صبحِ 3 اوت، یک صبحِ کاملا عادی و کسالتبارِ تابستانی، بود. جادوآموزانِ هاگوارتز هر یک پروسهای تکراری را تا حضور به هم رساندن در کلاسِ وردهای جادویی طی کرده بودند؛ برخاستن از خواب در حالی که نالهها و آه و فغانهای اندوهگین و خشمناکشان فضای تالارهای خصوصی و خوابگاهها را پر کرده بود؛ آماده شدن و سپس قدم زدن به سمتِ کلاسِ وردها که طبعاً خالی از غرولندهای معمول نبود. کلاسِ وردهای جادویی، آن هم ساعتِ 8 صبحِ روزی این چنین کسالتبار و «تابستانی»؟ (البته که ناراحتی آنها بیدلیل نبود... کلاسهای هاگوارتز در تابستان عادی شده بود اما از کسالتاش کاسته نشده بود.)
فضای کلاس و جادوآموزان، خوابآلود و کسل بودند. هر که سرگرمِ کاری بود. بعضی را سر را روی نیمکت گذاشته بودند و به آرامی چرت میزدند، برخی هم به شوخی و شیطنتهای معمول مشغول بودند.
تمامِ حرکات و اصوات، به سادگیِ صدای بازشدنِ درِ کلاس، به سکوتی خیرهکننده تبدیل شد. استادِ درسِ وردها، عجیب تاثیری بر جادوآموزان گذاشته بود. در کلاس با صدای خشداری باز شد. هیبتِ بلندقد، با لباسی بیشازاندازه رسمی (یک ردایِ فاخر که نشانههایی از کلاغی آبی رنگ و خطوطی بنفشفام داشت) و چهرهای آشکارا جوان، وارد کلاس شد. چند ثانیهای گذشت تا جادوآموزان متوجه شدند دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چه کسی وارد شده. دیدنِ چهرهاش برای همهی آنها شگفتآور بود.
او ریونکلاییِ کرمِ کتابِ -به زعمِ بقیّه- خودشیرین و لوسِ مشهور هاگوارتز بود؛ باخواهری که از خودش هم شهیرتر بود. کلاوس بودلر. با همان چهرهی نسبتاً کودکانه و نهچندان بالغاش، و با نگرانیِ آشکاری در نگاهاش. چند قدم بیشتر در ورودیِ کلاس نگذاشته بود که ایستاد؛ تمامِ کلاس را در یک نگاه، و سرسری ورنداز کرد. چهرههای شگفتزده و متعجب، چهرههای بیتفاوت و چهرههای نهچندان خوشحال. توجهش جلب شد. لبخندِ کمرمقی بر روی چهرهاش نقش بست. عینکش را سرجا محکمتر کرد و درحالی که سعی میکرد پاهایش را با شدتِ زیادی بر زمین نکوبد، به سمتِ تریبون و تختهی سیاهِ کلاس، قدم برداشت. در مقابلِ حیرتِ همگان، و بهتی که مشخصاً در چهرهی بعضی جادوآموزان دیده میشد...
پچپچها و زیرلبی حرفزدنها را خوب میشناخت؛ ایضاً محتوایشان را. اهمیتی نمیداد. بیتفاوت و درحالی که نگاهش مستقیماً به سقف و سپس تخته بود، روی پا به سمتِ تخته چرخید و با گچ نوشت: «جادو، و کاربردهایش -در جایی که فکرش را هم نمیکنید-»
آشکارا توجه همه جلب شده بود.
صدایش را صاف کرد. با صدای بلند و تشرگونهای گفت: «سلام!» دوباره بیتفاوت از حاضرین، اما بهناگزیر، روبروی آنها، ایستاد و تدریساش را آغاز کرد.
- امروز، میخوایم کمی تلفیقی عمل کنیم. همون طور که احتمالاً به یاد دارید در جلساتِ گذشته، یاد گرفتید چطور بدون استفاده از جادو در یک موقعیتِ چالشی از پس مشکلات بربیاید. همینطور، یاد گرفتید چطور وِردی رو خلق کنید و در یک موقعیتِ خاص، از اون بهره بگیرید. امروز، میخوایم هر دوی این کار رو تکرار کنیم؛ اما تحت شرایطی بسیار بهخصوص.
جادو، لزوماً برای مبارزه و اعمال شاقّه نیست؛ وردهای جادویی در تکتک لحظاتِ زندگی به کارتون میآن. این البته بدیهیه؛ اما یکی از اون وجوهِ غیرشایعترِ وردها، استفادههای شوخطبعانه است. اینجا مشخصاً Prankها و شوخیهای عملی رو مدنظر داریم. اینکه با استفاده از وردهای جادویی بتونیم سر به سرِ دوستها و چه بسا رقیبها بذاریم و مدتی اونها رو مشغول کنیم یا به مضحکهی بقیه تبدیل.
تصمیماش با شماست. برای این دو هفته، لازمه که با استفاده از وردهای جادویی مشهور و معمول، یا اونهایی که خودتون ایجاد میکنین، یک موقعیّتِ شوخ بهوجود بیارید و بلایی بر سرِ یکی دیگر از جادوآموزان. تنها تلفاتِ جانی هستن که ممنوعن؛ تا هر مرزی رو آزادید درنوردید؛ به هر وردِ مشهور و غیرمشهور و هر حیله و هر عملی، آزادید که متوسل بشین و با استفاده از اون بدیعترین و خلاقانهترین موقعیتها رو پدید بیارین. بگذارید مثال بزنم؛ همین چند روز پیش، همونطور که احتمالاً برخی در اینجا به خوبی مطلع هستن، خبرِ اتفاقی که به سر یکی از جادوآموزان، لینی وارنر، اومده بود رو شنیدیم. یک فردِ بسیار خلاق، با طراحی یک موقعیت، هنگامی وارنر در یک نقطهی دقیق از سرسرای همگانی نشسته بود، با اجرای ترکیبی از چند ورد مختلف، اول یک ابر کوچیک ایجاد کرد که بدون توقف، برِ سر او میبارید. مخفیانه، وردِ شخصی برای «خشکنشدن» لباس بر روی وارنر گذاشته بود و در عینِ حال، بدون استفاده از جادو و صرفاً با بهکارگیری «زبان»، تمام شبحهای هاگوارتز رو مجاب کرده بود از درونِ بدن او رد بشن و سعی کنن حسِ سرمای مضاعفی رو بهش منتقل کنن. این یک مثالِ خوب از تلفیقِ وردهای مشهور، وردهای شخصی، و «عملِ غیرجادویی» خلاقانهست. همچین نمونهی کوچکی رو در نظر داشته باشین و به شکوهمندترین شیطنتها فکر کنین...
پس از این نطقِ کوتاه، با اشارتِ چوبدستیاش، چندصفحه کاغذ بر روی نیمکتِ همه قرار گرفت.
- با استفاده از لیستهای وردهای جادویی (مثلِ این)، چند وردِ مناسب رو پیدا کنین. سپس سعی کنین با استفاده از تعدادی از همین وردها (یا وردهای ساخت خودتون)، یک موقعیتِ خلاقانه رو ایجاد کنین که در اون کسی مضحکه باقی جادوآموزان بشه. بهتره از فضاهای عمومی برای عملی کردن برنامهی شوخیتون استفاده کنین هرچند محدودیتی در این باره وجود نداره. فرصتِ گرانبهایی در اختیارتون هست... به هر عظمتی که میخواید، شیطنت کنید.

خودش از شیطنتِ جملهی انتهایی خندهاش گرفته بود اما سریع خودش را جمع و جور کرد. نفسِ عمیقی کشید. سرش را پایین انداخت و در حالی که میتوانست خشنودیِ تعداد زیادی از جادوآموزان از درسِ آن جلسه را زیر چشمی ببیند و پچپچهایی از «بلاهایی که قرار بود» بر سرِ بقیه بیاید را بشنود، کلاس را ترک کرد.
تکلیف:
1. با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه میآرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیتِ «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)
طراحیِ کامل و دقیقِ اون شوخی، چینشِ جزئیات همچون یک پازل، و تشریحِ دقیقِ کاربردِ ورد از طریقِ روند داستان، و نتیجهی نهایی، از فاکتورهای مهم هستند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



[
]







