مرحله سوم:
هسته: شاخ باسیلیسک
نقل قول:
از میان بسیاری از جانوران و هیولاهای ترسناکی که در سرزمین ما پرسه میزنند، هیچکدام کنجکاوتر یا کشندهتر از باسیلیسک، که به پادشاه مارها نیز شناخته میشود، نیست. این مار که ممکن است به اندازهای غولآسا برسد و صدها سال زندگی کند، از تخم مرغی که توسط وزغی پرورش داده شده باشد، متولد میشود. روشهای کشتن او شگفتانگیز است؛ زیرا افزون بر نیش سمی و مرگبارش، باسیلیسک نگاهی کشنده دارد، و هر کسی که با پرتو نگاه او روبهرو شود، بیدرنگ خواهد مرد.
منبع: کتاب هولناکترین هیولاهای دهشتناک
در اعماق تالار اسرار، در جایی که نور از میان دهان سنگی مار عظیم میگذشت و بر کف مرمری تالار سایههایی لرزان میافکند، سالازار اسلیترین ایستاده بود. هوای تالار مثل نفسهای آهسته و خزندهی ماران، سنگین و رازآلود بود. سکوت در فضا جاری بود، سکوتی که از حضور چیزی بزرگتر از کمبود صدا زاده شده بود. در برابر سالازار، تخم مرموز و تیرهرنگی آرام بر بستری از جلبکهای جادویی میدرخشید، گویی در دل خود، نیرویی خاموش و پرشکوه را پنهان کرده بود. سالازار دستهایش را بلند کرد و با زبان ماری، وردی را زمزمه کرد که در پیچوتاب دیوارهای تالار طنین انداخت؛ وردی که از دل تاریکیهای تاریخ آمده بود، وردی برای آفرینش.
پوستهی تخم با صدایی عمیق و آرام ترک برداشت. ترکها گستردهتر شدند، همانگونه که طلسمهای باستانی بر سقف تالار میدرخشیدند. انرژی سرخ و سبز در هوا جریان پیدا کرد، و مه سرد و ضخیمی سراسر فضا را فرا گرفت. در میان این مه، حرکتی دیده شد؛ حرکتی نرم و خزنده، اما با وقاری سلطنتی. باسیلیسک دوم، با طولی نزدیک به پانزده متر، از تخم خارج شد. فلسهایش به رنگ سبز تیره با زیرشکمی سبز روشنتر میدرخشیدند، چشمانی زرد و پرفروغ داشت، و دو شاخ محکم و پیچخورده بر سرش نمایان بود. خزیدنش بیصدا بود، اما حضورش زمین را میلرزاند.
در گوشهای از تالار، باسیلیسک اول نیز حضور داشت؛ همان مخلوق کهن، وفادار به ارباب خود. حضورش بر خلاف ظاهر، نوعی آرامش را در فضا پراکنده میکرد. سرش را به آرامی بر زانوی سالازار سایید، چشمانش بسته، و زبان دوشاخهاش آرام از دهان بیرون میآمد. سالازار دستی بر سر آن کشید و نگاهی آکنده از مهربانی و احترام میانشان رد و بدل شد؛ گویی میان آن دو، پیوندی قدیمیتر از کلمات و مفاهیم وجود داشت.
در همان حال، باسیلیسک دوم، هنوز تازه به دنیا آمده، با حرکتی آرام بهسوی اربابش آمد. چشمانش از نوعی معصومیت موج میزد که شاید فقط سالازار میتوانست آن را درک کند. سالازار، به زبان ماران، با صدایی آرام گفت:
— فرزند تاریکی، تو را آفریدم برای یک هدف، خدمت به من و خانواده اسلیترین و در همین ابتدا دستوری برایت دارم. چوبدستیام برای کامل شدن، به هدیهای از تو نیاز دارد.
باسیلیسک جوان بدون هیچگونه مکثی سرش را خم کرد. شاخ سمت چپش با نوری سبز درخشان شد، سپس با ترکخوردنی نرم، از بدنش جدا شد. باسیلیسک تکانی آرام خورد، اما صدایی از او برنخاست. شاخ را با دهانش برداشت و در برابر سالازار گذاشت. سالازار آن را با دو دست گرفت، چشمانش برای لحظهای بسته شد، و به نشانه تشکر، دستی بر صورت باسیلیسک جوان کشید و با زمزمه طلسمی، شاخ مصنوعی جدیدی به وجود آورد.
چند روز بعد، در دوردستترین نقطهی جهان، جایی میان آتش و فولاد، هفائستوس کار خود را تکمیل کرد. چوب مار، در کنار شاخ باسیلیسک، به چوبدستی جدیدی بدل شد: چوبدستی سالازار اسلیترین، کاملتر از همیشه. بدنهای بافتدار و تاریک، طولی برابر با سیوهشت سانتیمتر، و انعطافی بینظیر. درخشش آن، همچون سحر خفتهای بود که تنها با ارادهای الهی بیدار میشد.
چوبدستی جدید، زادهی قدرت، آفرینش، و اراده بود؛ هم آماده ویرانی و هم برای هدایت تاریکی. سالازار آن را در دست گرفت، و جهان برای لحظهای مکث کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




