یکی از محفلی ها با دیدن مرگخوار های خشتک دریده ی سر به بیابان گذاشته، این را گفت و زد زیر خنده. لرد نگاهی از سر تاسف به مرگخوارانش انداخت و سرش را به نشانه ی نا امیدی تکان داد و زیر لب گفت:
- حالا که بهشون احتیاج داریم، همشون غیبشون می زنه. مرگخواری هم نمونده که با علامت روی ساعدش، اونا رو برگردونیم... هی! تو! بیا اینجا.
سیاهی لشگر مورد خطاب لرد سیاه از اینکه توسط لرد صدا شده بود، اول کمی به خود لرزید و خود را باخت. نتوانست حتی در نیمه اول کاری از پیش ببرد، ولی بعد از تلاش ها و ضد حمله های فراوان در نیمه دوم، بالاخره توانست با خودش مساوی کرده و بفهمد که چند چند است. بعد از اینکه به نتیجه رسید، به سمت لرد سیاه حرکت کرد.
- دستتو دراز کن! باید روش علامت شوم رو بکشیم و اونا رو بگردونیم!
لرد این را گفت و بدون اینکه منتظر حرکتی از سیاهی لشگر بشود، چوبدستی اش را تکان داد و علامت شوم بر روی ساعد او ظاهر شد. دستش را روی علامت شوم گذاشت و مرگخواران که فاصله چندانی با افق نداشتند و یواش یواش می خواستند در آن محو شوند، با سوزش دست هایشان از اینکه نقشه ی فرارشان بی فرجام مانده بود، نا امید شدند و با افسردگی و مشکلات روحی روانی دیگر، به سمت خانه ریدل ها، یا حداقل چیزی که قبلا به آنجا خانه ریدل ها گفته میشد، برگشتند. با اینکه آن ها در حال برگشتن به آن سمت بودند، ولی چون شکست های روحی، روانی و عشقی زیادی را تحمل کرده بودند، به آرامی و سکندری خوران در حرکت بودند.
چندین ساعت بعد:
- بالاخره تشریف فرما شدین!
- ارباب! ارباب! من اول شدم!

لرد چشم غره ای به هکتور رفت و سپس وسعت چشم غره اش را بیشتر کرد و به تمام مرگخوار هایی که او را در برابر محفلی ها تنها گذاشته بودند، چشم غره رفت. مرگخواران از شدت بار سنگین نگاه های اربابشان کمر خم کرده بودند و نمی توانستند حتی چند لحظه سرشان را بالا بگیرند تا شاید با نگاه های معصومانه ی مرگخوارانه شان، بتوانند خود را از این مهلکه نجات دهند. لرد همچنان در حال نگاه کردن مرگخواران بود که صدای دامبلدور حواسش را پرت کرد.
- یه پیشنهاد واست دارم تام!
- چه پیشنهادی پیرمرد؟
- ببین! هم ما خونه خراب شدیم و هم شما. نظرت چیه که به همدیگه کمک کنیم تا خونه هامون رو با عشق و محبت بسازیم و در طول این کار، به همدیگه بیشتر عشق و علاقه نشون بدیم و شاید مرلین رو چی دیدی، از تسترال شیطون اومدی پایین و بالاخره همه چی به خوبی و خوشی تموم شد!
لرد مکثی کرد. با گفتن این حرف دامبلدور، نقشه ای به ذهنش خطور کرده بود. با لبخندی مصنوعی گفت:
- به یه شرط!
- من حاضرم هر شرطی رو که باعث افزایش مهر و محبت بینمون بشه رو قبول کنم فرزندم!

- اول شما کمک می کنین تا خانه ریدل ها رو بازسازی کنیم و بعدش ما... یعنی مرگخوارهامون کمک می کنن تا خونه شما درست بشه!
- چه فکر جذاب و عاشقانه ای. قبوله تام!

-
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

فرزندم انقدر حرص نخور . تو انقدر حرص می خوری چرا لاغر نمی شی؟

دامبلدور را میکشت تا دیگر به او نگوید تام! او لرد ولدمورت بود؛ لرد ولدمورت!



این این جا چیکار می کنه؟



