هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴

لیلی لونا پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۸ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۰۴ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
به نام آفریننده "عشق"
دوئل من و یک دوست، املیا سوزان بونز
"معجون عشق"
*******



نور نقره ای ماه از سیاهی آسمان شب کاسته بود. مادر آسمان، ستاره ها را در آغوش کشیده و با لبخندی بی نظیر به جنگلی خیره شده بود که آهسته نفس میکشید. گیسوان درختان راش سر به فلک کشیده همراه با موسیقی مخوف باد می رقصیدند. پیچک های سبز از تنه ها به امید روزنه ای روشنایی بالا رفته و ناخواسته درختان قطور را در بند کشیده بودند.

موسیقی سکوت در جنگل تاریک طنین انداخته بود و مرگی در نهایت آرامش را تداعی میکرد. مرگی که دخترک در بند کشیده شده به خوبی آن را درک کرده بود. آتش گداخته گیسوانش روی شانه هایش جریان یافته بودند.

بار دیگر تلاش کرد تا از زنجیر هایی که او را همچون پیچک های درختان، در بند کشیده بودند، رها شود. و تلاشش مثل همیشه بی نتیجه ماند. سرش را آرام بالا گرفت و با چشمانی که همچنان برق میزدند به ماه درخشان که در قاب پنجره نمایان شده بود، خیره ماند. جغد سفیدی را دید که آرام و "هوهو" کنان از شاخه ای پرید و پرواز کرد و دوباره سکوت همه چیز را به زانو در آورد.

چشمان درخشان دختر ظریف روی سالن دایره ای شکل وسیع به حرکت در آمد. سالنی که با مرمر های سیاه مزین شده بود و آرایش منظم کاشی های یک شکل، باعث میشد گاهی به سرگیجه بیفتی و مات و متحیر سعی کنی تا متمرکز شوی. سقف گنبدی شکل با شیشه های خاک گرفته اش منظره دلگیر شب را به نمایش میکشید و اگر از بالا،‌ جایی میان آسمان به سالن مخوف خیره میشدی، دختر مو سرخ در بند کشیده شده را میدیدی که توسط زنجیر هایی که از دو ستون سرچشمه می گرفتند کاملا مهار شده بود. درست مانند یک پرنده در قفس.

درست در ثانیه ای کوتاه‌، صدای لولای در روغن نخورده با ناله به گوش رسید و روزنه ی نور فضای تاریک درون سالن را شکافت. نور، پیکر تیره و مبهم دخترک مو سرخ را روشن کرد. لی لی لونا سرش را آرام بالا گرفت و به پیکر های تیره ای خیره شد که یکی پس از دیگری وارد سالن وسیع شدند. چشمانش را تنگ کرد تا نور شدید عبور کرده از شکاف در، آزارش ندهد.

آرام استدلال کرد.پیکر ظریفی که جلوتر از همه قدم بر میداشت بدون شک متعلق به یک دختر بود. لی لی بلافاصله صاف و محکم ایستاد و بار دیگر فریاد زنجیر های آهنین را بلند کرد. شش نفر که با دخترک تبدیل به هفت نفر میشدند. آرام نجوا کرد:
-ارنیکا.

دختر جوان مو طلایی با خنده ای شیطانی نجوا کرد :
-لی لی لونا! خوشحالم که میبینمت!

چهره مصمم لی لی به پوزخندی آراسته شد و صدای آرامش فضا را سنگین کرد:
-منم باید خوشحال باشم؟!

ثانیه ای بعد پاسخ ارنیکا کلارک همچون قندیلی یخی درون قلب تپنده ی لی لی فرو رفت. چشمان آبی رنگش در تاریکی برق زدند و نجوا کرد:
-انسان ها برای مرگشون خوشحال میشن لی لیز؟!

دستان سفید لی لی لونا در تاریکی مشت شدند. مرگ چیزی نبود که باعث شود ترس،‌ این حس کثیف، درون وجودش رخنه کند. اما کشته شدن توسط ارنیکا هم چیزی نبود که او به آسانی بپذیرد. به دختر جوان که روزگاری، همبازی دوران کودکی اش بود چشم دوخت. دو جفت چشم آبی و قهوه ای روشن در هم قفل شدند و یکدیگر را در نهایت آرامش به آتش کشیدند. لب های سرخش درست مثل یک غنچه رز باز شدند:
-ارنیکا...تو برنده نمیشی! عشق چیزی نیست که تو به راحتی اون رو تصاحب کنی!

زندگی عجیب بود. عجیب و غیر قابل پیش بینی. آنقدر غیر قابل پیش بینی که پس از سال ها دو دوست را به دو دشمن خونین تبدیل کرده بود. پیوند دوستی گسسته بود. مانند یک طناب کلفت که حالا در اثر بار سنگین "نفرت" به نزدیکی پاره شدن رسیده بود و این نفرت منشایی به نام عشق داشت. عشقی یک طرفه ای که وجود ارنیکا را به آتش کشیده بود.
-پیدات میکنه و کشته میشی!

کلمات آرام بر زبان لی لی جاری شدند. کلماتی که در ورای قهقهه های دخترک مو طلایی به خاموشی گرویدند و ساکت شدند.
-کی؟! ریگولوس؟! اوه آره! ریگولوس بلک! اوه خدای من...! ریگولوس؟! بیا جلو!

ضربان قلبش بالا رفت...بالا و بالاتر...و به اوج رسید انگار قصد داشت از میان سینه اش پرواز کند و به بیرون بجهد. بی اختیار تقلا کرد تا رها شود و فریاد زنجیر های سخت دوباره و دوباره تکرار شد. و آنگاه چشمانش روی پیکر تیره و قد بلند مقابلش متوقف شدند. چشمان سیاه و بی انتهای ریگولوس بلک درون چشمان عسلی روشن لی لی لونا گره خوردند...مثل همیشه...اما با تفاوتی عظیم. تفاوتی آنچنان آشکار که نادیده گرفتنش دشوارترین کار جهان هستی بود. آهسته نجوا کرد:
-ریگولوس...؟!

چشمان بی روحش عاری از هر گونه احساس، باقی ماندند. بدون شک این یک کابوس بود. کابوسی که تو را همچون یک سیاهچاله به کام میکشید و فرو میبرد. کابوسی همچون یک گردآب که برای فرار از آغوشش فریاد میکشیدی و تقلا میکردی. تقلایی بی فایده! و کابوسی مملو از خلا...خلایی که درونش تنها باقی میماندی. خودت، روحت...و ذهن آشفته ای همچون اقیانوسی خشمگین!
-بکش...!

کلمات همچون رودی در قلب تپنده جنگل، آهسته و آرام بر زبان ارنیکا جاری شدند. نجوای آرامش در درون گوش پسر جوان طنین انداخت درست مثل یک ساعت دیواری قدیمی که در خانه ای متروکه فرا رسیدن نیمه شب را مدام یادآوری میکند. لبخندی در نهایت شرارت بر صورت ارنیکای پریزاد نقش بست و سپس دخترک آرام چرخید و مثل یک روح طلسم شده، گویی شناور در هوا به پیش رفت و همراه هم دستانش از سالن شوم خارج شد.

ناامیدی، قلب تپنده دختر سرخ مو را تصرف کرده بود. در نهایت درماندگی به چشمان پسرک چشم دوخت. چشمانی که معتقد بود میتواند روح ریگولوس را از درونشان بخواند. چشمانی که سند محکمی بر وسعت روح عظیمش بودند. چشمانی که وجود هر کسی را به آتش میکشیدند و در اوج خطر محسور میکردند.

ریگولوس بی حرکت باقی ماند. تنها برق خنجر درون دستانش و چشمان بی روح یخ زده اش او را ترسناک به تصویر میکشیدند. بار دیگر نجوا کرد:
-ریگولوس...؟!

بغض گلویش را می فشرد...اما نه...گریه نماد ضعف بود. نباید تسلیم میشد. حالا نه! حالا که شانسی برای ادامه زندگی اش داشت. در نهایت ناامیدی به نجوا کردن ادامه داد:
-منم ریگولوس...من! لی لی!

باز هم سکوت و سکون. سرما به درون قلب لی لی لونا راه یافته بود. سرمایی که وادارش میکرد تسلیم شود. آیا این مرگ بود که داشت پیش از زانو زدن دخترک، به او خبر میداد؟! بدن ظریفش آرام به لرزش افتاد. مرگ، نفس کشیدن را دشوار کرده بود و بال های سیاه عظیمش، سالن دایره ای شکل را در آغوش گرفته و تک تک قسمت های آن را در ظلمات فرو برده بودند.

به یکباره برقی درون چشمان ریگولوس هویدا شد و درست همزمان با آن جرقه ای در قلب سرد لی لی، آتشی فروزنده برافروخت. آتشی که برای یک چشم برهم زدن، زندگی بخشید و سپس با پرواز خنجر برا به سمت لی لی، نابود شد.

فریاد هولناکش آرامش پرندگان را در شب برهم زد. لی لی جوان از ته قلب فریاد کشید. سعی کرد خنجر را به آرامی و با دستان لرزانش بیرون بکشد...خنجری که با هر حرکتش، گویی تکه ای از روح لی لی را همراه با خود به بیرون میکشید.

مایع سرخ گرم آرام روی بدنش روان شد. حالا سکوت حاکم در سالن با صدای چک چک خون جاری از جسم ناتوانش، دائما شکسته میشد. نفس های بریده بریده اش حاکی از رنجی بود که شاید تنها با جسم مجروحش ارتباط نداشت. به چشمان ریگولوس خیره شد که حالا از بی رحمی و ستم لبریز بودند.
پسر جوان در کسری از ثانیه چوبدستی اش را بیرون کشید و فریاد زد :
-ریلیشیو!

زنجیر ها به آرامی لیلی را رها کردند و زمین نیز به همان لطافت، بدن خونین لیلی را در آغوش کشید و پسر یخی مرده به گرگ تنومند سیاه تغییر شکل داد. می غرید و دم پر پشتش را به طرزی تهدید آمیز تکان میداد. دندان های سفیدش، درخشنده و هولناک بودند. رقیب می طلبید. مبارزه ای مرگبار در پیش رو بود.

چشمان درخشان لی لی آهسته بسته شدند و کمی بعد گرگ سفید ماده با چشمان آبی روشنش به گرگ سیاه خیره شد. چشمانی که از محبت حرف میزدند...از عشق!
موهای سپیدش به خون سرخ مزین شده بودند.نفس های نامنظم گرگ سپید از ضعف و بی حالی اش خبر میدادند.

ناگهان سپید و سیاه یکی شدند. غرش های وحشیانه ی گرگ سیاه با زوزه های دردناک گرگ سفید در هم آمیخته بود. برق پنجه،درخشش خون و دندان هایی که به قصد زخمی کردن یا هشدار دادن به طرف مقابل در گوشت فرو میرفتند، هر لحظه دیده میشد. حالا خون کم کم کف زمین را فرا میگرفت. انگار که چشمه ای از مایع سرخ رنگ از دل زمین بیرون آمده باشد.

گرگ سیاه غالب شده بود. آهسته جلو آمد و روی گرگ سپید زخمی پرید تا گردنش را بشکافد و کارش را یکبار تا ابد تمام کند...تا زندگی بگیرد و مرگ باشد. و همان لحظه پیکر ظریف و خونین دختر جوان پدیدار شد. با تمام قدرت گرگ سیاه را به عقب پرتاب کرد.

دستان لرزانش را به سنگ های مرمری خونین فشرد و با تمام توان ایستاد و به ریگولوس خیره شد. ریگولوسی که حالا دستانش با خون لی لی رنگین شده بودند.
-ریگولوس...خواهش میکنم!

نجوا کرد و ریگولوس به سمتش هجوم برد. دست سفید و گرم ریگولوس ناگهان روی گلوی لی لی قفل شد و او را محکم به دیوار کوبید. سردی دیوار وجود گرمش را آزار میداد.

دیگر راهی باقی نمانده بود. باید مبارزه میکرد در غیر این صورت کشته میشد. توسط هیولایی که میدانست قلبش تنها برای او می تپد. برای کسی که وقتی او را دیده بود زندگی خاکستری اش رنگین شده بود. کسی که میتوانست تا ابد چشم هایشان را بهم بدوزد و هرگز خسته نشود.
باید می جنگید!

زانو اش ناگهان خم شد و بعد با مشت محکمی پسر جوان را به عقب پرتاب کرد. به سمت خنجر خونین روی زمین هجوم برد. دست لرزانش دور خنجرقفل شد و از گوشه چشمش ریگولوس بلک را دید که چوبدستی اش را بالا گرفت. بالا گرفت...و فریاد کشید:
-آوداکداورا!

نور سبز رنگ از درون چوبدستی به بیرون جهید و دختر مو سرخ خنجر را برای دفاع بالا برد. طلسم کمانه کرد...
-ریگولوس...

دختر جوان با چشمانی که فروغ خود را مانند یک غروب در حال مرگ از دست میدادند، به پسر مو مشکی خیره شد. چشمانش کم کم مات میشدند.
-لی لی...

سال ها طول کشید. لحظاتی سنگین و عمیق پشت سر هم سپری شدند. دقایقی کشنده و پر تنش...اما بالاخره هر دو زانو زدند. همزمان...درست مانند دو رقصنده که از چرخیدن و رقصیدن خسته شده بودند و پاهایشان دیگر توان همراهی با موسیقی ریتمیک زندگی را نداشت. هر دو خسته شده بودند. از مبارزه با زندگی،‌ از شنا کردن در خلاف جهت آب و حتی از نفس کشیدن!

ریگولوس حالا همه چیز را به یاد می آورد. عطر گیسوان سرخ دخترک را...چشمان درخشنده و لبخندهای همیشگی اش را...همه چیز را به خاطر داشت. حالا در ثانیه های پایانی به خاطر آورده بود...تمام صبح های بارانی را که در جنگل های تاریک و مخوف با یکدیگر میگذراندند. تمام غروب هایی را که با هم سپری کرده بودند. تمام شب هایی را که در آغوش دشت به تماشای ستارگان چشمک زن و فریبنده مشغول شده بودند. تمامشان را حالا به خاطر آورده بود.

ریگولوس حالا همه چیز را به یاد آورده بود. حالا... حالا که همه چیز رو به نابودی و زوال رفته بود. زمانی که تیک تاک ساعت، با فریاد های پیوسته اش اتمام زندگی را یادآور میشد.

صدای سقوط و برخورد جسمی بی روح با زمین بار دیگر سکوت را بر هم زد. حالا دیگر یک قلب هیچگاه دوباره نمی تپید. حالا یک نفر پرواز کرده بود اما...حالا دو نفر تنها شده بودند.

لحظاتی هستند که هیچگاه موفق به درکشان نمیشویم. لحظاتی که تا ابد در ذهنمان تثبیت میشوند. دقایقی که برایمان به کابوس هایی همیشگی مبدل میشوند که تا ابدیت از درکشان عاجزیم. ثانیه هایی سرشار از عذاب و رنج که روحت را خراش میدهند و وادارت میکنند برای مدتی طولانی درون اتاقی تاریک خودت را محبوس کنی و به ساعت خیره شوی...ساعتی که بی هیچ ملاحظه ای همچنان به تاخت جلو میرود.

زندگی میگذرد. آهسته یا سریع، دوست داشتنی و یا سرشار از تنفر. زندگی می گذرد بی آنکه بداند و یا حتی بخواهد بداند که تو چه حسی نسبت به آن داری...
می گذرد و تو بر خلاف میل و رغبتت با او می رقصی و آنگاه محسور میشوی...و در اوج رقص، مرگ فرا میرسد. موسیقی تند، آرام میشود درست همچون آبشاری که از اوج به دل رود سقوط میکند و کمتر از پیش فریاد میکشد.

موسیقی حالا آرام شده بود و تنها و تنها سکوت شب با فریاد هایی می شکست که از سالن شوم سرچشمه گرفته بود. فریاد هایی از ته دل...هق هق هایی از ته قلب...و اشک هایی از اعماق روح...

"حال بگذار که روز بگریزد"
"تا شبانگاه از راه برسد و مراقب تو باشد"
"آسمان شب همچون مخمل آبی و حقیقت خاموش"
"روح و قلبت را در بر می گیرد"
"شبآهنگم"
"گریه نکن"
"تاسف نخور"
"به دنبال دلیلش نگرد"
"بمان"
"ببین"
Nocturne By Secret Garden


ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۱ ۱۲:۵۲:۰۰
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۱ ۱۳:۳۳:۰۲


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴

آملیا سوزان بونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
از زیر گنبد رنگی عه آسمون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
به نام خالق جادو

دوئل من و یک دوست، لیلی لونا پاتر


سوهان اصولا وسیله ی به درد نخوری است! وقتی این سوهان از ورژن اعصاب آن باشد که دیگر خیلی چیز مزخرفی می شود. ولی باز سوهان اعصاب را می ساید، یک چیزهایی است که روی اعصاب خط می اندازند.
البته نه یک چیزها! صدها چیز هستند که خط می اندازند روی اعصاب ادمیزاد. آن هم نه اینقدرا! ایـــــــــــــــــن قدر. آن وقت مشکل از آنجا شروع می شود که، صاف کاری اعصاب نداریم و ما می مانیم و یک اعصاب خط خطی.

در خانه ریدل این صد خط اندازها طبق آخرین اماری که توسط پینس گرفته شد به سه میلیادر و هفتاد وشش میلیون و دو هزار و سه مورد می رسد.
و متداول ترین و سرگرم کننده ترینِ این خط اندازها مطمئنا دعوای دو پیامبر سیاه خانه ریدل است که متاسفانه با هم مزدوج هم می باشند!

-مرلیــــــــــن!
-هان؟
-داشتم خیر سرم اون برنامه رو نگاه می کردم.
-من نمی دونم چه فرقی بین توی پیغمبره ی سیاه و یک زن خونه دار مشنگه وقتی هر دوتاتون فاطمه گلا نگاه می کنید.
-فرقش اینکه اون نمی تونه کاری کنه که همسرش تو خواب خودشو خفه کنه. ولی من می تونم.
-مهم نیست چی میگی. من میخوام نود ببینم.
-مرلین بزن اونور. الـــــــــان.
-دلم نمی خواد بزنم اصلا. مشکلیه؟
...
-وای بچه ها بیایید ببینید! مورا داری به سمت مرلین یه دریاچه از تیغ می فرسته.
-بیخیال آملیا. تو تازه واردی و ذوق می کنی. اگه چیز جدیدی اتفاق افتاد خبرمون کن. اینکه کار هر روزشونه!

آرسینوس در حالی داشت با ردایش منویش را تمیز می کرد، این را به آملیا گفت.

جمعیت مرگخواران برای اینکه از دعوای دو پیامبر جان سالم به در ببرند از حال خانه ریدل به اتاق نشین پناه برده بودند.

دخترک بعد از شنیدن قسمت "کار هر روزشون" دیگر پشت در نیمه باز بین این دو اتاق، ویبره نمی رفت. به فکر فرو رفته بود. داشت خاطرات دعوای آن دو پیامبر را مرور می کرد.

فلش بک به سه ماه

-من چه گناهی در حق کائنات مرتکب شدم که تو رو بهم انداختن؟ :vay:
-اون سسو بده ریگول.
-انداختن؟ تو باید از منتم باشه!
-دستم نمیرسه.
-چرا از توم باشه؟ اگه بخواد باشه از خودم باشه که البته فعلا هم نیست. بله انداختن! همون طوری که به ماگلها میگن این پتو جنسش عالیه و بعد پتوهه اونا رو تو خواب تیکه پاره می کنه. می دونی چرا؟ چون قبلا طلسم شده. ولی مشنگا می گن جنسش بده، پس تو هم الان جنست بده.
-میخوای معجون دست درازی بهت بدم ریگولوس؟
-وینکی در عجب بود که چرا ما هر روز بیشتر شبیه این کشوره ایران می شویم!
-چرا اینو میگی وینکی؟
-تو داری یک پیامبرو با پتو مقایسه می کنی مرلین؟
-وینکی ندانست چرا گفت. اخر همه در حال گفتن دیالوگی بودند. وینکی نیز دیالوگ خواست.
-
-کبیرش جا افتاد. و بله دارم دقیقا همین کارو می کنم. ولی الان که می بینم تو از اون پتو هم بدتری!
-سوروس احمق! لیوان دوغ من کدوم یکی از این دوتاست؟
-به خاطر کلمه احمق از گریفیندور دویست امتیاز کم می کنم و می دم به اسلیترین آرسینوس. و اینکه من دوغ نخوردم.
-می خواید بهتون معجون تشخیص لیوان دوغ ارسینوس از سوروس بدم؟
-
-می شه تو دو دقیقه فقط دو دقیقه، هیچ معجونی در حلق ماها نریزی هکتور؟
-اگه کسی قرار باشه بین من و تو جنس بد باشه، اون تویی! یک تار مو که رو سرت نیست. همش ریشه فقط. ریشت داره اندازه ریش دامبل میشه بدبخت!

با گفتن این شباهت بین مرلین و دامبلدور جنگ واقعی آغاز شد و کل میز آشپزخانه آتش گرفت. جمعیت مرگخوارانی که تا ان موقع در کار زن و شوهر دخالت نکرده بودند، با گفتن جملاتی که صداوسیما آنها را با فرمت بــــــــــوق پخش می کند، عربده کشان رداهایش را بالا گرفته به سمت در هجوم بردند.

آرسینوس در حالی که چک میکرد که منو مدیریتش سالم باشد، عربه کشید:
-همتونو بلاک می کنم.

آملیا که با شنیدن کلمه بلاک از خود بیخود شده بود، اتش را فراموش کرده فریاد زد:
-بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــاکـــــــــــــــــــــــــ...

و در آتش سوخت و جادوانه شد. ولی چون من خودم آملیام هر وقت عشقم کشید دوباره خودمو وارد سوژه می کنم. کور شود هر آنکه نتوان دید.

پایان فلش بک

به احتمال زیاد، این خاطره اولین خاطره ای بود که از دعوای این زن و شوهر داشت و خب...این برای آن بود که، این خاطره اولین خاطره ای بود که کلا از این زن و شوهر داشت! ولی در کل مطمئنا این اولین دعوای ان دو پیامبر قدیمی نبود. رو به جمع مرگخواران حاضر در سالن، که هر کدوم گوشه ای در حال چرت زدن بودند، گفت:
-یعنی چند وقته که دارن این کارو می کنن؟

ریگولوس خمیازه ای کشید و گفت:
-چی کار؟
-دعوا دیگه!
-ای بابا این بچه هنوز درگیره دعوائه!

وندلین پاهایش را کمی در آتش شومینه جا به جا کرد و گفت:
-چندین قرنه که دارن با هم دعوا می کنن!
-و شما نمی خواید هیچ کاری بکنید؟

ورونیکا که اره اش را روشن و خاموش می کرد، برگشت و گفت:
-چرا باید کاری بکنیم؟
-درست است وینکی نفهمید چرا باید کاری برای آشتی دادن زن و شوهر کرد! وینکی دعوا دوست داشت. وینکی جن خانگی جنگجویی بود.

آملیا که هنوز سر تیکه که وینکی در رولش به او انداخته بود، از او کینه داشت؛ رو به جن خانگی که داشت با لباسش که نه شبه لباسش کف خانه ریدل را تمیز می کرد، گفت:
-وینکی حرف نزند. این طوری برای همه بهتر بود.خب پس هیچ کسی نمی خواهد کمکی بکنه؟

نکند انتظار دارید بگویم واااای همه از شوق فریاد کشیدند و گفتند اره! بریم و به زوج عصبی خانه ریدل کمک کنیم. خب من می دانم که هیچ کدام این انتظار را ندارید، پس شما را نا امید نمی کنم.
همه نگاه عاقل اندرسفیهی به آملیا انداختند و بعد نگاهی به هم انداختند. – البته نگاه رودولف فقط به سمت ساحره های جمع پرت می شد.- بالاخره عضو تازه وارد بود دیگر. شوق و ذوق داشت. یک چند مدت که بگذرد درست می شد...البته تا اینکه شما درست شدن را چه معنا کنید.

دخترک که خودش نیز انتظاری نداشت از اتاق نشیمن خارج شد. البته نیمه خارج شد. چون در زمانی که داشت فعل خارج شدن رو اجرا می کرد- بین چارچوب در- برگشت و رو به جیگر گفت:
-ارسی من کتاب معجون سازیتو برمی دارم.

آرسینوس که سرش با منو و کلاهش گرم بود با پا تائید کرد. مطمئنا تا قبل از وزارتش اینقدر راحت اجازه استفاده از وسایل معجون سازی اش را نمی داد.

آملیا که هنوز در حال اجرای فعل خارج شدن بود، با افسوس سر تکان داد و زیرلب زمزمه کرد:
-نو که اومد به بازار...
.
.
.
-کهنه می شه دل آزار آره؟
-تو رو خدا بس کن مورا!
-چی رو بس کنم مرلین؟ مثل همیشه ده تا حوری برداشتی آوردی تو خونه...آخ من از دست تو چی کار کنم؟
- تو باید عادت کنی. چون این تنها کاریه که می تونی بکنی.

مورگانا شکلک مرلین را نادیده گرفت و به فکر فرو رفت. مگر قرار بود عادت کند؟ اگر واقعا قرار بود عادت کند پس چرا لازم بود که او و مرلین زن و شوهر باقی بمانند؟ پس بهتر بود هر چه زودتر از شرش خلاص شود! این طوری دیگر لازم نبود تحملش کند. تا خواست دهانش را باز کند تا قضیه طلاق را مطرح کند، صدای بلند و گوشخراشی از سمت در به گوش رسید.

-عه بچه ها! شما هم که اینجایید. سلام!

مورگانا و مرلین نگاهی به هم کردند و دوباره به سمت آملیا برگشتند.

-بچه ها؟
-اره دیگه! همون بروبچ خودمون.

هر دو پیامبر صدایی صاف کردند تا بلکه سوزان بفهمد که نباید دو پیامبر قدیمی و خشن و تاریک را "بروبچ" خطاب کند. ولی خب...بعضی ها از این حرفها نفهم ترند!

آملیا با شدت خودش را روی مبلی پرت کرد که مرلین و مورگانا جلو آن ایستاده بودند. البته این کار باعث شد مقداری از پاپ کرنی که در دستانش بود بریزد. نیشش را تا بنا گوشش باز کرد و تا خواست پاهایش را بر روی میز بگذارد فهمید که میزی وجود ندارد و خیط –خیت- شده است! پس میزی از غیب حاضر کرد و پاهایش را روی آن گذاشت و طوری به دو پیامبر نگاه کرد گویی به تائتر آمده است.

-می شه بپرسم چی اینقدر در ما جالبه آملیا؟
-می تونی بپرسی مورا.
-خب چی اینقدر در ما جالبه؟
-هیچ چیز.
-پس برای چی زل زدی بهمون؟
-من که به شما کاری ندارم.
-تو وسط دعوای من و زنم اومدی تو اتاق و پاپ کرن دستت گرفتی نشستی ما رو نگاه می کنی. اسم این چی میشه؟
-خب چشمات ضعیف شده مرلین! من برای دیدن شما دوتا عتیقه نیومده. برای دیدن خندوانه اومدم. حالا هم برید کنار جناب خان الان میاد.

همه به سمت تلویزیون برگشتند و جناب خان را دیدند که در صفحه بوده در حال گفتن تیکه معروفش است.

-بیام برات؟ (برای احترام به مقام والای جناب خان از گذاشتن شکلک برای ایشان جلوگیری می کنیم.)
- هه هه هه (افکت صدای خنده ی لوس بقیه تماشاچیان برنامه)
-هه هه هه و ...
-خب شما چرا مثل مجسمه زهرمار وایستادید اونجا؟ بیایید بشینید با هم ببینیم. پاپ کرن میخواید؟

و بعد صدای قرچ قرچ حاصل از خوردن پاپ کرن در فضا پیچید... و ... فوقَعَ ماوَقَعَ!

-سیاهه نارگلیه، عقابه نارگلیه! جناب خان نارگلیه، رامبد نارگلیه...
-هــــــــــوی چه خبره اینجا؟ کل خانه ریدلو گذاشتید رو سرتون نصفه شبی.
-چه قدر حرف می زنی ارسی. داریم جناب خانو می بینیما. هیس ساکت.
-جناب خان می بینی که می بینی. هیچ می دونی ساعت چنده مرلین؟ :vay:
-حالا هی برای ما افکت مو عوض کردنتو عوض کن. بعدشم با مرلینک من درست حرف بزن.
-جــــــــــــــان؟
-گفتم با مرلین جونم درست حرف بزن. گوشات سنگین شده ارسی؟
-مرلین جونت؟ دارم درست می بینم؟ مورا تو واقعا...به مرلینــ...
-به چه حقی به زن عزیز من می گی مورا؟ مورگانا لی فای. اصلا باید بهش بگی بانو لی فای. دیگه نبینم با عجق من این طوری حرف بزنیا.
-عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجقت؟

آملیا از ان طرف سالن نگاهش را از رامبُـــــــــــد گرفت و با نگرانی به مرلین و مورا و سپس جعبه خالی پاپ کرن بینشان انداخت. آب دهانش را با صدا قورت داد به ارسینوس نگاه کرد که هنوز در حالت پوکر فیس بود. البته خب از زیر نقاب چیزی معلوم نبود! ولی روی نقاب جمله poker face is loading نمایانگر حالت درونی آرسینوس جیگر بود.

اما آرسینوس در دنیای پشت نقابش در حال تجزیه این اتفاقات بود! از کی تا حالا مورگانا به مرلین می گفت مرلین جونم؟ و یا مرلین به مورا می گفت عجقم؟ اصلا مرلین به آن حوری های بهشتی اش نمی گفت عجقم...چه برسد به مورا! این خبر به گوش ارباب می رسید چه؟ صبر کن ببینم...

نقاب آرسینوس با حالت بسیار خفن و ترسناکی به سمت بالا متمایل شد. از مورگانا و مرلین – که در حال تماشای موسیقی کمدین بودند- گذشت و بر روی دخترک رنگ پریده ای که با حالت عصبی با دستانش بازی می کرد، متوقف شد.

-آملیا سوزان بونز...
-
-آرسینوس داد نزن ممکن گوشهای مورا جونم اذیت بشه!
-آملیـــا سوزان بونز...
-
-دهه! مگه مرلینکم نگفت داد نزن مادرسیریوسی؟ مرلینکم برو ادبش کن.
-باشه مرلین قربونت بره...
-آملیـــــــــــــــا ســــــــــــوزان بونز!

قبل از انکه دو پیامبر چیزی بگویند، سوزان با شدت از سر جایش پرید و روبه روی وزیر قرار گرفت.

-به جان خودم نباشه، به جان خودت من نمی دونستم این طوری میشه که! من فکر می کردم به حالت عادی در میان...منظورمم از حالت عادی اینکه..خب می دونی...اینکه دیگه ساعت دو نصفه شب صدای داد و بیداداشون بیدارمون نمی کنه! ولی واقعیتش می دونی الان که فکر می کنم اینا تا دو نصفه شب قربون صدقه هم میرن...ام آرسینوس؟

بر روی نقاب آرسینوس کلمه ها یکی یکی پدیدار می شدند...
اون یکی روش is loading .

آملیا که دیگر رنگی به چهره نداشت با چشمانی از حدقه در آمده بودند، برگشت و به زوج خوشبخت و همچنان اعصاب خرد کن خانه ریدل نگاه کرد و گفت:
-قول می دم درستش کنم! قسم می خورم! فکر کنم باید یک بار دیگه معجون عشق درست کنم...فقط این بار با کتاب هکتور!

و با دیدن چوبدستی آرسینوس که به آرامی از زیر ردایش بیرون می آمد، سریع اضافه کرد:
-خب چه طوری یک رفت و برگشت داشته باشیم، نه؟ پس همه با هم بگید بیریم بییم...

و با سرعت تغییر شکل داد و از پنجره خارج شد.


ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۱ ۱۴:۲۷:۳۷

من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴

پرنتیس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ دوشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 14
آفلاین
دوئل با ورونیکا اسمتلی
آخرین ملاقات!

****


حومه ی شمال غرب لندن، درست همانطور بود که مادرش توصیف می کرد. ساختمان های بزرگ و رنگارنگی که از دل مزارع سبز سربرآورده بودند، باران گرم و حیات بخشی که موهای کوتاهش را نوازش می کرد و حس زندگی که جریان داشت.
مادر هرگز رنگ این مزارع زیبا را ندیده بود اما تعریفش را از پدر شنیده بود و این موضوع داستان هایی بود که برای دختر کوچکش می ساخت. برج بلندی که مقابل چشمان پرنتیس قرار داشت، تا قبل از آن شب تنها یک افسانه بود.

دخترک ساعت ها با چشمانی منتظر، به درِ باشکوهِ خانه ی لسترنج ها خیره مانده و منتظر غریبه ای بود که با لباسی سیاه بیرون بیاید. چهار دختر با لباس های گرانقیمت قدم زنان از کنارش عبور کردند. یکی از آن ها نگاه ترحم آمیزی به او که زیر باران ایستاده بود، انداخت. پیراهن کوتاه و نازک ساحره کاملا خیس شده بود و برای ماندن زیر آن باران عجیب به نظر می رسید. با این وجود پرنتیس دختر زمستان بود، به این سادگی نمی لرزید.

دستانش را بهم فشرد خودش را راضی کرد تا در بزند. پدرش مسلما اورا می شناخت. همه می گفتند پرنتیس شباهت عجیبی به مادرش دارد اما ... او که پدرش را نمی شناخت. یا شاید "رودولف لسترنج" مادرش را فراموش کرده بود. هجده سال، زمان کمی نبود. دستش به آرامی مشت شد، بالا رفت و سپس به تندی پایین آمد.
شاید زمان درستی را برای آمدن انتخاب نکرده بود، هنوز آماده نبود. به سختی رویش را از ساختمان بلند و بغضی که در گلویش بود برگرداند. نمی توانست به همین سادگی از آن جا برود؛ اولین ملاقات آن ها نباید آخرین می شد.

نگاهی به درختان گیلاس انداخت. یکی از درختان آن زنجیره ی صورتی رنگ، درست مقابل پنجره ی خانه بود. پرنتیس بدون هیچ فکری بازوهایش را دور شاخه ای حلقه کرد و از آن بالا رفت. با مهارتی باورنکردنی، به سرعت از شاخه ای به شاخه ی دیگر پرید و در میان دریایی ار شکوفه ها غرق شد.
حالا آنقدر بالا رفته بود که چشمانش همسطح با پنجره باشد.

پنجره کاملا باز بود و پرده ها را در گوشه جمع کرده بودند. پرنتیس، نفس عمیقی کشید و نخستین نگاه را به درون خانه انداخت.
نفسش در سینه حبس شد... در اولین نگاه اورا شناخت! هیچ ایده ای نداشت که چطور، تنها حسی ناشناخته در اعماق قلبش به او می گفت این مرد، پدرش است. قطرات باران اشک را از صورتش پاک کردند. زنی کنار آن مرد، پدرش ایستاده بود. حس حسادت عیمیقی قلبش را تکه تکه کرد. این زن جای مادرش در این خانه زندگی می کرد و صاحب تمام چیزهایی بود که مادرش رویایشان را داشت.
- بلاتریکس، بارون هنوز بند نیومده؟

پدرش آن زن مو مشکی را بلاتریکس خواند. صدای جدیدی پاسخش را داد:
- نه برادر، این بارون خیال بند اومدن نداره! بهتره اون برنامه رو برای بعدا بذاری.

پرنتیس چشمانش را باریک کرد و صاحب صدا را دید که روی مبل راحتی لم داده. پس این برادر پدرش بود، یک لسترنج دیگر! انگشتان باریکش بر روی شاخه محکم شدند و آب دهانش را با هیجان فرو داد. مادرش درمورد این عمو حرفی نزده بود. موهای خیسش را از روی پیشانی کنار زد و به فکر فرورفت.

شاید حق او بود که به جای نشستن بر روی شاخه ای زیر باران، درون آن اتاق مقابل شومینه باشد. مثل دخترانی که دیده بود لباس های گرانقیمت بپوشد و همیشه درحال فرار نباشد... دوباره خانواده ای داشته باشد.
نگاهش به درخشش سخاوتمندانه ی ماه کامل در آسمان افتاد، ماه شب تولدش! چرا زودتر به یاد نیاورده بود؟ پرنتیس آن شب هجده ساله میشد...

مادرش همیشه تولدش را به خاطر داشت. ساحره پلک هایش رو روی هم فشار داد و قطرات اشک را عقب راند. بزرگتر از آن بود که به خاطر یک جشن تولد اشک بریزد.
بی اختیار مجسم کرد که شب تولدش را با پدر و مادر و عمویش جشن بگیرد، همگی دور میز بنشینند و باهم شام بخورند. لذت عمیقی سرتا پایش را گرم کرد و دوباره حواسش را جمع اتفاقات درون خانه کرد. پدرش با وردی آتش درون شومینه را شعله ور ساخت و مقابل برادرش نشست. خالکوبی هایش مقابل نور آتش بیشتر به چشم می آمدند.


می توانست ساعت ها همان بالا بنشیند و به اتفاقات روزمره ی آن خانه چشم بدوزد. زن مومشکی سرش را بلند کرد و با صدای بلندی گفت:
- رودولف، پنجره رو ببند! هوای بیرون کم کم داره سرد میشه.

دخترک بر روی شاخه خشک شد! اگر اورا می دید چه اتفاقی می افتاد؟ به نرمی روی شاخه ی پایینی پرید، بدون اینکه برای "آخرین بار" پدرش را ببیند. رودولف سرش را از پنجره بیرون آورد و نفس عمیقی کشید. دخترک می توانست اورا ببیند و کافی بود دستش را تکان بدهد تا چشمان پدر به او بیفتد... اما از جا تکان نخورد.

پنجره بسته شد و دخترک با جستی از روی آخرین شاخه پایین پرید. پیرزن رهگذری با نارضایتی به دخترک نگاه کرد و او با بی قیدی لبخند زد، درحالی که اشک چشمان آبی رنگش را پرکرده بود.

ستاره ها درخشان تر از هر جواهری مسیرش را روشن می کردند. نمی دانست به کدام جهت این زمین خاکی سفر می کند و این بار به گجا پناه می برد اما می دانست این "آخرین ملاقات" او با خانواده ی لسترنج نبود.




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴

ورونیکا اسمتلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
به نام خدا



چه قدر کند می گذره، وقتی که نمی تونیم.
چه قدر سخته که تنها صدایی که می شنوید صدای تیک تاک ساعت باشه.
چه قدر ناراحت کننده است وقتی که می دونی هست...
ولی نتونی بری پیشش.

***

سردمه... شایدم گرممه. نمی دونم. فقط می دونم که زیر چندین و چند پتو دفن شدم و صدام از گلوم بیرون نمی آد. احساس می کنم که یک لایه روغن تمام تنم رو پوشنده و یک توپ پینگ پنگ هم راه گلوم رو بسته. یک روز و اندی‌ـه که از جام تکون نخوردم. چشمام سرخ و داغ هستن و می خوان که بسته بشن، اما اجازه تسلیم شدن ندارن... نه جلوی یک مشت میکروب!

خودم رو از زیر پتو ها بالا می کشم. به بالشت تکیه می دم و نگاهی به پنجره می اندازم. پرده هایش کشیده شدن و به دستگیره هاش هم قفل زدن. بادی از دماغم بیرون می دم. مثل نفس اژدها گرمه. خنده ام می گیره.
ولی نای خندیدن ندارم.
ضعیفم...
ولی اژدهام!

نمی دونم چه طوری، ولی به هر حال سرپا می شم. احساس می کنم که سرم نیم متر بالا تر از تنم‌ـه و من باید با طناب های نامرئی اون رو کنترل کنم.خوبه... یعنی بد نیست... راستش فقط یه کمی سخت تر از وقت هایی که سرم به تنم چسبیده.

یک نگاهی به اطرافم می اندازم. درمانگاه تاریکه و ساکت. خانم پامفری روی یک صندلی غوز کرده و شنل کلفتی رو هم دور خودش پیچیده. نمی خوام بیدار بشه. در حالی که تلو تلو می خورم و سعی می کنم که روی زمین شیرژه نزنم، به سمت در خروجی می رم. آروم هلش می دم.

غیـــــــــــــــژ

می خواد یواشکی بیرون رفتنم رو جار بزنه. کور خونده! من یه اژدهام! برای این که کنفش کرده باشم خودم رو از باریکه در به بیرون پرت می کنم.

پـــــــوفــــــــ،


صدای افتادنم تو کل راه رو می پیچه. کتفم درد گرفته و تنم روی کاشی های یخ زده پهن شده. چه قدر سرما خوبه... دلم نمی خواهد بلند بشم ... سرم داغ کرده... می خوام همین جا بخوابم...
نه!
تسلیم شدن رو قبول نمی کنم!
به هیچ وجه!

کف دست هام رو به زمین تکیه می دم و بلند می شم. باید با تمام قدرت به دست و پام فرمان بدم تا راضی بشن که از زمین سرد دل بکنن. چشم هام که دیگه نافرمانی رو به غایت رسوندن! تا یکی شون رو به زور باز می کنم اون یکی بسته می شه و از همه بدتر وقتی هست که می رسم به پله ها.

راه زیادی نمونده...
توان زیادی هم نمونده.
تنها چیزی که الان دارم "خواستن"ـه.

دلم می خواد خودم رو از بالای پله ها پرت کنم. دونه دونه طی کردنشون مثل یه عذاب می مونه! واقعا نمی فهمم که چرا نباید خودم رو پرت کنم؟!

اولی، دومی، سومی،... و خیلی زود.. یا خیلی دیر، صد و چهل و هفتمی.

خوشبختانه فیلچ مثل همیشه در اصلی رو قفل نکرده. بدنم دیگه اگه بخواد هم نمی تونه از دستورم اطاعت کنه. اما...
هنوزم یه اژدهام!

وادارش می کنم که بازم بره. باید بره! نمی تونه حالا جا بزنه!
من باید اون رو ببینم!

از لای در چوبی بزرگ رد می شم.

همم ممم ممیم ههم میهم هوووم.


گارگویل ها از بالای ستون ها به من خیره شدن. یکی از اون ها داره یه آهنگ رو زمزمه می کنه. بی توجه به راهم ادامه می دم.

بیرون از در همه چیز فوق العاده است! تا چشم کار می کنه سفیدی برفه. درختا، دیوارا، سنگ ها و حتی دریاچه هم سفیده! سفید و خنک! ولی اون...
اون از همه سفیدتره!

کشون کشون تا بالای تپه می رم. به پشت روی برف ها ولو می شم و بهش چشم می دوزم. به خیال خودش قایم شده، ولی من می بینمش.

- سلام! من اومدم!

صدام رو می شنوه و خیلی آروم از پشت ابر ها می آد بیرون. یواش یواش همه چیز رو روشن می کنه. نورش صورتم رو نقره ای می کنه. من رو غرق می کنه در خودش. نورش زیاد نیست... گرمم نیست. سرده! ولی سرماش مهربونه. مثل سرمای باد و یخ بدجنس نیست که نیشگون بگیره یا چنگ بندازه... آروم بغلم می کنه.

دوست من مثل خورشید نیست که وسط روز بیاد! دوست من وقتی می آد که نور نیست. می آد تا نشون بده که چه قدر شجاعه! به این که چنین دوستی دارم افتخار می کنم.

- خیلی خب... ببخشید که دیر اومدم.

فکر کنم بهش برخورده که این قدر دیر اومدم، آخه همیشه زود جوابم رو می داد! داره ناز می کنه.

- من خسته ام. مریضم. به خاطر تو این همه راه اومدم اونوقت تو ناز می کنی! آخه به تو هم می گن رفیق؟!

منتظر جوابشم.

اما نه! مرغش یه پا داره! کوتاه بیا نیست. خوبه... مهربونه... ولی لجوج هم هست! سوسول و نازک نارنجی هم هست! گاهی اوقات دلم می خواد که گوش نداشته اش رو گاز بگیرم! گاهی هم می خوام که محکم بغلش کنم... دوستی همینه دیگه.

- دوشیزه اسمتلی! شما این وقته شب این جا چی کار می کنید! شما الان می بایست توی درمانگاه باشید!

صدای مک گونگال رو می شنوم. صداش مثل کسایی که یه اژدها تو حیاط خونشون دیده باشن.
و خب اونم یه اژدها دیده دیگه.

از گوشه چشم می بینمش که دامنش رو بالا گرفته و داره به طرف من می آد. لرزش تنش رو می بینم. هوا سرده. ولی من گرمم. گرم که نه... داغم! احساس می کنم که دارم روی برف و یخ ذوب می شم.

نمی دونم اژدها ها هم می تونن ذوب بشن یا نه؟ گمون نکنم. اژدها ها فقط ذوب می کنند. اما... اما بعضی اژدها ها هم منجمد می کنن. شاید اون اژدها ها رو بشه ذوب کرد!

احساس می کنم دارم چرت و پرت می گم. اصلا دیگه نمی دونم که دارم چی می گم. مک گونگال بالای سرم ایستاده. دامنش رو کمی بالا گرفته که خیس نشه. وای خدای من! چه قدر پاهاش مو داره! وقتی که حالم خوب بشه و به تالار اسلیترین برگردم به همه می گم که ساحره پشمالو صداش کنن!
ولی اگه برگردم...

- می تونید از سر جاتون بلند بشید دوشیزه اسمتلی؟

حوصله و توان جواب دادن رو ندارم. می خوام سر به سرش بزارم. ولی باز هم نمی تونم.

- ببینید چه قدر قشنگه!

نمی دونم چی شد که این رو گفتم. ولی خب، واقعا هم دوست من قشنگه! چشم هام بهش دوخته شدن. حتی دلم نمی خواهد مردمک چشم هام رو تکون بدم.
دلم می خواهد تا صبح با دوست خوبم حرف بزنم و همینجا کنارش بخوابم.

- ظاهرا که نمی تونید. خیلی خب. حالا... بیاید... بالا.

سوار کول مک گونگال شدن هم حال و هوای خودش رو داره. دلم می خواهد داد بزنم "راه بیافت مینروا! تندتر! تندتر!". اما حنجره ام زیاد فرمان برداری نمی کنه. خب گاهی اژدها ها هم نمی تونن دیگه!

داریم پشت به دوستم به سمت قلعه حرکت می کنیم. اه! نمی تونم خداحافظی بکنم. لااقل رو در رو نمی تونم. دلم هم نمی خواهد که این کار رو بکنم.

خیلی دیر اومدم و خیلی زود هم دارم می رم. هنوز حتی از دلش هم در نیاوردم. ناراحت چشم هام رو می بندم و سعی می کنم که بخوابم. پشت مک گونگال جای راحتی نیست، ولی سعی‌ام رو می کنم.
ولی... یه چیزی هست که باید بهش بگم:

- این که آخرین ملاقتمون نبود، بود؟

آروم زیر لب زمزمه کردم. راستش انتظار ندارم که جوابم رو بده. اما یهویی جوابم رو می ده:

- نه... نبود.

گفته بودم که دوستمه...


ویرایش شده توسط ورونیکا اسمتلی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۶ ۱۰:۵۴:۱۲

be happy


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴

لیلی اونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۵ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۵ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
از "همون جایی که همه هستن"
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
ليلي اوانز VS آيلين پرنس

سوژه: سوروس اسنيپ



_ مثل اينكه متوجه نيستي اينجا كجاست آقاي جيمز پاتر؟
_تو يه آدم خائني سوروس اسنيپ... چطور ميتوني اينقدر راحت باشي در حالي كه ديوانه ساز ها به مدرسه حمله كردند؟ ... حتي تو... در لحظه حمله حضور نداشتي!
_ خب بايد به اين نكته توجه كني كه، حضور و غيبت من، به تو هيچ ربطي... نداره.
_ آره... تو يه مرگخواري! يادت كه نرفته؟ احتمالا دستور حمله رو خودت دادي.

سوروس در حالي كه از شدت عصبانيت قرمز شده بود، از جاي خود بلند شد و با شتاب، به طرف جيمز رفت.

_ اگر همون زمان حرف هاي اون پيشگو رو به لرد ولدمورت ميگفتم، الان تو اينجا نبودي كه هرچي لايق خودته، به من... نسبت بدي.

به آرامي در ادامه زمزمه كرد:
_ و شايد ليلي در كنار من بود... نه تو!!
_ پيشگو؟ لرد ولدمورت؟ منظورت چيه؟

سوروس پوزخندي زد و با ابروي هاي بالا انداخته گفت:
_ هــه... خب معلومه... اون پيشگو، صحبت از پسري ميكرد كه اواخر جولاي به دنيا مياد... اون پسر لردسياه رو فاني ميكنه... و اون پسر، هريه... هري پاتر!

جيمز با چشماني گرد شده از فرط تعجب به سوروس خيره ماند. دستانش با بي حالي در دو طرف بدنش قرار گرفته بودند و لبانش نيز از هر سخني باز مانده بود.

" فلش بك "

از فاصله اي نزديك به عظمت هاگوارتز خيره شده وغرق در خاطرات دانش آموزي خود در اين قلعه بود. با قدم هايي شمرده از تك تك پله ها بالا رفت، تغييري جز خودش حس نمي كرد. چمدانش را گوشه اي رها كرد ونگاهش را به سوي تابلوهاي متحرك انداخت.

مدتي بعد، با همراهي پروفسور مك گونگال، به سرسراي بزرگ رفتند و با جمع كثير‌‌‌‌ِ دانش آموزان مواجه شدند، لبخند رضايت از لبان ليلي دور نميشد وچشمانش مانند الماس ميدرخشيد.مدير مدرسه، سوروس اسنيپ در حال سخنراني خود آرام به طرف ليلي برگشت و گفت:
_ قبل از اينكه ضيافت رو آغاز كنيم، بايد بگم كه... علت برگزاري اين جشن معرفي استاد دفاع در برابر جادوي سياه يعني دوشيزه ليلي اوانز هست كه دعوت ما رو پذيرفته اند... از شما ممنونم دوشيزه.

گريفيندوري ها كه به خوبي با او آشنا بودند، از ته دل تشويق كردند، اما اسليتريني ها كه تنها اصالت فرد براشان مهم بود، سكوت خود را همچنان به همراه داشتند.

_ از شما متشكرم جناب مدير... اميدوارم خاطرات خوبي در ذهن هم ديگه بسازيم و مانند دوست در كنار هم زندگي كنيم.

" كلاس دفاع در برابر جادوي سياه "


ليلي با گام هاي مطمئن، وارد كلاس شد. سلامي گرم به دانش آموزان كرد و با بيان قوانين كلاسش شروع به تدريس كرد.

_ در ابتدا بايد بهتون بگم كه اين درس با هيچ كس شوخي نداره... با هيچ كس. شما براي اينكه بتونيد از خودتون دفاع كنيد، بايد تسلط كافي رو داشته باشد كه نيازمندِ تمركزِ. ميخوام بهتون در اين جلسه ياد بدم كه چطور حريفتون رو ديوونه كنيد شمــ...

ليلي تا آمد جلمه خود را خاتمه دهد، ساختمان هاگوارتز شروع به لرزش كرد، لرزشي كه باعت شد نگاه ليلي به سمت پنجره جلب شود. با ناباوري متوجه شد كه ديوانه ساز ها به مدرسه حمله ورشده بودند، هوا ابري و مطمئناً همچون زمستان سرد شده بود، دانش آموزان كه گويا تازه به عمق ماجرا پي برده بودند از ته دل فرياد برآوردند.

‌_ ســـــاكت!!

آنها با ترس به طرف ليلي برگشتند و به او خيره شدند.

_ بچه ها بايد به خوابگاه برگرديد... نگران هيچ چيز نباشيد... نماينده ها؟... بچه هارو با دقت به خوابگاهاشون برگردونيد.
_ به دنبال من بيايد، عجله كنيد! سريع تر...

ليلي كه از امنيت دانش آموزانش مطمئن شد، با ترس خفيفي به طرف حياط هاگوارتز حركت كرد.

" پايان فلش بك"

_ حالا وقتشه كه اون پسر رو به من تحويل بديد... وگرنه همتون... ميميريد.

صداي فرياد دانش آموزان از ترس بلند شده بود، هر كدام به سويي ميرفتند، گويا هدفشان معلوم نبود. لرد ولدمورت از طريق جاسوس خود متوجه حرف هاي سوروس و جميز، شده بود.

ليلي هم حال، از ماجرا باخبر بود، در حالي كه اشك از چشمان سبز رنگش سرازير شده بود به خوابگاه هري رفت تا با او خداحافظي كند... شايد برگشتي در كار نباشد!

_ هري... يادت باشه... مامان دوست داره ... بابا دوست داره...هري... در امان باش... قوي بمون!!
_ نه... نه مامان!...من با اون ميجنگم.

ليلي به دنبال هري افتاد و از او ميخواست كه برگردد ولي هري بي توجه به مادرش به راه خود ادامه ميداد.

_ بـــله... آفرين هري...

در حالي كه ولدمورت با نگاهي مشتاق به هري نگاه ميكرد ليلي و سوروس به او رسيدند، ليلي خود را در مقابل هري انداخت و رو به ولدمورت گفت:
_ من نميزارم به پسرم دست بزني... اول بايد منو بكشي.

ولدمورت در حالي كه خنده شيطاني ميكرد چوبدستي خود رو بالا آورد، و به طرف ليلي نشانه گرفت وگفت:
_ آواداكادورا!

او طلسم مرگ را به سمت ليلي پرتاب كرد اما قبل از اصابت، سوروس خودش را جلوي ليلي انداخت و طلسم به او برخورد كرد. هري بدون درنگ مادرش را كنار زد و نگاهش را به سوي ولدمورت سوق داد.

_ كروشيو!

ولدمورت نتوانست مانع شود كه طلسم به او برخورد نكند، او از درد به خود ميپيچيد، يارانش او را به وسيله آپارات از آنجا دور كردند. هري پيش مادرش بازگشت او، در كنار سوروس زانو زده بود و از غم ميگريست... غم از دست رفتن سوروس!

"او جانش را فداي ليلي كرد"


ویرایش شده توسط لیلی اونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۱ ۱۸:۴۱:۴۴
ویرایش شده توسط لیلی اونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۱ ۱۸:۴۴:۲۶
ویرایش شده توسط لیلی اونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۱ ۲۳:۱۸:۱۱
ویرایش شده توسط لیلی اونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۱ ۲۳:۲۱:۳۳

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲:۳۸ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴

پرسیوال دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۱ چهارشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۹:۵۱ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از این همه ریش خسته شدم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
دامبلدور کبیر و هاگرید پَهَن



جاودانه های دره گودریک

قسمت اول: وصیتنامه عاشقانه

سال 1202- دره گودریک ، میدان شهید ریچارد ، دست چپ ، قبرستون بهشت آرتور

این که مسیحیان قرون وسطی هم سر خاک مرده ، مداح می آوردند با بلندگوی دستی خفن که صدای دلنشین بلبل را به خرناس خرس تبدیل می کرد هنوز هم یکی از مجهولات تاریخ است ... به هر حال جمعیت عظیمی از انسان و غیر انسان در آن قبرستان جمع بودند و مداحی برایشان از فراغ پدر میخواند:
-آخعیییی بابا باااابا بااااااهابااااا جانم ... آخ آخ پسرشو آروم کنید ... جایت در بهشت برین است بابااااای گلم ... ای تماااام زندگی ما خوش خرام به بهترین مکان ها ... پدرم غم فراق تو را هیچ میراثی از بین نمی برد ... آآآآه پدر عزیزم


در میان هیاهوی گریه و زاری ملت ، پسر کوچکتر متوفی به سختی خود را کنار مداح رساند و در گوشش چیزی گفت و هر چیز بود اینقدر جذاب بود که احمق با وجود میکروفون تکرار کرد:
-ناموسا داااش؟ شیوید باقالا با ماهیچه س؟

والفریک، فردریک ، کلبرریک ، اسمتریک ، ستریک ، فلیت ویک ، زیبا ، شهره ، سپیده ، هنگامه ، لیلا و در نهایت شهرام تمامی بچه های متوفی به محض شنیدن این حرف دست به پاچه شده و نفری یک لنگه نثار میکروفون دار کردند و فاتحه مراسم خوانده شد .

- کره خر پدرسگ به من کفش پرت می کنی؟
- خفه شو یابو زاده ... مردی وایسا الان کفشو می کنم تو حلقت
- زر نزن ریغو ... فوتت کنن باد می بردت

به دلیل رکاکت بیش از حد باقی جملات سانسور شد.

شهرام میکروفون را دست گرفت و به تشییع کنندگان گفت:
- آقایون داداشام خانوما آبجیام ... هیچ جا نریتون! ناهار آماده س ... بپرید ترک جاروهاتون دوتا کوچه بالاتر بعد کلیسا رستوران رونالد جوجه

به "جه" آخر نرسیده بود که صدای تیک آف جاروی آخرین مهمان هم بلند شد و لحظه ای بعد طرف در هوا بود و خود صاحبان عزا هنوز جلوی قبرستان .

یک ساعت بعد از صدای قاشق و چنگال ها و پریدن چوب پنبه ی بطری های نوشابه و صداهای پس از آن و مسموم شدن هوای داخل سالن، وکیل برگه ی وصیتنامه ی برایان دامبلدور را اینطور خواند:
- به همه ی پسران و دختران عزیزم سلام عرض می کنم .... ... ( بدلیل دوری از طولانی شدن ، نصایح برایان سانسور شد )... و سر انجام باید بگم که برای والفریک قطعه زمین ده هزار متری ذرت در گودریک سفلی و پانصد هزار سکه طلا ، برای فردریک یک قطعه زمین مرغوب در فرمانیه ی لندن و هشتصد هزار سکه نقره...

صدای پچ پچ محسوسی بلند شد:
- وایسا بینم وکیله ... بهترین چیزا برای دوتا پسر اول؟ پول گرفتی اینا رو بنویسی؟
- ساکت شو بینم شهره ... بذا وکیله باقیشو بخونه


با تهدید فردریک ، دومین خواهر ساکت شد و وکیل ادامه داد:
- برای کلبرریک شبه جزیره با زمین های کشاورزی عالی در بریستول و یک میلیون و پانصد هزار سکه برنز ، برای اسمتریک تاپاله ی تمام گاو های تمام گاوداری های خانوادگی ، برای فلیت ویک هزار و صد و سی تن الوار آماده و چرب شده! ، برای زیبای عزیزم کاخ رامسر و ضمایم و متعلقات ، برای شهره نقس بابا هتل داریوش و مصرف رایگان صد سال از فری کثیف، برای....
وکیل نتوانست بقیه ی وصیتنامه را بخواند! چرا که بطری نوشابه ای در حلقومش فرو شد . و دوباره دعوا با محوریت وکیل بدبخت و سر ارث و میراث ... اما وکیل توانست بطری را از حلقش در بیاورد و روی میز بکوبد و برای چند دقیقه سکوت ایجاد کند و بگوید:
- به همه ی شما کره خر ها قویا اعلام می کنم هر کسی که بچه ش رو در بیست سالگی مزدوج کنه میتونه سهم الارثش رو تصاحب کنه!

پرسیوال پسر والفریک دقیقا پس فردای روز تشییع جنازه 20 سالش می شد.


قسمت دوم: عروسی یا عزا؟

دره گودریک آذین بندی شده بود ... از انواع و اقسام رقص نور های باستانی و جینگولک بازی های مختلف تا مشعل های ژیگولی و درختچه های تزیینی رنگ و وارنگ و شدت این ها در مسیر خانه ی دامبلدور ها بیشتر هم می شد.

پدر خانواده جلوی در رژه می رفت که ناگهان فریاد زد:
- پرسیوال د برو گمشو بیارش دیگه ... غارت کردن میوه ها رو! :vay:

صدای نعره ی والفریک هم حباب خماری عاشقانه پرسیوال رو نشکست ولی به سرعت پرید روی جاروی بزرگش و به سمت آرایشگاه رفت و چیزی زیر لب میخوند که از بین کلماتش می شد کلمات یه حلقه ، اسمتو ، نوشتم ، بیای و سرنوشتم رو فهمید.

یک ساعت بعد در حالی که والفریک همه جور فحشی زیرلب زمزمه می کرد به نقطه ای در آسمان خیره شد و در همون لحظه بر و بچه با داد و بیداد و قر و بندری میخوندن :
- آوردش آوردش سر تو بغل آوردش

قرار بود عروس و داماد سر کوچه از جارو پیاده بشن و تا خونه پیاده بیان و به همین خاطر ملت رو از پای میز و از جلوی میوه های رنگ و وارنگ بلند کردن که عروس و داماد رو مشایعت کنن.

- کوچه تنگه؟ بله عروس قشنگه؟ بله ... دست به زلفاش نزنید مروارید بنده بله!
- عروسی شاهانه ایشالمرلین مبارکش باد ... جشن بزرگانه ایشالمرلین مبارکش باد ... نوبت مستانه ایشالمرلین مبارکش باد
- این حیاط و اون حیاط میریزن نقل و نبات بر سر عروس و دوماد
- یار مبارک بادا ایشالمرلین مبارک بادا
زن های فامیل در حال خواندن شعر و مرد ها در حال باباکرم و جلوی آن همه آدم هم پرسیوال دامبلدور با چشم های آبی خیره کننده و کندرا پاورل جده ی پاترها با لباس عسلی ای که مادرشوهر جانش فقط و فقط محض چشم و هم چشمی شدید با هزینه ی زیادی برای عروسش خریده بود!.

از آنجا که والفریک بعد از دعای عشا وسط کلیسا داد زده بود امشب عروسی شاه پسرشه و همه دعوتن هیچ کس در دره ی گودریک دست رد به سینه اش نزده بود و از طرف دیگر جیغ و داد و در نهایت قهر آنزیا دختر بزرگش باعث شده بود چهار مدل غذا از بره ی بریان و ققنوس کبابی و خورشت کرفس و آبگوشت بزباش و انواع بقولات و مخلفات رنگارنگ انتظار آن غارتگر هایی را بکشد که تا لحظه ی آخر ظرف میوه ی هر میز که فقط چهار نفر آن جمعیت دور آن نشسته بودند چهار بار شارژ مجدد شده بود!

قبل از شروع حمله به شام ، خواننده ی خوش صدا و ورزشکار و مردمی حاضر در مجلس یعنی جیوید ( بر وزن دیوید) یساری برای بار دوم از پدر داماد خواهش کرده بود آهنگ رو با قری تمیز و ریز همراهی کنه و از والفریک انکار و از ملت اصرار و در نتیجه پدر داماد که خاطره انگیز ترین شب زندگی ش بود آبروی خودش رو زمین گذاشت و همراه با آهنگ "عابد" جیوید یساری چنان قری داد که سیاتیکش و سمپاتیکش گره خورد.

.......

ساعتی بعد از پایان جشن ، والفریک در حالی که ویکس به پشت کمرش می مالید نشسته بود و تمامی فاکتور های خرج و مخارج جشن شاه پسرش رو جمع می زد .

کتی ، زن والفریک با یک سینی چای به سراغ همسرش اومد ولی با دیدن دهان کج والفریک و ولو شدنش روی زمین سینی چای رو به جای انداختن سه متر پرت کرد هوا.

با نعره ی " عه وا حاجی ... چت شده حاج والفی ... نفس بکش آقا" ی مادر خانواده همگی داخل اتاق پدر پریدن اما والفریک با وجود سکته ی ناقصی که زده بود با عصبانیت فریاد زد برید گمشید بیرون پدرسگا ... به کولر فشار میاد با این همه آدم!

والفریک آدمی عصبانی بود ... اما عزایی شد برای ملت تحمل این پدر عصبانی اونم بعد یک سکته!


قسمت سوم : کاکل زری بابا بزرگ

بزرگ دامبلدور ها در اقدامی متهورانه تمام برف کوه های اطراف دره گودریک رو به میمنت تولد اولین نوه ی پسریش که پسر هم بود به رنگ رنگین کمان در آورده بود و همچنان که در حال قدم زدن در امتداد خیابان اصلی تا میدان مرلین بود چوبدستی اش را که به هر طرف می چرخاند هر چه بود به رنگ رنگین کمان در می آمد... هر کس به تورش می خورد یک شیرینی یا شکلات ظاهر می کرد و به دستش می داد و گهگاه که آهنگی یادش می آمد زمزمه می کرد و یا همزمان بندری میزد یا باباکرم و یا حتی عربی!... لحظه ای بعد مجسمه ی مرلین وسط میدان رو تبدیل کرد به دخترک جوان آوازه خوان که هم آواز میخواند هم {سانسور } میزد.

این که والفریکش بود ... می شد حدس زد داخل خانه چه خبر بود!
باز هم والفریک بعد از دعای عشا در کلیسا با همان دهان کج ناشی از سکته ای که آخر عروسی پرسیوال زد فریاد زده بود:
- ملت امروز اولین نوه پسریم که پسر هم هس به دنیا میاد ... همه تون ناهار خونه ما دعوتید!

با این تفاسیر اگر خود گودریک هالو هم انسان بود و جان داشت چه کیفی می کرد از وجود این پیرمرد سخاوتمند و البته چشم و هم چشمی های خانوادگی که باعث میشد چندین برابر خرج چندین مدل غذا کنه!

وسط حیاط خانه برای هنرنمایی ملت خالی شده بود و گروه ارکستری هم که دعوت شده بود صداش تا دهات بغلی هم می رسید. خواننده ناگهان داد زد:
- قربون صفای همه تون ... امروز اینجام که به مبارکی متولد ساعات قبل هرچی عشقتون می کشه براتون بخونم ... فقط کافیه بخواید!

این که کدام لجاره ای که حتی به بچه های دره گودریک هم شبیه نبود فریاد زد " عباس قادری" بخون هنوز معلوم نیست اما با شروع آهنگ ریتمیک و زیبای استاد که میفرماد " بدی نکن تو ... تو این زمونه ... فقط یه خوبی ... به جا میمونه" خود پرسیوال کت مشکی اش را روی شونه ش انداخت و با چرخشی ریز هنرنمایی رو شروع کرد و همون ثانیه اول نگاهش به نگاه والفریک جلوی در برخورد کرد.
والفریک از جلوی در داد زد :
- برو گمشو اونور بچه ... بابات داره میاد وسط!

نمیشد فهمید که والفریک همین الان از روی دستگاه ویبره در باشگاه بدنسازی بلند شده بود یا نه اما میشد گفت از هنرش در لرزوندن بدن میشد برق تولید کرد .

قر و قمیش والفریک کمرشکسته جلوی نوه ی کاکل زری اش که تمام شد میکروفون رو از خواننده گرفت و گفت:
- ملت حواستون باشه که بعدا دبه در نیارید ... هرچیز که متعلق به منه و هر عایدی ای که یه سرش به من بنده همه ش از این به بعد به نام کاکل زری منه که همینجا جلوی همه میگم اسمش آلبوسه ... آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!

و آلبوس از نوزادی آن هم در دهکده ی آباء و اجدادیش دره ی گودریک با حمایت پدربزرگش تبدیل شد به پسر نازالوی خاندان که بعد ها شد جادوکار اعظم.


قسمت چهارم : شوخی یک رو به موت


ملت مرده خور دره گودریکی که بوی شام میت مفت به مشامشون خورده بود با ناراحتی و غصه ی ساختگی دم در خونه دامبلدور ها بست نشسته بودند به دعا و ثنا!

از داخل خونه مدام صدای جیغ و زاری و از حال رفتن و به هوش اومدن و آه پدر آه ای پشت و پناه من (به سبک هندی) میومد و در نتیجه مشخص شد که بزرگ دامبلدور ها والفریک در حال کشیدن نفس های آخر بود.

پرسیوال بعد از لگد و مشت و فحشی که از پدر رو به موتش خورده بود باز هم با یک دستگاه موزر مشغول تراشیدن صورت پدرش بود چون دکتر گفته بود:
- ببینید جناب دامبلدور ... عمده ی دعوای ما سر همین قضیه س که باید بذارید پوست صورت هم هوا بخوره هم آب کافی وگرنه از همونجا خشک میشید می میرید!
و در نتیجه ی این حرف دکتر ، پرسیوال حربه ی آخر رو هم برای جلوگیری از بی پدر شدن به کار برده بود که گویا فایده نداشت.

والفریک هر سه فرزندش رو به کنار تختش فراخوند و با وجود خس خس شدید سینه گفت:
-همه تون یه تیکه چوب بردارید بیارید!

همه آوردند. پدر ادامه داد:
-بشکنیدش!

همه شکستند. پدر گفت:
-حالا دو تیکه رو بذارید بغل هم و دوباره زور بزنید بشکنید!

سنتنیال برادر لاابالی پرسیوال با غرولند گفت:
-بابا چشماتو ببند دیگه ... آخر عمری مسخره مون کردی؟
-خفه شو پدرسگ بی مادر گوساله ... بوقیدم با این بچه پس انداختنم!
-بابا حالا یه زری زد ... ما گوش به نصیحت شما داریم.

والفریک ادامه داد:
- حالا سه تا تیکه رو بذارید بغل هم بشکنید!

بازم شکست ... والفریک در حالی که زیر لب می گفت ایندفه دیگه نمیشکنه ادامه داد:
- حالا چهار تا تیکه رو بذارید کنار هم و زور بزنید!

بچه ها به راحتی چوبدستی شون رو در آوردند و چهار تا تیکه چوب کنار هم رو با یه حرکت به سه قسمت تقسیم کردند که البته قاعدتا نباید اینطور میشد لذا نصیحت والفریک به فنا رفت و پدر دامبلدور ها به دست بچه هاش ضایع شد و صدای پخ پخی از گلوش بیرون اومد و مرد!

اما همین که بچه ها و همسر عزیزش با گریه روی بدنش افتادند انگار رفرش شد و دوباره چشماش باز شد و گفت:
- سر اون نصیحت پدرانه م که نسناس بازی در آوردید ... میخوام بگم که الان یه دستتون رو بیارید بالا!

همه یک دست بالا آوردند ... والفریک ادامه داد:
- همونطور که میبینید یک دست صدا نداره عزیزانم...

و در کمال ناباوری همگی بشکن زدند و پدرخانواده رو از بیخ و بن نابود کردند و در نتیجه خوابید و بلند نشد.

طی ساعات بعد تاریخ تکرار می شد ... همون جمعیت مرده خور دره گودریکی که در تشییع جنازه برایان پدر والفریک در قبرستون بهشت آرتور جمع شده بودند حالا بچه ها و نوه هاشون به همون منوال آماده ناهار بعد تشییع جنازه می شدند.


قسمت آخر( ژانر تراژدی) :جاودانگی مهر پدری

بر خلاف شایعات موجود ، پرسیوال دامبلدور هیچ گاه از دهکده ی آباء و اجدادی اش دل نکنده بود اما به خاطر مأموریتی از وزارت سحر و جادو مجبور بود مدتی در شلوغی لندن سپری کند... مدتی بود شایعاتی در مورد قدرت گرفتن مجدد دنیای سیاه شدت گرفته بود و غیب بینی دوست صمیمی اش پیشگوی مشهور کاساندرا تریلانی و حمله ی جادوگران سیاه به خانه ی او مزید بر علت شده بود و با همه ی این دلایل ، پرسیوال چراغ سبزی برای گسترش نفوذ و قدرتش در اروپا دیده بود و از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد و لذا این زمان ، زمانی بود که خانواده اش در درجه دوم اهمیت قرار داشتند و دخترش آسیب پذیر تر از همیشه ...
روزی کاساندرا در خانه ی دامبلدورها غیب بینی داشت که به قیمت ظنین شدن پرسیوال به او تمام شد و از طرف دیگر نابودی خانواده دامبلدور .

آریانا دامبلدور هم مثل تمامی اعضای خاندانش میرفت که به ساحره ای قدرتمند و موثر در جامعه تبدیل شود اما دوران طلایی کودکی اش به یکباره به کابوسی برای پدرش تبدیل شد که طومار زندگی خودش را هم در اندک زمانی بعد درهم پیچید.

سه پسربچه ی لندنی که حتی تحریک شدنشان به دست عوامل دنیای سیاه هیچ وقت احراز نشد با دیدن آریانای در حال بازی که طبیعتا گاها نمیتوانست جلوی نیروی جادویی اش را بگیرد با عجیب الخلقه خواندن او و تهمت های دیگر مشترکا ضربه ای جسمی و روانی شدیدی به او زدند که باعث برگشت نیروی جادویی او به درونش شد.

عشق و محبت پدرانه ی پرسیوال با این اتفاق آتشی بر وجودش افکند که حتی وقتی در آزکابان به عاقبت رفتار عجولانه اش فکر می کرد آنچنان پشیمانی و ندامتی در خود نمی دید چرا که مطمئن بود فدای خانواده اش شده بود اما چیزی که وجودش را می آزرد نادیده گرفتن و آزردن رفیق قدیمی اش بود که کسی نبود جز کاساندرا تریلانی.

بعد از آن حادثه و محکومیت و انتقال پرسیوال دامبلدور به آزکابان ، همسرش کندرا تصمیم گرفت به خانه ی پدری پرسیوال در دره ی گودریک باز گردد و همانجا به دور از هیاهوی آن لندن لعنتی به تربیت دخترش و حمایت از پسرانش بپردازد اما مدت زیادی از بازگشتش به دره گودریک نگذشته بود که در اقدامی اشتباه که حبس کردن روزانه ی دخترش بود گرفتار برگشت طلسم ناخواسته ای از نیروی جادویی فروخورده ی آریانا شد و برای همیشه خانواده اش را تنها گذاشت.

دره گودریک تنها یک سال بعد ، خود آریانا را هم که طعمه ی دعوای دو رفیق قدیمی یعنی برادر ارشدش آلبوس و گلرت گریندل والد شده بود در کام خود فرو برد و طومار زندگی اش را برای همیشه بست.
-------
جاودانه های گودریک هالو را دیدید . از شکل گیری خاندان باستانی و قدرتمند دامبلدور در دهکده ی دره ی گودریک شروع شد و زندگی اعضای شاخص و ارزشمند این خاندان در همان دهکده از سمع و نظر گذشت و در نهایت ، بازگشت آخر آبرفورث دامبلدور به عنوان آخرین بازمانده برای فروش تمام املاک خانواده مهر پایانی بر حضور دامبلدور ها در دره گودریک بود.

و با این تفاسیر میتوان فهمید که روزگار بنای وفا با هیچ کس نخواهد داشت ... از آن رو که دره ی گودریک همچنان پابرجاست اما چه دامبلدور ها در قبرستان آن زیر خروار ها خاک...

پایان





پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۱۳ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۵:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
دوئل ایلین پرنس&لیلی ایوانز

سوژه:سیوروس اسنیپ!!!!!!!

سیوروس اسنیپ برروی یکی از مبل های اشرافی سالن ورودی عمارت باشکوه پرینس ها نشسته بود و اخرین کتابی را که درخصوص معجون های اهریمنی گرفته بود را مطالعه میکرد.
که ناگهان چیزی چشمانش را به سمت پنجره باز که غروب افتاب را نشان میداد جلب کرد.
جغدی قهوه- سفید پرواز کنان وبه نرمی داخل اتاق شد و برروی میز تحریر چوبی گران قیمت شاهزاده ایلین نشست.
بر نوکش نامه ای نمایان بود.
سیو از جا برخواست و به طرف جغد رفت.برایش اشنا بود.
کمی با خود اندیشید...
چشمانش از تعجب گرد شد.با شَک نامه را از نوک جغد گرفت و روی انرا خواند.
شکش به یقین تبدیل شد.اسم روی نامه را بازمزمه ای خواند:
ـ لیلی ایوانز...؟
با تعجب نامه را گشود.فقط یک جمله در نامه نوشته شده بود:
من باید میومدم سیوروس.
هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که صدای در شنیده شد.
سیوروس میتوانست حدس بزند او کیست.
در را گشود.
و طبق چیزی که حدس میزد لیلی ایوانز پشت در بود.
ـ سل...
پیش از انکه او کلمه سلام را کامل بگوید سیوروس با لحن سردی حرفش را قطع کرد وگفت:
ـ ازاینجا برو لیلی ایوانز!
ـ من باید باهات حرف میزدم!
ـ من باهات حرفی ندارم!
چهره لیلی ایوانز با این حرف سیوروس سرد تر شده بود.
ـ سیوروس اسنیپ!
ـ چیه؟میخوای مثل زمانی که احمقی بیش نبودم باهات حرف بزنم؟از اینجا برو تا چشم مادرم بهت نیفتاده!
ـ نخیر من چنین انتظاری ندارم ازت!تو یه خائنی سیو!خائن!
سیوروس پوزخندی زد وگفت:
خائن باشم بهترم از یه خون کثیف!
لحظه ای گویی رنگ به صورت لیلی ایوانز نمانده بود اما لحظه بعد درست بر عکس این اتفاق افتاد وصورتش از عصبانیت به رنگ موهایش شد.
او دستش را بالا برد و برای سیلی زدن به سرعت به صورت سیو نزدیک کرد که ناگهان...
ـ دستتو-از روی سیوروس-بکش!
دستی ظریف اما قدرتمند در همان لحظه مچ دست لیلی ایوانز را محکم گرفته بود و این صدا متعلق به صاحب ان دست،شاهزاده ایلین بود.
چشمان ابی ایلین اکنون به قرمزی صورت لیلی در امده بود و مچ دست لیلی را چنان محکم گرفته بود که گویی قصد خرد کردنش را داشت.
در چشمان سیاه سیوروس برق ضعیفی درخشید.
لیلی دستش را محکم از میان دست ایلین کشید.
لحظه ای چشمان اندو با حالتی مبارزه طلب و به یکدیگر خیره شد.
ناگهان در پس ان ثانیه های پر خشم و در ثانیه ای لیلی ایوانز چوبدستی خود را کشید...
ـ اکسپلیار موس!
ایلین به سرعت و بسیار ماهرانه افسون را خنثی کرد.و فریاد زد:
ـ کروشیو!
اما لیلی موفق شد جاخالی بدهد.
در چشمان لیلی شگفت زدگی وترس موج میزد.اما او گویی منظور ایلین را به خوبی فهمیده بود.
سیوروس به نظر مشوش و ناراضی میرسید.
او سعی کرد مادرش را از لیلی دور کند.پس شانه ایلین را گرفت و سعی کرد اورا به عقب بکشد.
ایلین گفت:
اگه میخوای به جای اون باتو دوئل نکنم لطفا با من کاری نداشته باش سیوروس!
سیوروس شکه شد.
ایلین به نظر اینبار بیش از حد عصبانی بود.سیوروس تا به حال مادرش را که چهره مهربان و لبخند شیطنت امیزش هیچگاه از چهره اش جدا نمیشد را اینگونه ندیده بود.
هردو نفر با چوبدستی یکدیگر را نشانه گرفته بودند.
گویی ازچشمان ایلین اژدهایی اتشین و از چشمان لیلی شیری غران بر میخواست.
ـ پتریفیکوس توتالوس!
ایلین این طلسم را نیز به راحتی دفع کرد وگفت:
از طلسم های فوق پیشرفته استفاده میکنی لیلی!سال اولیها یادت دادن؟
سپس پوزخندی زد و به سرعت طلسم بیهوشی را اجرا کرد:
ـ استیوپفای!
لیلی درست زمانی به سختی جاخالی داد که طلسم از دوسانتی متری گوشش رد شد.
ـ شاید ولی دیگه این حرفو نخواهی زد ایلین!
و سپس افسون انفجاری را به سمتش پرتاب کرد.
ـ ریدوکتو!
ایلین نتوانست انرا دفع کنداما موفق شد به سرعت مسیر طلسم را منحرف کند.
طلسم به شومینه برخورد کرد و انرا با صدای مهیبی منفجر کرد.
خاکستر های شومینه سراسر اتاق رافرا گرفته بود.
ایلین بی درنگ فریاد زد:
ـ کروشیو!
طلسم اینبار پیش از انکه لیلی عکس العمل نشان دهد به او برخورد کرد وصدای جیغش در سراسر عمارت بزرگ پیچید.
لبخندی اسلایترینی بر لب های شاهزاده ایلین نشسته بود.
سرانجام اثر طلسم از بین رفت.
اما گویی توانی برای لیلی باقی نمانده بود و در چشمان سبز رنگش کم فروغی خاصی دیده میشد.اما سرانجام برخواست.
ایلین در سکوتبه چشمان لیلی خیره شده بود.گویی نوعی اطلاعات را دریافت میکرد.
ناگهان بدون مقدمه فریاد زد:
ـ پریکوینتور دفینیس شیلد!
ناگهان نوری ابی رنگ به شکل طلسم اکسپلیارموس به سرعت به چوبدستی لیلی برخورد کرد.
لیلی شکه شده بود.
طلسمی که درذهنش در نظر داشت اجرا نمیشد!
و این به خاطر طلسم ایلین بود.
ایلین چگونه توانسته بود به ان سرعت ذهن خوانی کند؟
حتی سیوروس نیز شگفت زده شده بود.
ایلین به چهره ی شک زده لیلی خندید وگفت:
هیچ وقت فراموش نکن که ذهن خوانی برای من به راحتی پلک زدنه!
لیلی با خشم افسون دیگری را به طرف ایلین پرتاب کرد.
ـ ایمپدیمنتا!
پس از ثانیه ای دیگر افسون به سرعت به طرف خودش در حال برگشت بود.
اما دیگر لیلی ایوانز دیده نمیشد.
او خود را غیب کرده بود.
سیو با شگفت زدگی به مادرش نگریست.
ـ تو نابغه ای مادر!
لبخند پیروزی بر لبان ایلین نقش بسته بود...


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۰ ۰:۲۹:۳۰

eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۴

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۱
از
گروه:
کاربران عضو
پیام: 742
آفلاین
دوئل رونالد بیلیوس ویزلی و هری پاتر(آلبوس دامبلدور)

موضوع: خرابکاری در هاگوارتز

تالار گریفیندور مملو از افرادی بود که در گوشه ای نشسته بودند و برای رهایی از گرما، با هر وسیله ای که به دست می آوردند خود را باد می زدند تا مگر برای لحظه ای از گرما رهایی پیدا کنند. اما گویا رهایی از آن گرمای طاقت فرسا غیر ممکن بود.

تابستان آن سال، تابستان بسیار گرمی بود. آن قدر هوا در آن تابستان گرم بود که کمتر کسی دیده می شد که در محوطه ی باز هاگوارتز مشغول تفرح و خوشگذرانی باشد. گویا هیچ کس حاضر نبود در آن هوای گرم برای لحظه ای در محوطه ی باز هاگوارتز، در زیر نور مستقیم خورشید قدم بگذارد.

هفته به پایان رسیده بود و تعطیلات آخر هفته آغاز شده بود اما با این حال رنگ و بوی تعطیلات در چهره ی هیچکدام از دانش آموزان هاگوارتز دیده نمی شد. دیگر خبری بازی های پرشور و شوق دانش آموزان در محوطه باز نبود. هوا آنقدر گرم بود که حتی فرد و جرج که در تعطیلات هرگز در تالار باقی نمی ماندند، اکنون در تالار گریفیندور و در کنار سایر گریفیندوری ها نشسته بود و با یکدیگر حرف می زدند.

رونالد بیلیوس ویزلی پسر کوچک خاندان ویزلی، در مکان همیشگی از، کنار شومینه ی خاموش تالار نشسته بود و خسته و آشفته همان طور که عرق های پیشانی اش را پاک می کرد، به سایر گریفیندوری ها خیره شده بود. اوکه هفته ای مملو از کار را گذرانده بود، اکنون فرصتی داشت تا برای فعالیت های هفته بعد تجدید قوا کند و بتوانند با انرژی بیشتری تکالیف کلاس هایش را انجام دهد تا بتواند به هدف خود که برترین شدن در بین دانش آموزان بود، برسد.

در کنار رون، هری نیز خسته از فعالیت های مداوم در محفل ققنوس، با دهانی باز و عینکی کج شده که بر شقیقه اش فشار می آورد، به خواب عمیقی فرو رفته بود.

فرد و جرج که طاقت این سکوت و خرابکاری نکردن را نداشتند، سعی کردند نقشه ای بکشندتا ملت گریفیندور از آن وضعیت دربیایند. آن دو معمولا عادت نداشتند هفته ای را بدون خرابکاری و درد سر بگذرانند بنابراین سرانجام دست به کار شدند.

زمان هایی که ملت گریفیندوری به خواب عمیقی فرو می رفتند، فرصت ممناسبی برای نقشه شیدن آنها بود. آن ها در گوشه ای از تالار می نشستند و فکر می کردند و نقشه می کشیدند و نقشه هایی را که می کشیدند در دفتری به شکل رمزگونه، که تنها خودشان متوجه بشوند، ثبت می کردند تا بعد بتوانند با فکری باز به میزان عملی شدن نقشه هایشان بیندیشند. نقشه کشیدن آنها حدود یک هفته به طول انجامید. با آن که این زمان زیاد بود، اما ارزشش را داشت. آنها می توانستند نقشه ای بی نقض ارائه کنند.

هفته ی بعد- تعطیلات آخر هفته

آن شب همانند تمام شب های گرم، ملت بدون اینکه بر روی خود چیزی بیندازند، به خواب فرورفته بودند و از شدت عرق بدنشان تر شده بود.

فرد و جرج پس از اطمینان از خواب بودن ملت، از جای خود برخواستند و آرام، آهسته و بدون تولید کوچکترین سر و صدا، از خوابگاه خارج شدند تا بتوانند نقشه ی خود را برای فردا صبح آماده کنند.

به نظر آن دو نقشه یشان مسخره اما جذاب و مهیج بود و البته تنها نقشه ای بود که می توانستند در آن شرایط عملی کنند. بنابراین دل را به دریا زدند و آماده سازی های نقشه یشان را انجام دادند و منتظر شدند تا فردا صبح در زمانی مناسب کار خود را عملی سازند.

صبح روز بعد

تعطیلات آخر هفته بود و ملت گریفیندور ی همچون هفته های قبل، خسته و عرق ریزان در تالار نشسته بودند و خود را باد می زدند. گویا از هفته ی گذشته تا اکنون هیچ تغییری در آنها ایجاد نشده با همان حالات قبلی در تالار نشسته بودند و از گرمی هوا شکایت می کردند.

-کاش یکی رومون آب بپاشه اونوقت شاید یکم خنک بشیم.
-آخرش از دست این گرما تلف میشیم.
-این چه تابستونیه، پختیم از گرما.

فرد و جرج که حرف های آن ها را می شنیدند، در دل می خندیدند و خود را آماده برای اجرای نقشه یشان می کردند و هم زمان چهره های گریفیندوری ها را زیر نظر گرفتند تا ببینند چه تغییری در آنها ایجاد می شود. سپس آرام و به صورتی که کسی به انها شک نکند، به بهانه ی برداشتن دفتری که در گوشه ای از تالار افتاده بود، به سمت طنابی که در پشت قاب عکس بزرگ گریفیندور نصب شده بود، رفتند و آن را با شماره ی سه کشیدند.

به یکباره آب از همه جا سرازیر شد و تالار گریفیندور را در بر گرفت. قطرات آب از همه جا به سمت ملت گریفیندور پاشیده می شد و سرتا پای آن ها را خیس کرده بود. گویی از تمام قسمت های تالار گریفیندور باران تابستانی می بارید.

ملت گریفیندور گه از این اتفاق شکه شده بودند، جیغ زنان به این سو و آن سو می دویدند تا مگر پناهگاهی پیدا کنند و در آنجا مخفی شوند تا از خطر محفوظ بمانند. اما بعد از مدتی همگی در وسط تالار، در مرکز آب ها جمع شدند تا به وسیله ی آن آب دلی از غعذا در بیاورند و خنک شوند. شور و شوق در قلب های گریفیندوری ها م یتپید . گویی هیچ چیز بیشتر از این اتفاق نمی توانست آنها را خوشحال کند.

فرد و جرج که دیگر زمان فرارسیدن پایان ماجرا برای گیر نیفتادن توسط استادان را نزدیک می دانستند، در حالی که شکم هایشان را از شدن خنده به ملتی که همچون دیوانه ها در زیر بارش آب از این طرف به آن طرف می رفتند و خوشحالی می کردند، گرفته بودند، طناب دیگری را که در گوشه ای دیگر از تالار آویزان بود را گرفتند و آن را همچون طناب قبلی با هم و با شماره ی سه به سمت پایین کشیدند تا جریان اب قطع شود و تالار بیش از آن پر از آب نشود زیرا خسارتی جبران نشدنی در بر می داشت.

طناب پوسیده ای که فرد و جرج از آن برای اجرا ی نقشه یشان استفاده کرده بودند، همین که فرد و جرج آن را کشیدند، از جا کنده شد و همچون کرم مرده ی زشتی بر روی زمین افتاد. شدت آب هرلحظه بیشتر و بیشتر می شد و کم کم تالار گریفیندور را به طور کامل در بر می گرفت.

فرد و جرج که اکنون ترسیده بودند به طنابی که افتاده بود نگاه کردند. سپس تنها راهی که دیدندف فرار کردن بود اما راه فراری را نمی دیدند. تابلوی بانوی چاق با جریان شدید آب بسته شده بود و اب لحظه به لحظه بیشتر و تالار گریفیندور لحظه به لحظه به دریای کاسپین بیشتر شباهت می یافت.

ساعتی بعد

-کار کی بود؟ میگم کار کی بود؟
مک گونگال با چهره ای سرخ و عصبی به گریفیندوری هایی که از غرق شدن در دریا گریفیندور نجات پیدا کرده بودند، نگاه می کرد و مثل همیشه با لب هایی که بر روی هم فشار می آوردند، شروع به حرص خوردن کرد.

ملت گریفیندور که از ترس جانشان کوچکترین سخنی به لب نمی آورند همچنان با چشمان ترسان به مک گونگال خیره شده بودند. آنها نمی خواستند که فرد و جرج بابت کارشان مجازات شوند چون کار آن دو از نظر گریفیندوری ها از ارزش بالایی برخوردار بود.

تالار گریفیندور به طور فجیهی خراب شده بود. به صورتی که درست شدن آن مدتی طولانی وقت می برد به همین منظور گریفندور آن شب را به دستور مدیر مدرسه، آلبوس دامبلدور، به همراه هاگرید به فضای محوطه ی باز انتقال داده شدند که تا فردا صبح محل مناسبی برای گریفیندوری ها ی قلعه آماده شود.

آن شب برخلاف همیشه شبی نسبتا خنک بود و نسیم زیبا و دلنشینی هر چند وقت یکبار، دست محبتش را بر روی سر گریفیندوری ها می کشید. آنها که شب را در زیر آسمان تیره و پرستاره ی شب می گذراندند، بار دیگر به خاطر خرابکاری فرد و جرج از آن دو بسیار تشکر کردند.

کمی بعد خوابی دلنشین در وجود همه را زد و همه با آغوش بار به استقبال آن رفتند و باری دیگر محوطه را سکوت فرا گرفت.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۴

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۵:۳۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۴۰۲
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
به نام خدا
دوئل
پرسیوال دامبلدور و روبیوس هاگرید
موضوع: دره گودریک


روی صندلی متحرکش تاب می خورد و صفحات نوشته دار کتابی که در دست داشت را خیلی سریع کنار می زد تا به تصاویر کتاب نگاه کند. در حال جستجو بود که تصویر کیکی با توضیح " کیک مخصوص – طبخ در کافه زنجبیل ، هاگزمید" توجه او را به خود جلب کرد. او در جوانی طرفدار پر و پا قرص کیک های مخصوص کافه دار کافه زنجبیل – یعنی کریم سگ پز- بود. البته تا قبل از آن که فرزندان سگ پز کافه را بسته و بوتیک بزنند. به یاد آخرین باری که در آنجا بود افتاد...

فلش بک
کافه زنجبیل-هاگزمید


هر میز کافه، میزبان ماجرایی بود و در یکی از میزهای کنار پنجره، فردی عظیم الجثه در مقابل جوان خوش قیافه ای نشسته بود. فرد عظیم الجثه کسی نبود جز هاگرید...
هاگرید نگاهی به کارت های داخل دست چپش کرد و لبخندی از سر خوشحالی زد. سپس یک کارت از آن بیرون کشید و در مقابل چشم های وحشت زده و مضطرب جوان، روی میز کوبید و باعث شد چند جرعه از نوشیدنی موجود در لیوان های روی میز به بیرون بریزد. قهقهه وحشتناکی سر داد و سپس شروع به صحبت کرد:
- بازم که باختی. آخه بچه جون وقتی که تو داشتی تو خونتون "یه اسنیچ دارم قل قلیه" رو یاد می گرفتی، من تو مسابقات منطقه ای کارت بازی رتبه اوردم و واسه استانی انتخاب شدم!

سپس دستش را به سمت کاسه وسط میز برد و دسته ای اسکناس از آن برداشت. آن ها را شمرد و داخل جیبش گذاشت. پس از آن، دوباره دستش را به سمت جوان دراز کرد و گفت:
-شرطمون که یادت نرفته سیریوس؟ قرار شد که اگه باختی، یه روز موتورت دست من باشه!

سیرویوس بلک به پیشانی اش چینی انداخت و سویچ موتور جادویی اش را به هاگرید داد. همزمان زمزمه کنان گفت:
-باشه هاگرید! فقط هواست بهش باشه. جون تو و جون موتورم.

هاگرید پیروزمندانه و بدون توجه به حرف سیریوس سویچ را گرفت و در جیبش،کنار اسکناس ها گذاشت و از جیب بالایی کتش کارت ویژه استفاده ی یک ساله رایگان از کیک فروشی های تحت قرارداد - که روز تولدش هدیه گرفته بود- را در آورد و در حالی که به کافه دار نشان می داد،فریاد زد:
-سگ پـــــــــــــــــز! دوتا کیک مخصوص بیار. سیریوس هم مهمون منه.

سپس رو به پنجره کرد و نگاهش با نگاه پیرمردی که از پشت شیشه به او زل زده بود، برخورد کرد. اثر زیاده روی در نوشیدن، باعث شد چند ثانیه ای طول بکشد تا هاگرید، دامبلدور را بشناسد.
هاگرید از روی صندلی بلند شد و به سمت در خروجی رفت.
هوای بیرون سرد و خشک بود و در چهره آرام دامبلدور رگه هایی از ناراحتی دیده می شد.
هاگرید که می دانست دیدن دامبلدور در آن ساعت از نیمه شب و در آن مکان اتفاقی نیست، علت حضور وی را جویا شد. دامبلدور در پاسخ گفت:
- امشب شب عجیبیه روبیوس! سه اتفاق مهم برای محفل ققنوس افتاده. یک خبر بد و یک خبر خوب. دوست داری اول کدومشونو بشنوی؟
-
- خبر خوب یا بد؟
-

دامبلدور که برخی اوقات از رفتار ناشیانه هاگرید در مواقع مهم به تنگ می آمد، با صدای بلندی گفت:
-میشه بگی اول کدوم رو بگم؟
-شرمنده پروف داشتم ده بی سی چل میکردم. اول خبر خوب رو بگید.
-ولدمورت رفته!

هاگرید شوکه شد.در ابتدا شنیدن اسم ولدمورت، او را آزار داد. یاد واقعه چند روز پیش در خانه ی لانگ باتم ها افتاد و پسر نوزادی که حال باید پیش مادربزرگ پیر و ترش رویش زندگی کند.اما پس از کمی پردازش در ذهن دسته دوم و ناکارآمدش، لبخندی بر لبانش نشست و شروع به رقصیدن به سبک باباکرم در وسط خیابان کرد.
دامبلدور با کف دست بر روی پیشانیش زد و گفت:
-نکن! یه دامبلدور و یه مرد در حال رقص؟ مردم چی می گن؟

هاگرید کمی سبک سنگین کرد و رو به دامبلدور گفت:
-ممنونم پروفسور. شما با این حرفتون مسیر زندگی من رو تغییر دادین! خدانگهدار...

سپس بی تفاوت پشت به دامبلدور کرد و به سمت در ورودی کافه رفت. دامبلدور بی درنگ مشتش را در هوا دراز کرد و بخشی از موهای هاگرید را گرفت و او را به سمت خود برگرداند و مانند معلم هایی که به دانش آموزان خود یادآوری می کنند که گفته بودند در صورت ننوشتن تکالیف آن ها را اخراج خواهند کرد گفت:
-مگه نگفتم سه تا خبر؟ تو یدونه رو شنیدی و رفتی؟ مطمئنا باز هم توی نوشیدن، زیاده روی کردی!
-ببخشید پروفسور...
-خبر بد اینه که ولدمورت در لحظات آخر عمرش هم خرابی به بار آورده. اون به خونه ی پاتر ها رفته و لیلی و جیمز رو کشته بعدش هم سراغ بچه کوچیکشون رفته و اونجا بوده که قدرتشو از دست می ده...

هاگرید زمزمه کرد:
-هری...

سکوت سنگینی جو دو نفره آن ها را فرا گرفته بود. هاگرید به خاطراتش با لیلی و جیمز فکر می کرد. آن ها با او مانند برادر بزرگشان رفتار می کردند. او هر یک از اعضای محفل را مانند خانواده نداشته خود می دانست و هر اتفاقی که برای یک نفر از آنها می افتاد، مانند زلزله ای در کشور غیر پیشرفته ، درونش را ویران می کرد. پس از چند ثانیه ای که به نظر ساعت ها طول کشید، هاگرید سکوت را شکست و گفت:
-پروفسور...خبر سوم.

دامبلدور به سختی لبخندی زد و گفت:
-اوه خبر سوم و مهمترین خبر برای محفل ققنوس! روبیوس هاگرید قراره اولین ماموریتش رو انجام بده! خونه پاتر ها رو طلسم کردم و فقط اعضای محفل می تونن وارد اون بشن.باید بری و هری رو برداری و اونو به محله پریوت درایو ببری. خودم باید به مسائل دیگه ای رسیدگی کنم... باید سیریوس بلک و پیتر پتی گرو و ریموس لوپین رو پیدا کنم و راجع به یه مسئله محرمانه باهاشون صحبت کنم.
-سیریوس بلک...؟
هاگرید همزمان با گفتن نام سیریوس بلک، به پنجره کافه نگاه کرد اما صندلی سیریوس خالی بود. حرفش را ادامه نداد و به سمت موتور جادویی رفت.
هاگرید همیشه فکر می کرد که بار اضافی بر دوش محفل است و این عذاب وجدان بارها و بارها او را اذیت کرده بود . اما حالا حس می کرد که به درد می خورد! لوپین و بلک و پتی گرو مشغول بودند و نوبت هاگرید بود تا به محفل خدمت کند.
به موتور جادویی رسید و سوار آن شد. کمک فنر های موتور از شدت فشاری که به آن ها وارد می شد شروع به پایین رفتن کردند و مماس به زمین متوقف شدند. هاگرید شروع به گاز دادن کرد. از شدت اصطکاک بدنه موتور با آسفالت ، جرقه هایی از پایین موتور بیرون می زد و سر انجام موتور از روی زمین بلند شد.

چند ساعت بعد-دره گودریک

جلوی در خانه ایستاده بود و سنگینی واضحی را حس می کرد. در را باز کرد پا به فضای خانه ای گذاشت که حالا ساکت بود.
از پله ها بالا می رفت که صدای "قرچ قرچ" مانندی زیر پایش، توجه او را به خود جلب کرد. پایین را نگاه کرد... عینک جیمز پاتر بود که حالا زیر پایش خرد شده بود.
کمی بالاتر رفت و به در نیمه باز اتاق هری رسید. توجه از دست رفته اش را به خود بازگرداند.صدای گریه ای از اتاقش می آمد.
-آخی...طفلکی گناه داره!

جوری لبخند زد که گویا لبخندش در حال نوزادی که میخواهد تا چند ثانیه دیگر ببیند، تاثیر دارد. در را باز کرد و شوکه شد... جوان سیاه پوشی با موهای براق با حالی پریشان و چشمانی اشک آلود، در وسط اتاق نشسته بود و هری که پیشانی اش زخم برداشته بود و خون لخته شده روی پوستش، شکل صاعقه مانند زخمش را پنهان می کرد، با تعجب به او نگاه می کرد.
هاگرید که طبق عادت معمول دچار عود رماتیسم مغزی اش شده بود، بی درنگ نعره سر داد و طبق مدار دایره وار، بدون اندکی نزدیک شدن، شروع به دویدن به دور جوان کرد. تقریبا ده دور زده بود و از اینکه چرا مرد جوان به او طلسمی حواله نکرده بود در تعجب به سر می برد که ناگهان مجموع ارقام ساعت به اضافه ارقام دقیقه از شانزده تجاوز کرد و جرقه ای خوفناک، موتور ذهن غول دورگه را چرخاند و او، مرد جوان را شناخت.

-یا اسطوخودوس. این چرا لباس فرم مرگخوارا تنشه؟ چرا خون روغن مو از موهاش میچکه؟

در حالی که لیستی از سوال ها را مقابل خودش ردیف می کرد،توجه اش به تابلویی بالای سر جوان جلب شد.متن تابلو به شرح زیر بود.
هرچقدر تفسیر کردیم که این اینجا چیکار میکنه به پارادوکس بر خوردیم...
تو کتاب هم خبر خاصی نبود ازش ولی تو فیلم همش همینجا بود! همشم لیلی بغلش بود. خلاصه زیاد سخت نگیرید و کارتون رو انجام بدین.


هاگرید در حالی که به سمت تخت هری می رفت، با خود زمزمه کرد:
-پارادوکس ینی چی؟

و سپس تن صدایش را بلند کرد و گفت:
-ببین کی اینجــــاست! هری...

هاگرید با احتیاط هری را درون پتویی پیچید و در حالی که می توانست با دو انگشت او را بلند کند، هری را با هر دو دست در آغوشش گرفت و به سمت در خروجی برد. برای باز کردن در، هری را روی زمین گذاشت.
قاب چشمان خیس هری که حالا درد حاصل از زخم بر رویشان تاثیر گذاشته بود تنها قاب عکس سه نفره ی روی میز را نشان می داد که تصویر یک پدر و مادر و پسری با چشمان سبز و لبخندی انرژی بخش، در آن بود. پدر و مادری که ترک های روی شیشه ی قاب، چهره شان را محو و ترک های قلب مردم قدرت طلب، وجودشان را نیست کرده بود.
در خانه بسته شد و هری پاتر در چند ماهگی، با دنیای شیرین کودکی اش خداحافظی کرد. زخم روی پیشانی اش یادگار زمان خداحافظی ناخواسته اش بود...

پايان فلش بك

صندلي متحرك ديگر تكان نمي خورد. هاگريد چشم هايش را بسته بود اما صداي خر و پوفش سكوت زيباي خانه را از بين مي برد...
____________
اوه باز جو گیر شدم عاخرش جدی شد...
شرمنده انتظار نمیرفت ازم.


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۹ ۲۱:۰۷:۲۱
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۰ ۱۴:۲۵:۳۵

تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۴

آلبوس دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 178
آفلاین
آلبوس دامبلدور vs رون ويزلي


- ... و پسر برگزيده وارد ميشود!
- ميشه از ميز بياي پايين پاتر؟

هري که روي يکي از ميز هاي تالار گريفيندور ايستاده بود، به آرسينوس، ناظر گريفيندور، نگاه کرد. واقعا در وسط تعريف يک داستان خوب، ورود يک ناظر ضد حال محسوب ميشد. هري با بي ميلي از ميز پايين آمد و دانش آموزان که دور آن جمع شده بودند، به آرامي پراکنده شدند. خودش را روي مبل انداخت و به فکر فرو رفت. آرسينوس درحالي که به پسر برگزيده نگاه ميکرد گفت:
- چرا اون بالا بودي پاتر؟
- داشتم از ماجراجوييام واسشون ميگفتم.
- مگه به جز خراب کاري کار ديگه هم کردي؟

هري زير لب غرغر کرد اما جوابي به معجون ساز نداد. آرسينوس نيشخندي زد و به آرامي از تابلوي بانوي چاق خارج شد. هري درحالي که از عصبانيت درحال انفجار بود، فکر کرد با چه کاري ميتواند آرسينوس را به دردسر بي اندازد بدون آنکه نمره اي از گريفيندور کسر شود.

چند ساعت بعد

- پس اين کلاس تغيير شکل کو؟

هري براي بار سوم، آن طبقه را گشت اما هنوز نتوانسته بود کلاس تغيير شکل را پيدا کند، تغيير دکوراسيون هاگوارتز اصلا ايده ي خوبي نبود. هري بار ديگر کلاس ها را در ذهنش مرتب کرد، رياضيات، طلسم ها و معجون سازي طبقه اول، موسيقي جادويي، جادوي سفيد و دفاع در برابر جادوي سياه طبقه دوم، ماگل شناسي، تاريخ جادوگري و فلسفه و حکمت طبقه سوم. اگر طبقه چهارم تغيير شکل نبود پس کدام طبقه بود؟

به دو راهي طبقه ي چهارم نگاهي انداخت، مطمئن بود از راه چپ به کلاس نميرسيد، ولي امتحانش ضرري نداشت. بعد از سه بار رفتن از راه راست، اين بار به راه چپ رفت و چيزي جز اتاق ضروريات نديد.

- هنري! اينو نگاه!

هري سرش را برگرداند اما کسي رو نديد.

- اِدي به نظرت چيکار داره؟

هري باز هم سرش را برگرداند و باز هم کسي را نديد. ناگهان چشمانش به دو جارو سوار، بالاي اتاق ضروريات افتاد، تا به حال آن ها را نديده بود. هردو چاق و کوتاه قامت و البته رنگ پريده بودند. پسر برگزيده با تعجب به آن ها گفت:
- شما ديگه چي هستين؟ از روحاي قلعه نيستين، تا حالا نديدمتون.
- من ادواردم و اينم داداشم هنريه، از دوستاي بدعنقيم و هر چند سال يک بار ميايم بيرون. اين جارو هم که ميبيني از انبار جارو ها برداشتيم. شانس اوردي که مارو ديدي پسرک.

قبل از آنکه هري بتواند واکنشي نشان دهد، آن دو ارتفاع جاروهايشان را کم کردند و هر کدام يک بازوي او را گرفتند و به داخل اتاق ضروريات بردند.

چند دقيقه بعد


- خوش بگذره پسر!
هری بدون آنکه جواب بدهد از آنجا دور شد اما نمیدانست ادوارد و هنری او را به پروفسور دامبلدور تبدیل کرده بودند. سعی کرد بدود اما خشکی در پایش حس میکرد، بار دیگر سعی کرد که این بار صدای قرچ بلندی از پایش در آمد. هری دولا شد و قوزک پایش را مالید و گفت:
- همیشه گفتم این نشستن رو جاروهای مدرسه باعث خشکی پا میشه ها! مگه کسی گوش کرد؟

ناگهان متوجه تغییر صدایش شد، صدایش زمخت و آروم تر از قبل شده بود. دستش را به سمت گلویش برد تا کمی آن را بمالد که فقط دستش مشتی ریش را لمس کرد. کم کم متوجه ریش بلندی شد که به چونه اش آویزان است.

- چرا من اینطوری شدم؟ چرا پیری زود رس گرفتم؟

با این حرف به سختی سمت دستشویی پسرها رفت تا خود را در آینه تماشا کند. از پیچی گذشت و در را با شتاب باز کرد. ناگهان پسری که که در حال تمشای خود در آینه بود با دیدن دامبلدور رنگ از چهره اش پرید.

- پروفسور دامبلدور؟ به مرلین کاری نکردم! پروفسور بچه های اسلیترین میگن شما تمایلات دارین، واقعا دارین پروفسور؟

هری جا خورد، پروفسور دامبلدور؟ دانش آموز را کنار زد و به آینه چشم دوخت، خود آلبوس دامبلدور بود، همان چشمان، همان عینک، همان شنل، ذره ای با دامبلدور واقعی تفاوت نداشت. شاید میتوانست در نبود پروفسور قوانین هاگوارتز را عوض کند.

- آره پروفسور؟
- د ساکت دیگـ ... نه فرزندم شایعه ی محضه.
- اوه! خیالم راحت شد پروفسور.

دانش آموز هافلپافی بدون آنکه حرف دیگری بزند از دستشویی خارج شد. هری هم در نقش دامبلدور به سمت دخمه رهسپار شد.

کلاس معجون سازی


- ویزلی؟ مگه نگفتم رنگ معجون باید زرد باشه؟ حالا نزدیکشم بود مهم نبود ولی آخه بادمجونی هم شد رنگ؟ ده امتیاز از گریفیندور کم میشه!
- ام... سوروس؟

اسنیپ که بر روی پاتیل دانش آموز خم شده بود، سرش را بالا اورد و چشم در چشم ناظر قدح دامبلدور شد. هری که در نقش دامبلدور بود نگاهی به اطراف کلاس انداخت. اسنیپ ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- میتونم کمکی کنم قربان؟
- بخاطر کثیفی کلاست و چون به هری پسرم سخت میگیری 100 امتیاز از اسلیترین کم میشه و تمام امتیازات کم شده به گریف برمیگرده!

اسنیپ گیج و منگ به دامبلدور نگاه کرد، دامبلدور هیچوقت از اسلیترین نمره کم نمیکرد. با این حال بدون آنکه حرفی بزند سری تکان داد. دامبلدور با احساس رضایت برگشت و به سمت در کلاس رفت. اسنیپ که از رفتن پیرمرد خیالش راحت شده بود رویش را برگرداند. ناگهان در دخمه باز شد و دامبلدور سرش را داخل آورد.

- راستی اسنیپ.
- بله پروفسور؟
- میدونم که تو لیلی پاترو دوست داشتی، واقعا برات متاسفم سوروس که چشمت دنبال ناموس مردمه، تو رقت انگیزی.

اسنیپ:
دانش آموزان:

دامبلدور با آرامش خاطر از دخمه بیرون آمد و به سمت طبقه ی دوم حرکت کرد که متوجه مک گوناگال شد. به آرامی سمت استاد تغییر شکل رفت و گفت:
- مینروا! کجا میری؟

مینروا از جا پرید و رویش را برگرداند و وقتی آلبوس را دید آهی از سر آسودگی کشید. نگاهی به دخمه و سپس نگاهی به دامبلدور انداخت. سپس ابرویش را بالا برد و با حالت عادی خود شروع به صحبت کرد:
- میرم با روبیوس صحبت کنم، ظاهرا باید یه عده رو نجات بدیم... ام... آلبوس؟ تو رفته بودی دخمه چیکار؟
- نجات؟ منم میام! منم میام!
- بچه نشو آلبوس تو باید مدیریت کنی مدرسه رو.
- مینروا؟ منم میخوام ملتو نجات بدم خب. بزار منم بیام.

چند دقیقه بعد- کلبه هاگرید

مینروا چپ چپ به آلبوس که درحال نوازش کردن فنگ بود، نگاه کرد. یه چیزی در پیر مرد صد و پنجاه ساله تغییر کرده بود اما نمیدانست آن " چیز " چیست. هاگرید با ظرفی پر کیک از وارد نشیمن شد و آن را روی میز گذاشت.

- خوش اومدین پروفسور، بفرمایین کیک.
- ممنون روبیوس علاقه ای ندارم.
- چرا پروفسور؟
- میدونی روبیوس کیکات عینه سنگه منم بدم میاد.

هاگرید چشمانش پر از اشک شد، دیگر چیزی برایش مهم نبود، دیگر زندگی معنی نداشت، آخرین امید زنذگی اش پر پر شد. خودش را روی زمین انداخت و با گریه چهار دست و پا بر زمین کوبید. مینروا نگاهی به دامبلدور انداخت و گفت:
- آلبوس واقعا که...
- تو حق نداری با پروفسور اینطوری صحبت کنی!

هاگرید میز را بلند کرد و آن را محکم بر سر مک گوناگال کوبید به طوری که زمین شناسان وی را پنجاه متر زیر زمین یافتند. هاگرید که برایش چیزی مهم نبود در را باز کرد جیغ و گریه کنان مانند بولدوزر به سمت قلعه حرکت کرد و هرچه بر سر راه داشت نابود ساخت.

دامبلدور در چهارچوب در ایستاد و به مسیر خرابی نگاه کرد. مک گوناگال درحالی که سرش را میمالید، ایستاد و به سمت در تلو تلو خورد. در این لحظه دامبلدور بدون آنکه متوجه شود کم کم به حالت عادی برگشت و هری شد. مک گوناگال که این صحنه را دید با دهان باز به هری خیره ماند.

- پاتر؟!
- مینروا فکر کنم ضربه عقل از سرت پرونده، من آلبوسم.

بومب!

هری به جایی که زمانی قلعه ی هاگوارتز بود، نگاه کرد. به نظر میرسید هاگرید هاگوارتز را با خاک یکسان کرده و همچنان در حال پیشروی بود.هری نگاهی به خود انداخت، با دیدن آنکه دیگر ریش ندارد متوجه شد که به حالت عادی برگشته است.

- کاری که ولدمورت با مرگخواراش نتونست انجام بده هاگرید تونست. چه روزگاری شده پروفسور.
- هری جیمز پاتر! مجازات در انتظارته! یه مجازات بزرگ!


به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.