جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

56 کاربر(ها) آنلاین هستند (44 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
55 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
شبه و هوا خیلی سرد شده. فکر کنم تو این چند وقته امشب سردترین شبه. هوا ابریه و برای همین فکر میکنم بارون بباره. با فکر کردن به بارون خاطرات خوبم رو مرور میکنم. خاطراتم تو مدرسه، خاطراتم با بچه ها و خاطراتم با دوستام. از بچگیام عاشق بارون بودم. هر موقع بارون میبارید میرفتم زیر بارون و چشامو میبستم؛ اما الان فکر نکنم با باریدن بارون اوضاعم خوب بشه.

دارم تو این هوای سرد راه میرم. خودمم نمیدونم چرا امشب رو برای این کار سخت انتخاب کردم. به اطرافم نگاه کردم، پرنده پر نمیزنه. البته معلومه که پر نزنه، تو این هوا و تو این ساعت کی بیرون میاد.

دنگ!

پس ساعت یکه! دیر وقته بهتره برگردم و فردا بیام. نه نه! الان چند روزه که تا این جا میام و برمیگردم امشب آخریشه باید برم... یا قبول میشم و یا... ترس و دلهره تمام وجودم رو لبریز میکنه. بهتره بهش فکر نکنم.

خواستم آپارات کنم ولی دلم نیومد...
نمیخواستم زود برسم... میترسیدم.

ترسو نیستم ولی از این که قبول نکنه، از این که ردم کنه میترسم. نمیخواستم رد شم. حاضرم به خاطرش شکنجه بشم، حاضرم به خاطرش آزکابان برم و حتی حاضرم به خاطرش بمیرم.

به زور از زیر زبون سیوروس، همکار خوب و مرگخوارم، تونستم بفهمم ارباب کجاست. نمیگفت... میگفت من هرگز نمیگم ولی وقتی کارایی که به خاطرش انجام دادم رو بهش توضیح دادم باورم کرد ولی باز نگفت. از اولش هم میدونستم طرف سیاهیه. هیچ وقت معنی کارای دامبلدور رو نفهمیدم. سیو هرگز به ارباب سیاهی خیانت نمیکنه...

همین جور که دارم تو دهکده راه میرم به حرفاش فکر میکنم. جاش رو به من نمیگفت، ولی وقتی یه معجون بهم داد، از اون به بعدش رو یادم رفت، فکر کنم معجون راستی بود... شاید هم یه معجون دیگه، هیچ وقت نتونستم معجونارو بشناسم. بعد از این که اثر معجون رفت باورم کرد، گفت طلسم خونه جوریه که فقط اونایی میتونن خونه رو ببینن که بهش وفادارن. بعد آدرس رو بهم داد.

گفت اگه خونه رو ندیدم بهتره بزنم به چاک! میدونم الان صورتم سفید شده، دستام تا حدودی دارن میلرزن ولی نه از سرما، بلکه از ترس، از استرس. کم کم دارم به خونه نزدیک میشم. زیر پام رو نگاه نمیکردم چشام رو بسته بودم بلکه صدایی بشنوم.

پام به چیزی گیر میکنه و میخورم زمین. دستم بد جوری زخم میشه و خونش میاد. اه خاکیم که شدم. موقع اومدن خیلی به خودم رسیده بودم اما الان بازم آخرش خراب کردم... خاکی و خونی شدم. از خاک بدم اومد.

دستم بد جوری درد میکنه. به زمین نگاه کردم تا بببینم چی باعث این دردسر شده. یه سنگ نه چندان بزرگ.

ناگهان رعد و برق میزنه و بارون شروع به باریدن میکنه. هوا سرد بود و سرد تر شد. بارون به شدت میباره... ریه هامو از هوا پر کردم. بارون با قطره های آبیش گرد و خاک منو شست. به جراحت دستم نگاه کردم، خوبه که زیاد عمیق نیست.

بازم جلوتر رفتم... الان دیگه واقعا دارم میلرزم! هم از ترس و هم از سرما.

درست به جایی که سیو گفته بود رسیدم، به اطرافم نگاه میکنم چیزی نیست... پسر درست نگاه کن امکان نداره چیزی نباشه بایدم باشه باید! شاید اشتباهی پیش اومده، شاید سیو... نه امکان نداره. حتما راه رو اشتباه اومدم ولی این جا که درست مثل توصیفاته... درختا، پوست مار... درست اومدم...

 نه نه گریه؟! مرد که گریه نمیکنه... این قطره هایی که رو صورتمه قطرات بارونه... مطمعنم بارونه... ولی چرا گرمه؟ ولی چرا صورتمو میسوزونه؟ این چیه تو گلوم؟ داره خفم میکنه... برو بغض لعنتی برو...مرد که بغض نمیکنه... نه چرا بغض نکنه؟ مگه مردا چی کم دارن؟ مگه مردا احساس ندارن؟

فهمیدم چرا بارون میباره برای اینکه امشب آسمون با من یکی شده اونم میخواد بباره... آسمون مرده، آره مرد... آسمون میخواد بهم ثابت کنه که مردا هم گریه میکنن.

میشینم کنار یه درخت و آروم شروع به باریدن میکنم... نمیدونم چند ساعت گذشته، یه ساعت، دو ساعت، شاید هم سه ساعت. بهتره برگردم الان میان و منو میبینن، فکر میکنن جاسوسم ولی من که جاسوس نیستم. مگه نمیگفتم من حاضرم به خاطرش بمیرم؟ سرنوشت منم اینه.

با صدای بلند داد میزنم، با صدایی که هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بلند باشه فریاد میکشم،سرنوشت ازت متنفرم. هق هقم بیشتر میشه... بارون کم کم داره بند میاد... ولی من هنوز بارونیم، من هنوز هم دارم میبارم. مطمعنم وقتی هوا روشن شد خونه رو ببینم.

کم کم هوا داره روشن میشه ولی من هیچ چیزی جز برگ و درخت نمیبینم. الکی دلمو خوش کرده بودم... اه لعنتی...

بلند میشم تا برم...
ولی من که ترسو نیستم. نه من هیچ وقت نمیترسم. بیان و منو شکنجه کنن هر چی باشه بالاخره خودم که میدونم به خاطر اربابم دارم شکنجه میشم.

شب خیلی سرد بود و منم خیس شدم، برای همین سرما خوردم. الانم با اون فریادی که زدم صدام اصلا در نمیاد. به درک بزار در نیاد من این صدا رو میخوام چیکار؟ وقتی که حتی لیاقت خدمت به اربابم رو ندارم.

با خودم و ندای درونم دارم کلنجار میرم. ندا میگه برگرد اینجوری میمیری ولی نمیخوام برگردم ندا داره اصرار میکنه برگرد. اه نه چرا برگردم؟

من که تا این جا اومدم. برگردم که فردا حسرت این روز رو بکشم؟ ندا دوباره میگه برگرد فردا دوباره میای. اه ندا خواهشا تو یکی خفه شو! دیوونم کردی.

آخیش بالاخره ندا هم خفه میشه. دوباره میشینم. به خودم قول دادم تا لحظه مرگم اینجا بشینم، یا ارباب قبولم میکنه و یا از گشنگی و تشنگی تلف میشم.

هوا کامل روشن شده و بارونم کامل بند اومده. نور آفتاب چشامو میزنه...

صدا خش خش میاد، مثل این که یکی داره رو برگا راه میره، دوباره از ترس لبریز میشم ولی تکون نمیخورم. همون جور یه گوشه کز کردم... یه سایه میوفته روم... خودمو برای شکنجه و بعدش مرگ آماده میکنم، ولی هیچی نمیشه.

سرمو آروم بالا میارم...
نفسم تو سینه حبس میشه...
خودشه! نه امکان نداره...

فورا از جام بلند میشم... تعظیم میکنم... زبونم بند اومده.
-ارب... اربا... ارباب.

همون جوریه که فکرشو میکردم... با ابهت... سیاه... یه جادوگر تمام عیار. با سر بهم اشاره میکنه که به سمت چپ برم، با احترام برمیگردم که یه خونه میبینم... از دیشب به اونجا نگاه میکردم ولی چیزی نمیدیدم... الان خونه اونجاست... خودشه یه خونه بزرگ. با خوشحالی برمیگردم سمت ارباب.

-ما دیشب شاهد همه کارات بودیم... سیو بهمون گفت... همه حرفایی که بهش زدی... کمک کردن به کوییرل تو به دست آوردن سنگ جادو، کمک به نابود کردن و خشک کردن گند زاده ها و خیلی کارای دیگه... ما خواستیم تو رو امتحان کنیم... تو پیروز شدی و حالا میتونی به خونه بیای... اومدیم بهت بگم، قبول شدی فیلی، قبول. الان یه مرگخواری. ولی اینو بدونکروشیو!

از درد ناله کردم. تا مغز استخوانم درد میکرد. اربابم داشت قهقه میزد...

-مرد که گریه نمیکنه.

وقتی اثر طلسم تموم شد با سر حرفش رو تایید کردم و بهش قول دادم که هرگز گریه نکنم... از خوشحالی داشتم بال در میاوردم، عالی بود، بهتر از این نمیشد، آقا فیلی بالاخره تونستی مرگخوار شی...
دیدی ندا؟ شنیدی ندا؟ دیدی باید میموندم؟ ای ندا بد حالا از حرفات پشیمونی؟ هاها ها آره پشیمون باش.

به اطراف نگاه کردم... ارباب رفته بود، وارد خانه شدم... همه بهم تبریک گفتن و در آخر...

آخ!

هک علامت شوم! خیلی دردناک بود ولی ارزشش رو داشت. من بالاخره مرگخوار شدم. بالاخره تونستم وارد خانه ریدل شم و این بزرگترین آرزوم بود که بهش رسیدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خودم(رودولف لسترنج!) با فنگ!


دیگر دردی در مچ پایش حس نمیکرد...دیگر هیچ دردی حس نمیکرد...سعی کرد بر روی پاهای خود بایستد...اما برخلاف چند تلاش پیشینش این بار سعی اش با موفقیت همراه بود...اتفاقی که چند لحظه پیش به وقوع پیوسته بود را به خاطر آورد...او از پله ها پایین پرت شده و...مرده بود؟!
سریعا نگاهی به زیر پای خود کرد...جسد او روی زمین بود...پس او حتما اکنون روح شده بود!

زمان زیادی برای تجزیه و تحلیل و درک موقعیت پیش آمده نداشت...زیرا خیلی سریع دمنتوری به سمت او آمد...یا حداقل او فکر میکرد که آن شی دمنتور است!
_دمنتور! چهارده سال بس نبود،حالا هم بعد از مرگم دست از سر من برنمیدارین؟!
_دمنتور چیه رودولف...من فرشته مرگم!
_جووون من؟!فرشته؟!چه خوب...وضعیت تاهالتون رو میتونم بپرسم؟!مطمئنا زیر این شنل کمالات خوبی داری!
_وقت این حرفا نیست رودولف...تو مُردی!حالا باید با من بیایی تا ادامه بدی!

فرشته مرگ دست اسکلت مانندش را به سمت رودولف دراز کرد...اما رودولف برای اینکه به او بپیوندد مردد بود.
_ام...میگم فرشته جون!الان نباس بریم ایسگاه کینگزکراس،ارباب بیادTبعد بگه "برگرد رودولف...شاید با برگشتنت تونستی جون عده ای بیشتری رو بگیری و بیشتر خون و خونریزی کنی و بیشتر چشچرونی کنی و بیشتر تاریکی و سیاهی رو بر جهان سلطه ور کنی!"...فکر کنم سناریو باید اینجوری باشه!
_اون ماله قبله رودولف...الان یا دستت رو میدی به من یا به زور میبرمت دادگاه!
_دادگاه؟!تو که گفتی باید ادامه بدم!:worry:
_بله...ادامه تو دادگاهه...اونجا کارنامه زندگیت رو برسی میکنن که ببینن لیاقت بهشت رو داری یا جهنم!
_میتونم نیام؟!

فرشته مرگ مدتی ساکن ماند...اما سپس ناگهان به سمت رودولف حمله ور شد،دست او را گرفت و به سمت دادگاه حرکت کرد!

در دادگاه!

فضای داداگاه به شدت برای رودولف آشنا بود...به نظر میرسید آنجا شبیه همان دادگاهی باشد که رودولف و همسر و برادرش در آن به آزکابان محکوم شدند...ولی اینجا کمی کثیفتر بود و اثری از جمعیت هم نبود...تنها رودولف،فرشته مرگ و یک زن تقریبا جوان در آن اتاق بودند!
فرشته مرگ بلاخره دست رودولف را رها کرد و به صندلی که در وسط اتاق بود اشاره نمود...رودولف هم فهمید که باید بر روی آن صندلی بشیند.
آن زن جوان نیز روبروی رودولف پشت صندلی تریبون نشست...به نظر میرسید که قاضی باشد همان زن باشد...فرشته مرگ نیز همانجا بالای سر رودولف ایستاد!
_ببخشید سکوت فضا رو میشکنم...ولی میتونم اسمتون رو بپرسم؟!
_من فرشته قاضی هستم جناب لسترنج...وظیفه من اینه که نامه اعمال رو برسی کنم!
_هووووم...ببخشید سوال میکنم...ولی میتونم وضعیت تاهلتون رو بپرسم؟!

فرشته قاضی با تعجب ابتدا نگاهی به رودولف و سپس به فرشته مرگ کرد...فرشته مرگ اما تنها به بالا انداختن شانه اش اکتفا کرد،ولی رودولف ادامه داد:
_خب چیه؟!من علاقه خاصی به...
_فرشته ها داری...میدونیم...ولی تو الان اینجا حاضر شدی که به نامه اعمالت که هم اکنون روبروی من هست بررسی بشه!
_خب؟!
_خب...بذار شروع کنیم...اولین عملی که انجام دادی رو اینجا نوشته...ابراز علاقه خاص به قابله ای که به مادرت کمک کرده تو رو بدنیا بیاره!
_اوه...فرشته جون!این اعمال پسندیده و نیک من رو با صدای بلند نخون...ریا میشه!
_ابراز علاقه خاص عمل خوب و نیکه؟!
_نیک نیست؟!ابراز تنفر کنم خوبه؟!

فرشته قاضی ابتدا تصمیم داشت چیزی بگوید،اما پس از کمی تفکر تصمیم گرفت حرفی نزند و فقط به تکان دادن سرش به نشانه تاسف اکتفا کرد...
_خب...بذار ببینیم چه نکته برجسته دیگه ای توی کارنامه ات داری....هووووم...آها...در سن هفت سالگی انگشت شصت همکلاسیت رو قطع کردی!
_خب فکر نمیکردم قمه ام اینقدر تیز باشه راستش!
_هوووم...بعدا که فهمیدی قمه ات تیزه،چرا توی هشت سالگی دست یه همکلاسی دیگه ات رو بریدی؟!
_اون دیگه اتفاق بود...فکر میکردم فقط اندازه بریدن انگشت تیزه قمه ام...نمیدونستم میشه دست رو هم قطع کرد...ولی خب اشتباه فکر میکردم مثل اینکه!
_توی سن نه سالگی یه همکلاسی دیگه ات رو با قمه نصف کردی و کشتی! این هم حتما یه حادثه بوده...نه؟!
_نه دیگه...اون از قصد و از عمد بود!

فرشته قاضی آهی از سر حسرت کشید و ترجیح داد به برسی بقیه کارنامه رودولف بپردازد...
_اینجا نوشته شده در سن دوازده سالگی توی هاگوارتز حفره اسرار رو باز کردی که باعث کشته شدن چند نفر شده!
_باور کن من فقط داشتم توی دستشویی دخترونه چشچرونی میکردم...فکر کردم اگه برم پشت شیر آب اون وسط دستشویی مخفی بشم،دید بهتری دارم...نمیدونستم اون پشت مشتا حفره ی اسراره!

فرشته قاضی اینبار نیز تصمیم گرفت بحث نکند...
_خب...اوه اوه...چقدر از این موارد زیاده..اینا رو چی میگی؟!لیلی پاتر،آلیس لانگ باتم،نارسیسا مالفوی،اندروما بلک،حتی مالی ویزی و خیلیایی دیگه!
_خب...اینا چشونه؟!
_نوشته شده که با اینا پشت دریاچه هاگوارتز...
_اهم...خب چیزه...میدونی...داستان داره اینا...من برای ثوابش بیشتر میرفتم پشت دریاچه...وگرنه میدونید که امور دنیای فانی اصلا برام ارزشی نداره...این فرشته مرگ بمیره راست میگم!:angel:

فرشته مرگ قصد داشت که دخالت کند و حرفی بزند،اما فرشته قاضی نگاهی به فرشاه مرگ کرد و با نگاه از او خواست که آرام باشد...
_باشه رودولف...اینم قبول...ولی با اینهمه قتل چه کنم؟!با اینهمه آسیبی که به بقیه زدی،اینهمه شکنجه کردی،با قمه زدی زخم و زیلی کردی مردم رو،چشت دنبال ناموس مردم بوده همه اش،با اینا چیکار کنم؟!
_اینایی که گقتی،خُب خوبه که!
_نه رودولف...اینا بده!
_میدونم اینا بده..ولی خُب بد خوبه!

فرشته قاضی که کم مانده بود از این استدلال و فلسفه مرگخواری رودولف سرش را به میز بکوبد،با دیدن قسمتی از نامه اعمال رودولف به فکر فرو رفت...
_میدونی چه رودولف لسترنج؟!
_رودولف همیشه میدونه چیه...حتی وقتی که نمیدونه!
_خب بگو چیه؟!
_ها؟!چیزه...چیزه...یه چیزی گفتم الکی...نمیدونم چیه...خودت بگو!
_هوووف...پس دفعه دیگه خوش مزه بازی درنیار...میگم چیه...قضیه اینه که توی نامه اعمالت یه چی هست که میتونه روی همه اعمال بدت سر پوش بذاره...وفاداری!

رودولف با شنیدن کلمه وفاداری ناگهان از ته دل خنده ای سر داد و قهقه ای زد...فرشته مرگ و فرشته قاضی با تعجب به او نگاه کردند...
_چیز خنده داری هست رودولف لسترنج؟!
_کارنامه ی اشتباه رو اوردن بابا...این ماله من نیست...من تنها چیزی که نداشتنم نسبت به بلاتریکس وفاداری بوده!
_نه...این موضوع نداشتن وفاداری به بلاتریکس رو که اینجا هم نوشته شده بود...اما تو وفاداری عمیقی نسبت به لرد سیاه داشتی!

خنده رودولف با شنیدن کلمه لرد سیاه قطع شد و آثار خنده جای خود را به گریه داد...
_ارباب...دلم براشون تنگ شده!
_خب رودولف...تو با این کارنامه اعمال جات تو قعر جهنمه...اما این وفاداری کمکت میکنه...تو چون وفاداری عمیقی توی اون دنیا داشتی، بهت این اختیار داده میشه که اگه بخوای،میتونی دوباره زنده بشی...و اگه نه که ببریمت همون جهنم...تصمیمت چیه؟!

رودولف مردد بود...با خود ارزو میکرد که کاش میشد جهنم اینجا را میدید...اینگونه بهتر تصمیم میگرفت که کدام جهنم بهتر بود تا به آن جهنم برود...جهنم دنیا بهتر بود و یا جهنم اینجا؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1394 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل
اورلا کوییرک
و
تد تانکس


سوژه: اولین طلسم


چراغ های خانه همگی روشن بودند. اورلا که تازه وارد هشت سالگی شده بود، با ناراحتی ظرف ها رو میشست. خانم سارنک طبقه بالا بود و البته هر از گاهی صدای شکسته شدن وسیله های مختلف به گوش میریسد. اورلا که دیگر به این صدا ها عادت کرده بود، فقط با خودش حرف میزد.
- خوب بسه دیگه! خانم سارنک دیوونه! یکی نیست بهش بگه، تو فشفشه ای که نمیتونی جادو کنی.

تنها انگیزه اورلا برای ظرف شستن، کتابی از هاگوارتز بود که در اتاق، انتظارش را می کشید.

فلش بک

اورلا مثل همیشه که کاری نداشت به کوچه خیره شده بود اما کسی از کوچه رد نمی شد. امروز تولدش بود و دلش یه اتفاق تازه می خواست. خانم سارنک فقط یک لباس کهنه به اورلا داده بود که آن هم برای اورلا کوچک بود. او ناراحت بود و به یاد تنها آرزویش افتاد و با صدای نه چندان آرامی گفت:
- خدایا؛ فقط یه آرزو دارم. میشه یه جادوگر یه جادوی درست حسابی انجام بده؟

کم کم داشت از نگاه کردن به کوچه ناامید میشد. ناگهان دو دختر تقریبا 18 ساله وارد کوچه شدند و بعد از بررسی اطراف، چوبدستی هایشان را بیرون آوردند.

- وای!

اورلا هیجان زده بود و دیگر نمیتوانست در خانه بشیند. شنلش را پوشید و از پله ها پایین رفت. آرام و بی سر و صدا خودش را به در خانه رساند و بدون این که خانم سارنک را از خواب بیدار کند از خانه خارج شد.

وقتی به سر کوچه رسید، دو دختر مشغول انجام طلسم تعمیر بودند که با دیدن اورلا که به آن ها نگاه میکنند، سعی کردند عادی رفتار کنند. که البته یکی از آن ها موفق به این کار نشد.
- مشنگ!

اورلا که به طور ناگهانی جا خورده بود، گفت:
- نه نه! من مشنگ نیستم. من از دنیای جادوگری خبر دارم.

دو دختر نگاه هایی را با هم رد و بدل کردند و دختری که چهره مهربان تری داشت گفت:
- خوب من هلنا هستم و اینم دوستم سارا است. ما داشتیم بطری آب منو با افسون های مختلف امتحان میکردیم؛ اگه دوست داری بیا ببین.

اورلا با خوشحالی دوید و کنار هلنا ایستاد. هر سه روی بطری شکسته خم شده بودند. سارا در حالی که بطری را بررسی میکرد گفت:
- خوب حالت خوبه؟ راستی اسمت رو به ما نگفتی.
- اسمم اورلا ست. همچینم خوب نیستم. آخه امروز تولدم بود و هیچ کس بهم هدیه ای نداد.

سارا و هلیا به همدیگر نگاهی کردند و بعد هلیا از درون کیفش یک کتاب بیرون آورد و گفت:
- خوب فکر کنم از کتاب های درسی هاگوارتز خوشت بیاد. منو سارا، چون از هاگوارتز فارغ التحصیل شدیم دیگه این کتاب ها رو نمیخوایم؛ اگه دوست داری به عنوان کادوی تولدت مال تو.

اورلا خیلی خوشحال بود و با سرش جواب مثبت داد. سارا و هلنا هردو یک کپه کتاب را به دست اورلا دادند و پس از خداحافظی از اورلا جدا شدند. اورلا هم به سختی با کتاب ها به سمت خانه حرکت کرد.

پایان فلش بک

اورلا شستن ظرف ها را تمام کرده بود؛ با خوشحالی دستانش را خشک کرد که ناگهان...

بـــــــــــــــــــوم

این دیگر برای اورلا عادی نبود. صدای انفجار از طبقه ی بالا بود. با عجله از پله ها بالا رفت. دود طبقه ی بالا را گرفته بود. خانم سارنک در میان دود ها از اتاقش بیرون آمد و درحالی که سرفه های پی در پی ای میکرد، رو به اورلا گفت:
- چند... ن... نفر... کا... کارت... دارن.

خانم سارنک با دستش به اتاقش اشاره کرد و اورلا متوجه شد که مرکز دود ها از همان جا است.

اورلا وارد اتاق شد و با صحنه عجیبی مواجه شد.
دیواری که مرز بین اتاق خانم سارنک و اتاق خانه ی همسایه بود، کاملا تخریب شده بود. ترک هایی روی دیوار های اطراف ایجاد شده بود. از همه ی این ها گذشته پنج مرد از توی خانه شان به اورلا خیره شده بودند.
- باید خسارت بدی!
- این چه وضعیه؟!

اورلا بین این همه مرد مانده بود و نمیدانست چه بگوید. چرا خانم سارنک همه چیز را گردن اورلا انداخته بود؟ ناگهان چشم اورلا به چوبدستی خانم سارنک افتاد که روی زمین بود و زیر لب گفت:
- حالا باید تواناهامو امتحان کنم.

سپس با لبخند رو به جمعیت گفت:
- من این دیوار رو تعمیر میکنم.

جمع مردان با تعجب به همدیگر نگاه میکردند تا اینکه کسی که به نظر از همه مغرور تر بود، گفت:
- باشه!

بعد همه در دود گم شدند. اورلا هم با خوشحالی چوبدستی را برداشت. حس عجیبی بود و البته خوب. او در ذهنش ورد ها را مرور کرد.

اورلا بعد از اینکه مطمئن شد که ورد تعمیر را درست یادآوری کرده، چوبدستی را به سمت آجر های شکسته گرفت و زیر لب ورد را گفت...

ویـــــــــــــــژژژژ


دیوار با سرعتی سرسام آور به حالت عادی برگشت. اورلا نمیدانست چطور توانسته این طلسم را اجرا کند. مدتی سکوت برقرار بود که ناگهان کسی آن را شکست:
- اون جادوگره!

اورلا در شوک چیزی بود که شنیده بود. صدا از آن طرف بود و این یعنی یک مشنگ از راز جادوگری با خبر شده بود. اما این ماجرا جالب تر هم شد وقتی که جمع مردان با تاییدیه ی خانم سارنک وارد خانه شدند تا با اورلا حرف بزنند.

جمع مردان رو به روی اورلا ایستاده بودند و به طور عجیبی او را نگاه میکردند. اورلا که نگران بود، گفت:
- خانم سارنک کجاست؟
- اون پایینه.
- تو جادوگری؟ انکار نکن؛ چون خانم من خودش دیده.

اورلا لبخندی زد و فقط چوبدستی را به سمت مردان نشانه گرفت.

***

مردان با لبخند از اورلا خداحافظی کردند و از خانم سارنک تشکر کردند.
- خیلی ممنون خانم!
- مگه نگفتین اون جادوگره؟
- نه ایشون خیلی خانم خوبی هستن. خدانگهدار!

سپس مردان بدون اینکه به حرف خانم سارنک گوش کنند از خانه بیرون رفتند. خانم سارنک به اورلا که بالای پله ها ایستاده بود نگاه میکرد و بالاخره بعد از مدتی زبانش باز شد:
- چیکارشون کردی؟

اورلا لبخندی زد و گفت:
- فقط حافظه شون رو اصلاح کردم.

چشمان خانم سارنک گرد شد. اورلا ادامه داد:
- داستانش طولانیه. فقط اینو بدون که از توی کتاب های هاگوارتز یاد گرفتم. چند روزی بود که ورد ها رو حفظ میکرد ولی اجرا نمیکردم که بالاخره امروز اولین طلسمم رو اجرا کردم.

خانم سارنک برای اولین بار لبخندی زد و به همراه آن چشمکی نیز به اورلا زد و گفت:
- ریونکلاو برای تو جای مناسبیه!

سپس لبخند خانم سارنک محو شد و مثل همیشه اخم کرد. اورلا با علامت بعدی خانم سارنک از پله ها پایین آمد تا طبق معمول نوبت دوم ظرف ها را بشورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/6/4 20:22:06
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1394 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا


دوئل تد تانکس و اورلا کوییرک

سوژه:اولین طلسم



تد تانکس دانش آموز سال ششم بود او در مدرسه شبانه روزی گالدستون درس میخواند.
سی کیلومتر دویدن،حمام آب سرد،چهارده بار در هفته شوربا خوردن آن هم فقط برای کارمندان!در گالدستون شاگردان باید پنجاه بار قبل از مراسم دعا در نمازخانه و بیست بار هم در طی مراسم شنا می رفتند.

تد اصلا از مدرسه اش خوشش نمی آمد اما والدینش او را به زور به آن جا فرستاده بودند.همین باعث شده بود تد به پسری شرور تبدیل شود و درس نخواند.البته او رفتار های عجیبی هم داشت:هنگامی که عصبانی میشد،شیشه های اطرافش میشکست،اگر برای کسی آرزوی اتفاق بدی میکرد،آن اتفاق برایش می افتاد.در واقع،خودش هم احساس عجیب بودن میکرد.
اکنون تد به همراه کارنامه اش برای تعطیلات کریسمس به خانه بازگشته بود.

معلم ریاضی نوشته بود:تد پیشرفت چندانی نداشته.

معلم نجاری نوشته بود:کار چوبی؟امیدوارم بتواند کاری بکند!

معلم علوم دینی شکایت کرده بود:بیدار ماندنش سر کلاس معجزه است!

آقای تانکس همه این نظریات را با خشم رو به افزون خواند وغرولند کرد:
-وقتی من همسن تو بودم،پدرم مرابا زنجیر به پشت اتومبیل اش بست و در بزرگراه به راه افتاد آن هم فقط به خاطر این که در لاتین دوم شده بودم!

آقای تانکس که صورتش در حال قرمز شدن بود ادامه داد:اگر من چنین کارنامه ای داشتم؛پدرم مرا به ریل های راه آهن می بست و صبر می کرد تا قطار ساعت یازده و پنج دقیقه از کینگزکراس... .

خانم تانکس جیغ جیغ کنان حرف او را قطع کرد:
-میتونیم وانمود کنیم هیچ پسری نداشتیم!اصلا میتونیم بگیم بیماری نادری گرفته!

-اگه پدر بزرگت زنده بود؛تو را سروته در یخچال آویزان می کرد!اما من تصمیم گرفته ام این قدر سخت گیر نباشم.

خانم تانکس گفت:درست است!پدرت یک فرشته است!

-امسال از کریسمس خبری نیست.نه بوقلمون و نه هدیه.این خانواده یکراست از 24 دسامبر،به 26دسامبر میروند!اگر چه برای جبران این کار دو 27 دسامبر خواهیم داشت!بعد تو دوباره به مدرسه ات برمیگردی و این بار با شدت بیشتری درس میخونی.فهمیدی؟

تد،دیگر از زورگویی های والدینش خسته شده بود.از زمانی که چشمانش را باز کرد بود شاهد زورگویی های پدر و مادرش بود.
هرروزی که در گالدستون درس می خواند،برایش مثل شکنجه بود.پس سرش را بالا گرفت مستقیما در چشمان پدرش نگاه کرد وگفت:من دیگه به اونجا نمیرم.شما نمی تونین منو مجبور به رفتن کنید.

تد متوجه دادزدنش نشد.در واقع؛در شرایط عادی او جرئت گفتن این حرفا ها را نداشت اما اکنون وضعیت به اندازه کافی خراب بود.

آقای تانکس گفت:نمی خواهی؟!

سپس صورتش قرمز شد،انگشتانش سفید شد و رگ های گردنش آبی.از جایش برخاست،جلوی تد ایستاد و کشیده محکمی به پسرش زد.

شدت کشیده آن قدر زیاد بود که تد گردنش کمی کج شد اما سریع گردنش را صاف کرد،مستقیما در چشمان عصبانی پدرش زل زد،انگشتاننش در دستانش مشت شد،لبخندی زد و تمرکز کرد.
تد، همیشه کار های عجیب و غریب می کرد اما این بار تصمیم گرفته بود با اراده خودش از قدرت عجیبش استفاده کند.یک دستش را بالا آورد،چشمانش را بست و تمرکز کرد.

نه دودی بلند شد و نه برقی درخشید اما مثل این بود که از پدر و مادرش عکسی گرفته شده باشد و آن ها در لحظه به همان عکس تبدیل شدند.

تد با لبخندی به پدر و مادرش یا همان فرشته های عذاب آورش نگاه کرد.سپس به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست.مدتی روی تختش دراز کشید و ناگهان متوجه جغدی شد که پشت پنجره بود.

تد پنجره را باز کرد،نامه ای به پای جغد بسته شده بود؛نامه را از پای جغد باز کرد و جغد بلافاصله پرواز کنان از او دور شد.
تد نگاهی به نامه انداخت.پشت نامه،نام خودش نوشته شده بود و یک نشان روی نامه به چشم می خورد که شامل:یک شیر، یک عقاب،یک گورکن و یک افعی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد تانکس در 1394/6/2 12:45:03
ویرایش شده توسط تد تانکس در 1394/6/2 12:48:04
ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام آفریننده "عشق"
دوئل من و یک دوست، املیا سوزان بونز
"معجون عشق"
*******



نور نقره ای ماه از سیاهی آسمان شب کاسته بود. مادر آسمان، ستاره ها را در آغوش کشیده و با لبخندی بی نظیر به جنگلی خیره شده بود که آهسته نفس میکشید. گیسوان درختان راش سر به فلک کشیده همراه با موسیقی مخوف باد می رقصیدند. پیچک های سبز از تنه ها به امید روزنه ای روشنایی بالا رفته و ناخواسته درختان قطور را در بند کشیده بودند.

موسیقی سکوت در جنگل تاریک طنین انداخته بود و مرگی در نهایت آرامش را تداعی میکرد. مرگی که دخترک در بند کشیده شده به خوبی آن را درک کرده بود. آتش گداخته گیسوانش روی شانه هایش جریان یافته بودند.

بار دیگر تلاش کرد تا از زنجیر هایی که او را همچون پیچک های درختان، در بند کشیده بودند، رها شود. و تلاشش مثل همیشه بی نتیجه ماند. سرش را آرام بالا گرفت و با چشمانی که همچنان برق میزدند به ماه درخشان که در قاب پنجره نمایان شده بود، خیره ماند. جغد سفیدی را دید که آرام و "هوهو" کنان از شاخه ای پرید و پرواز کرد و دوباره سکوت همه چیز را به زانو در آورد.

چشمان درخشان دختر ظریف روی سالن دایره ای شکل وسیع به حرکت در آمد. سالنی که با مرمر های سیاه مزین شده بود و آرایش منظم کاشی های یک شکل، باعث میشد گاهی به سرگیجه بیفتی و مات و متحیر سعی کنی تا متمرکز شوی. سقف گنبدی شکل با شیشه های خاک گرفته اش منظره دلگیر شب را به نمایش میکشید و اگر از بالا،‌ جایی میان آسمان به سالن مخوف خیره میشدی، دختر مو سرخ در بند کشیده شده را میدیدی که توسط زنجیر هایی که از دو ستون سرچشمه می گرفتند کاملا مهار شده بود. درست مانند یک پرنده در قفس.

درست در ثانیه ای کوتاه‌، صدای لولای در روغن نخورده با ناله به گوش رسید و روزنه ی نور فضای تاریک درون سالن را شکافت. نور، پیکر تیره و مبهم دخترک مو سرخ را روشن کرد. لی لی لونا سرش را آرام بالا گرفت و به پیکر های تیره ای خیره شد که یکی پس از دیگری وارد سالن وسیع شدند. چشمانش را تنگ کرد تا نور شدید عبور کرده از شکاف در، آزارش ندهد.

آرام استدلال کرد.پیکر ظریفی که جلوتر از همه قدم بر میداشت بدون شک متعلق به یک دختر بود. لی لی بلافاصله صاف و محکم ایستاد و بار دیگر فریاد زنجیر های آهنین را بلند کرد. شش نفر که با دخترک تبدیل به هفت نفر میشدند. آرام نجوا کرد:
-ارنیکا.

دختر جوان مو طلایی با خنده ای شیطانی نجوا کرد :
-لی لی لونا! خوشحالم که میبینمت!

چهره مصمم لی لی به پوزخندی آراسته شد و صدای آرامش فضا را سنگین کرد:
-منم باید خوشحال باشم؟!

ثانیه ای بعد پاسخ ارنیکا کلارک همچون قندیلی یخی درون قلب تپنده ی لی لی فرو رفت. چشمان آبی رنگش در تاریکی برق زدند و نجوا کرد:
-انسان ها برای مرگشون خوشحال میشن لی لیز؟!

دستان سفید لی لی لونا در تاریکی مشت شدند. مرگ چیزی نبود که باعث شود ترس،‌ این حس کثیف، درون وجودش رخنه کند. اما کشته شدن توسط ارنیکا هم چیزی نبود که او به آسانی بپذیرد. به دختر جوان که روزگاری، همبازی دوران کودکی اش بود چشم دوخت. دو جفت چشم آبی و قهوه ای روشن در هم قفل شدند و یکدیگر را در نهایت آرامش به آتش کشیدند. لب های سرخش درست مثل یک غنچه رز باز شدند:
-ارنیکا...تو برنده نمیشی! عشق چیزی نیست که تو به راحتی اون رو تصاحب کنی!

زندگی عجیب بود. عجیب و غیر قابل پیش بینی. آنقدر غیر قابل پیش بینی که پس از سال ها دو دوست را به دو دشمن خونین تبدیل کرده بود. پیوند دوستی گسسته بود. مانند یک طناب کلفت که حالا در اثر بار سنگین "نفرت" به نزدیکی پاره شدن رسیده بود و این نفرت منشایی به نام عشق داشت. عشقی یک طرفه ای که وجود ارنیکا را به آتش کشیده بود.
-پیدات میکنه و کشته میشی!

کلمات آرام بر زبان لی لی جاری شدند. کلماتی که در ورای قهقهه های دخترک مو طلایی به خاموشی گرویدند و ساکت شدند.
-کی؟! ریگولوس؟! اوه آره! ریگولوس بلک! اوه خدای من...! ریگولوس؟! بیا جلو!

ضربان قلبش بالا رفت...بالا و بالاتر...و به اوج رسید انگار قصد داشت از میان سینه اش پرواز کند و به بیرون بجهد. بی اختیار تقلا کرد تا رها شود و فریاد زنجیر های سخت دوباره و دوباره تکرار شد. و آنگاه چشمانش روی پیکر تیره و قد بلند مقابلش متوقف شدند. چشمان سیاه و بی انتهای ریگولوس بلک درون چشمان عسلی روشن لی لی لونا گره خوردند...مثل همیشه...اما با تفاوتی عظیم. تفاوتی آنچنان آشکار که نادیده گرفتنش دشوارترین کار جهان هستی بود. آهسته نجوا کرد:
-ریگولوس...؟!

چشمان بی روحش عاری از هر گونه احساس، باقی ماندند. بدون شک این یک کابوس بود. کابوسی که تو را همچون یک سیاهچاله به کام میکشید و فرو میبرد. کابوسی همچون یک گردآب که برای فرار از آغوشش فریاد میکشیدی و تقلا میکردی. تقلایی بی فایده! و کابوسی مملو از خلا...خلایی که درونش تنها باقی میماندی. خودت، روحت...و ذهن آشفته ای همچون اقیانوسی خشمگین!
-بکش...!

کلمات همچون رودی در قلب تپنده جنگل، آهسته و آرام بر زبان ارنیکا جاری شدند. نجوای آرامش در درون گوش پسر جوان طنین انداخت درست مثل یک ساعت دیواری قدیمی که در خانه ای متروکه فرا رسیدن نیمه شب را مدام یادآوری میکند. لبخندی در نهایت شرارت بر صورت ارنیکای پریزاد نقش بست و سپس دخترک آرام چرخید و مثل یک روح طلسم شده، گویی شناور در هوا به پیش رفت و همراه هم دستانش از سالن شوم خارج شد.

ناامیدی، قلب تپنده دختر سرخ مو را تصرف کرده بود. در نهایت درماندگی به چشمان پسرک چشم دوخت. چشمانی که معتقد بود میتواند روح ریگولوس را از درونشان بخواند. چشمانی که سند محکمی بر وسعت روح عظیمش بودند. چشمانی که وجود هر کسی را به آتش میکشیدند و در اوج خطر محسور میکردند.

ریگولوس بی حرکت باقی ماند. تنها برق خنجر درون دستانش و چشمان بی روح یخ زده اش او را ترسناک به تصویر میکشیدند. بار دیگر نجوا کرد:
-ریگولوس...؟!

بغض گلویش را می فشرد...اما نه...گریه نماد ضعف بود. نباید تسلیم میشد. حالا نه! حالا که شانسی برای ادامه زندگی اش داشت. در نهایت ناامیدی به نجوا کردن ادامه داد:
-منم ریگولوس...من! لی لی!

باز هم سکوت و سکون. سرما به درون قلب لی لی لونا راه یافته بود. سرمایی که وادارش میکرد تسلیم شود. آیا این مرگ بود که داشت پیش از زانو زدن دخترک، به او خبر میداد؟! بدن ظریفش آرام به لرزش افتاد. مرگ، نفس کشیدن را دشوار کرده بود و بال های سیاه عظیمش، سالن دایره ای شکل را در آغوش گرفته و تک تک قسمت های آن را در ظلمات فرو برده بودند.

به یکباره برقی درون چشمان ریگولوس هویدا شد و درست همزمان با آن جرقه ای در قلب سرد لی لی، آتشی فروزنده برافروخت. آتشی که برای یک چشم برهم زدن، زندگی بخشید و سپس با پرواز خنجر برا به سمت لی لی، نابود شد.

فریاد هولناکش آرامش پرندگان را در شب برهم زد. لی لی جوان از ته قلب فریاد کشید. سعی کرد خنجر را به آرامی و با دستان لرزانش بیرون بکشد...خنجری که با هر حرکتش، گویی تکه ای از روح لی لی را همراه با خود به بیرون میکشید.

مایع سرخ گرم آرام روی بدنش روان شد. حالا سکوت حاکم در سالن با صدای چک چک خون جاری از جسم ناتوانش، دائما شکسته میشد. نفس های بریده بریده اش حاکی از رنجی بود که شاید تنها با جسم مجروحش ارتباط نداشت. به چشمان ریگولوس خیره شد که حالا از بی رحمی و ستم لبریز بودند.
پسر جوان در کسری از ثانیه چوبدستی اش را بیرون کشید و فریاد زد :
-ریلیشیو!

زنجیر ها به آرامی لیلی را رها کردند و زمین نیز به همان لطافت، بدن خونین لیلی را در آغوش کشید و پسر یخی مرده به گرگ تنومند سیاه تغییر شکل داد. می غرید و دم پر پشتش را به طرزی تهدید آمیز تکان میداد. دندان های سفیدش، درخشنده و هولناک بودند. رقیب می طلبید. مبارزه ای مرگبار در پیش رو بود.

چشمان درخشان لی لی آهسته بسته شدند و کمی بعد گرگ سفید ماده با چشمان آبی روشنش به گرگ سیاه خیره شد. چشمانی که از محبت حرف میزدند...از عشق!
موهای سپیدش به خون سرخ مزین شده بودند.نفس های نامنظم گرگ سپید از ضعف و بی حالی اش خبر میدادند.

ناگهان سپید و سیاه یکی شدند. غرش های وحشیانه ی گرگ سیاه با زوزه های دردناک گرگ سفید در هم آمیخته بود. برق پنجه،درخشش خون و دندان هایی که به قصد زخمی کردن یا هشدار دادن به طرف مقابل در گوشت فرو میرفتند، هر لحظه دیده میشد. حالا خون کم کم کف زمین را فرا میگرفت. انگار که چشمه ای از مایع سرخ رنگ از دل زمین بیرون آمده باشد.

گرگ سیاه غالب شده بود. آهسته جلو آمد و روی گرگ سپید زخمی پرید تا گردنش را بشکافد و کارش را یکبار تا ابد تمام کند...تا زندگی بگیرد و مرگ باشد. و همان لحظه پیکر ظریف و خونین دختر جوان پدیدار شد. با تمام قدرت گرگ سیاه را به عقب پرتاب کرد.

دستان لرزانش را به سنگ های مرمری خونین فشرد و با تمام توان ایستاد و به ریگولوس خیره شد. ریگولوسی که حالا دستانش با خون لی لی رنگین شده بودند.
-ریگولوس...خواهش میکنم!

نجوا کرد و ریگولوس به سمتش هجوم برد. دست سفید و گرم ریگولوس ناگهان روی گلوی لی لی قفل شد و او را محکم به دیوار کوبید. سردی دیوار وجود گرمش را آزار میداد.

دیگر راهی باقی نمانده بود. باید مبارزه میکرد در غیر این صورت کشته میشد. توسط هیولایی که میدانست قلبش تنها برای او می تپد. برای کسی که وقتی او را دیده بود زندگی خاکستری اش رنگین شده بود. کسی که میتوانست تا ابد چشم هایشان را بهم بدوزد و هرگز خسته نشود.
باید می جنگید!

زانو اش ناگهان خم شد و بعد با مشت محکمی پسر جوان را به عقب پرتاب کرد. به سمت خنجر خونین روی زمین هجوم برد. دست لرزانش دور خنجرقفل شد و از گوشه چشمش ریگولوس بلک را دید که چوبدستی اش را بالا گرفت. بالا گرفت...و فریاد کشید:
-آوداکداورا!

نور سبز رنگ از درون چوبدستی به بیرون جهید و دختر مو سرخ خنجر را برای دفاع بالا برد. طلسم کمانه کرد...
-ریگولوس...

دختر جوان با چشمانی که فروغ خود را مانند یک غروب در حال مرگ از دست میدادند، به پسر مو مشکی خیره شد. چشمانش کم کم مات میشدند.
-لی لی...

سال ها طول کشید. لحظاتی سنگین و عمیق پشت سر هم سپری شدند. دقایقی کشنده و پر تنش...اما بالاخره هر دو زانو زدند. همزمان...درست مانند دو رقصنده که از چرخیدن و رقصیدن خسته شده بودند و پاهایشان دیگر توان همراهی با موسیقی ریتمیک زندگی را نداشت. هر دو خسته شده بودند. از مبارزه با زندگی،‌ از شنا کردن در خلاف جهت آب و حتی از نفس کشیدن!

ریگولوس حالا همه چیز را به یاد می آورد. عطر گیسوان سرخ دخترک را...چشمان درخشنده و لبخندهای همیشگی اش را...همه چیز را به خاطر داشت. حالا در ثانیه های پایانی به خاطر آورده بود...تمام صبح های بارانی را که در جنگل های تاریک و مخوف با یکدیگر میگذراندند. تمام غروب هایی را که با هم سپری کرده بودند. تمام شب هایی را که در آغوش دشت به تماشای ستارگان چشمک زن و فریبنده مشغول شده بودند. تمامشان را حالا به خاطر آورده بود.

ریگولوس حالا همه چیز را به یاد آورده بود. حالا... حالا که همه چیز رو به نابودی و زوال رفته بود. زمانی که تیک تاک ساعت، با فریاد های پیوسته اش اتمام زندگی را یادآور میشد.

صدای سقوط و برخورد جسمی بی روح با زمین بار دیگر سکوت را بر هم زد. حالا دیگر یک قلب هیچگاه دوباره نمی تپید. حالا یک نفر پرواز کرده بود اما...حالا دو نفر تنها شده بودند.

لحظاتی هستند که هیچگاه موفق به درکشان نمیشویم. لحظاتی که تا ابد در ذهنمان تثبیت میشوند. دقایقی که برایمان به کابوس هایی همیشگی مبدل میشوند که تا ابدیت از درکشان عاجزیم. ثانیه هایی سرشار از عذاب و رنج که روحت را خراش میدهند و وادارت میکنند برای مدتی طولانی درون اتاقی تاریک خودت را محبوس کنی و به ساعت خیره شوی...ساعتی که بی هیچ ملاحظه ای همچنان به تاخت جلو میرود.

زندگی میگذرد. آهسته یا سریع، دوست داشتنی و یا سرشار از تنفر. زندگی می گذرد بی آنکه بداند و یا حتی بخواهد بداند که تو چه حسی نسبت به آن داری...
می گذرد و تو بر خلاف میل و رغبتت با او می رقصی و آنگاه محسور میشوی...و در اوج رقص، مرگ فرا میرسد. موسیقی تند، آرام میشود درست همچون آبشاری که از اوج به دل رود سقوط میکند و کمتر از پیش فریاد میکشد.

موسیقی حالا آرام شده بود و تنها و تنها سکوت شب با فریاد هایی می شکست که از سالن شوم سرچشمه گرفته بود. فریاد هایی از ته دل...هق هق هایی از ته قلب...و اشک هایی از اعماق روح...

"حال بگذار که روز بگریزد"
"تا شبانگاه از راه برسد و مراقب تو باشد"
"آسمان شب همچون مخمل آبی و حقیقت خاموش"
"روح و قلبت را در بر می گیرد"
"شبآهنگم"
"گریه نکن"
"تاسف نخور"
"به دنبال دلیلش نگرد"
"بمان"
"ببین"
Nocturne By Secret Garden

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1394/5/31 13:52:00
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1394/5/31 14:33:02
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خالق جادو

دوئل من و یک دوست، لیلی لونا پاتر


سوهان اصولا وسیله ی به درد نخوری است! وقتی این سوهان از ورژن اعصاب آن باشد که دیگر خیلی چیز مزخرفی می شود. ولی باز سوهان اعصاب را می ساید، یک چیزهایی است که روی اعصاب خط می اندازند.
البته نه یک چیزها! صدها چیز هستند که خط می اندازند روی اعصاب ادمیزاد. آن هم نه اینقدرا! ایـــــــــــــــــن قدر. آن وقت مشکل از آنجا شروع می شود که، صاف کاری اعصاب نداریم و ما می مانیم و یک اعصاب خط خطی.

در خانه ریدل این صد خط اندازها طبق آخرین اماری که توسط پینس گرفته شد به سه میلیادر و هفتاد وشش میلیون و دو هزار و سه مورد می رسد.
و متداول ترین و سرگرم کننده ترینِ این خط اندازها مطمئنا دعوای دو پیامبر سیاه خانه ریدل است که متاسفانه با هم مزدوج هم می باشند!

-مرلیــــــــــن!
-هان؟
-داشتم خیر سرم اون برنامه رو نگاه می کردم.
-من نمی دونم چه فرقی بین توی پیغمبره ی سیاه و یک زن خونه دار مشنگه وقتی هر دوتاتون فاطمه گلا نگاه می کنید.
-فرقش اینکه اون نمی تونه کاری کنه که همسرش تو خواب خودشو خفه کنه. ولی من می تونم.
-مهم نیست چی میگی. من میخوام نود ببینم.
-مرلین بزن اونور. الـــــــــان.
-دلم نمی خواد بزنم اصلا. مشکلیه؟
...
-وای بچه ها بیایید ببینید! مورا داری به سمت مرلین یه دریاچه از تیغ می فرسته.
-بیخیال آملیا. تو تازه واردی و ذوق می کنی. اگه چیز جدیدی اتفاق افتاد خبرمون کن. اینکه کار هر روزشونه!

آرسینوس در حالی داشت با ردایش منویش را تمیز می کرد، این را به آملیا گفت.

جمعیت مرگخواران برای اینکه از دعوای دو پیامبر جان سالم به در ببرند از حال خانه ریدل به اتاق نشین پناه برده بودند.

دخترک بعد از شنیدن قسمت "کار هر روزشون" دیگر پشت در نیمه باز بین این دو اتاق، ویبره نمی رفت. به فکر فرو رفته بود. داشت خاطرات دعوای آن دو پیامبر را مرور می کرد.

فلش بک به سه ماه

-من چه گناهی در حق کائنات مرتکب شدم که تو رو بهم انداختن؟ :vay:
-اون سسو بده ریگول.
-انداختن؟ تو باید از منتم باشه!
-دستم نمیرسه.
-چرا از توم باشه؟ اگه بخواد باشه از خودم باشه که البته فعلا هم نیست. بله انداختن! همون طوری که به ماگلها میگن این پتو جنسش عالیه و بعد پتوهه اونا رو تو خواب تیکه پاره می کنه. می دونی چرا؟ چون قبلا طلسم شده. ولی مشنگا می گن جنسش بده، پس تو هم الان جنست بده.
-میخوای معجون دست درازی بهت بدم ریگولوس؟
-وینکی در عجب بود که چرا ما هر روز بیشتر شبیه این کشوره ایران می شویم!
-چرا اینو میگی وینکی؟
-تو داری یک پیامبرو با پتو مقایسه می کنی مرلین؟
-وینکی ندانست چرا گفت. اخر همه در حال گفتن دیالوگی بودند. وینکی نیز دیالوگ خواست.
-
-کبیرش جا افتاد. و بله دارم دقیقا همین کارو می کنم. ولی الان که می بینم تو از اون پتو هم بدتری!
-سوروس احمق! لیوان دوغ من کدوم یکی از این دوتاست؟
-به خاطر کلمه احمق از گریفیندور دویست امتیاز کم می کنم و می دم به اسلیترین آرسینوس. و اینکه من دوغ نخوردم.
-می خواید بهتون معجون تشخیص لیوان دوغ ارسینوس از سوروس بدم؟
-
-می شه تو دو دقیقه فقط دو دقیقه، هیچ معجونی در حلق ماها نریزی هکتور؟
-اگه کسی قرار باشه بین من و تو جنس بد باشه، اون تویی! یک تار مو که رو سرت نیست. همش ریشه فقط. ریشت داره اندازه ریش دامبل میشه بدبخت!

با گفتن این شباهت بین مرلین و دامبلدور جنگ واقعی آغاز شد و کل میز آشپزخانه آتش گرفت. جمعیت مرگخوارانی که تا ان موقع در کار زن و شوهر دخالت نکرده بودند، با گفتن جملاتی که صداوسیما آنها را با فرمت بــــــــــوق پخش می کند، عربده کشان رداهایش را بالا گرفته به سمت در هجوم بردند.

آرسینوس در حالی که چک میکرد که منو مدیریتش سالم باشد، عربه کشید:
-همتونو بلاک می کنم.

آملیا که با شنیدن کلمه بلاک از خود بیخود شده بود، اتش را فراموش کرده فریاد زد:
-بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــاکـــــــــــــــــــــــــ...

و در آتش سوخت و جادوانه شد. ولی چون من خودم آملیام هر وقت عشقم کشید دوباره خودمو وارد سوژه می کنم. کور شود هر آنکه نتوان دید.

پایان فلش بک

به احتمال زیاد، این خاطره اولین خاطره ای بود که از دعوای این زن و شوهر داشت و خب...این برای آن بود که، این خاطره اولین خاطره ای بود که کلا از این زن و شوهر داشت! ولی در کل مطمئنا این اولین دعوای ان دو پیامبر قدیمی نبود. رو به جمع مرگخواران حاضر در سالن، که هر کدوم گوشه ای در حال چرت زدن بودند، گفت:
-یعنی چند وقته که دارن این کارو می کنن؟

ریگولوس خمیازه ای کشید و گفت:
-چی کار؟
-دعوا دیگه!
-ای بابا این بچه هنوز درگیره دعوائه!

وندلین پاهایش را کمی در آتش شومینه جا به جا کرد و گفت:
-چندین قرنه که دارن با هم دعوا می کنن!
-و شما نمی خواید هیچ کاری بکنید؟

ورونیکا که اره اش را روشن و خاموش می کرد، برگشت و گفت:
-چرا باید کاری بکنیم؟
-درست است وینکی نفهمید چرا باید کاری برای آشتی دادن زن و شوهر کرد! وینکی دعوا دوست داشت. وینکی جن خانگی جنگجویی بود.

آملیا که هنوز سر تیکه که وینکی در رولش به او انداخته بود، از او کینه داشت؛ رو به جن خانگی که داشت با لباسش که نه شبه لباسش کف خانه ریدل را تمیز می کرد، گفت:
-وینکی حرف نزند. این طوری برای همه بهتر بود.خب پس هیچ کسی نمی خواهد کمکی بکنه؟

نکند انتظار دارید بگویم واااای همه از شوق فریاد کشیدند و گفتند اره! بریم و به زوج عصبی خانه ریدل کمک کنیم. خب من می دانم که هیچ کدام این انتظار را ندارید، پس شما را نا امید نمی کنم.
همه نگاه عاقل اندرسفیهی به آملیا انداختند و بعد نگاهی به هم انداختند. – البته نگاه رودولف فقط به سمت ساحره های جمع پرت می شد.- بالاخره عضو تازه وارد بود دیگر. شوق و ذوق داشت. یک چند مدت که بگذرد درست می شد...البته تا اینکه شما درست شدن را چه معنا کنید.

دخترک که خودش نیز انتظاری نداشت از اتاق نشیمن خارج شد. البته نیمه خارج شد. چون در زمانی که داشت فعل خارج شدن رو اجرا می کرد- بین چارچوب در- برگشت و رو به جیگر گفت:
-ارسی من کتاب معجون سازیتو برمی دارم.

آرسینوس که سرش با منو و کلاهش گرم بود با پا تائید کرد. مطمئنا تا قبل از وزارتش اینقدر راحت اجازه استفاده از وسایل معجون سازی اش را نمی داد.

آملیا که هنوز در حال اجرای فعل خارج شدن بود، با افسوس سر تکان داد و زیرلب زمزمه کرد:
-نو که اومد به بازار...
.
.
.
-کهنه می شه دل آزار آره؟
-تو رو خدا بس کن مورا!
-چی رو بس کنم مرلین؟ مثل همیشه ده تا حوری برداشتی آوردی تو خونه...آخ من از دست تو چی کار کنم؟
- تو باید عادت کنی. چون این تنها کاریه که می تونی بکنی.

مورگانا شکلک مرلین را نادیده گرفت و به فکر فرو رفت. مگر قرار بود عادت کند؟ اگر واقعا قرار بود عادت کند پس چرا لازم بود که او و مرلین زن و شوهر باقی بمانند؟ پس بهتر بود هر چه زودتر از شرش خلاص شود! این طوری دیگر لازم نبود تحملش کند. تا خواست دهانش را باز کند تا قضیه طلاق را مطرح کند، صدای بلند و گوشخراشی از سمت در به گوش رسید.

-عه بچه ها! شما هم که اینجایید. سلام!

مورگانا و مرلین نگاهی به هم کردند و دوباره به سمت آملیا برگشتند.

-بچه ها؟
-اره دیگه! همون بروبچ خودمون.

هر دو پیامبر صدایی صاف کردند تا بلکه سوزان بفهمد که نباید دو پیامبر قدیمی و خشن و تاریک را "بروبچ" خطاب کند. ولی خب...بعضی ها از این حرفها نفهم ترند!

آملیا با شدت خودش را روی مبلی پرت کرد که مرلین و مورگانا جلو آن ایستاده بودند. البته این کار باعث شد مقداری از پاپ کرنی که در دستانش بود بریزد. نیشش را تا بنا گوشش باز کرد و تا خواست پاهایش را بر روی میز بگذارد فهمید که میزی وجود ندارد و خیط –خیت- شده است! پس میزی از غیب حاضر کرد و پاهایش را روی آن گذاشت و طوری به دو پیامبر نگاه کرد گویی به تائتر آمده است.

-می شه بپرسم چی اینقدر در ما جالبه آملیا؟
-می تونی بپرسی مورا.
-خب چی اینقدر در ما جالبه؟
-هیچ چیز.
-پس برای چی زل زدی بهمون؟
-من که به شما کاری ندارم.
-تو وسط دعوای من و زنم اومدی تو اتاق و پاپ کرن دستت گرفتی نشستی ما رو نگاه می کنی. اسم این چی میشه؟
-خب چشمات ضعیف شده مرلین! من برای دیدن شما دوتا عتیقه نیومده. برای دیدن خندوانه اومدم. حالا هم برید کنار جناب خان الان میاد.

همه به سمت تلویزیون برگشتند و جناب خان را دیدند که در صفحه بوده در حال گفتن تیکه معروفش است.

-بیام برات؟ (برای احترام به مقام والای جناب خان از گذاشتن شکلک برای ایشان جلوگیری می کنیم.)
- هه هه هه (افکت صدای خنده ی لوس بقیه تماشاچیان برنامه)
-هه هه هه و ...
-خب شما چرا مثل مجسمه زهرمار وایستادید اونجا؟ بیایید بشینید با هم ببینیم. پاپ کرن میخواید؟

و بعد صدای قرچ قرچ حاصل از خوردن پاپ کرن در فضا پیچید... و ... فوقَعَ ماوَقَعَ!

-سیاهه نارگلیه، عقابه نارگلیه! جناب خان نارگلیه، رامبد نارگلیه...
-هــــــــــوی چه خبره اینجا؟ کل خانه ریدلو گذاشتید رو سرتون نصفه شبی.
-چه قدر حرف می زنی ارسی. داریم جناب خانو می بینیما. هیس ساکت.
-جناب خان می بینی که می بینی. هیچ می دونی ساعت چنده مرلین؟ :vay:
-حالا هی برای ما افکت مو عوض کردنتو عوض کن. بعدشم با مرلینک من درست حرف بزن.
-جــــــــــــــان؟
-گفتم با مرلین جونم درست حرف بزن. گوشات سنگین شده ارسی؟
-مرلین جونت؟ دارم درست می بینم؟ مورا تو واقعا...به مرلینــ...
-به چه حقی به زن عزیز من می گی مورا؟ مورگانا لی فای. اصلا باید بهش بگی بانو لی فای. دیگه نبینم با عجق من این طوری حرف بزنیا.
-عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجقت؟

آملیا از ان طرف سالن نگاهش را از رامبُـــــــــــد گرفت و با نگرانی به مرلین و مورا و سپس جعبه خالی پاپ کرن بینشان انداخت. آب دهانش را با صدا قورت داد به ارسینوس نگاه کرد که هنوز در حالت پوکر فیس بود. البته خب از زیر نقاب چیزی معلوم نبود! ولی روی نقاب جمله poker face is loading نمایانگر حالت درونی آرسینوس جیگر بود.

اما آرسینوس در دنیای پشت نقابش در حال تجزیه این اتفاقات بود! از کی تا حالا مورگانا به مرلین می گفت مرلین جونم؟ و یا مرلین به مورا می گفت عجقم؟ اصلا مرلین به آن حوری های بهشتی اش نمی گفت عجقم...چه برسد به مورا! این خبر به گوش ارباب می رسید چه؟ صبر کن ببینم...

نقاب آرسینوس با حالت بسیار خفن و ترسناکی به سمت بالا متمایل شد. از مورگانا و مرلین – که در حال تماشای موسیقی کمدین بودند- گذشت و بر روی دخترک رنگ پریده ای که با حالت عصبی با دستانش بازی می کرد، متوقف شد.

-آملیا سوزان بونز...
-
-آرسینوس داد نزن ممکن گوشهای مورا جونم اذیت بشه!
-آملیـــا سوزان بونز...
-
-دهه! مگه مرلینکم نگفت داد نزن مادرسیریوسی؟ مرلینکم برو ادبش کن.
-باشه مرلین قربونت بره...
-آملیـــــــــــــــا ســــــــــــوزان بونز!

قبل از انکه دو پیامبر چیزی بگویند، سوزان با شدت از سر جایش پرید و روبه روی وزیر قرار گرفت.

-به جان خودم نباشه، به جان خودت من نمی دونستم این طوری میشه که! من فکر می کردم به حالت عادی در میان...منظورمم از حالت عادی اینکه..خب می دونی...اینکه دیگه ساعت دو نصفه شب صدای داد و بیداداشون بیدارمون نمی کنه! ولی واقعیتش می دونی الان که فکر می کنم اینا تا دو نصفه شب قربون صدقه هم میرن...ام آرسینوس؟

بر روی نقاب آرسینوس کلمه ها یکی یکی پدیدار می شدند...
اون یکی روش is loading .

آملیا که دیگر رنگی به چهره نداشت با چشمانی از حدقه در آمده بودند، برگشت و به زوج خوشبخت و همچنان اعصاب خرد کن خانه ریدل نگاه کرد و گفت:
-قول می دم درستش کنم! قسم می خورم! فکر کنم باید یک بار دیگه معجون عشق درست کنم...فقط این بار با کتاب هکتور!

و با دیدن چوبدستی آرسینوس که به آرامی از زیر ردایش بیرون می آمد، سریع اضافه کرد:
-خب چه طوری یک رفت و برگشت داشته باشیم، نه؟ پس همه با هم بگید بیریم بییم...

و با سرعت تغییر شکل داد و از پنجره خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/5/31 15:27:37
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1394 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل با ورونیکا اسمتلی
آخرین ملاقات!

****


حومه ی شمال غرب لندن، درست همانطور بود که مادرش توصیف می کرد. ساختمان های بزرگ و رنگارنگی که از دل مزارع سبز سربرآورده بودند، باران گرم و حیات بخشی که موهای کوتاهش را نوازش می کرد و حس زندگی که جریان داشت.
مادر هرگز رنگ این مزارع زیبا را ندیده بود اما تعریفش را از پدر شنیده بود و این موضوع داستان هایی بود که برای دختر کوچکش می ساخت. برج بلندی که مقابل چشمان پرنتیس قرار داشت، تا قبل از آن شب تنها یک افسانه بود.

دخترک ساعت ها با چشمانی منتظر، به درِ باشکوهِ خانه ی لسترنج ها خیره مانده و منتظر غریبه ای بود که با لباسی سیاه بیرون بیاید. چهار دختر با لباس های گرانقیمت قدم زنان از کنارش عبور کردند. یکی از آن ها نگاه ترحم آمیزی به او که زیر باران ایستاده بود، انداخت. پیراهن کوتاه و نازک ساحره کاملا خیس شده بود و برای ماندن زیر آن باران عجیب به نظر می رسید. با این وجود پرنتیس دختر زمستان بود، به این سادگی نمی لرزید.

دستانش را بهم فشرد خودش را راضی کرد تا در بزند. پدرش مسلما اورا می شناخت. همه می گفتند پرنتیس شباهت عجیبی به مادرش دارد اما ... او که پدرش را نمی شناخت. یا شاید "رودولف لسترنج" مادرش را فراموش کرده بود. هجده سال، زمان کمی نبود. دستش به آرامی مشت شد، بالا رفت و سپس به تندی پایین آمد.
شاید زمان درستی را برای آمدن انتخاب نکرده بود، هنوز آماده نبود. به سختی رویش را از ساختمان بلند و بغضی که در گلویش بود برگرداند. نمی توانست به همین سادگی از آن جا برود؛ اولین ملاقات آن ها نباید آخرین می شد.

نگاهی به درختان گیلاس انداخت. یکی از درختان آن زنجیره ی صورتی رنگ، درست مقابل پنجره ی خانه بود. پرنتیس بدون هیچ فکری بازوهایش را دور شاخه ای حلقه کرد و از آن بالا رفت. با مهارتی باورنکردنی، به سرعت از شاخه ای به شاخه ی دیگر پرید و در میان دریایی ار شکوفه ها غرق شد.
حالا آنقدر بالا رفته بود که چشمانش همسطح با پنجره باشد.

پنجره کاملا باز بود و پرده ها را در گوشه جمع کرده بودند. پرنتیس، نفس عمیقی کشید و نخستین نگاه را به درون خانه انداخت.
نفسش در سینه حبس شد... در اولین نگاه اورا شناخت! هیچ ایده ای نداشت که چطور، تنها حسی ناشناخته در اعماق قلبش به او می گفت این مرد، پدرش است. قطرات باران اشک را از صورتش پاک کردند. زنی کنار آن مرد، پدرش ایستاده بود. حس حسادت عیمیقی قلبش را تکه تکه کرد. این زن جای مادرش در این خانه زندگی می کرد و صاحب تمام چیزهایی بود که مادرش رویایشان را داشت.
- بلاتریکس، بارون هنوز بند نیومده؟

پدرش آن زن مو مشکی را بلاتریکس خواند. صدای جدیدی پاسخش را داد:
- نه برادر، این بارون خیال بند اومدن نداره! بهتره اون برنامه رو برای بعدا بذاری.

پرنتیس چشمانش را باریک کرد و صاحب صدا را دید که روی مبل راحتی لم داده. پس این برادر پدرش بود، یک لسترنج دیگر! انگشتان باریکش بر روی شاخه محکم شدند و آب دهانش را با هیجان فرو داد. مادرش درمورد این عمو حرفی نزده بود. موهای خیسش را از روی پیشانی کنار زد و به فکر فرورفت.

شاید حق او بود که به جای نشستن بر روی شاخه ای زیر باران، درون آن اتاق مقابل شومینه باشد. مثل دخترانی که دیده بود لباس های گرانقیمت بپوشد و همیشه درحال فرار نباشد... دوباره خانواده ای داشته باشد.
نگاهش به درخشش سخاوتمندانه ی ماه کامل در آسمان افتاد، ماه شب تولدش! چرا زودتر به یاد نیاورده بود؟ پرنتیس آن شب هجده ساله میشد...

مادرش همیشه تولدش را به خاطر داشت. ساحره پلک هایش رو روی هم فشار داد و قطرات اشک را عقب راند. بزرگتر از آن بود که به خاطر یک جشن تولد اشک بریزد.
بی اختیار مجسم کرد که شب تولدش را با پدر و مادر و عمویش جشن بگیرد، همگی دور میز بنشینند و باهم شام بخورند. لذت عمیقی سرتا پایش را گرم کرد و دوباره حواسش را جمع اتفاقات درون خانه کرد. پدرش با وردی آتش درون شومینه را شعله ور ساخت و مقابل برادرش نشست. خالکوبی هایش مقابل نور آتش بیشتر به چشم می آمدند.


می توانست ساعت ها همان بالا بنشیند و به اتفاقات روزمره ی آن خانه چشم بدوزد. زن مومشکی سرش را بلند کرد و با صدای بلندی گفت:
- رودولف، پنجره رو ببند! هوای بیرون کم کم داره سرد میشه.

دخترک بر روی شاخه خشک شد! اگر اورا می دید چه اتفاقی می افتاد؟ به نرمی روی شاخه ی پایینی پرید، بدون اینکه برای "آخرین بار" پدرش را ببیند. رودولف سرش را از پنجره بیرون آورد و نفس عمیقی کشید. دخترک می توانست اورا ببیند و کافی بود دستش را تکان بدهد تا چشمان پدر به او بیفتد... اما از جا تکان نخورد.

پنجره بسته شد و دخترک با جستی از روی آخرین شاخه پایین پرید. پیرزن رهگذری با نارضایتی به دخترک نگاه کرد و او با بی قیدی لبخند زد، درحالی که اشک چشمان آبی رنگش را پرکرده بود.

ستاره ها درخشان تر از هر جواهری مسیرش را روشن می کردند. نمی دانست به کدام جهت این زمین خاکی سفر می کند و این بار به گجا پناه می برد اما می دانست این "آخرین ملاقات" او با خانواده ی لسترنج نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1394 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا



چه قدر کند می گذره، وقتی که نمی تونیم.
چه قدر سخته که تنها صدایی که می شنوید صدای تیک تاک ساعت باشه.
چه قدر ناراحت کننده است وقتی که می دونی هست...
ولی نتونی بری پیشش.

***

سردمه... شایدم گرممه. نمی دونم. فقط می دونم که زیر چندین و چند پتو دفن شدم و صدام از گلوم بیرون نمی آد. احساس می کنم که یک لایه روغن تمام تنم رو پوشنده و یک توپ پینگ پنگ هم راه گلوم رو بسته. یک روز و اندی‌ـه که از جام تکون نخوردم. چشمام سرخ و داغ هستن و می خوان که بسته بشن، اما اجازه تسلیم شدن ندارن... نه جلوی یک مشت میکروب!

خودم رو از زیر پتو ها بالا می کشم. به بالشت تکیه می دم و نگاهی به پنجره می اندازم. پرده هایش کشیده شدن و به دستگیره هاش هم قفل زدن. بادی از دماغم بیرون می دم. مثل نفس اژدها گرمه. خنده ام می گیره.
ولی نای خندیدن ندارم.
ضعیفم...
ولی اژدهام!

نمی دونم چه طوری، ولی به هر حال سرپا می شم. احساس می کنم که سرم نیم متر بالا تر از تنم‌ـه و من باید با طناب های نامرئی اون رو کنترل کنم.خوبه... یعنی بد نیست... راستش فقط یه کمی سخت تر از وقت هایی که سرم به تنم چسبیده.

یک نگاهی به اطرافم می اندازم. درمانگاه تاریکه و ساکت. خانم پامفری روی یک صندلی غوز کرده و شنل کلفتی رو هم دور خودش پیچیده. نمی خوام بیدار بشه. در حالی که تلو تلو می خورم و سعی می کنم که روی زمین شیرژه نزنم، به سمت در خروجی می رم. آروم هلش می دم.

غیـــــــــــــــژ

می خواد یواشکی بیرون رفتنم رو جار بزنه. کور خونده! من یه اژدهام! برای این که کنفش کرده باشم خودم رو از باریکه در به بیرون پرت می کنم.

پـــــــوفــــــــ،


صدای افتادنم تو کل راه رو می پیچه. کتفم درد گرفته و تنم روی کاشی های یخ زده پهن شده. چه قدر سرما خوبه... دلم نمی خواهد بلند بشم ... سرم داغ کرده... می خوام همین جا بخوابم...
نه!
تسلیم شدن رو قبول نمی کنم!
به هیچ وجه!

کف دست هام رو به زمین تکیه می دم و بلند می شم. باید با تمام قدرت به دست و پام فرمان بدم تا راضی بشن که از زمین سرد دل بکنن. چشم هام که دیگه نافرمانی رو به غایت رسوندن! تا یکی شون رو به زور باز می کنم اون یکی بسته می شه و از همه بدتر وقتی هست که می رسم به پله ها.

راه زیادی نمونده...
توان زیادی هم نمونده.
تنها چیزی که الان دارم "خواستن"ـه.

دلم می خواد خودم رو از بالای پله ها پرت کنم. دونه دونه طی کردنشون مثل یه عذاب می مونه! واقعا نمی فهمم که چرا نباید خودم رو پرت کنم؟!

اولی، دومی، سومی،... و خیلی زود.. یا خیلی دیر، صد و چهل و هفتمی.

خوشبختانه فیلچ مثل همیشه در اصلی رو قفل نکرده. بدنم دیگه اگه بخواد هم نمی تونه از دستورم اطاعت کنه. اما...
هنوزم یه اژدهام!

وادارش می کنم که بازم بره. باید بره! نمی تونه حالا جا بزنه!
من باید اون رو ببینم!

از لای در چوبی بزرگ رد می شم.

همم ممم ممیم ههم میهم هوووم.


گارگویل ها از بالای ستون ها به من خیره شدن. یکی از اون ها داره یه آهنگ رو زمزمه می کنه. بی توجه به راهم ادامه می دم.

بیرون از در همه چیز فوق العاده است! تا چشم کار می کنه سفیدی برفه. درختا، دیوارا، سنگ ها و حتی دریاچه هم سفیده! سفید و خنک! ولی اون...
اون از همه سفیدتره!

کشون کشون تا بالای تپه می رم. به پشت روی برف ها ولو می شم و بهش چشم می دوزم. به خیال خودش قایم شده، ولی من می بینمش.

- سلام! من اومدم!

صدام رو می شنوه و خیلی آروم از پشت ابر ها می آد بیرون. یواش یواش همه چیز رو روشن می کنه. نورش صورتم رو نقره ای می کنه. من رو غرق می کنه در خودش. نورش زیاد نیست... گرمم نیست. سرده! ولی سرماش مهربونه. مثل سرمای باد و یخ بدجنس نیست که نیشگون بگیره یا چنگ بندازه... آروم بغلم می کنه.

دوست من مثل خورشید نیست که وسط روز بیاد! دوست من وقتی می آد که نور نیست. می آد تا نشون بده که چه قدر شجاعه! به این که چنین دوستی دارم افتخار می کنم.

- خیلی خب... ببخشید که دیر اومدم.

فکر کنم بهش برخورده که این قدر دیر اومدم، آخه همیشه زود جوابم رو می داد! داره ناز می کنه.

- من خسته ام. مریضم. به خاطر تو این همه راه اومدم اونوقت تو ناز می کنی! آخه به تو هم می گن رفیق؟!

منتظر جوابشم.

اما نه! مرغش یه پا داره! کوتاه بیا نیست. خوبه... مهربونه... ولی لجوج هم هست! سوسول و نازک نارنجی هم هست! گاهی اوقات دلم می خواد که گوش نداشته اش رو گاز بگیرم! گاهی هم می خوام که محکم بغلش کنم... دوستی همینه دیگه.

- دوشیزه اسمتلی! شما این وقته شب این جا چی کار می کنید! شما الان می بایست توی درمانگاه باشید!

صدای مک گونگال رو می شنوم. صداش مثل کسایی که یه اژدها تو حیاط خونشون دیده باشن.
و خب اونم یه اژدها دیده دیگه.

از گوشه چشم می بینمش که دامنش رو بالا گرفته و داره به طرف من می آد. لرزش تنش رو می بینم. هوا سرده. ولی من گرمم. گرم که نه... داغم! احساس می کنم که دارم روی برف و یخ ذوب می شم.

نمی دونم اژدها ها هم می تونن ذوب بشن یا نه؟ گمون نکنم. اژدها ها فقط ذوب می کنند. اما... اما بعضی اژدها ها هم منجمد می کنن. شاید اون اژدها ها رو بشه ذوب کرد!

احساس می کنم دارم چرت و پرت می گم. اصلا دیگه نمی دونم که دارم چی می گم. مک گونگال بالای سرم ایستاده. دامنش رو کمی بالا گرفته که خیس نشه. وای خدای من! چه قدر پاهاش مو داره! وقتی که حالم خوب بشه و به تالار اسلیترین برگردم به همه می گم که ساحره پشمالو صداش کنن!
ولی اگه برگردم...

- می تونید از سر جاتون بلند بشید دوشیزه اسمتلی؟

حوصله و توان جواب دادن رو ندارم. می خوام سر به سرش بزارم. ولی باز هم نمی تونم.

- ببینید چه قدر قشنگه!

نمی دونم چی شد که این رو گفتم. ولی خب، واقعا هم دوست من قشنگه! چشم هام بهش دوخته شدن. حتی دلم نمی خواهد مردمک چشم هام رو تکون بدم.
دلم می خواهد تا صبح با دوست خوبم حرف بزنم و همینجا کنارش بخوابم.

- ظاهرا که نمی تونید. خیلی خب. حالا... بیاید... بالا.

سوار کول مک گونگال شدن هم حال و هوای خودش رو داره. دلم می خواهد داد بزنم "راه بیافت مینروا! تندتر! تندتر!". اما حنجره ام زیاد فرمان برداری نمی کنه. خب گاهی اژدها ها هم نمی تونن دیگه!

داریم پشت به دوستم به سمت قلعه حرکت می کنیم. اه! نمی تونم خداحافظی بکنم. لااقل رو در رو نمی تونم. دلم هم نمی خواهد که این کار رو بکنم.

خیلی دیر اومدم و خیلی زود هم دارم می رم. هنوز حتی از دلش هم در نیاوردم. ناراحت چشم هام رو می بندم و سعی می کنم که بخوابم. پشت مک گونگال جای راحتی نیست، ولی سعی‌ام رو می کنم.
ولی... یه چیزی هست که باید بهش بگم:

- این که آخرین ملاقتمون نبود، بود؟

آروم زیر لب زمزمه کردم. راستش انتظار ندارم که جوابم رو بده. اما یهویی جوابم رو می ده:

- نه... نبود.

گفته بودم که دوستمه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورونیکا اسمتلی در 1394/5/26 11:54:12
be happy
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1394 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ليلي اوانز VS آيلين پرنس

سوژه: سوروس اسنيپ



_ مثل اينكه متوجه نيستي اينجا كجاست آقاي جيمز پاتر؟
_تو يه آدم خائني سوروس اسنيپ... چطور ميتوني اينقدر راحت باشي در حالي كه ديوانه ساز ها به مدرسه حمله كردند؟ ... حتي تو... در لحظه حمله حضور نداشتي!
_ خب بايد به اين نكته توجه كني كه، حضور و غيبت من، به تو هيچ ربطي... نداره.
_ آره... تو يه مرگخواري! يادت كه نرفته؟ احتمالا دستور حمله رو خودت دادي.

سوروس در حالي كه از شدت عصبانيت قرمز شده بود، از جاي خود بلند شد و با شتاب، به طرف جيمز رفت.

_ اگر همون زمان حرف هاي اون پيشگو رو به لرد ولدمورت ميگفتم، الان تو اينجا نبودي كه هرچي لايق خودته، به من... نسبت بدي.

به آرامي در ادامه زمزمه كرد:
_ و شايد ليلي در كنار من بود... نه تو!!
_ پيشگو؟ لرد ولدمورت؟ منظورت چيه؟

سوروس پوزخندي زد و با ابروي هاي بالا انداخته گفت:
_ هــه... خب معلومه... اون پيشگو، صحبت از پسري ميكرد كه اواخر جولاي به دنيا مياد... اون پسر لردسياه رو فاني ميكنه... و اون پسر، هريه... هري پاتر!

جيمز با چشماني گرد شده از فرط تعجب به سوروس خيره ماند. دستانش با بي حالي در دو طرف بدنش قرار گرفته بودند و لبانش نيز از هر سخني باز مانده بود.

" فلش بك "

از فاصله اي نزديك به عظمت هاگوارتز خيره شده وغرق در خاطرات دانش آموزي خود در اين قلعه بود. با قدم هايي شمرده از تك تك پله ها بالا رفت، تغييري جز خودش حس نمي كرد. چمدانش را گوشه اي رها كرد ونگاهش را به سوي تابلوهاي متحرك انداخت.

مدتي بعد، با همراهي پروفسور مك گونگال، به سرسراي بزرگ رفتند و با جمع كثير‌‌‌‌ِ دانش آموزان مواجه شدند، لبخند رضايت از لبان ليلي دور نميشد وچشمانش مانند الماس ميدرخشيد.مدير مدرسه، سوروس اسنيپ در حال سخنراني خود آرام به طرف ليلي برگشت و گفت:
_ قبل از اينكه ضيافت رو آغاز كنيم، بايد بگم كه... علت برگزاري اين جشن معرفي استاد دفاع در برابر جادوي سياه يعني دوشيزه ليلي اوانز هست كه دعوت ما رو پذيرفته اند... از شما ممنونم دوشيزه.

گريفيندوري ها كه به خوبي با او آشنا بودند، از ته دل تشويق كردند، اما اسليتريني ها كه تنها اصالت فرد براشان مهم بود، سكوت خود را همچنان به همراه داشتند.

_ از شما متشكرم جناب مدير... اميدوارم خاطرات خوبي در ذهن هم ديگه بسازيم و مانند دوست در كنار هم زندگي كنيم.

" كلاس دفاع در برابر جادوي سياه "


ليلي با گام هاي مطمئن، وارد كلاس شد. سلامي گرم به دانش آموزان كرد و با بيان قوانين كلاسش شروع به تدريس كرد.

_ در ابتدا بايد بهتون بگم كه اين درس با هيچ كس شوخي نداره... با هيچ كس. شما براي اينكه بتونيد از خودتون دفاع كنيد، بايد تسلط كافي رو داشته باشد كه نيازمندِ تمركزِ. ميخوام بهتون در اين جلسه ياد بدم كه چطور حريفتون رو ديوونه كنيد شمــ...

ليلي تا آمد جلمه خود را خاتمه دهد، ساختمان هاگوارتز شروع به لرزش كرد، لرزشي كه باعت شد نگاه ليلي به سمت پنجره جلب شود. با ناباوري متوجه شد كه ديوانه ساز ها به مدرسه حمله ورشده بودند، هوا ابري و مطمئناً همچون زمستان سرد شده بود، دانش آموزان كه گويا تازه به عمق ماجرا پي برده بودند از ته دل فرياد برآوردند.

‌_ ســـــاكت!!

آنها با ترس به طرف ليلي برگشتند و به او خيره شدند.

_ بچه ها بايد به خوابگاه برگرديد... نگران هيچ چيز نباشيد... نماينده ها؟... بچه هارو با دقت به خوابگاهاشون برگردونيد.
_ به دنبال من بيايد، عجله كنيد! سريع تر...

ليلي كه از امنيت دانش آموزانش مطمئن شد، با ترس خفيفي به طرف حياط هاگوارتز حركت كرد.

" پايان فلش بك"

_ حالا وقتشه كه اون پسر رو به من تحويل بديد... وگرنه همتون... ميميريد.

صداي فرياد دانش آموزان از ترس بلند شده بود، هر كدام به سويي ميرفتند، گويا هدفشان معلوم نبود. لرد ولدمورت از طريق جاسوس خود متوجه حرف هاي سوروس و جميز، شده بود.

ليلي هم حال، از ماجرا باخبر بود، در حالي كه اشك از چشمان سبز رنگش سرازير شده بود به خوابگاه هري رفت تا با او خداحافظي كند... شايد برگشتي در كار نباشد!

_ هري... يادت باشه... مامان دوست داره ... بابا دوست داره...هري... در امان باش... قوي بمون!!
_ نه... نه مامان!...من با اون ميجنگم.

ليلي به دنبال هري افتاد و از او ميخواست كه برگردد ولي هري بي توجه به مادرش به راه خود ادامه ميداد.

_ بـــله... آفرين هري...

در حالي كه ولدمورت با نگاهي مشتاق به هري نگاه ميكرد ليلي و سوروس به او رسيدند، ليلي خود را در مقابل هري انداخت و رو به ولدمورت گفت:
_ من نميزارم به پسرم دست بزني... اول بايد منو بكشي.

ولدمورت در حالي كه خنده شيطاني ميكرد چوبدستي خود رو بالا آورد، و به طرف ليلي نشانه گرفت وگفت:
_ آواداكادورا!

او طلسم مرگ را به سمت ليلي پرتاب كرد اما قبل از اصابت، سوروس خودش را جلوي ليلي انداخت و طلسم به او برخورد كرد. هري بدون درنگ مادرش را كنار زد و نگاهش را به سوي ولدمورت سوق داد.

_ كروشيو!

ولدمورت نتوانست مانع شود كه طلسم به او برخورد نكند، او از درد به خود ميپيچيد، يارانش او را به وسيله آپارات از آنجا دور كردند. هري پيش مادرش بازگشت او، در كنار سوروس زانو زده بود و از غم ميگريست... غم از دست رفتن سوروس!

"او جانش را فداي ليلي كرد"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/21 19:41:44
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/21 19:44:26
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/22 0:18:11
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/22 0:21:33
تصویر تغییر اندازه داده شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1394 03:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور کبیر و هاگرید پَهَن



جاودانه های دره گودریک

قسمت اول: وصیتنامه عاشقانه

سال 1202- دره گودریک ، میدان شهید ریچارد ، دست چپ ، قبرستون بهشت آرتور

این که مسیحیان قرون وسطی هم سر خاک مرده ، مداح می آوردند با بلندگوی دستی خفن که صدای دلنشین بلبل را به خرناس خرس تبدیل می کرد هنوز هم یکی از مجهولات تاریخ است ... به هر حال جمعیت عظیمی از انسان و غیر انسان در آن قبرستان جمع بودند و مداحی برایشان از فراغ پدر میخواند:
-آخعیییی بابا باااابا بااااااهابااااا جانم ... آخ آخ پسرشو آروم کنید ... جایت در بهشت برین است بابااااای گلم ... ای تماااام زندگی ما خوش خرام به بهترین مکان ها ... پدرم غم فراق تو را هیچ میراثی از بین نمی برد ... آآآآه پدر عزیزم


در میان هیاهوی گریه و زاری ملت ، پسر کوچکتر متوفی به سختی خود را کنار مداح رساند و در گوشش چیزی گفت و هر چیز بود اینقدر جذاب بود که احمق با وجود میکروفون تکرار کرد:
-ناموسا داااش؟ شیوید باقالا با ماهیچه س؟

والفریک، فردریک ، کلبرریک ، اسمتریک ، ستریک ، فلیت ویک ، زیبا ، شهره ، سپیده ، هنگامه ، لیلا و در نهایت شهرام تمامی بچه های متوفی به محض شنیدن این حرف دست به پاچه شده و نفری یک لنگه نثار میکروفون دار کردند و فاتحه مراسم خوانده شد .

- کره خر پدرسگ به من کفش پرت می کنی؟
- خفه شو یابو زاده ... مردی وایسا الان کفشو می کنم تو حلقت
- زر نزن ریغو ... فوتت کنن باد می بردت

به دلیل رکاکت بیش از حد باقی جملات سانسور شد.

شهرام میکروفون را دست گرفت و به تشییع کنندگان گفت:
- آقایون داداشام خانوما آبجیام ... هیچ جا نریتون! ناهار آماده س ... بپرید ترک جاروهاتون دوتا کوچه بالاتر بعد کلیسا رستوران رونالد جوجه

به "جه" آخر نرسیده بود که صدای تیک آف جاروی آخرین مهمان هم بلند شد و لحظه ای بعد طرف در هوا بود و خود صاحبان عزا هنوز جلوی قبرستان .

یک ساعت بعد از صدای قاشق و چنگال ها و پریدن چوب پنبه ی بطری های نوشابه و صداهای پس از آن و مسموم شدن هوای داخل سالن، وکیل برگه ی وصیتنامه ی برایان دامبلدور را اینطور خواند:
- به همه ی پسران و دختران عزیزم سلام عرض می کنم .... ... ( بدلیل دوری از طولانی شدن ، نصایح برایان سانسور شد )... و سر انجام باید بگم که برای والفریک قطعه زمین ده هزار متری ذرت در گودریک سفلی و پانصد هزار سکه طلا ، برای فردریک یک قطعه زمین مرغوب در فرمانیه ی لندن و هشتصد هزار سکه نقره...

صدای پچ پچ محسوسی بلند شد:
- وایسا بینم وکیله ... بهترین چیزا برای دوتا پسر اول؟ پول گرفتی اینا رو بنویسی؟
- ساکت شو بینم شهره ... بذا وکیله باقیشو بخونه


با تهدید فردریک ، دومین خواهر ساکت شد و وکیل ادامه داد:
- برای کلبرریک شبه جزیره با زمین های کشاورزی عالی در بریستول و یک میلیون و پانصد هزار سکه برنز ، برای اسمتریک تاپاله ی تمام گاو های تمام گاوداری های خانوادگی ، برای فلیت ویک هزار و صد و سی تن الوار آماده و چرب شده! ، برای زیبای عزیزم کاخ رامسر و ضمایم و متعلقات ، برای شهره نقس بابا هتل داریوش و مصرف رایگان صد سال از فری کثیف، برای....
وکیل نتوانست بقیه ی وصیتنامه را بخواند! چرا که بطری نوشابه ای در حلقومش فرو شد . و دوباره دعوا با محوریت وکیل بدبخت و سر ارث و میراث ... اما وکیل توانست بطری را از حلقش در بیاورد و روی میز بکوبد و برای چند دقیقه سکوت ایجاد کند و بگوید:
- به همه ی شما کره خر ها قویا اعلام می کنم هر کسی که بچه ش رو در بیست سالگی مزدوج کنه میتونه سهم الارثش رو تصاحب کنه!

پرسیوال پسر والفریک دقیقا پس فردای روز تشییع جنازه 20 سالش می شد.


قسمت دوم: عروسی یا عزا؟

دره گودریک آذین بندی شده بود ... از انواع و اقسام رقص نور های باستانی و جینگولک بازی های مختلف تا مشعل های ژیگولی و درختچه های تزیینی رنگ و وارنگ و شدت این ها در مسیر خانه ی دامبلدور ها بیشتر هم می شد.

پدر خانواده جلوی در رژه می رفت که ناگهان فریاد زد:
- پرسیوال د برو گمشو بیارش دیگه ... غارت کردن میوه ها رو! :vay:

صدای نعره ی والفریک هم حباب خماری عاشقانه پرسیوال رو نشکست ولی به سرعت پرید روی جاروی بزرگش و به سمت آرایشگاه رفت و چیزی زیر لب میخوند که از بین کلماتش می شد کلمات یه حلقه ، اسمتو ، نوشتم ، بیای و سرنوشتم رو فهمید.

یک ساعت بعد در حالی که والفریک همه جور فحشی زیرلب زمزمه می کرد به نقطه ای در آسمان خیره شد و در همون لحظه بر و بچه با داد و بیداد و قر و بندری میخوندن :
- آوردش آوردش سر تو بغل آوردش

قرار بود عروس و داماد سر کوچه از جارو پیاده بشن و تا خونه پیاده بیان و به همین خاطر ملت رو از پای میز و از جلوی میوه های رنگ و وارنگ بلند کردن که عروس و داماد رو مشایعت کنن.

- کوچه تنگه؟ بله عروس قشنگه؟ بله ... دست به زلفاش نزنید مروارید بنده بله!
- عروسی شاهانه ایشالمرلین مبارکش باد ... جشن بزرگانه ایشالمرلین مبارکش باد ... نوبت مستانه ایشالمرلین مبارکش باد
- این حیاط و اون حیاط میریزن نقل و نبات بر سر عروس و دوماد
- یار مبارک بادا ایشالمرلین مبارک بادا
زن های فامیل در حال خواندن شعر و مرد ها در حال باباکرم و جلوی آن همه آدم هم پرسیوال دامبلدور با چشم های آبی خیره کننده و کندرا پاورل جده ی پاترها با لباس عسلی ای که مادرشوهر جانش فقط و فقط محض چشم و هم چشمی شدید با هزینه ی زیادی برای عروسش خریده بود!.

از آنجا که والفریک بعد از دعای عشا وسط کلیسا داد زده بود امشب عروسی شاه پسرشه و همه دعوتن هیچ کس در دره ی گودریک دست رد به سینه اش نزده بود و از طرف دیگر جیغ و داد و در نهایت قهر آنزیا دختر بزرگش باعث شده بود چهار مدل غذا از بره ی بریان و ققنوس کبابی و خورشت کرفس و آبگوشت بزباش و انواع بقولات و مخلفات رنگارنگ انتظار آن غارتگر هایی را بکشد که تا لحظه ی آخر ظرف میوه ی هر میز که فقط چهار نفر آن جمعیت دور آن نشسته بودند چهار بار شارژ مجدد شده بود!

قبل از شروع حمله به شام ، خواننده ی خوش صدا و ورزشکار و مردمی حاضر در مجلس یعنی جیوید ( بر وزن دیوید) یساری برای بار دوم از پدر داماد خواهش کرده بود آهنگ رو با قری تمیز و ریز همراهی کنه و از والفریک انکار و از ملت اصرار و در نتیجه پدر داماد که خاطره انگیز ترین شب زندگی ش بود آبروی خودش رو زمین گذاشت و همراه با آهنگ "عابد" جیوید یساری چنان قری داد که سیاتیکش و سمپاتیکش گره خورد.

.......

ساعتی بعد از پایان جشن ، والفریک در حالی که ویکس به پشت کمرش می مالید نشسته بود و تمامی فاکتور های خرج و مخارج جشن شاه پسرش رو جمع می زد .

کتی ، زن والفریک با یک سینی چای به سراغ همسرش اومد ولی با دیدن دهان کج والفریک و ولو شدنش روی زمین سینی چای رو به جای انداختن سه متر پرت کرد هوا.

با نعره ی " عه وا حاجی ... چت شده حاج والفی ... نفس بکش آقا" ی مادر خانواده همگی داخل اتاق پدر پریدن اما والفریک با وجود سکته ی ناقصی که زده بود با عصبانیت فریاد زد برید گمشید بیرون پدرسگا ... به کولر فشار میاد با این همه آدم!

والفریک آدمی عصبانی بود ... اما عزایی شد برای ملت تحمل این پدر عصبانی اونم بعد یک سکته!


قسمت سوم : کاکل زری بابا بزرگ

بزرگ دامبلدور ها در اقدامی متهورانه تمام برف کوه های اطراف دره گودریک رو به میمنت تولد اولین نوه ی پسریش که پسر هم بود به رنگ رنگین کمان در آورده بود و همچنان که در حال قدم زدن در امتداد خیابان اصلی تا میدان مرلین بود چوبدستی اش را که به هر طرف می چرخاند هر چه بود به رنگ رنگین کمان در می آمد... هر کس به تورش می خورد یک شیرینی یا شکلات ظاهر می کرد و به دستش می داد و گهگاه که آهنگی یادش می آمد زمزمه می کرد و یا همزمان بندری میزد یا باباکرم و یا حتی عربی!... لحظه ای بعد مجسمه ی مرلین وسط میدان رو تبدیل کرد به دخترک جوان آوازه خوان که هم آواز میخواند هم {سانسور } میزد.

این که والفریکش بود ... می شد حدس زد داخل خانه چه خبر بود!
باز هم والفریک بعد از دعای عشا در کلیسا با همان دهان کج ناشی از سکته ای که آخر عروسی پرسیوال زد فریاد زده بود:
- ملت امروز اولین نوه پسریم که پسر هم هس به دنیا میاد ... همه تون ناهار خونه ما دعوتید!

با این تفاسیر اگر خود گودریک هالو هم انسان بود و جان داشت چه کیفی می کرد از وجود این پیرمرد سخاوتمند و البته چشم و هم چشمی های خانوادگی که باعث میشد چندین برابر خرج چندین مدل غذا کنه!

وسط حیاط خانه برای هنرنمایی ملت خالی شده بود و گروه ارکستری هم که دعوت شده بود صداش تا دهات بغلی هم می رسید. خواننده ناگهان داد زد:
- قربون صفای همه تون ... امروز اینجام که به مبارکی متولد ساعات قبل هرچی عشقتون می کشه براتون بخونم ... فقط کافیه بخواید!

این که کدام لجاره ای که حتی به بچه های دره گودریک هم شبیه نبود فریاد زد " عباس قادری" بخون هنوز معلوم نیست اما با شروع آهنگ ریتمیک و زیبای استاد که میفرماد " بدی نکن تو ... تو این زمونه ... فقط یه خوبی ... به جا میمونه" خود پرسیوال کت مشکی اش را روی شونه ش انداخت و با چرخشی ریز هنرنمایی رو شروع کرد و همون ثانیه اول نگاهش به نگاه والفریک جلوی در برخورد کرد.
والفریک از جلوی در داد زد :
- برو گمشو اونور بچه ... بابات داره میاد وسط!

نمیشد فهمید که والفریک همین الان از روی دستگاه ویبره در باشگاه بدنسازی بلند شده بود یا نه اما میشد گفت از هنرش در لرزوندن بدن میشد برق تولید کرد .

قر و قمیش والفریک کمرشکسته جلوی نوه ی کاکل زری اش که تمام شد میکروفون رو از خواننده گرفت و گفت:
- ملت حواستون باشه که بعدا دبه در نیارید ... هرچیز که متعلق به منه و هر عایدی ای که یه سرش به من بنده همه ش از این به بعد به نام کاکل زری منه که همینجا جلوی همه میگم اسمش آلبوسه ... آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!

و آلبوس از نوزادی آن هم در دهکده ی آباء و اجدادیش دره ی گودریک با حمایت پدربزرگش تبدیل شد به پسر نازالوی خاندان که بعد ها شد جادوکار اعظم.


قسمت چهارم : شوخی یک رو به موت


ملت مرده خور دره گودریکی که بوی شام میت مفت به مشامشون خورده بود با ناراحتی و غصه ی ساختگی دم در خونه دامبلدور ها بست نشسته بودند به دعا و ثنا!

از داخل خونه مدام صدای جیغ و زاری و از حال رفتن و به هوش اومدن و آه پدر آه ای پشت و پناه من (به سبک هندی) میومد و در نتیجه مشخص شد که بزرگ دامبلدور ها والفریک در حال کشیدن نفس های آخر بود.

پرسیوال بعد از لگد و مشت و فحشی که از پدر رو به موتش خورده بود باز هم با یک دستگاه موزر مشغول تراشیدن صورت پدرش بود چون دکتر گفته بود:
- ببینید جناب دامبلدور ... عمده ی دعوای ما سر همین قضیه س که باید بذارید پوست صورت هم هوا بخوره هم آب کافی وگرنه از همونجا خشک میشید می میرید!
و در نتیجه ی این حرف دکتر ، پرسیوال حربه ی آخر رو هم برای جلوگیری از بی پدر شدن به کار برده بود که گویا فایده نداشت.

والفریک هر سه فرزندش رو به کنار تختش فراخوند و با وجود خس خس شدید سینه گفت:
-همه تون یه تیکه چوب بردارید بیارید!

همه آوردند. پدر ادامه داد:
-بشکنیدش!

همه شکستند. پدر گفت:
-حالا دو تیکه رو بذارید بغل هم و دوباره زور بزنید بشکنید!

سنتنیال برادر لاابالی پرسیوال با غرولند گفت:
-بابا چشماتو ببند دیگه ... آخر عمری مسخره مون کردی؟
-خفه شو پدرسگ بی مادر گوساله ... بوقیدم با این بچه پس انداختنم!
-بابا حالا یه زری زد ... ما گوش به نصیحت شما داریم.

والفریک ادامه داد:
- حالا سه تا تیکه رو بذارید بغل هم بشکنید!

بازم شکست ... والفریک در حالی که زیر لب می گفت ایندفه دیگه نمیشکنه ادامه داد:
- حالا چهار تا تیکه رو بذارید کنار هم و زور بزنید!

بچه ها به راحتی چوبدستی شون رو در آوردند و چهار تا تیکه چوب کنار هم رو با یه حرکت به سه قسمت تقسیم کردند که البته قاعدتا نباید اینطور میشد لذا نصیحت والفریک به فنا رفت و پدر دامبلدور ها به دست بچه هاش ضایع شد و صدای پخ پخی از گلوش بیرون اومد و مرد!

اما همین که بچه ها و همسر عزیزش با گریه روی بدنش افتادند انگار رفرش شد و دوباره چشماش باز شد و گفت:
- سر اون نصیحت پدرانه م که نسناس بازی در آوردید ... میخوام بگم که الان یه دستتون رو بیارید بالا!

همه یک دست بالا آوردند ... والفریک ادامه داد:
- همونطور که میبینید یک دست صدا نداره عزیزانم...

و در کمال ناباوری همگی بشکن زدند و پدرخانواده رو از بیخ و بن نابود کردند و در نتیجه خوابید و بلند نشد.

طی ساعات بعد تاریخ تکرار می شد ... همون جمعیت مرده خور دره گودریکی که در تشییع جنازه برایان پدر والفریک در قبرستون بهشت آرتور جمع شده بودند حالا بچه ها و نوه هاشون به همون منوال آماده ناهار بعد تشییع جنازه می شدند.


قسمت آخر( ژانر تراژدی) :جاودانگی مهر پدری

بر خلاف شایعات موجود ، پرسیوال دامبلدور هیچ گاه از دهکده ی آباء و اجدادی اش دل نکنده بود اما به خاطر مأموریتی از وزارت سحر و جادو مجبور بود مدتی در شلوغی لندن سپری کند... مدتی بود شایعاتی در مورد قدرت گرفتن مجدد دنیای سیاه شدت گرفته بود و غیب بینی دوست صمیمی اش پیشگوی مشهور کاساندرا تریلانی و حمله ی جادوگران سیاه به خانه ی او مزید بر علت شده بود و با همه ی این دلایل ، پرسیوال چراغ سبزی برای گسترش نفوذ و قدرتش در اروپا دیده بود و از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد و لذا این زمان ، زمانی بود که خانواده اش در درجه دوم اهمیت قرار داشتند و دخترش آسیب پذیر تر از همیشه ...
روزی کاساندرا در خانه ی دامبلدورها غیب بینی داشت که به قیمت ظنین شدن پرسیوال به او تمام شد و از طرف دیگر نابودی خانواده دامبلدور .

آریانا دامبلدور هم مثل تمامی اعضای خاندانش میرفت که به ساحره ای قدرتمند و موثر در جامعه تبدیل شود اما دوران طلایی کودکی اش به یکباره به کابوسی برای پدرش تبدیل شد که طومار زندگی خودش را هم در اندک زمانی بعد درهم پیچید.

سه پسربچه ی لندنی که حتی تحریک شدنشان به دست عوامل دنیای سیاه هیچ وقت احراز نشد با دیدن آریانای در حال بازی که طبیعتا گاها نمیتوانست جلوی نیروی جادویی اش را بگیرد با عجیب الخلقه خواندن او و تهمت های دیگر مشترکا ضربه ای جسمی و روانی شدیدی به او زدند که باعث برگشت نیروی جادویی او به درونش شد.

عشق و محبت پدرانه ی پرسیوال با این اتفاق آتشی بر وجودش افکند که حتی وقتی در آزکابان به عاقبت رفتار عجولانه اش فکر می کرد آنچنان پشیمانی و ندامتی در خود نمی دید چرا که مطمئن بود فدای خانواده اش شده بود اما چیزی که وجودش را می آزرد نادیده گرفتن و آزردن رفیق قدیمی اش بود که کسی نبود جز کاساندرا تریلانی.

بعد از آن حادثه و محکومیت و انتقال پرسیوال دامبلدور به آزکابان ، همسرش کندرا تصمیم گرفت به خانه ی پدری پرسیوال در دره ی گودریک باز گردد و همانجا به دور از هیاهوی آن لندن لعنتی به تربیت دخترش و حمایت از پسرانش بپردازد اما مدت زیادی از بازگشتش به دره گودریک نگذشته بود که در اقدامی اشتباه که حبس کردن روزانه ی دخترش بود گرفتار برگشت طلسم ناخواسته ای از نیروی جادویی فروخورده ی آریانا شد و برای همیشه خانواده اش را تنها گذاشت.

دره گودریک تنها یک سال بعد ، خود آریانا را هم که طعمه ی دعوای دو رفیق قدیمی یعنی برادر ارشدش آلبوس و گلرت گریندل والد شده بود در کام خود فرو برد و طومار زندگی اش را برای همیشه بست.
-------
جاودانه های گودریک هالو را دیدید . از شکل گیری خاندان باستانی و قدرتمند دامبلدور در دهکده ی دره ی گودریک شروع شد و زندگی اعضای شاخص و ارزشمند این خاندان در همان دهکده از سمع و نظر گذشت و در نهایت ، بازگشت آخر آبرفورث دامبلدور به عنوان آخرین بازمانده برای فروش تمام املاک خانواده مهر پایانی بر حضور دامبلدور ها در دره گودریک بود.

و با این تفاسیر میتوان فهمید که روزگار بنای وفا با هیچ کس نخواهد داشت ... از آن رو که دره ی گودریک همچنان پابرجاست اما چه دامبلدور ها در قبرستان آن زیر خروار ها خاک...

پایان



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب