جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 19 شهریور 1394 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین


تصویر تغییر اندازه داده شده


Requiem for a Dream
By Prof. Dr. Uncle. FANG
Professor of Canine Sciences
2015 – Jadoogaran Kindergarten Press
_________________
To Fangoolin
My beautiful unborn daughter
I dedicate
Her ink-and-paper twin
_________________
تصویر تغییر اندازه داده شده




فصل اول: «The Color of Paradise»

«من اگه شمارو نداشتم میخواستم این آشغال کیکارو کجام بمالم واقعا در این سال اصلاح علگوی مثرف ! واقعا ممنونم هگرید. بازم تشریف بیار !»

مادام کرکمرتا با موهای پشمکی ژولیده و لباس خواب گل منگولی در آستانه در کافه سه دسته یارو ظاهر میشه و ملاقه بدست نیمه غولی رو بدرقه می کنه که روی ریش های انبوه فرفریش آثار کیک مالدیدگی مفرط به چشم میاد. هگرید به نشانه احترام یه دستی الکی روی هوا تکون میده، در حالیکه جعبه جعبه کیک مونده دستش گرفته، با لب و لوچه خامه اندود از کافه خارج میشه و خطاب به سگ قهوه ای -سیاهی که جلو در واستاده اشاره ای مختصر میکنه...

«بریم فنگ !»

سگ جلوتر از عربابش و در امتداد درخشش نور خورشید، یورتمه کنان قدم در کوره راه های هاگزمید میذاره که یه دفعه تصویر رولینگو وسط خورشید می بینه، استخووناش شل میشن و از حرکت وا میسته کلاً. داخل مغز فنگ خنگ ابیات گوناگونی همانند «ای دوست قبولم كن و جانم بستان....... مستم كن و وز هر دو جهانم بستان» رژه میرن. در این لحظه قبل از نزدیک شدن هگرید به او، صدای گذر سریع بادی به گوش میرسه و فنگ مثل اسهال لابلای فرو رفتگی های سنگفرش کف خیابون به طورعادلانه ای توزیع و پخش میشه.


فصل دوم: «Milk»

خورشید تقریباً غروب کرده. دامبلدور توی دفترش داره لیمو عمانی گاز میزنه، هرماینی رفته حمام، رون رفته توی لوله حمام، هری هم داره نقاشی جینی رو میکشه. آما در بحبوهه ناپاکی ها و آلودگی های دانش آموزان و هیات علمی، هگرید در حالیکه لباس خز قهوه ایش رو در آورده و جاش لباس سیاه تن کرده، با چشمانی قرمز و پف کرده تنهای تنها روی نیمکتی وسط حیاط خلوت هاگوارتز نشسته و به رقص دایره وار، زمینی، کم ارتفاع و خش خشناک ! برگ های زرد درختان کف حیاط خیره شده...

«هوی ! نویسنده مادر سیریوس ! مگه نمی بینی سگم مُرده؟ فضاسازی رو غمگین کن. »

به دنبال اعتراض هاگرید، برگا از حرکت و رقص وا میستن و کلا پودر میشن، آسمون تیره میشه و برف میباره !

روبیوس هگرید اشکاشو پاک میکنه، از جاش بلند میشه و از داخل کیف دستیش دو سری اعلامیه در میاره و با اشاره چترش همه رو می چسبونه به دیوارهای خارجی قلعه. برا اینکه ادای هری رو در خاکسپاری دابی در بیاره و به مخاطبان این رول حالی کنه که همه چیز جادو نیست، دو تا اعلامیه آخر رو دستش میگیره و با تف می چسبونه به در ورودی قلعه. دو اعلامیه با محتوای متفاوت !

تصویر تغییر اندازه داده شده


با آهی عمیق میره که در افق محو بشه اما اونجا به آرسینوس وزیر اصابت میکنه و با مشتی محکم پرتاب میشه داخل کلبه خونه اش و داخل تشک نرم فنگ مرحوم به خواب میره. زودتر از اونچه که بشه فکرشو کرد، نخستین تلالو خورشید راهشو از بین پنجره نیمه باز کلبه به داخل باز میکنه و نیمه غول از جاش بلند میشه.

«هییعی ! فنگ وقتی حتی نیست هم بوی فنگش میاد.»

بعد از به رگ رسانیدن کله پاچه، هگرید پیش بند آشپزیش رو می بنده به کمر ساحره کشش و بقچه حاوی بقیای سگشو دستش میگیره و میبره داخل حمام. با چترش یه ریپارو میزنه و سلول و مولکول های آش و لاش سگ به حالت طبیعی برمیگردن و ترکیب بی جان فنگ دوباره شکل میگیره.

«وقت حموم آخره، رفیق من ! »

هگرید میرفت تا برای اولین بار در عمرش دستی به صابون ببره اما یادش اومد نیاکانش ممکنه شیرازی باشن پس مرلینو خوش نمیاد بوق بزنه به رسومات اجداداش ! در نتیجه صابون رو میذاره توی قالب و به جاش دست میکنه توی حلقوم سگ بی جان و زبونش رو به اندازه یه متر بیرون میکشه. سپس در اقدامی مبتکرانه غده تحت فکی و بزاقی سگ رو نوازش میکنه و زبون خشکیده سگ ناگهان لیز و خیس میشه.

«کف کن فنگ. بیشتر کف کن. میخوام خودتو با خودت بشورم !»

هگرید اشک ریزان زبون به زور لیز شده سگ رو مثل کره می ماله به بقایای فنگ. رفته رفته با بالا تر آمدن خورشید خانوم، سیل عاشقان (اونلی سه نفر و دامبل) به سوی کلبه محقر هگرید جاری میشه تا در خاکسپاری سگ او حضور به عمل برسونه.

نیمه غول با کت و شلوار سیاه گادفادر و گل رز بر سینه، در حالیکه جسد سگ کفن پوش رو بغل گرفته بود، از کلبه میاد بیرون و رو به چهار مهمان مراسم خاکسپاری درودی فراگیر میفرسته، جنازه رو پرت میکنه وسط حیاط و میگه:
«اووخوووخوخ ! من همین الان برام یه معامله تخم اژدها (کیک دوقلو) جوش خورده باید برم لندن. زحمتش با شما ! »

در میان حیرت بزرگترین ترین جادوگر جهان و کله زخمی و دو رفیقش، هگرید ناپدید میشه و جسد کفن پوش سگ جلوشون ولو میشه.

هری: «من خو کلاس yardology داشتم. پیچوندم برای این. چه کاریه میکنه این آخه. پروف؟»

لبخند پر عطوفتی بر لب دامبلدور میشینه و یه دونه میزنه پشت هری و میگه:
«یه سگ که این حرفارو نداره هری. زحمتش با خودت. بزن بالا پر و پاچه رو.»

و از ناکجا بیل دست درازی ظاهر میشه و در بین دو دست هری پاتر قرار میگیره.
رون: «هری، میدونی رفیق. من و هرمی هم این روزا بزرگ شدیم دیگه. فردا پس فردا بچه مون به دنیا میاد. داریم تدارک ازدواج می بینیم.»

در میان بهت و ناباوری و ناباروری افکار مشوش کله زخمی، رفقای نیمه راه یکی پس از دیگری محو شدن و هری به تنهایی در باغچه کدو حلوایی هگرید مشغول کندن قبر برای سگ مرحوم میشه تا برای خوانندگان کودک و نوجوان سرنوشت و داستان هاش علاوه بر جادو جنبل الگوی کارگری خوبی هم باشه. در نهایت پس از چند دیقه، جسد سگ رو داخل قبر هل میده. کمی سیگنال از طرف رولینگ به مغز هری نازل میشه که ای پسر، تو جادوگری ! نه جاسم و کورممد ! بنابراین بیل محو میشه و با اشاره چوبدستی کله زخمی، انبوه خاک جابجا و روی قبر فنگ رو می پوشونه. هری هم بی توجه به سوی قلعه حرکت میکنه.

در این حین آهنگ کلید اسرار پخش میشه و روح شفاف فنگ با زبانی آویزان و آبدار بر بالای باغچه کدو به پرواز در میاد و منظره غم انگیز رو رویت میکنه.
«هاپ هاپ ووواف هاف واق واق هاف (اوه ! فنگ. نه سنگ قبری...نه نماز میتی نه گلی بر مزارت ! غسلتم که با لیس خودت بود. چه خوب شد که مُردی پسر !)»

روح شفاف سگ پدر سگ در شادی مرگش غرق میشه. دیگه استخووانش قریچ و قروچ نمیکنه. دیگه کمبود کلیسم نداره. دیگه زبونش سفیدک و قارچ نمی بنده. دیگه نسیم دلش بوی غروبای مترو رو نمیده، بلکه تداعی گر رایحه خوش یک زنه !

اما داوم شادی روح شفاف تنها چند لحظه ئه. جریانی مکنده همانند جارو برقی از داخل خاک باغچه بیرون میاد و روح شفاف رو به درون قبر می کشه. روح فنگ درون جنازه قرار می گیره و به همراه جسدش با اولین جملات از طرف فرد مجهول الهویه ای از خواب بلند میشه.

«شیرم دهنت ! »
فنگ: «واق؟ واق؟ (چی شدع؟ تو؟)»

سگ پریشان و وحشت زده به رودولف لسترنج خیره میشه که قمه بدست بر بالین جنازه کفن پوش خودش ظاهر شده. شکر مرلین این بار دیگه کمر به بالا لخت و پتی نیست و کمتر اثرات پک های بادکندکی سیکس پک شیکمش دیده میشه اما به طرز حیرت آوری از توی شلوار بگش بال فرشته زده بیرون و یه گونی آدیداس هم به تن داره. در بین دو دست لسترنج، چیزی شبیه به دفترچه یادداشت توجه سگ گیچ و حیرت زده رو جلب میکنه.


فصل سوم: «No Country for Old Men»

«ووووووووواااااااععععععف ! اووووووعاااف !»

ترکیب روح و جسد سگ، ناله کنان داره بدجوری توی قبر به خودش می پیچه و رودودلف قمه بدست با هر سوال به طرز برگشت پذیری میزنه جسد رو تیکه تیکه میکنه.
«ادا در نیار جواب منو بده...تمارض نکن توله سگ پدر ســـــــ......ــالار ! »

لسترنج یه بال میزنه از شمال به جنوب قبر فنگ، یه ورقی هم به دفترچه یادداشت، بعدش رو به سگ زبون بسته میکنه و میگه:

«شیرم دهنت عاقا سگه. تو گناهان زیادی مرتکب شدی. از خوردن شیر من بگیر تا عمل به عنوان دستمال توالت و دستمال مرطوب برای هگرید. تازه من سالها گزارش گرفتم که به عنوان صابون حمام ازت استفاده میشه ! »

فنگ: «عوووو ! هووووعاااااپ ... ووووااااااپ (من که نمیخواستم. به زور از من استفاده میشد)»

رودی یه قمه میکشه و جسد از وسط نصف میشه ولی دوباره به حالت اولش برمیگرده.
«دروغ نگو فنگ ! مگه سرزمین رولینگ بزرگ نبود؟ مهاجرت میکردی !»
فنگ: «واق ده هاف؟»
رودولف: «خب خب خب ! فنگول ! کفنو وا کن. داریم میرسیم به سوالات دینی. حرارتش بالاست. بگو ببینم توله سگ... پیغمبرت کیه؟»
فنگ: « هاپ فاف (داگلین !)»
رودولف: « »
فنگ: «وووواف هاااف ! (سگ مرلین بود !) »

رودولف در نهایت پس از تورق های فراوون، میرسه به آخرین برگ دفترچه و اونو با دقت بررسی میکنه...

«هووم ! فنگ. تو هفته پیش رفتی آشپزخونه هاگ داخل غذای یکی از اساتید پی پی کردی. این گناه کبیره چندشناکو چطور میخوای توجیه کنی؟»
فنگ: «هاف هاف کاف لاف (توجیه نمیکنم. خیلیم حال داد. حقش بود.) »
رودولف: «خب. این یه عذاب ویژه داره. حالا برسیم به مورد آخر. فنگ. هگرید زمانی جهت کلاس گذاشتن تلفن کشیده بود به کلبه اما استفاده نمیکرد. قبض های مخابرات اما میگن تو استفاده کردی و بدهکاری ! »
فنگ: «آآآآآآآف هاف (بلی. همینطوره. ولی چون پنجه ام پخشه نمیشد گوشی رو بذارم.)»
رودولف: «پس اون پوزه پهنت به چه دردی میخورد؟‌ دندون بزرگ کردی برای چی؟»
فنگ: «عاف عاف (اون موقع دهنم قابلیت استفاده نداشت. هگرید سرویسش کرده بود)»

رودولف به نشانه تفکر یه بال الکی میزنه. داخل دفترچه اش یه سری جمع و تفریق انجام میده و با تاسف رو به فنگ میگه:
«اوه سگ بیچاره. نمره ات به حد نصاب بهشت برزخی نرسید. جایی برای پیرمرد ها (پیر سگ ها) نیست. متاسفم و مجدداً شیرم دهنت ! به زودی راهنمات میاد... »

داخل قبر چند تا ابر با طرح های خاک بر سری شکل میگیرن و رودولف ضمن بال زدن پیوسته و پاشیدن شیر بر جسد سگ زبان بسته، داخل ابرها شیرجه میزنه و محو میشه.


فصل چهارم: «Le Fabuleux Destin»

قبر می لرزه و مقادیر زیادی خاک جابجا میشن. فنگ با وحشت نگاهی سریع به این طرف و اون طرف قبر میندازه اما اثری از راهنمای وعده داده شده نمی بینه. در این حین صدایی آشنا از بالای قبر به گوش میرسه.

«فنگ؟ نترس پسر. منم هگر. خدا رحمتت کنه. ولی یحتمل در حال گندیدنی، باغچه من بو گرفته، کدوهامم مثل خودت قهوه ای و سیاه شدن. اینه که گراوپ رو آورم کلا با خاک باغچه به فرم انبوه منتقل داره میکنه تورو به جنگل ! خونه نو مبارک ! خوب بخوابی پسر.»

سگ هر چی پارس میکنه فایده نداره چون که مرده و صداش به صاحبش نمی رسه. بعد از تحمل دو سه ساعتی لرزه بلاخره احساس سکون به فنگ دست میده. مطمئنا تا الان گراوپ اونو وسط جنگل ممنوعه به خاک سپرده اما سایه این حس چندان مستدام به نظر نمیاد. فنگ احساس میکنه که خاک های روی جنازه اش کنار رفتن و چشمش به نور ماه کامل باز شده که از بین شاخ و برگ انبوه درختان جنگل داره خودنمایی میکنه. بوی آشنای دریاچه به مشام میرسه.

«عاااااااااااااااعوووو ! »

روح فنگ از بدنش جدا میشه و بالای جسدش معلق می مونه. فنگ در این لحظه از شدت فشار و ترس صدای گرگ اونم زیر نور ماه کامل، نسیم دلی روانه اکوسیستم میکنه اما چون روح شفافه، آسیبی نمیرسه و همه راضی هستن از این وضع حتی رولینگ !

فنگ: « هاپ هاف؟ هاف هاف هاف هاف هاف (کی بود صدا زد فنگ؟ خودتو نشون بده. فنگ از گرگ نمیترسه.)»

از میان انعکاس نور ماه بر دریاچه کنار جسد فنگ، به کسری از ثانیه گرگی با کرکی آبی رنگ که به گواه عوامل پشت رول تدی لوپین معرفی شده، می پره وسط داستان و میزنه جسد فنگ رو تیکه پاره میکنه و کلا میخورتش و بعد اکران یک آروغ کشدار و شگفت انگیز، منظره رو ترک میکنه.

روح فنگ: «واف هاف خووواف (از مرلین آمدیم و به مرلینگاه رهسپاریم !)»

پیش از اونکه روح سرگردان بیشتر از این دچار حیرت و درماندگی بشه، سر و کله راهنمای برزخ از بین شاخ و برگ درختان ظاهر میشه اما این بار هم اون نبود. دوباره رودولف سر و کله اش پیدا شده.

«سگ بیچاره ! من و محبوب دو عالم لحظاتی پیش سرنوشت شگفت انگیز تورو دیدیم. راستش توی برنامه ما نبود. توله گرگ زشت به شکل انتحاری پرید وسط لوکیشن بوق زد به این رول. برای جبران همین موضوع، تورو موقتاً می بخشیم تا قیامت. میتونی بری به بهشت برزخی فعلا تا وقتی دنیا رو تعطیل کنیم.»

فنگ دمشو از فرط شادی و شعف به فرم 360 درجه مثل چرخ بال می چرخونه، در هوا به پرواز در میاد و میگه:

« میدونستم ! ایول. حالا راهنمام کی میاد؟ »
رودولف: «راهنمای بهشت برزخی خودمم. راستی تو چرا هاپ هاپ نکردی این سری؟ یه راست زیر نویس میزنی؟ بهت رو دادم آدم شدی؟ پدر سگ؟»
فنگ: «من یه سوپر سگم. زبونتون رو بلدم. در ضمن شیرت دهن خودت ! من میخوام راهنمام بئاتریس پورتیناری باشه. همیشه آرزو داشتم دانته رو روسیفید کنم !»


فصل پنجم: «Children of Heaven»

فنگ در حالیکه هنوز دمشو به نشانه شادی میچرخونه، یه شیرجه میزنه داخل واگن یه متروی خالی و پشت سرش هم رودولف بال میزنه و مثل روح از داخل در بسته شده وارد میشه.

رودی: «بیا بشین توله سگ ! اینقدر نپر این ور اون ور. راه طولانیه.»

فنگ سریعا اطلاعت میکنه و میاد کنار هیکل عضله ای رودولف روی صندلی سفت و سخت مترو میشینه. با همون نگاه احمقانه و خنگ سگی خودش کمی این طرف و اون طرف رو ور انداز میکنه اما هیچ اثری از موجود زنده نمی بینه.

فنگ: «رودی ! من گشنمه ! »
رودی: «شیرم دهنت ! تو که مُردی دیگه. گشنمه چه صیغه ایه. به جای این حرفا به منظره نگاه کن لذت ببر. اول از دوزخ برزخی رد میشیم ! »

نگاه خنگولانه فنگ از رودولف به سمت شیشه مترو می چرخه. دیگه اثری از تاریکی زیر زمین و تونل مترو نیست. منظره آتشین و گدازه دار به چشم میخوره و انبوه گناهکارانی که یکی پس از دیگری به سیخ کباب کشیده می شدند. در این لحظه مترو سرعتش به پنج کیلومتر در ساعت میرسه.

رودولف: «بهت تبریک میگم فنگ ! تو به عنوان اولین سگ و به عنوان اولین محفلی وارد بهشت برزخی شدی. همه رفقات ولی ساکن اینجا شدن.»

و با انگشتش از پس پنجره مترو به ملت محفلی اشاره میکنه که به صف شده بودن تا شیطان یکی پس از دیگری اونهارو با سیم سرور از صخره های پر حرارت کوه آتش آویزوون کنه. چهره شیطان که شباهت زیادی به گلرت گریندل والد داره با دیدن ریش آلبوس دامبلدور حیرت زده میشه و جمعیت رو کلا ول میکنه و به دامبل می پردازه تا جبران محبت های نکرده رو دنیا رو بکنه حداقل در اینجا.

فنگ: «ئه؟ رودی؟ هاپ هاپ اصن! چرا دستتو گذاشتی جلوی چشمام؟ دارم نگاه میکنما !»
رودی: «اینجاش بدآموزی داشت توله سگ !»
فنگ: «به جون نداشته ام دامبل اومده بود برای دفنم ! کی مُرد این؟ »
رودی: «بعد خاکسپاریت توی ویزنگاموت بچه ها باهاش شوخی کردن. جنبه نداشت، مُرد !»
فنگ: «عـــه ووواع ! خاک تو سرت. هری اینجا چیکار میکنه؟ اینا اینجا چیکار میکنن؟ اینا که همه زنده بودن تا چند ساعت پیش !»

و با پارس کردن های متوالی سعی میکنه از فراسوی شیشه واگن هری پاتر قهرمان رو نشون بده که وسط جهنم برزخی روی کباب پز دار حال پخته شدنه.

رودی: «هری بعد اینکه دفنت کرد، چون نماز میت نخونده بود برات و آسلام در خطر افتاد، رولینگ دم ورودی هاگوارتز پاشو لیز داد افتاد زمین، مُرد ! بقیه ایفای نقش هم چون تو با منو مدیریت دفن شدی، دسته جمعی مردن همگی ! هگرید و گراوپ و تدی فقط نمیدونم چطوریه که هنوز زنده موندن. فک کنم رمز زدن. »

فنگ با دهانی باز و زبانی آویزون به افق های متعدد جهنم برزخی خیره میشه و در هر سو یه دسته از محفلی ها رو مشاهده میکنه که دارن به نوعی عذاب میکشن. حتی ریتا و مایکل هم به خاطر قرار مداراشون در کوچه پشتی دارن داخل کوچه جلویی خشتک آویز میشن و مزد دستاوردهاشون رو میخورن. منظره مجازات محفلیون بیش از اندازه اعصاب فنگ رو مکدر میکنه. سگ با اندوه روشو برمیگردونه و به کف واگن مترو نگاه الکی میکنه.

رودولف لگدی انتحاری روانه شیرازیخانه فنگ میکنه و با قهقهه و تلاش فراوون جهت ادا کردن دیالوگ فیلسوفانه در حد سارتر میگه:

«بله فنگول جان ! یه موجود هرگز نمیتونه وجود موجود دیگه ای رو توجیه کنه. حالا یه نگاه دیگه بنداز ! دوستای کمیکت هم در اینجا جاویدان شدن ! »

فنگ دوباره سرشو بالا میگیره. یه نیمچه زوزه ای میکشه و چهره های آشنا رو می بینه که از پوزه به یه دیواری سنگی میخ شدن. دیدن چهره های آشنایی مثل زومبه، پاکوتاه، بوشوگ، سگ آقای پتی بل و ... به شدت فنگ رو تحت تاثیر قرار میده.

«این زبون بسته ها رو برای چی آوردین اینجا ؟ اینا هم مثل من. برین یخه صاحبای اینا رو بگیرین.»

رودی: «همچین هم زبون بسته نبودن. زومبه آرم مخصوص حاکم بزرگ رو خورد. پاکوتاه به حنا خیانت کرد. همینطور بقیه هم جرائم متعددی از نون دزدی، دزدیدن فیلمنامه هری پاتر و تجاوز به گربه ها بگیر تا پارس نصف شب، مرتکب شدن.»

فنگ: « »

رودی: «اوه ! افسوس نخور فنگ خنگ. اگه یه سگی بیشتر از بقیه آدما بدونه، تنها میشه. »

فنگ: «هوووم. من معتقدم بزرگترین لذت توی زندگی یه سگ، انجام کاریه که آدما بهش عمری تلقین میکردن نمیتونی اون کارو انجام بدی !»

عاقای فرشته لسترنج ابروهاش میندازه بالا. بال هاش از داخل شلوارش میزنن بیرون که به نشانه تفکر تکونی بخورن که سریعا با هدایت دستای پینه بسته رودولف برمیگردن داخل پناهگاه شون.

«جداً؟ تو چه کاری مگه انجام دادی که بقیه میگفتن نمیتونی؟»

فنگ به نشانه رضایت روحی بالینی زبون آبدارشو میندازه بیرون و بعد از چند تا له له زدن جواب میده:

« من به عنوان نخستین سگ دنیای جادوگری از فرنگ پذیرش دکتری گرفتم. تصور بکن عمری همین هگرید میگفت تو نمیتونی فنگول خنگول ! ولی تونستم. گرچه عمرم کفاف نداد و یه تسترال مادر سیریوس زد منو پخش آسفالت کرد. اما فکر کن یه لحظه. من دکتر میشدم. برمیگشتم و کرسی استادی در هاگوارتز اختیار میکردم. میدونی چه پیشرفتی میکرد آموزش عالی این مملکت؟ فکر کن سگ این امت دکتری داشت. خودشون که اگه دست کم پنج تا دکتری و پست دکتری نداشته باشن که از فنگ کمترن. اصلا انگیزه میشدم. اوه ! دیالوگ رو ببین. در حد good will hunting شد. یه پاراگراف فک زدم ! بسه دیگه ! »

با به تصویر کشیده شدن کارگری مفلوکانه ماهاتما گاندی زیر کروشیوهای بلاتریکس لسترنج، محدوده جهنم برزخی به پایان می رسه و واگن مترو سرعتش سه برابر میشه و دوباره میره داخل یه تونل تاریک. در داخل تونل مترو پا به پای سرعت قطار، تبلیغات متحرک قر دادن حوریان بهشتی از پشت شیشه واگن به نمایش در میاد و زیر هر کدوم علاوه بر درج پیغام «من رو بردار»، و اسم و سن شون هم بین انوار طلایی می درخشه.

فنگ: «نسخه سگ این حوری ها رو هم دارین رودولف؟ drool: »
رودی: «اینا هر کدوم سگی هستن برا خودشون. رسیدیم دیگه...»


فصل ششم: «Stranger Than Paradise»

سرعت واگن لحظه به لحظه کمتر میشه و با گذر هر ثانیه، نور خیره کننده روشنایی از میان شیشه و درزهای واگن به داخل نفوذ میکنه. چهره توله سگی فنگ روشن و روشن تر میشه. سگ از شدت ذوق مرگی نزدیکی به محبوب زبونش رو میندازه بیرون و در مخ نداشته اش اشعار مولانا رو به خاطر میاره. در کنارش چهره خشمگین رودولف در مقابل تابش نور روشنایی ناگهان مثل بی بی مهربون میشه و آثار چروکیدگیش از بین میره. رودولف فنگو ترک خودش میزنه و از در واگن شیرجه میزنه بیرون.

فنگ از ترک رودولف پیاده میشه و خودش رو جایی سپید مثل قو اما مشابه با ایستگاه کینگزکراس پیدا میکنه. تا میاد بچرخه که از رودولف سوال کنه، اثری ازش نمی بینه به جاش یه نیمکت می بینه که زیرش یه نوزاد ریش دراز و عینکی چروکیده و لت و پار و خونین افتاده و ناله میکنه و اتفاقا و شباهت خاصی به نسخه نوزاد دامبلدور داره. پیش از اینکه فنگ به نیمکت نزدیک تر بشه، صدایی از پشت سر توجهش رو جلب میکنه.

«اوه... فنگ. پسر دوست داشتنی من !»

فنگ سرشو برمیگردونه ولی چیزی جز یه قامت بلند و یه شنل سفید نمی بینه اما به خیال اینکه بابای پدر پدر سگشه، با ذوقی وصف ناپذیر و چشمانی بسته میره که شیرجه میزنه در عمق آغوش اون قامت بلند.

«بووااابــااا ! »

اما در میانه راه صحنه اسلوموشن میشه و لگدی انتحاری بر پوزه فنگ می شینه و تعدادی از دندون های توله سگ به هوا پرتاب میشه. توام با این جریان، دیالوگی اکو دار در فضای ایستگاه نورانی طنین میندازه:

«به من نزدیک نشو پدر سگ !»

فنگ با دک و پوز خونین و چشمانی اشک آلود خودشو از کف سکوی براق ایستگاه کینگزکراس جمع میکنه. یادش میاد که روحه و درد نداره. بنابراین به افکت خون مصنوعی اعتماد نمیکنه و به جاش سرشو بالا میگیره تا ببینه چه کسی رو با پدر سگ خودش اشتباه گرفته.

قامت پر ابهت لرد ولدمورت، دشمن نامبر وان کله زخمی در جهان در حالیکه شنل سفیدی به تن کرده بود و لبخندی پر محبت بر لب داشت، توجه فنگ رو بیش از پیش جلب میکنه. در بین انگشت لاغر و استخوانی لرد سیاه چیزی شبیه به ستون مهرهای مار به چشم میاد که در اینجا به گواه عقل فنگ کاربرد ذکر گفتن و تسبیح رو داره. نویسنده رول هم اشاره میکنه که از بقایای نجینی هستش این تسبیح !

فنگ: «ته تو تتت تتتار تتونی؟ (ترجمه از دهن آسفالت شده: تو توی بهشت چیکار میکنی؟) »
لرد: «پس بقیه بچه ها رو ندیدی !»

لرد با تسبیحش به دور دست ها و بیرون از ایستگاه اشاره میکنه، جایی که جماعت مرگخواران به همراه صدام و آدولف هیتلر و بن لادن دم نهری روان و زیر سایه درختان انگور نشستن پیش آنجلینا جولی ها و ناتالی پورتمن ها و اما واتسون ها، و گل میگن و گل میشنفن. کمی آن طرف تر از آنها داخل یک استخر پر شده از سوزن های آماده به تزریق، مورفین گانت با مایو داره شیرجه میزنه. در سوی دیگه ورونیکا با اره موتوری طلایی رنگ داره پیاز خرد میکنه و همینطور تا چشم کار میکنه همه خجسته هستن.

فنگ از شدت تعجب مشاهده خلافکاران مشهور در بهشت موعود حیرت زده میشه دمشو سیخ میکنه میده هوا و از لرد می پرسه:

«مگه داریم؟ مگه میشه؟ لرد؟ آیا همه اینا توی ذهن من اتفاق میوفته یا واقعیه؟»

لرد نگاهی اندیشمندانه تحویل فنگ میده و میگه:

«البته که داخل ذهن پوکت اتفاق میوفته پسر جان، ولی چه کسی گفته در این صورت واقعیت نداره؟»
فنگ: « »
لرد: «عاشق طرز فکر آدما نشو فنگ. آدما زیبا فکر میکنن، زیبا حرف میزنن، ولی زیبا زندگی نمیکنن. ما عمری در سایه تاریکی زیبا زندگی کردیم و در بهشت موعود جاویدان شدیم. »
فنگ: «میخوام خدارو ملاقات کنم.»
لرد: «بیا این عینکی دودی رو بزن چشات کور نشه.»


فصل هفتم: «One Flew Over the Cuckoo's Nest»

فنگ پس از چرخش های روانی کننده بلاخره سرش از گیج رفتن وا میسته و خودشو ولو بر محیطی نرم مثل چمن احساس میکنه. بوی علف و باغچه خیلی زود فنگ رو یاد دم کلبه عرباب هگر میندازه اما اشتباه میکنه. از بین عینک دودی روی چشمش خودشو داخل یک باغ مشرف به قصری بزرگ می بینه. در این لحظه بچه های صحنه رول هوای ابری رو تبدیل به آفتابی میکنه تا هم کارایی عینک دودی فنگ بیشتر به چشم بیاد و هم حضور خدا پر رنگ تر بشه.

فنگ از چمن باغ قدم در مسیر سنگریز منتهی به در قهوه ای عمارت میذاره و یورتمه کنان خودشو جلوی در میرسونه. قبل اینکه موفق بشه اسم مدرج رو در چوبی رو بخونه، در وا میشه و چهره ای نورانی و سیفید موجب زده شدن چشم فنگ میشه و اونو تا آستانه کوری پیش می بره.

«هی ! اینجارو ببین. فنگول محبوب من. بلاخره اومدی پیش خدات. خوش اومدی. بیا اینجا»

فنگ به زحمت سرشو بالا میگیره و سعی میکنه از پشت عدسی عینک دودیش چهره نورانی رو تشخیص بده اما اینکار بیش از حد براش دشواره. در این لحظه ناگهان صدای جیغ گوشخراش و بنفش یک دختربچه از داخل خونه مجلل به گوش میرسه.

« Mackenzie, what the boogh now, honey? Oh myself :vay: »

گوینده این جمله خشمگین بلاخره رفته رفته چهره اش از حالت نورانی به مکدر تبدیل میشه و فنگ میتونه چهره تابلوی جی.کی.رولینگ در نقش خدا رو به آسونی تشخیص بده. رولینگ فنگو بغل میکنه میاد داخل و درو پشت سرش می بنده و فریاد "ناهار حاضره" سر میده. چند دقیقه بعد اعضای خانواده رولینگ سر میز ناهار نشستن و فنگ هم به عنوان مهمان سر میز روی صندلی نرمی قرار گرفته و به غذاهای رنگارنگ بهشتی-ادینبورگی داره زل میزنه.

شوعر رولینگ: «من با یه سگ سر یه سفره نمیشینم ! »

رولینگ چشم غره ای به شوعرش میره و در راستای به رخ کشیدن هنر ایفای نقش تلفیقی، ژست ایفای خلاء موقت ور میداره و میگه:

«نیل؟ سگ چیه. چقدر نژاد پرست شدی تو دکتر ! این سوپر سگ داستانای منه و من حاضرم ازت طلاق بگیرم تا یه دقیقه فقط با این سگ دوست داشتنی زندگی کنم. now would you please just eat your booghing meal and shut the boogh up»

شوعر رولینگ خفه خون میگیره و سیر داغشو میخوره. فنگ به خودش افتخار میکنه که اینقدر خدا بهش توجه داره. در نتیجه سریعا همونجا پشت میز چند تا سجده و رکوع به سمت رولینگ میره و برمیگرده سرجاش. جو ساکت شد و همه شروع کردن به کشیدن غذا که ناگهان غذاهای رنگارنگ جلوی فنگ محو میشن و به جای اونها یه ظرف نقره فام غذای سگ حاوی دانه های خشک friskies dog ظاهر میشه و فنگ با مشاهده منظره مقابلش به جد و آباد نگارنده رول درود میفرسته که در بهشت هم باید غذای فرآوری شده بخوره.

رولینگ در حالیکه قاشق پر از گوشت و پلو رو داخل حلقوم خودش فرو میکنه، ورقی به دفترچه یادداشت کنار بشقابش میزنه و رو به فنگ میکنه و میگه:

«فنگ. من در upcoming ترین رمان بزرگسال خودم به داستان یه مدل فشن میخوام بپردازم که با سگش ازدواج کرده. دوست دارم تو الهام بخش من باشی.»

فنگ میره که از قدرت سوپر خودش بهره بگیره و به زبون آدمیزاد جواب خدا رو بده اما طرف چون خدائه، فنگ میترسه و ضمن ناک آوت کردن ژن های سوپرسگی خودش، با زبون بی زبونی جواب میده:

«واق! واف هاف (پروردگارا ! باعث افتخار منه.)»

بعد از جمع شدن میز ناهار و پراکنده شدن همه، فنگ در اتاق نشیمن روی مبلی نرم و قرمز رنگی نشسته، داره خودشو می لیسه و انتظار بازگشت رولینگ رو می کشه. در این فاصله سگ زبون بسته به پرتره بزرگ نقاشی رولینگ که به بالای شومینه اتاق نشیمن نصب شده نگاهی میندازه و زوایای مختلف ابهت پروردگارش رو آنالیز میکنه.

«من اومدم فنگول !»

رولینگ پس از بیان این عبارت کوتاه سریعا وارد اتاق نشیمن میشه و یه صندلی از ناکجا جلوی مبل فنگ ظاهر میکنه و میشینه روش.

«به هرحال میدونی فنگ جان. بچه ها دارن بزرگ میشن. کله زخمی هم دیگه داستاناش مثل قبل فروش نداره. منم باید خرج خودمو در بیارم. احتیاج دارم. درسته خدائم ولی اداره عالم هم هزینه داره.

لیپوساکشن خودم هزینه داره. بوتاکس لبم همینطور. آپدیت پروتز های متعددم رو بگو. من آدم عادی قدیم نیستم دیگه. سنم داره میره بالا.»

رولینگ صدای هرت کشیدن چایی رو در میاره اما اثری از چایی دیده نمیشه. در این لحظه داور رول مختاره از عوامل دکور و صحنه به جهت فقدان فنجون امتیاز کم کنه. رولینگ ادامه میده:

«ببین فنگ. من الان در قسمتی از کتاب جدیدم هستم که این مدل فشن با شوعرش که عاقا سگه باشه وارد فاز رومانتیک و جدیدی از زندگی مشترک میشن و یه تنفس مصنوعی عمیق تبادل میکنن. در نتیجه من میخوام الان ازت الهام بگیرم ببینم چطوریه که خوب و قشنگ فضاسازی کنم براش تا امسال نوبل ادبیات رو من ببرم. بوسه سگی کن منو. بدو پسر !»

جریان بزاق فنگ از وحشت قطع میشه کلا. هیچ وقت فکر نمی کرد مجبور بشه خدا رو هم لیس بزنه. آخه این دیگه چه جور الهام گرفتن سادیستیکی بود.

فنگ: «عووو ! واق واف هووواف (حاشا پروردگارم ! فنگ هرگز چنین جسارتی نمیکنه. خطوط قرمز کاربر و مدیر به خطر می افته. آسلام هم همینطور ! کبوتربا کبوتر باز با باز ، کند همجنس با همجنس پرواز !)»

رولینگ: «فنگ؟ حاشیه نرو. تو کاربر نیستی. تو منوی مدیریت داری. یادته که؟»

فنگ ناگهان یادش میاد که وسیله ابرقدرتی به نام منوی مدیریت داره و با اون منو دفن شده و در حال حاضر هم این منو رو داخل پنجولش پانج کرده. با دیدن صورت مکدر و هار رولینگ که لحظه به لحظه مثل زلیخا به پوزه فنگ یوسف نما نزدیک میشد، ابری باردار و پربارون بالا مخ سگ زبون بسته ظاهر میشه و از فراسوی توهم یک رعد و برق، چهره روحانی برادر حمید داخل ابر نقش می بنده و خبر از به خطر افتادن آرمان های قزوین میده.

در نتیجه فنگ سه چهار تا پارس چاله میدونی مشتی و متوالی سر میده. رولینگ به با فرمت کرک ریزان پرت میشه عقب. فنگ پنجولش رو وا میکنه و دکمه ی "زبح زوپسی" رو لیس میزنه.
کمتر از سه ثانیه و با سوت های ممتد و کر کننده، روح شفاف فنگ متلاشی میشه و خون لجنی رنگش می پاشه روی پرتره پر ابهت جی.کی.رولینگ !

////

فرسخ ها دورتر از بهشت برزخی بر روی کره خاکی، گرگی با کرکی آبی فام وسط جنگل ممنوعه هاگوارتز دچار دل درد شدید میشه و پس از تحمل محنت فراوون و زوزه های بی امان، بقایای جنازه فنگ رو به چرخه حیات برمیگردونه.

////


واژه نامه و اصطلاحات

کرکمرتا: ورژن پشمکی و داغون مادام رزمرتا

سه دسته یارو: کافه ای خیالی و توهم برانگیز در هاگزمید که به مناسبت دخول سه دسته جادوگر و ساحره یارو، تاسیس شد

کلاس yardology: یک واحد عملی در حیاط هاگوارتز است. دانش آموزان در این کلاس بدون استاد، مبانی متر کردن حیاط هاگوارتز و بررسی حواشی آن را فرا خواهند گرفت. آینده و زندگی زناشویی دانش آموزان هاگوارتز در گروی پاس شدن این واحد است. این کلاس اختیاری می باشد.

رایحه خوش یک زن: محصول 1992

شیرم دهنت: عبارت پرعطوفت و تاریخی برادر رودولف لسترنج است که به عنوان مادر جادوگران پست‌مدرن، در حین عملیات آرمانی رضاع نوزادان این خطه از آن بهره می جوید.

بئاتریس پورتیناری: هادی بهشت در کتاب Divine Comedy. به گواه تاریخ از جیگرهای دوره خودش بوده !

شیرازیخانه: صندوق عقب !

Mackenzie: دختر و کوچک ترین فرزند جی.کی.رولینگ

نیل: آقای Dr. Neil Murray شوهر جی.کی.رولینگ

خلاء موقت: نخستین رمان بزرگسال رولینگ بعد از مجموعه هری پاتر

Friskies: برندی معروف از یک نوع غذای جامد و ریز شده برای حیوانات خانگی مانند سگ و گربه

لیپوساکشن: نوعی عمل زیبایی برای چربی کشی و لاغر شدن

بوتاکس: نوعی دیگر و محبوب از عمل زیبایی که طی آن به فرم زیرپوستی و فلج سازی موضعی عضلات، چین و چروک پوست را از بین میرن و ملت رو جوان می کنن ختم کلوم.

زبح زوپسی: دکمه خطرناک و انتحاری در منوی مدیریت وبمستران و پرچم داران زوپس است که در صورت فشار دادن، مدیر زبح شده و آنارشیسم جامعه را فرا خواهد گرفت.


______
* در پایان رول از خانواده محترم رجبی و خانواده آقای هاشمی! و همچنین همه خوانندگان گرامی تشکر ویژه میکنم و براشون از درگاه خداوند متعال صبر روز افزون آرزومندم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط فنگ در 1394/6/19 15:20:47
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/6/19 15:26:15
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/6/19 23:27:25
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/6/20 2:16:47
----------

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1394 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل
اورلا کوییرک

VS
آیلین پرنس

سوژه: کوچه ی ناکترن


کوچه دیاگون طبق معمول پر از جنب و جوش ود. جادوگران و ساحره های مختلف دنبال خرید های خودشان بودند. ساحره ای حوان هم از این قاعده مستتثتنی نبود.
- ای بابا! آخه من زهر آکرومانتیولا از کجا گیر بیارم. چرا برا ترفیع تو اداره باید زهر گیر بیارم؟

اورلا کوییرک به سختی از میان مردم رد میشد. تا حالا از چندین نفر درباره محل فروش زهر آکرومانتیولا پرسیده بود و تنها چیزی که نسیبش شده بود، پرسش های پی در پی ای درمورد کاربرد استفاده ی آن برای اورلا بود.

اورلا گوشه ای در خلوتی ایستاد تا اطلاعتش را بررسی و مرور کند. او کاغذ پوستی تا خورده ای را از درون ردایش بیرون آورد و شروع به خوادن کرد:
- خوب این که انجام شد... انجام شد... انجام... همشون انجام شده به غیر از این زهر آکرومانتیولا...
- ببخشید؟

اورلا با سرعت برگشت. مردی با صورتی کشیده جلوی اورلا ایستاده بود. اورلا او را نمی شناخت و این برایش عجیب بود که چرا همچین کسی با او کار دارد. مرد ادامه داد:
- فکر کنم دنبال زهر آکرومانتیولا می گردین؛ اگه میخواین تا بهتون آدرس مغازه اش رو بگم؟

اورلا که خیلی از پیشنهاد مرد خوشحال شده بود سریع کاغذ پوستی را در دستش پشت و رو کرد و بعد از آن با حرکت قلم پرش که از درون کیفش بیرون آورده بود، به مرد علامت داد که آدرس را بگوید.
- آها. همین مسیر رو ادامه بدین بعد بپیچین سمت راست و بعد چپ. اسم مغازه هم "مواد فروشی" ـه!

اورلا نوشتن آدرس را تمام کرد و بعد از این که از مرد ناشناس تشکر کرد، به راه افتاد.

کوچه پس کوچه های دیاگون

اورلا مدت ها بود که در دیاگون گم شده بود و دنبال راهی میگشت تا برگردد.
- خوب یه جوری میگفتی که من بتونم برم. هرچی باشه آخرین باری که اومدم اینجا هفت هشت سال پیش بود که اومدم کتاب های سال هفتم رو بگیرم. فکر کنم اینجاست!

بالاخره کوچه ای پیدا شده بود که بن بست نباشد. اورلا بدون هیچ فکری داخل کوچه شد.
-وای!

آخر کوچه دیگر آن دیگون همیشگی نبود. بوی بدی می آمد. همه جا کثیف بود و از همه بدتر جادوگر ها و ساحره هایی که در آن جا بودند، به نظر می آمد معتاد باشند. ناگهان پیرزنی آشفته جلوی اورلا سبز شد.
- مغازه من خیلی خوبه! وسط کوچه ناکترنه. همه چی هم داره. از سبزی دریایی گرفته تا زهر آکرومتیولا. همین راه...
- صب کن صب کن. اینجا ناکترنه؟

پیرزن با چشمان ریزش به صورت اورلا خیره شد و بعد با چهره ای عبوس گفت:
- بله! حالا میای مغازه من یا نه؟
- آره!
- خوب پس من میرم اونجا تو هم بیا.

پیرزن به راه افتاد. اورلا بدون اختیار دنبال پیرزن به راه افتاد. درون دلش از کاری که داشت میکرد راضی نبود ولی مجور بود این کار را بکند.

بعد از مدتی راه رفتن و برخورد کردن با تعداد زیادی جادوگر، بالاخره پیرزن وارد یک مغازه شد که بر روی تابلوی بالای آن نوشته بود:
مواد فروشی

اورلا با تعجب به تابلو خیره شده بود. یعنی آن مرد آدرس کوچه ناکترن را به او داده بود. با شک و تردید وارد مغازه شد.

سر تاسر مغازه را مواد عجیب فرا گرفته بود. اورلا دور تا دور مغازه را نگاه کرد که ناگهان زنگ کوچک بالای در با وارد شدن چندین جادوگر و ساحره با هم وارد مغازه شدند.
- بیاین!
- مغازه ما خیلی خوبه!

آن ها دور اورلا حلقه زدند و هرکدام از او میخواستند تا اورلا به مغازه اشان برود.

- ساکت!

با فریاد پیرزن فروشنده، هم ساکت شدند.

- از مغازه من برین بیرون!

فروشنده ها بدون هیچ حرفی رفتند.اورلا نفسی راحت کشید؛ سپس رو به پیرزن گفت:
- ازتون ممنونم! حالا اینا از من چی میخواستن.
- این رفتار عادیه! هرکی اومده اینجا این کارو کردن. راستی چی میخوای؟

اورلا پس از مرتب کردن ردایش گفت:
- یه شیشه زهر آکرومانتیولا لطفا!

پیرزن برگشت تا از قفسه پشتش زهر را بردارد و سپس آن را روی میز گذاشت. اورلا سریع شیشه ای داخلش پر از زهر بود را برداشت و بعد از ده گالیون روی میز گذاشت.

- همین قدر؟!
- پس چقدر؟

پیرزن با اخم به اورلا نگاه کرد و بعد با سرش به کاغذ پوستی ای که روی دیوار بود اشاره کرد. روی آن نوشته شده بود:
زهر آکرومانتیولا تازه
30 گالیون


اورلا با تعجب به پیرزن و کاغذ نگاه میکرد و بعد از بالاخره راضی شد؛ پس بیست گالیون دیگر روی میز گذاشت و بدون هیچ حرفی در همان جا آپارات کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1394 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
من vs مونیکا ویلکینز

آرگوس فیلچ داشت پشت نویل لانگ باتم راه می رفت و بسیار خوشحال بود و در حالی که به نویل قفایی میزد می گفت:
-توی دردسر بزرگی افتادی آقای لانگ باتم.
و نویل در حالی که به سختی آب دهانش را قورت میداد گفت:
-خواهش میکنم آقا...لطفا من رو ببخشید.
-حرف نزن راه بیفت.
فلش بک

-نویل این سومین باریه که داری معجون رو خراب میکنی.
این صدای استاد معجون ها پروفسور اسنیپ بود که داشت به بچه های سال سوم طرز ساختن معجون عطسه آور رو درس میداد.

_آخه دست خودم نیست قربان.هر وقت به مرحله ی نهایی میرسم عطسه می کنم و معجون خراب میشه.
-دوباره امتحان کن وقتی به آخرش رسیدی منو صدا کن.
-چشم قربان.

یک ساعت بعد

-پروفسور...پروفسور،ممکنه بیاید ،تقریبا به آخرش رسیده .
-خب ببینم چیکار میکنی نویل.

نویل در حالی که دستش می لرزید می خواست فلفل رو اضافه کنه اما ناگهان اتفاقی افتاد که نباید می افتاد.نویل عطسه کرد ،اونم توی صورت اسنیپ.لحظه ای بعد کلاس از خنده منفجر شد.اسنیپ که نزدیک بود از عصبانیت دود از کله اش بیرون بزنه از کلاس بیرون رفت و با فیلچ برگشت.اسنیپ که هنوز عصبانی بود گفت :
این پسر رو ببر هر جور که میخوای مجازاتش کن.
پایان فلش بک
نویل که در راه همش داشت طلسم ها را مرور می کرد وقتی به اتاق فیلچ رسیدند فلیچ گفت:
-اون درو بازکن
-کدوم در؟
-در اتاق شکنجه.
ناگهان نویل به خود لرزید.
-جان؟
-گفتم بازش کن.
نویل که همچنان میلرزید اطراف خودش را نگاه کرد.دور و بر او تعدادی قفسه بود که پر از پرونده بود.یک صندلی هم جلوی شومینه بود که فیلچ روش لم میداد.نویل کمی دقیق شد و دید خانم نوریس از دست فیلچ پایین پرید و روی زمین کنار یک در پوسیده نشست که به زیر زمین راه داشت.همانجا نویل فهمید که منظور فیلچ همان در است.او رفت و در را باز کرد که ناگهان تعدلدی موش سیاه با عجله بیرون آمدند و پراکنده شدند.خانم نوریس که چشمان زردش برق میزد ،بلافاصله به دنبال آن ها افتاد.
_راه بیفت.
و فیلچ نویل را به درون شکنجه گاه هل داد.
_برو بشین اونجا و خودتو آماده کن چون شب سختی خواهی داشت.و به چهار پایه کهنه ای که کنار دیوار بود اشاره کرد.
نویل رفت و نشست و به سرعت طلسم هایی را که یاد داشت به خاطر آورد که فیلچ رشته افکارش را پاره کرد وگفت:
بیا میخواهم کاری را که سال ها منتظرش هستم رو انجام دهم می خواهم تو رو از پاهات آویزون کنم.
نیل کمی تعلل کرد و وقتی بلند شد به سرعت چوب دستیش را بیرون آورد و با صدای بلند گفت:
اکسگایس
لحظه ای بعد دود غلیظی اطراف آن ها را فرا گرفت و وقتی دود از بین رفت، جای آن دو عوض شده بود .نویل احساس قدرت می کرد و فیلچ احساس ترس و ضعف.نویل که همه چیز دست گیرش شده بود ،سینه اش را جلو داد و گفت:
-هی تو گمشو بیا جلو،حالا نوبت منه ،می خواهم تو رو از پاهات آویزون کنم.
فیلچ بسیار تقلا کرد و با صدای نازکی که داشت می گفت:
ولم کن، منو به حالت اولم برگردون.
ولی نویل توجهی نکرد و کار خود را کرد .بعد گفت حالا ببین ،باهات چی کار می کنم و از زیر زمین برون رفت و چند ثانیه بعد با خانم نوریس برگشت و گفت:
-تماشا کن.
فیلچ با بغض فراوان گفت:
خواش می کنم با اون کاری نداشته باش.
ولی نویل چند لگد محکم به او گربه زد.گربه که بسیا خشمگین بود ابتدا روی صورت نویل پرید و او را چنگ انداخت و سپس فرار کرد.نویل که فهمید که چه اشتباهی کرده چوبش را برداشت و خواست فرار کند ولی به محض این که به در اتاق فیلچ رسید اسنیپ جلوی در ظاهر شد و کمی عقب تر خانم نوریس بود که به سمت اتاق می دوید.
اسنیپ که به شدت خشمگین بود یک سیلی به نویل زد و سپس او را بیرون کشید و به اتاق خانم مک گوناگال برد.
در اتاق اسنیپ نویل را مجبور کرد همه چیز را تعریف کند.خانم مک گوناگال پس از شنیدن ماجرا مانند اسنیپ عصبانی شد.نویل دیگر مطمئن شده بود که قرار است اخراج شود .خانم مک گوناگال گفت:
- من تو رو اخراج نمی کنم ولی یک مجازات دیگه برای تو در نظر دارم.اول اینکه 100 امتیاز از گریفیندور کم میکنم و دوم تو مجبوری تا سه ماه کار های آقای فیلچ رو انجام بدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1394 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس دامبلدور
VS
ریگولوس بلک




سکوت...

پدیده ی عجیب و گاها خنده داری ست. گاهی چنان دلنشین و دل انگیز بنظر می رسد که دوست داری ساعت ها بنشینی و گوش به صدایش بسپاری... صدای آوازش که ملتمسانه فریاد میکشد، و هرگز شنیده نمیشود. و گاه چنان در اعماقش فرو میروی که برای یک لحظه، احساس میکنی با بلند ترین فریاد هایت هم توان شکستنش را نداری... نوعی حس تقدس درش موج میزند، که از ایجاد کوچکترین صدایی ممانعت میکند.

و هر از چند گاهی کسی پیدا میشود... شجاعت و جسارتش را یک جا جمع میکند، چشمش را به روی تمامی این تئوری های از پیش اثبات شده می بندد...

و فریاد میکشد.

_لی لی!

سکوت عمیق و غلیظ سازمان اسرار با صدای فریاد مخلوط با قهقهه ای که چند ثانیه پیش از دهان پسرک باریک و بلندی با موهای مشکی بیرون آمده بود، شکسته شد. موهای پسر مثل همیشه دور صورتش آشفته بودند، و چشمان گرد و درشت مشکی رنگش بدون توجه به این واقعیت که همه عقیده دارند برای صورتش بزرگ اند، با اعتماد بنفس می درخشیدند. بینی قلمی اش زاویه خیلی نامحسوسی رو به بالا می ساخت، و در زیر آن لبخندش بود، که میشد گفت یکی از همان لبخند های کمیابی ست که در طول عمرت فقط چند بار می توانی ببینی.

البته، نزدیکان ریگولوس آرکچروس بلک لبخند های از ته دل مثل این یکی را حداقل روزی یک بار می دیدند... بخصوص دختر مو قرمزی که میشد گفت تنها کسی ست که به ریگولوس "نگاه" میکند.

لی لی با صدای فریاد ریگولوس سرش را بالا گرفت... و قهقهه زد:
_به تو چه... دلم میخواد!

ریگولوس خندید... و به سمت لی لی هجوم برد. و البته به لطف سطل های متعدد رنگ که لی لی روی زمین خالی کرده بود، بعد از ده قدم، با یک سکندری هنرمندانه روی زمین ولو شد.
_احمق... این روش نقاشی کشیدن هم نیست... چه برسه نقاشی کشیدن روی زمین... چه برسه نقاشی کشیدن روی زمین سازمان اسرار... چه برسه وقتی که اصلا اجازه نداشته باشی اینجا باشی! من فقط اومده بودم اون زمان برگردانو بردارم... نباید نشونه بذاریم!

لی لی میان پاتیناژ کردنش روی ترکیب رنگ قرمز و حنایی، سرش را برای نیم نگاهی کوتاه بالا آورد... و جیغ کشید:
_کسی نمی فهمه من بودم... این سطلای رنگ بهرحال باید اون جا خاک میخوردن!

گاهی وقت ها، یک لحظه هایی توی زندگی آدم هست که احساس میکنی همه چیز سر جای درستش قرار گرفته است... یک لحظه هایی توی زندگی آدم هست، که احساس میکنی دلت میخواهد آرزو کنی کاش همه ی لحظات زندگی ات آن طوری بودند. کسی که دوستش داری روی یک گالن رنگ این ور آن ور سر میخورد و قهقهه میزند، و خنکی زمینی را زیر زانو هایت حس میکنی که هرگز اجازه نداشته ای رویش قدم بگذاری. میدانی توی دردسر خواهی افتاد... اما اهمیتی ندارد... چه کسی می داند یک لحظه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؟!

مثلا ممکن است همان لحظه صدای آژیر خطری که بنظر میرسد بالاخره به کار افتاده است بلند شود، و پشت پلک های بسته ات کاراگاهانی شکل بگیرند که تا چند دقیقه دیگر دستگیرت خواهند کرد... و همان کسی که دوستش داری، همانطور که لیز میخورد و قهقهه میزند، به سمت طاق نمای بزرگی برود که هیچ یک قبلا ندیده بودید...

و چیزی که از بین هزاران احتمال، اتفاق می افتد، درست همانی ست که شما بیش از همه به آن فکر میکنید.

طاق نما محکم بنظر میرسید... و لی لی که حالا از وحشت جیغ می کشید، و صدای جیغش با صدای آژیر خطر در آمیخته بود، تا چند ثانیه دیگر با سر توی سنگ محکم و خاکستری رنگی که طاق نما را ساخته بود فرو میرفت... زاویه اش آنقدری باز نبود که از میان طاق نما عبور کند.

با حیرت به لی لی خیره شد. زمزمه کرد:
_مراقب سرت باش...
و ناگهان فریاد کشید:
_مراقب سرت باش!
_دست من نیست!

و همین کافی بود... ریگولوس ناگهان دستانش را روی زمین کوبید و بلند شد... و به سمت لی لی هجوم برد.

گاهی وقت ها، همان چیزی که فکر میکنی تنها راه نجات است درست همان چیزی ست که تمام مدت از آن فرار می کردی...

ریگولوس کاملا به موقع رسید. لی لی را هل داد و به عقب پرتاب کرد... میتوانست زاویه اش را جوری تنظیم کند که درست از میان طاق نما رد شده و از آن طرفش بیرون بیاید، و همه چیز به خوبی و خوشی پایان می یافت. و البته صدای آژیر خطر بار دیگر به او یاداوری کرد که "هرگز" هیچ چیز به خوبی و خوشی تمام نمیشود.

ریگولوس، در حالیکه داشت فکر میکرد نکند لی لی را زیادی محکم هل داده باشد، چشمانش را بست و از پرده ی متصل به طاق نما عبور کرد.

* * *

سکوت...

پدیده ی عجیب و گاها خنده داری ست. گاهی چنان دلنشین و دل انگیز بنظر می رسد که دوست داری ساعت ها بنشینی و گوش به صدایش بسپاری... صدای آوازش که ملتمسانه فریاد میکشد، و هرگز شنیده نمیشود. و گاه چنان در اعماقش فرو میروی که برای یک لحظه، احساس میکنی با بلند ترین فریاد هایت هم توان شکستنش را نداری... نوعی حس تقدس درش موج میزند، که از ایجاد کوچکترین صدایی ممانعت میکند.

و هر از چند گاهی کسی پیدا میشود... شجاعت و جسارتش را یک جا جمع میکند، چشمش را به روی تمامی این تئوری های از پیش اثبات شده می بندد...

و گوش میدهد.

ریگولوس بطور ناگهانی چشمانش را باز کرد. نمیدانست چرا آژیر خطر دوباره از کار افتاده است... یا شاید هم گوش هایش ایراد پیدا کرده بودند. صدای آژیر را می شنید... اما انگار مایل ها با او فاصله داشت... نه تنها از نظر مکانی بلکه از نظر زمانی هم صدا سالها عقب تر از خودش بود.

تند و تند پلک زد... مکانی که درونش وارد شده بود را نمی شناخت. حس عذاب وجدان وحشتناکی بطور ناگهانی به او هجوم آورد... اتاقی که می دید یک اتاق جدید بود... لی لی را جا گذاشته بود. از کجا باید می دانست؟!

نور سفید رنگی دور تا دورش را در بر گرفته بود... سالن بزرگی که دورش را گرفته بود نورگیر های بزرگی در سقفش نگه داشته بود. نیمکت های بزرگی با نظم و ترتیب دور تا دور سالن را گرفته بودند... و اولین چیزی که نگاه ریگولوس را جلب کرد شماره هایی بود که روی ستون های بزرگ سالن چسبانده شده بودند...
ایستگاه کینگزکراس.

نفس عمیقی کشید... و با احتیاط یک قدم برداشت. بنظر میرسید که پیرامونش در برابر چشمانش به خود شکل میدهد...

_بلک.

با وحشت از جا پرید. صدا انگار از همه جا می آمد... از درون و بیرون مغزش.

_بلک.

نفس عمیقی کشید... سعی کرد صدا را بشناسد. در گذشته های دور صدا را شنیده بود... یا شاید هم نشنیده بود.

_بلک!

چشمانش را بست... و ناگهان برگشت. به ترسناکی صحنه ای که انتظارش را داشت نبود... پیرمردی بلند قد و لاغر با موها و ریش های نقره ای. پوزخند زد و با لحن خود پیرمرد زمزمه کرد:
_دامبلدور.

پیرمرد لبخند زد... و لبخندش تبدیل به خنده شد.
_دست از مسخره بازی بردار...
_اینجا کجاست؟

دامبلدور تقریبا بلافاصله لحن تحکم آمیز و جسورانه ی ریگولوس را که با احترام نامحسوس اما بزرگی آمیخته بود تقلید کرد.
_بنظر خودت کجاست؟!
_ایستگاه کینگزکراس.
_بخاطر خدا... چرا همه تون همینو میگید خب؟!
_مگه شما چند وقته اینجایید...؟!
_مدتها ست... مدتهای طولانی.

ریگولوس نفس عمیقی کشید... و چشمانش را بست...
_لی لی...
_بله درسته... لی لی. میخوای برگردی؟
_نه... لی لی... من...

دامبلدور عینکش را آهسته صاف کرد، و خندید.
_چند نفر هستن که میخوان ببیننت...

آهسته کنار رفت. پشت سرش، در یک گروه سه نفره، زنی با موهای طلایی و فرفری، و چشمانی که درست شبیه چشمان ریگولوس بودند، مردی با موهای مشکی و قدی بلند، و پسری با موهای آشفته و کراوات گریفیندوری دور گردنش ایستاده بودند... انگار از آخرین باری که ریگولوس آنها را دیده بود روند رشد شان متوقف شده بود، هیچ یک کوچکترین تغییری نکرده بودند.

نفس عمیقی کشید... قطراتی از چیز داغ و ناشناخته ای را حس کرد که به چشمانش هجوم آوردند. زمزمه کرد: اینجا کجاست...

منتظر جواب نماند. به سمت خانواده ای که زمانی خانواده ی "او" بودند هجوم برد، و هر سه را با هم در آغوش گرفت.

صدای آهسته ی ولبورگا را شنید... لبخندش درون صدایش مشخص بود.
_ریگولوس... میتونی بری... هر وقت دلت بخواد میتونی به عقب برگردی...

نفس عمیقی کشید... و زمزمه کرد:
_اگه برم... دوباره میتونم بیام پیشتون؟
_البته...!

آهسته از مادرش جدا شد. در طی همان هم آغوشی چند ثانیه ای، خیلی چیز ها تغییر کرده بود. دوباره احساس میکرد خانواده اش جایی در این دنیای بزرگ منتظرش هستند... چند قدم به عقب رفت.
_باید برم... لی لی منتظرمه. ولی میام... برمیگردم!

همین که "باید برم" از دهانش بیرون آمد، روند محو شدن "همه چیز" شروع شد... همه چیز در برابر چشمان ناباورش رنگ می باخت... و سازمان اسرار دوباره جلوی چشمانش شکل می گرفت. کاراگاهان را می دید که سعی داشتند لی لی را از اتاق بیرون ببرند، و لی لی که دیوانه وار به پشت طاق نما اشاره میکرد و نام ریگولوس را جیغ میکشید... احتمالا غیب شدن ریگولوس در برابر چشمانش شوک عصبی فوق العاده ای به او وارد کرده بود.

خندید... و به سمت لی لی دوید. جالب بود که دیگر پاهایش روی رنگ ها لیز نمیخورد... رنگ های زرد و آبی و سرخ...! فریاد کشید:
_لی لی... من اومدم!

لی لی همچنان جیغ می کشید.

_لی لی... من... اومدم... لی لی!

صدای مادرش میان صدای جیغ های لی لی درون ذهنش شکل گرفت...
"هر وقت دلت بخواد میتونی به عقب برگردی..."
هرگز نمیتوانست به گذشته برگردد. "عقب" با "گذشته" خیلی خیلی فرق داشت... ریگولوس دیگر متعلق به هیچ کجا نبود.

نفهمید کی شروع به فریاد زدن کرد، اما وقتی کاراگاهان بالاخره موفق شدند لی لی را از سالن بیرون ببرند، هنوز داشت دیوانه وار لی لی را صدا میکرد.

نفس عمیقی کشید... فایده ای نداشت. نمیتوانست فریاد هایش را برای کسانی که نمی شنوند هدر دهد. فریاد هایش کم کم به زمزمه تبدیل شدند... و سپس دوباره همه جا در سکوت فرو رفت.

سکوت...

پدیده ی عجیب و گاها خنده داری ست. گاهی چنان دلنشین و دل انگیز بنظر می رسد که دوست داری ساعت ها بنشینی و گوش به صدایش بسپاری... صدای آوازش که ملتمسانه فریاد میکشد، و هرگز شنیده نمیشود. و گاه چنان در اعماقش فرو میروی که برای یک لحظه، احساس میکنی با بلند ترین فریاد هایت هم توان شکستنش را نداری... نوعی حس تقدس درش موج میزند، که از ایجاد کوچکترین صدایی ممانعت میکند.

و هر از چند گاهی کسی پیدا میشود... شجاعت و جسارتش را یک جا جمع میکند، چشمش را به روی تمامی این تئوری های از پیش اثبات شده می بندد...

و سکوت میکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1394/6/14 3:00:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1394 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس دامبلدور
vs
ریگولوس بلک


هیچکس نیست که مرگ را تجربه کرده باشد و از آن حرف بزند. هیچکس از مردن لذت نمیبرد و هیچکس از چیزی که بعد از مرگ برایش اتفاق می افتد سر در نمی آورد. مرگ به اندازه کافی مشکوک و مبهم هست اما مبهم تر از آن، روش مرگیست که تا به حال کسی ندیده است.

در زندگی خود، تقریبا بار ها خطر مردن را ندیده گرفته بود، چون می دانست فداکاری ارزش فراوانی دارد. در نبرد کمتر کسی به اینکه هر لحظه امکان شکست وجود دارد، او نیز از این قاعده مستثنا نبود. سگرمه هایش بیش تر در هم فرو رفت، چوبدستی اش را در دست فشرد و وارد شد. باران طلسم را نادیده گرفت و به سمت دشمن متمرکز شد. اولین مرگخوار از دیدنش پا به فرار گذاشت و دومی سعی میکرد از پلکان بالا برود. از آدم های ترسو متنفر بود. وردی را زیر لب زمزمه کرد، نیروی نامرئی ورد، مرگخوار را از پله پایین کشید و در گوشه ای اسیر کرد.

از بالای عینکش به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود مرگخوار دیگری در کار نیست. نگاهش را به طرف هری برگرداند تا از سلامتی او اطمینان حاصل کند. در سوی دیگر تنها دو نفر در حال نبرد بودند، مردی خوش قیافه و زنی با موها سیاه فرفری. بعد از دفع طلسم دیگر، مرد لبخندی زد و رو به زن گفت:
- زود باش دیگه، تو بهتر از این میتونی مبارزه کنی!

هنوز روی خود را از مرد برنگردانده بود که طلسم سبز رنگ به سینه ی سیریوس برخورد کرد. از سرعت بلاتریکس تعجب نکرد، اما مرگ تنها بلک محفلی، کمی او را شکه کرد. در چند سال اخیر ان قدر مرگ افراد گوناگون را دیده بود که برایش عادی شده بود، اما حتی دل پیرمرد هم با دیدن مرگ سیریوس به درد آمد. فریاد شادی بلاتریکس سکوت را شکست. سیریوس کم کم به سمت طاق نما کشیده شد و دقایقی دیگر، هیچ اثری از سیریوس بلک نبود.

- سیریوس!

هری رو زمین افتاد اما به سرعت خود را جمع کرد به سمت سکو دوید. لوپین پشت سرش حرکت کرد و دستش را دور سینه ی هری انداخت تا مانع حرکت او شود.
- تو هیچ کاری نمیتونی بکنی هری، اون...اون رفته!

***


درحال غرق شدن بود، شکی در این مورد وجود نداشت، غرق شدن در اقیانوسی از... مه! گویا آب دریا از آبی به سفید تغییر رنگ داده بود اما، دریایی در کار نبود، برخلاف کسی که در حال غرق شدن است، احساس سبکی میکرد، گویا فضا و دریا چیزی جدید به وجود آورده بودند. حتی چشمانش را باز نمیکرد، این از مواقعی بود که ندانستن، بهتر از دانستن بود. جیغ بلندی شنیده شد، جیغ یک زن! با سرعت بیش تر جا به جا شد، انگار سوار یک سرسره شده بود، سرسره ای که معلوم نبود به کجا ختم میشود.

از مزایای زندانی شدن در آزکابان، مقاوت در برابر جیغ زن بود. ناگهان فریاد مردی، به جیغ زن اضافه شد، این بار صدا آشنا بود، صدایی که سال ها آن را میشناخت، صدای جیمز! هر چه بر سرعتش افزوده میشد، چیز های بیش تری حس میکرد، ناله، فریاد، جیغ، که همگی آن ها از جنس مرگ بودند. با دست هایش گوش های خود را گرفت، بلاتکلیفی، صداهای نا مفهوم و شناور بودن نا تمام، برایش حتی از مردن هم بدتر بود.

فرود آمد، نمیدانست کجا، اما می دانست آن وضعیت شناور مانند لعنتی پایان یافته بود. به آرامی دست هایش را از گوش خود برداشت، حتی خبری از جیغ و فریاد نبود. چشمانش را باز کرد و با دیدن آنچه رو به رویش قرار داشت جا خورد، صورت برادرش، اما صورت به بدنی وصل نبود، فقط صورتک شناور ریگولوس درست در برابرش قرار داشت، اما این صورتک با ریگولوس فرق داشت، زیرا در چهره از روح انسانی خبری نبود. در چشمان برادر، برقی نبود، لبخندی نبود، ریگولوس بلک با قیافه ای جدی و عبوس به اون نگاه میکرد.

سرش را چرخاند، دور تا دورش صورتک افراد آشنا قرار داشت، ریگولوس، لیلی اوانز، جیمز، دامبلدور، ریموس و خیلی های دیگر، اما تمامی آن ها فاقد احساس بودند. ناگهان همه ی صورتک ها با یکدیگر جیغ کشیدند و شروع به جا به جا شدن کردند. سیریوس رو زانو افتاد و چشمانش را بست، اما اینبار با چشم بسته هم در امان نبود، صورتک ها در فکر او نیز میگذشتند.

- خواهش میکنم... نه!

سردرد شدیدی گرفت، حس میکرد پتک محکمی به سرش زده میشود، سرش را با دو دست گرفت و روی زمین زانو زد.
- نه! لطفا...
- سیریوس بلک!

با شنیدن صدای مرد، تمام جیغ ها متوقف شد، دیگر سردرد نداشت و صورتک ها نیز از پیش رویش محو شدند. به مرد لاغر اندام و بلند قد نگاهی انداخت، مرد با عصای بلندی جلو آمد، ریش بلندی داشت اما به بلندی ریش دامبلدور نبود، چشمان کهربایی و بینی قلمی و لبخندی بر روی لب، چهره ای دوست داشتنی به او میبخشید.
- متاسفم بخاطر شکنجه و اینا، خاصیته طاقه.

به پهنای صورتش خندید و کمک کرد تا سیریوس بلند شود. سیریوس که همچنان بخاطر جیغ ها گیج و منگ بود مقداری تلو تلو خورد و بالاخره ثابت ایستاد.
- من... من کجام؟
- توی طاق نما.
- طاق که فقط یه پرده بود، چطور ممکنه ما توش باشیم؟
- نگو که هنوز فکر کردی جسم داری.

پیرمرد بار دیگر خندید و جلو رفت، یک دستش را بالا گرفت، گویا چیزی نامرئی در دست داشت. سیریوس کمی جلوتر رفت و کنار پیرمرد ایستاد. مرد از داخل شکاف چیزی را تمشا میکرد، پسری در نزدک آن ها بود، با چشمانی به رنگ زمرد، عینک، و زخمی روی پیشانی، هری!
- سیریوس نمرده! اون الان از پشت طاق میاد بیرون.

چیزی حواس هری و ریموس را پرت کرد، هردو به طرفی چشم دوختند، ناگهان هری با تکانی شدید خود را از دست ریموس آزاد کرد.

- هری، نه!
- اون سیریوس رو کشت! اونو کشت! خودم میکشمش!

ناگهان سیریوس چیزی به یادش آمد، مبارزه، دوئل، بلاتریکس! هری و ریموس از دید شکافی که پیرمرد ایجاد کرده بود، خارج شدند. سیریوس به سمت شکاف دوید و فریاد زد:
- نه! هری نرو! اون تو رو میکشه!
- اون صدای تورو نمیشنوه سیریوس بلک.

پیرمرد بشکنی زد و شکاف بسته شد. سیریوس به آرامی از جای خود بلند شد، حتی با وجودی که مرده بود، هیجان و نگرانی را حس میکرد، چه بلایی سر هری می آمد؟ آیا کشته میشد؟ آیا کسی با او رفت تا مطمئن شود اتفاقی برایش نمی افتد؟ مرد کهنسال وسیله نامرئی را درون جیب ردای سرخ رنگش گذاشت و روی خود را به سمت بلک برگرداند. به سمت او رفت و گفت:
- دوباره اون شکاف رو باز کن، من باید بفهمم چه بلایی سر هری اومد. باید بفهمم لعنتی!
- اونش به من و تو ربطی نداره بلک، حالا گوش کن، تو دو تا راه داری، اولی اینکه تو آیینه بمونی و با خوبیا و بدیاش بسازی، دومی اینکه میتونم برات یه پورتال باز کنم که بری جایی که همه چیز اونجاست.

سیریوس به فکر فرو رفت، امکان نداشت در آیینه بماند، امکان نداشت بار دیگر با صورتک ها رو به رو شود. شاید بهتر بود به جایی میرفت که " همه چیز آنجا بود. " شاید می توانست جیمز را ببیند، اسم جالبی هم داشت، جایی که همه چیز آنجاست. به پیرمرد نگاه کرد و گفت:
- میرم جای دوم.
- اینم بگم اونجا مثل یه اتاق انتظاره، راهش هم طولانیه، ممکنه صد ها سال روحی تو راه باشی. هنوزم میخوای بری؟

سرش را به علامت تایید تکان داد. پیرمرد شانه ای بالا انداخت و پشتش را به سیریوس کرد و شروع به تکان دادن دست هایش کرد. دقایقی بعد، دروازه ای مانند سیاهچاله رو به روی مرد ناشناس ظاهر شد. بلک به سمت پورتال قدم برداشت اما جلوی آن ایستاد. سرش را برگرداند و گفت:
- یه خواسته دارم، ممکنه صورتک هری رو ظاهر کنی که من برای آخرین بار ببینمش؟

مرد کهنسال اخمی کرد به این معنی که از انجام اینکار راضی نیست، در عین حال راضی نبود آخرین درخواست مرد خوش قیافه را نادیده بگیرد، در نتیجه سر انگشتانش را به هم چسباند و دقایقی بعد صورتک بی روح هری جلوی پدرخوانده اش ظاهر شد. با آنکه هنوز چند دقیقه از ندیدنش نگذشته بود، دلتنگ پسر خوانده اش شد. لبخند تلخی زد و زیر لب گفت:
- موفق باشی هری.

سپس چرخید و قدم به پورتال گذاشت. نمی دانست هری تا کجا میتواند ادامه دهد، اما می دانست او را ناامید نمیکند، او یادگار جیمز بود، پسر خوانده ی او، حتما موفق میشد، دوست داشت روزی مردم نام او را با افتخار و احترام به زبان بیاورند، هری پاتر، پسری که زنده ماند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1394 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
با نام و ياد بانو هلگا

اولين ملاقات با مدير هاگوارتز


ساعت از دوازده گذشته بود و حتي سيندرلا هم به خانه اش برگشته بود، با اين وجود در آن تاريكي و سرما، يك نفر بود كه مانند كلاغ قصه ها به خانه اش نرسيده بود.

ناشناس كه صورتش زير كلاه بلند شنلش مخفي شده بود،به ديوار شرقي كلبه ي رو تپه چسبيد. لحظه اي كه مي خواست از كنار كلبه فرار كند، به طور ناگهاني و با صداي بلند در كلبه باز شد.

ناشناس با احتياط سرش را كمي جلو برد تا بتواند جلوي كلبه را ببيند. خوشبختانه فردي كه در را باز كرده بود به اندازه ي كافي بزرگ و قد بلند بود كه ناشناس مجبور نشود بيشتر به جلو هم شود و خطر پيدا شدن را بيشتر كند.صداي واق واق سگي آمد و پس از آن كسي گفت:
- بيا فنگ! بيا بريم كيكمون رو بخوريم!

ناشناس نفس راحتي كشيد، خطر از كنار غضروف گوشش رد شده بود. خيلي شانس آورده بود كه هاگريد محفلي بود ولي با اين وجود دوست نداشت امشب با كسي برخورد كند، اگر باز هم شانس مي آورد مي توانست به تالارش برگردد و وانمود كند اتفاقي نيافتاده است.

كمي ديگر صبر كرد و زماني كه صدايي به جز صداي هو هوي جغد هاي مدرسه و جير جير جن هاي خاكيِ كوچك و كثيفِ باغچه ي هاگريد، به گوش نمي رسيد، چند نفس عميقِ پشت سر هم كشيد و آخرين اراده اش را به كار گرفت و مانند فشنگي كه از تفنگ رها مي شود، شروع به دويدن كرد.

جوري مي دويد كه انگار سال هاست كه دونده است، ولي مطمئناً اگر در مسابقات دو ميداني مشنگي هم شركت كرده بود نمي توانست با اين سرعت بدود، حتي ميگ ميگ هم آرزوي داشتن چنين سرعتي را داشت!

به نزديكي قلعه كه رسيد سرعتي را كم كرد تا بتواند كمي نفس بگيرد ولي فايده اي نداشت بايد جايي مي ايستاد تا كمي استراحت كند. چشمانش را گرداند و به دنبال جايي گشت كه نه از توي قلعه به آن ديد داشته باشند و نه روشن باشد.

_ اهم...اهم...دوشيزه زلر! مي شود لطف كنيد بگويد اين وقت شب اينجا چه كاري انجام مي دهيد؟

ناشناس كه حالا شناخته شده بود، كلاه شنلش را بالا زد و به عقب برگشت تا با كسي كه به نظرش منفور ترين بود روبه رو شود. دلوروس آمبريج، وزغ صورتي، با زشت ترين پوزخند موجود در دنيا و با قيافه ي حق به جانبي به رز نگاه مي كرد و منتظر جواب بود.

رز دستش را در موهايش برد و آن ها را از زير شنل بيرون كشيد و اجازه داد تا با نسيم خنكي كه مي وزيد، همراه شوند. آمبريج با بي صبري اهم اهمي كرد و رز فكر كرد بدتر از اين مدير در كل تاريخ نيست. آمبريج با اينكه سه روز پيش به وسيله ي حكم وزير مدير شده بود، ولي جوري رفتار مي كرد كه انگار سال هاست كه مديره!

_ دوشيزه زلر نشنيديد چي گفتم؟
_ من براي هوا خوري به اينجا آماده بودم و متاسفانه به خاطر خستگي زياد خوابم برد.

دروغش به اندازه اي آشكار بود كه حتي خودش هم به آن اعتقادي نداشت ولي در آن شرايط نمي توانست چيزي بهتر از آنچه گفته بود، بگويد. چهره ي آمبريج نشان مي داد كه هنوز هم منتظر جواب است ولي رز چيزي براي گفتن نداشت. آمبريج با صداي ريزش گفت:
_دوشيزه زلر فكر نمي كنيد درستش اين است كه وقتي براي اولين بار باهم برخورد مي كنيم از دروغ استفاده نكنيم؟

رز با صداي خسته اش جواب داد:
_ اين اولين ملاقات ما نيست پروفسور!
_بله قبلا ما همديگر را در كلاس دفاع در برابر جادوي سياه ديده ايم ولي اين اولين باري است كه شما با مدير هاگوارتز صحبت مي كنيد. پس خواهشاً راست بگوييد.

رز خيلي خسته بود. از چند روز پيش استرس اين روز را داشت و الان فقط مي خواست به اتاقش برگردد و بخوابد.

_ پروفسور اين حقيقته و من نمي توانم حقيقت را انكار كنم.خوابم برد.
_ دوشيزه زلر اگر حقيقت را نگويد متاسفانه ناچارم از گروه تان نمره كم كنم اميدوارم به خاطر گروه تان حقيقت را بگويد.

امكان نداشت رز حقيقت بگويد. ملاقات امروزش با پروفسور دامبلدور خصوصي بود و فقط پروفسور مك گونگال از آن خبر داشت. حرف هاي پروفسور دامبلدور فقط براي پروفسور مك گونگال بود و كس ديگري نبايد از آن خبردار مي شد. ولي نمي شد زحمت بچه هاي هافلپاف كه با سخت كوشي امتياز كسب كرده بودند، را هدر بدهد. به مغزش فشار آورد و سعي كرد از قسمت ريونكلاوي اش استفاده كند. در دل از بانو روونا كمك خواست و شروع كرد:

_ پروفسور شما به خاطر حقيقت از گروهم امتياز كم مي كنيد؟
_ به خاطر دروغ دوشيزه!
_ يعني اگر من حقيقت را انكار كنم و بگويم براي پيوستن به گروه پشتيبان محفل ققنوس تا دير وقت بيرون ماندم، شما نمره كم نمي كنيد؟

آمبريج لبخند تهوع آوري زد و با علاقه پرسيد:
_ ادامه بده دوشيزه زلر! داري ياد مي گيري حقيقت را بگويي وگرنه مجبور مي شدم جمله ي " من قول مي دم دروغ نگويم " رو دستت حك كنم و اين براي يك دختر زشته نه؟

_ من دروغ نمي گويم، هنوزم مي گويم من خوابم برده بود ولي اگر از داستانش خوشتان آمده، ادامه مي دهم. من مي خواستم به اين گروه بپوندم و فكر كردم تنها جايي كه مي شود چنين قراري گذاشته شود جنگل ممنوعه است و به همين خاطر از وقتي كه آخرين كلاسم تمام شد يعني بعد از ظهر حدود ساعت سه، به جنگل رفتم ولي هيچ ردي از گردهمايي نبود تا شب ايستادم و منتظر ماندم تا يك نفر بياد و من تعقيبش كنم ولي تا الان كسي نميامد!

آمبريج خرخري كرد و گفت:
- مطمئني دختر؟
_بله احتمالا قبل از ساعت سه برگزار كردند و يا از طلسمي استفاده كردند كه پيدا نباشند.
_هووم...مطئنم همش زير سر پاتره! از چه كسي فهميدي اين گروه وجود داره؟ اسم رئيس گروه چيه؟
_ ميلي بالسترود به من خبر وجود داشتن چنين گروهي را دادو گفت كه هر وقت عضو شوي رئيس را مي بيني.
_خودشه! دامبلدور اين گروه را بر ضد وزارت خانه و من إيجاد كرده! حالا بايد مدرك گير بيارم...گفتي از كي پرسيدي؟
_ميلي سنت بالسترود!
_ به تالارش برگرد دوشيزه، منم بايد برم با فليچ صحبت كنم.

رز با گفتن چشم به طرف در قلعه رفت. نمي خواست جوري برود كه معلوم باشد كه مي خواهد فرار كند. كمي بعد به تالار هافلپاف برگشت ولي بر عكس چند دقيقه پيش ميلي به خواب نداشت.

لباسش را عوض كرد و جلوي پنجره ايستاد و به حرف هاي پروفسور دامبلدور فكر كرد:
_ مهم نيست چه نقشي داري مهم اينه كه نقشت را به بهترين شكل اجرا كني حتي اگر نقش جزئي باشه، همون نقش جزئي مي تونه مهم ترين نقش باشه اگه اجرا درست باشه مي تونه روي كل قضيه تأثير بگذاره، با بهترين نقش و بدترين اجرا به هيچ كجا نمي رسي ولي با بدترين نقش و بهترين ايفا به هرجايي كه خواستي مي رسي!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل وینکیِ مسلسل کش با ویبره زن!


برلین؛ 1940

-هیک... کله ـم تو ظرف شامپو؛ دستم تا وسط النگو... هیک!

فضای برلین کاملا نوآر بود. در سمتی از این شهر پر رمز و راز و بزرگ، یک جن خانگی پیر، سلانه سلانه راه می رفت. در یک دستش نوشیدنی کره ای تاب میخورد و در دست دیگرش، یک تکه کاغذ مچاله شده بود که هر لحظه امکان داشت روی زمین بیفتد.
جن پیر، همینطور که راه میرفت و با دقت به خانه های اطراف زل میزد، خودش را روبروی مخروبه ترین خانه ی کوچه یافت. لحظه ای ایستاد و خانه را وارسی کرد. بعد، سرش را محکم به در کوبید و سریعا به درون خانه پرت شد. کاغذ را در هوا گرفت و فریاد زد:
-من، پینکی بود! پینکی سفارش کرد که نوه اش رو در هاگوارتز به کار گرفت. نوه ی پینکی باید از مادربزرگش به نیکی یاد کرد. اوهوی مدیر! پینکی به مدیر هاگوارتز این نامه داد.

جنِ دائم الخمر، کاغذش را به سمت یک چوب لباسی رنگ و رو رفته گرفت و گفت:
-مدیر این رو گرفت. نوه ی پینکی نباید هیچوقت آزاد بود. و... و...

در این فیلم ها دیده اید که یکهو شخصیت مهم فیلم بی هیچ دلیلی میفتد و می میرد؟ خب! مادربزرگ وینکی اصلا شخصیت اصلی نبود. ولی آنقدر مغزش از خوردن نوشیدنی های عجیب و غریب آسیب دیده بود که درست مثل شخصیت اصلی ها بر زمین بیفتد و بمیرد! حالا که یادش کردیم یک فاتحه هم بفرستید اصلا!

لندن؛ 2015

-وینکی جن خووب بود! وینکی جارو کش خووب بود! وینکی تی کش خووب بود! وینکی کلا خووب بود! وینکی همیشه خووب بود!

وینکی علاوه بر تمام تعاریفی که از خودش میکرد، بسیار پر کار هم بود. در یک دستش جارو و در دست دیگرش چندین مسلسل گرفته بود و بی وقفه مشغول آسیب رسانی به اموال خانه ی ریدل بود. با یک پایش دستمال می کشید و با پای دیگرش می پرید! جن خانگی، بسیار عجیب و غریب بود.
همینطور که جن خانگی در حال انجام چندین کار همزمان بود، ناگهان یک دمنتور جلویش ظاهر شد.
-دمنتوووووووووووووووور!
-من دمنتور نیستم جن بوداده! اون دیالوگ مال یه دوئل دیگه ـست. چشماتو باز کن.

وینکی تازه متوجه شد که در تمام روز چشمانش را باز نکرده بود. با این وضع حواس پرتی، هنوز هم وینکی جن خووب بود.
جن خانگی چشمش را باز کرد و تازه شکل و شمایل اصلی فردی را دید که جلویش ظاهر شده بود.
-این نئویی بود که از فیلم ماتریکس در اومده بود!

وینکی با همه ی وضع روان پریش بودنش، آن قدر ها هم اشتباه نکرده بود. مرد جلوی رویش، عینک های سیاه و یک لباس بسیار خوفناک داشت. فقط مانده بود دستش را بالا بگیرد و تیرهای مسلسل وینکی را در هوا نگه دارد. ولی قطعا او نئو نبود. نئویی وجود ندارد!

-بله جن! من نئو ام! به دستور مدیر هاگوارتز اومدم ببرمت.

پس این واقعا نئو است!

-وینکی نئو نشناخت. نئو کی بود؟
-مگه خودت نگفتی من نئو ام؟
-وینکی نشناخت که! مگه عینک زده ندانست که نباید شخصیت های الکی وارد رول شد؟ شخصیت های الکی که ملت نشناخت آفت رول بود.
-جن خونگی کله کپکی! دستمو رو کردی! من گیبنم!

بله! نئویی وجود ندارد.

-وینکی با گیبن ورژن عینک زده جایی نیومد.
-ببین. طی یک قدم زدن بهاری توی خرابه های برلین، من مدارکی پیدا کردم که نشون میده تو الان آزادی. و طبق یه وصیت قدیمی، من مجبورم که به هاگوارتز ببرمت تا آزاد نباشی.
-وینکی آزاد نبود. وینکی جن خانگیِ غیر آزاد بود. در ضمن، موضوع دوئل اولین ملاقات با مدیر هاگ بود. وینکی قبل از این هم در هاگ بود. وینکی به هاگ رفت و دید که اونجا پشمک داشت.
-کِی دقیقا رفتی به هاگ؟
-کتاب چهارم.
-نه. نرفتی که!

وینکی پوکرفیس شد. تمام تصور وینکی از کتاب ها به باد فنا رفت. ارتباط وینکی با کتاب ها نابود شد. هر چه وینکی فکر میکرد آن چیزی نبود که در حقیقت بود! وینکی باید سر به بیابان می گذاشت و فریاد های دکتر شریعتی ـانه سر میداد. وینکی باید خودکشی میکرد. وینکی باید فیلسوف میشد و با ته ریش پروفسوری اش سیگار می کشید و پز میداد.
ولی وینکی مونث بود و نمیتوانست ته ریش پروفسوری بگذارد.
و از آن مهم تر، وینکی که هرگز کتاب ها را نخوانده بود. وینکی حتی نمی دانست کتاب چیست! حتی فکر کردن به این که یکی از شخصیت های کتاب، کتاب را خوانده باشد هم عجیب است!

-اوهوی جن بوداده! چی شد؟
-هاااا! بله. وینکی جن خانگی خووب بود؟
-پاشو بیا بریم جن! بیا بریم.

وینکی تا یادش آمد بحث سر چیست و کی گرگ است و کی هیپوگریف، مسلسلش را بالاتر آورد و روبروی گیبن گرفت.
-عینک زده خودخفن پندار در پوست گیبن اگه تونست وینکی گرفت.
-میتونم.

یک ساعت بعد

گیبن، گونی حاوی جن خانگی را روبروی ممد مدیر گذاشت. بعد هم بسیار شیک و مجلسی روی صندلی روبروی مدیر نشست و عینکش را مرتب کرد.
-اینم از این.

ممد مدیر بسیار چاق و چله بود. بنابراین به سختی و مشقت زیاد سعی کرد ابرویش را بالا بدهد.
ممد بسیار تلاش کرد.
ممد خیلی بیشتر تلاش کرد.
حتی تلاش ممد هم داشت تلاش میکرد.

چلیک!


ممد موفق شده بود. البته شباهت بین چربی زیاد و مشقت بالا بردن ابرو هنوز کشف نشده است. حتی شباهت بین بالا بردن ابرو و چلیک صدا کردن آن هم هنوز کشف نشده است. چه مردم عقب مانده ای هستیم ما!

-این چی هست حالا؟
-یه جن با توانایی های بالا که میتونه توی آشپرخونه تون کار کنه.
-بازش کنم یعنی؟

ممد مدیر بدون اینکه منتظر جواب شود، در گونی را باز کرد و مشغول تماشای محتویاتش شد.
-این که تکون نمیخوره.

گیبن سرش را در گونی کرد و مشغول مطالعه دقیق تر شد. بعد سرش را بیرون آورد و نفس گرفت.
-مُرده؟

وینکی از اینکه مردم مرده او را خطاب کنند بدش می آمد. چون در آن صورت باید او را خاک میکردند. یک جن خاک شده هم نمیتوانست کار کند یا مسلسل به دست بگیرد. وینکی بدبخت میشد اگر می مرد. وینکی نابود میشد. وینکی میخواست سالها بعد برای بازنشستگی به شرکت مک دونالد برود و آنجا کار کند. ولی وینکی که بازنشسته نمی شد! وینکی نباید بازنشسته میشد. اگر وینکی بیشتر از این در گونی می ماند حتما فکرهای خجالت آور دیگری به ذهنش میرسید. پس اینگونه بود که سریعا از گونی پرید بیرون. مسلسلی را از دهانش بیرون کشید و شروع به تیراندازی به دور و بر کرد. وینکی باید به خانه ریدل باز میگشت.
- ویــــــــ... ویــــنکی ترور کرد! وینکی به مسلسل بست! و وینکی هیچوقت نمرد! تصویر تغییر اندازه داده شده
ترترتر ترترترترترترترتر!

و بله! این گونه شد که همه مُردند. وینکی هم جن خانگی آزاد نبود. آزاد شدن بسیار چیز بدی است. یاد بگیرید. آزاد نشوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/6/11 16:11:42

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 08:32
نمایش جزئیات
آفلاین
من vs آرگوس فیلچ

مونیکا روی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود
فلش بک
مونیکاااااااااااااا مونیکااااااااااااا بدو بیا پایین یه عنکبوت گنده! مونیکا در حالی که انتظار مواجه شدن با آراگوگ را داشت با صدای دختر خاله اش سریع به طبقه پایین رفت و با این شکلک چوبدستیشو بیرون کشید خیلی سریع متوجه اشتباهش شد و چوبدستی را به گوشه ای پرت کرد.
-مونوک اون چیه؟
-هیچی یه تیکه چوبه
مینی به سمت چوبدستی رفت تا آن را بردارد.مونیکا هنوز خیلی کوچک بود اما می دانستد جادو کردن در برابر ماگل ها جرم بزرگی حساب می شود پس بی درنگ چوبدستی را برداشت . مینی مثل کنه به جون مونیکا افتاد و فریاد کشید منم می خوام منم می خوام . مونیکا با عصبانیت دستش را بالاتر گرفت و گفت:(نه مینی نه) مینی که خوشش آمده بود شعر من جادوگرم که از تو مهدکودک یاد گرفته بود را خواند . درمیان شعر چند طلسم واقعی هم وجود داشت مانند لوموس و ...
مونیکا بار دیگر تقلا کرد خودش را از شر مینی خلاص کند . شعر مینی اوج گرفت مینی فریاد زد:سرینسورتیا
مار بزرگی درست روبه روی مینی ظاهر شد و...
پایان فلش بک

-مونوک مونوک
مونیکا با بی حوصلگی سرش را به سمت هم گروهیش چرخاند
-چیه
-ای بابا باز این رفت تو خیالاتش هیچی می خواستم بگم بیا کنار شومینه مشقاتو بنویس
- باشه الان میام
فلش بک

-مونیکا ویلکینز
مونیکا به آرامی وارد دادگاه شماره 10 شد چون قدش به صندلی نمی رسید کنار صندلی ایستاد
قاضی اشاره کرد صندلی کوچکی کنار صندلی مجازات برای مونیکا ظاهر شد
-من میخوام برم دستشویی
مونیکا کوچک این را گفت و به سمت در خروجی دوید قبل از رسیدنش به در در قفل شد .
قاضی با عصبانیت گفت :(بشین دختره ی گستاخ.)
پایان فلش بک

-مونوک مونوک
مونیکا چوبدستیش را برداشت و به سمت هستیا نشانه گرفت اما سریع ان را به گوشه ای پرت کرد
از تخت پایین آمده و به کنار شومینه رفت. اعضای راون با تعجب به او نگاه می کردند. مونیکا هم لبخندی زد و شروع به نوشتن تکالیفش کرد.
-این چرا اینجوریه؟
- اخلاقش همینجوریه زود یادش میره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1394 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل :
ایلین پرنس vs اورلا کوییرک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ چی؟
ـ پیست اسکی!بیا بریم،باید جالب باشه.
ـ ورونیکا؟
ـ بله؟
ـ اصلا حواست هست که الان چله تابستونه؟اخه برف کجا بووووود تو این گرماااااا؟؟؟؟
ـ قله پلنگ چال که نمیخوایم بریم!قراره به قطب جنوب اپارات کنیم!
ـ وات؟
ـ چیه؟
ـ امممم...هیچی.
ایلین لبخند مصنوعی میزنه و در حالی که به این فکر میکنه که برای منجمد نشدن باید چه طلسمی رو روی لباس هاش اجرا کنه میگه:
ـ فقط از نظر امنیتی مشکلی نداریم،منظورم اینه که اگه لرد بفهمه...؟ :worry:
ـ نه نگران نباش،زیر کلاه مخصوص کسی مارو نمیشناسه.
ـ ورونیکا!من 10 سالی میشه که اسکی نکردم!علاوه براین،من اصلا وسایلشو ندارم.
با این حرف ایلین،ورونیکا لبخندی میزنه و به دو دست کفش اسکی بعلاوه کلاه و عینک که گوشه دیواره اشاره میکنه و میگه:
ـ از قبل اماده شده است،نگران نباش.
ـ باشه قبوله،فقط مطمئنی اونجا زیادی گرم نیست؟
ـ ها؟
ـ هیچی باشه باشه،بریم!

فرداییش،پیست اسکی، قطب جنوب:

ـ تا به حال به خاطر نمیارم اینجا اینقدر پر جمعیت شده باشه، عجیبه جدا.
ـ منظورت پنگوئن هاست؟
ـ نه فلامینگو هارو میگم.
ـ اهان.راستی ازاین پیست اسکی چند ساله که استفاده نشده؟
ـ مدت زیادی نیست،بعد ازاینکه در ده سال پیش خرس های قطبی به این منطقه حمله کردن دیگه کسی اینجا نیومد.
ـ خوبه لااقل میتونم به عنوان سوقاتی برای سیو پوست خرس ببرم.
ایلین اینو میگه و با ذوق و شوخ بلندمیشه تا یه خرس پیدا کنه.
ـ چی؟ایلین!
ـ چیه؟
ـ من میگم بهتر نیست بی خیال شی؟
ایلین در حالی که مسیر برفی رو طی میکنه و دنبال یه خرس میگرده میگه:
ـ چرا دقیقا؟فکر نمیکنم دیگه وقت کنم که بیام اینجا.
ـ هیچ میدونی ساعت چنده؟
ـ نه مگه ساعت چنده؟
ـ از 5 گذشته،تو که نمیخوای تا شب اینجا بمونی؟بهتر نیست تا 1 ساعت دیگه برگردیم؟
و این جمله باعث میشه که ایلین درست سرجای خودش متوقف میشه.
ـ اهان،باشه.خب حالا از کجا باید شروع کنیم؟
ـ بیا من جاشو بلدم.

نیم ساعت بعد،بالای کوه:
ایلین در حالی که با حالت پوکر فیس به شیب به شدت طولانی و تند پایین کوه نگاه میکنه میگه:
ـ همینه؟
ـ اره،این ملایم ترین شیبه.
لحظه ای نگاه ایلین روی شیب کوه متمرکز میشه،بعدش کم کم گویی احساس میکنه منظره روبه روش داره بهش نزدیک تر میشه،اندک اندک سرعت نزدیک تر شدن بیشتر میشه و بیشتر میشه وبیشتر میشه...
تا اینکه بلاخره ایلین متوجه عمق فاجعه و سقوط به طرف پایین میشه.
ـ نهههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!وروووووووووووووووووونیکاااااااااااااااااا!!!!
و همانطور که بی وقفه به سمت پایین لیز میخوره ورونیکا رو درست در کنار خودش میبینه.
ـ یوهووووووو!
ورونیکا از ایلین سبقت میگیره.
در این لحظه ایلین که همچنان در حال داد زدنه کمی دل و جرعت پیدا میکنه و سعی میکنه تعادل خودشو حفظ کنه.
و بله!ایلین پرنس بلاخره موفق میشه که سرعتشو افزایش بده و بلاخره به ورونیکا اسمتلی میرسه!
تا...
کارگردان:
((کات!
ـ چیه خب؟
ـ داری گذارشگری میکنی؟اسکی بازی کردنت که دو صفحه وقت گرفت!
ـ خیلی خب بابا! ))
در همین حین ناگهان ایلین چند سیاهی رو از دور میبینه.درست شبیه ادم های سیاه پوشی که باسرعت در حال اسکی سواری درست در جهت مخالف ورونیکا و ایلین هستند.
اجسام کمی نزدیک تره میشن.
ایلین کمی که دقت میکنه میتونه یه عددکله سفید براق بی دماغ رو درست جلو تر از همه افراد سیاه پوش تشخیص بده.
لحظه ای ایلین احساس میکنه انگار یکی یه سطل پر از اب یخ رو روش خالی کرده، مغزش شروع میکنه به تیر کشیدن و چشماش دوبرابر اندازه معمولیش درشت میشه.
اون به ورونیکا نگاه میکنه که چند متر ازش جلو تره.نفس عمیقی میکشه و با تمام قدرت فریاد میکشه:ورونیکاااااااااااااااااا!لررررررررررررد!
ورونیکا به خودش میاد و به روبه روش نگاه میکنه.
ـ عاااااااااااااااااااااا!
ورونیکا هم متوجه عمق فاجعه میشه و با تعجب به این فکر میکنه که چجوری همچین چیزی ممکنه؟ اما دیگه دیر شده و لرد ومرگخوران به ایلین وورونیکا باسرعت نزدیک و نزدیک تر میشن و نزدیک تر و نزدیک تر...
ـ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ـ پترق!((افکت رد شدن لرد ومرگخوران از روی ورونیکا وایلین و کتلت کردن انها))

20 دقیقه بعد:

رودولف و سیوروس به وسیله کفگیر!در حال جدا کردن ایلین و ورونیکا از روی زمین ان.
ـ زرشک!حالا میروید اسکی و خوش میگذرانید وبه ما هم نمیگویید؟
و بعد برروی صندلی ملوکانه میشینه و در حالی که ناجینی رو نوازش میکنه با دست راست شروع به نوشیدن چای میکنه...
و این بود بهترین روز اسکی ایلین پرنس...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1394 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا



زیبایی چیزی هست که می شود آن را در همه چیز یافت. در نمایی از یک شهر، در تصویری از اقیانوس و یا حتی در منظره یک زباله دانی غول پیکر. تنها تفاوت این صحنه ها در نحوه لذت بردن ما از آن هاست. هنگامی که در ساحل اقیانوس ایستاده ایم، چشمانمان را می بندیم و به نجوای موج ها گوش می دهیم. هنگامی که یک زباله دانی را می بینیم، از شدت زیباییش چهره مان را در هم می کشیم و هنگامی که آسمان آبی را می بینیم و تکه ابرهای سفیدی که در گوشه و کنارش پخش شده اند را، با دهانی از حیرت باز مانده، در آن غرق می شویم. کاری که شاید کبوتری که از مسیر های دور نیز آمده و دانه ای را به دهن گرفته نیز انجام دهد.

لحظه ای دست از بال بال زدن بردارد و به زیبایی طبیعت بنگرد. بدون توجه به این که آذوقه اهل و عیالش از منقارش خارج شده و به پایین سقوط می کنند. پرنده در این شرایط با فکر کردن به جمله « زیبایی بخوره تو سرم! غذا یه ماه اهل و عیالم بود!» بال هایش را به سرش می کوبد و به سمت قوت و غذای زن و جوجه هایش شیرژه می زند.

منظره ای که پرنده به سمت آن شیرژه می زند، بسیار زیبا است. نمایی از روستای لیتل هنگلتون. ساده و دلنشین. به همراه عمارت اربابی ریدل ها که مانند نگینی تیره منظره را از آنچه که بود دلنشین تر می کرد. اما پرنده به هیچ یک از این ها توجه نمی کرد. هر چه که بود،... خب پرنده بود. مغزش از چشمش چندان بزرگتر نیست. این جور مسائل زیبایی شناختی را درک نمی کند. چشمان حریس و مال اندوزش تنها به دنبال چند دانه اند!

پرنده، بی توجه به باد خنکی که صورتش را نوازش می داد، دانه را تعقیب می کند. حتی اگر هم به دانه نرسد. نهایتا می تواند آن را از روی زمین بردارد. نیازی نیست که زندگی را سخت...

پوووووووف!


پرنده به شدت به دیواری نامرئی برخورد می کند و نوک صافش، عقابی می شود. پرنده مانند دخترک کبریت فروش صورتش را به دیوار نامرئی می چسباند و با چشمانش دانه را که به سمت زمین سقوط می کرد را، دنبال می کنند.

غیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژ


پرنده با صدایی مثل کشیدن انگشت روی آیینه، به سمت پایین سر می خورد و سرانجام به صورت روی زمین می افتد. روی زمین ذغال و خون و باقی مانده رنگ سبز است. پرنده به سختی از روی زمین بلند می شود و رو به حیاط خانه ریدل، جایی که دانه اش افتاده است چشم می دوزد. ظاهرش شبیه به کاماندو ها شده است. در پس زمینه آهنگ "شامپو صدر صحت" پخش می شود و بالای سر پرنده کلماتی شکل می گیرند:

Sneak to Riddles house


صدایی می آید: ورود یواشکی به خانه ریدل. دوبله و پخش از ارّه تو حلق انتارتیمنت!

ماشین بزرگی از کنار پرنده می گذرد و پرنده برای آن که زنده بماند به سرعت جاخالی می دهد. پشت ماشین مرد قوی هیکلی ایستاده و با یک دست به اتوموبیل آویزان شده و در دست دیگرش نیز قمّه ای را گرفته است. سلاحش را به سمت پرنده می گیرد، از روی چهره اش نمی شود تشخیص داد که قصد دارد چه کاری بکند. مرد لبخند زنان فریاد می زند:
- من به همه علاقه خاص دارم! حتی به تو!

برای یک لحظه پرنده هیچ حرکتی نمی کند. سپس خیلی سریع نگاهی به پر و بالش می اندازد. او مذکر است! پرنده بالش را مشت می کند و در حالی که بق بقو می کند، مشتش را در هوا تکان می دهد. مردم چه طور جرات می کنند هر چیزی را به زبان بیاورند!

- قووووووور!

پرنده به پشت سرش نگاهی می اندازد.قورباغه سبز رنگ و درشتی پشت سرش نشسته و قبقبش را باد کرده است، به نظر مونث بوده و ظاهرا مرد، او را با قمه نشان داده است. کبوتر چهره اش را در هم می کشد و با خود می اندیشد « افاده ها طبق طبق! سگا به دورش وق وق! » و سپس سینه اش را جلو می دهد و شکمش را هم می دهد تو، و با همان چهره منزجر به سمت عمارتی که دانه اش را در آن جا انداخته، جرکت می کند.

خانه حیاط زیبایی دارد، باغچه ایی پر از گیاه های گوشت خوار، حوضی با ماهی های پیرانا که به زندگی در روغن داغ عادت کرده اند، میدان تمرین مبارزات جادوگری، محفظه های پر از حشرات خطر ناک که جای نیششان به اندازه یک هندوانه باد می کند. بدتر از آن! محفل چشم چران ترین چشم چرانان! بعد از آن محل زندگی اسکلت ها و در نهایت صندلی مخصوصه برنزه کردن لرد سیاه. پرنده بی نوا برای رسیدن به آن جا باید غیر ممکن ها را ممکن کند. سختی ها را به جان بپذیرد! فداکاری ها کند! دلش را به دریا بزند و آدامس وایت بجود! اهم... لازم به ذکر نیست که آدامس وایت برای سلامت منقار او چه قدر مفید است. خصوصا حالا که عقابی هم شده.

پرنده بال هایش را باز می کند. با تمام سرعت به سمت ورودی خانه ریدل ها پرواز می کند. مطمئنا او می تواند وارد شود! تنها چند سانتی متر با ورودی خانه فاصله دارد! و...

پووووووووووف!

پرنده دوباره روی دیوار نامرئی پهن می شود و منقار عقابیش عقابی تر می گردد. ولی پرنده که خیلی جو گیر شده است، انگشتانش را ضربه دری روی هم می گذرد و فریاد می زند، «راسنگان». دیوار می پوکد و هیچ کس هم متوجه نمی شود که وقتی انگشتان را ضربه دری روی هم می گذارند می گویند "کاگه بونشین جوتسو" نه "راسنگان" و با این حال مرگخوارها در حالی که دست هایشان را بالا گرفته اند، فریاد می زنند و خودشان را به در و دیوار می کوبند و کله هایشان را در حوضچه مرلینگاه فرو می کنند. در همین حین هم هی داد می زنند « کونوها جینچیوریکی. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!». پرنده که از دیدن این جو خفنی که ایجاد کرده است، لذت می برد، مثل فیلم فارسی ها قدم می زند و به سمت دانه اش می رود، که ناگهان یک گیاه بی تربیت روی او تف می اندازد. پرنده که جو فیلم فارسی گرفته است هم روی گیاه تف می کند. هی پرنده تف کن، گیاه تف کن، پرنده تف کن، علف هرز تف کن. خلاصه تف و تفکاری پیش می آید و نصف خانه ریدل را سیل با خودش برد. اما پرنده که قهرمان شنای قورباغه و کرال پشت و کرال سینه است. خود را از سیل نجات می دهد و به سراغ خانِ بعدی می رود.

حوض خانه ریدل ها که کما بیش به اندازه دریاچه خزر بود و هر روز روغن موهای سیوروس را در آن می ریختند و درونش هم آرسینوس ماهی پیرانا پرورش می داد، خیلی زیبا بود. آن قدر زیبا بود که حتی پرنده ای هم که مغزش کوچکتر از چشمش بود نیز زباییش را درک کرده و پرهایش را در آورد و تا کرد و گذاشت یک گوشه و با خودش اندیشید که « آخه کی اون دونه رو بر می داره؟» و با این تصور رفت تا تنی به روغن بزند. شیرژه زدن پرنده همانا و حرکت دست جمعی پیرانا های گوشت خوار به سمت او همانا. پرنده که دید ماهی ها دارند به او حمله ور می شوند و او هم لباس مباس درستی تنش نیست و اگر بخواهد، دعوا کند، عضلاتش می زنند بیرون و چشم نوامیس مردم به آن ها می افتد و وقتی برسد خانه دوباره نوک و چنگال کشی دارد با همسرش، بی خیال دعوا شده و گذاشت که ماهی ها بیایند و او را بخورند.

ماهی ها هم او را خوردند و استخوان هایش را انداختند آن طرف استخر خانه ریدل ها، روح پرنده هم رفت تا در زوپس به آرامش برسد. اما وقتی که به زوپس رسید، صاحاب زوپس ها لب و دهن کج کردند، که این چی هستش که آمده اینجا؟ کی راهش داده؟ بق بقو می کند، یک وقت زوپس بقلی ها صدایشان درمی آید. پرتش کنید همان جایی که بود و پرنده هر چه اصرار کرد که « من که بق بقو می کنم برات، خونه رو تمیز می کنم برات، روزی سه تا تخم می کنم برات، بزارم برم؟ ». اما پرنده نمی دانست که زوپس نشینان موجودات خیلی تیز و خفنی هستند و خیلی زود به چند پاراگراف بالاتر اشاره می کنند، که پرنده خودش اعتراف کرده بود مذکر است و با یک حرکت "سوسک سیاه بد ادا، در افق های دور دست" او را به سمت اسکلتش پرت می کنند و با چسب یک دو سه هم می چسبانندش که یک وقت دوباره نیاید.

روح پرنده که به اسکلتش چسبید، گوشت هایش که توسط پیرانا ها تجزیه و به طور کامل دفع شده بود، از همان راهی که خارج شده، وارد پیراناها گشته، و از همان راهی که وارد شده بودند خارج گشته، و به پرنده چسبید و پرنده هم راهش را گرفت تا از میان پیکسی ها بگذرد. پیکسی ها اما بسیار روی حریم شخصی خودشان حسّاس هستند و یک شعار معروف هم دارند که « هیچ وقت یک پیکسی رو تهدید نکن!» و به طور کل هم با پرندگان میانه خوبی ندارند. پرنده ی ما هم حتی با آنان میانه خوبی ندارد. دلیلش هم این است که پیکسی ها لباس های نامناسب می پوشند و حتی در چله زمستان هم که اژدهای شاخدم مثل گوشی های مشنگی ویبره می زند از سرما، این ها لباس های نامناسب و از هر جهت کوتاه می پوشند. پرنده ها هم که موجودات خانواده داری هستند، تا این پیکسی ها را می بینند، رویشان را آن طرف می کنند و منقار می گزند و همین می شود که پیکسی ها می آیند آن ها را نیش می زنند.

اما پرنده ی این ماجرا، از آن پرنده ها نیست و بسیار چشم پاک نیست و از آشناهای سوپرمن است و آنچنان با آن چشم هایش به پیکسی ها زل می زند که که پیکسی ها جزغاله می شوند. اما بعضی هایشان می روند و از پشت به پرنده نیش می زنند و پرنده بد بخت هم باد می کند و مثل هندوانه غلط می خورد و ناگهان سر از برنامه خندوانه در می آورد و موسیقی کمدین می زنند و بیژن بنفشه خواه می آید و پرنده ی هندوانه ای را می گیرد و با آن برای مردم دلقک بازی در می آورد و هیچکس هم نمی خندد و او ضایع می شود و می آید پرنده بدبخت را سمت رامبد شوت می کند، رامبد با کله پاس می دهد به جنابخان، جنابخان هم پرنده بدبخت را می گذارد بین تیاگو سیلوا و داوید لوییز و از آن جا که بازی جام قهرمانان اروپاست مسی می آید و قیافه می گیرد و بعدش هم توپ و پرنده و نصف ورزشگاه را از لایی های داوید لوییز رد می کند و شوتشان می کند و هر کسی یک طرفی می افتد ولی پرنده باز می افتد در خانه ریدل ها و آن هم جلوی چشمان رودولف، رودولف هم که می خواهد نامه فدایت شوم برای بلاتریکس بنویسد، قلم پر تندنویس را برمی دارد و هر چی هم پرنده به او می گوید « نه... جون مادرت اونجا ننویس! من قلقلکی‌ام! » گوش نمی کند و پرنده هم خنده اش می گیرد و نوشته رودولف خط خطی می شود و وقتی رودولف پرنده را شوت می کند آن طرف، بلاتریکس که خط خطی ها را می بیند، چاقویش را در می آورد و پرنده ی بی نوا را که خیال می کرد، توپ جدید کوییدیچ است جر می دهد و پرتش می کند آن طرف دیوار، که رودولف بود.

اما این طرف دیوار، کسی نبود، رودولف چند ساحره دیده و رفته بود که ابراز علاقه خاص به آن ها بکند و جای خودش ماری مک دونالد را گذاشته بود، ماری هم که پرنده را دید و آن عضلات باد کرده اش را یک دل نه صد دل هوس، سوپر کفتر برگر می کند و کال می زند به بچه های آشپزخانه که جنس اعلا رسید و در این فاصله مورفین هم می رسد و او که سخت در فکر رد کردن اجناسش از مرز بریستول به لیتل میش آباد سفلاست، تصمیم می گیرد پرنده را اغفال کند. پرنده هم ترجیح می دهد که اغفال شود، تا سوپر کفتر برگر شده و در معده ماری به حیاط ادامه دهد، دو دست مورفین را می چسبد. ماری هم که نمی خواهد پرنده از کَفَش برود، پاهای پرنده را می چسبد و خلاصه، مورفین بکش و ماری بکش و در این جا قوانین نیوتون یکی یکی وارد ماجرا می شوند و یکی شان بی جنبه بازی در می آورد و زغل بازی می کند و چون زورش به آن دوتای دیگر نمی رسد یواشکی در کتاب درسی سال سوم دبیرستان، آسلامیک ریپابلیک آف آیران می نویسد که پرنده ها اگر بهشان دست بزنند غنی سازی می شوند و می ترکند و پرنده هم که هیچ قدرتی در برابر مشیت های فیزیکی و حتی شیمیایی ندارد، مثل بمب اتمی می ترکد. اما از آن جایی که زوپس نشین ها روحش را با چسب یک دو سه به جسمش چسبانده بودند و او اگر هم می خواست، نمی توانست بمیرد، نمرد.

اجزای پرنده به هوا پرتاب شدند و هر تیکه اش یک طرف افتادند و روحش که نمی دانست باید به کدام تکه بچسبد، ده بیست سی چهل کرد و رفت به آپاندیس پرنده چسبید. ولی از آن جا که پرنده آپاندیسش را سال ها پیش عمل کرده و دور انداخته بود، روح دید که باید راه خیلی طولانی ای را برود و ساعت ها سرچ کند و حوصله اش نمی کشد که این کار ها را بکند، رفت و با آئورت پرنده که در مرلینگاه افتاده بود چسبید، در آن جا سلستینا داشت برای خودش ماتیک می زد و ترانه می خواند و آئورت پرنده را به این فکر واداشت که وقتی که دانه را برداشت برد، برود و بزند در کار واردات آدامس وایت. هر چند خود پرنده هم ندانست این ایده چه ربطی به این وقایع و سلستینا دارد، ولی خب بالاخره ایده به آئورتش رسیده بود و حیف بود که همینجوری به امان خدا ولش کند. اصلا چگونه از مرلینگاه بیاید بیرون؟ و این گونه بود که روح پرنده فهمید، آئورت چیز بی خودی است و این همه سال کالری هایش را بی خودی حرامش کرده و ایده هایش هم بی خودند و خود را به کله اش ترانسفر کرد و آن موقع دید که زیر صندلی لرد افتاده و دانه آن طرف تر زیر صندلی است.

پرنده کله اش را تاب داد و تاب داد و تاب داد، تا بالاخره، به دانه رسید، اما ناگهان صدایی از روی صندلی به گوش رسید، ظاهرا لرد، مرگخورانش را بیمه شخص ثالث هاگزینیا کرده بود و احتمالا بیمه دیّه پرنده را به اهل و عیالش می داد و آنان می توانستند بروند و به جای دانه، خاویار بخورند و اصلا پرنده خسته شده بود، از بس جان کنده بود برای اهل و عیال و خانه ریدل ها هم چشمش را گرفته بود و حالا که این همه به او حال داده بودند، تصمیم داشت مدتی را آن جا بماند و بی خیال دانه شد و از منظره زیبای چهره لرد سیاه، لذت ببرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy