شبه و هوا خیلی سرد شده. فکر کنم تو این چند وقته امشب سردترین شبه. هوا ابریه و برای همین فکر میکنم بارون بباره. با فکر کردن به بارون خاطرات خوبم رو مرور میکنم. خاطراتم تو مدرسه، خاطراتم با بچه ها و خاطراتم با دوستام. از بچگیام عاشق بارون بودم. هر موقع بارون میبارید میرفتم زیر بارون و چشامو میبستم؛ اما الان فکر نکنم با باریدن بارون اوضاعم خوب بشه.
دارم تو این هوای سرد راه میرم. خودمم نمیدونم چرا امشب رو برای این کار سخت انتخاب کردم. به اطرافم نگاه کردم، پرنده پر نمیزنه. البته معلومه که پر نزنه، تو این هوا و تو این ساعت کی بیرون میاد.
دنگ!
پس ساعت یکه! دیر وقته بهتره برگردم و فردا بیام. نه نه! الان چند روزه که تا این جا میام و برمیگردم امشب آخریشه باید برم... یا قبول میشم و یا... ترس و دلهره تمام وجودم رو لبریز میکنه. بهتره بهش فکر نکنم.
خواستم آپارات کنم ولی دلم نیومد...
نمیخواستم زود برسم... میترسیدم.
ترسو نیستم ولی از این که قبول نکنه، از این که ردم کنه میترسم. نمیخواستم رد شم. حاضرم به خاطرش شکنجه بشم، حاضرم به خاطرش آزکابان برم و حتی حاضرم به خاطرش بمیرم.
به زور از زیر زبون سیوروس، همکار خوب و مرگخوارم، تونستم بفهمم ارباب کجاست. نمیگفت... میگفت من هرگز نمیگم ولی وقتی کارایی که به خاطرش انجام دادم رو بهش توضیح دادم باورم کرد ولی باز نگفت. از اولش هم میدونستم طرف سیاهیه. هیچ وقت معنی کارای دامبلدور رو نفهمیدم. سیو هرگز به ارباب سیاهی خیانت نمیکنه...
همین جور که دارم تو دهکده راه میرم به حرفاش فکر میکنم. جاش رو به من نمیگفت، ولی وقتی یه معجون بهم داد، از اون به بعدش رو یادم رفت، فکر کنم معجون راستی بود... شاید هم یه معجون دیگه، هیچ وقت نتونستم معجونارو بشناسم. بعد از این که اثر معجون رفت باورم کرد، گفت طلسم خونه جوریه که فقط اونایی میتونن خونه رو ببینن که بهش وفادارن. بعد آدرس رو بهم داد.
گفت اگه خونه رو ندیدم بهتره بزنم به چاک! میدونم الان صورتم سفید شده، دستام تا حدودی دارن میلرزن ولی نه از سرما، بلکه از ترس، از استرس. کم کم دارم به خونه نزدیک میشم. زیر پام رو نگاه نمیکردم چشام رو بسته بودم بلکه صدایی بشنوم.
پام به چیزی گیر میکنه و میخورم زمین. دستم بد جوری زخم میشه و خونش میاد. اه خاکیم که شدم. موقع اومدن خیلی به خودم رسیده بودم اما الان بازم آخرش خراب کردم... خاکی و خونی شدم. از خاک بدم اومد.
دستم بد جوری درد میکنه. به زمین نگاه کردم تا بببینم چی باعث این دردسر شده. یه سنگ نه چندان بزرگ.
ناگهان رعد و برق میزنه و بارون شروع به باریدن میکنه. هوا سرد بود و سرد تر شد. بارون به شدت میباره... ریه هامو از هوا پر کردم. بارون با قطره های آبیش گرد و خاک منو شست. به جراحت دستم نگاه کردم، خوبه که زیاد عمیق نیست.
بازم جلوتر رفتم... الان دیگه واقعا دارم میلرزم! هم از ترس و هم از سرما.
درست به جایی که سیو گفته بود رسیدم، به اطرافم نگاه میکنم چیزی نیست... پسر درست نگاه کن امکان نداره چیزی نباشه بایدم باشه باید! شاید اشتباهی پیش اومده، شاید سیو... نه امکان نداره. حتما راه رو اشتباه اومدم ولی این جا که درست مثل توصیفاته... درختا، پوست مار... درست اومدم...
نه نه گریه؟! مرد که گریه نمیکنه... این قطره هایی که رو صورتمه قطرات بارونه... مطمعنم بارونه... ولی چرا گرمه؟ ولی چرا صورتمو میسوزونه؟ این چیه تو گلوم؟ داره خفم میکنه... برو بغض لعنتی برو...مرد که بغض نمیکنه... نه چرا بغض نکنه؟ مگه مردا چی کم دارن؟ مگه مردا احساس ندارن؟
فهمیدم چرا بارون میباره برای اینکه امشب آسمون با من یکی شده اونم میخواد بباره... آسمون مرده، آره مرد... آسمون میخواد بهم ثابت کنه که مردا هم گریه میکنن.
میشینم کنار یه درخت و آروم شروع به باریدن میکنم... نمیدونم چند ساعت گذشته، یه ساعت، دو ساعت، شاید هم سه ساعت. بهتره برگردم الان میان و منو میبینن، فکر میکنن جاسوسم ولی من که جاسوس نیستم. مگه نمیگفتم من حاضرم به خاطرش بمیرم؟ سرنوشت منم اینه.
با صدای بلند داد میزنم، با صدایی که هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بلند باشه فریاد میکشم،سرنوشت ازت متنفرم. هق هقم بیشتر میشه... بارون کم کم داره بند میاد... ولی من هنوز بارونیم، من هنوز هم دارم میبارم. مطمعنم وقتی هوا روشن شد خونه رو ببینم.
کم کم هوا داره روشن میشه ولی من هیچ چیزی جز برگ و درخت نمیبینم. الکی دلمو خوش کرده بودم... اه لعنتی...
بلند میشم تا برم...
ولی من که ترسو نیستم. نه من هیچ وقت نمیترسم. بیان و منو شکنجه کنن هر چی باشه بالاخره خودم که میدونم به خاطر اربابم دارم شکنجه میشم.
شب خیلی سرد بود و منم خیس شدم، برای همین سرما خوردم. الانم با اون فریادی که زدم صدام اصلا در نمیاد. به درک بزار در نیاد من این صدا رو میخوام چیکار؟ وقتی که حتی لیاقت خدمت به اربابم رو ندارم.
با خودم و ندای درونم دارم کلنجار میرم. ندا میگه برگرد اینجوری میمیری ولی نمیخوام برگردم ندا داره اصرار میکنه برگرد. اه نه چرا برگردم؟
من که تا این جا اومدم. برگردم که فردا حسرت این روز رو بکشم؟ ندا دوباره میگه برگرد فردا دوباره میای. اه ندا خواهشا تو یکی خفه شو! دیوونم کردی.
آخیش بالاخره ندا هم خفه میشه. دوباره میشینم. به خودم قول دادم تا لحظه مرگم اینجا بشینم، یا ارباب قبولم میکنه و یا از گشنگی و تشنگی تلف میشم.
هوا کامل روشن شده و بارونم کامل بند اومده. نور آفتاب چشامو میزنه...
صدا خش خش میاد، مثل این که یکی داره رو برگا راه میره، دوباره از ترس لبریز میشم ولی تکون نمیخورم. همون جور یه گوشه کز کردم... یه سایه میوفته روم... خودمو برای شکنجه و بعدش مرگ آماده میکنم، ولی هیچی نمیشه.
سرمو آروم بالا میارم...
نفسم تو سینه حبس میشه...
خودشه! نه امکان نداره...
فورا از جام بلند میشم... تعظیم میکنم... زبونم بند اومده.
-ارب... اربا... ارباب.
همون جوریه که فکرشو میکردم... با ابهت... سیاه... یه جادوگر تمام عیار. با سر بهم اشاره میکنه که به سمت چپ برم، با احترام برمیگردم که یه خونه میبینم... از دیشب به اونجا نگاه میکردم ولی چیزی نمیدیدم... الان خونه اونجاست... خودشه یه خونه بزرگ. با خوشحالی برمیگردم سمت ارباب.
-ما دیشب شاهد همه کارات بودیم... سیو بهمون گفت... همه حرفایی که بهش زدی... کمک کردن به کوییرل تو به دست آوردن سنگ جادو، کمک به نابود کردن و خشک کردن گند زاده ها و خیلی کارای دیگه... ما خواستیم تو رو امتحان کنیم... تو پیروز شدی و حالا میتونی به خونه بیای... اومدیم بهت بگم، قبول شدی فیلی، قبول. الان یه مرگخواری. ولی اینو بدونکروشیو!
از درد ناله کردم. تا مغز استخوانم درد میکرد. اربابم داشت قهقه میزد...
-مرد که گریه نمیکنه.
وقتی اثر طلسم تموم شد با سر حرفش رو تایید کردم و بهش قول دادم که هرگز گریه نکنم... از خوشحالی داشتم بال در میاوردم، عالی بود، بهتر از این نمیشد، آقا فیلی بالاخره تونستی مرگخوار شی...
دیدی ندا؟ شنیدی ندا؟ دیدی باید میموندم؟ ای ندا بد حالا از حرفات پشیمونی؟ هاها ها آره پشیمون باش.
به اطراف نگاه کردم... ارباب رفته بود، وارد خانه شدم... همه بهم تبریک گفتن و در آخر...
آخ!
هک علامت شوم! خیلی دردناک بود ولی ارزشش رو داشت. من بالاخره مرگخوار شدم. بالاخره تونستم وارد خانه ریدل شم و این بزرگترین آرزوم بود که بهش رسیدم.
آنلاینها
8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] باشگاه دوئل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
پاسخ به: باشگاه دوئل
پاسخ به: باشگاه دوئل
پاسخ به: باشگاه دوئل
پاسخ به: باشگاه دوئل
پاسخ به: باشگاه دوئل
پاسخ به: باشگاه دوئل
پاسخ به: باشگاه دوئل
پاسخ به: باشگاه دوئل
پاسخ به: باشگاه دوئل
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

دمنتور!




















، برای زیبای عزیزم کاخ رامسر و ضمایم و متعلقات ، برای شهره نقس بابا هتل داریوش و مصرف رایگان صد سال از فری کثیف، برای....
} میزد.