نام: ویل
جبهه: محفل ققنوس
ویژگی ظاهری: لکهای است سیاه
زاغ نامه: مِشکی شب که کمجان میشود؛ پرهایم را باز میکنم. باد سرد را بین پرهایم میکشم و سینهی گرمم را در میان آسمان به پرواز در میآورم. هنوز رنگ پرهای من و آسمان تیره یکی است. اما چشمانم باز شده و در جست و جو ام.
کاوشی برای هر آنچه میدرخشد. خواه ساعت جیبی یک ماگل پیر باشد که عصا به دست در راه خرید نان گرم است یا دستبند ظریف یک کودک که قبل از خواب باز کرده و لبهی پنجره گذاشته. خواه دندانهای طلای یک ملوان بازنشسته در لیوان آب باشد یا قلادهی براق سگی که بغل تیر برق پای عقبش را بالا گرفته.
ذره ذره با روشن شدن آسمان، برق زمین در چشمانم بیشتر میدرخشد. اما دیدن آنچه شما نمیبینید فقط بخشی از زندگی من است. پلکتان که به هم بخورد بادی موهایتان را به هم میریزد و گردنبندتان در میان منقاری سرخ در آسمان پرواز میکند. رویتان را که برگردانید گالیونی که میان انگشتانتان میچرخیده بین چنگهای قفل شدهی یک لکهی سیاه در میان ابرها محو میشود.
اینجا و آنجا، بهتر بگویم هرجا که چشمتان برق بزند بالای سرتان، روی سیمهای برق زاغ سیاهی منتظر است. انتظاری به وسعت بیش از عمرتان؛ سالها انتظار برای قاپیدن، فرقی نمیکند حلقهی ازدواجتان باشد یا خنجری که میخواهد در قلب معشوقهی همسرتان فرو رود. اگر درنگ کنید متعلق به من است و دیگر دستتان به آن نمیرسد.
از سوختگیهایِ اصابتِ رعدِ چوبدستیها تا سنگهای پرت شدهای بی امید. از نفرینهای جگرسوز تا تعقیب و گریز با جدیدترین چوب جاروهای بازار. هیچ کدام نمیتواند حتی ذرهای امید برای پس گرفتن در دلتان زنده کند.
اما رام نشدنیترین شکارچیها هم لحظهای آرام میگیرند. لحظهای که شکار برایشان کماهمیت میشود. لحظهای که به آن حس تعلق دارند. لحظهای که خود را آنجا میبینند. در خانه!
من برای بیش از چند صد سال خانهای نداشتهام. شاید لانههایی در دل کوه، در نک یک بید بلند، یا در شکاف یک دودکش قدیمی باشد که جز گالیونها، ساعتها و دستبندهای طلا چیزی درونشان نیست. اما خانه؟ یک آرامش عمیق؟ تقریبا هیچ گاه و هیچ کجا!
تا شبی که... شبی که شکار من، فندک طلایی کوچکی را در دستش بالا گرفته بود و با آن بازی میکرد. ساعتها بود که قدم میزد. ذهنش درگیر بود. و همین باعث شده بود حتی لحظهای از فندکش چشم برندارد. همانطور که من! هر دو ماتمان برده بود.
بی صدا، بالای چراغهای تیربرق در مسیرش مینشستم و خیره به او نگاه میکردم. بالاخره در میانهی یک خیابان ایستاد و فندکش را روشن کرد. شگفتی بزرگی بود. نور تک تک چراغها به سمت فندکش پرواز کرد. این عجیب ترین چیزی بود که در طول زندگیام میدیدم. پرواز نورها به سمت اربابشان.
او نور را به اختیار خود گرفته بود و در دل تاریکی ناپدید شد. حتی من هم دیگر نمیدیدمش.
همه جا غرق در سکوت بود و حالا معلق در تاریکی. در میان صبری که به آن عادت داشتم لحظهای فرا رسید که غرشی در دل آسمان بلند شد و و پس از آنکه صدای غرش بیگانه به پایان رسید گریهی نوزادی گوشهایم را آزار داد.
ارتباط بین اینها را نمیفهمیدم. با چشمان باز دنبال ذرهای نور بودم تا ماجرایی که اتفاق میافتد را ببینم.
مدت زیادی طول نکشید که نورهایی از میان خیابان جان گرفت و درخشید. نورهای تازه متولد شده مثل شهابهایی سوزان به سمت چراغها برگشتند و خیابان دوباره روشن شد.
پیر مرد در سمت دیگر خیابان فندک را بالا گرفته بود. همان جا که تولد نور را دیده بودم.
حالا وقتش بود! درست لحظهای که میخواست فندک را به جیبش برگرداند. شکارش میکردم.
جستی بلند و سقوطی رعد آسا، درست در موعد مقرر فندک طلایی را بین منقارم حس کردم. حالا وقت اوج گرفتن بود. همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق میافتاد، انقدر سریع که قبل از تکان خوردن ریش بلند پیر مرد با بادی که از شکافته شدن هوا با منقار من به صورتش میخورد ماجرا تمام میشد.
اما درست در لحظهای که شروع به اوج گرفتن کردم زمان متوقف شد. اینبار نه برای شکار، بلکه برای خودم!
نیرویی چابک تر از من! چطور چنین چیزی ممکن بود؟ با شگفتی سر برگرداندم. پیرمرد با دو انگشت، پای من را گرفته بود.
نور چراغها در عینک پهنش میدرخشید و لبخند عمیقی بر لبهایش جاری بود.
من در هیاهوی پر شتاب زندگیام خانه را زمانی پیدا کردم که پیرمرد فندک را از میان منقارم بیرون کشید و کف دستش گذاشت و دوباره جلویم گرفت و با مهربانی گفت:
- نیازی نیست بار سنگین دزدیدنش رو به دوش بکشی. من، خودم بهت هدیهاش میکنم باباجان.
برای روزها بالای سر پیرمرد پرواز میکردم. گاهی برایم دست تکان میداد. گاهی برایم شکلاتهایی بدرنگ و ترش روی زمین میگذاشت و گاهی دور از چشم بقیه گالیونی درخشان و با ارزش را روی زمین جا میگذاشت.
خانهی من پرواز بالای سر مردی بود که از من بیزار نبود. پشت سرم ناسزا نمیفرستاد. و میدانست چگونه خوشحالم کند.
کلمه ای که معنایش را هیچ وقت نفهمیده بودم حالا صاحبش بودم. دقیق تر بگویم مستأجرش بودم.
پ.ن: درود. تقاضای دسترسی به ایفا بدون عضویت در گروههای چهارگانه را دارم. در صورت امکان دسترسی محفل را هم فعال کنید در غیر این صورت جداگانه درخواست خود را به محفل ارائه میدهم.
شناسه قبلی:
ریموندبرای دسترسی محفل ققنوس باید جداگانه اقدام کنی چون نیاز به تایید رهبرش یعنی آلبوس دامبلدور داره. 
تایید شد. خوش برگشتی.