شب سردی بود.
باران همچون تازیانه ای بر سر تخته سنگ های سیاه میکوبید.
آبرفورث خشمگین و تنها به آرامی از کنار جدار سنگی بزرگی میگذشت.
صدای برخورد باران با سنگ های دور و برش لرزه بر اندامش می انداخت.
سالها بود به آنجا نیامده بود،سالیان دراز از پس تمام موانع سر راهش بر آمده بود تا روزی بتواند عطش انتقام چندین ساله اش را خاموش کند.
رفته رفته راه پیش رویش باریک تر میشد.جدار سنگی آنقدر ارتفاع گرفته بود که بلندای آن در میان ابر های خشمگین،از نظر خارج شده بود.
به آرامی به بالای سرش نگاه کرد،به ماهی که در آن ظلمت تنها راهنمای راه پر پیچ و خمی بود که در پیش داشت.صدای تازیانه باران همچنان گوشش را پر کرده بود،اکنون دیگر دریا را نیز در مقابلش میدید.
دریایی که بار ها خشمگین تر و ترساننده تر از رگباری بود که بر سرش میریخت.آنقدر که آن تازیانه هایی که تا آن لحظه تمام وجودش را پر از ترس کرده بودند،اکنون در برابر این دریای بزرگ و متلاطم،رشته هایی آکنده با موسیقی ای بیش به شمار نمی آمدند.
وسعت و سهمگینی آن،چنان مسخش کرده بود که متوجه راه بن بست رو به رویش نشد و اندک برخوردی با دیوار سنگی رو به رویش کرد.
جدار به پایان رسیده بود و جای خود را به دیوار نسبتا کوتاهتری منتها در سر راه مسافر خسته اش داده بود.
لحظه ای دیوار را به دقت وارسی کرد و به خوبی دریافت که راهی برای نفوذ به آن ندارد.باید جسم یابی میکرد!
ردایش را محکم به خود پیچید و لحظه ای بعد خود را آنسوی دیوار ظاهر کرد.بار دیگر جدار نمایان شده بود،اما راه عبور بسی باریک تر از آن سوی دیوار پذیرایش بود.
راهش را در پیش گرفت،قدم هایش را تند تر کرد.
در آسمان سیاه و صاف،زیر نور ماه جغدی هو هو میکرد،گویی داشت به آبرفورث خوش آمد میگفت.خود نیز میدانست چقدر به مقصدش نزدیک شده،مقصدی که یا آسودگی خاطرش را به او هدیه میداد،و یا مرگش را!
کم کم راه باریک ،دوباره شروع به وسعت گرفتن کرد و جدار نیز کم کم در برابر آن سر خم میکرد،چند لحظه بعد،جدار به شانه های آبرفورث میرسید.
به نرمی سرش را چرخاند تا آنسوی جدار را ببیند اما ای کاش ازین کار منصرف میشد.چنان ترس و لرزه ای بر جانش افتاد که نا خود آگاه از حرکت باز ایستاد.
آنسوی دیوار نیز دریا بود،دریایی به وسعت ترس آبرفورث،و به سیاهی خشمش.
او در مبان راه نسبتا باریکی قدم برمیداشت که از میان دریا گذر میکرد.دیگر توان حرکت نداشت،همه چیز را از یاد برده بود،همه چیز را.فقط ترس بود و ترس بود و ترس...
به بهت به اطرافش مینگریست،در هر دوطرفش موجهای وحشی،در پشت سرش دیوار بلند که اکنون دیگر فقط به سایه ای میگرایید،و در پیش رویش راهی دراز از میان آندریای خروشان ترسناک.
نمیدانست چه کند،ترسش قدرت اندیشیدن را از او ربوده بود.دقیقه ها میگذشتند و آبرفورث همچنان با ترس سر جای خودش ایستاده بود و به اطرافش نگاه میکرد.
کم کم داشت آرام میشد،انگار به آن فضا عادت کرده بود. بار دیگر هدفش را به یاد آورد،به یاد آورد که چند سال انتظار چنین روزی را میکشیده.به یاد آورد سالیان دراز با درد و رنج زیسته بود تا در چنین روزی بتواند آتش جانش را سردی بخشد.
روزی را به یاد آورد که با خود عهد بسته بود تا پای جانش برای گرفتن انتقام عزیزترینش بکوشد.اکنون شعله هایی در ذهنش روشن شده بود،دیگر نمیترسید،حتی سرما را حس نمیکرد. گرمای عجیبی در بدنش به وجود آمده بود.بالاخره قدم از قدم برداشت،اینبار دیگر با سرعت بیشتری جلو میرفت.افق پیش رویش را دست یافتنی تر از قبل میدید.تازیانه باران،مشت های گره کرده امواج دریا،ظلمت شب،هوهوی جغد ها،دیگر ترسی برایش نداشتند.
او فقط به هدفش می اندیشید.تقریبا ساعتی را به همین ترتیب سپری کرد تا اینکه پیوسته از جوش و خروش دریا کاسته شد.داشت به انتهی راه میرسید.این موضوع حتی ذره ای بر شوق و همتش اثری نگذاشت،بلکه گامهایش را مستحکم تر نمود و عزم و اراده اش را وی تر. بوی نم گل های زیر پایش را به خوبی میشنید،راه نیز دیگر کاملا خاکی شده بود.بدون شک لحظاتی دیگر پای در جزیره میگذاشت.
حدسش درست بود،دقایقی نگذشته بود که بنای سنگی عظیمی رو به رویش قد بر افراشت.قلعه ای آنقدر بزرگ و مرتفع که گویی در آغوش آسمان فرو رفته بود.هنوز راه به پایان نرسیده بود اما دیگر تمام دیوار قلعه را میدید.نور عجیبی همه سطح دیوار را روشن میساخت.دیواری بس بزرگ و سیاه،که روی آن نقش و نگار های نا مفهومی حک شده بود.سرعتش را بیشتر کرد،حس کنجکاوی اش همچون نیروی محرکی او را به جلو میراند.زمین زیر پایش رفته رفته خشک شده بود.راه به پایان رسید.چنان در برابر بنای عظیم سنگی احساس حقارت میکرد که لبخند جنون آمیزی به لبش راه یافت.
اکنون آن اشکال نا مفهوم را واضح تر میدید.نقوشی از ساحره ها و ساحرانی که در حال دوئل با یکدیگر بودند.پرتو های خارج شده از نوک چوبدستیهایشان با زمینه اصلی دیوار اندکی تفاوت رنگ داشتند.پله سنگی کوچکی در سمت راست دیوار گرد بزرگ قرار داشت.به سمت آن به راه افتاد.حال زاویه دیگری از دیوار را میدید.در این سو،تصویری بزرگ مردی نقش شده بود که در حال جدال با موجود بزرگ و پشمالوی بود.
پای بر کف سنگی پله گذاشت و پیش رفت.پله نیز مانند دیوار قلعه گرد بود و به دور بنای سنگی میپیچید.در کنار راه،روی نرده ای یک تکه از سنگ،به فاصله هر 5پله،مجسمه ای از یک موجود جادویی یا یک جادوگر نصب شده بود.
طی کردن مسیر پله نیم ساعتی به طول کشید.به خوبی مشخص بود،میزبان میخواست میهمانش را قبل از رویا رویی خسته کند. سرانجام پایان پله ها پدیدار شد.در حالی که نفس نفس میزد از آخرین پله نیز بالا رفت و در همین لحظه بود که آن صحنه را دید...
فضای بسیار بزرگ و عریضی که به سختی میتوانست آنسویش را ببیند. بی شباهت به ورزشگاه کوییدیچ نبود. اطراف زمین خاکی را سکوهایی فرا گرفته بودند که بدون شک جایگاه افرادی بود که سالیان پیش،هربار برای مشاهده مرگ فردی به آنجا سفر میکردند.
در جلوی سکو ها میله های بزرگی قرار داشت که احتمالا در گذشته،بر آنها پرچم های رقبا را نصب میکردند.رقبایی که با جان و دل برای نابودی حریف خویش میجنگیده اند.
آری،آنجا دژ دوئل بود.آبرفورث به یاد داشت که در کودکی چه فراوان داستانها در مورد این قلعه سنگی شنیده،قلعه ای که قتلگاه عده بسیاری از جادوگران خوب و بد دنیایش بود.هیچگاه فکر نمیکرد روزی خود به آنجا پا بگذارد.
به اطرافش نگاه کرد،دیوار کوتاهی سطح بالای قلعه را محصور کرده بود.به سوی دیگر چرخید و چشمش به آخرین مجسمه بر روی پله آخر افتاد.به خوبی اورا میشناخت.مجسمه آلبوس دامبلدور،برادر در گذشته اش بود.کمابیش همان کلاه آبی رنگ و ریش بلند،شناساگر چهره اش بودند.
زیر مجسمه لوح طلایی رنگی قرار داشت که با خط ظریفی روی آن نوشته شده بود :در 6 مارس آلبوس دامبلدور،قوی ترین جادوگر قرن، ،گلرت گریندل والد-جادوگر سیاه- را در این مکان شکست داد.
در ادامه متن خط دیگری بود که آبرفورث بلافاصله آنرا شناخت : در 6 مارس من آلبوس دامبلدور،،گلرت گریندل والد را برای بقای نسل جادوگران دنیا و راه سپیدی،شکست دادم
بار دیگر آن حس خوشایند را داشت.آنجا جایی بود که روزی برادرش یکی از قویترین جادوگران سیاه را شکست داده بود.این موضوع به او روحیه فزاینده ای میداد.
به سمت زمین دوئل باز گشت.دوباره پیش رویش پله هایی قرار داشتند منتها اینبار دیگر او را به پایید هدایت میکردند.هر قدمی که بر میداشت چراغ های زیمن دوئل روشن میشدند.و هرچه به محوطه نزدیک تر میشد پله ها عریض تر میشدند.بار دیگر ترس به وجودش چنگ میزد،هراس از مرگ،هراس از رویارویی با سرنوشتی که خود برای خود ساخته بود،نه امروز،نه دیروز،20سال پیش.
به آرامی چوبدستیش را از جیب ردایش بیرون آورد و با دست دیگرش آنرا لمس کرد.به انتهای پله رسید،به محض برخورد پایش با زمین خاکی محوطه صد ها چراغ بر بالای سرش روشن شدند.کنون کامل میتوانست عظمت آنجا را درک کند.میله های بلند با پرچم های سبز و قرمز مزین شده بودند،اما سکو های خالی همچنان سکوت را به او توصیه میکردند .صدای زنی در ذهنش بود : همونجا منتظرم باش،میام،خیلی زود میام،هاهاهاها...
صدای خنده جیغ گونه زن،گوشش را به شدت آزرد.
زمان میگذشت،آبرفورث همچنان در آستانه ورود به زمین دوئل ایستاده بود اما دیگر تاب نیاورد و تصمیم خود را گرفت.چوبدستی اش را روی گلویش گرفت و گفت : من اومدم!
بلافاصله جوابش را شنید،همان صدای خنده جیغ مانند.
- بله متوجه شدم.
صدا در گوشش طنین میانداخت،نمیتوانست بفهمد از کجاست ،همچون دیوانگان به دور و برش نگاه میکرد.
- به خودت زحمت نده آبرفورث،هاهاها...
حال منبع صدا را یافته بود.قامت لاغر و بلند مورگانا لی فای از درون دالانی در آنسوی زمین پدیدار شد.
آبرفورث : هووووم،دیر کردی،هر چند هیچ کس واسه مردن عجله نداره.
- چی؟مردن؟هاها... خیلی خوشبینی،شایدم بچه ای.از همون اولم بودی.همین که الان اومدی اینجا تا با من،مورگانایی که بعد از لرد سیاه همه قوی ترین میدوننش بجنگی هم دلیل بچه بودنته آبرفورث دامبلدور!
بعد از اتمام جمله اش به آرامی شروع به حرکت کرد اما آبر کماکان در جایش با خونسردی ایستاده بود.
- میدونی،همیشه مشکل همه ما اینه که نمیتونیم چیزی رو غیر از اونی که خودمون میخوایم ببینیم،همیشه یه دیوار دور خودمون میکشیم و هیچ چیزیو به محوطه اون دیوار راه نمیدیم.تو ام همینطوری.هیچ وقت تو این مدت نخواستی بفهمی و قبول کنی که اون کارت جنایت محض بود.
آبرفورث هم شروع به راه رفتن کرد.دو جادوگر به صورت دورانی در میان فضای وسیع زمین دوئل حرکت میکردند.
مورگانا در حالی که با چوبدستیش بازی میکرد گفت : همم،آفرین،خوبه،خیلی خوبه،حرفای داداشتم که میزنی.اون با همین حرفا همیشه سر خودشو گرم کرد و آخرشم با حقارت تمام از دنیا رفت هاهاهاها... چه دردناک،پیرمرد بیچاره.
لحظه ای خون به چهره آبر دوید اما به خوبی از پس کنترل آن بر آمد و به نرمی پاسخ داد : طبیعیه که وقتی حتی همون اربابتم نتونست از پسش بر بیاد و آخرش با هزار جور دسیسه،تازه اونم در زمانی که در اوج ضعف قرار داشت،تونستین از سر راه برش دارین،اینطوری راجع بهش بگین،هر چی بشه الان دیگه نیست که ازش بترسین.
احساس شعف خاصی در حرف هایش بود.در دلش شجاعتی بکر حس میکرد.
زن که به شدت خشمگین شده بود با دستپاچگی در حالی که به شدت میکوشید خود را خونسرد جلوه دهد پاسخ داد : خ..خودتم مث...له داداشتی،کله شق و بی مصرف.
- همون مورگانای 20 سال پیش،با همون روحیه تهاجمی.
زن اینبار دیگر تحمل از کف داد و فریاد زد : تو فقط حرف میزنی،آوداکداورا!
پرتو سبزرنگی از نوک چوبدستی او خارج شد و با سرعت زیادی به طرف آبرفورث آمد.او با خونسردی تمام یک قدم به سمت چپ برداشت تا پرتو به آرامی از کنار او عبور کرده و به دیوار پشت سرش برخورد کند.
- اوه مورگانا،این طلسما برای کشتن من خیلی پیش و پا افتادست.من 20سال منتظر نبودم تا بیام و تو با این چیزا ازم پذیرایی کنی،اینا برای کشتن همون 40 تا بچه ای خوب بودن که 20سال پیش مثل یه حیوون همشونو از بین بردی.
درست بعد از پایان جمله اش،چوبدستیش را بالا آورد و زیر لب وردی را زمزمه کرد.چند ثانیه اتفاقی نیفتاد اما با چرخشی که آبر به دور خود کرد موج آتشین عظیمی از چوبدستیش خارج شد و به سمت ساحره رفت.
موج که با طی کردن مسیر رودی از مذاب به جای گذهشته بود هرلحظه با سرعت بیشتر به زن نزدیکتر میشد.در کسری از ثانیه موج ارتفاع گرفت و با صدای مهیبی بر محلی که ساحره ایستاده بود فرود آمد.
صدای جیغ ضعیفی به گوش رسید. آبر فکر کرد بر حریفش پیروز شده اما درست لحظه ای بعد گرداب مواد مذااب شورع به از بین رفتن کرد و بار دیگر پیکر لاغر مورگانا نمایان شد.
زن در حالی که سرفه میکرد گفت : ف..فکر میکردم سفیدا ازین وردا استفاده نمیکنین،بله اشتباه میکردم.
آبرفورث نفهمید کی آن اتفاق افتاد.تنها چیزی که دید هجوم ناگهانی اجرام سنگی سکوهای زمین دوئل بودند که همچون سپاهی به سویش می آمدند.
چوبستیش را بالا آورد اما پیش از به زبان آوردن هر کلمه ای،در میان خیل عظیم ارتش سنگی مورگانا گرفتار شد.
- هاهاها... تو چی فکر کردی؟که میای و منو شکست میدیو راحت برمیگردی؟کروشیو!
درد تمام وجود آبرفورث را فرا گرفت،حس میکرد تمام سلول هایش در حال سوختن اند.
- حالا بچش دردی رو که 20سال انتظارشو کشیدی..کروشیو!
دوباره آن درد عظیم تمام بدنش را اشغال کرد.آنچنان در میان بازوان آن مرد سنگی گیر افتاده بود که ذره ای امکان تکان خوردن نداشت.
دیگر نمیتوانست تحمل کند،انگار شکست را پذیرفته بود.قطره اشکی از گونه اش جاری شد.
- چرا اومدی اینجا؟چرا فکر کردی میتونی منو شکست بدی؟
سرش را بلند کرد و در چشمان ساحره خیره شد.
- تو یه درمانگر بودی،زندگی بخش بودی،چطور تونستی.
جمله آبرفورث همچون آب سردی بر پیکر مورگانا بود.ناگهان رنگ از چهره اش پرید.آنچنان بی حال شد که حتی دیگر نتوانست طلسمش را نگاه دارد و آن نیز باطل شد.
مرد سنگی آبر را رها کرده و در کنار بقیه سپاه پشت سرش از حرکت باز ایستاد.
آبرفورث هنوز توان حرکت نداشت،به آرامی گفت : اونا فقط بچه بودن،هیچ خطری هم واسه ارباب تو نداشتن،فقط میخواست تو رو به کثیف ترین راه ممکن امتحان کنه و تو نفهمیدی.یعنی به اندازه ای تو غرور و سیاهی خودت فرو رفته ودی که جتی نفهمیدی اونا مریضای تو بودن،تو باید برمیگردوندیشون به زندگی نه اینکه بکشیشون.
مورگانا به زمین خورد،دیگر تاب مقاومت نداشت.تمام ذهنش مملو از خاطراتی بود که از آن روز داشت،روزی که آن جنایت هولناک را مرتکب شده بود.حس میکرد بازیچه ای بیش نبوده.دنیا به آخر رسیده بود،چرا پایان نمیافت،دیگر نمیتوانست وجود خودش را تحمل کند.توان فکر کردن نداشت،بی حرکت به نقطه ای خیره شده بود.اکنون دیگر آبرفورث بلند شده بود.
- اونا هیچ گناهی نداشتن،تو و اربابت هیچ وقت نمیتونین بفهمین که معصومیت یعنی چی،پاکی چیه،سفیدی یعنی چی.
مورگانا جوابی نداد،نمیخواستجوابی بدهد،میدانست آبرفورث چیزی را برایش روشن کرده که دیگر در ذهنش خاموش نخواهد شد.
آبرفورث نیز مستاصل شده بود.نمیخواست اینگونه پیروز میدان باشد.اما چاره ای هم نداشت باید کار را تمام میکرد.به آرامی چوبدستیش را بالا آورد.لحظه ای مورگانا دیوانه وار به سمت چوبدستیش حمله کرد و موفق به برداشتن آن نیز شد اما پیش از آنکه آنرا به سمت آبر بگیرد پرتو سبزرنگ به صورتش اصابت کرد.
چهره از قبل بی رنگ شده اش آخرین نگاه را به آبرفورث دوخت و ثانیه ای بعد مانند تکه گوشتی به زمین افتاد.
آبرفورث به آرامی سرش را بلند کرد.آری او پیروز این میدان بود،همه پرچم های سبز و سیاه به رنگ قرمز در می آمدند.
حال دیگر آتش درونش سرد شده بود،انتقامی که 20سال انتظارش را کشیده بود،لحظه ای پیش ستانده بود. به سمت پله ها بازگشت و رهسپار بالای سکو شد.
5 پله به راهی که او را به بیرون قلعه میرساند اضافه شده بود و مجسمه جدیدی نیز در کنار آخرین پله روی نرده سنگی نصب شده بود و روی لوح زرین زیر آن با خط زریفی نوشته شده بود : در روز 12 آوریل آبرفورث دامبلدور ، مورگانا لی فای را در این مکان شکست داد.
خودش هم به نرمی چوبدستیش را به سمت لوح گرفت و زیر لب گفت :در روز 12 آوریل،من آبرفورث دامبلدور ، مورگانا لی فای را در این مکان شکست دادم تا انتقام قتل عام 40کودک بی گناه را از او و همه سیاهان بستانم.
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
پیام امروز
[[single]] باشگاه دوئل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


)

سوژه باز و آزادی داشته باشه.

