هرچی که بود فعلا اهمیتی نداشت! چون یه عالمه محفلیِ چوبدستی به دست که هر لحظه ممکن بود جادویی کنن پشت در وایساده بودن و چیزی نمونده بود پاشنه درو از جا بکنن.
- زودباشین دیگه! نکنه انتظار دارین خودمون درو باز کنیم؟ رون فرزندم، یه آلوهومورا بزن این درو باز کن بریم تو.
با شنیدن این حرف نفس تمام مرگخوارا تو سینه حبس میشه. جادو؟ اونم پشت در خونه ریدل؟
لینی بعنوان یه ریونکلاوی باهوش و فرهیخته، رو به بلا که برای مذاکره همراه فنریر جلو قرار گرفته بود پیشنهاد میده:
- بگو ما میخوایم برای اولین بار تو عمرمون با ماگلا همدردی کنیم و مث اونا بجنگیم، چوبدستیاشونو بذارن کنار. محفلین همدردی با ماگل بشنون ذوق نمیکنن؟

بلاتریکس با چهرهای خموده به لینی نگاه میکنه.
- من عمرا همچین حرفی بزنم!
- به خاطر ارباب بلا؟
دست رو نقطه ضعف بدی میذارن! بلاتریکس یقه فنرو میگیره و به جلو پرتاب میکنه.
- تو بگو!
- این با این آبی که از دهنش جاریه که اگه چیزی بگه هرچی مذاکره هستو به فنا میده!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج













