جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

88 کاربر(ها) آنلاین هستند (74 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
86
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 4 کاربر مهمان
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
نام : پنه‌لوپه کلیرواتر | Penelope ClearWater

ملیت : آمریکایی.

القاب : پنی لپ‌لپی ، لپ‌لپ‌چه ، آبی.

نژاد : نیمه‌انسان - نیمه‌سایرن.

گروه : ریونکلاو.

جبهه : هر کجا که او را پذیرفتند.

حیوان‌خانگی : یک عدد جوجه‌تیغی. اسم هم ندارد.

پاترونوس : دلفین.

بوگارت : صحنه‌ای از خودش به‌همراه هم‌گروهیان بند موسیقی‌اش که کنسرتی برپا کردند و پنه‌لوپه مشغول زدن گیتار الکتریک است، اما این‌دفعه کنسرتشان کمی متفاوت است : پنه‌لوپه این‌بار در زدن گیتار الکتریک خوب نیست. در بعضی مواقع هم بوگارت او به شکل دختری با موهای بلوند دم‌اسبی ظاهر می‌شود که دارد به طرز و با صدای فجیعی آدامس بادکنکی‌ای را می‌جَوَد و باد می‌کند.

چوب‌دستی : از چوب درخت بلوط ، با مغز موی تک‌شاخ ، انعطاف‌ناپذیر ، به طول 16 اینچ.
( با این‌که پنه‌لوپه علاقه‌ی خاصی به چوب درخت بید داشت، اما چوب‌دستی‌‌های درست شده از چوب درخت بید علاقه‌ی خاصی به او نداشتند. )

توانایی‌ها : هیپنوتیزم ، جیغ زدنِ خیلی بلند ، شنا در آب‌های خیلی عمیق ، می‌تواند هروقت که خواست تبدیل به سایرن بشود و هروقت که خواست هم به فرم انسانی‌اش برگردد.

ویژگی‌های ظاهری : موهای کوتاه آبی ، پیرسینگ خیلی کوچک بینی ، قد متوسط ، پوست زیادی سفید گچی ، چشمان مشکی.

ویژگی‌های اخلاقی : همیشه می‌خندد ، به چیزها اهمیت نمی‌دهد اما صدالبته که نمراتش جایی در این "چیزها" ندارند. سعی می‌کند مهربان باشد اما گاها ذاتش این اجازه را به او نمی‌دهد. کمی زود عصبانی می‌شود.

علایق : گیتار الکتریک ، موسیقی ، کتاب ، فیلم و سریال ، آلونک‌های کوچک ، کادو گرفتن ، کیک ، گوی‌های پیش‌بینی ، کاساندرا ، جوجه‌تیغی ها.

تنفرات : اشیای زنده ، بوگارت‌ها ، تولد ، کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ، زمان ، بوگارت‌ها ، آدامس ، صدای ملچ و ملوچ ، گفتم بوگارت‌ها ؟

داستان زندگی : ترجیح می‌دهد کسی داستان زندگی‌اش را نداند. به هر حال ، بعضی چیزها هم باید پنهان بمانند ، مگر این‌طور نیست ؟ هرچقدر هم مرموز باشد، بهتر است.

-----------------------------
لطفا جایگزین شه.


انجام شد.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/3 20:18:08
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 17:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پاکتی روی میز رئیس روزنامه‌ی "دیلی پرافت" مشاهده می‌شد. از دید رئیس کمی خیس به نظر می‌رسید. منشی‌اش به او گفته بود که نام فرستنده روی نامه ذکر نشده است. چیزهایی هم در مورد عجیب و غریب بودن نامه‌رسان گفت که از دید رئیس بی‌اهمیت جلوه می‌کرد.

پشت میزش روی صندلی چرمی تکیه زد. قیچی‌اش را از کشو دوم میز درآوردم و از قسمتی که پاک هنوز خشک مانده بود آن را باز کرد. برگه‌ای درونش وجود داشت که حال و روزش مانند نامه بود.

برگه را در آورد و باز کرد. نوشته‌هایی به رنگ سرخ باعث ایجاد نگرانی در چشمانش شدند و چین به پیشانی‌اش آوردند.

نقل قول:
به نام من و تنها من

اطمینان حاصل کرده‌ام که نامه‌ام مستقیم به شما برسد؛ و اگر من چیزی را بخواهم، همان می‌شود.

از طرف روزنامه‌ی شما فردی برای مصاحبه با من آمده بود. شخص پرحرفی بود. چند باری نیز حرفم را قطع کرد تا چیز دیگری بگوید.

در این زمان که نامه را می‌نویسم، خونش برای جوهر کشیده شده و سپس به جایی دیگر فرستاده شده است. آدرس آن محل را فردا برایتان می‌فرستم.

از آنجایی که در مورد زندگی‌ام کنجکاو هستید، این نامه را برای رفع شبهات ذهنتان نوشتم. قطعا به شما کمک خواهد کرد.

من لرد ولدمورت، بزرگترین جادوگر زمانه هستم. شخصی که جرئت به زبان آوردن نامش را ندارید. کسی که قدم‌هایش لرزه به تن بزرگترینتان می‌اندازد.
زندگی گذشته‌ام مهم نیست، زندگی‌ای که در آینده برای خود می‌سازم و به شما تحمیل می‌کنم، اهمیت دارد. زندگی‌ای که در آن برتری دارید. نه نسبت به من، هیچکس از من برتر نیست. بلکه نسبت به افرادی که بویی از جادو نبرده‌اند. افرادی که زاده شده‌اند تا برده‌ی ما باشند و امثال شما به آن‌ها فرصت زندگی کردن دادند... فرصتی که قرار است من آن را از آن‌ها بگیرم.
این زندگی‌نامه‌ایست که قرار است به عنوان زندگی نامه‌ی لرد ولدمورت نوشته شود. زندگی‌نامه‌ای که شروع زندگی جدید شماست.

اربابتان، لرد ولدمورت



شخصیت‌های سابق:
گریک الیواندر
رابستن لسترنج
بلاتریکس لسترنج



تایید شد. بفرمایید داخل که مرگخواران در انتظار شما هستند.
ویرایش شده توسط lord.voldemort.13 در 1404/12/29 17:49:54
ویرایش شده توسط lord.voldemort.13 در 1404/12/29 18:08:05
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/29 18:59:28
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 10:33
نمایش جزئیات
آفلاین
آدلاید مورتون: نگاهی اجمالی
نام: آدلاید مورتون
نام خانوادگی: مورتون
گروه هوگوارتز: اسلیترین 🐍
ویژگی‌های ظاهری: آدلاید دختری با موهای تیره و بلند و چشمانی خاکستری است. معمولاً لباس‌های مشکی یا سبز تیره می‌پوشد و چهره‌ای جدی و مرموز دارد. قد بلند و اندامی باریک دارد که به او ظاهری باشخصیت می‌بخشد.
ویژگی‌های اخلاقی: آدلاید فردی باهوش، جاه‌طلب و زیرک است. او به شدت به خانواده‌اش وفادار است و برای رسیدن به اهدافش از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کند. گاهی اوقات می‌تواند بی‌رحم و خودخواه به نظر برسد، اما در اعماق وجودش، قلبی مهربان دارد که پنهان کرده است.
داستان زندگی: آدلاید از یک خانواده‌ی قدیمی و قدرتمند جادوگری به دنیا آمده است. او از کودکی به جادو علاقه‌مند بود و با جدیت در مدرسه جادوگری هوگوارتز تحصیل کرد. در طول دوران تحصیلش، به عنوان یکی از بهترین دانش‌آموزان اسلیترین شناخته می‌شد و در بسیاری از مسابقات و آزمون‌ها برتری داشت. بعد از فارغ‌التحصیلی، وارد دنیای جادوگری شد تبدیل شد.و به سرعت به یک جادوگر قدرتمند و تأثیرگذار تبدیل شد.


تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/29 11:16:09
با تو از تو برای تو
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1404 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:استوریا گرینگرس/ملفوی
جنسیت:زن
ملیت:انگلستانی
چوب دستی:چوب درخت راش
مغذی چوب دستی:رگ قلب اژدها
وضعیت تاهل:متاهل
نام همسر:دراکو ملفوی
پاترونوس:آهو
بوگارت:از دست دادن پسرش،اسکورپیوس ملفوی
رده خونی:کاملا پاک نژاد
حیوان خانگی:یک جغد زیبا به رنگ مشکی که وقتی بچه بود پدرش برایش خرید
ویژگی های ظاهری:موهای بلند و لخت،به رنگ مشکی.چشمانی کشیده و قدی بلند.
ویژگی های شخصیتی:جاه طلب،باهوش،زیرک و شیطون.
علایق:کتاب،خانواده ش،شکلات
تنفرات:دروغ،رنگ های روشن و شاد،جشن تولد
زندگی نامه:او در خانواده‌ای اصیل و پاک نژاد به دنیا آمد: خاندان گرینگرس، از خاندان‌هایی که قرن‌ها در جامعه‌ی جادوگری انگلستان مقام و احترام داشتند.آستوریا دومین دختر خانواده بود؛ خواهری بزرگ‌تر به نام دافنه گرینگرس (Daphne Greengrass) داشت که هم‌نسل هری پاتر در هاگوارتز بود. هر چند از بیرون خانواده‌ای مغرور و خالص‌نژاد به نظر می‌رسیدند، اما آستوریا از همان کودکی با باورهایشان فاصله داشت.او هرچند که اسلیترین را دوست داشت،اما هیچوقت مثل بیشتر اعضای خانواده اش به جبهه ی تاریکی علاقه مند نشد.
بعد از تمام شدن تحصیلش در هاگوارتز.با دراکو ملفوی ازدواج کرد.سال ها بعد صاحب فرزندی به نام اسکورپیوس شد و فهمید که مبتلا به سرطان است.اما بخاطر پسرش قوی ماند و هیچوقت جا نزد.اما در آخر بر اثر سرطان فوت کرد...


تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
ویرایش شده توسط Gina در 1404/12/27 17:42:07
ویرایش شده توسط Gina در 1404/12/27 17:43:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/27 18:40:18
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.

من می‌خوام که دوباره دسترسیِ اسلیترین و مرگخواری داشته باشم. please help & fsssss



سلام.
دسترسی اسلیترین داده شد ولی متاسفانه رهبر مرگخواران یعنی لرد ولدمورت فعلا در دسترس نیست. می‌تونی شانستو با تاپیک یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند امتحان کنی تا اگه بلاتریکس لسترنج تونست رسیدگی کنه.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/26 20:28:32
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 02:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام: گروگان استامپ
سن:در اواخر دهه دوم زندگی
رده خونی: اصیل زاده - البته شبهاتی در این مورد وجود داره
پاترونوس: گرگ
بوگارت: خودش که توی تابوت هست و جوانمرگ شده
جبهه: خواهیم دید چه خواهد شد

ویژگی های ظاهری: چشمان مشکی، سیاهی زیر چشم، موی حنایی تیره، عینکی(اما خیلی اوقات برای حفظ ظاهر بدون عینک در جمع حاضر میشه)، قد بلندتر از میانگین، نسبتا استخوان درشت، کمی اضافه وزن به دلیل بی‌توجهی به مقدار خورد و خوراک و ساعت خواب، ممکنه اگر صبح برای اصلاح وقت نذاشته باشه ته‌ریش داشته باشه

ویژگی های اخلاقی: به موقع جدیه و به موقع شوخ‌طبع، وقتی کوییدیچ می‌بینه خیلی بددهن میشه، خوب می‌تونه با بقیه ارتباط بگیره ولی ادعا می‌کنه تنهایی رو بیشتر ترجیح می‌ده البته با توجه به وقتی که کنار بقیه می‌گذرونه خیلی ها این حرفش رو قبول ندارن، همیشه قیمت ها و معامله های بازار مستغلات جادویی رو بررسی می‌کنه اما به بهونه پول نداشتن خودش چیزی خرید و فروش نمی‌کنه،فکر می‌کنه تو پیش‌بینی کردن خوبه ولی اینطور نیست و تا الان شرط‌بندی های زیادی رو باخته،بلندپروازه می‌گه هدف بزرگی داره اما نه خودش درست می‌دونه اون هدف چیه‌ نه بقیه،با اینکه بازیکنای کوییدیچ رو با کوچک‌ترین اشتباهی نقد می‌کنه اما خودش بازیش افتضاحه،تا وقتی شرایط بحرانی نشده تلاش نمی‌کنه، به ظاهرش اهمیت می‌ده اما هیچ‌وقت نمیتونه کامل آراسته باشه(چون همیشه تو پنج دقیقه آماده میشه!)، توی ماستمالی کردن و جمع و جور کردن کارها مهارت داره، هنوز فکر می‌کنه گیلدروی لاکهارت جادوگر فوق‌العاده‌ایه و شایعاتی که درمورد دزدی داستان های بقیه بهش نسبت می‌دن دروغه، ممکنه بعضی اوقات دراماتیک و با اغراق صحبت کنه.

علایق:
-تماشای یک مسابقه نفس‌گیر کوییدیچ
-خواندن زندگینامه جادوگران بزرگ
-تماشای ساختمون های جادویی چشم‌نوار
-مناظره با پرتره های هاگوارتز
-چانه‌زنی
-تجربه شیرینی‌جات جادویی و نقد و بررسی سخت اون‌ها در ذهنش
-تفکیک جادو های بدردبخور از جادوی های بدردنخور و تمرکز روی یادگیری فقط بدردبخورها(البته باور کنید این کار کمکی به نمره او در کلاس افسون ها نمی‌کنه)
تنفرات:
-خوندن اخبار جعلی دیلی پرافت(با این حال همچنان هر روز روزنامه رو می‌خونه!)
-گیاهان جادویی
-تصمیمات نابخردانه وزارتخونه
-گروگان گرفته شدن!
-اسم های مخفف مگر اینکه با لهجه های ویژه‌ای بیان بشن
-مرگ

داستان زندگی: اون یک بار در جواب به سردبیر روزنامه مدرسه‌ای هاگوارتز که پرسیده بود داستان زندگیش چیه پاسخ داد: تو جدی هستی رفیق؟ من تازه رسیدم، داستان من تازه شروع شده. جواب این سوالت رو ۴۰ سال دیگه می‌دم.


تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/26 11:48:42
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: ویل

جبهه: محفل ققنوس

ویژگی ظاهری: لکه‌ای است سیاه

زاغ نامه: مِشکی شب که کم‌جان می‌شود؛ پرهایم را باز می‌کنم. باد سرد را بین پرهایم می‌کشم و سینه‌‌ی گرمم را در میان آسمان به پرواز در می‌آورم. هنوز رنگ پرهای من و آسمان تیره یکی است‌. اما چشمانم باز شده و در جست و جو ام.
کاوشی برای هر آنچه می‌درخشد‌. خواه ساعت جیبی یک ماگل پیر باشد که عصا به دست در راه خرید نان گرم است یا دستبند ظریف یک کودک که قبل از خواب باز کرده و لبه‌ی پنجره گذاشته‌. خواه دندان‌های طلای یک ملوان بازنشسته در لیوان آب باشد یا قلاده‌ی براق سگی که بغل تیر برق پای عقبش را بالا گرفته.
ذره ذره با روشن شدن آسمان، برق زمین در چشمانم بیشتر می‌درخشد. اما دیدن آنچه شما نمی‌بینید فقط بخشی از زندگی من است‌. پلکتان که به هم بخورد بادی موهایتان را به هم می‌ریزد و گردنبندتان در میان منقاری سرخ در آسمان پرواز می‌کند. رویتان را که برگردانید گالیونی که میان انگشتانتان می‌چرخیده بین چنگ‌های قفل شده‌ی یک لکه‌ی سیاه در میان ابرها محو می‌شود.
اینجا و آنجا، بهتر بگویم هر‌جا که چشمتان برق بزند بالای سرتان، روی سیم‌های برق زاغ سیاهی منتظر است. انتظاری به وسعت بیش از عمرتان؛ سال‌ها انتظار برای قاپیدن، فرقی نمی‌کند حلقه‌ی ازدواجتان باشد یا خنجری که می‌خواهد در قلب معشوقه‌ی همسرتان فرو رود. اگر درنگ کنید متعلق به من است و دیگر دستتان به آن نمی‌رسد.
از سوختگی‌هایِ اصابتِ رعدِ چوب‌دستی‌ها تا سنگ‌های پرت شده‌ای بی امید. از نفرین‌های جگر‌سوز تا تعقیب و گریز با جدیدترین چوب جاروهای بازار. هیچ کدام نمی‌تواند حتی ذره‌ای امید برای پس گرفتن در دلتان زنده کند.

اما رام نشدنی‌ترین شکارچی‌ها هم لحظه‌ای آرام می‌گیرند. لحظه‌ای که شکار برایشان کم‌اهمیت می‌شود‌. لحظه‌ای که به آن حس تعلق دارند. لحظه‌ای که خود را آنجا می‌بینند. در خانه‌!
من برای بیش از چند صد سال خانه‌ای نداشته‌ام. شاید لانه‌هایی در دل کوه، در نک یک بید بلند، یا در شکاف یک دودکش قدیمی باشد که جز گالیون‌ها، ساعت‌ها و دست‌بند‌های طلا چیزی درونشان نیست. اما خانه؟ یک آرامش عمیق؟ تقریبا هیچ گاه و هیچ کجا!

تا شبی که... شبی که شکار من، فندک طلایی کوچکی را در دستش بالا گرفته بود و با آن بازی می‌کرد. ساعت‌ها بود که قدم می‌زد. ذهنش درگیر بود. و همین باعث شده بود حتی لحظه‌ای از فندکش چشم برندارد. همانطور که من‌! هر دو ماتمان برده بود‌.
بی صدا، بالای چراغ‌های تیر‌برق در مسیرش می‌نشستم و خیره به او نگاه می‌کردم. بالاخره در میانه‌ی یک خیابان ایستاد و فندکش را روشن کرد. شگفتی بزرگی بود. نور تک تک چراغ‌ها به سمت فندکش پرواز کرد‌. این عجیب ترین چیزی بود که در طول زندگی‌ام می‌دیدم. پرواز نورها به سمت اربابشان.
او نور را به اختیار خود گرفته بود و در دل تاریکی ناپدید شد. حتی من هم دیگر نمی‌دیدمش‌.
همه جا غرق در سکوت بود و حالا معلق در تاریکی. در میان صبری که به آن عادت داشتم لحظه‌‌ای فرا رسید که غرشی در دل آسمان بلند شد و و پس از آنکه صدای غرش بیگانه به پایان رسید گریه‌ی نوزادی گوش‌هایم را آزار داد‌.
ارتباط بین این‌ها را نمی‌فهمیدم. با چشمان باز دنبال ذره‌ای نور بودم تا ماجرایی که اتفاق می‌افتد را ببینم.
مدت زیادی طول نکشید که نورهایی از میان خیابان جان گرفت و درخشید. نورهای تازه متولد شده مثل شهاب‌هایی سوزان به سمت چراغ‌ها برگشتند و خیابان دوباره روشن شد.
پیر مرد در سمت دیگر خیابان فندک را بالا گرفته بود. همان جا که تولد نور را دیده بودم.
حالا وقتش بود! درست لحظه‌ای که می‌خواست فندک را به جیبش برگرداند. شکارش می‌کردم.
جستی بلند و سقوطی رعد آسا، درست در موعد مقرر فندک طلایی را بین منقارم حس کردم‌. حالا وقت اوج گرفتن بود. همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق می‌افتاد‌‌، انقدر سریع که قبل از تکان خوردن ریش بلند پیر مرد با بادی که از شکافته شدن هوا با منقار من به صورتش میخورد ماجرا تمام می‌شد.
اما درست در لحظه‌ای که شروع به اوج گرفتن کردم زمان متوقف شد. اینبار نه برای شکار، بلکه برای خودم!
نیرویی چابک تر از من! چطور چنین چیزی ممکن بود؟ با شگفتی سر برگرداندم. پیرمرد با دو انگشت، پای من را گرفته بود.
نور چراغ‌ها در عینک پهنش می‌درخشید و لبخند عمیقی بر لب‌هایش جاری بود.

من در هیاهوی پر شتاب زندگی‌ام خانه را زمانی پیدا کردم که پیرمرد فندک را از میان منقارم بیرون کشید و کف دستش گذاشت و دوباره جلویم گرفت و با مهربانی گفت:
- نیازی نیست بار سنگین دزدیدنش رو به دوش بکشی. من، خودم بهت هدیه‌اش می‌کنم باباجان.

برای روز‌ها بالای سر پیرمرد پرواز می‌کردم. گاهی برایم دست تکان می‌داد‌. گاهی برایم شکلات‌هایی بد‌رنگ و ترش روی زمین می‌گذاشت و گاهی دور از چشم بقیه گالیونی درخشان و با ارزش را روی زمین جا می‌گذاشت.
خانه‌ی من پرواز بالای سر مردی بود که از من بیزار نبود. پشت سرم ناسزا نمی‌فرستاد. و می‌دانست چگونه خوشحالم کند‌.
کلمه ای که معنایش را هیچ وقت نفهمیده بودم حالا صاحبش بودم. دقیق تر بگویم مستأجرش بودم.




پ.ن: درود. تقاضای دسترسی به ایفا بدون عضویت در گروه‌های چهارگانه را دارم. در صورت امکان دسترسی محفل را هم فعال کنید در غیر این صورت جداگانه درخواست خود را به محفل ارائه می‌دهم.
شناسه قبلی: ریموند


برای دسترسی محفل ققنوس باید جداگانه اقدام کنی چون نیاز به تایید رهبرش یعنی آلبوس دامبلدور داره.
تایید شد. خوش برگشتی.
ویرایش شده توسط O^O در 1404/12/25 23:34:44
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/26 1:37:37
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: یکشنبه 24 اسفند 1404 09:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام: آیلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ.
گروه: هافلپاف.
جبهه: محفل ققنوس.
پاتروناس:غیرجسمانی. همیشه با این جادو مشکل داشته، خودش می‌گوید چون به اندازه کافی "خوش‌قلب" نیست.
سن: بالای شصت سال، ولی به دلیل نفرین خونی که در ادامه به آن می‌پردازیم، سی ساله به نظر می‌رسد.
شغل:کتاب‌فروش. کتاب‌فروشی شب سپید، همیشه به روی شکستگان باز است.
ظاهر: لاغراندام، رنگ‌پریده، با چشمان سیاه گودافتاده و موهایی به رنگ چشمانش که در آفتاب، خرمایی می‌زنند.
چوبدستی:۲۹ سانتی متر، چوب توسکا و مغز موی تک‌شاخ. انعطاف‌پذیری متوسط.
بوگارت: خودش که تبدیل به فردی خودخواه، سطحی‌نگر و خاله‌زنک شده.
علایق: در صدر لیست، هنر است. هر نوع هنری. از نویسندگی و ویولن زدن گرفته تا گلدوزی. در کنار آن، می‌شود به فلسفه، کتاب و تاریخ هم اشاره کرد. عطر را هم نمی‌شود از قلم انداخت.
تنفرات: غذا و تنقلات، سطحی‌نگری. قضاوت. خودخواهی. ریا.
شخصیت: آرام، تا حدودی منزوی، متفکر، به طرز مفرط کمرو، کینه‌ای، مادرانه، از خود گذشته، متقاعد شده هرگز نباید برای خودش چیزی بخواهد. وسواسی و کمال‌گرا. مبتلا به نشخوار فکری. به شدت حساس نسبت به رفتار با زیردستان، کارمندان کم‌درآمد و گونه‌های خاص انسانی‌.
گذشته:
وی در خانواده‌ای فرهیخته چشم به جهان گشود. تا سه سالگی، زندگی‌اش مانند هر کودک دیگری گذشت.

سه سالش که شد، خواهر کوچکترش، استلا به دنیا آمد. استلا که پنج ساله بود، فاش شد مبتلا به فیبروز سیستیک است. از آن به بعد، زندگی آیلین در مراقبت از او خلاصه شد و یاد گرفت از همه چیز خود برای خواهرش بزند؛ خواه زمان بود و خواه اسباب‌بازی.

با بزرگ شدنش، حس مادری، فداکاری و خودسانسوری‌اش رشد کردند. به هاگوارتز که رفت، شیوه‌ای جز مادری و مراقبت بلد نبود و هم‌سالانش این را دوست نداشتند. همچنین، وسواسش هم در دور شدن از دیگران بی‌تاثیر نبود.

سال پنجم؛ با سه نفر آشنا شد که برای اولین بار، طعم دوستی را به او چشاندند: آلبرت مترلینگ مبتلا به سرطان ریه، امیلی گرین‌گراس دچار نفرین خونی و هانا میسن گرگینه. امیلی به او می‌گفت شکستگان دوستش دارند و گویا به راستی همین گونه بود!

دهه بیست سالگی، برای اغلب مردم فصل شکفتن است؛ اما برای آیلین فصل در هم شکستن بود. مرگ پدر و مادر و خواهرش را تا بیست و پنج سالگی دید و شاید همین باعث شد از فرط ناامیدی، با توبیاس ازدواج کند.

پسری که به دنیا آورد، یعنی سوروس، تمام زندگی‌اش شد. شاید مجبورش کرده باشد زودتر بالغ شود؛اما از صمیم قلب دوستش داشت.

وی اکنون در خانه گریمولد زندگی می‌کند و قصد دارد زخم‌های خودش و دیگران را بهبود دهد.

بیماری خاص: نفرین خونی پرینس که تیغ دولبه است: هم جوان نگهش می‌دارد و هم روز به روز ضعیف‌ترش می‌کند. او معمولا درد دارد، از حال می‌رود، خون سرفه می‌کند و سرگیجه دارد‌. گاهی هم با تب از پا می‌افتد.


جایگزین شد.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/25 12:19:15
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: یکشنبه 17 اسفند 1404 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
معرفی شخصیت
نام کامل : کاساندرا وابلاتسکی
Cassandra Wablatsky
گروه : ریونکلاو
جبهه : مرگ خواران (شاید.)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ویژگی های ظاهری
- قد: متوسط رو به بلند
- اندام: لاغر و ظریف
- پوست: بسیار روشن
- مو :مو های سیاه کوتاه تا بالای شونه اغلب باز
- چشم‌ها: قهوه ای تیره
- استایل: اکثرا ردای تیره ی ابی با شومیز سفید و کراوات ابی راه راه و دکمه های نقره ای
-انگشتر قدیمی با طرح هایی از روم باستان
-پیرسینگ ابرو
- خط ابرویی که در اثر حمله ی چاقو به وجود اومد (دعوای جالبی نبود)
ویژگی های اخلاقی
- گاهی مهربان گاهی بداخلاق ... بستگی به ادمش داد.
- عادت های عجیب
- ازاردهنده از نظر همه
- خنده های بلند (خیلی بلند-)
- تا همین جایش بزور نوشته ام ... خودم را هنوز کامل نشناخته ام.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چوب دستی
مغز چوب دستی : موی تک شاخ
جنس چوب : چوب درخت افرا
- مناسب برای جادوهای ذهنی , پیش بینی , دفاعی و پیشرفته
_____________________________________________________________________________________________________
پاترونوس : موش صحرایی
حیوان خانگی [ گربه ای نارنجی به اسم aurelion (اوه ... چه کار هایی که از این گربه ی نارنجی بر نمیاید , اکنون باید برم ... دوباره با پنجه هایش دارد طلسم هایی که حتی پرفوسور فیلیت‌ویک هم نمیداند روی وسایل قلعه پیاده میکند)
بوگارت:
بوگارت که شکل می‌گیرد، اتاق تمرین موسیقی هاگوارتز ظاهر می‌شود. نور شمع‌ها لرزان است و هوای اتاق بوی چوب قدیمی پیانو می‌دهد.
از گوشه‌ی اتاق صدای یک ملودی آرام می‌آید—آهنگی که کاساندرا فوراً می‌شناسد. همان قطعه‌ای که شب‌های طولانی در برج ریونکلا با پنه‌لوپه گوش می‌دادند.
پنه‌لوپه کنار پنجره ایستاده و همان ملودی را پخش می‌کند.
چند ثانیه همه‌چیز طبیعی است. موسیقی همان‌طور که باید پیش می‌رود.
اما وقتی کاساندرا نزدیک‌تر می‌شود، پنه‌لوپه به‌آرامی صدا را قطع می‌کند.
سکوت.
پنه‌لوپه بدون اینکه لبخند بزند می‌گوید:
«جالبه… تو هنوز این آهنگ رو گوش می‌دی؟»
صدایش نه تمسخرآمیز است، نه عصبانی. فقط بی‌تفاوت.
او نگاه کوتاهی به کاساندرا می‌اندازد و ادامه می‌دهد:
«من فکر می‌کردم چیز خاصی توش هست… ولی احتمالاً فقط برای ما خاص بود.»
بعد شمع‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شوند و اتاق در تاریکی فرو می‌رود.
آخرین چیزی که باقی می‌ماند، چند نت کوتاه از همان آهنگ است—که این بار دیگر هیچ معنایی ندارند.
اوه کاساندرا ی عزیز ... این فقط یه بوگارته .... پنه‌لوپه هیچ وقت قرار نیست موسیقی هایش تبدیل به سکوتی شود.
--------------------------------------------------------------------------------
علایق
- موسیقی‌
- بهترین دوست هایم پنه‌لوپه
- فلسفه
- ویدیوگیم
- معما
- شعر و داستان های کوتاه
- دفترچه
- پیشگویی اینده
- حلقه‌نقره‌ای
- اشیای‌قدیمی
___________________________________________
اهمیتی ندارد که چیزی در گذشته ی نحس من بوده است ... من فقط به پیشگویی اینده ام توجه میکنم.


تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
ویرایش شده توسط satgin در 1404/12/17 22:35:15
ویرایش شده توسط satgin در 1404/12/17 22:37:53
ویرایش شده توسط satgin در 1404/12/17 22:42:34
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/18 0:46:35
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: یکشنبه 17 اسفند 1404 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
نام : پنه‌لوپه کلیرواتر | Penelope ClearWater

ملیت : دو رگه‌ی ایتالیایی - ژاپنی.

لقب : آبی.

نژاد : نیمه‌انسان - نیمه‌سایرن.

گروه : ریونکلاو.

جبهه : مرگ‌خواران. ( البته اگر او را بپذیرند. )

حیوان‌خانگی : گربه‌ای سیاه با چشمانی سبز به نام اسپیرال.
( هر وقت کسی به اسپیرال به چشم شومی نگاه کرده، اتفاقات عجیبی اعم از مرگ سرماخوردگی برای او افتاده است. همچنین، پنه‌لوپه بدش نمی‌آمد یک جوجه‌تیغی داشته باشد، اما چه می‌شود کرد؟ قوانین هاگوارتز مخالف همه‌چیزند. حتی جوجه‌تیغی‌ها. )

پاترونوس : دلفین.

بوگارت : صحنه‌ای از خودش به‌همراه هم‌گروهیان بند موسیقی‌اش که کنسرتی برپا کردند و پنه‌لوپه مشغول زدن گیتار الکتریک است، اما این‌دفعه کنسرتشان کمی متفاوت است : پنه‌لوپه این‌بار در زدن گیتار الکتریک خوب نیست. در بعضی مواقع هم بوگارت او به شکل دختری با موهای بلوند دم‌اسبی ظاهر می‌شود که دارد به طرز و با صدای فجیعی آدامس بادکنکی‌ای را می‌جَوَد و باد می‌کند.

چوب‌دستی : از چوب درخت بلوط ، با مغز موی تک‌شاخ ، انعطاف‌ناپذیر ، به طول 16 اینچ.
( با این‌که پنه‌لوپه علاقه‌ی خاصی به چوب درخت بید داشت، اما چوب‌دستی‌‌های درست شده از چوب درخت بید علاقه‌ی خاصی به او نداشتند.)

توانایی‌ها : هیپنوتیزم ، جیغ زدنِ خیلی بلند ، شنا در آب‌های خیلی عمیق ، می‌تواند هروقت که خواست تبدیل به سایرن بشود و هروقت که خواست هم به فرم انسانی‌اش برگردد.

ویژگی‌های ظاهری : موهای سفید - آبی یخی بلند صاف ، پیرسینگ بینی و لب ، قد متوسط ، پوست زیادی سفید گچی ، چشمان مشکی ، با این‌که چشمانش ضعیف است، عینک بزرگی مشکی دارد که فقط بعضی اوقات آن را روی صورتش می‌گذارد ، همیشه دستان و پاهایش سرد است.

ویژگی‌های اخلاقی : همیشه می‌خندد ( گاهی خنده‌ی عصبی ) ، به چیزها اهمیت نمی‌دهد اما صدالبته که نمراتش جایی در این "چیزها" ندارند. سعی می‌کند مهربان باشد اما گاها ذاتش این اجازه را به او نمی‌دهد ، جلوی هیچ‌کس جز گربه‌اش گریه نمی‌کند اما باز هم ، دوست صمیمی‌اش "کاساندرا وابلاتسکی" در این "هیچ‌کس" ها جایی نداشت، ندارد و نخواهد داشت.

علایق : گیتار الکتریک ، موسیقی ، کتاب ، فیلم و سریال ، آلونک‌های کوچک ، کادو گرفتن ، کیک ، گوی‌های پیش‌بینی ، گربه‌اش ، جوجه‌تیغی ها.

تنفرات : اشیای زنده ، بوگارت‌ها ، تولد ، کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ، زمان ، بوگارت‌ها ، آدامس ، صدای ملچ و ملوچ ، گفتم بوگارت‌ها ؟

داستان زندگی : ترجیح می‌دهد کسی داستان زندگی‌اش را نداند. به هر حال ، بعضی چیزها هم باید پنهان بمانند ، مگر این‌طور نیست ؟ هرچقدر هم مرموز باشد، بهتر است.
شناسه‌ی قبلی



شناسه‌ی قبلی بسته شد.

تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
ویرایش شده توسط ClearWater در 1404/12/17 21:23:05
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/17 22:00:30