جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  75 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  147 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  259 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  337 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  236 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1404 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله دوم:
چوبدستی:۳۸ سانت( طول چوبدستی با توجه قدرت صاحبش تغییر میکند،چوبدستی زنده است.)

انعطاف پذیری: انعطاف ناپذیر( او تنها برای برگزیده خود انعطاف پذیر است.)


این اولین درخت بید سیاه نبود.

درخت بید سیاه سال‌ها بود که در جایی که آن‌ها انتخاب می‌کردند و برای کسی که برمی‌گزیدند، رشد می‌کرد. دانه‌ای نداشت و چوبش از نفرت و پلیدی ساخته شده بود. درختی بود که زنده‌تر از هر گیاهی به نظر می‌رسید و برای شروع رشدش به تسخیر روحی مرده نیاز داشت؛ روحی که نه مرگ را از طریق نیستی، بلکه مرگ را از خود زندگی گرفته باشد. روحی آزرده و رنجور که آرام آرام، روشنایی ذاتی‌اش را به تاریکی زندگی باخته و تسلیم چنگال سیاه بدبختی شده باشد. به همین دلیل هم پسرک را انتخاب کرده بودند. او نفس می‌کشید، اما چیزی زنده در وجودش نبود. درخت خود قدرتمند بود و به جادو اهمیتی نمی داد و تنها مربوط به جادوگران و ساحرگان دوران نبود، بلکه موجودی بود که جذب بیماری روح و تاریکی مطلق می شد و برای هر کسی که وحشت و سرمای پلیدی در درونش می چرخید و مانور می داد، می رویید.

آن‌ها درخت قبلی را سال‌ها پیش به فرزند خانه گانت هدیه دادند. درخت انتخاب کرده بود که برای او رشد کند؛ برای کسی که از ذات نفرت ساخته شده بود. پدری که او را نمی‌خواست و مادری که خیال عشقی دروغین، چیزی از انسانیتش باقی نگذاشته بود.
مروپ گانت، دختری بود که ارزوهای برباد رفته اش را در آغوش مردی می دید که جز غرور و انزجار چیزی برای او نداشت. او با تمام ویرانه هایی که روزی شخصیت و روحش بود، روی پسر قمار کرد. ویرانه هایی که پدرش با تازیانه تحقیر و مجازات از او ساخته بود. پرنده کوچکی بود که پرواز را هرگز نیاموخته بود و بالهای ضعیفش تحمل طوفان نداشت.

ایده زندگی متفاوت به او امید نافرمانی از پدرش را داد و درست در روزی که خدمتکار خبر این خطای نابخشودنی را به پدرش داد، مروپ در خاندان گانت مرد. او با موجود نیمه مرده ای که در بدنش حمل میکرد بیرون رانده شد و مانند وسیله ای شکسته در گوشه ای رها شد.
دایره تحقیر و تنفر بر دورش چنان تنگ شد که او را یارای نفس کشیدن نبود. وقتی از جنگ با عشق نافرجام و بی مهری پدر به در آمد، چیزی از او باقی نمانده بود. برای همین هم وقتی شبانه برگشت تا غذایی بردارد، قیافه غرق در خواب خدمتکار را نتوانست تحمل کند.
خشمی که از پدر به ارث برده بود، مانند مه ای غلیظ دیدگانش را پوشاند و وجودش را در جنگل توحشی بدوی رها کرد. وقتی به خودش آمد روی بدن خدمتکار خم شده بود، دستهایش را چنان به گردنش فشار داده بود که مهره هایش را شکسته بود و سرش را مانند عروسک پارچه ای جدا کرده بود.
نه ماه را با دیوانگی و حسرت و اندوه گذراند و آنگاه که آخرین نفس ها را می کشید، آنگاه که آن موجود عزیز از وجودش جدا شده بود و جسمش مهمانی نداشت، درخت از میان ریه هاش رویید. فریاد ها و گریه هایش تبدیل به شاخ و برگ سیاهش شد. چوبش از تنفر وجودی اش محکم بود و قدش از پلیدی کارهایش بلند و استوار.
درخت از خون او رویید و برای فرزند او بود و چوبش را به جادوی او مزین کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1404 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله دوم:
چوبدستی:۳۸ سانت( طول چوبدستی با توجه قدرت صاحبش تغییر میکند،چوبدستی زنده است.)

انعطاف پذیری: انعطاف ناپذیر( او تنها برای برگزیده خود انعطاف پذیر است.)


این اولین درخت بید سیاه نبود.

درخت بید سیاه سال‌ها بود که در جایی که آن‌ها انتخاب می‌کردند و برای کسی که برمی‌گزیدند، رشد می‌کرد. دانه‌ای نداشت و چوبش از نفرت و پلیدی ساخته شده بود. درختی بود که زنده‌تر از هر گیاهی به نظر می‌رسید و برای شروع رشدش به تسخیر روحی مرده نیاز داشت؛ روحی که نه مرگ را از طریق نیستی، بلکه مرگ را از خود زندگی گرفته باشد. روحی آزرده و رنجور که آرام آرام، روشنایی ذاتی‌اش را به تاریکی زندگی باخته و تسلیم چنگال سیاه بدبختی شده باشد. به همین دلیل هم پسرک را انتخاب کرده بودند. او نفس می‌کشید، اما چیزی زنده در وجودش نبود. درخت خود قدرتمند بود و به جادو اهمیتی نمی داد و تنها مربوط به جادوگران و ساحرگان دوران نبود، بلکه موجودی بود که جذب بیماری روح و تاریکی مطلق می شد و برای هر کسی که وحشت و سرمای پلیدی در درونش می چرخید و مانور می داد، می رویید.

آن‌ها درخت قبلی را سال‌ها پیش به فرزند خانه گانت هدیه دادند. درخت انتخاب کرده بود که برای او رشد کند؛ برای کسی که از ذات نفرت ساخته شده بود. پدری که او را نمی‌خواست و مادری که خیال عشقی دروغین، چیزی از انسانیتش باقی نگذاشته بود.
مروپ گانت، دختری بود که ارزوهای برباد رفته اش را در آغوش مردی می دید که جز غرور و انزجار چیزی برای او نداشت. او با تمام ویرانه هایی که روزی شخصیت و روحش بود، روی پسر قمار کرد. ویرانه هایی که پدرش با تازیانه تحقیر و مجازات از او ساخته بود. پرنده کوچکی بود که پرواز را هرگز نیاموخته بود و بالهای ضعیفش تحمل طوفان نداشت.

ایده زندگی متفاوت به او امید نافرمانی از پدرش را داد و درست در روزی که خدمتکار خبر این خطای نابخشودنی را به پدرش داد، مروپ در خاندان گانت مرد. او با موجود نیمه مرده ای که در بدنش حمل میکرد بیرون رانده شد و مانند وسیله ای شکسته در گوشه ای رها شد.
دایره تحقیر و تنفر بر دورش چنان تنگ شد که او را یارای نفس کشیدن نبود. وقتی از جنگ با عشق نافرجام و بی مهری پدر به در آمد، چیزی از او باقی نمانده بود. برای همین هم وقتی شبانه برگشت تا غذایی بردارد، قیافه غرق در خواب خدمتکار را نتوانست تحمل کند.
خشمی که از پدر به ارث برده بود، مانند مه ای غلیظ دیدگانش را پوشاند و وجودش را در جنگل توحشی بدوی رها کرد. وقتی به خودش آمد روی بدن خدمتکار خم شده بود، دستهایش را چنان به گردنش فشار داده بود که مهره هایش را شکسته بود و سرش را مانند عروسک پارچه ای جدا کرده بود.
نه ماه را با دیوانگی و حسرت و اندوه گذراند و آنگاه که آخرین نفس ها را می کشید، آنگاه که آن موجود عزیز از وجودش جدا شده بود و جسمش مهمانی نداشت، درخت از میان ریه هاش رویید. فریاد ها و گریه هایش تبدیل به شاخ و برگ سیاهش شد. چوبش از تنفر وجودی اش محکم بود و قدش از پلیدی کارهایش بلند و استوار.
درخت از خون او رویید و برای فرزند او بود و چوبش را به جادوی او مزین کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
کچل تام!

در این یکی چند روز ماجرای خوف و خفن زیاد خوندم، ولی این یکی با اختلاف خوف و خفن‌ترین ماجرایی بود که خوندم و احساس می‌کنم تحسین خالی توانایی ارزش‌گذاری لایقانه این نوشته رو نداره. خیلی جالب و هیجان انگیز بود و نتونستم از ابتدای خوندنش تا به انتها چشم رو هم بذارم و منتظر بودم که این بید سیاه کی کاشته میشه؟ ترکیب یه ماجرای بسیار مرموز با کاشت درخت بدون دونه‌ی اصلی خلاقیت بسیار زیادی می‌خواد که صد البته که شما از پسش براومدید!

تایید شد!
چوب درخت بید سیاه، چوب خلق شده با هزینه ۷ گالیون برای شما ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله اول
چوب بید سیاه



خواندن این پست به افراد زیر 18 سال به هیچ وجه توصیه نمی‌گردد.


زن سوپ آبکی را در کاسه ریخت و در حالی که پکی به سیگارش می‌زد، کاسه را روی میز گذاشت و با بی‌حوصلگی به سمت پسر هل داد. سوپ در کاسه تکانی خورد و چند قطره‌اش به بیرون ریخت. پسر روی کاسه خم شد، مایع زردرنگ بیمارگونه‌ای درونش پیچ می‌خورد و خاکستر سیگار زن درون این تلاطم می‌چرخید.

چشم‌های سبز گودافتاده‌اش را از کاسه گرفت و به زن خیره شد. زن همچنان سیگار می‌کشید و چیزی را در روزنامه می‌خواند. بعد از چند ثانیه سکوت، سرش را از روی روزنامه بلند کرد و با بی‌حوصلگی گفت:
-چرا کوفت نمیکنی؟

پسر از صدای زن متنفر بود. صدایش، مانند فریاد بادکنکی بود که می‌ترکید، جیغ‌مانند و کش‌دار. زیرپوش لکه‌دارش، بوی تند الکل خونش، موهای زرد شانه نکرده‌اش و آن آرایش غلیظ منظوردارش حال پسر را بهم می‌زد. همه چیز در مورد زن اشتباه بود.

جوابی نداد. از پشت میز بلند شد. لباس کهنه فرم‌اش بر تنش زار می‌زد و کیفش جسم لاغر و نحیفش را به عقب می‌کشید. بی هیچ حرفی به سمت در رفت و موقعی که می‌خواست در را پشت سرش ببند، صدای زن را شنید که جیغ می‌زد:

- نمک نشناس بی‌مصرف! باید می‌ذاشتم تو شکم اون مادر هروئینی‌ات بمیری! دلم برات سوخت و تو...

در را بست و بی آنکه چیزی در حالتش تغییر کند، به راه افتاد. این دروغ‌ها هزار بار شنیده بود. او برای زن یک پوشش بود. یک تصویر از یک مادر تنها و یک پسر کوچک که دل هر کسی را به رحم می‌آورد. تصویری خوب برای پوشاندن لجن‌زاری از مراجعین هوس‌ران.

او گریه کردن را بلد نبود. حتی بلد نبود که شاد باشد. صورتش یک تصویر زجرآور از کودکی کم وزن و گرسنه و بی‌حس بود. البته او واقعاً بی‌حس نبود. فقط همیشه آرام بود. صداها با او حرف می‌زدند و آرامش می‌کردند. شاید به همین علت هم بود که در این زندگی دوام آورده بود.

به مدرسه رسید. جایی که فرقی با آن فسادی که در آن می‌زیست نداشت. پسرک آرام،زیرنقش و لاغر بود با مادری که اصلاً به کبودی‌های بدنش و شکستگی‌های استخوانش اهمیتی نمی‌داد و این یک هدف عالی برای شیطان‌صفت‌های کوچکی بود که از خود جهنم زاده شده بودند و در هیبت کودکان به مدرسه می‌رفتند.

آزاری نبود که پسرک ندیده باشد.
زندانی‌اش کرده بودند، لختش کرده بودند، سرش را کاسه توالت فرو کرده بودند و آنقدر کتکش زده بودند که مسئولان مدرسه مجبور شده بودند اورژانس را خبر کنند. اما در تمام این عذاب‌ها، پسر ساکت مانده بود. نه برای نجات فریاد زده بود و نه از کسی شکایت کرده بود. نه اینکه درد را نمی‌فهمید یا اینکه از آن خوشش می‌آید، بلکه صداها بودند که به او می‌گفتند که باید ساکت بماند و زجر بکشد. چون این زجرها برای رشدش لازم بودند. او هم همین کار را کرده بود.

اما آن روز فرق می‌کرد. حس عجیبی داشت.
زنگ اول که به صدا درآمد به سراغش آمدند. یقه‌اش را گرفتند و دوره‌اش کردند و به زور او را با خودشان به دستشویی بردند.

پسر قدبلند قوی هیکلی که سرگروهشان بود، او را روی زمین هل داد و گفت:
- هوی! احمق لال! بهت گفتم یه پنجاه تا برام بیاری ولی تو خیلی احمقی و حرفمو گوش نمی‌کنی!

بعد کیف پسر را که همراه خودش آورده بود، برعکس کرد و محتوایاتش را روی زمین خالی کرد. خبری از پول نبود.

- اه! دوباره نیاوردی؟.... تو خیلی احمقی!... زود باش کف زمینو لیس بزن! این مجازاتته!

پسران اطرافش مانند گوسفندانی مطیع حرفش را تکرار کردند و با چشمان سرشار از هیجان به پسرک خیره شدند. کف زمین لزج، مرطوب و کثیف بود. پسرک دلش نمی‌خواست این کار را بکند.

ناگهان اتفاق افتاد.

صداها گفتند:
- میخوای بمیرن؟ میخوای بمیرن؟ میخوای بمیرن؟

پسرک برای اولین بار ذوق را تجربه کرد. به آرامی سرش را تکان داد.

- سرتو مثل الاغ تکون نده! زود باش و...

حرف پسر نیمه تمام ماند. صورتش مانند گچ سفید شد و بعد انگار عروسکی باشد که باطری تمام کرده، به زمین افتاد. پشت سرش، همه افراد گروه مانند برگ‌های زرد پاییز به زمین افتادند.
بلند شد. جلو آمد و به قیافه پسر نگاه کرد. صورتش روی سرامیک‌های لزج افتاده بود. حالا او بود که زمین را لیس می‌زد.

برای اولین بار خوشحال شد.

از دستشویی بیرون رفت و به اتاق معلم‌ها رفت. آن بی‌مسئولیت‌هایی که به آزارش بی‌توجه بودند و به خاطر مشتی پول چشم‌هایشان را روی حقیقت بستند.

-میخوای بمیرن؟ میخوای بمیرن؟ میخوای بمیرن؟

بدن‌های بی‌جانشان روی زمین افتادند. بدون خون، بدون فریاد، بدون زخم. تنها در یک لحظه مرده بودند.

کارش که با همکلاسی‌های شرورش تمام شد، قدم زنان از مدرسه بیرون آمد. پشت سرش همه جیغ می‌کشیدند، به پلیس زنگ می‌زدند و کمک می‌خواستند. اما برای او مهم نبود. هیچ وقت قرار نبود به آنجا برگردد.

به خانه برگشت. در را که باز کرد، مردی در کنار زن روی کاناپه لم داده بود. هردو عریان و غرق در کثافت بودند.

- می‌خوای بمیرن؟ می‌خوای بمیرن؟ می‌خوای بمیرن؟

مرد در جا مرد. سرش به عقب افتاد و کنترل تلویزیون از دستش به زمین افتاد. زن با تعجب از جایش پرید و آن وقت بود که متوجه حضور پسر شد.

- تو؟... چی...

لازم نبود چیزی بگوید. صداها می‌دانستند.
چشم‌های زن گشاد شد. بدنش صاف ایستاد و با قدم‌های مرتب و آرام به سمت کاسه سوپی رفت که هنوز روی میز بود. سرش را در کاسه فرو کرد و همانجا ماند. آنقدر در این حالت ماند که بدنش شل شد و بر روی زمین سقوط کرد. با سوپ خفه شده بود.

پسرک به سمت میز رفت و کاسه را برداشت.

• بید رو بکار! بکار! بکار!

کاسه را برداشت و به سمت جنگلی که چند خانه بعدتر شروع می‌شد، به راه افتاد. آنقدر رفت که صداها قطع شدند.
با دستانش حفره کوچکی درست کرد و محتویات سوپش را در آن ریخت. با خاک رویش را پوشاند.

همانجا روی زمین ماند.

- حالا چی میشه؟

- ما رشد می‌کنیم! رشد می‌کنیم! رشد می‌کنیم!

- من چی کار کنم؟

- به ما ملحق شو! ملحق شو! ملحق شو!.... ما گرسنه ایم!

پسرک لبخند زد. حالا خیالش راحت بود.ناگهان زمین دهان باز کرد و پسرک را بلعید.

پلیس هیچ علتی برای مرگ‌های مرموز پیدا نکرد. همه مدرسه از پسری حرف می‌زدند که عامل قتل‌ها بود، اما پسری وجود نداشت. پسری با آن مشخصات هرگز به دنیا نیامده بود. هرگز به آن مدرسه نرفته بود.

همه چیز در آن منطقه عجیب بود. از آدم‌ها گرفته تا درخت بید عجیب کاملاً سیاهی که در میانه جنگل رشد می‌کرد. درختی که میگفتند خود شیطان آن را کاشته است.

پرونده قتلها هیچ وقت حل نشد.
پرونده قتل‌ها هیچ وقت حل نشد.
پرونده قتلها هیچ وقت حل نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
شناسنامه‌ی چوبدستی

ساحره‌ی برگزیده، سیبل تریلانی!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۱۶۷ک۳۰۳

جنس چوب: چوب درخت سرخدار سوخته

طول چوب: ۶۷ سانتی‌متر

انعطاف‌پذیری: کم (انعطاف ناپذیر)

هسته چوب: موی روحِ پیشگو و پودر استخوان شیشه‌بین

مالک: سیبل تریلانی

ارزش چوبدستی: ۱۱ گالیون

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
شناسنامه چوبدستی


جادوگر برگزیده، سالازار اسلیترین!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۱۳۸ب۱۰۲

جنس چوب: چوب درخت چوب‌مار

طول چوب: ۳۸ سانتی‌متر

انعطاف‌پذیری: بالا

هسته چوب: شاخ باسیلیسک

مالک: سالازار اسلیترین

ارزش چوبدستی: ۷ گالیون

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
شناسنامه چوبدستی


ساحره‌ی برگزیده، گابریلا پرنتیس!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۳۲۷ب۳۰۱

جنس چوب: چوب درخت آراویلا

طول چوب: ۲۷ سانتی‌متر

انعطاف‌پذیری: بالا

هسته چوب: پیله پیکسی

مالک: گابریلا پرنتیس

ارزش چوبدستی: ۱۵ گالیون

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
نق نقو و وق وقو لیمویی!

ماجرای بسیار گرمی بود! دوستش داشتم. انقد گرم بود که در طول کل ماجرا آب شدم. مطمئنا چوب زالزالک فقط میتونه مناسب چوبدستی تو باشه و غیر از اون، هیچ چوبی نمی‌تونه خاصیتی مناسب ویژگی‌های تو رو داشته باشه و انتخاب هوشمندانه‌ت رو تحسین می‌کنم. باشد که هوشمندانگی رو سرلوحه زندگیت قرار بدی و در همه‌جا ازش استفاده کنی.

تایید شد!
چوب درخت زالزالک، چوب کتاب با هزینه ۳ گالیون برای شما ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 21:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله سوم:

هسته: موی روحِ پیشگو + پودر استخوان شیشه‌بین
(خلق شده)


من از آن شب چیزی به خاطر ندارم. نه آغازش را، نه مسیرش را، نه حتی تصمیمی که برای رفتن گرفتم. فقط آن تصویر... آن تصویر لعنتی که در گوی شکسته‌ی پیش‌گویی ظاهر شد... مثل ترک افتادن بر روی استخوان.

لحظه‌ای پیش از آن، در آزمایشگاه تاریک و بخارآلودم نشسته بودم. چراغی نمی‌سوخت. تنها روشنایی، از ته‌مانده‌ی نوری بنفش درون گوی ترک‌خورده می‌آمد که آن را از یک انبار خالی، بی‌نام و بی‌صدا بیرون کشیده بودم.

تصویر درون آن گوی، نه چهره بود، نه صحنه‌ای از آینده... فقط صدای یک زمزمه. نه‌چندان بلند، نه کاملاً مفهوم. مثل صدای قدم‌هایی روی خاک شیشه‌ای. و بعد، تصویر به صدا پاسخ داد:
اگه آینده‌ای هست، درون تو داره می‌میره.

نمی‌دانم چرا باور کردم... اما باور کردم!

من راه افتادم. نه با پا، که با ذهن. نه از هاگوارتز، بلکه از یک درز در میان لحظه‌ها. زمان اطرافم خمیده شده بود؛ مثل قاشقی که در آتش خم می‌شود اما نمی‌شکند.

دره‌ای بود. مکان نداشت، اما شکل داشت. یک فضای بی‌جهت که مرزهای آن را تار و پودی سوخته مشخص می‌کرد. خاکش شیشه بود. خرده‌شیشه‌هایی نازک و درهم‌تنیده، که زیر قدم‌هایم ناله می‌کردند. نه چون می‌شکستند، بلکه چون یادشان می‌آمد که قبلاً شکسته‌اند.

درختی نبود. هیچ چیز نرمی در آن سرزمین وجود نداشت. نه سبزه، نه صخره، نه سایه. همه‌چیز نور بود و زخم.و در دل آن فضای گمشده، استخوانی ایستاده بود. نه افتاده، نه دفن‌شده، بلکه ایستاده! مارپیچ و بلند، و در عین حال چنان ظریف که می‌ترسیدی با نگاهت هم بشکند.

لحظه‌ای که نگاهم به آن افتاد، حس کردم کسی در من بیدار شده. خودم نبودم. چیزی قدیمی‌تر. صدایی که مدت‌ها خاموش مانده بود.

و او ظاهر شد... یک زن، شفاف و بی‌رنگ، با چشمانی مه‌آلود و صدایی که در گوش نمی‌پیچید، بلکه در استخوان می‌لرزید. گفت:
- تو از من آمده‌ای.

و من جواب دادم:
- تو، من نیستی.

او لبخند زد. دستی بالا آورد. در میان انگشتانش، یک تار مو معلق بود. نه خاکستری، نه سفید، نه نقره‌ای... بلکه چیزی میان نور و غبار.

گفت:
- این موی من نیست. این، آینده‌ای‌ست که تو نمی‌بینی. اما من دیده‌ام.
دست دراز کردم تا بگیرمش، اما باد وزید... نه از بیرون، بلکه از درون. تار مو چرخید، و در هوا با استخوان تلاقی کرد.

هیچ نور خیره‌کننده‌ای نبود. فقط لحظه‌ای سکوت شدید، چنان فشرده که پوست صورتم را سوزاند. و بعد، آن دو، یکی شدند. هسته شکل گرفته بود.

چشمانم باز شد. به سقف نگاه کردم. سقف آزمایشگاهم... مه بنفش آرام در هوا می‌چرخید، و شیشه‌های نیمه‌سوخته مثل ستاره‌هایی در نور شبکه سقف برق می‌زدند.

در دستانم، هسته‌ای می‌تپید. واقعاً تپید. نه مانند قلب، بلکه مانند خاطره‌ای که زنده‌مانده و هنوز گم نشده بود. موی روح پیشگو و پودر استخوان شیشه‌بین حالا در هم تنیده شده بودند، و در سکوتی عمیق، انتظار چیزی را می‌کشیدند.

چوب هنوز همان‌جا بود؛ در قفسه‌ی چوب‌های خام، آرام، کشیده، و خشک. اما وقتی هسته را نزدیکش بردم، ترک نازکی روی سطحش شکل گرفت. نه از آسیب، که از پذیرش...

چوبدستی دهان باز کرد. بی‌صدا. مثل آینه‌ای که خودت را می‌بلعد. هسته را درون آن گذاشتم، و لحظه‌ای حس کردم زمین در زیر پایم می‌لرزد. نه از نیرو، بلکه از سکون.

و همان‌جا بود که دانستم:
چوبدستی‌ام کامل شد.

بلند است، چون فاصله را بلد است. چون نمی‌خواهد نزدیک باشد، بلکه دور بماند تا ببیند. سخت است، چون هر نرمی، انعکاس یک آینده‌ی مشکوک است. و درونش؟ درونش نه قدرت، که حافظه است. نه خون، که زخم. نه زندگی، بلکه بازمانده‌ی زندگی.

هر بار که در دستانم می‌چرخد، صدای پیش‌گویی نمی‌دهد. نه جیغ، نه زمزمه. فقط چیزی می‌گوید که انگار از درون استخوان برخاسته:
- تو هنوز زنده‌ای، چون هنوز آینده‌ای هست که ندیده‌ای.

و من با این چوبدستی، نه جادو می‌کنم، بلکه زمان را گوش می‌دهم.

چوب سرخدار سوخته با هسته موی روحِ پیشگو و پودر استخوان شیشه‌بین انعطاف ناپذیر به طول 67 سانتی متر

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1404/4/13 23:28:30
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 09:10
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله سوم:


هسته: شاخ باسیلیسک


نقل قول:
از میان بسیاری از جانوران و هیولاهای ترسناکی که در سرزمین ما پرسه می‌زنند، هیچ‌کدام کنجکاو‌تر یا کشنده‌تر از باسیلیسک، که به پادشاه مارها نیز شناخته می‌شود، نیست. این مار که ممکن است به اندازه‌ای غول‌آسا برسد و صدها سال زندگی کند، از تخم مرغی که توسط وزغی پرورش داده شده باشد، متولد می‌شود. روش‌های کشتن او شگفت‌انگیز است؛ زیرا افزون بر نیش سمی و مرگبارش، باسیلیسک نگاهی کشنده دارد، و هر کسی که با پرتو نگاه او روبه‌رو شود، بی‌درنگ خواهد مرد.

منبع: کتاب هولناک‌ترین هیولاهای دهشتناک




در اعماق تالار اسرار، در جایی که نور از میان دهان سنگی مار عظیم می‌گذشت و بر کف مرمری تالار سایه‌هایی لرزان می‌افکند، سالازار اسلیترین ایستاده بود. هوای تالار مثل نفس‌های آهسته و خزنده‌ی ماران، سنگین و رازآلود بود. سکوت در فضا جاری بود، سکوتی که از حضور چیزی بزرگ‌تر از کمبود صدا زاده شده بود. در برابر سالازار، تخم مرموز و تیره‌رنگی آرام بر بستری از جلبک‌های جادویی می‌درخشید، گویی در دل خود، نیرویی خاموش و پرشکوه را پنهان کرده بود. سالازار دست‌هایش را بلند کرد و با زبان ماری، وردی را زمزمه کرد که در پیچ‌و‌تاب دیوارهای تالار طنین انداخت؛ وردی که از دل تاریکی‌های تاریخ آمده بود، وردی برای آفرینش.

پوسته‌ی تخم با صدایی عمیق و آرام ترک برداشت. ترک‌ها گسترده‌تر شدند، همان‌گونه که طلسم‌های باستانی بر سقف تالار می‌درخشیدند. انرژی سرخ و سبز در هوا جریان پیدا کرد، و مه سرد و ضخیمی سراسر فضا را فرا گرفت. در میان این مه، حرکتی دیده شد؛ حرکتی نرم و خزنده، اما با وقاری سلطنتی. باسیلیسک دوم، با طولی نزدیک به پانزده متر، از تخم خارج شد. فلس‌هایش به رنگ سبز تیره با زیرشکمی سبز روشن‌تر می‌درخشیدند، چشمانی زرد و پرفروغ داشت، و دو شاخ محکم و پیچ‌خورده بر سرش نمایان بود. خزیدنش بی‌صدا بود، اما حضورش زمین را می‌لرزاند.

در گوشه‌ای از تالار، باسیلیسک اول نیز حضور داشت؛ همان مخلوق کهن، وفادار به ارباب خود. حضورش بر خلاف ظاهر، نوعی آرامش را در فضا پراکنده می‌کرد. سرش را به آرامی بر زانوی سالازار سایید، چشمانش بسته، و زبان دوشاخه‌اش آرام از دهان بیرون می‌آمد. سالازار دستی بر سر آن کشید و نگاهی آکنده از مهربانی و احترام میان‌شان رد و بدل شد؛ گویی میان آن دو، پیوندی قدیمی‌تر از کلمات و مفاهیم وجود داشت.

در همان حال، باسیلیسک دوم، هنوز تازه به دنیا آمده، با حرکتی آرام به‌سوی اربابش آمد. چشمانش از نوعی معصومیت موج می‌زد که شاید فقط سالازار میتوانست آن را درک کند. سالازار، به زبان ماران، با صدایی آرام گفت:

— فرزند تاریکی، تو را آفریدم برای یک هدف، خدمت به من و خانواده اسلیترین و در همین ابتدا دستوری برایت دارم. چوبدستی‌ام برای کامل شدن، به هدیه‌ای از تو نیاز دارد.

باسیلیسک جوان بدون هیچگونه مکثی سرش را خم کرد. شاخ سمت چپش با نوری سبز درخشان شد، سپس با ترک‌خوردنی نرم، از بدنش جدا شد. باسیلیسک تکانی آرام خورد، اما صدایی از او برنخاست. شاخ را با دهانش برداشت و در برابر سالازار گذاشت. سالازار آن را با دو دست گرفت، چشمانش برای لحظه‌ای بسته شد، و به نشانه تشکر، دستی بر صورت باسیلیسک جوان کشید و با زمزمه طلسمی، شاخ مصنوعی جدیدی به وجود آورد.



چند روز بعد، در دوردست‌ترین نقطه‌ی جهان، جایی میان آتش و فولاد، هفائستوس کار خود را تکمیل کرد. چوب مار، در کنار شاخ باسیلیسک، به چوبدستی جدیدی بدل شد: چوبدستی سالازار اسلیترین، کامل‌تر از همیشه. بدنه‌ای بافت‌دار و تاریک، طولی برابر با سی‌وهشت سانتی‌متر، و انعطافی بی‌نظیر. درخشش آن، همچون سحر خفته‌ای بود که تنها با اراده‌ای الهی بیدار می‌شد.

چوبدستی جدید، زاده‌ی قدرت، آفرینش، و اراده بود؛ هم آماده ویرانی و هم برای هدایت تاریکی. سالازار آن را در دست گرفت، و جهان برای لحظه‌ای مکث کرد.


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.