به نام خدا
زیبایی چیزی هست که می شود آن را در همه چیز یافت. در نمایی از یک شهر، در تصویری از اقیانوس و یا حتی در منظره یک زباله دانی غول پیکر. تنها تفاوت این صحنه ها در نحوه لذت بردن ما از آن هاست. هنگامی که در ساحل اقیانوس ایستاده ایم، چشمانمان را می بندیم و به نجوای موج ها گوش می دهیم. هنگامی که یک زباله دانی را می بینیم، از شدت زیباییش چهره مان را در هم می کشیم و هنگامی که آسمان آبی را می بینیم و تکه ابرهای سفیدی که در گوشه و کنارش پخش شده اند را، با دهانی از حیرت باز مانده، در آن غرق می شویم. کاری که شاید کبوتری که از مسیر های دور نیز آمده و دانه ای را به دهن گرفته نیز انجام دهد.
لحظه ای دست از بال بال زدن بردارد و به زیبایی طبیعت بنگرد. بدون توجه به این که آذوقه اهل و عیالش از منقارش خارج شده و به پایین سقوط می کنند. پرنده در این شرایط با فکر کردن به جمله « زیبایی بخوره تو سرم! غذا یه ماه اهل و عیالم بود!» بال هایش را به سرش می کوبد و به سمت قوت و غذای زن و جوجه هایش شیرژه می زند.
منظره ای که پرنده به سمت آن شیرژه می زند، بسیار زیبا است. نمایی از روستای لیتل هنگلتون. ساده و دلنشین. به همراه عمارت اربابی ریدل ها که مانند نگینی تیره منظره را از آنچه که بود دلنشین تر می کرد. اما پرنده به هیچ یک از این ها توجه نمی کرد. هر چه که بود،... خب پرنده بود. مغزش از چشمش چندان بزرگتر نیست. این جور مسائل زیبایی شناختی را درک نمی کند. چشمان حریس و مال اندوزش تنها به دنبال چند دانه اند!
پرنده، بی توجه به باد خنکی که صورتش را نوازش می داد، دانه را تعقیب می کند. حتی اگر هم به دانه نرسد. نهایتا می تواند آن را از روی زمین بردارد. نیازی نیست که زندگی را سخت...
پوووووووف!
پرنده به شدت به دیواری نامرئی برخورد می کند و نوک صافش، عقابی می شود. پرنده مانند دخترک کبریت فروش صورتش را به دیوار نامرئی می چسباند و با چشمانش دانه را که به سمت زمین سقوط می کرد را، دنبال می کنند.
غیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژ
پرنده با صدایی مثل کشیدن انگشت روی آیینه، به سمت پایین سر می خورد و سرانجام به صورت روی زمین می افتد. روی زمین ذغال و خون و باقی مانده رنگ سبز است. پرنده به سختی از روی زمین بلند می شود و رو به حیاط خانه ریدل، جایی که دانه اش افتاده است چشم می دوزد. ظاهرش شبیه به کاماندو ها شده است. در پس زمینه آهنگ "شامپو صدر صحت" پخش می شود و بالای سر پرنده کلماتی شکل می گیرند:
Sneak to Riddles house
صدایی می آید: ورود یواشکی به خانه ریدل. دوبله و پخش از ارّه تو حلق انتارتیمنت!
ماشین بزرگی از کنار پرنده می گذرد و پرنده برای آن که زنده بماند به سرعت جاخالی می دهد. پشت ماشین مرد قوی هیکلی ایستاده و با یک دست به اتوموبیل آویزان شده و در دست دیگرش نیز قمّه ای را گرفته است. سلاحش را به سمت پرنده می گیرد، از روی چهره اش نمی شود تشخیص داد که قصد دارد چه کاری بکند. مرد لبخند زنان فریاد می زند:
- من به همه علاقه خاص دارم! حتی به تو!
برای یک لحظه پرنده هیچ حرکتی نمی کند. سپس خیلی سریع نگاهی به پر و بالش می اندازد. او مذکر است! پرنده بالش را مشت می کند و در حالی که بق بقو می کند، مشتش را در هوا تکان می دهد. مردم چه طور جرات می کنند هر چیزی را به زبان بیاورند!
- قووووووور!
پرنده به پشت سرش نگاهی می اندازد.قورباغه سبز رنگ و درشتی پشت سرش نشسته و قبقبش را باد کرده است، به نظر مونث بوده و ظاهرا مرد، او را با قمه نشان داده است. کبوتر چهره اش را در هم می کشد و با خود می اندیشد « افاده ها طبق طبق! سگا به دورش وق وق! » و سپس سینه اش را جلو می دهد و شکمش را هم می دهد تو، و با همان چهره منزجر به سمت عمارتی که دانه اش را در آن جا انداخته، جرکت می کند.
خانه حیاط زیبایی دارد، باغچه ایی پر از گیاه های گوشت خوار، حوضی با ماهی های پیرانا که به زندگی در روغن داغ عادت کرده اند، میدان تمرین مبارزات جادوگری، محفظه های پر از حشرات خطر ناک که جای نیششان به اندازه یک هندوانه باد می کند. بدتر از آن! محفل چشم چران ترین چشم چرانان! بعد از آن محل زندگی اسکلت ها و در نهایت صندلی مخصوصه برنزه کردن لرد سیاه. پرنده بی نوا برای رسیدن به آن جا باید غیر ممکن ها را ممکن کند. سختی ها را به جان بپذیرد! فداکاری ها کند! دلش را به دریا بزند و آدامس وایت بجود! اهم... لازم به ذکر نیست که آدامس وایت برای سلامت منقار او چه قدر مفید است. خصوصا حالا که عقابی هم شده.
پرنده بال هایش را باز می کند. با تمام سرعت به سمت ورودی خانه ریدل ها پرواز می کند. مطمئنا او می تواند وارد شود! تنها چند سانتی متر با ورودی خانه فاصله دارد! و...
پووووووووووف!
پرنده دوباره روی دیوار نامرئی پهن می شود و منقار عقابیش عقابی تر می گردد. ولی پرنده که خیلی جو گیر شده است، انگشتانش را ضربه دری روی هم می گذرد و فریاد می زند، «راسنگان». دیوار می پوکد و هیچ کس هم متوجه نمی شود که وقتی انگشتان را ضربه دری روی هم می گذارند می گویند "کاگه بونشین جوتسو" نه "راسنگان" و با این حال مرگخوارها در حالی که دست هایشان را بالا گرفته اند، فریاد می زنند و خودشان را به در و دیوار می کوبند و کله هایشان را در حوضچه مرلینگاه فرو می کنند. در همین حین هم هی داد می زنند « کونوها جینچیوریکی. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!». پرنده که از دیدن این جو خفنی که ایجاد کرده است، لذت می برد، مثل فیلم فارسی ها قدم می زند و به سمت دانه اش می رود، که ناگهان یک گیاه بی تربیت روی او تف می اندازد. پرنده که جو فیلم فارسی گرفته است هم روی گیاه تف می کند. هی پرنده تف کن، گیاه تف کن، پرنده تف کن، علف هرز تف کن. خلاصه تف و تفکاری پیش می آید و نصف خانه ریدل را سیل با خودش برد. اما پرنده که قهرمان شنای قورباغه و کرال پشت و کرال سینه است. خود را از سیل نجات می دهد و به سراغ خانِ بعدی می رود.
حوض خانه ریدل ها که کما بیش به اندازه دریاچه خزر بود و هر روز روغن موهای سیوروس را در آن می ریختند و درونش هم آرسینوس ماهی پیرانا پرورش می داد، خیلی زیبا بود. آن قدر زیبا بود که حتی پرنده ای هم که مغزش کوچکتر از چشمش بود نیز زباییش را درک کرده و پرهایش را در آورد و تا کرد و گذاشت یک گوشه و با خودش اندیشید که « آخه کی اون دونه رو بر می داره؟» و با این تصور رفت تا تنی به روغن بزند. شیرژه زدن پرنده همانا و حرکت دست جمعی پیرانا های گوشت خوار به سمت او همانا. پرنده که دید ماهی ها دارند به او حمله ور می شوند و او هم لباس مباس درستی تنش نیست و اگر بخواهد، دعوا کند، عضلاتش می زنند بیرون و چشم نوامیس مردم به آن ها می افتد و وقتی برسد خانه دوباره نوک و چنگال کشی دارد با همسرش، بی خیال دعوا شده و گذاشت که ماهی ها بیایند و او را بخورند.
ماهی ها هم او را خوردند و استخوان هایش را انداختند آن طرف استخر خانه ریدل ها، روح پرنده هم رفت تا در زوپس به آرامش برسد. اما وقتی که به زوپس رسید، صاحاب زوپس ها لب و دهن کج کردند، که این چی هستش که آمده اینجا؟ کی راهش داده؟ بق بقو می کند، یک وقت زوپس بقلی ها صدایشان درمی آید. پرتش کنید همان جایی که بود و پرنده هر چه اصرار کرد که « من که بق بقو می کنم برات، خونه رو تمیز می کنم برات، روزی سه تا تخم می کنم برات، بزارم برم؟ ». اما پرنده نمی دانست که زوپس نشینان موجودات خیلی تیز و خفنی هستند و خیلی زود به چند پاراگراف بالاتر اشاره می کنند، که پرنده خودش اعتراف کرده بود مذکر است و با یک حرکت "سوسک سیاه بد ادا، در افق های دور دست" او را به سمت اسکلتش پرت می کنند و با چسب یک دو سه هم می چسبانندش که یک وقت دوباره نیاید.
روح پرنده که به اسکلتش چسبید، گوشت هایش که توسط پیرانا ها تجزیه و به طور کامل دفع شده بود، از همان راهی که خارج شده، وارد پیراناها گشته، و از همان راهی که وارد شده بودند خارج گشته، و به پرنده چسبید و پرنده هم راهش را گرفت تا از میان پیکسی ها بگذرد. پیکسی ها اما بسیار روی حریم شخصی خودشان حسّاس هستند و یک شعار معروف هم دارند که « هیچ وقت یک پیکسی رو تهدید نکن!» و به طور کل هم با پرندگان میانه خوبی ندارند. پرنده ی ما هم حتی با آنان میانه خوبی ندارد. دلیلش هم این است که پیکسی ها لباس های نامناسب می پوشند و حتی در چله زمستان هم که اژدهای شاخدم مثل گوشی های مشنگی ویبره می زند از سرما، این ها لباس های نامناسب و از هر جهت کوتاه می پوشند. پرنده ها هم که موجودات خانواده داری هستند، تا این پیکسی ها را می بینند، رویشان را آن طرف می کنند و منقار می گزند و همین می شود که پیکسی ها می آیند آن ها را نیش می زنند.
اما پرنده ی این ماجرا، از آن پرنده ها نیست و بسیار چشم پاک نیست و از آشناهای سوپرمن است و آنچنان با آن چشم هایش به پیکسی ها زل می زند که که پیکسی ها جزغاله می شوند. اما بعضی هایشان می روند و از پشت به پرنده نیش می زنند و پرنده بد بخت هم باد می کند و مثل هندوانه غلط می خورد و ناگهان سر از برنامه خندوانه در می آورد و موسیقی کمدین می زنند و بیژن بنفشه خواه می آید و پرنده ی هندوانه ای را می گیرد و با آن برای مردم دلقک بازی در می آورد و هیچکس هم نمی خندد و او ضایع می شود و می آید پرنده بدبخت را سمت رامبد شوت می کند، رامبد با کله پاس می دهد به جنابخان، جنابخان هم پرنده بدبخت را می گذارد بین تیاگو سیلوا و داوید لوییز و از آن جا که بازی جام قهرمانان اروپاست مسی می آید و قیافه می گیرد و بعدش هم توپ و پرنده و نصف ورزشگاه را از لایی های داوید لوییز رد می کند و شوتشان می کند و هر کسی یک طرفی می افتد ولی پرنده باز می افتد در خانه ریدل ها و آن هم جلوی چشمان رودولف، رودولف هم که می خواهد نامه فدایت شوم برای بلاتریکس بنویسد، قلم پر تندنویس را برمی دارد و هر چی هم پرنده به او می گوید « نه... جون مادرت اونجا ننویس! من قلقلکیام! » گوش نمی کند و پرنده هم خنده اش می گیرد و نوشته رودولف خط خطی می شود و وقتی رودولف پرنده را شوت می کند آن طرف، بلاتریکس که خط خطی ها را می بیند، چاقویش را در می آورد و پرنده ی بی نوا را که خیال می کرد، توپ جدید کوییدیچ است جر می دهد و پرتش می کند آن طرف دیوار، که رودولف بود.
اما این طرف دیوار، کسی نبود، رودولف چند ساحره دیده و رفته بود که ابراز علاقه خاص به آن ها بکند و جای خودش ماری مک دونالد را گذاشته بود، ماری هم که پرنده را دید و آن عضلات باد کرده اش را یک دل نه صد دل هوس، سوپر کفتر برگر می کند و کال می زند به بچه های آشپزخانه که جنس اعلا رسید و در این فاصله مورفین هم می رسد و او که سخت در فکر رد کردن اجناسش از مرز بریستول به لیتل میش آباد سفلاست، تصمیم می گیرد پرنده را اغفال کند. پرنده هم ترجیح می دهد که اغفال شود، تا سوپر کفتر برگر شده و در معده ماری به حیاط ادامه دهد، دو دست مورفین را می چسبد. ماری هم که نمی خواهد پرنده از کَفَش برود، پاهای پرنده را می چسبد و خلاصه، مورفین بکش و ماری بکش و در این جا قوانین نیوتون یکی یکی وارد ماجرا می شوند و یکی شان بی جنبه بازی در می آورد و زغل بازی می کند و چون زورش به آن دوتای دیگر نمی رسد یواشکی در کتاب درسی سال سوم دبیرستان، آسلامیک ریپابلیک آف آیران می نویسد که پرنده ها اگر بهشان دست بزنند غنی سازی می شوند و می ترکند و پرنده هم که هیچ قدرتی در برابر مشیت های فیزیکی و حتی شیمیایی ندارد، مثل بمب اتمی می ترکد. اما از آن جایی که زوپس نشین ها روحش را با چسب یک دو سه به جسمش چسبانده بودند و او اگر هم می خواست، نمی توانست بمیرد، نمرد.
اجزای پرنده به هوا پرتاب شدند و هر تیکه اش یک طرف افتادند و روحش که نمی دانست باید به کدام تکه بچسبد، ده بیست سی چهل کرد و رفت به آپاندیس پرنده چسبید. ولی از آن جا که پرنده آپاندیسش را سال ها پیش عمل کرده و دور انداخته بود، روح دید که باید راه خیلی طولانی ای را برود و ساعت ها سرچ کند و حوصله اش نمی کشد که این کار ها را بکند، رفت و با آئورت پرنده که در مرلینگاه افتاده بود چسبید، در آن جا سلستینا داشت برای خودش ماتیک می زد و ترانه می خواند و آئورت پرنده را به این فکر واداشت که وقتی که دانه را برداشت برد، برود و بزند در کار واردات آدامس وایت. هر چند خود پرنده هم ندانست این ایده چه ربطی به این وقایع و سلستینا دارد، ولی خب بالاخره ایده به آئورتش رسیده بود و حیف بود که همینجوری به امان خدا ولش کند. اصلا چگونه از مرلینگاه بیاید بیرون؟ و این گونه بود که روح پرنده فهمید، آئورت چیز بی خودی است و این همه سال کالری هایش را بی خودی حرامش کرده و ایده هایش هم بی خودند و خود را به کله اش ترانسفر کرد و آن موقع دید که زیر صندلی لرد افتاده و دانه آن طرف تر زیر صندلی است.
پرنده کله اش را تاب داد و تاب داد و تاب داد، تا بالاخره، به دانه رسید، اما ناگهان صدایی از روی صندلی به گوش رسید، ظاهرا لرد، مرگخورانش را بیمه شخص ثالث هاگزینیا کرده بود و احتمالا بیمه دیّه پرنده را به اهل و عیالش می داد و آنان می توانستند بروند و به جای دانه، خاویار بخورند و اصلا پرنده خسته شده بود، از بس جان کنده بود برای اهل و عیال و خانه ریدل ها هم چشمش را گرفته بود و حالا که این همه به او حال داده بودند، تصمیم داشت مدتی را آن جا بماند و بی خیال دانه شد و از منظره زیبای چهره لرد سیاه، لذت ببرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

دمنتور!



















