جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  29 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  187 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 خرداد 1397 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز خیلی خوشحال شد که هلگا کارش دارد برای همین با سرعت هر چه تمام تر به سمت هلگا رفت. تا به هلگا رسید گفت:

- بانوی من کاری با من داشتید؟

-من؟ نه

هلگا سریع از پیوز دور شد و خورد تو ذوق پیوز. پیوز با ناراحتی اومد تو جمع دخترا.

پیوز از دخترا پرسید:

- کسی درباره من پیش هلگا بد گویی کرده؟ بگین بهم کی بد درباره من به هلگا گفته ک بفرستمش زیر مبل.

هیچکی هیچی نگفت.

لیندا پرسید :

-حالا چی شده مگه پیوز؟

- هلگا ازم دوری میکنه.

- خوب میشه نگران نباش.

- اگه خوب نشه ها تورو جفت پا پرت میکنم زیر مبل.

- باشه.

لیندا سرش را به سمت ماتیلدا برگرداند و نگاهی معنا دار به او کرد. ماتیلدا لبخندی زد و گفت:

- خب بلا خره که هلگا می فهمید پیوز عاشقشه.

-آره می فهمید.

یه هو یه چیز به سر لیندا خورد. لیندا سرش را برگرداند و دید آملیاست. مو های لیندا قرمز شد و به آملیا گفت:

-نزن دیگه درد داره خب چرا میزنی؟

- ببخشید لیندا حواسم نبود تو خوشت نمیاد.

موهای لیندا آرام به رنگ اولیش برگشت و لیندا و رز و ماتیلدا با هم رفتند بیش هلگا.

- سلام، لیندا چادسلی هستم. از آشنایی باهاتون خوشبختم.

- من هم همین طور لیندا.

- ببخشید یه خواهشی ازتون داشتم. پیوز گفت اگه شما رفتارتون باهاش عین قبل نشه و باهاش حرف نزنین منو میندازه زیر مبل.

-آخه شما هم دخترین حتما منو درک میکنین ک محلش ندم.

-آره درک میکنیم ولی پیوز خیلی دوستتون داره شما خودتون ک این علاقه رو میبینین.

- آره میبینم.

- اون مرد خیلی خوب و دوست داشتنییه مطمئنا شما ازش خوشتون میاد.

-شاید خوشم بیاد ازش. الان کجاست؟

-من اینجام بانوی من

هلگا نگاهی به پیوز انداخت. چشمان مثل قلب او را دید. لبخندی زد و گفت:

- چرا از خودت برام نمیگی؟

پیوز نزدیک بود قش کند و شروع به صحبت کردن با هلگا کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینجا جهان آرام است
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1397 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای همهمه شنیدم. در تالار هافلپاف را باز کردم. همه داشتند با هم بلند بلند صحبت میکردند و می خندیدند. آرام وارد تالار شدم.به دنبال رز گشتم. او را دیدم که داشت با تریشا حرف می زد.

+ سلام بچه ها، چه خبر شده؟

رز گفت: یعنی نشنیدی؟ باشه. خب.... هلگا اومده و پیوز عاشقش شده!
من با بهت زدگی به رز نگاه کردم: مطمئنی؟

-آره. جالبه که اون روح پیر عاشق هلگا شده، اما هلگا دوستش نداره. خیلی عجیبه ماتیلدا!

+باشه من می رم پیش هلگا.

-باشه.
بیشتر بچه های هافل دور هلگا جمع شدن و داشتند یکی یکی خود را به هلگا معرفی می کردند. پیوز کنار او بود اما هلگا به او توجهی نمی کرد. پیوز سعی می کرد به هلگا نزدیک تر شه، اما هلگا از او دور می شد.

-ماتیلدا! هلگا با توئه!!
به طرف صدا برگشتم و سوزان بونز را دیدم.

+ اوه... آره.. باشه.
رویم را به طرف هلگا چرخاندم.

+ سلام بانوی من، اسم من ماتیلدا استیونز است. خوشحالم شما را می بینم.

-منم همینطور ماتیلدا.
و لبخند زیبایی به من زد. من هم به او لبخندی زدم

داشتم پیش رز میرفتم که ناگهان شخصی کاکتوس به دست، به من خورد و تیغ های کاکتوس در دستانم فرو رفت. سعی کردم جیغ نزنم

+ مواظب باش!!!!!!
سرم را بالا آوردم و شخص را شناختم.

+رودولف!!!!!!

- ببخشید ماتیلدا.

+ این کاکتوس چیه؟

- این؟... هیچی
و می خواست سریع از آنجا دور شود اما من مچ او را گرفتم.

+ صبر کن!! برای چه کاری می خوایش؟
اون به وضوح دوست نداشت بگوید و از دست من هم ناراحت بود اما گفت: می خوام هویت واقعیه کاکتوس رو بفهمم.

+چی؟

- ببین من بیشتر از این نمی تونم.......
وبعد وحشت زده به دستان من نگاه کرد.

- ماتیلدا من واقعا متأسفم
و بعدا سریع از اینجا دور شد. این دفعه جلوی او را نگرفتم. به دست خود نگاه کردم. همه ی دستم پر از تیغو خون بود. انقدر سرگرم حرف زدن بودم که متوجه نشده بودم. در حالی که پیش رز می رفتم، سعی میکردم ورد را به یاد بیاورم. ورد خوب شدن دستم را تا وقتی که به رز رسیدم.
رز گفت: چی شده ماتیلدا؟

+ چیز خاصی نیست. تیغ کاکتوس رودلف رفت تو دستم. الان خوبش می کنم.
ورد را به یاد آوردم و سریع آن را به زبان آوردم. تیغ ها بدون اینکه دردم بگیرد، از دستم بیرون آمدند. خون هایم هم پاک شدن .خوب شده بودم. فقط کمی دستم سوز میگرفت و سوراخ سوراخی دستم هنوز مونده بود.

+ من باید پیش هلگا برم رز. بعدا می بینمت.

- چرا؟

+ بعدا بهت میگم.
و با عجله به سمت هلگا دویدم.موقع خوبی بود چون کسی به جز پیوز دور هلگا نبود.

+ بانوی من میشه چند لحظه وقتتان را بگیرم؟

-البته،بفرمایید.
به پیوز اشاره کردم که برود.
پیوز گفت: نه نمی روم.
به پیوز چشم غره ای رفتم و
گفتم: پیوز برو
و اون با اینکه ناراحت بود، ناپدید شد

+ بانو هلگا می خواهم در باره ی پیوز با شما صحبت کنم .

- وای نه! ولی.... باشه بگو می شنوم.

+ بانو من کسی نیستم که بگویم چه کاری درست است و یا چه کاری غلط ؛ ولی به نظر من روح پیر خرفت خوب به نظر میرسد. او شما را دوست دارد و شما متوجه آن شدید.
هلگا غرغری کرد و گفت: آره!!!!

+اون بعد صد ها سال عاشق شده است. شما مهربان هستید و نمی خواهید کسی از هافلی ها از دست شما یا کس دیگر ناراحت بشوند. پیوز هم یک هافلی ست. پس لطفا درباره ی پیوز کمی فکر کنید.

- خیله خب، باشه
اما چشمانش چیز دیگری می گفت

+ ممنون بانو.
پیوز را پیدا کردم و به طرف او رفتم و با لبخندی شیطنت آمیز گفتم:پیوز!! هلگا کارت داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/3/14 23:18:10
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1397 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
هلگا منتظر بود. تالارگريفندور كل هاگوارتز را براي آخرين جام بيشماري كه برنده شده بودند روي سر گذاشتند و رفتند خوابيدند و هلگا همچنان منتظر بود تا حداقل يكي از اين چشم قلبي هاي روبه رويش به حرف آيد.

دو ترم كوييديچ را از دست دادن و سر بازي حاضر نشدند ولي هلگا منتظر بود. چشم هايشان از قلبي خسته شدند و هلگا منتظر ماند. پايان عمر پيوز رسيد و...هلگا منتظر نماند.

- سلام بانوي من!
- شما رو مي شناسم يوزارسيف. بقيه كين؟
- هستم من...

قبل آنكه رز بتواند خودش را معرفي كند، دورا با ضربه اي اساسي در سر ساكتش كرد.
- دور...

دورا هم با تشكر از رز وقت معرفي كامل را پيدا نكرد.

- چه ساحره ي باكمالاتي!

ارني ناخواسته به داخل دعواي دو دختر كشيده شد و رودولف را هم با خود كشيد.
پيوز "بقيه" ي مشغول دعوا را با پا زير مبل هل داد وبه هلگا با لبخند مكش مرگ بي دندوني گفت:
- بقيه نداريم اصلا. منم فقط.

رودولف دهانش را باز كرد تا بگويد كه حتي وقتي نيست هم هست چه برسد به الان كه هست و هست، ولي دهانش با مشت دورا كه به مقصد[ رز] نرسيده بود، بسته شد.

- بيا بريم يه گشتي بزنيم تو پنجره ي مجازي بانوي من!

زير مبل بعد رفتن هلگا و پيوز

- اوخ! چه كاكتوس بي كمالاتي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 خرداد 1397 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لیندا که در تالار نبود وارد تالار شد و دید همه یکی یکی همو نگاه میکنند و ساکت هستند، رفت و آرام کنار رز نشست از رز پرسید:« اینجا چه...!»

تازه هلگا و پیوز را دید آرام یه لبخندی رو لبانش آمد؛ رز را نگاه کرد و آرام گفت:« الان چه وقت برای عاشق شدن پیوز بود ولی خوب خوبه که عاشق شده روحیهش رو جوون میکنه»

_آره

_اون کاکتوس تو دست رودولف چی بود؟ خیلی تند از کنارم رد شد انگار ندید منو.

_نمیدونم من خواب بودم. از دورا بپرس اون فک کنم بدونه.

لیندا پشت دورا رو آروم زد و گفت:« این که پیوز عاشق شده خیلی خوبه نه؟»

_آره. بریم خودمونو به هلگا معرفی کنیم؛ همه دارند یکی یکی خودشونو معرفی میکنند.

-باشه ولی یه سوال دیگه اون کاکتوسی ک تو دست رودولف بود چی بود؟

-به من که گفت این کاکتوس مولتیه و فکر میکنه صدایی که شنیده صدای اون یکی شناسش بود.

-خب الان کجا رفته؟

- انگار ک یه فکری به ذهنش رسیده بود پس کاکتوسو برداشت و رفت تا ببینه میتونه از این راه بفهمه مولتیِ کیه یا نه.

_آها. پس هنوز از اینکه پیوز عاشق هلگا شده خبر نداره. خب بریم خودمونو معرفی کنیم.

لیندا، رز، دورا و آملیا رفتند پیش هلگا تا خودشونو معرفی کنند. پیوز از کنار هلگا تکان نمیخورد و همان گونه با چشه های قلب شکلش هلگا را نگاه میکرد. هلگا خوشگل هست و پیوز حق دارد تا عاشقش شود ؛ تازه هلگا خیلی خوش رفتار بود و مهربانیش رو به همه نشون میداد.

هیچ کدام از هافلی ها تا به حال پیوز را به این خوش حالی ندیده بودند و همه از هلگا خوششان اومده بود.

هلگا نگاهی به جمع کرد و گفت:« خب منتظرم تا خودتونو معرفی کنین .»

---------------------------------
اولین رول نویسیم بود امید وارم راضی باشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیندا چادسلی در 1397/3/9 7:45:44
اینجا جهان آرام است
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سوجه‌الجدید پیوز داشت با کمک عصایش آرام آرام پرواز می کرد. یک دستش را به کمرش زده بود و زیر لب از درد آرتروز غرولند می‌کرد. در گوشه تالار عمومی، کنار شومینه و درست زیر تابلو هلگا هافلپاف، رودولف لم داده بود و با نوک خنجرش بین دندان هایش را تمیز می‌کرد و هر آشغالی که در می‌آورد را به سمت کاکتوس، گیاه جدید تالار هافلپاف پرتاب می‌کرد. دورا با حالتی سرگردان دور تالار هافلپاف می‌چرخید و به دنبال کسی بود که آمادگی یک فعالیت گروهی هافلپافی را داشته باشد، که البته تا این لحظه بجز خارهای کاکتوس، آشغالهای بین دندان رودولف، کودهای رُز و یک ورم کوچک روی شقیقه‌اش در اثر ضربه تلسکوپ آملیا، هیچ واکنش مثبتی نصیبش نشده بود ... دورا، با ذکر «هیشکی منو دوس نداره» درون مبلی فرو رفت. در آن لحظه هواپیمای گمشده مالزی که از لای دندان‌های رودولف درآمده بود توی سر کاکتوس خورد : «آخ!!» همزمان صدای دیگری از پنجره رو به بیرون تالار شنیده شد که گفت : «آخ!» - اون چی بود ؟!؟ رودولف در حالی که با قمه‌اش درون گوشش را می‌خاراند گفت : « این کاکتوس مولتیه فکر کنم صدای اون یکی شناسش بود!» سپس در حالی که فکری به ذهنش رسیده بود، گلدان کاکتوس را برداشت و گفت : «من میرم ببینم میتونم از این راه بفهمم مولتیِ کیه یا نه!» به محض اینکه در تالار پشت سر رودولف بسته شد، صدای دیگری توجه هافلپافی ها را به خود جلب کرد : بزززززززز بزززززززز بزززززززز آملیا اخم هایش در هم رفت، ابتدا دستش را درون جیبش کرد و چیزی را لمس کرد و سپس سرش را به دنبال منبع صدا چرخاند. بزززززززز بزززززززز بزززززززز آملیا در حالی که هنوز نتوانسته بود منبع صدا را پیدا کند گفت : «موبایل یکی داره ویبره میزنه !» پیوز نگاه عاقل اندرسفیهی به آملیا انداخت و گفت : « موبایل نیست دخترم ... رزه. فکر کنم باز داره توی خواب یه ایده جدید برای فعالیت گروهی میده ... » دورا رز را تکان داد تا او را بیدار کند. - منو بیدار چرا ؟ - کل تالار رو گذاشته بودی روی ویبره ... باز داشتی چه خوابی ... ؟ بزززززززز بزززززززز بزززززززز صدا حرف دورا را ناتمام گذاشت. حالا همه هافلپافی ها با سردرگمی به دنبال منبع صدا می‌گشتند که توجهشان به تابلوی هلگا هافلپاف، روی دیوار کنار شومینه جلب شد. تابلو دوباره لرزید ... بزززززززز بزززززززز بزززززززز این بار، درست وقتی لرزش تموم شد، روح شفاف ولی پر رنگی از درون آن بیرون آمد !! روح دختر میانسالی در حدود سی سال بود، که لباس بدن‌نمایی پوشیده بود و چشمان درشت جذابی داشت ... کمی به اطرافش نگاه کرد و نگاهش روی جماعت هافلپافی ثابت ماند : - سلام ... رز : آملیا: رز: دورا: پیوز : روح جوان کمی جلوتر آمد و گفت : «من هلگا هافلپاف هستم ... شما کی هستید ؟» در حالی که کل ملت هافلپافی هنوز در شوک بودند و زبانشان از هر سخنی قاصر(؟!) بود، روح پیر جلو رفت و گفت : « سلام بانوی من .... من یوزارسیف هستم بانوی من ... » هلگا لبخندی تصنعی کرد، و نگاهی حاکی از تعجب و ترحم به روح پیر مقابلش، که چشمانش کاملا به شکل قلب درآمده بود انداخت ... آن طرف‌تر، هافلپافی ها نگاهشان چند ثانیه روی پدربزرگشان ثابت ماند، و سپس نگاه معناداری بین یکدیگر رد و بدل کردند ... <><><><><><><><><><><><><><><><><> سوژه مشخصه ... بعد از مدت‌ها یه سر و سامونی به تاپیک عشقی تالارمون دادم. سوژه اصلی اینه که پیوز سر پیری و معرکه گیری عاشق هلگا شده ... سوژه فرعی هم تلاش رودولف برای کشف هویت واقعی کاکتوسه ... ببینم چیکار میکنید فرزندانم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1397/2/13 12:31:37
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 17 شهریور 1396 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

آرسینوس کرواتش را مرتب کرد و به رسم ادب، در زد ولی منتظر جوابش نشد و به سرعت وارد دفتر شد.
- اطلاعات رو گرفتم پشمک. حالا برو زنگ اشنا رو بزن.

نه که پشمک نخواهد که زرشک بگیرد ها، ولی نمی‌توانست...اصلا تو دفتر نبود! اولش ماسکی فکر کرد که گم شده ولی بعد قسمت ریونکلاوی مغزش ارور داد، شتر شاید با بارش گم بشود ولی دامبلدور با ریشش نه!

دوم به ذهنش رسید که کسی دزدیده‌اش ولی بازم همان قسمت یاد آوری کرد که چرا کسی باید یک ریش سرگردان عشق ورز را بدزدد؟
- ولی هلگا که گفت اینجاست.

ماسک دار از دفتر خارج شد و به دنبال هلگا به تالار خودش برگشت اما هلگا هم در آنجا نبود.
قسمت ریونکلاوی مغزش بازهم به یادش آورد که هلگا هافلپافی هست و اصلا چرا باید توی تالار گریفندور باشد؟! جدا از چرا چه طور می تواند باشد؟
- ولی بود تو تالار که!

به تاپیک زنگ انشا رفت و کهنه ای در دست گرفت. پشمک که گذاشته بود و رفته بود، خودش باید دست به کار می شد!

فردا صبح


نسخه ی آن روز پیام امروز

نقل قول:
دو عدد هلگا هافلپاف و آلبوس فردریک دامبلدور گم شدند. در صورت یافته شدن، آنها را به نزدیک ترین مرگخواری که می‌شناسید تحویل دهید. روزتون خوش!


تالار هافلپاف


- نیس ننه کی بده به من عیدی؟ عیدی من باشه از رودولف بیشتر کی ؟
- ننجون.
- بهتر که رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 11 شهریور 1396 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس هم دور شد و به سمت خروجی تالار هافلپاف حرکت کرد، که دوباره متوجه رد شدن دخترها شد. متوجه شد چند ساحره باکمالات دیگر هم به آنها اضافه شده اند. با خودش گفت "چقد این هافل پرطرفداره ها! چقد تازه وارد داره!" که ناگهان به یاد آورد آخرین پست متعلق به اسفند سه سال پیش است و حتما از آن موقع تا حالا، همه تالارها تازه واردهای زیادی داشته اند. به مناسبت این کشف بزرگ، تصمیم گرفت تا گیبن باز نگشته، به سمت تالار گریفندور فرار کند.
=====
- آرسی، سوزان اطلاعات لازم رو بهت داد؟
- چی؟ ها... آره!
- تو هم اطلاعات لازم رو بش دادی؟
- آره.
- شما آلبوسو ندیدین؟ هرچی منتظر می مونم نمیاد تالار گریف! :alaaf:
ننه هلگا با کف دست که نه... با مشت به پیشانی اش کوبید و گفت:
- آخه خنگه! اون که میره دفتر مدیریت، نمیاد تالار گریف!

آرسینوس:
هلگا:
دفتر مدیریت:

- مرسی... میرم دفتر مدیریت دنبالش!::ygrin
و بدین ترتیب، آرسینوس به دنبال دامبلدور، همراه با دفترچه اطلاعاتش، از تالار گریف بیرون رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 8 اسفند 1394 11:35
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس همچنان گوشش را به در چسبانده بود و مدام از حرف هایی که می شنید نوت برداری می کرد. قضیه داشت جالب می شد. حالا دیگر آرسینوس نه تنها به فکر انجام ماموریتش نبود، بلکه با اشتیاق فراوانی به حرف های سه دختر گوش می کرد! و حتی به اندازه ی کافی اطلاعات به دست آورده بود، ولی ترجیح می داد کمی دیگر آنجا بماند.

- اهم!

آرسینوس با شنیدن صدا خشکش زد.آرسینوس دگرگون شد. آرسینوس سبز شد. آبی شد. بنفش شد و در آخر به رنگ قرمز درآمد. آرسینوس بدبخت شد!

- ببینم جناب. شما عضو جدید هستید؟

مغز آرسینوس با سرعت حیرت آوری کار می کرد. آنقدر که دود از آن بلند شد!

- جناب. با شما هستم. من سعادت آشنایی به چه کسی... اوه! جناب مدیر! شما هستید؟

ناگهان جرقه ای در ذهن آرسینوس پدیدار شد. فکری به ذهنش رسید. با آرامش و متانت همیشگی اش به طرف صدا برگشت.
- بله جناب آقای... اسمتون چی بود؟
- گیبن هستم قربان.
- بله. آقای گیبن.
- چی شده که شما به تالار ما تشریف آوردین قربان؟
- بازرسی! برای بازرسی تالار اومدم.
- اوه. بله. گستاخی من رو بپذیرید، ولی... چرا ظاهرتون بی نهایت شبیه به جناب وزیر شده قربان!؟
- لزومی برای جواب دادن به سوال شما نمی بینم. به هر حال، کار من اینجا تموم شده. نتایج رو با جغد براتون می فرستم. موفق باشید.

و آرسینوس در رفت. از تالار نه! از فاجعه ای که ممکن بود پیش بیاید قسر در رفت!

گیبن نیز با فرمت دور شدن آرسینوس را تماشا می کرد. یه جای کار می لنگید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/12/8 12:09:34
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 24 دی 1394 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه
ننجون هلگا به طور پنهانی با کسی صحبت میکنه و مشکوک میزنه. یک روز به صورت اتفاقی سوزان متوجه میشه که مخاطب صحبت های پنهانی و عاشقانه ننجون آلبوس دامبلدوره، ننجون وقتی متوجه این موضوع میشه مثل دامبلدور که آرسینوس جیگر رو با وعده هایی نماینده خودش در برابر هلگا کرده، ازین فرصت استفاده میکنه و سوزان رو نماینده خودش دربرابر آلبوس میکنه.وظیفه نماینده ها رد و بدل کردن حرف های این دونفر بین هم دیگه و سر درآوردن از اخلاق ها و علایق دوطرفه. آرسینوس جیگر هم سعی داره که در قبال یکسری وعده های نامعلوم به البوس دامبلدور کمک کنه تا اون بتونه هلگا و فرزندانش رو برای تولد هلگا هافلپاف که چند روز دیگست سورپرایز کنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 13 آذر 1394 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان به جمعيت هافلي فضول رو به رويش نگاهي انداخت و طَي يك اقدام انتحاري كماندويي پريد تو دست شويي و در را پشت سرش قفل كرد، به ديوار تيكه داد و نفس عميقي كشيد. فعلا در امنيت بود.

_ دوشيزه بونز متاسفانه شما هيچ يك از سوالات مرا جواب نداديد.

سوزان دو متر عقب تر پريد و آرسينوس را ديد كه به ديوار رو به رويش تيكه داده و منتظر جواب است.

سوزان يك محاسبه ي سر دستي در همان حدي كه يك هافلي مي تواند، انجام داد و به اين نتيجه رسيد كه پيش آرسينوس امنيت جاني بيشتري دارد نسبت به هم گروهي هايش!

شاعري در زمان هاي قديم با نام بابا گودريك لباس پوش سروده است كه " تسترال با تسترال دَوَد، تك شاخ با تك شاخ؛ دَوَد هم جنس با هم جنس هرجا! مدل مو بُود مهم هر جا! "

بر طبق اين اصل باباگودريك لباس پوش، دو دوست در هيچ چيز كه تفاهم نداشته باشند بايد حداقل در مقدار موهايشان با هم به توافق برسند. دست بر قضا هم ننه مدل موي پسرونه كه تيغ بزند دوست دارد و پروف گيس هاي بافته! اينكه اين دو نَفَر چه طور عاشق همديگر شدند بماند و برسيم به دردسر هاي سوزان!

آرسينوس برگه و روان نويسي را آماده نگه داشته بود و با افكت جواب سوْال هايي كه مي كرد و سوزان نمي توانست جواب دهد را مي نوشت:
_ غذاى مورد علاقه ي الينا چيست؟
الف) شپش برشته ب) ريش آبپز ج) هيچكدام د) هر دو!

سوزان با افكت () به جناب نقاب دار نگاه كرد و گفت:
_ اممم...فكر كنم (ج).

آرسي نگاهش را بالا آورد و از بالاى برگه به سوزان نگاه كرد و گزينه ي د را علامت زد و به سراغ سوْال بعدي رفت:
_ بازيكن مورد علاقه ي إلينا كيست؟
الف) هري ب) كله زخمي ج) هري جيمز پاتر د) پسر ليلي پاتر

قبل از اينكه سوزان دهانش را باز كند تا إبراز وجودي كند، آرسي گزينه اي را پر كرده بود و سوْال بعدي را خواند.

همه ي سوْال ها به ترتيب " ده، بيست، سه پانزده، هزار و شصت و شونزده " علامت خورد تا رسيد به سوْال مهم " براي تولدش چي بخرم؟ " و متاسفانه جواب اين سوْال نه در جيب شلوار مشنگي آرسي پنهان نشده بود و نه چهار گزينه اي بود.

آرسي، سوزان را كه تا گردن در قفسه ي شامپو هاي رنگي فرو رفته بو، صدا زد:
_ دوشيزه بونز نظرتون راجب اين سوْال چيه؟
_ رنگين كمان هفت رنگ داره و اگه a را به جاي سبز و B را به جاي قرمز و C را رنگ آبي و E را زرد مقدس در نظر گيريم، جواب E مي شود! اها! شامپو هافلي زرد با رنگ طبيعي!

و اين با نوبت آرسي بود كه پوكر شود، و انصافا هم جاي پوكر داشت كه چه طور اين دختر از طريق رياضي به رنگ رسيد و يا شايد هم برعكس!
به هرحال رنگ هديه ي تولد مشخص شد، رنگ مقدس زرد به گفته ي سوزان. آرسي همين را نوشت و در روان نويس اش را گذاشت و جاسوسانه از دستشويي بيرون رفت تا براي هديه از كس ديگري كمك گيرد ولي در بين راه يادش آمد كه قرار نبود كسي اين ها را بفهمد. پس بايد چه كار مي كرد؟

_ آريانا يه هفته ي ديه تولد ننه س تا! چي مي خري براش؟
_نمي دونم لاك تو چيكار مي كني؟
_ به مرلين قسم كه تازه همين الان يادم افتاد، رز خودت چي؟

آرسينوس به در خوابگاه مختلط نزديك شد و گوش هايش را به ديوار چسباند تا بهتر بشنود. اگر مرلين مي خواست اين قضيه همين حالا تمام مي شد و او هم پاداشش را مي گرفت.


ولي آيا چه چيز اين قدر مهم و پر ارزش بود كه وزير مرگ خوار س.ج را وادار كرد تا به حرف پروفسور گوش فرا دهد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1394/9/13 12:19:38
ویرایش شده توسط رز زلر در 1394/9/13 12:23:01