جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  332 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1396 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تدریسِ جلسه‌ی سومِ وردهای جادویی

صبحِ 3 اوت، یک صبحِ کاملا عادی و کسالت‌بارِ تابستانی، بود. جادوآموزانِ هاگوارتز هر یک پروسه‌ای تکراری را تا حضور به هم رساندن در کلاسِ وردهای جادویی طی کرده بودند؛ برخاستن از خواب در حالی که ناله‌ها و آه و فغان‌های اندوهگین و خشمناک‌شان فضای تالارهای خصوصی و خوابگاه‌ها را پر کرده بود؛ آماده شدن و سپس قدم زدن به سمتِ کلاسِ وردها که طبعاً خالی از غرولندهای معمول نبود. کلاسِ وردهای جادویی، آن هم ساعتِ 8 صبحِ روزی این چنین کسالت‌بار و «تابستانی»؟ (البته که ناراحتی آن‌ها بی‌دلیل نبود... کلاس‌های هاگوارتز در تابستان عادی شده بود اما از کسالت‌اش کاسته نشده بود.)

فضای کلاس و جادوآموزان، خواب‌آلود و کسل بودند. هر که سرگرمِ کاری بود. بعضی را سر را روی نیمکت گذاشته بودند و به آرامی چرت می‌زدند، برخی هم به شوخی و شیطنت‌های معمول مشغول بودند.

تمامِ حرکات و اصوات، به سادگیِ صدای بازشدنِ درِ کلاس، به سکوتی خیره‌کننده تبدیل شد. استادِ درسِ وردها، عجیب تاثیری بر جادوآموزان گذاشته بود. در کلاس با صدای خش‌داری باز شد. هیبتِ بلندقد، با لباسی بیش‌ازاندازه رسمی (یک ردایِ فاخر که نشانه‌هایی از کلاغی آبی رنگ و خطوطی بنفش‌فام داشت) و چهره‌ای آشکارا جوان، وارد کلاس شد. چند ثانیه‌ای گذشت تا جادوآموزان متوجه شدند دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چه کسی وارد شده. دیدنِ چهره‌اش برای همه‌ی آن‌ها شگفت‌آور بود.

او ریونکلاییِ کرمِ کتابِ -به زعمِ بقیّه- خودشیرین و لوسِ مشهور هاگوارتز بود؛ باخواهری که از خودش هم شهیرتر بود. کلاوس بودلر. با همان چهره‌ی نسبتاً کودکانه و نه‌چندان بالغ‌اش، و با نگرانیِ آشکاری در نگاه‌اش. چند قدم بیشتر در ورودیِ کلاس نگذاشته بود که ایستاد؛ تمامِ کلاس را در یک نگاه، و سرسری ورنداز کرد. چهره‌های شگفت‌زده و متعجب، چهره‌های بی‌تفاوت و چهره‌های نه‌چندان خوشحال. توجهش جلب شد. لبخندِ کم‌رمقی بر روی چهره‌اش نقش بست. عینکش را سرجا محکم‌تر کرد و درحالی که سعی می‌کرد پاهایش را با شدتِ زیادی بر زمین نکوبد، به سمتِ تریبون و تخته‌ی سیاهِ کلاس، قدم برداشت. در مقابلِ حیرتِ همگان، و بهتی که مشخصاً در چهره‌ی بعضی جادوآموزان دیده می‌شد...

پچ‌پچ‌ها و زیرلبی‌ حرف‌زدن‌ها را خوب می‌شناخت؛ ایضاً محتوایشان را. اهمیتی نمی‌داد. بی‌تفاوت و درحالی که نگاهش مستقیماً به سقف و سپس تخته بود، روی پا به سمتِ تخته چرخید و با گچ نوشت: «جادو، و کاربردهایش -در جایی که فکرش را هم نمی‌کنید-»

آشکارا توجه همه جلب شده بود.

صدایش را صاف کرد. با صدای بلند و تشرگونه‌ای گفت: «سلام!» دوباره بی‌تفاوت از حاضرین، اما به‌ناگزیر، روبروی آن‌ها، ایستاد و تدریس‌اش را آغاز کرد.

- امروز، می‌خوایم کمی تلفیقی عمل کنیم. همون طور که احتمالاً به یاد دارید در جلساتِ گذشته، یاد گرفتید چطور بدون استفاده از جادو در یک موقعیتِ چالشی از پس مشکلات بربیاید. همین‌طور، یاد گرفتید چطور وِردی رو خلق کنید و در یک موقعیتِ خاص، از اون بهره بگیرید. امروز، می‌خوایم هر دوی این کار رو تکرار کنیم؛ اما تحت شرایطی بسیار به‌خصوص.
جادو، لزوماً برای مبارزه و اعمال شاقّه نیست؛ وردهای جادویی در تک‌تک لحظاتِ زندگی به کارتون می‌آن. این البته بدیهیه؛ اما یکی از اون وجوهِ غیرشایع‌ترِ وردها، استفاده‌های شوخ‌طبعانه است. این‌جا مشخصاً Prankها و شوخی‌های عملی رو مدنظر داریم. این‌که با استفاده از وردهای جادویی بتونیم سر به سرِ دوست‌ها و چه بسا رقیب‌ها بذاریم و مدتی اون‌ها رو مشغول کنیم یا به مضحکه‌ی بقیه تبدیل.
تصمیم‌اش با شماست. برای این دو هفته، لازمه که با استفاده از وردهای جادویی مشهور و معمول، یا اون‌هایی که خودتون ایجاد می‌کنین، یک موقعیّتِ شوخ به‌وجود بیارید و بلایی بر سرِ یکی دیگر از جادوآموزان. تنها تلفاتِ جانی هستن که ممنوعن؛ تا هر مرزی رو آزادید درنوردید؛ به هر وردِ مشهور و غیرمشهور و هر حیله و هر عملی، آزادید که متوسل بشین و با استفاده از اون بدیع‌ترین و خلاقانه‌ترین موقعیت‌ها رو پدید بیارین. بگذارید مثال بزنم؛ همین چند روز پیش، همونطور که احتمالاً برخی در این‌جا به خوبی مطلع هستن، خبرِ اتفاقی که به سر یکی از جادوآموزان، لینی وارنر، اومده بود رو شنیدیم. یک فردِ بسیار خلاق، با طراحی یک موقعیت، هنگامی وارنر در یک نقطه‌ی دقیق از سرسرای همگانی نشسته بود، با اجرای ترکیبی از چند ورد مختلف، اول یک ابر کوچیک ایجاد کرد که بدون توقف، برِ سر او می‌بارید. مخفیانه، وردِ شخصی برای «خشک‌نشدن» لباس بر روی وارنر گذاشته بود و در عینِ حال، بدون استفاده از جادو و صرفاً با به‌کارگیری «زبان»، تمام شبح‌های هاگوارتز رو مجاب کرده بود از درونِ بدن او رد بشن و سعی کنن حسِ سرمای مضاعفی رو بهش منتقل کنن. این یک مثالِ خوب از تلفیقِ وردهای مشهور، وردهای شخصی، و «عملِ غیرجادویی» خلاقانه‌ست. همچین نمونه‌ی کوچکی رو در نظر داشته باشین و به شکوه‌مندترین شیطنت‌ها فکر کنین...

پس از این نطقِ کوتاه، با اشارتِ چوبدستی‌اش، چندصفحه کاغذ بر روی نیمکتِ همه قرار گرفت.

- با استفاده از لیست‌های وردهای جادویی (مثلِ این)، چند وردِ مناسب رو پیدا کنین. سپس سعی کنین با استفاده از تعدادی از همین وردها (یا وردهای ساخت خودتون)، یک موقعیتِ خلاقانه رو ایجاد کنین که در اون کسی مضحکه باقی جادوآموزان بشه. بهتره از فضاهای عمومی برای عملی کردن برنامه‌ی شوخی‌تون استفاده کنین هرچند محدودیتی در این باره وجود نداره. فرصتِ گران‌بهایی در اختیارتون هست... به هر عظمتی که می‌خواید، شیطنت کنید.

خودش از شیطنتِ جمله‌ی انتهایی خنده‌اش گرفته بود اما سریع خودش را جمع و جور کرد. نفسِ عمیقی کشید. سرش را پایین انداخت و در حالی که می‌توانست خشنودیِ تعداد زیادی از جادوآموزان از درسِ آن جلسه را زیر چشمی ببیند و پچ‌پچ‌هایی از «بلاهایی که قرار بود» بر سرِ بقیه بیاید را بشنود، کلاس را ترک کرد.

تکلیف:

1. با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه می‌آرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیتِ «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)

طراحیِ کامل و دقیقِ اون شوخی، چینشِ جزئیات همچون یک پازل، و تشریحِ دقیقِ کاربردِ ورد از طریقِ روند داستان، و نتیجه‌ی نهایی، از فاکتورهای مهم هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1396/5/13 0:11:35
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1396/5/13 0:22:23
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1396/5/13 0:26:25
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1396/5/13 0:39:30
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1396 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات کلاس طلسم ها و وردها








ریونکلا



لینی:30

عالی بود حشره زحمت کش! هیچ اشکالی ندیدم و خیلی خوشم اومد.



لادیسلاو:29


طلسمت باحال بود ولی، من که نفهمیدم داستان چه جوری بود. یه خرده غیر قابل فهم بود.





گریفیندور


آرسینوس:30

رولت خیلی خوب بود آقای نقابدار! آخرش خیلی تموم شد و یکی از معدود رول هایی بود که توضیح کاملی برای طلسم و کاربردش داشت. ولی چرا آقای لسترنج؟



جینی:30

نقل قول:
هري در ميان عده ي زيادي از ساحرگان زيبارو مجلس ايستاده بود و درحاليكه جرعه جرعه از شرابش ميخورد، لبخند تحويل ساحرگان ميداد.


شراب؟
حداقل مثل خانم اسلامیه یه سانسوری چیزی می کردی!

اشکالی در رابطه با شکل رول نداشتی، رول خیلی قشنگ و قابل فهم بود.

نقل قول:
هري به سرعت گفت:
- چرا.. برو وسايلتو بردار.


دو نقطه نداریم. از این به بعد، بعد از اینکه رولت رو نوشتی یه نگاهی هم بهش بنداز.



گویندالین:28
گوین!

می شه بگی قضیه چی بود؟ حمله دسته جمعی غذاها؟ یه خرده رولت عجیب بود. و یه اشکالاتی هم داشت.

نقل قول:
- اسمش بالماسکه اس آرسینوس. نه مهمونیِ من سعی می کنم از همه خنگ تر باشم!


اون "ِ" توی " مهمونی" چه نقشی داشت؟ بهتر بود اینطوری می نوشتی:

- اسمش بالماسکه اس آرسینوس؛ نه مهمونی. من سعی می کنم از همه خنگ تر باشم!


نقل قول:
شوکو رول را از انتهای آن گرفته و به شکلان شش سانتیمتری زل زد.


سر طناب دارم شرط می بندم او "شکلان" شکلات بوده!


نقل قول:
- نه.. نه...



دو نقطه نداریم عزیز دل خواهر!

یه چیز دیگه. بهتر بود یکم بیشتر کاربردش رو توضیح می دادی.

اشتباهاتت فقط تو علائم نگارشی بود، که کاملا مشخص بود بی دقتی کردی. دفعات بعد بیشتر دقت کن که مشکلی پیش نیاد.



پروتی:29

پروتی!

پس طلسمه کو؟ این طلسم هنوز اختراع نشده؛ تو فقط توضیح دادی ولی اجراش نکردی! خیلی بهتر می شد که اجراش می کردی و ضررها و شایدم مزایا شو می دیدیم. اشکالی نداشتی از نظر پیش بردن رول، علائم نگارشی، ظاهر رول و... .





هافلپاف



رز:30

رولت خوب بود. تو پخ هم گفتم که بهتر بود خودت اختراع می کردی . کاشکی یه خرده بیشتر توضیح می دادیش. به هر حال اشکال کلی نداشتی.




اسلیترین



آستوریا:

سوژه ت خیلی خنده دار بود مادر شوهر گرامی! بسی خندیدم و به حال آن تازه وارد بی نوا وای فرستادم! عالی بود! آخه من چه جوری نقد کنم اینو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1396/5/13 0:38:53
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1396 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)

پروتی در حالی که دست به سینه وسط اتاقش ایستاده بود طول موهاشو از پایین کمرش به سرشونه اش رسوند و پس از حرف های پادما که فکر میکرد انتها نداشته باشن گفت:
_اوه مرلین رحم کرد که ادامه ندادی؛ ببین خواهر من، میدونم دوستش داری ولی منو تو نمی تونیم اونو مجبور کنیم باهات ازدواج کنه.متوجهی؟ نمی تونیم!
_یه کاری بکن دیگه پروتی...
_چیکار کنم؟سحرش کنم؟
_آره!
_چی میگی پادما؟عقلتو از دست دادی؟ببین دارم با اطلاعات کامل میگم هیچ، هیچ وردی وجود نداره که یه پسرو مجبور کنه بیاد تو رو بگیره.
_خب بسازیم وردشو؟
_مگه شهر هرته؟
_پس اینهمه وردی که وجود داره چی جوری ساخته شده؟ خب یکی موقعی که لازمش داشته ساخته دیگه!
_نمیدونم هرکاری میخوای بکنی؛ بکن پادما.
_کمکم نمیکنی؟
_پادما میشه لطفا بگی چرا انقدر این پسر برات مهمه؟
_خودمم نمیدونم!

پادما که از پروتی نا امید شده بود ؛برگشت سمت در تا از اتاق خواهرش خارج بشه که صدای پروتی رو شنید:
_چند سال پیش توی هاگوارتز یه کتابی بود که توش نوشته بود اگر میخوای جادوی جدیدی به وجود بیاری؛ باید خواستتو از ته قلبت به نوک انگشت هات منتقل کنی؛ بیشتر میشه گفت باید اون خواسته و اشتیاق تمام وجودتو در بربگیره...
_یعنی باید با تمام وجودم به عشقش فکر کنم و بخوام که احساس متقابلی در اون به وجود بیاد؟
_فکر میکنم در مورد تو همینطور باشه.
_اسم این طلسم رو چی باید بذارم؟
_شوهریوفاندیوس!
_پروتی!مسخره نکن.
_مسخره نمیکنم خواهر من تو میخوای این آدم رو سحر کنی تا بخشی از احساس تو به وجودش منتقل بشه و تو رو دوست داشته باشه؛ خب پس میخوای شوهر پیدا کنی دیگه!
_درست میگی؛ پس وقتی امروز اومدن؛ چهار نفری میریم توی حیاط تا بزرگترا راحتتر باشن و من میرم تا میوه بیارم و این طلسمو روش اجرا میکنم خوبه؟
_باشه مشکلی نیست؛ فقط پادما بازم میگم؛ باید با تمام احساست این جادو رو اجرا کنی... به جادوی درونیتم احتیاج داری البته!
_به نظرت موفق میشیم؟
_نمیدونم؛ همه چیز به صداقت احساس تو بستگی داره.خب دیگه برو حاضر شو منم کم کم آماده بشم.
_اوکی، مرسی خواهری.

پادما از اتاق پروتی خارج شد و به اتاق رو به رویی که متعلق به خودش بود رفت.
مادر جیسون از دوست های قدیمی مادرشون بود و سالها بود که پادما به جیسون احساس خاصی داشت؛ اما هیچ وقت از طرف جیسون حرکت خاصی انجام نشد که پروتی و پادما برداشت کنند که احساس متقابلی وجود داره.
پروتی شلوار مشکی پوشید تا با بلوز سفید رنگش تضاد داشته باشه؛ موهای بلندشو باز گذاشت و با چوب دستیش پایین رفت.مادرش کت دامن زیبایی به تن کرده بود؛ با دیدن پروتی لبخند زد و گفت:
_حاضر شدی؟الان...

صدای زنگ به مادر پروتی اجازه نداد که ادامه ی جملشو به زبون بیاره!
خانواده ی چهارنفره ی جیسون وارد خونه شده بودند که پادما با پیراهن ساده ی قرمزش پایین اومد؛ پروتی در دل زیبایی و سلیقه ی خواهرش رو تحسین کرد.
نیم ساعتی در کنار بزرگترها نشسته بودند تا اینکه جک برادر کوچکتر جیسون پیشنهاد داد به حیاط برن؛ حیاط خونه ی دخترها بیشتر شبیه یک باغ کوچک بود؛ استخری در وسط باغ وجود داشت و دورتا دور اون بیشتر درخت های میوه کاشته شده بود. در میان درخت ها فضای سبزی وجود داشت که به خونه هم نزدیک بود و میز و صندلی های چوبی ای اونجا انتظار اعضای خانواده رو میکشیدن.
جیسون، جک، پروتی و پادما به سمت صندلی ها رفتند؛ هوای صاف و ماه کامل شب زیبایی رو به وجود آورده بود؛ انعکاس نور ماه درون آب استخر منظره ی زیبایی رو ساخته بود.
جیسون با لبخند به پادما نگاه کرد و گفت:
_امشب بی نهایت زیبا شدی؛ کارت خوب پیش میره؟
_ممنونم؛ آره سختی های خودش رو داره ولی من از کارم لذت میبرم.
_این فوق العاده است؛اگر کارت برات کسالت آور باشه زجر میکشی.
_درسته.
_تو چه میکنی پروتی؟
_من هم درگیر کارامم؛ ولی خب کارم برام تفریحمم هست و این شاید بزرگترین شانس من بود.
_آره؛تو کارآگاه موفقی هستی واقعا!
_مرسی لطف داری.
_بچه ها من میرم کمی میوه و نوشیدنی بیارم.
_اوه پادما مرسی من واقعا تشنه بودم!
_خواهش میکنم جک.

پادما رفت و پروتی پا به پای خواهرش استرس گرفت.با پسرها مشغول صحبت شد اما تمام تمرکزش همراه خواهرش رفته بود.
بیست دقیقه ی بعد پادما برگشت؛ جک با شوخی گفت:
_کجا رفتی تو دختر؟ما تلف شدیم اینجا که!
_ببخشید مشغول حرف با مامان اینا شدم؛ عذرمیخوام.

پادما ظرف میوه رو روی میز گذاشت و کنار خواهرش نشست؛پروتی وقتی پسرها رو مشغول صحبت و میوه خوردن دید آروم خم شد سمت پادما و پرسید:
_چی شد؟
_نتونستم!
_چی؟چرا؟
_چون،چون اون خودش باید منو دوست داشته باشه، این کار من اصلا درست نیست.

پادما از رفتار عاقلانه ی خواهرش لبخندی حاکی از رضایت زد؛ هیچ کدوم از دخترها خبر نداشتند که خانواده ی جیسون در همین لحظه پادما رو خواستگاری کردند و چند روز دیگه قراره جیسون خواهر کوچکتر پروتی رو سورپرایز کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1396 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)


- خداحافظ، دخترم!
- دزد این اطاف زیاده! نیای بیرون ها!

پدر و مادر آملیا، برای رفتن به وزارتخانه آماده میشدند و ممکن بود تا چهار ساعت دیگر هم برنگردند. برادر آملیا که مثل همیشه، پایش را روی پای دیگرش گذاشته و تخمه پوست میکرد و پاترونوس تماشا میکرد، گفت:
- نگران نباشین، خودم مواظب آملی هستم!

مادرش سری تکان داد و گفت:
- اتفاقا همینه که نگرانم میکنه!

برادر مو قشنگش، خنده ای به نشانه "برام مهم نیست" کرد و به تخمه پوست کردنش ادامه داد.
=====

دقایقی از رفتن پدر و مادر میگذشت؛ آملیا به اتاق خودش در طبقه دوم برگشته بود. برادر آملیا که از پاترونوس تماشا کردن خسته شده بود، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به طبقه بالا رفت تا کمی سر به سر آملیا بگذارد.

وارد اتاق شد و آملیا را، در بالکن، مشغول رصد ستاره ها با تلسکوپ دید. خندید و خودش را روی تخت آملیا انداخت. این کار معمولا او را عصبانی میکرد، اما حالا که مشغول تماشای ستاره ها بود، اصلا متوجه برادرش نشد. برادرش هم کم نیاورد:
- آی دختره!
- بله؟
- چی؟
- صدام کردی؟
- با تو نبودم! بایه دختره بودم!
- مگه من دختر نیستم؟
- با اون اخلاقت؟!

و به همین سادگی، دعوا شروع شد! چند دقیقه ای به بگو مگو گذشت که ناگهان، در اتاق آملیا، با صدای مهیبی بسته شد. برای آملیا، جهنمی بدتر از این وجود نداشت که با برادرش، در یک اتاق گیر بیفتد. پس به سمت در حمله برد و سعی میکرد با اجرای طلسم در را باز کند. از آنجایی که همانطور که اشاره شد، دزد در آن محل زیاد بود، پدر و مادرشان قویترین طلسم ها را روی درها گذاشته بودند؛ از طرفی هم برادرش، با خورد کردن اعصابش، مانع از تمرکز کردنش میشد:
- آلوهو...
- تنبل!
- بومبار...
- بکش کنار!

آملیا از شدت عصبانیت، چوبدستیش را، اینبار به سمت برادرش گرفت:
- موخراب بشیوسا!

و برادرش با موهای سیخ سیخ شده فریاد کشید:
- موهای قشنگمممم! کابوسم به حقیقت تبدیل شد!

و با ناله های شبیه به گریه، در اتاق آملیا، شروع به دویدن کرد. آملیا خندید و گفت:
- حالا اینجا گیر کردن باتو، خوش میگذره!

آملیا با خنده، به برادر بزرگش نگاه میکرد، غافل از اینکه آن پایین، سیبلینگ های دوقلویشان، در حال به هم ریختن کل خانه هستند و وقتی پدر و مادر برگردند، خانه شان را با یک آوار اشتباه میگیرند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1396 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)


شدت سردرد مینروا بیش از حد بود و این باعث می شد که نتواند کتابی را که از کتابخانه گرفته بود را بخواند. در کتابخانه نشسته بود و با کف دست به سرش میزد تا بتواند با وجود سردرد مطالب کتاب را درک کند.
زمزمه های اطرافیانش نا خودآگاه او را وادار می کرد که به صحبت های آنها گوش کند، ولی ادب و نزاکت را رعایت کرد و مشغول خواندن پاراگرافی شد که از نیم ساعت پیش سعی در فهمیدنش داشت.
با عصبانیت کتاب را بست و به طرف تالار گریفیندور راه افتاد. همان موقع پسری از اسلایترین جلوی او را گرفت. با حالت عصبی گفت :
- تو دیگه چی می خوای؟

پسر که معلوم بود همین عصبانیت او را می خواست گفت :
-هه مجبور بودم بیام دنبالت . پروفسور اسلاگهورن توی دفتر اساتید منتظرته به نفعته بجنبی .

و بعد پوزخندی زد . مینروا اخمی کرد . با خودش فکر کرد یعنی پروفسور اسلاگهورن با او چه کار داشت؟رو به پسر کرد و گفت :
-ممنون میتونی بری .
- نه نمیرم آخه با منم کار دارن حالا راه بیفت.

مینروا باری دیگر با خودش فکر کرد که پروفسور اسلاگهورن چه کاری میتونه با او داشته باشه . دردسرش وحشتناک تر شده بود ، بطوری که به اجبار جلوی ناله های ضعیفش را گرفته بود .
تقریبا داشتند به دفتر پروفسور می رسیدند که پسر اسلایترینی ایستاد . مینروا این بار ابروهای در هم کشیده اش را به بالا فرستاد و گفت :
- چرا اینجا ایستادی؟

پسر اسلایترینی بدون حرف به او زل زده بود . مینروا ابرو هایش را کمی درهم کرد و حرفی نزد . ناگهان پسر اسلایترینی چوبدستی اش را بالا آورد و گفت :
- استیوپفای .

مینروا حتی فرصت درآوردن چوبدستی اش را هم نکرد و بیهوش روی دستان پسر فرود آمد . همان موقع دختری از راهروی سمت چپ بیرون آمد و به پسر گفت:
- کارت درسته سیمون .

سیمون لبخندی شیطانی زد و با کمک لونی ، مینروا را از زمین بلند کردن و به تالار اسلایترین بردند . لونی لبخندی زد وگفت :
- وقتی این دختره خرخون از مدرسه اخراج بشه فکر نکنم گریفیندور اونقدرا هم امتیاز جمع کنه .


چندساعت بعد

مینروا چشمانش را باز کرد . چند دقیقه به همان حالت ماند تا درک کرد که در تالار گریفیندور نیست . همه جا بجای رنگ قرمز ، سبز دیده می شد . با فهمیدن اینکه در تالار اسلایترین هست جیغ خفه ای کشید . اگه یکی از معلم ها می دیدش اخراج می شد و این برایش حکم مرگ را داشت . گیج به همه جا نگاه کرد . صدایی از حفره ای که در سمت چپش بود می آمد .

- بله پروفسور ، مطمئنم خودم دیدمش که توی تالار سرک می کشید .

مینروا ترسیده پشت یک ستون بزرگ سنگی که چسبیده به دیوار بود پناه گرفت .
حفره باز شد و همان پسر اسلایترینی به همراه پروفسور اسلاگهورن داخل آمدند . مینروا با استرس دنبال راه چاره بود . پروفسور اسلاگهورن به پسر گفت:
- ولی اون که اینجا نیست مگه تو نگفتی نمیتونه از تالار خارج بشه ؟
- نمیدونم قربان . باید همین دور و ورا باشه .

و شروع کرد به گشتن . مینروا سعی می کرد که راه چاره ای بیابد که ناگهان طلسمی را که در خلوت خودش ساخته بود را بیاد آورد .
- شکافتزسمپیما .

چوبدستی اش را به طرف سنگ های دیوار گرفت . سنگ ها از هم شکافتند و مینروا یکی از راهرو های هاگوارتز را دید . به سرعت پا به راهرو گذاشت . سنگ های شکافته شده به حال اولیه خود برگشتند . آنوقت بود که مینروا نفس راحتی کشید و تا تالار گریفیندور تقریبا پرواز کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

#اتحاد_گریف
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1396 06:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه لرد سیاه دوریا رو برای عضویت مرگخواران قبول نکردن ، دوریا شروع کرد به امتحان کردن انواع و اقسام کارها بلکه نظر ایشون رو جلب کنه. اما خودش احساس می کرد هنوز هم باید ادامه بده.
اون اینبار دم در خونه ی ریدل ها کشیک می کشید بلکه چیزی دستگیرش بشه و بتونه مرگخوار بشه. همینطوری که زل زده بود به در صدای جیغ وحشتناکی به گوشش خورد.

- می کشمت نیوت! با همین ناخونام ریزریزت می کنم.

کلمه ی ناخون نشانگر استوریا بودن گوینده بود!
دوریا با کنجکاوی تمام ( و نه فضولی مطلق) رفت تا ببینه چه خبره.
استوریا در حالیکه دوتا دستش رو به سمت نیوت دراز کرده بود دنبالش می دوید و نیوت هم با موجود عجیب و غریبی توی بغلش فرار می کرد.

- چشات رو در میارم نیوت!
- به مرلین ملوسک من کاری نکرده!

دوریا از شنیدن واژه ی ملوسک که برای همچین موجودی به کار رفته بود ، سرتاپاش رو علامت تعجب گرفت.شاید وقت این بود که وارد عمل بشه.

- اهم اهم.

استوریا و نیوت دوتایی ایستادن و با تعجب به دوریا نگاه کردن.

- تو اینجا چیکار میکنی؟ نکنه هوس کردی چشای تو رو هم در بیارم؟
- فقط برای کمک اومدم!
- کمک؟
- اره...خب من نمیدونم جناب ملوسک چیکار کرده ولی میتونم کمک کنم تا هم دل تو خنک بشه هم چشای نیوت سالم بمونه!
- چطور اونوقت؟
- ملوسک رو نگه دار روبروی من!
- نه!
- چشمات رو لازم داری ها!

نیوت با بغض به ملوسک نگاه کرد و بعد اون رو جلوی دوریا نگه داشت. دوریا با ارامش چوبدستیش رو دراورد و به سمت ملوسک گرفت.

- زیبسخره!

بعد از انجام طلسم استوریا درحالی که از خنده کف زمین پخش شده بود ، گفت:

- افرین! خوشم اومد!
- میشه ضمانتم رو بکنی که مرگخوار شم؟
- با این کاری که کردی اره! ولی تضمین نمیدم که قبولت کنن!
- قوربون دستت!

نیوت باعصبانیت به سمت دوریا اومد.

- با ملوسکم چیکار کردی؟
- فقط ملوسش کردم!

***
طلسم زیبسخره از دو واژه ی زیبا و مسخره گرفته شده و روی ملوسک امتحان شد تا کاربردش عملا معلوم شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1396/5/11 6:39:49
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)
دورا،دانش اموز تازه وارد هاگوارتز شبیه بچه های دو سه ساله کف زمین خوابگاه مختلط هافلپاف دراز کشیده بود،پاهایش را در هوا تکان میداد.مداد رنگی هایش به صورت هاله ای اطرافش پخش شده بودند.سعی میکرد بدون توجه به ممد که هرهر میکرد،رز هایی که ویبره میرفتن و... تکلیف کلاس هنر را انجام بدهد.
مدیر هاگ برای خانه داری بهتر ساحره ها نیو کلاس گزاشته بود."کلاس هنر های ساحرانه" استاد هنگامی که وارد کلاس شد با گروهی از ساحرگان بی هنر که از هر انگشتشان حتی قطره ای هنر نمیچکید، رو در رو شد.اولین تکلیفشان را :چشم ،چشم ،دو ابرو داده بود.
مدیر هاگ خبر نداشت که مورد چه الفاضی قرار گرفته است با این کلاس!
کم نبودند ساحرگانی که از هر کلمه ی هنر دار تنفری دیرینه داشتند.علی الخصوص تازه وارد هافلپاف،دورا ویلیامز.از همان اول از چند چیزمتنفر بود:ماکارانی،هنر،صدای هرهر ممد!
اخر سر، دست از تلاش های بیهوده کشید.با خود اندیشید:
_خیر سرم اومدم هاگوارتز جادوگری کنم.نیومدم هنرمندی که!
با این حرف وجدان نداشته ی خویش را خاموش کرد.به سمت ممد که الان نیشش را بسته بود رفت.
_ممد؟بالاخره تو خیلی وقته اینجایی و سرشناس!بگو ورد مشق نوشتنو!
_نه نمیگم!نه نمیگم!
_همون بهتر.کی لنگه توعه؟مافلیاتو!

و بدون توجه به ممد که مطمئنا الان در گوشش وز وز پیچیده بود به سمت یکی دیگر از اعضای هافلپاف یعنی خرخون تازه وارد،آملیا رفت.
_عاقا من خیلی تکلیفام زیاده.تو مشقاتو نوشتی؟
_اره شطو؟
_با ورد نوشتی نه؟
_ها؟
_آملیا،یا وردو بهم میگی یا به همه میگم که تو یه متقلبی!
_چی میگی دورا!من از این طلسم ها بلد نیستم.
_وانساتو بابا!وانساتو!

دندان های آملیا بزرگ تر و بزرگ تر شد.اما دورا هنوز به خواستش نرسیده بود.رودولف هم که نبود.رفته بود مرگخورا هارو بخوابونه.به سمت کنج اتاق رفت.
_خودم باید یه چیزی بسازم.مشقو ریسیوس.

کتاب هایش دوتا شد.
_هوم انجام ورک.

از سر چوبش دود بیرون زد.گویا از ترکیب زبان ها گیج شده است.وقتی دود را دید یاد بازیکن مورد علاقع ش توی تیم کوییدیچ کره ی جنوبی افتاد.اون فکتی که فضا رو دید گرفته و با یک ژست ساحره کش بیرون میاد.همون جا که قلب همه ی هواداراش میلرزد.به مغزش صاعقه ای میخورد.چوبش را رو به روی کاغذ میگیرد.
_سوگجه

نقاشی اماده جلوش بود.
_عاشقتم اوپا سونگیییی!ایشالا باز از وسط دود ها بیای بیرون من برات سکته بزنم!

دفتر های دیگش رو دراورد.حالا وقتش بود که از این علم به خوبی استفاده کند.
_سوگجه.
_سوگجه.
_سوگجه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)


- دیر شده!
- همه چی درست میشه!
_ آرسینوس! فقط یه بار دیگه این جمله لعنتی رو بگو تا...
- همه چیز درست میشه الین!

گویندالین نگاهی به چشم های آرسینوس که از پشت نقاب دومش به سختی دیده می شد، انداخت!
- اصلا گور بابای همه چی! تو چرا دوتا ماسک زدی لعنتی؟
- خب داریم می ریم بالماسکه!
- خب تو که از ازل ماسک داری!
- خب نباید بذارم بفهمن منم که!

گویندالین بلند خندید.
-آره آرسی. محاله از روی کت و شلوار فراگت، از کروات قرمز و طلایی ات. از ردای تیره تیره ات که شیش تا خط اتو داره و از برق کفش هات بفهمن تویی. هیچکس نمی فهمه!
- دیدی گفتم همه چی درست میشه!

گویندالین ریز ریز خندید.
- لعنتی!

و آرسینوس را پشت سرش جا گذاشت تا به اتاق پرو رفته و پس از فرو ریختن حجم سنگینی از غرولند، بر سر خیاط، لباسش را امتحان کند. لباسی به شکل یک بلور برف!
این لباس را انتخاب کرده بود چون خیلی سفید بود. بیشتر از آنکه خود گویندالین دوست داشت. او از همین حالا، با تجسم چهره آستوریا پس از برداشتن ماسکش، به خنده می افتاد.
خب, چه کسی دوست دارد بازنده شرط مهمانی بالماسکه باشد؟
هیچکس!

- نمیای بریم آرسی؟
- ممم ببخشید من سرمایی ام. ترجیح میدم منتظر دوستم بمونم. رفت تو اتاق!

صدای خنده بلند گویندالین در اتاق انتظار پیچید.
- اسمش بالماسکه اس آرسینوس. نه مهمونیِ من سعی می کنم از همه خنگ تر باشم!

آرسینوس لبخندی زد که به سختی از پشت ماسک هایش دیده می شد.
-من داشتم سعی می کردم درستش کنم!
- آره . همه چیز درست میشه و بوم! راه حل آرسی از آستنیش زد بیرون.

آرسینوس در واکنش به این حرف، دستش را روی رمزتاز گذاشت تا بیش از این، دیر نکنند. وقتی به مقصد رسیدند، پیش از آنکه داخل سالن شوند، گویندالین گفت:
- مرسی که اومدی!
- تو هم همین کارو می کردی!
- آره!

گویندالین ترجیح داد پیش از آنکه گوش هایش سرخ شود، خود را در شلوغی سالن غرق کرده باشد. پس خودش را به یک میز پر از تنقلات نزدیک کرد. و دستش را دراز کرد تا یک شوکو رول بردارد.
- آخ.

به نظر می رسید که شوکو رول بستنی به او زبان درازی کرده است. گویندالین دوباره دستش را جلو برد. اما این بار, زود خودش را عقب کشید. شوکو رول را از انتهای آن گرفته و به شکلان شش سانتیمتری زل زد. صدای جیر جیر می آمد. او شوکو رول را به گوشش نزدیک کرد.
- مرگ بر خورده شدن. مرگ بر استعمار انسان ها.

چهره گویندالین شبیه یک علامت سوال بزرگ شده بود.

- هوی بذارم زمین بستنی گنده زشت!

گویندالین علاقه ای نداشت یک شکلات شش سانتی متری به او بگوید بستنی گنده زشت. بنابراین او را رها کرد. تقصیر گویندالین نبود که شوکو رول پا نداشت تا خودش را روی میز نگه دارد. او چند قدم جلو رفته و به بخش سالادها رسید. دور تا دور میزرا، کاهو ها، خیارها و گوجه فرنگی ها در حالیکه پارچه های سفید کوچکی در دست داشتند، احاطه کرده بودند.
- مرگ بر استعمار خوراکی ها. مرگ بر چنگال. مرگ بر چاقو. مرگ بر...

کلم قمری ظریفی, وقتی رودولف صورتش را نزدیک او برد، بی اختیار سکوت کرد.
- میگم کلم خانوم. شما وضعیت تاهلت چی جوریاس؟
کلم:

گویندالین مطمئن نبود که این بخشی از میهمانی است یا او بلاخره دیوانه شده است. احساس کرد سر خورده است. یک ورق پنیر زیر پای او افتاده بود. خم شده و آن را برداشت.
- هی مگه کوری!
-ام...

مطمئن نبود در زبان و ادبیات، برای عذرخواهی از پنیرها، عبارت خاصی وجود داشته باشد. من من کنان گفت
-ام.. ببخششید آقای پنیر!
- من یه دخترم!

ساحره جوان ترجیح داد بگریزد. ولی تلاش نا موفقی داشت. چرا که وقتی به جهت مخالف چرخید، با یک قابلمه سوپ سینه به سینه شد.
- مرلین به خیر بگذرونه!

قابلمه سوپ با صدای خشنی گفت:
- از رو میز ما چیزی می خواستین؟
- نه.. نه...
- ولی دستاتون یه چی دیگه می گه ها

گویندالین متوجه شد که پنیر را هنوز در دست هایش نگه داشته است. پس آن را فورا زمین انداخت.
- نه!
- زمین انداختن بچه دیگران بی ادبیه ها خانوم!
- سایلنس.

قابلمه خندید.
- مگه من آدمی زادم؟

گویندالین نمی دانست که چه باید بکند. او تا بحال با یک قابلمه بدون در نجنگیده بود. با یک قابلمه سوپ نجنگیده بود.
در؟
چشمش را به آرسینوس افتاد که با متانت با یک موز، مذاکره می کرد که قصد خوردنش رانداشته. چون به موز حساسیت دارد و ماسکش هم کثیف میشود.
ماسک!؟
گویندالین چوبش را رو به قابمله گرفته و بی معنی ترین لغات عمرش را فریاد زد.
- هیلدن روتیزا ترین.

دختر جوان, وقتی ورد را می خواند چشمش را بسته بود. اما صدای "هوم"ی او را به خودآورد. وقتی چشمش را باز کرده و با قابلمه ای مواجه شد که یک ماسک مومی قرمز، جای درش را گرفته است، آرام خندید.
- آره. همه چیز درست میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1396/5/10 11:13:13
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1396/5/10 11:14:26
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1396/5/10 11:21:26
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1396 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
[b]ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)
درست مثل همیشه من داشتم تو راه رو های مدرسه قدم میزدم تا سربهسر یکی بزنم.داشتم به سمت هاگزمید میرفتم که برای اطمینان چوب دستی ام را به صورت آماده باش گرفتم.
یهو صدای شکسته شدن چوب اومد.
گفتم:
-کی اونجاست،....زود خودتو نشان بده.
یهو دیدم یه خرگوش خیلی بامزه از اونطرف که صدا میومد اومده بیرون .
گفتم:
-اخی،چه خرگوش نازی.
خرگوش به من نزدیک شد،چشماشو درشت کرد و ناگهان تبدیل به یک دیو خیلی بد شکل و بد جورد شد که از دهانش خون میومد.
با خودم داتشم فک رمیکردم چه جوری فرار کنم،اینجا که بمب بسته.
هیچ وردی هم به ذهنم نمیرسید ،داشتم خدا....خدا.....میکردم که ناگهان نمیدونم چرا اصلا این کلمه را به زبون آواردم و با تمام وجود داد زدم:
-کانسرلو پدنیسیان
یهو همه جا را گرد و خاک فرا گرفت،گردباد شدیدی بوجود اومد،زمین ها ترک خوردن(یه جور شبیه زلزله ی خفیف ولی زمین باز شد)و اون خرگوش به درون زمین افتاده شد.منم پرت شدم رو زمین انتظار داشتم دیان ابیاد کمکم نه تنها نیومد یه عده ادمو اوارد که منو مسخره کردند.😡😡😬



اسم ورد:کانسرلو پندیسیان
کارایی:باعث بوجود امدن گرد وخاک،گردباد شدید و ترک خوردن زمین جوری که اونکسی که زیرش زمین ترک خورده (زمین باز شده)میفتد توش و گیر میکنه.
باید چوب دستی را خیلی محکم و خیلی سریع حرکت شلاقی را انجام بدهیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
من و آلبوس در حال تماشای مسابقه ی کوییدیچ بودیم که رز با جاروش از کنارمون رد شد. خودمونیم ها! رز اصلا به من اهمیت نمیده! رد میشه، انگار نه انگار! منم که عاشق... کلا رز فقط یه بار بهم محل گذاشته بود اون یه بار هم از بس هول شده بودم که نفهمیدم چیشد که اومد رفت!
من و آلبوس پایین رفتیم تا برگردیم خوابگاه. یهو آلبوس با خنده بهم گفت: رز هیچوقت باهات نمیاد بیرون! شاید هیچوقت از دستش دلخور نمیشدم اما اون روز فرق داشت. از سر لجش دویدم بیرون و هرچی صدا زد که برگرد هم گوش ندادم.
رفتم رو جایگاه تماشاچیا تا مسابقه تموم شد و رز اومد. دویدم پیشش و با عجله گفتم: رز... میشه امشب با هم بریم بیرون؟
رز اولش یه نگاه بهم انداخت مثل اینکه مسخرش میکنم و بعدش گفت: فکر کردی چون توی اون یکی زمان پادشاه عقرب بودی و همه دخترا دوست داشتن باهات بیان بیرون منم حتما دوست دارم آره؟ و با یه حالت خیلی سرد دور شد.
نمی تونستم دست از پا درازتر برگردم خوابگاه، باید یه فکری میکردم که یهو نا خود آگاه دستم رفت سمت چوبدستیم و داد زدم: عاشق بشیوسوس!
فکر نمیکردم جواب بده اما با کمال تعجب یهو رز بهم گفت: عزیزم... کدوم رستوران؟!
شب تو خوابگاه قیافه آل دیدنی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!