مرلین نگاهی به هم کردند و دوباره به سمت آملیا برگشتند.

-بچه ها؟
-اره دیگه! همون بروبچ خودمون.

هر دو پیامبر صدایی صاف کردند تا بلکه سوزان بفهمد که نباید دو پیامبر قدیمی و خشن و تاریک را "بروبچ" خطاب کند. ولی خب...بعضی ها از این حرفها نفهم ترند!

آملیا با شدت خودش را روی مبلی پرت کرد که مرلین و مورگانا جلو آن ایستاده بودند. البته این کار باعث شد مقداری از پاپ کرنی که در دستانش بود بریزد. نیشش را تا بنا گوشش باز کرد و تا خواست پاهایش را بر روی میز بگذارد فهمید که میزی وجود ندارد و خیط –خیت- شده است! پس میزی از غیب حاضر کرد و پاهایش را روی آن گذاشت و طوری به دو پیامبر نگاه کرد گویی به تائتر آمده است.

-می شه بپرسم چی اینقدر در ما جالبه آملیا؟
-می تونی بپرسی مورا.
-خب چی اینقدر در ما جالبه؟
-هیچ چیز.
-پس برای چی زل زدی بهمون؟
-من که به شما کاری ندارم.
-تو وسط دعوای من و زنم اومدی تو اتاق و پاپ کرن دستت گرفتی نشستی ما رو نگاه می کنی. اسم این چی میشه؟
-خب چشمات ضعیف شده مرلین! من برای دیدن شما دوتا عتیقه نیومده. برای دیدن خندوانه اومدم. حالا هم برید کنار جناب خان الان میاد.

همه به سمت تلویزیون برگشتند و جناب خان را دیدند که در صفحه بوده در حال گفتن تیکه معروفش است.

-بیام برات؟ (برای احترام به مقام والای جناب خان از گذاشتن شکلک برای ایشان جلوگیری می کنیم.)
- هه هه هه (افکت صدای خنده ی لوس بقیه تماشاچیان برنامه)
-هه هه هه و ...
-خب شما چرا مثل مجسمه زهرمار وایستادید اونجا؟ بیایید بشینید با هم ببینیم. پاپ کرن میخواید؟

و بعد صدای قرچ قرچ حاصل از خوردن پاپ کرن در فضا پیچید... و ... فوقَعَ ماوَقَعَ!

-سیاهه نارگلیه، عقابه نارگلیه! جناب خان نارگلیه، رامبد نارگلیه...
-هــــــــــوی چه خبره اینجا؟ کل خانه ریدلو گذاشتید رو سرتون نصفه شبی.
-چه قدر حرف می زنی ارسی. داریم جناب خانو می بینیما. هیس ساکت.
-جناب خان می بینی که می بینی. هیچ می دونی ساعت چنده مرلین؟ :vay:
-حالا هی برای ما افکت مو عوض کردنتو عوض کن. بعدشم با مرلینک من درست حرف بزن.
-جــــــــــــــان؟
-گفتم با مرلین جونم درست حرف بزن. گوشات سنگین شده ارسی؟
-مرلین جونت؟ دارم درست می بینم؟ مورا تو واقعا...به مرلینــ...
-به چه حقی به زن عزیز من می گی مورا؟ مورگانا لی فای. اصلا باید بهش بگی بانو لی فای. دیگه نبینم با عجق من این طوری حرف بزنیا.
-عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجقت؟

آملیا از ان طرف سالن نگاهش را از رامبُـــــــــــد گرفت و با نگرانی به مرلین و مورا و سپس جعبه خالی پاپ کرن بینشان انداخت. آب دهانش را با صدا قورت داد به ارسینوس نگاه کرد که هنوز در حالت پوکر فیس بود. البته خب از زیر نقاب چیزی معلوم نبود! ولی روی نقاب جمله poker face is loading نمایانگر حالت درونی آرسینوس جیگر بود.

اما آرسینوس در دنیای پشت نقابش در حال تجزیه این اتفاقات بود! از کی تا حالا مورگانا به مرلین می گفت مرلین جونم؟ و یا مرلین به مورا می گفت عجقم؟ اصلا مرلین به آن حوری های بهشتی اش نمی گفت عجقم...چه برسد به مورا! این خبر به گوش ارباب می رسید چه؟ صبر کن ببینم...

نقاب آرسینوس با حالت بسیار خفن و ترسناکی به سمت بالا متمایل شد. از مورگانا و مرلین – که در حال تماشای موسیقی کمدین بودند- گذشت و بر روی دخترک رنگ پریده ای که با حالت عصبی با دستانش بازی می کرد، متوقف شد.

-آملیا سوزان بونز...
-
-آرسینوس داد نزن ممکن گوشهای مورا جونم اذیت بشه!
-آملیـــا سوزان بونز...
-
-دهه! مگه مرلینکم نگفت داد نزن مادرسیریوسی؟ مرلینکم برو ادبش کن.
-باشه مرلین قربونت بره...
-آملیـــــــــــــــا ســــــــــــوزان بونز!

قبل از انکه دو پیامبر چیزی بگویند، سوزان با شدت از سر جایش پرید و روبه روی وزیر قرار گرفت.

-به جان خودم نباشه، به جان خودت من نمی دونستم این طوری میشه که! من فکر می کردم به حالت عادی در میان...منظورمم از حالت عادی اینکه..خب می دونی...اینکه دیگه ساعت دو نصفه شب صدای داد و بیداداشون بیدارمون نمی کنه! ولی واقعیتش می دونی الان که فکر می کنم اینا تا دو نصفه شب قربون صدقه هم میرن...ام آرسینوس؟

بر روی نقاب آرسینوس کلمه ها یکی یکی پدیدار می شدند...
اون یکی روش is loading .

آملیا که دیگر رنگی به چهره نداشت با چشمانی از حدقه در آمده بودند، برگشت و به زوج خوشبخت و همچنان اعصاب خرد کن خانه ریدل نگاه کرد و گفت:
-قول می دم درستش کنم! قسم می خورم! فکر کنم باید یک بار دیگه معجون عشق درست کنم...فقط این بار با کتاب هکتور!

و با دیدن چوبدستی آرسینوس که به آرامی از زیر ردایش بیرون می آمد، سریع اضافه کرد:
-خب چه طوری یک رفت و برگشت داشته باشیم، نه؟ پس همه با هم بگید بیریم بییم...

و با سرعت تغییر شکل داد و از پنجره خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/5/31 15:27:37
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1394 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل با ورونیکا اسمتلی
آخرین ملاقات!

****


حومه ی شمال غرب لندن، درست همانطور بود که مادرش توصیف می کرد. ساختمان های بزرگ و رنگارنگی که از دل مزارع سبز سربرآورده بودند، باران گرم و حیات بخشی که موهای کوتاهش را نوازش می کرد و حس زندگی که جریان داشت.
مادر هرگز رنگ این مزارع زیبا را ندیده بود اما تعریفش را از پدر شنیده بود و این موضوع داستان هایی بود که برای دختر کوچکش می ساخت. برج بلندی که مقابل چشمان پرنتیس قرار داشت، تا قبل از آن شب تنها یک افسانه بود.

دخترک ساعت ها با چشمانی منتظر، به درِ باشکوهِ خانه ی لسترنج ها خیره مانده و منتظر غریبه ای بود که با لباسی سیاه بیرون بیاید. چهار دختر با لباس های گرانقیمت قدم زنان از کنارش عبور کردند. یکی از آن ها نگاه ترحم آمیزی به او که زیر باران ایستاده بود، انداخت. پیراهن کوتاه و نازک ساحره کاملا خیس شده بود و برای ماندن زیر آن باران عجیب به نظر می رسید. با این وجود پرنتیس دختر زمستان بود، به این سادگی نمی لرزید.

دستانش را بهم فشرد خودش را راضی کرد تا در بزند. پدرش مسلما اورا می شناخت. همه می گفتند پرنتیس شباهت عجیبی به مادرش دارد اما ... او که پدرش را نمی شناخت. یا شاید "رودولف لسترنج" مادرش را فراموش کرده بود. هجده سال، زمان کمی نبود. دستش به آرامی مشت شد، بالا رفت و سپس به تندی پایین آمد.
شاید زمان درستی را برای آمدن انتخاب نکرده بود، هنوز آماده نبود. به سختی رویش را از ساختمان بلند و بغضی که در گلویش بود برگرداند. نمی توانست به همین سادگی از آن جا برود؛ اولین ملاقات آن ها نباید آخرین می شد.

نگاهی به درختان گیلاس انداخت. یکی از درختان آن زنجیره ی صورتی رنگ، درست مقابل پنجره ی خانه بود. پرنتیس بدون هیچ فکری بازوهایش را دور شاخه ای حلقه کرد و از آن بالا رفت. با مهارتی باورنکردنی، به سرعت از شاخه ای به شاخه ی دیگر پرید و در میان دریایی ار شکوفه ها غرق شد.
حالا آنقدر بالا رفته بود که چشمانش همسطح با پنجره باشد.

پنجره کاملا باز بود و پرده ها را در گوشه جمع کرده بودند. پرنتیس، نفس عمیقی کشید و نخستین نگاه را به درون خانه انداخت.
نفسش در سینه حبس شد... در اولین نگاه اورا شناخت! هیچ ایده ای نداشت که چطور، تنها حسی ناشناخته در اعماق قلبش به او می گفت این مرد، پدرش است. قطرات باران اشک را از صورتش پاک کردند. زنی کنار آن مرد، پدرش ایستاده بود. حس حسادت عیمیقی قلبش را تکه تکه کرد. این زن جای مادرش در این خانه زندگی می کرد و صاحب تمام چیزهایی بود که مادرش رویایشان را داشت.
- بلاتریکس، بارون هنوز بند نیومده؟

پدرش آن زن مو مشکی را بلاتریکس خواند. صدای جدیدی پاسخش را داد:
- نه برادر، این بارون خیال بند اومدن نداره! بهتره اون برنامه رو برای بعدا بذاری.

پرنتیس چشمانش را باریک کرد و صاحب صدا را دید که روی مبل راحتی لم داده. پس این برادر پدرش بود، یک لسترنج دیگر! انگشتان باریکش بر روی شاخه محکم شدند و آب دهانش را با هیجان فرو داد. مادرش درمورد این عمو حرفی نزده بود. موهای خیسش را از روی پیشانی کنار زد و به فکر فرورفت.

شاید حق او بود که به جای نشستن بر روی شاخه ای زیر باران، درون آن اتاق مقابل شومینه باشد. مثل دخترانی که دیده بود لباس های گرانقیمت بپوشد و همیشه درحال فرار نباشد... دوباره خانواده ای داشته باشد.
نگاهش به درخشش سخاوتمندانه ی ماه کامل در آسمان افتاد، ماه شب تولدش! چرا زودتر به یاد نیاورده بود؟ پرنتیس آن شب هجده ساله میشد...

مادرش همیشه تولدش را به خاطر داشت. ساحره پلک هایش رو روی هم فشار داد و قطرات اشک را عقب راند. بزرگتر از آن بود که به خاطر یک جشن تولد اشک بریزد.
بی اختیار مجسم کرد که شب تولدش را با پدر و مادر و عمویش جشن بگیرد، همگی دور میز بنشینند و باهم شام بخورند. لذت عمیقی سرتا پایش را گرم کرد و دوباره حواسش را جمع اتفاقات درون خانه کرد. پدرش با وردی آتش درون شومینه را شعله ور ساخت و مقابل برادرش نشست. خالکوبی هایش مقابل نور آتش بیشتر به چشم می آمدند.


می توانست ساعت ها همان بالا بنشیند و به اتفاقات روزمره ی آن خانه چشم بدوزد. زن مومشکی سرش را بلند کرد و با صدای بلندی گفت:
- رودولف، پنجره رو ببند! هوای بیرون کم کم داره سرد میشه.

دخترک بر روی شاخه خشک شد! اگر اورا می دید چه اتفاقی می افتاد؟ به نرمی روی شاخه ی پایینی پرید، بدون اینکه برای "آخرین بار" پدرش را ببیند. رودولف سرش را از پنجره بیرون آورد و نفس عمیقی کشید. دخترک می توانست اورا ببیند و کافی بود دستش را تکان بدهد تا چشمان پدر به او بیفتد... اما از جا تکان نخورد.

پنجره بسته شد و دخترک با جستی از روی آخرین شاخه پایین پرید. پیرزن رهگذری با نارضایتی به دخترک نگاه کرد و او با بی قیدی لبخند زد، درحالی که اشک چشمان آبی رنگش را پرکرده بود.

ستاره ها درخشان تر از هر جواهری مسیرش را روشن می کردند. نمی دانست به کدام جهت این زمین خاکی سفر می کند و این بار به گجا پناه می برد اما می دانست این "آخرین ملاقات" او با خانواده ی لسترنج نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1394 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا



چه قدر کند می گذره، وقتی که نمی تونیم.
چه قدر سخته که تنها صدایی که می شنوید صدای تیک تاک ساعت باشه.
چه قدر ناراحت کننده است وقتی که می دونی هست...
ولی نتونی بری پیشش.

***

سردمه... شایدم گرممه. نمی دونم. فقط می دونم که زیر چندین و چند پتو دفن شدم و صدام از گلوم بیرون نمی آد. احساس می کنم که یک لایه روغن تمام تنم رو پوشنده و یک توپ پینگ پنگ هم راه گلوم رو بسته. یک روز و اندی‌ـه که از جام تکون نخوردم. چشمام سرخ و داغ هستن و می خوان که بسته بشن، اما اجازه تسلیم شدن ندارن... نه جلوی یک مشت میکروب!

خودم رو از زیر پتو ها بالا می کشم. به بالشت تکیه می دم و نگاهی به پنجره می اندازم. پرده هایش کشیده شدن و به دستگیره هاش هم قفل زدن. بادی از دماغم بیرون می دم. مثل نفس اژدها گرمه. خنده ام می گیره.
ولی نای خندیدن ندارم.
ضعیفم...
ولی اژدهام!

نمی دونم چه طوری، ولی به هر حال سرپا می شم. احساس می کنم که سرم نیم متر بالا تر از تنم‌ـه و من باید با طناب های نامرئی اون رو کنترل کنم.خوبه... یعنی بد نیست... راستش فقط یه کمی سخت تر از وقت هایی که سرم به تنم چسبیده.

یک نگاهی به اطرافم می اندازم. درمانگاه تاریکه و ساکت. خانم پامفری روی یک صندلی غوز کرده و شنل کلفتی رو هم دور خودش پیچیده. نمی خوام بیدار بشه. در حالی که تلو تلو می خورم و سعی می کنم که روی زمین شیرژه نزنم، به سمت در خروجی می رم. آروم هلش می دم.

غیـــــــــــــــژ

می خواد یواشکی بیرون رفتنم رو جار بزنه. کور خونده! من یه اژدهام! برای این که کنفش کرده باشم خودم رو از باریکه در به بیرون پرت می کنم.

پـــــــوفــــــــ،


صدای افتادنم تو کل راه رو می پیچه. کتفم درد گرفته و تنم روی کاشی های یخ زده پهن شده. چه قدر سرما خوبه... دلم نمی خواهد بلند بشم ... سرم داغ کرده... می خوام همین جا بخوابم...
نه!
تسلیم شدن رو قبول نمی کنم!
به هیچ وجه!

کف دست هام رو به زمین تکیه می دم و بلند می شم. باید با تمام قدرت به دست و پام فرمان بدم تا راضی بشن که از زمین سرد دل بکنن. چشم هام که دیگه نافرمانی رو به غایت رسوندن! تا یکی شون رو به زور باز می کنم اون یکی بسته می شه و از همه بدتر وقتی هست که می رسم به پله ها.

راه زیادی نمونده...
توان زیادی هم نمونده.
تنها چیزی که الان دارم "خواستن"ـه.

دلم می خواد خودم رو از بالای پله ها پرت کنم. دونه دونه طی کردنشون مثل یه عذاب می مونه! واقعا نمی فهمم که چرا نباید خودم رو پرت کنم؟!

اولی، دومی، سومی،... و خیلی زود.. یا خیلی دیر، صد و چهل و هفتمی.

خوشبختانه فیلچ مثل همیشه در اصلی رو قفل نکرده. بدنم دیگه اگه بخواد هم نمی تونه از دستورم اطاعت کنه. اما...
هنوزم یه اژدهام!

وادارش می کنم که بازم بره. باید بره! نمی تونه حالا جا بزنه!
من باید اون رو ببینم!

از لای در چوبی بزرگ رد می شم.

همم ممم ممیم ههم میهم هوووم.


گارگویل ها از بالای ستون ها به من خیره شدن. یکی از اون ها داره یه آهنگ رو زمزمه می کنه. بی توجه به راهم ادامه می دم.

بیرون از در همه چیز فوق العاده است! تا چشم کار می کنه سفیدی برفه. درختا، دیوارا، سنگ ها و حتی دریاچه هم سفیده! سفید و خنک! ولی اون...
اون از همه سفیدتره!

کشون کشون تا بالای تپه می رم. به پشت روی برف ها ولو می شم و بهش چشم می دوزم. به خیال خودش قایم شده، ولی من می بینمش.

- سلام! من اومدم!

صدام رو می شنوه و خیلی آروم از پشت ابر ها می آد بیرون. یواش یواش همه چیز رو روشن می کنه. نورش صورتم رو نقره ای می کنه. من رو غرق می کنه در خودش. نورش زیاد نیست... گرمم نیست. سرده! ولی سرماش مهربونه. مثل سرمای باد و یخ بدجنس نیست که نیشگون بگیره یا چنگ بندازه... آروم بغلم می کنه.

دوست من مثل خورشید نیست که وسط روز بیاد! دوست من وقتی می آد که نور نیست. می آد تا نشون بده که چه قدر شجاعه! به این که چنین دوستی دارم افتخار می کنم.

- خیلی خب... ببخشید که دیر اومدم.

فکر کنم بهش برخورده که این قدر دیر اومدم، آخه همیشه زود جوابم رو می داد! داره ناز می کنه.

- من خسته ام. مریضم. به خاطر تو این همه راه اومدم اونوقت تو ناز می کنی! آخه به تو هم می گن رفیق؟!

منتظر جوابشم.

اما نه! مرغش یه پا داره! کوتاه بیا نیست. خوبه... مهربونه... ولی لجوج هم هست! سوسول و نازک نارنجی هم هست! گاهی اوقات دلم می خواد که گوش نداشته اش رو گاز بگیرم! گاهی هم می خوام که محکم بغلش کنم... دوستی همینه دیگه.

- دوشیزه اسمتلی! شما این وقته شب این جا چی کار می کنید! شما الان می بایست توی درمانگاه باشید!

صدای مک گونگال رو می شنوم. صداش مثل کسایی که یه اژدها تو حیاط خونشون دیده باشن.
و خب اونم یه اژدها دیده دیگه.

از گوشه چشم می بینمش که دامنش رو بالا گرفته و داره به طرف من می آد. لرزش تنش رو می بینم. هوا سرده. ولی من گرمم. گرم که نه... داغم! احساس می کنم که دارم روی برف و یخ ذوب می شم.

نمی دونم اژدها ها هم می تونن ذوب بشن یا نه؟ گمون نکنم. اژدها ها فقط ذوب می کنند. اما... اما بعضی اژدها ها هم منجمد می کنن. شاید اون اژدها ها رو بشه ذوب کرد!

احساس می کنم دارم چرت و پرت می گم. اصلا دیگه نمی دونم که دارم چی می گم. مک گونگال بالای سرم ایستاده. دامنش رو کمی بالا گرفته که خیس نشه. وای خدای من! چه قدر پاهاش مو داره! وقتی که حالم خوب بشه و به تالار اسلیترین برگردم به همه می گم که ساحره پشمالو صداش کنن!
ولی اگه برگردم...

- می تونید از سر جاتون بلند بشید دوشیزه اسمتلی؟

حوصله و توان جواب دادن رو ندارم. می خوام سر به سرش بزارم. ولی باز هم نمی تونم.

- ببینید چه قدر قشنگه!

نمی دونم چی شد که این رو گفتم. ولی خب، واقعا هم دوست من قشنگه! چشم هام بهش دوخته شدن. حتی دلم نمی خواهد مردمک چشم هام رو تکون بدم.
دلم می خواهد تا صبح با دوست خوبم حرف بزنم و همینجا کنارش بخوابم.

- ظاهرا که نمی تونید. خیلی خب. حالا... بیاید... بالا.

سوار کول مک گونگال شدن هم حال و هوای خودش رو داره. دلم می خواهد داد بزنم "راه بیافت مینروا! تندتر! تندتر!". اما حنجره ام زیاد فرمان برداری نمی کنه. خب گاهی اژدها ها هم نمی تونن دیگه!

داریم پشت به دوستم به سمت قلعه حرکت می کنیم. اه! نمی تونم خداحافظی بکنم. لااقل رو در رو نمی تونم. دلم هم نمی خواهد که این کار رو بکنم.

خیلی دیر اومدم و خیلی زود هم دارم می رم. هنوز حتی از دلش هم در نیاوردم. ناراحت چشم هام رو می بندم و سعی می کنم که بخوابم. پشت مک گونگال جای راحتی نیست، ولی سعی‌ام رو می کنم.
ولی... یه چیزی هست که باید بهش بگم:

- این که آخرین ملاقتمون نبود، بود؟

آروم زیر لب زمزمه کردم. راستش انتظار ندارم که جوابم رو بده. اما یهویی جوابم رو می ده:

- نه... نبود.

گفته بودم که دوستمه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورونیکا اسمتلی در 1394/5/26 11:54:12
be happy
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1394 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ليلي اوانز VS آيلين پرنس

سوژه: سوروس اسنيپ



_ مثل اينكه متوجه نيستي اينجا كجاست آقاي جيمز پاتر؟
_تو يه آدم خائني سوروس اسنيپ... چطور ميتوني اينقدر راحت باشي در حالي كه ديوانه ساز ها به مدرسه حمله كردند؟ ... حتي تو... در لحظه حمله حضور نداشتي!
_ خب بايد به اين نكته توجه كني كه، حضور و غيبت من، به تو هيچ ربطي... نداره.
_ آره... تو يه مرگخواري! يادت كه نرفته؟ احتمالا دستور حمله رو خودت دادي.

سوروس در حالي كه از شدت عصبانيت قرمز شده بود، از جاي خود بلند شد و با شتاب، به طرف جيمز رفت.

_ اگر همون زمان حرف هاي اون پيشگو رو به لرد ولدمورت ميگفتم، الان تو اينجا نبودي كه هرچي لايق خودته، به من... نسبت بدي.

به آرامي در ادامه زمزمه كرد:
_ و شايد ليلي در كنار من بود... نه تو!!
_ پيشگو؟ لرد ولدمورت؟ منظورت چيه؟

سوروس پوزخندي زد و با ابروي هاي بالا انداخته گفت:
_ هــه... خب معلومه... اون پيشگو، صحبت از پسري ميكرد كه اواخر جولاي به دنيا مياد... اون پسر لردسياه رو فاني ميكنه... و اون پسر، هريه... هري پاتر!

جيمز با چشماني گرد شده از فرط تعجب به سوروس خيره ماند. دستانش با بي حالي در دو طرف بدنش قرار گرفته بودند و لبانش نيز از هر سخني باز مانده بود.

" فلش بك "

از فاصله اي نزديك به عظمت هاگوارتز خيره شده وغرق در خاطرات دانش آموزي خود در اين قلعه بود. با قدم هايي شمرده از تك تك پله ها بالا رفت، تغييري جز خودش حس نمي كرد. چمدانش را گوشه اي رها كرد ونگاهش را به سوي تابلوهاي متحرك انداخت.

مدتي بعد، با همراهي پروفسور مك گونگال، به سرسراي بزرگ رفتند و با جمع كثير‌‌‌‌ِ دانش آموزان مواجه شدند، لبخند رضايت از لبان ليلي دور نميشد وچشمانش مانند الماس ميدرخشيد.مدير مدرسه، سوروس اسنيپ در حال سخنراني خود آرام به طرف ليلي برگشت و گفت:
_ قبل از اينكه ضيافت رو آغاز كنيم، بايد بگم كه... علت برگزاري اين جشن معرفي استاد دفاع در برابر جادوي سياه يعني دوشيزه ليلي اوانز هست كه دعوت ما رو پذيرفته اند... از شما ممنونم دوشيزه.

گريفيندوري ها كه به خوبي با او آشنا بودند، از ته دل تشويق كردند، اما اسليتريني ها كه تنها اصالت فرد براشان مهم بود، سكوت خود را همچنان به همراه داشتند.

_ از شما متشكرم جناب مدير... اميدوارم خاطرات خوبي در ذهن هم ديگه بسازيم و مانند دوست در كنار هم زندگي كنيم.

" كلاس دفاع در برابر جادوي سياه "


ليلي با گام هاي مطمئن، وارد كلاس شد. سلامي گرم به دانش آموزان كرد و با بيان قوانين كلاسش شروع به تدريس كرد.

_ در ابتدا بايد بهتون بگم كه اين درس با هيچ كس شوخي نداره... با هيچ كس. شما براي اينكه بتونيد از خودتون دفاع كنيد، بايد تسلط كافي رو داشته باشد كه نيازمندِ تمركزِ. ميخوام بهتون در اين جلسه ياد بدم كه چطور حريفتون رو ديوونه كنيد شمــ...

ليلي تا آمد جلمه خود را خاتمه دهد، ساختمان هاگوارتز شروع به لرزش كرد، لرزشي كه باعت شد نگاه ليلي به سمت پنجره جلب شود. با ناباوري متوجه شد كه ديوانه ساز ها به مدرسه حمله ورشده بودند، هوا ابري و مطمئناً همچون زمستان سرد شده بود، دانش آموزان كه گويا تازه به عمق ماجرا پي برده بودند از ته دل فرياد برآوردند.

‌_ ســـــاكت!!

آنها با ترس به طرف ليلي برگشتند و به او خيره شدند.

_ بچه ها بايد به خوابگاه برگرديد... نگران هيچ چيز نباشيد... نماينده ها؟... بچه هارو با دقت به خوابگاهاشون برگردونيد.
_ به دنبال من بيايد، عجله كنيد! سريع تر...

ليلي كه از امنيت دانش آموزانش مطمئن شد، با ترس خفيفي به طرف حياط هاگوارتز حركت كرد.

" پايان فلش بك"

_ حالا وقتشه كه اون پسر رو به من تحويل بديد... وگرنه همتون... ميميريد.

صداي فرياد دانش آموزان از ترس بلند شده بود، هر كدام به سويي ميرفتند، گويا هدفشان معلوم نبود. لرد ولدمورت از طريق جاسوس خود متوجه حرف هاي سوروس و جميز، شده بود.

ليلي هم حال، از ماجرا باخبر بود، در حالي كه اشك از چشمان سبز رنگش سرازير شده بود به خوابگاه هري رفت تا با او خداحافظي كند... شايد برگشتي در كار نباشد!

_ هري... يادت باشه... مامان دوست داره ... بابا دوست داره...هري... در امان باش... قوي بمون!!
_ نه... نه مامان!...من با اون ميجنگم.

ليلي به دنبال هري افتاد و از او ميخواست كه برگردد ولي هري بي توجه به مادرش به راه خود ادامه ميداد.

_ بـــله... آفرين هري...

در حالي كه ولدمورت با نگاهي مشتاق به هري نگاه ميكرد ليلي و سوروس به او رسيدند، ليلي خود را در مقابل هري انداخت و رو به ولدمورت گفت:
_ من نميزارم به پسرم دست بزني... اول بايد منو بكشي.

ولدمورت در حالي كه خنده شيطاني ميكرد چوبدستي خود رو بالا آورد، و به طرف ليلي نشانه گرفت وگفت:
_ آواداكادورا!

او طلسم مرگ را به سمت ليلي پرتاب كرد اما قبل از اصابت، سوروس خودش را جلوي ليلي انداخت و طلسم به او برخورد كرد. هري بدون درنگ مادرش را كنار زد و نگاهش را به سوي ولدمورت سوق داد.

_ كروشيو!

ولدمورت نتوانست مانع شود كه طلسم به او برخورد نكند، او از درد به خود ميپيچيد، يارانش او را به وسيله آپارات از آنجا دور كردند. هري پيش مادرش بازگشت او، در كنار سوروس زانو زده بود و از غم ميگريست... غم از دست رفتن سوروس!

"او جانش را فداي ليلي كرد"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/21 19:41:44
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/21 19:44:26
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/22 0:18:11
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/22 0:21:33
تصویر تغییر اندازه داده شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.