مرحله سوم:
هسته: موی روحِ پیشگو + پودر استخوان شیشهبین
(خلق شده)
هسته: موی روحِ پیشگو + پودر استخوان شیشهبین
(خلق شده)
من از آن شب چیزی به خاطر ندارم. نه آغازش را، نه مسیرش را، نه حتی تصمیمی که برای رفتن گرفتم. فقط آن تصویر... آن تصویر لعنتی که در گوی شکستهی پیشگویی ظاهر شد... مثل ترک افتادن بر روی استخوان.
لحظهای پیش از آن، در آزمایشگاه تاریک و بخارآلودم نشسته بودم. چراغی نمیسوخت. تنها روشنایی، از تهماندهی نوری بنفش درون گوی ترکخورده میآمد که آن را از یک انبار خالی، بینام و بیصدا بیرون کشیده بودم.
تصویر درون آن گوی، نه چهره بود، نه صحنهای از آینده... فقط صدای یک زمزمه. نهچندان بلند، نه کاملاً مفهوم. مثل صدای قدمهایی روی خاک شیشهای. و بعد، تصویر به صدا پاسخ داد:
اگه آیندهای هست، درون تو داره میمیره.
نمیدانم چرا باور کردم... اما باور کردم!
من راه افتادم. نه با پا، که با ذهن. نه از هاگوارتز، بلکه از یک درز در میان لحظهها. زمان اطرافم خمیده شده بود؛ مثل قاشقی که در آتش خم میشود اما نمیشکند.
درهای بود. مکان نداشت، اما شکل داشت. یک فضای بیجهت که مرزهای آن را تار و پودی سوخته مشخص میکرد. خاکش شیشه بود. خردهشیشههایی نازک و درهمتنیده، که زیر قدمهایم ناله میکردند. نه چون میشکستند، بلکه چون یادشان میآمد که قبلاً شکستهاند.
درختی نبود. هیچ چیز نرمی در آن سرزمین وجود نداشت. نه سبزه، نه صخره، نه سایه. همهچیز نور بود و زخم.و در دل آن فضای گمشده، استخوانی ایستاده بود. نه افتاده، نه دفنشده، بلکه ایستاده! مارپیچ و بلند، و در عین حال چنان ظریف که میترسیدی با نگاهت هم بشکند.
لحظهای که نگاهم به آن افتاد، حس کردم کسی در من بیدار شده. خودم نبودم. چیزی قدیمیتر. صدایی که مدتها خاموش مانده بود.
و او ظاهر شد... یک زن، شفاف و بیرنگ، با چشمانی مهآلود و صدایی که در گوش نمیپیچید، بلکه در استخوان میلرزید. گفت:
- تو از من آمدهای.
و من جواب دادم:
- تو، من نیستی.
او لبخند زد. دستی بالا آورد. در میان انگشتانش، یک تار مو معلق بود. نه خاکستری، نه سفید، نه نقرهای... بلکه چیزی میان نور و غبار.
گفت:
- این موی من نیست. این، آیندهایست که تو نمیبینی. اما من دیدهام.
دست دراز کردم تا بگیرمش، اما باد وزید... نه از بیرون، بلکه از درون. تار مو چرخید، و در هوا با استخوان تلاقی کرد.
هیچ نور خیرهکنندهای نبود. فقط لحظهای سکوت شدید، چنان فشرده که پوست صورتم را سوزاند. و بعد، آن دو، یکی شدند. هسته شکل گرفته بود.
چشمانم باز شد. به سقف نگاه کردم. سقف آزمایشگاهم... مه بنفش آرام در هوا میچرخید، و شیشههای نیمهسوخته مثل ستارههایی در نور شبکه سقف برق میزدند.
در دستانم، هستهای میتپید. واقعاً تپید. نه مانند قلب، بلکه مانند خاطرهای که زندهمانده و هنوز گم نشده بود. موی روح پیشگو و پودر استخوان شیشهبین حالا در هم تنیده شده بودند، و در سکوتی عمیق، انتظار چیزی را میکشیدند.
چوب هنوز همانجا بود؛ در قفسهی چوبهای خام، آرام، کشیده، و خشک. اما وقتی هسته را نزدیکش بردم، ترک نازکی روی سطحش شکل گرفت. نه از آسیب، که از پذیرش...
چوبدستی دهان باز کرد. بیصدا. مثل آینهای که خودت را میبلعد. هسته را درون آن گذاشتم، و لحظهای حس کردم زمین در زیر پایم میلرزد. نه از نیرو، بلکه از سکون.
و همانجا بود که دانستم:
چوبدستیام کامل شد.
بلند است، چون فاصله را بلد است. چون نمیخواهد نزدیک باشد، بلکه دور بماند تا ببیند. سخت است، چون هر نرمی، انعکاس یک آیندهی مشکوک است. و درونش؟ درونش نه قدرت، که حافظه است. نه خون، که زخم. نه زندگی، بلکه بازماندهی زندگی.
هر بار که در دستانم میچرخد، صدای پیشگویی نمیدهد. نه جیغ، نه زمزمه. فقط چیزی میگوید که انگار از درون استخوان برخاسته:
- تو هنوز زندهای، چون هنوز آیندهای هست که ندیدهای.
و من با این چوبدستی، نه جادو میکنم، بلکه زمان را گوش میدهم.
چوب سرخدار سوخته با هسته موی روحِ پیشگو و پودر استخوان شیشهبین انعطاف ناپذیر به طول 67 سانتی متر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




