اخطار : این پست برای خواندن بی جنبه ها توصیه نمیشود! حال اگر جنبه اش را دارید..
نیم نگاهی به بالای همین پست بکنین.. یک نیم نگاه!
259 صفحه..
آن هم فقط برای مسائلی که بعضا مسخره بودند و به دعوا کشیدند!
حالا کمی نگاهتان را عوض کنین، کمی بالا تر، سمت چپ!
الآن کجا هستیم؟ ایستگاه کینگزکراس..
شاید برایتان جالب باشد که چرا باید « نحوه ی برخورد هایمان »، ایستگاه کینگزکراس باشد؟
جوابش ساده است..
چون برخورد های ما، درست مانند کینگزکراس، قلب تپنده ی شهر لندن، قلب تپنده ی برخی چیز ها هستند.. یعنی بازخورد رفتار هایمان را اینجا میبینیم! چه خوب.. و
البته چه بد!بیایین برای بهتر نشان دادن قضایا، وارد ایستگاه کنیگزکراس بشویم..
قطعا همه ی شما جذب این مسابقه ی فرار از زندان در بند موجودات خطر ناک هستید!
این پست را بخوانید.. بخوانید و بخوانید و بخوانید.. « عالم بالا یا شایدم زیرین، بستگی به نظر مرلین دارد » و حالا بایستید! و اکنون ادامه ی داستان را بخوانید.. از زبان من:
ایستگاه کینگزکراس
ایستگاه، آن ایستگاه همیشگی نبود! نمیدانم چرا ولی نویسنده ی این پست را یاد سکانسِ مشهوری می اندازد.
داشتم میگفتم. ایستگاهِ همیشگی، عوض شده بود.. انگار یک معمارِ مشنگ، تمام دیوار هایش را خراب کند.. آن دیوار های وسطی همه از بین رفته بود. اثری از آن آدم هایِ لعنتی هم نبود. دیوار هم به طرز عجیبی سفید شده بود.. یعنی تا جایی که چشم ها کار میکرد، سفیدی و سفیدی و سفیدی.. لکه های سیاهی هم بودند که در میان آن همه سفیدی، در واقع هیچ بودند! یا حتی ممکن است کار یک نقاش باشد. نقاشی که تمام خطوط اضافی را پاک کند.. البته نه همه ی اضافه ها را!
حالا کادر عوض می شود.. مورگانا را درون کادر میبینیم! سردرگم.. و البته چشم هایش در جست و جوی فرد دیگری هم بود! قطعا دارد دنبال آن نیمیــ - لعنت به آن کلمه ی غیر قابل تلفظ.. - میگردد. همان وردست.. چقدر واضح بگویم دیگر! آیلین پرنس!
مورگانا حتی به خودش زحمت نمیدهد.. زحمت نمیدهد که نگاهی به اطرافش کند تا ببیند اوضاع از چه قرار است! فقط به دنبالِ اثری از " تنها " دوست خود میگردد! و حتی فکر هم نمی کند که شاید با این کار.. بگذریم!
در واقع، آن بالا که داشتم به این صحنه فکر میکردم، برایم آشنا بود! اما من آدم " کپی برداری " نیستم. نمیخواهم دوباره صحنه ی تراژدی وارِ بازگشت هری از مرگ را این بار برای مورگانا رقم بزنم..
و خب.. مورگانا را می بینم که دارد این سو و آن سو را میگردد و من.. من منتظرش هستم تا او را دعوت کنم.. به قدم زدن در ایستگاه کینگزکراس و بالاخره، میبیند! او من را میبیند و به سمت می آید.. قبل از اینکه سوالش را مطرح کند، جواب میدهم:
- نه! اینجا نیست مورگانا.. شاید هم باشه! اما باید به حرف هام گوش بدی!
روی پاشنه ی پایم میچرخم و منتظر ِ فریادی میشوم. فریاد مورگانا لی فای. فریاد به اصطلاح پیغمبرانه ای که خواهد زد اما.. اما بدون هیچ گونه فریادی، کنار من قرار میگیرد. تعجب میکنم و تصورش را هم نمیکردم! پس بدون مقدمه شروع میکنم:
- آشناست؟ نه؟
مورگانا انگار سوال من را نشنیده باشد، با خودش میگوید:
- شبیه ایستگاه کینگزکراسه! اما ما دقیقا کجا هستیم ریتا؟
- فکر میکردم باهوش تر این حرف ها باشی..
- خفه شو! مگه نمیدونی من یه..
با حالت خشکی برمیگردم. نگاهی به صورتِ قرمزش میکنم و میگویم:
-تو چی؟ یه پیغمبره؟ نه مورگانا.. تو یه پیغمبره نیستی! شاید بوده باشی، ولی الآن.. فکر نمیکنم!
خشم در چشمانِ درشت مورگانا نقش می بندد! دستش را بالا می آورد تا جای پنج انگشتش را روی صورتم به جا بگذارد. اما دیگر دیر شده بود.. چون آنجا قلمرو من بود. داستان از دید من بود!
- نه مورگانا.. تو نمیتونی حتی دستت رو بلند کنی! چه برسه به اینکه بخوای با من درگیر بشی.. از کسی که حتی ایده ای از خودش نداره، چه انتظاری میشه داشت البته..
مورگانا تلاشش را پایان نمیداد. از لرزش دست هایش میتوانستم بفهمم. باید ادامه اش را میرفتم! به هر حال، قلم پر وقتی نیش میزند، زهرش را هم باید بریزد!
- مورگانا لی فای، تو هیچ وقت فکر نمیکردی که بقیه هم مثل تو بتونن این جمله ی « چطور جرئت میکنی.. » یا بقیه جملاتت را در مقابلت بیان کنند؟ دنیا همیشه یک طرفه نیست.. چرخش هایش میتواند همه ی ما را گمراه کند و بازی را آن طور که شایسته اش است، کثیف کند. باید با برخی چیز ها رو به رو شد. نه اینکه با بچه بازی هایمان، بیاییم و مانند یک کودک غر غرو بگوییم که « چرا این رو کشتی، پس منم با یه پست، اینو میکشم که انتقام بگیرم »! قبل از ورود به هر چیزی، باید این را درک کنی که جنبه ی من، می کشد یا نه! دیر شد مورگانا.. خیلی دیر!
مورگانا در میان انبوهی از خشم، به چیزی توجه کرد. « دیر شد مورگانا.. خیلی دیر! » البته من هم قصدم از ادا کردن جمله، همین بود.
- منظورت چیه که دیر شد؟
- فکر میکردم همون قدر که به پیغمبره بودنت ایمان داری، سعی کرده باشی روی هوشِت کار کنی! لازم نیست همه چیز رو من بگم. اینجا کینگزکراسه درونمونه! جاییه که همه ی ما یه روزی شاید بهش سفر کنیم.. یک بار، هری پاتر اینجا اومد و آلبوس هم ازش پذیرایی کرد..کلمات رو کنار هم بچین! نشونه ها رو..
مکثی طولانی.. طولانی تر از آنچه هر دوی ما فکرش را میکردیم.. و بعد، تمامش کردم!
- اینجا آخر خطه مورگانا لی فای! گفته بودم اهل کپی کردن نیستم و قطعا نمیخوام تو رو به اون بندِ حیوانات برگردونم که بری و دوباره... خداحافظ مورا!