صبح روز بعد
- بخوابونم دهنش؟
بابا پنجعلی سر میز صبحانه این را گفت. هری نیز با قیافه ی گرفته به چو چانگ و همسرش و باقی مهمان ها نگاه کرد. جینی هم زیر چشمی مراقب هری بود که نا خداگاه به چو نگاه نکند. نقی در جواب بابا پنجعلی گفت:
- نه بابا جان نزن، پنیر اون وره.
- هری میشه یه لحظه بیای آشپزخونه؟ ببخشید از حظار.
هری آب دهانش را قورت داد و با ترس و لرز وارد آشپزخانه شد، جینی در آنجا ماهیتابه به دست ایستاده بود. پاتر جوان چند لحظه با همان قیافه ی گرفته به جینی نگاه کرد که ناگهان جینی گفت:
- تو چرا ان قدر نسبت به من سرد شدی؟ قبلا از صبحونه هام تعریف میکردی، نکنه چو رو دیدی زبونت بند اومده؟
- جینی تورو مرلین شروع نکن.
- اصن تو منو دوست نداری، من میرم خونه داداشام!
دینگ! ( افکت زنگ در )
هری به سرعت و به این دلیل که زود تر از جینی دور شود از آشپزخانه خارج شد و به سوی در خانه رفت. با احتیاط در را باز کرد و با تعجب به افرادی که پشت در بودند چشم دوخت. لیلی پاتر با خوشحالی به پسرش گفت:
- سلام پسرم! من و بابات داشتیم از اینجا رد میشدیم گفتیم یه سر هم بهت بزنیم.
- سلام مامان... سلام بابا ... ام... راستش الان مهمون داریم.
- واقعا؟ کی هست پسرم؟
لیلی و جیمز منتظر جواب هری نماندند و به سرعت وارد خانه شدند. لیلی ابتدا نگاهی به نقی و اهل خانواده و سپس نگاهی به چو انداخت. با دیدن چو نگاهی به هری کرد و گفت:
- این همونی نیست که دلت رو شکست؟
- آره مامان ... حالا بی خیال شو.
- بخوابونم دهنش؟

بابا پنجعلی سر میز صبحانه این را گفت. هری نیز با قیافه ی گرفته به چو چانگ و همسرش و باقی مهمان ها نگاه کرد. جینی هم زیر چشمی مراقب هری بود که نا خداگاه به چو نگاه نکند. نقی در جواب بابا پنجعلی گفت:
- نه بابا جان نزن، پنیر اون وره.
- هری میشه یه لحظه بیای آشپزخونه؟ ببخشید از حظار.

هری آب دهانش را قورت داد و با ترس و لرز وارد آشپزخانه شد، جینی در آنجا ماهیتابه به دست ایستاده بود. پاتر جوان چند لحظه با همان قیافه ی گرفته به جینی نگاه کرد که ناگهان جینی گفت:
- تو چرا ان قدر نسبت به من سرد شدی؟ قبلا از صبحونه هام تعریف میکردی، نکنه چو رو دیدی زبونت بند اومده؟

- جینی تورو مرلین شروع نکن.

- اصن تو منو دوست نداری، من میرم خونه داداشام!

دینگ! ( افکت زنگ در )
هری به سرعت و به این دلیل که زود تر از جینی دور شود از آشپزخانه خارج شد و به سوی در خانه رفت. با احتیاط در را باز کرد و با تعجب به افرادی که پشت در بودند چشم دوخت. لیلی پاتر با خوشحالی به پسرش گفت:
- سلام پسرم! من و بابات داشتیم از اینجا رد میشدیم گفتیم یه سر هم بهت بزنیم.
- سلام مامان... سلام بابا ... ام... راستش الان مهمون داریم.
- واقعا؟ کی هست پسرم؟
لیلی و جیمز منتظر جواب هری نماندند و به سرعت وارد خانه شدند. لیلی ابتدا نگاهی به نقی و اهل خانواده و سپس نگاهی به چو انداخت. با دیدن چو نگاهی به هری کرد و گفت:
- این همونی نیست که دلت رو شکست؟

- آره مامان ... حالا بی خیال شو.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور .
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور .


. آخ آخ آخ هاگرید جان مهربون تر بخواب من جوجه شدم. جوجه جوجه.



اا راستش ارسطو خان امشب دیگه دیر وقته من براتون توی مسافرخونه اتاق رزرو کردم به امید مرلین فردا ادامشو تعریف میکنین برامون.
... من... چیزه... این دختر چیز اینا بودا... اسمش چی بود؟
...









آخه چی میگی زن؟ دو دیقه نمیتونیم اینجا استراحت کنیم؟ اااااااه!
