جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: شنبه 18 خرداد 1387 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی طنز:گرگینه شدن دامبلدور
--------------------------------------------------------------------------
هری جلوی تابلوی اعلانات ایستاد و کاغدی را دید که انگار با عجله نوشته شده بود.سعی کرد خط خرچنگ قورباغه ی کاغذ را بخواند.
_شبی که قرص ماه کامله از دامبی جون دوری کنید.
بعد از هری یک ایل بچه ریختند روی تابلوی اعلانات تا خبر را بخوانند.
پرد جلو اومد و گفت:چیزی شده؟
هری سرش را به علامت تایید تکان داد و پرد هم به جمعیت ایلی پیوست.
هنگام کلاس نجوم هری از استاد پرسید:در این ماه،کی قمر دور زمین کامل میشه؟
و استاد با لبخندی جواب داد:سوال خوبی بود.طبق محاسبات باید فردا شب خودش رو نشون بده.10 امتیاز برای گریفیندور.
هری سخت در فکر بود تا آن جا که فراموش کرد برای شام به سرسرا برود.
---------------------------
فردا شب...
-اووو...اووو....
رون فریاد زد:این صدای چیه؟از سرشب شروع کرده.درست از زمان کامل شدن قرص ماه.
دین توماس و نویل بیدار بودند.
هری گفت:پیست.با شماهام.شما نخوابیدید.
_مگه این صدا می گذاره؟
دین با اوقات تلخی جواب هری را داد.سپس هری و بقیه تصمیم گرفتند به سرسرای عمومی بروند و وقتی وارد شدند فهمیدند که خیلی دیر رسیدند چون همه آن جا بودند.
موجودی با ریش بلند و دستان پر مو به هر طرف می رفت و به دلخواه فرد مورد نظر را هم تبدیل به گرگینه می کرد.
_دامبی جونم،حالت خوبه بابا؟
این صدای سودبینسکی بود که انگار داشت دامبلدور را هیپنوتیزم می کرد تا در قفس بیندازد.
دامبی دیوانه وار به همه می پرید.
_قربون مرلین برم،هیچوقت فکر می کرد یکی از بهترین جادوگرهاش به این وضع بیفتند؟
فکر می کنید این صدای کی بود؟حدس بزنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: جمعه 17 خرداد 1387 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدی : بوسه دیوانه ساز
آره...اینجا آزکابان بود از دیوارهای سیاه و فضای تاریک و. سکوت مرگبارش می شد فهمید .
یک نفر در گوشه نمناک و سرد دیواری کز کرده و زانوی غم بغل گرفته بود . از قیافه اش فقط موهای بلند و کثیفش پیدا بود سرش را کاملا پایین انداخته بود . کفش به پایش نداشت و قوزک پاهایش کاملا بیرون بود .مثل مجسمه ساکت نشسته بود و هیچ حرکتی از خود نشان نمی داد . شاید هم مرده بود .
نه ...نمرده بود . چون اگر مرده بود نمی توانست پاهایش را آنچنان قدرتمند روی زمین بگذارد و فشار دهد .از هیچ روزنه ای نور نمی تابید و چشم به سختی می توانست ببیند .هرچه قدر سعی کرد نتوانست بیشتر از این به مرد نگاه کند از تاریکی چشمانش داشت کور می شد .
هوا داشت سردتر می شد ، همین طور سردتر و سردتر . باید می دانست این سردی از کجا نشعت می گیرد اوخوب می دانست که آزکابان خانه دیوانه سازها بود . قلعه ای سرد و یخ زده از نفس های خشک و بی روحشان .
دیوانه ساز کمی چرخیرد وقتی طعمه را یافت از سرعتش کم کرد . مانند کرکس بر بالای سر مرد پرواز می کرد و فقط بوسه ای کوچک از او می طلبید . ولی ...نه . مرد نباید ناامید می شد . امید تنها معجزه بود .
چندین بار خواست فریاد بزند :
ــ آهای ...بلند شو ... یه کاری بکن ...یه دیوانه ساز اینجاست می خواد بهت حمله کنه ...
اما هیچ صدایی از گلویش در نیامد . انگار خفه شده بود .بی فایده بود . مرد خیلی آشنا بود .می دانست که او را می شناسد . باید کمکش می کرد . خواست به طرف مرد برود ولی پاهایش قفل شده بود . خود نیز مانند مجسمه ای آنجا ایستاده بود.حتی نمی توانست چشمانش را هم بندد تا شاهد آن صحنه شوم نباشد .واقعا وحشتناک بود .
حالا دیگر دیوانه ساز روی سر مرد ایستاده بود . دهانش را نزدیک تر آورد .
مرد برای یک لحظه سرش را بلند کرد ،نه ... نه ...او سیریوس بلک بود خیلی دیر بود ....
نـــــــــــــه!
فریادی مهیب از صدای خودش برخواست وبا صدای خود بیدار شد.هرمیون چشم هایش را باز کرد.او کابوسی وحشتناک دیده بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/3/18 0:02:02
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: شنبه 4 خرداد 1387 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی طنز:گرگینه شدن دامبلدور

- روزنامه! روزنامه! آخرین خبر! کنسل شدن کلیه کلاسهای خصوصی و عمومی دامبلدور! روزنامه!

پسر روزنامه فروش با خوشحالی خاصی خبر را ادا می کرد و به سرعت روزنامه هایش را می فروخت.

در هاگوارتز هم جشنی در خوابگاه پسران برپا بود و همه از کنسل شدن کلاسهای پیرمرد به حالت به پایکوبی می پرداختند. تنها یک نفر بود که دلشکسته و خسته در گوشه ای از تالار گریفیندور نشسته بود، پسری کله قرمز با عینکی بر چشم که به شدت ناخن هایش را از ناراحتی می جوید و جمعیت شاد را برانداز می کرد.

- هی پرسی! خبرو شنیدی؟

نگاهی خشمگین به استر انداخت و ترجیح داد جوابش ندهد.

- معلومه که شنیدی! نمیدونی علتش چیه؟

- چرا می دونم ...

- خب چیه؟

- ببین، دیروز که واسه کلاس رفتم پیش آقای مدیر....

(فلش بک)

- جلو نیا فرزندم!

دامبلدور سفیدتر از همیشه بر روی صندلی نشسته بود و در حالی که انگشتش را روبروی پرسی گرفته بود مانع از ورودش به اتاق میشد.

- اما آقای مدیر، چرا؟
- نمیخوام بهت صدمه بزنم!
- چه صدمه ای؟ درس امروز هر چقدرم سخت باشه از پسش بر میام
- می دونم، تو پسر با استعداد من هستی پرسی. نمی خوام یه وقت بلایی سرت بیاد که یه عمر پشیمونی واسمون داشته باشه!
-
- ببین، جریان از این قراره که من با تد صحبتایی داشتم، میدونی این دختره، برادر زاده ات، هوش و حواسشو برده و درسش حسابی افت کرده...
- آره دارن با آّبروی ما بازی می کنن!
- منم میخواستم واسش کلاس جبرانی خصوصی بذارم، پسره ی احمق نمی دونم چرا به باباش گفت...
- ریموس لوپین؟
- اونم انگار باز کفگیرش خورده ته دیگ، اومد اینجا قاطی کرد که من نمیذارم کلاس خصوصی بذاری و هری چی بهش گفتم این کلاسا مجانیه، حالیش نشد...

دامبلدور آستین ردایش را بالا زد و محل پانسمان روی بازویش را نشان پرسی داد:
- خلاصه درگیر شدیم و نتیجه اش این شد که میبینی...


( پایان فلش بک)

استر به حالت به پرسی نگاه می کرد که اشک از چشمانش سرازیر بود. دست توی جیبش کرد و دستمال گل منگلی صورتی رنگی رو به دست رفیق شفیقش داد...

- ممنون
- یعنی واقعا" ریموس لوپین یکیو گاز گرفته؟ اونم دامبلدور!

شب هنگام بود و قرص کامل ماه از قاب پنجره دیده میشد و صدای زوزه های وحشتناک گرگها در تمام محوطه ی هاگوارتز و هاگزمید طنین می انداخت؛ چیزی که حتی روح پرسی نیز از آن خبر نداشت این بود که از آنشب کلاسهای خصوصی ویژه ی گرگینه ها به راه افتاده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: شنبه 4 خرداد 1387 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدی: بوسه ی دیوانه ساز

مرد با دست لرزانش تکه سنگ کوچک و نوک تیز را از گوشه ی سلولش برداشت.
با زحمت خود را به کنار دیوار رساند و خط نازک دیگری در کنار هزاران خط دیگر کشید.
با آن روز دقیقاً سی سال از مدت حبسش در آزکابان می گذشت و این پایان محکومیتش بود.
امروز آزاد می شد.
سی سال را در سرما و ترس و عذاب گذرانده بود.
ولی مقاومت کرده بود.
زنده مانده بود.
در این سی سال جز تکرار صحنه ی مرگ دلخراش پدرش، چیزی ندیده بود و جز فریادهای ملتمسانه ی همسرش که در برابر چشمانش غرق شده بود، چیزی نشنیده بود.
سی سال؛ هرچه که بود، امروز به پایان می رسید.
امروز آزاد می شد.
چشمانش سیاهی رفت. دیگر توان نشستن هم نداشت. بر کنار دیوار لغزید و صورتش را بر کف سنگی و سرد سلول گذاشت.

در سلول به آرامی باز شد.
حتما آمده بودند تا آزادش کنند.
شبح سیاه دیوانه سازی به داخل لغزید.
سعی کرد برخیزد اما نتوانست. تمام ماهیچه های بدنش قفل شده بود. یک دیوانه ساز را برای آزادیش فرستاده بودند؟ به نظرش اشتباهی پیش آمده بود.
دیوانه ساز خم شد. کلاه شنلش را بالا زد. سر مرد را در میان دستانش گرفت.
این عادلانه نبود. پاداش سی سال انتظارش بوسه ی دیوانه ساز نبود.
سعی کرد فریاد بزند. اما نتوانست. گلویش خشک شده بود.
دوباره فریاد های عاجزانه ی همسرش را شنید و دوباره صحنه ی مرگ پدرش را دید. با این تفاوت که اینبار از همیشه واقعی تر و نزدیک تر به نظر می رسیدند.
لبهایش، مکش حفره ی دیوانه ساز را حس کرد.
ناگهان سرمای شدیدی وجودش را منجمد کرد. گویی خون در رگهایش یخ زده بود و با دردی طاقت فرسا به سمت سرش، به سمت دهانش و از آنجا به بیرون از بدنش جریان می یافت.
احساس می کرد، بدنش لحظه به لحظه تهی تر می شود. دیگر چیزی نمی شنید. کم کم همه جا تاریک می شد.
اما درد همچنان شدیدتر می شد. قفل از دهانش برداشته شد. توانست فریاد بزند.

ناگهان چشمهایش باز شد. درد از بین رفته بود و او عرق کرده بر کف سرد سلولش افتاده بود.
در به آرامی باز شد. مرد به سرعت از جایش برخاست و به گوشه ی سلول پناه برد.
کلیددار زندان بود. با تعجب نگاهی به مرد انداخت و بعد با صدایی بلند و مطمئن گفت:«دوران محکومیتت تموم شده. تو آزادی.»

پس از سی سال لبخندی کمرنگ بر گوشه ی لبانش جا خوش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1387 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی طنز : گرگینه شدن دامبلدور :

دامبلدور خاکی و کثیف به سمت دفترش میرفت و با خودش حرف میزد:عجب موردی بود.هی بهش میگم آروم باش من که لولو خور خوره نیستم قبول نکرد.تا رفتم تو اتاق انگار عزرائیل دیده.حالا برای چی گاز گرفت؟آخخخ!
آلبوس دستی به جای زخمش که روی بازوی چپش به طرز وحشتناکی خودنمایی میکرد کشید.باید سریع تر زخم را ضد عفونی میکرد.چون نمیدانست چه ویروس ها و باکتری های در خونش مشغول شنا کردن بودند!
آلبوس به جلوی پلکان دفترش رسید و با درد گفت:گلن گری گلن راس!
ناودان کله اژدری نگاهی به آلبوس انداخت و از خنده منفجر شد!
ن.و.ا(ناودان کله اژدری!):قیافه اش رو نگاه کن.عین کسی میمونه که یه گله گاومیش از روش رد شدن!اون زخم رو نگاه کن.حتماً گاومیشه شاخ هم داشته!با اون اسم رمزت.گلن گری گلن راس.مرتیکه مشنگ!
ناودان در حال هر و کر کردن بود که آلبوس فریاد زد:کج و کوله ی بی قواره!در رو باز کن تا ندادم با کلنگ از توی دیوار درت بیارن بندازن توی دریاچه!
ن.ک.ا:
چند دقیقه بعد دامبلدور درون دفترش بر روی صندلی نشسته بود و با اخم به بریدگی نگاه میکرد.شب از نیمه گذشته بود و ماه بالاخره داشت خودش را از پست ابرها نشان میداد.آلبوس نگاه متفکرانه ای به ساعت روی میز انداخت و گفت:اهان حالا فهمیدم چرا اون طوری ترسیده بود.خب وقتی نصفه شب یه پیرمرد که مظنون به فساد اخلاقیه بپره توی اتاقت همین جوری میشه دیگه!
آلبوس به کشف جدیدش فکر میکرد که احساس کرد حالش دارد بهم میخورد.انگار چیزی از دورن دلش یا کمی عمیق تر از آن! میجوشید و به بالا می آمد!آلبوس دستش را روی میز گذاشت و به جلو خم شد تا شاید حالش بهتر شود.اما همه چیز در حال بدتر شدن بود.احساس میکرد تمام وجودش داغ شده است.در آن لحظه حال ماهواره های فضایی را که هنگام وارد شدن به جو زمین آتش میگرفتند میفهمید!
آلبوس دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با نمایان شدن ماه از پشت ابرها تغییر انجام شد:اععععععووووو،مـــــــــــامـــــــــــانعععععووووووووو!
در ظرف چند ثانیه به جای آلبوس گرگ بزرگ و بدریختی وسط اتاق ایستاده بود و متعجبانه اطراف را نگاه میکرد!
گرگ:اعووو عو او ععه(ترجمه:عجب،من چرا گرگ شدم؟!نکنه اون پدر سوخته ای که منو گاز گرفت گرگینه بوده؟ای خدا لعنتت کنه مرتیکه گنده بک.خجالت نمیکشی وقتی ویروس گرگینه ای داری خودت رو در معرض دید پیرمرد های معصومی مثل من قرار میدی؟!)
آلبوس در ادامه: اعوووووو خرررررر عوعو!(حالا من چیکار کنم.اینجوری که نمیشه.من ابرو دارم.آبرو؟نه فکر نکنم داشته باشم!خیلی وقته آبروم رفته!اشکال نداره.حالا که این فرصت رو بدست آوردم میتونم برم از چند نفری انتقام بگیرم.اول از همه برم سراغ مینروا که اون روز منو سر شام ضایع کرد.!)
آلبوس گرگینه نما با عجله به سمت در رفت و با پنجه هایش در را باز کرد و بعد به سمت بیرون پرید.چون میخواست از فرصت پیش آمده حداکثر استفاده را ببرد و چند حساب قدیمی را تصفیه کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1387 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- اهم اهم اهم ( افکت سرفه )
سرفه کنان به اطرافش نگاه کرد ، یویوی صورتی رنگش را از جیبش بیرون آورد و آن را برای گردگیری به در و دیوار کلوپ کوبید ، ذرات گرد و خاک در هوا پخش شده و دوباره او را به سرفه انداختند .
نزدیکتر رفت و به تابلوی اعلانات کوچک روبرویش خیره شد ، تابلو ، پر بود از کاغذ های پوستی خاک گرفته ای که سوژه های قبلی کلوپ بر روی آنها نوشته شده بود . دزدکی نگاهی به اطرافش کرد و کاغذ پوستی خاک گرفته ی دیگری را از جیب ردایش بیرون کشید و بر تابلو چسباند .
سپس دو قدم عقبتر رفت و به اعلامیه ای که نصب کرده بود نگاه کرد :

سوژه های جدید برای کلوپ جادوگران !

سوژه ی جدی : بوسه ی دیوانه ساز .
سوژه ی طنز : گرگینه شدن دامبلدور .


دقایقی به کاغذ خیره شد و بعد ، در حالیکه هنوز یویو را به در و دیوار می کوباند ، لی لی کنان از کلوپ بیرون رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: شنبه 7 اردیبهشت 1387 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سرقت از گرینگوتز

با صدای پاق خفیفی سوروس اسنیپ،آنتونین دالاهوف و پیتر پتی گرو در دل تاریکی درست روبروی در ورودی گرینگوتز ظاهر شدند.

بعد از اینکه اطراف را از نظر گذراندند،به سوی در حرکت کردند،پیتر که با عجله جلوتر از دو نفر دیگه حرکت میکرد رو به اونا کرد،اریبی به نشانه خنده روی لباش ایجاد کرد و گفت:

_سوروس درش بهتره برگردیم!

_باشه بشرط اینکه قبول کنی برای از بین بردن خشم لرد بشکل موش دربیای و با زبون خوش بری تو گلوی نجینی!

اریب دهان پیتر کاملا از بین رفت و از جلوی در کنار رفت.

اسنیپ به قدر ثانیه ای مستقیم به در نگاه کرد و سپس چوبدستیش را بسمت در گرفت،وردی غیر لفظی زمزمه کرد و در باز شد.

پیتر مشتاقانه دوباره با عجله حرکت کرد تا جلوی دو نفر دیگه قرار بگیره ولی دالاهوف با نیشخندی گفت:

_پیتر مطمئنی میخوای جلوی ما وارد بشی؟
_آره،مگه چیه؟

اسنیپ که صورتش بدون حالت بود گفت:برای خودت میگیم،شنیدم اینجا گربه های تیزشامه ای داره،ممکنه بوی موش به دماغشون بخوره و...

دالاهوف خندید،پیتر کنف شد و اسنیپ در جلوی آنها براه افتاد.

بعد از چند دقیقه که در سالن عریض و طویل وسط بانک راه میرفتند،پیتر دوباره زبونش باز شد و گفت:

_سوروس شنیده بودم اینجا از لحاظ اقدامات امنیتی بیسابقه س بخصوص که ما موقعی وارد شدیم که بانک بسته س و باید حسابی مهر و مومش کرده باشن،ولی تو خیلی راحت درو باز کردی و الانم داریم درست مثل قدم زدن تو پارک جلو میریم!!

دالاهوف:پیتر انگار یاد رفته همراه شاهزاده دورگه ای هستی که بعد از سالها فریب دادن دامبلدور اونو کشت و به اذعان لرد دست راستشه!باید قبول کنی قابلیتهائی در جادو داره که حتی نمیتونی تو اون مغز کوچیکت تصورشو بکنی رفیق!...الانم اگه چشماتو باز کنی میبینی که زیر لب همش داره ورد زمزمه میکنه تا طلسمهای محافظتی اینجا از بین برن پس نتیجه میگیریم اگه حرف نزنی و بذاری ما کارمونو بکنیم سنگینتری!

اسنیپ آنها را به سکوت دعوت کرد و با اشاره دست غول غارنشین عظیم الجثه ای را نشان داد که درست توی کابینی که با آن میتوانستند به اعماق زمین و محل اختفای صندوق دامبلدور بروند تخت خوابیده بود!

پیتر پشت اسنیپ و دالاهوف قرار گرفت و گفت:_من گربه رو به این ترجیح میدم!

اسنیپ یقه شو گرفت،انداختش جلو و گفت:این غولا پوستشو خیلی سفت و سخت و محکمه و قابلیت جادوئی منحصر بفردی دارن که نمیذاره طلسما به این راحتی روشون اثر کنه،باید سه نفری همزمان طلسم بیهوشی رو روش اجرا کنیم...

_با فرمان من،یک،دو،سه...حالا

طلسمای بیهوشی از هر سه چوبدستی خارج شد و به کله کوچیک غول خورد ولی نتونست بیهوشش کنه،از توی کابین بیرون اومد،چشماشو مالوند و بعد از اینکه اون سه تا رو تشخیص داد،با خشم و مشتای گره کرده به سوی آنها دوید...اسنیپ تونست خودشو به موقع به کناری پرت کنه،پیتر هم سریع بشکل موش در اومد و از جلوی راه غول کنار رفت ولی دالاهوف سریع عکس العمل نشون نداد و غول مقابلش قرار گرفت و با مشتی که به سویش حواله کرد چند متر اونطرف تر پرت شد...

اسنیپ که روی زمین خم شده بود به دالاهوف نگاه کرد و فهمید که دماغش شکسته ولی هنوز قادره با چوبدستیش کار کنه پس با انگشتاش یک،دو،سه رو نشون داد و هر دو همزمان فریاد زدند:

_پتریفیکوس توتالوس

غول شکل مسخره ای پیدا کرده بود،پاهاش مثل مجسمه بیحرکت بود ولی نیم تنه بالائیش هنوز حرکت میکرد و سعی میکرد با تقلا کردن بتونه حرکت کنه،کاملا مشخص بود که طلسم کامل روش اثر نکرده.

اسنیپ دماغ دالاهوفو ترمیم کرد و پیتر به شکل عادیش دراومد و کنار آنها قرار گرفت ولی دالاهوف یقه شوگرفت،از زمین بلندش کرد و در حالی که به دیوار چسبونده بودش فریاد زد:

_ای موش لعنتی پست فطرت...پس لرد تو رو دنبال ما فرستاد که چه غلطی بکنی؟...بشکل موش دربیای و مثل بزدلا فرار کنی؟

اسنیپ گفت:آنتونین ولش کن،وقت نداریم باید زودتر بریم

برای دالاهوف سخت بود که خودشو کنترل کنه،ولی اسنیپ راست میگفت وقتی برای از دست دادن نداشتن،پس پیترو رها کرد تا با پشت محکم بزمین بخوره و دنبال اسنیپ براه افتاد.

*************

با کابین در دل زمین پیش میرفتند و اسنیپ شماره های حک شده روی دیوارهای چپ و راستشونو از نظر میگذراند...بعد از مدتی با چوبدستیش به کابین ضربه ای زد و متوقفش کرد و گفت:

_خودشه! شماره 286

هر سه از کابین بیرون آمدند و جلوی در سنگی ورودی صندوق قرار گرفتند.

اسنیپ کلید دراز و عجیب غریبی رو از جیبش درآورد و توی کرد و خیلی راحت بازش کرد...پیتر گفت:اینو از کجا آوردی؟
_دامبلدور خودش قبل از مرگش بهم داد چون میخواست مطمئن باشه دست لرد سیاه به چوبدستی ارشد نمیرسه!

دالاهوف و پیتر خندیدند و بدنبال اسنیپ وارد اتاق تاریکی شدند که صندوق دامبلدور اونجا بود...اسنیپ زمزمه کرد لوموس و نور داخل اتاقو روشن کرد.اونا تونستن درست در مقابلشون اژدهائی رو ببینن که روی زمین خوابیده بود و با مردمکهای عمودی سبزرنگ چشماش به اونا زل زده بود!

هر سه با بیشترین توانی که داشتند از اتاق به بیرون فرار کردند و بسمت پائین زیر زمین دویدند و پشت دیواری پناه گرفتند...اسنیپ پشت شنل پیتر را که در اثر آتش خارج شده از دهن اژدها میسوخت خاموش کرد...

درست روبروشون راه بازی بود که پرتوهای خورشید از درونش به صورتهاشون میتابید،پیتر گفت:چرا معطلید پس؟بیاین فرار کنیم دیگه!

ولی با فریادهای اسنیپ و دالاهوف مواجه شد:

_خفه شو!

بعد از چند دقیقه اسنیپ گفت:باید یه کاری کنیم که از مخفیگاش خارج بشه،بعد چوبدستی رو برداریم و...

پیتر:بزنیم به چاک!

اسنیپ:نه تازه باید از شر جفتشم خلاص بشیم

پیتر با حالت گنگی گفت:جفتش؟!

اسنیپ:بله منظورم اون یکیه که جلوی این راهی که تو میخواستی ازش فرار کنی خوابیده،من میدونستم جنهای گرینگوتز با کمال بیرحمی این راهو باز گذاشتن و جلوش هم یه اژدها برای پذیرائی از دزدا بستن ولی نمیدونستم صندوق دامبلدورم اژدها داره،حتما این یکی توسط جنها تعلیم دیده و فقط خود دامبلدورو اون تو راه میداده یا فقط کسانی رو که با جنهای اینجا داخل برن کاری نداره

پیتر گفت:چرا پس خیلی راحت کلید رو به جنها نشون ندادی تا باور کنن خود دامبلدور اونو بت داده و اجازه بدن محتویان صندوقو برداری؟

اسنیپ گفت:چون همه میدونن من دامبلدوررو کشتم و الان توسط وزارتخونه بشدت تحت تعقیبم!!!

دالاهوف به موضوع اصلی برگشت و با بیرحمی گفت:خوب اینا چاره داره،پیتر میتونه از استعداد خارق العاده ش یه بار درس استفاده کنه،بشکل موش دربیاد،اژدهای صندوقو بدنبال خودش بکشه بیرون و مام چوبدستی رو برداریم...بدون اینکه اجازه بده پیتر اعتراض کنه ادامه داد:

_اون یکی رو هم من میکشم دنبالم و سوروس هم این وسط با چوبدستی از اینجا فرار میکنه

پیتر که آرواره هاش در اثر ترس و خشم میلرزید گفت:پس تکلیف ما دو تا چی میشه؟

دالاهوف:اگه تونستیم فرار کنیم که فبها المراد اگرم نتونستیم جونمونو در راه لرد دادیم که افتخار بزرگیه!

پیتر غر و لند کنان دوباره گفت:حالا چرا اسنیپ باید بره و ما تو مخمصه بمونیم؟

دالاهوف:چون ارزشش از ما برای لرد بیشتره و فکر کنم قبول داشته باشی که زنده موندنش مفید تره!

اسنیپ از لرد و مرگخوارا خوشش نمیومد و بدون اینکه بدونن بعنوان جاسوس بینشون مونده بود منتها بعضی وقتا نمیتونست شجاعتشونو تحسین نکنه...

*************

تیتر فردای پیام امروز:چوبدستی ارشد دزدیده شد!

مشروح خبر:با خبر شدیم چوبدستی ای معروف به چوبدستی ارشد دیشب از یکی از صندوقهای فوق محرمانه گرینگوتز به سرقت رفته.تنها اثرات باقی مانده دو جسد سوخته میباشد که تعیین هویتشان غیر ممکن است،خبرنگار ما افزود: ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 اسفند 1386 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
*موضوعهای جدید*

جدی:سرقت از گرینگوتز

طنز:خرابکاریهای بدعنق(پیوز) در هاگوارتز

اگه کسی موضوع جالبی به ذهنش رسید به من یا چارلی پیام شخصی بزنه و مطرح کنه تا اگه بدرد بخور بود برای دفعه بعدی با اسم خودش موضوع در اینجا داده بشه

موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1386 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بك!

پرسي و وزير جادوگري در اتاقي نشسته بودن و گرم صحبت بودند.هر از گاهي وزير صداشو بالا مياورد تا پرسي متوجه بشه اون تيكه صحبت هاش خيلي مهمه.

اتاقي كه اونها توش نشسته بودن بسيار كوچيك بود اما صندلي هاي چرمي كه در اون قرار داشت و لوسر گروه قيمت و طلايي رنگي هم از سقف بلندش آويزون بود.صداي برخورد طلسم ها با آدم ها و جيغ و داد اونها به صورت خيلي واضحي به گوش ميرسيد.ميزي در وسط اتاق قرار داشت و گلدوني بر رويش قرار داشت.
اين اتاقي مخصوص نقشه ها خطرناك وزير و يكي از مامورين حرفه ايش بود.هر كسي اجازه ورود به اونجا رو نداشت و فقط خدمتكاران مورد اعتماد وارد اونجا ميشدند.

نوشيدني هايي كه به نظر مست كننده به نظر ميرسيدند بر روي ميز قرار داشت و وزير هم هر لحظه اشاره اي به اون ميكرد.حول صحبت اونها روي همون بطري نوشيدني بود.قيافه جدي وزير همه رو ميترسوند چه برسه به پرسي!!!

-ببين پرسي..خريدار و مشتري ماگلي ما نياز شديدي به اين جور نوشيدني ها داره..وزارت بايد از اين موارد بخره و با قيمت بالايي كه ماگل ها پيشنهاد كرده بهشون بفروشه.ميدونم كار خودته كه با ارزن ترين قيمت اينا رو بخري تا سودي بيشتري تو جيب ما بره.
-بله جناب وزير..شما درست ميگيد.فقط اگر اجازه بدين من دستمال جديدم رو كه از اسكاور گرفتم رو شما امتحان كنم.
-راحت باش عزيزم..فقط اونا رو يادت نره ها.
-چشم!

لحضات بعدي پرسي از مقام مامور مخفي وزارت به منشي وزير ارتقاء يافت.(كلا دستمال كشي خيلي موثره..يكي از ناظران عزيز ما هم اين مساله رو خيلي خوب ميدونه)!

زماني كه قيافه وزير از به تغيير يافت جلوي پرسي رو گرفت و گفت:
-خب خب پرسي..بسته ديگه!حالا بگو ببينم نقشه ت چيه؟
(پرسي هنوز در حال استفاده از دستمال اسكاور)!
-ببينين قربان..من با كاراگاهان وزارت خونه ميرم مخفي گاهشون رو پيدا ميكنم و بعد به عنوان اينكه دستگيرشون كردم،بطري ها رو مجاني و مفت براتون ميارم.
-آفرين آفرين..تو مقام معاون رو ميگيري تو وزارت!
-تازه كجاشو ديديد؟اونا رو تهديد ميكنم كه با وزارت همكاري بكنن و بقيه مواد رو هم در اختيار ما بذارن..اينجوري خيلي خوب ميشه!كلي سود ميبريم.
-آفرين بر تو..شما خودت وزير سحر و جادو ميشي!من و شما با هم وزير هستيم از اين به بعد

پايان فلش بك!

پرسي با نيشخند بسيار مشكوكي به اسكاور و ايگور و ماندي و بقيه خيره شد.برق شرارت تو چشمانش موج ميزد.

--------------------------
پ.ن.1:اين پرسي در واقع شخصيتي كه تو كتاب هست توصيف شده و اصلا ربطي به پرسي سايت نداره!!!
پ.ن.2:ملت توجه كنين كه ماندانگاس اينا از افكار خبيث پرسي خبر ندارن!يه موقع سوتي ندينا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

كلوپ جادوگران
ارسال شده در: شنبه 20 بهمن 1386 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب دوستان پس میشه از حرفاتون نتیجه گرفت که همه با مسئله موافقید!
-البته فراموش نکن که 20 درصد کار هنوز انجام نشده...باید با بچه های لنج هم صحبت کنیم!
-مشکلی نیست. راه حل اون 20 درصد بقیه خیلی آسونه...اگه گفتی؟

سپس ایگور انگشت اشاره و شصتش رو به هم میماله!

ایگور: پول عزیزم، پول!...مانی!...گالیون!!
بقیه:
سوروس اسنیپ: کو کو پول!؟

شورای قاچاق نوشیدنی های مست کننده و داروهای نیروزا و الخ! شامل هفت نفر از خلافکاران برجسته ی سرزمین جادوگران، از جاشون بلند میشن و یکی یکی با هم دست میدن و شروع به صحبت های خصوصی و گفتگو و بحث و جدل(جدل نوع خفنی از کلمات ویدا اسلامیه ای میباشد!) میکنند!

ماندانگاس: دوستان اگر همه چیز به خوبی پیش بره، ماه بعد همین جا جلسه ای برای گسترش همکاری با کشورهای دیگه و به طور کلی گسترش فعالیت هامون و حتی تولید اینگونه نوشیندنی ها و مواد!، برگذار میشه!

سیریوس از جاش بلند میشه و کلش به علت کوتاه سقف میخوره به سقف!

سیریوس: البته حواستون باشه که اسکاور هم ازمون چیزهایی درخواست کرده...چون به واقع اون داره کلوپ و کار خودش رو به خاطر ما به خطر میندازه...مخصوصاً اینکه روز اول باز شدن کلوپش مشکلات عدیده ای پیش اومد که الان قابل مشاهدست!
لودو: ...و البته نباید فراموش بکنیم که این شورا الان داره در یک مکان سری برگذار میشه که این مکان در بالای کلوپ جادوگرانه و البته نوشیدنی های مست کننده مشتری های همیشگیش فقط اینجا پیدا میشه!
ایگور: اوه دوستان دوستان...بس کنید!...خیلی دارید زیاده روی میکنید!...اسکاور همچین کار شاقی هم نمیکنه!...به نظر من سهم خیلی زیادی رو میخواد!...به شخصه اگه در این کار تنها بودم کارشو یه سره میکردم!

ناگهان صدای برخورد چیزی با زمین طبقه ی اصلی کلوپ جادوگران شنیده میشه و پاهایی که در حال دویدن و بالا اومدن از پله ها هستن!

ماندانگاس: احتمالاً اسکاور مُرد!...سریعاً همه تراول(!!) کنید!

اما قبل از هرگونه عکس العملی، درب زیر شیروانی باز میشه و 10 شیدگر(!) چوبدستی به دست به سرکردگی پرسی ویزلی وارد میشن!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro