« مرحله سوم »
پیلهی پیکسی بعنوان هستهی چوبدستی
(خلقشده - 8 گالیون)
* برگرفته از مرگ لینی وارنر *گابریلا روزها و شبهای زیادی را در خانهی ریدلها سپری کرده بود. به نقاط زیادی از خانه سرک کشیده بود و همه جا را همچون کف دستش میشناخت.
اما آن شب متفاوت بود. خبری از انرژی زیادی که همیشه در درونش در حال جوشیدن بود نبود. انگار کسی کنترل بدنش را در اختیار گرفته باشد و روح دیگری درونش دمیده شده باشد.
گابریلا ناخودآگاه در حرکت بود. نیرویی نامرئی او را به سویی میکشید.
میدانست کجا.
اما نمیدانست از کجا این را میداند.
گویی به او الهام شده باشد.
یا شاید تناسخ برگرفته از یک حقیقت علمی بود و آنچه که او احساس میکرد، در واقع تصویری از گذشتهای بود که در آن زندگی کرده است؟
او داشت میرفت به نقطهای که خود قبلیاش آرمیده بود.
رهسپار جایی بود که پایانش، پایان پیکسی را رقم زده بود.
زمانی که لرد به سفری طولانیمدت رفت و لینی نتوانست دوریاش را تحمل کند، انتخابش پیوستن به او بود.
پس به او پیوست.
پیلهای به دورش شکل گرفت و آغازِ پایانی که تا ابدیت ادامه داشت را برایش رقم زد.
اما سوال مهمتر این بود که چرا؟ چرا گابریلا باید به آنجا میرفت؟
حالا گابریلا آنجا بود. در انباریِ متروکهای که وسایل قدیمی لرد را به آنجا انتقال داده بودند. جایی که پیلهی لینی باید در میان سایر عتیقهجات جا گرفته باشد و گرد و خاک عظیمی رویش را پوشانده باشد.
با این که گابریلا هرگز پیش از این به آن انباری نیامده بود، اما حتی نیازی به گشتن برای یافتن آنچه که او را به آنسو کشانده بود نداشت. به محض ورود، مستقیما به جایی رفت که زمانی پیله را در آنجا قرار داده بودند. قفسهای در انتها.
جلوی آن را جعبهای کهنه گرفته بود. گابریلا جعبه را برمیدارد و نگاهی به محتوای درونش میاندازد. گلی سیاهرنگ که غلیرغم مصنوعی بودنش پژمرده شده بود.
و یک عروسک پیکسی آبیرنگ.
لینی نبود، اما پیکسی بود. به یاد او و برای لرد.
گابریلا گل و عروسک را سرجایشان در جعبه برمیگرداند. سپس، خم میشود و جعبه را روی زمین قرار میدهد. حال وقت آن بود که برخیزد و با پیلهای که پشت جعبه پناه گرفته بود رو به رو شود.
- هه.
صدای تمسخر نبود. صوتی بود که از شدت شگفتی از آنچه میدید، ناخودآگاه از دهانش خارج شده بود.
او هرگز پیش از آن پیلهی لینی را ندیده بود. اما همهچیز در ذهنش گرفته بود و این... این پیلهای نبود که بخواهی ببینی!
پیلهای که زمانی سالم و اندازهی کف دست بود، حالا در خودش جمع شده بود و اندازهی فندقی بیش نبود. گذر زمان به پیله رحم نکرده بود و همچون میوهای خشک شده، چروکیده و کوچکش کرده بود.
حدس آن که چه چیز ممکن است از پیکسی داخلش باقی مانده باشد سخت نبود.
احتمالا دیگر جسمی برایش باقی نمانده بود و درون پیلهی در هم فرو رفته شکسته بود.
گابریلا دستان لرزانش را بلند میکند و پیله را برمیدارد. پیش از این سابقه نداشت که در هیچ موقعیتی به این حالت دچار شده باشد. اما آن انباری، آن احساسی که درونش شروع به زبانه کشیده کرده بود، او را متفاوت کرده بود.
به محض تماس پیله با انگشتان دستش، انگار تمامی الهاماتی که او را تا آن لحظه به آنجا کشانده بود کامل میشود.
حالا تصویری را میدید که پیش از آن ندیده بود. نه درون ذهنش، بلکه پیش رویش.
پیله همانچیزی بود که به آن نیاز داشت.
هستهی چوبدستی!
هستهای که مدتها پیش لینی در آن خفته بود و پایان خود را برگزیده بود.
شاید انتظار داشت آن پیله خانهاش باشد. خانهای که برای همیشه از جسمش محافظت میکند تا هرگاه بخواهد، دوباره چشم بگشاید، قلب کوچکش به تپش بیفتد و نفسهایش از سر گرفته شود.
اما زمان به هیچکس رحم نمیکند، نه حتی به یک پیکسی کوچک.
یا شاید هم از ابتدا همین هدف را به دنبال داشت؟
تا در زندگی بعدی، خودش را پیدا کند؟
نهتنها خودش را پیدا کند، بلکه برای همیشه همراه خودِ بعدیاش باشد. در اولین یاور هر جادوگر. در چوبدستی.
چیزی که گابریلا میدانست این بود که تار و پود بدن لینی درون پیلهی پژمرده باقی مانده بود و همین برایش کافی بود. شاید این یادگاری لینی برای او بود. هدیهای از طرف خودش، برای خودش.
گابریلا بدون هیچ حرفی پیله را با احتیاط درون جیب ردایش قرار میدهد و جعبه را به سرجایش بازمیگرداند. در حینی که به سمت خروجی انباری حرکت میکند، به خودش قول میدهد که هرگز احساساتی که در این اتاق تجربه کرده بود، دوباره به سراغش نیاید. این تنها خاطرهای از خودش بود که تصمیم داشت برای همیشه به فراموشی بسپارد. خاطرهای از لرزیدن دستانش و برانگیخته شدن احساساتش...
به محض خروج از اتاق، همهچیز به ناگاه به حالت همیشگی برمیگردد. او دوباره همان گابریلایی میشود که همیشه بود.
با این تفاوت که حالا آماده بود. آماده برای ساختن چوبدستی.
با هستهای از پیلهی پیکسیِ آبیرنگ، مدفن لینی وارنر.
~~~~~~~
و اینچنین میشود که چوبدستی گابریلا پرنتیس ساخته میشود! چوبدستیای به شکل مار به خاطر سالازار و دارای بال به خاطر روونا، به رنگ سبز-آبی!
چوب درخت آراویلا با هستهی پیلهی پیکسی، انعطفپذیر و به طول 27 سانتیمتر