مرحله دوم:
چوبدستی:۳۸ سانت( طول چوبدستی با توجه قدرت صاحبش تغییر میکند،چوبدستی زنده است.)
انعطاف پذیری: انعطاف ناپذیر( او تنها برای برگزیده خود انعطاف پذیر است.)
چوبدستی:۳۸ سانت( طول چوبدستی با توجه قدرت صاحبش تغییر میکند،چوبدستی زنده است.)
انعطاف پذیری: انعطاف ناپذیر( او تنها برای برگزیده خود انعطاف پذیر است.)
این اولین درخت بید سیاه نبود.
درخت بید سیاه سالها بود که در جایی که آنها انتخاب میکردند و برای کسی که برمیگزیدند، رشد میکرد. دانهای نداشت و چوبش از نفرت و پلیدی ساخته شده بود. درختی بود که زندهتر از هر گیاهی به نظر میرسید و برای شروع رشدش به تسخیر روحی مرده نیاز داشت؛ روحی که نه مرگ را از طریق نیستی، بلکه مرگ را از خود زندگی گرفته باشد. روحی آزرده و رنجور که آرام آرام، روشنایی ذاتیاش را به تاریکی زندگی باخته و تسلیم چنگال سیاه بدبختی شده باشد. به همین دلیل هم پسرک را انتخاب کرده بودند. او نفس میکشید، اما چیزی زنده در وجودش نبود. درخت خود قدرتمند بود و به جادو اهمیتی نمی داد و تنها مربوط به جادوگران و ساحرگان دوران نبود، بلکه موجودی بود که جذب بیماری روح و تاریکی مطلق می شد و برای هر کسی که وحشت و سرمای پلیدی در درونش می چرخید و مانور می داد، می رویید.
آنها درخت قبلی را سالها پیش به فرزند خانه گانت هدیه دادند. درخت انتخاب کرده بود که برای او رشد کند؛ برای کسی که از ذات نفرت ساخته شده بود. پدری که او را نمیخواست و مادری که خیال عشقی دروغین، چیزی از انسانیتش باقی نگذاشته بود.
مروپ گانت، دختری بود که ارزوهای برباد رفته اش را در آغوش مردی می دید که جز غرور و انزجار چیزی برای او نداشت. او با تمام ویرانه هایی که روزی شخصیت و روحش بود، روی پسر قمار کرد. ویرانه هایی که پدرش با تازیانه تحقیر و مجازات از او ساخته بود. پرنده کوچکی بود که پرواز را هرگز نیاموخته بود و بالهای ضعیفش تحمل طوفان نداشت.
ایده زندگی متفاوت به او امید نافرمانی از پدرش را داد و درست در روزی که خدمتکار خبر این خطای نابخشودنی را به پدرش داد، مروپ در خاندان گانت مرد. او با موجود نیمه مرده ای که در بدنش حمل میکرد بیرون رانده شد و مانند وسیله ای شکسته در گوشه ای رها شد.
دایره تحقیر و تنفر بر دورش چنان تنگ شد که او را یارای نفس کشیدن نبود. وقتی از جنگ با عشق نافرجام و بی مهری پدر به در آمد، چیزی از او باقی نمانده بود. برای همین هم وقتی شبانه برگشت تا غذایی بردارد، قیافه غرق در خواب خدمتکار را نتوانست تحمل کند.
خشمی که از پدر به ارث برده بود، مانند مه ای غلیظ دیدگانش را پوشاند و وجودش را در جنگل توحشی بدوی رها کرد. وقتی به خودش آمد روی بدن خدمتکار خم شده بود، دستهایش را چنان به گردنش فشار داده بود که مهره هایش را شکسته بود و سرش را مانند عروسک پارچه ای جدا کرده بود.
نه ماه را با دیوانگی و حسرت و اندوه گذراند و آنگاه که آخرین نفس ها را می کشید، آنگاه که آن موجود عزیز از وجودش جدا شده بود و جسمش مهمانی نداشت، درخت از میان ریه هاش رویید. فریاد ها و گریه هایش تبدیل به شاخ و برگ سیاهش شد. چوبش از تنفر وجودی اش محکم بود و قدش از پلیدی کارهایش بلند و استوار.
درخت از خون او رویید و برای فرزند او بود و چوبش را به جادوی او مزین کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



