صدای همهمه شنیدم. در تالار هافلپاف را باز کردم. همه داشتند با هم بلند بلند صحبت میکردند و می خندیدند. آرام وارد تالار شدم.به دنبال رز گشتم. او را دیدم که داشت با تریشا حرف می زد.
+ سلام بچه ها، چه خبر شده؟
رز گفت: یعنی نشنیدی؟ باشه. خب.... هلگا اومده و پیوز عاشقش شده!
من با بهت زدگی به رز نگاه کردم: مطمئنی؟
-آره. جالبه که اون روح پیر عاشق هلگا شده، اما هلگا دوستش نداره. خیلی عجیبه ماتیلدا!
+باشه من می رم پیش هلگا.
-باشه.
بیشتر بچه های هافل دور هلگا جمع شدن و داشتند یکی یکی خود را به هلگا معرفی می کردند. پیوز کنار او بود اما هلگا به او توجهی نمی کرد. پیوز سعی می کرد به هلگا نزدیک تر شه، اما هلگا از او دور می شد.
-ماتیلدا! هلگا با توئه!!
به طرف صدا برگشتم و سوزان بونز را دیدم.
+ اوه... آره.. باشه.
رویم را به طرف هلگا چرخاندم.
+ سلام بانوی من، اسم من ماتیلدا استیونز است. خوشحالم شما را می بینم.
-منم همینطور ماتیلدا.
و لبخند زیبایی به من زد. من هم به او لبخندی زدم
داشتم پیش رز میرفتم که ناگهان شخصی کاکتوس به دست، به من خورد و تیغ های کاکتوس در دستانم فرو رفت. سعی کردم جیغ نزنم
+ مواظب باش!!!!!!
سرم را بالا آوردم و شخص را شناختم.
+رودولف!!!!!!
- ببخشید ماتیلدا.
+ این کاکتوس چیه؟
- این؟... هیچی
و می خواست سریع از آنجا دور شود اما من مچ او را گرفتم.
+ صبر کن!! برای چه کاری می خوایش؟
اون به وضوح دوست نداشت بگوید و از دست من هم ناراحت بود اما گفت: می خوام هویت واقعیه کاکتوس رو بفهمم.
+چی؟
- ببین من بیشتر از این نمی تونم.......
وبعد وحشت زده به دستان من نگاه کرد.
- ماتیلدا من واقعا متأسفم
و بعدا سریع از اینجا دور شد. این دفعه جلوی او را نگرفتم. به دست خود نگاه کردم. همه ی دستم پر از تیغو خون بود. انقدر سرگرم حرف زدن بودم که متوجه نشده بودم. در حالی که پیش رز می رفتم، سعی میکردم ورد را به یاد بیاورم. ورد خوب شدن دستم را تا وقتی که به رز رسیدم.
رز گفت: چی شده ماتیلدا؟
+ چیز خاصی نیست. تیغ کاکتوس رودلف رفت تو دستم. الان خوبش می کنم.
ورد را به یاد آوردم و سریع آن را به زبان آوردم. تیغ ها بدون اینکه دردم بگیرد، از دستم بیرون آمدند. خون هایم هم پاک شدن .خوب شده بودم. فقط کمی دستم سوز میگرفت و سوراخ سوراخی دستم هنوز مونده بود.
+ من باید پیش هلگا برم رز. بعدا می بینمت.
- چرا؟
+ بعدا بهت میگم.
و با عجله به سمت هلگا دویدم.موقع خوبی بود چون کسی به جز پیوز دور هلگا نبود.
+ بانوی من میشه چند لحظه وقتتان را بگیرم؟
-البته،بفرمایید.
به پیوز اشاره کردم که برود.
پیوز گفت: نه نمی روم.
به پیوز چشم غره ای رفتم و
گفتم: پیوز برو
و اون با اینکه ناراحت بود، ناپدید شد
+ بانو هلگا می خواهم در باره ی پیوز با شما صحبت کنم .
- وای نه! ولی.... باشه بگو می شنوم.
+ بانو من کسی نیستم که بگویم چه کاری درست است و یا چه کاری غلط ؛ ولی به نظر من روح پیر خرفت خوب به نظر میرسد. او شما را دوست دارد و شما متوجه آن شدید.
هلگا غرغری کرد و گفت: آره!!!!
+اون بعد صد ها سال عاشق شده است. شما مهربان هستید و نمی خواهید کسی از هافلی ها از دست شما یا کس دیگر ناراحت بشوند. پیوز هم یک هافلی ست. پس لطفا درباره ی پیوز کمی فکر کنید.
- خیله خب، باشه
اما چشمانش چیز دیگری می گفت
+ ممنون بانو.
پیوز را پیدا کردم و به طرف او رفتم و با لبخندی شیطنت آمیز گفتم:پیوز!! هلگا کارت داره!