جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 01:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شناسنامه‌ی چوبدستی

ساحره‌ی برگزیده، سیبل تریلانی!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۱۶۷ک۳۰۳

جنس چوب: چوب درخت سرخدار سوخته

طول چوب: ۶۷ سانتی‌متر

انعطاف‌پذیری: کم (انعطاف ناپذیر)

هسته چوب: موی روحِ پیشگو و پودر استخوان شیشه‌بین

مالک: سیبل تریلانی

ارزش چوبدستی: ۱۱ گالیون

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 01:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شناسنامه چوبدستی


جادوگر برگزیده، سالازار اسلیترین!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۱۳۸ب۱۰۲

جنس چوب: چوب درخت چوب‌مار

طول چوب: ۳۸ سانتی‌متر

انعطاف‌پذیری: بالا

هسته چوب: شاخ باسیلیسک

مالک: سالازار اسلیترین

ارزش چوبدستی: ۷ گالیون

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 01:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شناسنامه چوبدستی


ساحره‌ی برگزیده، گابریلا پرنتیس!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۳۲۷ب۳۰۱

جنس چوب: چوب درخت آراویلا

طول چوب: ۲۷ سانتی‌متر

انعطاف‌پذیری: بالا

هسته چوب: پیله پیکسی

مالک: گابریلا پرنتیس

ارزش چوبدستی: ۱۵ گالیون

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 00:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نق نقو و وق وقو لیمویی!

ماجرای بسیار گرمی بود! دوستش داشتم. انقد گرم بود که در طول کل ماجرا آب شدم. مطمئنا چوب زالزالک فقط میتونه مناسب چوبدستی تو باشه و غیر از اون، هیچ چوبی نمی‌تونه خاصیتی مناسب ویژگی‌های تو رو داشته باشه و انتخاب هوشمندانه‌ت رو تحسین می‌کنم. باشد که هوشمندانگی رو سرلوحه زندگیت قرار بدی و در همه‌جا ازش استفاده کنی.

تایید شد!
چوب درخت زالزالک، چوب کتاب با هزینه ۳ گالیون برای شما ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 21:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله سوم:

هسته: موی روحِ پیشگو + پودر استخوان شیشه‌بین
(خلق شده)


من از آن شب چیزی به خاطر ندارم. نه آغازش را، نه مسیرش را، نه حتی تصمیمی که برای رفتن گرفتم. فقط آن تصویر... آن تصویر لعنتی که در گوی شکسته‌ی پیش‌گویی ظاهر شد... مثل ترک افتادن بر روی استخوان.

لحظه‌ای پیش از آن، در آزمایشگاه تاریک و بخارآلودم نشسته بودم. چراغی نمی‌سوخت. تنها روشنایی، از ته‌مانده‌ی نوری بنفش درون گوی ترک‌خورده می‌آمد که آن را از یک انبار خالی، بی‌نام و بی‌صدا بیرون کشیده بودم.

تصویر درون آن گوی، نه چهره بود، نه صحنه‌ای از آینده... فقط صدای یک زمزمه. نه‌چندان بلند، نه کاملاً مفهوم. مثل صدای قدم‌هایی روی خاک شیشه‌ای. و بعد، تصویر به صدا پاسخ داد:
اگه آینده‌ای هست، درون تو داره می‌میره.

نمی‌دانم چرا باور کردم... اما باور کردم!

من راه افتادم. نه با پا، که با ذهن. نه از هاگوارتز، بلکه از یک درز در میان لحظه‌ها. زمان اطرافم خمیده شده بود؛ مثل قاشقی که در آتش خم می‌شود اما نمی‌شکند.

دره‌ای بود. مکان نداشت، اما شکل داشت. یک فضای بی‌جهت که مرزهای آن را تار و پودی سوخته مشخص می‌کرد. خاکش شیشه بود. خرده‌شیشه‌هایی نازک و درهم‌تنیده، که زیر قدم‌هایم ناله می‌کردند. نه چون می‌شکستند، بلکه چون یادشان می‌آمد که قبلاً شکسته‌اند.

درختی نبود. هیچ چیز نرمی در آن سرزمین وجود نداشت. نه سبزه، نه صخره، نه سایه. همه‌چیز نور بود و زخم.و در دل آن فضای گمشده، استخوانی ایستاده بود. نه افتاده، نه دفن‌شده، بلکه ایستاده! مارپیچ و بلند، و در عین حال چنان ظریف که می‌ترسیدی با نگاهت هم بشکند.

لحظه‌ای که نگاهم به آن افتاد، حس کردم کسی در من بیدار شده. خودم نبودم. چیزی قدیمی‌تر. صدایی که مدت‌ها خاموش مانده بود.

و او ظاهر شد... یک زن، شفاف و بی‌رنگ، با چشمانی مه‌آلود و صدایی که در گوش نمی‌پیچید، بلکه در استخوان می‌لرزید. گفت:
- تو از من آمده‌ای.

و من جواب دادم:
- تو، من نیستی.

او لبخند زد. دستی بالا آورد. در میان انگشتانش، یک تار مو معلق بود. نه خاکستری، نه سفید، نه نقره‌ای... بلکه چیزی میان نور و غبار.

گفت:
- این موی من نیست. این، آینده‌ای‌ست که تو نمی‌بینی. اما من دیده‌ام.
دست دراز کردم تا بگیرمش، اما باد وزید... نه از بیرون، بلکه از درون. تار مو چرخید، و در هوا با استخوان تلاقی کرد.

هیچ نور خیره‌کننده‌ای نبود. فقط لحظه‌ای سکوت شدید، چنان فشرده که پوست صورتم را سوزاند. و بعد، آن دو، یکی شدند. هسته شکل گرفته بود.

چشمانم باز شد. به سقف نگاه کردم. سقف آزمایشگاهم... مه بنفش آرام در هوا می‌چرخید، و شیشه‌های نیمه‌سوخته مثل ستاره‌هایی در نور شبکه سقف برق می‌زدند.

در دستانم، هسته‌ای می‌تپید. واقعاً تپید. نه مانند قلب، بلکه مانند خاطره‌ای که زنده‌مانده و هنوز گم نشده بود. موی روح پیشگو و پودر استخوان شیشه‌بین حالا در هم تنیده شده بودند، و در سکوتی عمیق، انتظار چیزی را می‌کشیدند.

چوب هنوز همان‌جا بود؛ در قفسه‌ی چوب‌های خام، آرام، کشیده، و خشک. اما وقتی هسته را نزدیکش بردم، ترک نازکی روی سطحش شکل گرفت. نه از آسیب، که از پذیرش...

چوبدستی دهان باز کرد. بی‌صدا. مثل آینه‌ای که خودت را می‌بلعد. هسته را درون آن گذاشتم، و لحظه‌ای حس کردم زمین در زیر پایم می‌لرزد. نه از نیرو، بلکه از سکون.

و همان‌جا بود که دانستم:
چوبدستی‌ام کامل شد.

بلند است، چون فاصله را بلد است. چون نمی‌خواهد نزدیک باشد، بلکه دور بماند تا ببیند. سخت است، چون هر نرمی، انعکاس یک آینده‌ی مشکوک است. و درونش؟ درونش نه قدرت، که حافظه است. نه خون، که زخم. نه زندگی، بلکه بازمانده‌ی زندگی.

هر بار که در دستانم می‌چرخد، صدای پیش‌گویی نمی‌دهد. نه جیغ، نه زمزمه. فقط چیزی می‌گوید که انگار از درون استخوان برخاسته:
- تو هنوز زنده‌ای، چون هنوز آینده‌ای هست که ندیده‌ای.

و من با این چوبدستی، نه جادو می‌کنم، بلکه زمان را گوش می‌دهم.

چوب سرخدار سوخته با هسته موی روحِ پیشگو و پودر استخوان شیشه‌بین انعطاف ناپذیر به طول 67 سانتی متر

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1404/4/13 23:28:30
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 09:10
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله سوم:


هسته: شاخ باسیلیسک


نقل قول:
از میان بسیاری از جانوران و هیولاهای ترسناکی که در سرزمین ما پرسه می‌زنند، هیچ‌کدام کنجکاو‌تر یا کشنده‌تر از باسیلیسک، که به پادشاه مارها نیز شناخته می‌شود، نیست. این مار که ممکن است به اندازه‌ای غول‌آسا برسد و صدها سال زندگی کند، از تخم مرغی که توسط وزغی پرورش داده شده باشد، متولد می‌شود. روش‌های کشتن او شگفت‌انگیز است؛ زیرا افزون بر نیش سمی و مرگبارش، باسیلیسک نگاهی کشنده دارد، و هر کسی که با پرتو نگاه او روبه‌رو شود، بی‌درنگ خواهد مرد.

منبع: کتاب هولناک‌ترین هیولاهای دهشتناک




در اعماق تالار اسرار، در جایی که نور از میان دهان سنگی مار عظیم می‌گذشت و بر کف مرمری تالار سایه‌هایی لرزان می‌افکند، سالازار اسلیترین ایستاده بود. هوای تالار مثل نفس‌های آهسته و خزنده‌ی ماران، سنگین و رازآلود بود. سکوت در فضا جاری بود، سکوتی که از حضور چیزی بزرگ‌تر از کمبود صدا زاده شده بود. در برابر سالازار، تخم مرموز و تیره‌رنگی آرام بر بستری از جلبک‌های جادویی می‌درخشید، گویی در دل خود، نیرویی خاموش و پرشکوه را پنهان کرده بود. سالازار دست‌هایش را بلند کرد و با زبان ماری، وردی را زمزمه کرد که در پیچ‌و‌تاب دیوارهای تالار طنین انداخت؛ وردی که از دل تاریکی‌های تاریخ آمده بود، وردی برای آفرینش.

پوسته‌ی تخم با صدایی عمیق و آرام ترک برداشت. ترک‌ها گسترده‌تر شدند، همان‌گونه که طلسم‌های باستانی بر سقف تالار می‌درخشیدند. انرژی سرخ و سبز در هوا جریان پیدا کرد، و مه سرد و ضخیمی سراسر فضا را فرا گرفت. در میان این مه، حرکتی دیده شد؛ حرکتی نرم و خزنده، اما با وقاری سلطنتی. باسیلیسک دوم، با طولی نزدیک به پانزده متر، از تخم خارج شد. فلس‌هایش به رنگ سبز تیره با زیرشکمی سبز روشن‌تر می‌درخشیدند، چشمانی زرد و پرفروغ داشت، و دو شاخ محکم و پیچ‌خورده بر سرش نمایان بود. خزیدنش بی‌صدا بود، اما حضورش زمین را می‌لرزاند.

در گوشه‌ای از تالار، باسیلیسک اول نیز حضور داشت؛ همان مخلوق کهن، وفادار به ارباب خود. حضورش بر خلاف ظاهر، نوعی آرامش را در فضا پراکنده می‌کرد. سرش را به آرامی بر زانوی سالازار سایید، چشمانش بسته، و زبان دوشاخه‌اش آرام از دهان بیرون می‌آمد. سالازار دستی بر سر آن کشید و نگاهی آکنده از مهربانی و احترام میان‌شان رد و بدل شد؛ گویی میان آن دو، پیوندی قدیمی‌تر از کلمات و مفاهیم وجود داشت.

در همان حال، باسیلیسک دوم، هنوز تازه به دنیا آمده، با حرکتی آرام به‌سوی اربابش آمد. چشمانش از نوعی معصومیت موج می‌زد که شاید فقط سالازار میتوانست آن را درک کند. سالازار، به زبان ماران، با صدایی آرام گفت:

— فرزند تاریکی، تو را آفریدم برای یک هدف، خدمت به من و خانواده اسلیترین و در همین ابتدا دستوری برایت دارم. چوبدستی‌ام برای کامل شدن، به هدیه‌ای از تو نیاز دارد.

باسیلیسک جوان بدون هیچگونه مکثی سرش را خم کرد. شاخ سمت چپش با نوری سبز درخشان شد، سپس با ترک‌خوردنی نرم، از بدنش جدا شد. باسیلیسک تکانی آرام خورد، اما صدایی از او برنخاست. شاخ را با دهانش برداشت و در برابر سالازار گذاشت. سالازار آن را با دو دست گرفت، چشمانش برای لحظه‌ای بسته شد، و به نشانه تشکر، دستی بر صورت باسیلیسک جوان کشید و با زمزمه طلسمی، شاخ مصنوعی جدیدی به وجود آورد.



چند روز بعد، در دوردست‌ترین نقطه‌ی جهان، جایی میان آتش و فولاد، هفائستوس کار خود را تکمیل کرد. چوب مار، در کنار شاخ باسیلیسک، به چوبدستی جدیدی بدل شد: چوبدستی سالازار اسلیترین، کامل‌تر از همیشه. بدنه‌ای بافت‌دار و تاریک، طولی برابر با سی‌وهشت سانتی‌متر، و انعطافی بی‌نظیر. درخشش آن، همچون سحر خفته‌ای بود که تنها با اراده‌ای الهی بیدار می‌شد.

چوبدستی جدید، زاده‌ی قدرت، آفرینش، و اراده بود؛ هم آماده ویرانی و هم برای هدایت تاریکی. سالازار آن را در دست گرفت، و جهان برای لحظه‌ای مکث کرد.


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
« مرحله سوم »
پیله‌ی پیکسی بعنوان هسته‌ی چوبدستی
(خلق‌شده - 8 گالیون)


* برگرفته از مرگ لینی وارنر *

گابریلا روزها و شب‌های زیادی را در خانه‌ی ریدل‌ها سپری کرده بود. به نقاط زیادی از خانه سرک کشیده بود و همه جا را هم‌چون کف دستش می‌شناخت.

اما آن شب متفاوت بود. خبری از انرژی زیادی که همیشه در درونش در حال جوشیدن بود نبود. انگار کسی کنترل بدنش را در اختیار گرفته باشد و روح دیگری درونش دمیده شده باشد.

گابریلا ناخودآگاه در حرکت بود. نیرویی نامرئی او را به سویی می‌کشید.

می‌دانست کجا.

اما نمی‌دانست از کجا این را می‌داند.

گویی به او الهام شده باشد.

یا شاید تناسخ برگرفته از یک حقیقت علمی بود و آن‌چه که او احساس می‌کرد، در واقع تصویری از گذشته‌ای بود که در آن زندگی کرده است؟

او داشت می‌رفت به نقطه‌ای که خود قبلی‌اش آرمیده بود.

رهسپار جایی بود که پایانش، پایان پیکسی را رقم زده بود.

زمانی که لرد به سفری طولانی‌مدت رفت و لینی نتوانست دوری‌اش را تحمل کند، انتخابش پیوستن به او بود.

پس به او پیوست.

پیله‌ای به دورش شکل گرفت و آغازِ پایانی که تا ابدیت ادامه داشت را برایش رقم زد.

اما سوال مهم‌تر این بود که چرا؟ چرا گابریلا باید به آن‌جا می‌رفت؟

حالا گابریلا آن‌جا بود. در انباریِ متروکه‌ای که وسایل قدیمی لرد را به آن‌جا انتقال داده بودند. جایی که پیله‌ی لینی باید در میان سایر عتیقه‌جات جا گرفته باشد و گرد و خاک عظیمی رویش را پوشانده باشد.

با این که گابریلا هرگز پیش از این به آن انباری نیامده بود، اما حتی نیازی به گشتن برای یافتن آن‌چه که او را به آن‌سو کشانده بود نداشت. به محض ورود، مستقیما به جایی رفت که زمانی پیله را در آن‌جا قرار داده بودند. قفسه‌ای در انتها.

جلوی آن را جعبه‌ای کهنه گرفته بود. گابریلا جعبه را برمی‌دارد و نگاهی به محتوای درونش می‌اندازد. گلی سیاه‌رنگ که غلی‌رغم مصنوعی بودنش پژمرده شده بود.

و یک عروسک پیکسی آبی‌رنگ.

لینی نبود، اما پیکسی بود. به یاد او و برای لرد.

گابریلا گل و عروسک را سرجایشان در جعبه برمی‌گرداند. سپس، خم می‌شود و جعبه را روی زمین قرار می‌دهد. حال وقت آن بود که برخیزد و با پیله‌ای که پشت جعبه پناه گرفته بود رو به رو شود.

- هه.

صدای تمسخر نبود. صوتی بود که از شدت شگفتی از آن‌چه می‌دید، ناخودآگاه از دهانش خارج شده بود.

او هرگز پیش از آن پیله‌ی لینی را ندیده بود. اما همه‌چیز در ذهنش گرفته بود و این... این پیله‌ای نبود که بخواهی ببینی!

پیله‌ای که زمانی سالم و اندازه‌ی کف دست بود، حالا در خودش جمع شده بود و اندازه‌ی فندقی بیش نبود. گذر زمان به پیله رحم نکرده بود و هم‌چون میوه‌ای خشک شده، چروکیده و کوچکش کرده بود.

حدس آن که چه چیز ممکن است از پیکسی داخلش باقی مانده باشد سخت نبود.

احتمالا دیگر جسمی برایش باقی نمانده بود و درون پیله‌ی در هم فرو رفته شکسته بود.

گابریلا دستان لرزانش را بلند می‌کند و پیله را برمی‌دارد. پیش از این سابقه نداشت که در هیچ موقعیتی به این حالت دچار شده باشد. اما آن انباری، آن احساسی که درونش شروع به زبانه کشیده کرده بود، او را متفاوت کرده بود.

به محض تماس پیله با انگشتان دستش، انگار تمامی الهاماتی که او را تا آن لحظه به آن‌جا کشانده بود کامل می‌شود.

حالا تصویری را می‌دید که پیش از آن ندیده بود. نه درون ذهنش، بلکه پیش رویش.

پیله همان‌چیزی بود که به آن نیاز داشت.

هسته‌ی چوبدستی!

هسته‌ای که مدت‌ها پیش لینی در آن خفته بود و پایان خود را برگزیده بود.

شاید انتظار داشت آن پیله خانه‌اش باشد. خانه‌ای که برای همیشه از جسمش محافظت می‌کند تا هرگاه بخواهد، دوباره چشم بگشاید، قلب کوچکش به تپش بیفتد و نفس‌هایش از سر گرفته شود.

اما زمان به هیچ‌کس رحم نمی‌کند، نه حتی به یک پیکسی کوچک.

یا شاید هم از ابتدا همین هدف را به دنبال داشت؟

تا در زندگی بعدی، خودش را پیدا کند؟

نه‌تنها خودش را پیدا کند، بلکه برای همیشه همراه خودِ بعدی‌اش باشد. در اولین یاور هر جادوگر. در چوبدستی.

چیزی که گابریلا می‌دانست این بود که تار و پود بدن لینی درون پیله‌ی پژمرده باقی مانده بود و همین برایش کافی بود. شاید این یادگاری لینی برای او بود. هدیه‌ای از طرف خودش، برای خودش.

گابریلا بدون هیچ حرفی پیله را با احتیاط درون جیب ردایش قرار می‌دهد و جعبه را به سرجایش بازمی‌گرداند. در حینی که به سمت خروجی انباری حرکت می‌کند، به خودش قول می‌دهد که هرگز احساساتی که در این اتاق تجربه کرده بود، دوباره به سراغش نیاید. این تنها خاطره‌ای از خودش بود که تصمیم داشت برای همیشه به فراموشی بسپارد. خاطره‌ای از لرزیدن دستانش و برانگیخته شدن احساساتش...

به محض خروج از اتاق، همه‌چیز به ناگاه به حالت همیشگی برمی‌گردد. او دوباره همان گابریلایی می‌شود که همیشه بود.

با این تفاوت که حالا آماده بود. آماده برای ساختن چوبدستی.

با هسته‌ای از پیله‌ی پیکسیِ آبی‌رنگ، مدفن لینی وارنر.

~~~~~~~

و این‌چنین می‌شود که چوبدستی گابریلا پرنتیس ساخته می‌شود! چوبدستی‌ای به شکل مار به خاطر سالازار و دارای بال به خاطر روونا، به رنگ سبز-آبی!

چوب درخت آراویلا با هسته‌ی پیله‌ی پیکسی، انعطف‌پذیر و به طول 27 سانتی‌متر
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 00:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فاز نامشخص دختر جهنم!

ماجرای آروم و در عین حال هیجان انگیزی بود. فکر می‌کردم خیلی حوصله نداشته باشی و بی‌قراری کنی اما تماشای مناظر اونم به مدت طولانی و همچنین بی‌حرکت نشستن صبر زیادی می‌خواد. خیلی خوب نوشته بودی و تونستی کلمات رو درست استفاده کنی. فکر کنم که محاوره نوشتن رو زیاد دوست داری، نه؟! بیا یکم چالشی ترش کنیم! هوم؟! مینی چالشت اینه که مرحله بعد رو به صورت کتابی بنویسی و از لحن محاوره استفاده نکنی. یادت باشه که انجام دادن یا ندادن مینی چالش توی روند کار تاثیری نداره.

تایید شد!
چوب درخت آراویلا، ۲۷ سانتی‌متر با انعطاف‌پذیری بالا برای شما ثبت شد.

مرحله بعد، ساخت هسته!


رنجور از مشکلات هورمونی سیبیل قشنگ!

وعو! واقعا وعو! نحوه به دست آوردن چوبتون یه‌جور خفن بود. تعیین اندازه و ابعاد طولیش که به غایت یک دسته بیل طولانی و مجهز است ما را بر این داشته که شمارا مرحبا گویان تشویق کنیم و درخواست عفو کنیم که بلکه مارا در این زمینه یاری رسانید. ببین، منم میتونم جوری بنویسم که نفهمم چی نوشتم! ولی این نوشته من رو نه خودم میفهمم، نه بقیه. نوشته تورو شاید در خوانش اول کسی نفهمه، ولی بعدها میفهمن که چه شاهکاری خوندن. با توجه به محدودیت هایی که داشتی برای طول و همچنین انعطافش، واقعا از پسش بر اومدی. ولی خب بیا جذاب‌ترش کنیم. نظرت مثبتت چیه؟ مینی چالشت اینه که، با توجه به اینکه یه پیشگویی و پیشگوها معمولا توی ذهن و افکار خودشون سیر می‌کنن، ازت می‌خوام که توی مرحله بعد در ذهن و افکار خودت سیر کنی و همچنین پستت از زاویه دید اول شخص باشه. یادت باشه که انجام دادن یا ندادن مینی چالش تاثیری روی روند کار نداره.

تایید شد!
چوب درخت سرخدار سوخته، ۶۷ سانتی‌متر و انعطاف ناپذیر برای شما ثبت شد.

مرحله بعد، ساخت هسته!




* اگر عکس چوبدستی خودتون رو دارید، پس اون رو به پست مرحله سومتون ضمیمه کنید و اون‌ها رو همراه هم به اشتراک بذارید که چوبدستی رو توی پروفایلتون بذاریم. اگر هم ندارید توی پست مرحله سوم اعلام کنید که عکسی ندارید تا ما براتون یه عکس بذاریم. پیشنهاد میشه از قبل از مرحله سوم برای پیدا کردن عکس چوبدستیتون اقدام کنید و همچنین در مرحله سوم، وضعیت عکس مورد نظر رو مشخص کنید تا ترجیحا کار به بعد از مرحله سوم نکشه. *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله اول
چوب زالزالک (از کتاب)


تا حالا زالزالک خوردین؟ خب من فکر می‌کردم خوردم ولی بعد فهمیدم که با زغال‌اخته اشتباه گرفتمش! به هر حال این الان اصلا مهم نیست که زالزالک رو خوردم یا نه. مهم اینه که اینقدر دوستش داشتم که کاشتیدمش تا یه عالمه ازش داشته باشم!

رفتم کنار باغچه‌ی تو حیاط خونه‌مون نشستم. یه چاله‌ی عمیق کندم که حسابی خوب بتونم بکارمش! آخرای کندن چاله‌ش واقعا سخت بود آخه خم شده بودم و اگه یکم بیشتر خم می‌شدم خودم میفتادم تو چاله و به جای زالزالکم خودمو می‌کاریدم اونوقت! اونجایی که دیدم دیگه نمی‌تونم بیشتر بِکَنَم راضی شدم و زازالکمو آروم و بادقت توی گودال گذاشتم. بعدم دوباره همه‌ی خاکا رو ریختم روش و اینجوری کاریدمش!

من کلی مراقبش بودم! آخه می‌خواستم یه درخت زالزالک خیلی خوب و عالی داشته باشم. هر روز سه وعده بهش آب می‌دادم... شبا براش قصه می‌خوندم و بهش شب بخیر می‌گفتم... مواظب بودم زیر آفتاب یه وقت گرمش نشه... چند باری سوپ داشتیم حتی بهش سوپ دادم که بخوره قوی بشه... آخه من هر وقت می‌خوام سوپمو نخورم داداشی بهم می‌گه باید بخوری که قوی بشی! من می‌خوام درختمم مثل من که سوپمو می‌خورم قوی بشم اونم قوی بشه!

دو هفته همینجوری گذشت ولی زالزالکم در نیومد... اون‌ شب سر میز شام که نشسته بودم هیچی حرف نزدم. یکمی از سوپم خوردم ولی اصلا میل نداشتم... کاسه‌مو برداشتم و رفتم بیرون که بقیه‌شو بدم به زالزالکم. همون موقع که سوپو ریختم تو باغچه داداشی از پشت سرم گفت:
- آریانا اگه نمی‌خوای سوپتو بخوری نباید تو باغچه بریزیش!

اصلا نفهمیدم داداشی کی اومده بود پشت سرم. برگشتم به سمتش. خواستم بهش توضیح بدم ولی اینقدر ناراحت بودم که اشکام نذاشت.
- نه داداشی... آخه...
- آریانا... چی شده عزیزم؟

داداشی خم شد و منو گرفت تو بغلش تا آروم بشم.
- بیا بریم داخل برام تعریف کن چی شده...

با داداشی رفتم تو. روی مبل نشسته بودیم. منم کل داستانو برای داداشیام تعریف کردم. داداشی ابرفورث یه جاهایی جلوی خنده‌شو می‌گرفت که ناراحت نشم. نمی‌دونم از چی خنده‌ش می‌گرفت... داداشیام بهم گفتن که گیاها سوپ نمی‌خورن. اگه روزی سه وعده آب هم بهشون بدم خفه می‌شن. و اونا گرمشون نمی‌شه و باید بذارم آفتاب بخوره بهشون. حتی باید دونه‌شو تو عمق خاصی بکارم تا بتونه بیاد بیرون. من هیچ کدوم از اینا رو نمی‌دونستم. ولی دیگه زالزالکی هم نداشتم که بتونم درست بکارمش...

اون شب که خوابیدم، خواب درخت زالزالک دیدم. درخت تو خوابم بهم گفت که چجوری می‌تونم زودتر بهش برسم. فقط کافی بود یه زالزاله‌ی کوچیک بکارم! حتی به آب یا چیز دیگه‌ای هم نیاز نداشت! ولی درخت بهم گفت که اگه می‌خوام باید همون شب انجامش بدم. منم از خواب پریدم و زودی رفتم که یه زالزاله‌ی کوچیک بکارم. زالزاله هم شبیه زلزله است ولی فرقش اینه که زالزاله میزان خرابی و لرزشیه که نهانه تولیدش می‌کنه. یعنی فقط منم که می‌تونم یه زالزاله ایجاد کنم! یه ظرف مربای خالی که شیشه‌ای بود از تو کابینت برداشتم. موقع برداشتنش نصفه شبی کلی صدای تق دلنگ دولونگ دادن ظرفا و داداشی بیدار شد بهم گفت:
- داری چیکار می‌کنی؟!

منم چون درخت بهم گفته بود نباید به کسی چیزی بگم، ظرفو پشت سرم قایم کردم و گفتم:
- هیچی!

داداشی هم که خواب بود سری تکون داد و برگشت به سمت اتاقش. با ظرف رفتم تو حیاط. ظرفو رو زمین گذاشتم، درشو باز کردم و روبه‌روش نشستم. کلی تمرکز کردم و یه زالزاله‌ی کوچیک تو ظرف ایجاد کردم و سریع درشو بستم که نیاد بیرون. بعد زالزاله‌ی کوچیکمو کاریدم تو باغچه. صبح که بیدار شدم همون درخت زالزالک تو خوابم تو باغچه‌ی حیاطمون بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1404/4/13 0:17:40
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1404/4/13 0:33:30
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1404 23:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله دوم:


خصوصیات چوب دستی: 67 سانتی متر (20 کلمه) و انعطاف ناپذیر (زیر 700 کلمه)


آن شاخه، که در شب مه آلود پنجم خودش را از تنه جدا کرد، از همان ابتدا خودش بود. نه نیازی به تراشیدن داشت، نه تاب آوردن در برابر قالب‌ها.
دراز، تیره، و خشک؛ مانند زمان ایستاده. سیبل به آن خیره شد و حس کرد که این چوب، چیزهایی را از دوران‌های گذشته می‌داند که هنوز حتی اتفاق نیفتاده‌اند.

وقتی برای اولین‌بار آن را در دست گرفت، چوبدستی نه صدا کرد، نه درخشید، نه حرکت خاصی کرد. اما بادی خفیف در اطرافش وزید، انگار چیزی در اطرافش عقب کشیده شد. مثل زمانی که جنگی قرار است آغاز شود و هوا می‌فهمد.

همه‌چیز درباره‌ی این چوب، درباره‌ی کشیدگی‌اش، سختی‌اش، و سکوتش، به سیبل یک پیام می‌داد:
تو قرار نیست با دیگران هماهنگ باشی. تو باید از آن‌ها فاصله بگیری.

او بعدها گفت:
- بلندی این چوب، نه از غرور است، نه از قدرت. از فاصله است. برای اینکه صداها، نگاه‌ها، و ایده‌های بی‌ربط به من نرسند.

چوب، در ظاهر ساده بود. اما اگر از نزدیک نگاه می‌کردی، بافتش انگار همچون خانه‌ای پر از در و دیوار و راه‌روهای تو در تو بود. چوبی که انگار خیال را درون خود بلعیده بود، و حالا آرام‌آرام آن را پس می‌داد. اما فقط به کسی که گوش می‌داد...

در یکی از شب‌های آزمایش، سیبل آن را در برابر یک بادکنک جادویی گرفت. طلسمی معمولی که دیگران می‌توانستند آن را خم کنند یا بپیچانند تا بادکنک را هدایت کنند.
اما چوب او؟ واکنش نشان نداد. انعطاف‌ناپذیر بود، حتی در برابر اراده‌ی خود صاحبش. نه از سر نافرمانی، بلکه از سر ثبات. چیزی شبیه ستون. یا جنگلی که در برابر آتش زانو نزده باشد.

وقتی شاگردی از سیبل پرسید چرا چوبش این‌قدر خشک است، فقط گفت:
- بعضی چوب‌ها قرار نیست خودشان را خم کنند. این، برای آن‌هایی‌ست که قصد ندارند با مانور نجات پیدا کنند.

در جلسه‌ای دیگر، او برای تمرین پرواز، چوبدستی‌اش را بلند کرد. طلسم پرواز انجام شد، اما جالب بود که نه بر جسم، بلکه بر تصویر ذهنی شاگرد.
شاگرد گفت بعدها، که هنگام طلسم، به جای بلند شدن، افتاد داخل رویایی که در آن ساحرگان کهن، در دایره‌ای از خاکستر، در حال نجوا بودند.

سیبل لبخند نزد. فقط چوب را به ردایش بازگرداند و گفت:
- گاهی، چوب به تو نمی‌گوید چه کار کنی. فقط نشان می‌دهد که چه چیزی دیگر کافی نیست.

حقیقت این است که آن چوب، ساخته نشده بود برای چرخیدن، یا بازی با توپ جادو یا شعبده‌های سطحی. این چوب برای تبدیل تک‌شاخ به راسو نبود. آن چوب، برای جادوگرانی بود که در دل سکوت، حقیقت را پیدا می‌کردند.
برای آنان که در روزهای بیماری، به‌جای امید بی‌پایه، به واقعیت تلخ خیره می‌شدند و هنوز دوام می‌آوردند.

و شاید، برای آن‌هایی که فهمیده‌اند گاهی، حتی در دنیاهای جادویی، آرام ماندن، نایاب‌ترین طلسم است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!