جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 11 شهریور 1387 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان : کتاب اول هری پاتر . مکان : درمانگاه هاگوارتز

- آه ... هری ، طرفدارانت الان داخل سرسرا منتظرتن !
دامبلدور که پایین تخت ایستاده بود ، این را به هری گفت و دانه ای برتی باتز با طمع همه چیز در دهانش گذاشت .
- چــــــی ؟ گفتین طرفدارانم ؟ اما...تصویر تغییر اندازه داده شده
- آره ، هری اون چیزی که بین تو و کوییرل اتفاق افتاد ، دیگه یه راز نیست و همه می دونن . تو الان طرفدارهایی داری که نگرانتند ! من تو رو خیلی دوست دارم ... مادام پامفری هم توی سرسراست ، هری ... داری دیونم می کنی ! دیگه نمی تونم تحمل کنم . بیا بغلم تصویر تغییر اندازه داده شده
دامبلدور به طرف هری شیرجه زد و آموزش کلاس خصوصیش را آغاز کرد …

زمان : کتاب دوم هری پاتر . مکان : دفتر دامبلدور

دراکو مالفوی نگران رو به روی دامبلدور ایستاد و منتظر ماند تا او حرفش را شروع کند .
- دراکو ، هری می گه که تو تالار اسرار رو باز کردی ! راست می گه ؟
دراکو که در آرزو می کرد ، ای کاش خودش تالار اسرار را باز کرده بود ، گفت :
- نه ، پروفسور من این کار رو نکردم . حالا می تونم برم ؟
دامبلدور که لحظه به لحظه به دراکو که عقب عقب می رفت نزدیک می شد ، گفت :
- نه ، حالا چه عجله ای ؟ می تونیم یه شیرموزی با هم بخوریم ! تو هم سیفیتی هم موهای طلای داری ، تمام چیزایی که گلرت داشت ، امیدوارم بقیه چیزا هم مثل اون باشه تصویر تغییر اندازه داده شده
- نه … نه پروفسور …تصویر تغییر اندازه داده شده
- چرا !

زمان : کتاب سوم هری پاتر . مکان : دفتر دامبلدور

هرمیون کتاب های سنگینی را که در دست داشت با احترام روی میز دامبلدور گذاشت .
- پروفسور ، آیا اون زمان برگردونی که گفته بودین رسیده ؟
دامبلدور که گردن آویزی را به نشان داد گفت :
- بله ، دوشیزه گرنجر ! بفرماین .
هرمیون زمان برگردان رو از دست دامبلدور گرفت و پرسید :
- خب ، قربان حالا چطور باید ازش استفاده کنم ؟
- صبر کن ! الان می ندازمش گردن دوتامون و بهت می گم !
دامبلدور که خیلی (؟) به او نزدیک شده بود تا گردن آویز را ببندد ، جیغی از خوشی کشید تصویر تغییر اندازه داده شده
- واو … هرمیون حدس می زدم تو پسر باشی ! می گفتم که از هیچ دختری اینقدر خوشم نیومده .
هرمیون که رنگ از رخش پریده بود پرسید :
- اما شما از کجـــــــــــا …؟
- عزیزم فعلا چیزای مهمتری وجود داره …. اون بعدا ! بیا بغل عمو دامبل تصویر تغییر اندازه داده شده


زمان : کتاب چهارم هری پاتر . مکان : یکی از کلاس های هاگوارتز

- سدریک امروز می خوام آموزش های لازم رو برای مرحله ی دوم بهت بدم ! اون کاری رو که گفتم انجام دادی ؟
سدریک که تخم طلایی را در دست داشت ، جواب داد :
- بله قربان ! فهمیدم که باید توی مرحله ی دوم چی کار کنم .
دامبلدور از اینکه سدریک منظور او رو نفهمیده بود آهی کشید .
- مهم نیست ! حالا که می دونی باید زیر آب بری ، بهتره اول شنا کردن رو یادت بدم ! خب ، حالا لباس هات رو در بیار که حس کنیم اینجا رودی ، دریایی یا چیزیه !
- اما پروفسور … خجالت می کشم تصویر تغییر اندازه داده شده
دامبلدور که شنلش را باز می کرد گفت :
- خجالت که نداره . من اول شنا می کنم تصویر تغییر اندازه داده شده


زمان : کتاب پنجم هری پاتر . مکان : محفل ققنوس

دامبلدور آهسته وارد اتاق سیریوس شد و به کنار تخت او رفت .
- سیریوس می دونستی که به غیر از من و تو کسی توی خونه نیست ؟
سیریوس که ظاهرا خواب اما بیدار بود جواب داد .
- خب که چی ؟ می دونم !
دامبلدور خنده ای نخودی کرد و گفت :
- می گن وقتی آلبوس دامبلدور با یک پسر یا مرد توی یه اتاق تنها باشن ، نفر بعدی که وارد میشه شیطونه !
- وای نه !تصویر تغییر اندازه داده شده
- وای بله !

زمان : کتاب ششم هری پاتر . مکان : دفتر اسنیپ

اسنیپ به فکر فرو رفته بود و به شیشه های معجون هایش خیره شده بود . آلبوس دامبلدور هم که در اتاق بود با حرفی تمرکز او را به هم زد .
- ببین سوروس ، من امسال اجازه دادم معلم دفاع در برابر جادوی سیاه بشی هم اجازه دادم که در آخر من رو بکشی ؛ فقط بخاطر یه جلسه کلاس خصوصی ناقابل . من از موی روغنی خیلی خوشم میاد ، اومدم دیگه ممانعت هم کاری از پیش نمی بره !تصویر تغییر اندازه داده شده
سوروس اسنیپ با اجبار قبول کرد …

زمان کتاب هفتم هری پاتر . مکان : بهشت

دامبلدور پشت کامپیوترش نشست ، بعد از کمی انتظار وارد اینترنت شد . یاهوسپس ورود به یکی از روم های بهشت .
آلبوس : یه پسر پی ام بده !تصویر تغییر اندازه داده شده
یه پسر : پی ام .
آلبوس : عضو جادوگران هستی ؟
یه پسر : آره ، شناسم درکه !
آلبوس : وبکم می دی ؟
یه پسر : نه !
آلبوس از میان آیکون برنامه هایش که روی دسکتاپ بودند یکی را که می توانست وبکم دیگران را بی اجازه روشن کند ، باز کرد .
آلبوس : اه ... من رو سر کار می ذاری ؟ تو که دنیسی !تصویر تغییر اندازه داده شده
دنیس : ها ها ...
آلبوس پس از نوشتن پیغامی چوبدستش را به طرف آی دی دنیس گرفت و زمزمه کرد بلاکیوس !
آلبوس سند را زد و پیغام را هم فرستاد .
آلبوس : تو از این به بعد یه بلاک بدون مدت و دائمی هستی که نه می تونی وارد چت شی نه جادوگران ! حالا برو بخند . تصویر تغییر اندازه داده شده


پ. ن1 = این زمان و مکان های متفاوت برای نشان دادن اینه که دامبلدور هر کجا که باشه کلاس خصوصی برگزار می کنه .
پ. ن 2 = درسته که ورد بلاکیوس مربوط به قسمتی از این پست می شه اما … اینم راهیست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 11 شهریور 1387 12:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف: رولی بنویسید که در آن فردی از ورد "بلاکیوس" استفاده کند

_ گم شو!
مرد درست بر روی چاله ی آبی افتاد و قطرات آب شلپ شولوپ کنان به اطراف پاشیده شدند.
_ تو ... تو نمی تونی اینکارو بکنی!
صدای مردی که هم اکنون خیس شده بود و از شدت سرما می لرزید ، لحنی شکست خورده و نا امید داشت.

مردی که رو به رویش قرار داشت ، مردی بود با ردایی خاکستری و مرتب ، با دوخت و دوزی مناسب . صورتی چاق و سرخ رنگ و سیبیل هایی طلایی که کاملاً با هیکل فربه اش هماهنگ بود ... در چشمانش برق شیطنت به وضوح دیده می شد. چشمانی که میشد به وضوح از آنها حس انتقامجویی را دریافت.

_ تو! خیانت به محفل ... بدترین کار ممکنه!

مردی که بر روی چاله آب افتاده بود ، خود را سینه خیز به عقب برد و زیر لب گفت :
_ کینگزلی! فکر نمی کردم هیچ وقت اینکارو بکنی!

_ خفه شو! کروشیو!

فریادی از سر درد سکوت محیط ساکت و آرام را شکست .
_ ماندانگاس فلچر! هیچ وقت به تو اعتماد نداشتم ... و حالا هم متوجه شدم! تو یک خیانتکار هستی!

_ شکلبوت! تو اشتباه می کنی. من مرتکب هیچ ... آیـــــــــــی!
دوباره کروشیویی دردناک به ماندانگاس برخورد کرد و او را دمر ، نقش بر زمین کرد.

کینگزلی مشغول راه رفتن شد.
_ دیگه هیچ حرفی باقی نمونده! شواهد همگی بر علیه تو هستن! حتی به پای میز محاکمه نیومدی و سه تا از مامور های وزارت رو تا سر حد مرگ افسون کردی! متاسفم ولی وقتشه...

در چشم های ماندانگاس ، ناراحتی و شکست دیده میشد.
_ بلاکیوس!

صدای پاقی شنیده شد و درست در جایی که زمانی ماندانگاس قرار داشت ، فقط بازتاب نور خیره کننده ماه بر روی گودال آب باقی مانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 11 شهریور 1387 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اوتو، پاهای لختش رابه آب می زدوقدم های کوتاه وآهسته بر می داشت.بازوی چپش آویزان بود،گویی سنگینی می کرد.زیر چشمی ماموری را که کنار او راه می رفت وسر نیزه ای که به اندازه ای یک کف دست از آرنج بازوی دست راست اوفاصله داشت واز آن چکه آب می آمد،تماشا می کرد.آستین نیم تنه اش کوتاه بود وآبی که از پتو جاری می شد،به آسانی درآن فرو می رفت.

اگر از این سلاحها که دست پرسی بود،یکی دستش بود،گیرش نمی آوردند.

سربارون توجهی به اوتو نداشت وبرای او هیچ فرقی نمی کرد که اوتو فرار کند یا نکند.به او گفته بودندکه هروقت خواست بگریزد او را درجا از پای درآورد.

گاهی درهم شکستن ریشه یک درخت کهن زمین رابه لرزه درمی آورد.یک موج باد از دوربا خشاخش شروع وبه زوزه ی وحشیانه ای ختم می شود.طوفان هر گونه صدای ضعیفی را در امواج باد وباران خفه می کرد.

اوتو تصمیمش را گرفته بود .دریک چشم به هم زدن برگشت .دست درجیبش برد وچوب جادویی را که دوراز چشم ماموران قایم کرده بود را خارج کرد.وبه سمت پرسی برگشت.

باران می بارید اما افق داشت روشن می شد.ابرهای تیره کم کم باز می شدند.

از فرط درندگی له له می زد.نمی دانست چه طور دشمن را از بین ببرد.دستپاچه شده بود در نور سحر هیکل کوفته سر بارون به تدریج دیده می شد.

پرسی دو زانو وپیشانی اش را کف زمین چسبانده وبا دو دست پشت گردنش را حفظ می کرد.کلاهش از سرش افتاده بود روی کف اتاق.

اوتو:نترس،این جوری نمی کشمت .بلند شو می خوام خونتو بخورم.

پرسی با اته پته گفت:جرمتو سنگین نکن .حلا تو که یاغی هستی جزو معترضان علیه ما هستی اگه منو بکشی جرمت سنگین تر میشه حتما بلاک می شی.

...........................
در همین لحظه،آخرین هجای صدای بلاکیوس می آمد که به اوتو اصابت می کرد.هنوز برنگشته ،بلاکیوس دیگری به سینه اش برخورد کرد.سر بارون کار خود را تمام کرد.

پرسی بلند شد وخاک لباسش را تکاند وبالای سر اوتو آمدوبلاکیوس را روی قلب اوتو زد که دیگر امکان بر گشت نداشته باشد.پرسی تفی کرد وبه راه خود ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما برای پوکوندن امدیم
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
داستانی نیمه واقعی!

صبح دل انگیزی بود و دنیس در تخت خواب نظارت, در خوابگاه مختلط هافلپاف خوابیده بود!
پیوز یک عدد دمپایی گرفته دستش و اومده بالا سر دنیس, با تمام قدرت نداشته اش دمپایی رو میخوابونه تو گوش دنیس!
- آه!
دنیس از اونور تخت پرت میشه پایین!
- تف تو روحت! چیه؟ نمیتونم جفت پا بیام تو دهنت شاخ شدی؟ جفت پا تو اون روحت!
پیوز قهقهه ای میزنه و با اخم فریاد میزنه: پاشووو برو تکالیفتو انجام بده!
دنیس با کلافگی از جا بلند میشه و میره سمت تخت آسپ. آسپ در خواب:
- نه نه... کلاه نظارتم رو کوجا میبری؟ من وزیرم! من شاخم... گولاخم...نــــــــــــــــــــــه!
از جا میپره و خودشو میندازه تو بغل دنیس!
- بوقی پاشو بیا بریم تکالیف رو انجام بدیم!
- نمیتونم دیگه! خسته شدم.... اه! لعنتی! من دچار یاس فلسفی شدم! ولم کنــــــــــــــــید!

دنیس با اعصابی خط خطی از تالار عمومی خارج میشه و میره دفتر اساتید رو یه مروری بکنه و ببینه کسی اونجا در حال فک زدن هست یا نه! که با پرسی روبرو میشه:

نقل قول:
نه دنیس اصلا حرف تو درست نیست! اینجا من تصمیم میگیرم که چی بشه و چی نشه! برو بمیر!


دنیس تا این مطالب رو میخونه شیرجه میره تو چتر باکس تا پرسی رو بشوره بزاره کنار:

نقل قول:
دنیس: آآآآآآآآآآای نفس کش! بوق تو بوقت کنن پرسی! میـــــــــــکشمت...
مینروا مک‌گونگال: بهتره زين پس براي پرسي و دنيس يه رينگ بوكس احداث كنيم!
استرجس پادمور: دینگ! آغاز راند ...
دنیس: دنیس جفت پا میره تو دهن پرسی و پرسی وجودش از روی کره زمین پاک میشه!
استرجس پادمور: دینگ دینگ ... پایان راند اعلام شد. ولی عجب مسابقه ای بودا خدایی...
فنریر گری بک: عجب مسابقه ی نا عادلانه ای! بابا میزاشتی یک بوقی هم پرسی بزنه یا مثل اینکه جفت لگده خیلی کار ساز بوده ؟
استرجس پادمور: جفت لگده خیلی کار ساز بود ... الان پرسی کلا باند پیچی ش!
مینروا مک‌گونگال: دنيس براي المپيك بعدي انتخاب شدي!
دنیس: ژووووهاهاهاها...


در همین لحظات که پرسی به ناکجا آباد شوت شده, بارون خون آلود وارد هاگوارتز میشه!!
نقل قول:
18 کاربر آن لاین است (4کاربر در حال دیدن سایت انجمن‌ها)
عضو: 4
مهمان: 14
استرجس پادمور, مینروا مک گوناگال, فنریر گ&^%, دنیس, بارون خون آلود, ادامه...


بارون اول از همه برای اینکه سر در بیاره که تو این هفت هشت ماهی که نبوده چه خبراست, وارد منبع اطلاعات یعنی چتر باکس میشه و مطالب نوشته شده رو میخونه!
نقل قول:
بارون خون آلود: چیییی؟ ضرب و شتم؟ ارزشی بازی؟ واژه های غیر هری پاتری؟ جفت پا؟؟؟
دنیس: ای بابا باز این اومد!
فنریر گری بک: دنیس یه جفت لگد برو تو دهنش!
دنیس: نه باو... این به اندازه کافی دک و دهنش خونی مالی هس!
بارون خون آلود: بلاکیوس ماکزیمم!


دنیس در حال نوشتن مطلب جدید در چتره که یهو برقای خونشون میره!
- ای لعنت! مشهد که هیچ وقت برقا نمیرفت!! ای بابا!
"ایــــــــــــــــــــــــــــــــممممم!" (راهنمایی: صدای جارو برقی!)
- هیوممک! برقا که نرفته... چرا کام خاموش شد!
چندین بار دکمه رو فیشار میده ولی گویا کام سوخت!!

لحظاتی بعد, چتر:

نقل قول:
مری باود: به یاد زنده یاد دنیس چند دقیقه تو چتر زر نزنید دوستان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی بنویسید که در آن فردی از ورد "بلاکیوس" استفاده کند

ردای خونین بارون روی زمین کشیده میشد و برای لحظاتی چند از خود رد خون به جا میگذاشت و بعد اثری از لکه ها نبود، بارون هزاران سال بود که مرده بود و روحش هم قادر به باقی گذاشتن اثراتی مادی نبود.
بارون در افکارش غرق بود، به روزی فکر می کرد که هنوز نفس می کشید و بوی چمن شبنم زده، نسیم دم صبح، طعم یک میوه ی تازه هنوز از یادش نرفته بود؛ از داخل درختی عبور کرد، همچون پر از روی رودخانه رد شد و روی چمن ها نشست و چشمانش را بست تا بیشتر خود را به دست افکارش بسپارد.
.
.
- جـــــــــــیغ! هلنـــــــــــــــــا!

بارون با وحشت از جا پرید و بعد از چند لحظه بالاخره فهمید خواب هلنا راونکلاو را می دیده است ولی در عین حال حضور یک نفر را پشت سرش احساس می کرد، با تردید برگشت و اولین عکس العملش این بود که ردایش را جستجو کرد...

- خوب گیرت آوردم بارون!
- آرشاااااااااااااام؟!

او آنجا بود، بازگشته از جزایر بالاک و جلوی چشمانش، منوی مدیریت را تاب می داد و به دکمه ها و کلیدهای مختلف آن نگاه می کرد.

- تو مگه تبعید نبودی؟
- میبینی که حالا برگشتم، من اینجا هستم و منوی ارزشمند تو هم در دستان منه! روح بودنت یه بار به درد خورد.

سپس متفکرانه به منو دوباره نگاه کرد و ادامه داد:

- هووممم... خیلی دوست دارم بدونم این دکمه رو بزنم چی میشه!
- کودووووووووم؟
- همین قرمزه دیگه... همین گندهه که حسابی فرسوده شده! چون این دست تو بوده و از همه بیشتر فشرده شده باید
همون چیزی باشه که من دنبالش می گردم.

بارون دست به سینه نشست و به حالت دو نقطه دی به آرشام نگاه کرد:

- اون دکمه فقط واسه ثبت توی سایته، اجرای طلسم بلاکیوس به منو احتیاجی نداره!

آرشام تعظیم بلند بالایی کرد و قهقهه زنان گفت:

- مرسی بارون عزیز که بهم طلسمشو یاد دادی، نگران نباش! بعدا" توی سایت هم ثبتش میکنم

و چوبدستی کهنه و کارکرده ای را از جیبش در آورد و به سمت بارون نشانه گرفت و فریاد زد:

- بلاکیوس!

تنها چند قطره خون از بارون ماند که آنهم لحظه ای بعد محو شد. صدای خنده ی شیطانی آرشام که ناشی از لذت انتقام بود در جنگل انعکاس می یافت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/6/10 23:25:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1387 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دو جادوگر در کنار خانه‌ای قدیمی در دره‌ی گودریک قرار گرفته بودند . خانه‌ای که بنظر میرسید سالهاست که دست نخورده و کسی قدم به داخل آن نگذاشته است . این خانه در دره‌ی گودریک مشهور بود و بسیاری از ساکنین آن منطقه در بعضی مواقع آنجا را به دلیل آنکه خالی از سکنه بود ، خانه‌ی ارواح می‌نامیدند. اما برخلاف آنچه که تصور می‌شد و در بین مردم عمومیت پیدا کرده بود فردی هر سال در روزی مشخص به آنجا می‌آمد تا خاطرات گذشته‌ی خود را زنده کند.

اکنون روزی بود که بعد از گذشت یکسال این جادوگر پای در خانه‌ی قدیمی خود بگذارد و گذشته‌ی غم انگیز خود را به یاد آورده و خود را برای چندمین بار سرزنش کند . هر سال این اتفاق در خفا و پنهانی رخ می‌داد و کسی از این عهد قدیمی خبر نداشت اما امسال بنظر میرسید که دو جادوگر دیگر در انتظار ورود او هستند و برای استقبال از او نقشه‌هایی را درسرمی‌پرورانند.

مرینا: بببینم مری تو مطمئنی که میاد؟
مری: مرینا این سوال رو صد بار پرسیدی و هر دفعه من گفتم که هرسال توی این روز اینجا میاد.
مرینا: آخه تو از کجا میدونی؟ برای چی باید آلبوس دامبلدور بعد از گذشت این همه سال ، اونم توی این روز بخصوص باید بیاد خونه‌ی پدریش؟
مری: مرینا دیگه داری کلافه‌ام میکنی . بهت گفتم که امروز روزیه که خواهرش بر اثر اشتباهش مرده و هر سال میاد اینجا که مثلاً خودش رو سرزنش کنه . من مثلاً یه مامور سازمان اسرارم ، هزارتا جاسوس دارم .
مرینا : میدونم ... ولی من میترسم مری ... آخه ... آخه میدونی داری از آلبوس حرف میزنی ... یکی از بهترین...
مری حرفش را قطع کرد و با تمسخر افزود : یکی از بهترین جادوگران قرن . من همه‌ی اینا رو میدونم ولی بهت گفتم که امروز چوب دستیشو با خودش نمیاره ! میدونی که آن رو وسیله‌ی بدبختیش میدونه .
مرینا: ولی من بازم میگم که اخراج ما از سازمان به خاطر حرفاش دلیل نمیشه که ما اونو بکشیمش !

مری که دیگر طاقت حرفهای تکراری را داشت به طرف پنجره‌ی پشت ساختمان رفت و از آن به داخل رفت ، سپس با حرکت دست از همراهش خواست که به او بپیوندد . مرینا گرچه در انجام کاری که قرار بود صورت گیرد تردید داشت اما به دنبال دوست خود به داخل ساختمان رفت . بعد از داخل شدن دو جادوگر از پلکان بالا رفته و هر کدام محلی را برای مخفی کردن خود پیدا کردند و در آنجا منتظر ورود آلبوس شدند .

بعد از گذشت دقایقی بود که در ورودی صدایی کرد ، بر روی پاشنه چرخید و باز شد . در چارچوب ورودی خانه پیرمردی نحیف نمایان شد . ریش بلند او صورتش را پوشانده بود اما غم بزرگی که در چشمانش بود در آن لحظه از دوردستها قابل مشاهده بود . بعد از گذشت دقایقی او نیز از پلکان بالا رفت و داخل اتاق خواب قدیمی خود شد . اتاقی که سالها از آن خاطره داشت . صندلی قدیمی‌ای را با دستانش جلو کشید ، بر روی آن نشست و از پنجره‌ی مقابل خود به شهر محل زندگیش خیر ماند .

شاید کمتر کسی باور میکرد که آلبوس دامبلدور در آنجا و در تنهایی قطرات اشکی را بر صورت خودش حس میکرد که در حال پیمودن گونه‌‌اش بوده و مسیر را طی میکردند . در آن زمان دو نفر شاهد چنین صحنه‌ای بودند ولی این برای مری که تصمیم خود را گرفته بود فرقی نمیکرد ، پس به سرعت از داخل گنجه بیرون آمد و چوب دستیش را به طرف دامبلدور گرفت . در همان لحظه مرینا نیز از زیر تخت بیرون آمده بود و با چوب دستی خود منتظر علامت دوست خود بود .

مری: اوه آلبوس ... میبینم که حتی از جاتم تکون نخوردی . همون آلبوس دامبلدور مغرور .
آلبوس: مری باود و مرینا کراوکر ... یک حسی بهم میگفت که امشب در این خونه تنها نیستم ...
مری: حتماً میخوای بگی منتظرمونم بودی؟ ولی من وسایل پذیراییتو ندیدم و برای پذیرایی هم اینجا نیومدم . خودتو آماده کن .من فقط یک ورد رو زمزمه میکنم .
آلبوس : ورد مرگ ؟ ولی فکر نمیکنی تو نمیتونی چنین چیزی رو به زبون بیاری؟ ... مرینا لطف میکنی و با دوستت من رو تنها بزارین؟
مری: از جات تکون نمیخوری مرینا ! . نه من برای این طلسم اینجا نیستم . تو رو از روی زمین با طلسمی که یاد گرفتم محو میکنم ... به طور کامل .
مرینا : ولی تو که نمیتونی آن رو به طور کامل انجام بدی ... نـــــــــه ...
مری : بلاکیوس !

اما دیگر دیر شده بود و مری آنچه را که نباید بر زبان آورده بود و آلبوس بدون هیچ درگیری تن به سرنوشت خود داده بود ، گویی در ذهن داشت که روزی اینچنین باید از بین میرفت و تاوان کاری را که مدتها پیش با خواهر خود کرده بود را در این زمان باید پس می‌داد. دو جادوگر ساعتهای متمادی به جای خالی آلبوس خیره ماندند تا اینکه مرینا همکار خود را از آنجا بیرون برد ، اما مری هنوز نمی‌توانست کاری را که انجام داده بود را باور کند . کاری اشتباه که صورت گرفته بود ...

یک سال بعد ، همان محل !

خانه‌ی قدیمی همانطور دست نخورده باقی مانده بود و کسی از وقایعی که در آن روز نحس در آنجا گذشته بود خبر نداشت ، اما مانند سال گذشته دو جادوگر به داخل خانه قدم نهادند و به طبقه‌ی بالای ساختمان رفتند . این بار در چهره‌ی هیچ یک از آن دو نفر اثری از انزجار دیده نمی‌شد بلکه به جای نفرت ، غم و انده هر دو صورت را پر کرده بود .

مخصوصاً صورت مری را که گویی بعد از گذشت یکسال هنوز آن صحنه را از یاد نبرده بود . درچشمان خیسش تاسفی موج میزد که ناشی از اشتباه گذشته‌ی خود بود . اکنون به محلی که دامبلدور محو شده بود خیره مانده بود و باورش نمی‌شد که توانسته است آن ورد را درست و کامل انجام دهد .

در همین افکار بسر میبرد که ناگهان صدای پاقی شنیده شد و کسی در همان محل قبلی که آلبوس محو شده بود ظاهر گشت . مری با کمی دقت آن فرد را که به حال شوک آنها را نگاه میکرد را شناخت . فردی که ظاهر شده بود آلبوس دامبلدور بود که دقیقاً در سال گذشته در این محل غیب شده بود ولی در شکل و شمایلی دیگر، اکنون داشت با تعجب فراوان آن دو نفر را نظاره میکرد .

مرینا : میدونستم ... میدونستم تو نمیتونی طلسم رو به خوبی اجرا کنی ... هوورا ...
مری: آره ... آره .. مرینا می‌بینی ؟ خودشه ... آلبوسه ... و الان احتمالاً ...
مرینا : احتمالاً حافظه اش رو از دست داده و فکر میکنم کمی دستکاری احتیاج داره تا بعضی از خاطرات تلخ گذشته رو فراموش کنه !
مری: فکر کنم خودشم اینو میخواست ، من رو به سمت طلسمی سوق داد که مطمئن بود نمیتونم اجرا کنم . رهایی از گذشته‌ی غم بار !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/6/8 21:08:27
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 شهریور 1387 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف ! :

- خسته شدم بارون ! ول کن دیه !
- باب عله کاری نداره که ، ببین ، چوبدستیتو اینطوری میگیری ، یکمی متمایل به راست ، حرکتش هم به صورت ضربدره و بعد ورد رو میگی !
-
- اصن صب کن عملی نشونت بدم !

سپس بارون خون آلود فریاد زد :

- هووووی کویرییل! چارتا کاربر بردا بیار اینجا بینم !

در اتاق بلافاصله باز شد و پروفسور کوییرل در حالیکه از سر و کولش کاربر می بارید وارد شد .

- گفتی چن تا؟
- 4 تا !

کوییرل لبخندی زد و با دقت و حوصله 4 کاربر با نام های پتی گرو ، تد ریموس ، مونالیزا و جیمز سیریش ، جدا کرده و آن ها را پایین گذاشت .
سپس با لبخند و بدون آنکه نیم نگاهی به عله و بارون بیندازد از اتاق بیرون رفت .

عله :
بارون :
4 کاربر مظلوم :

بارون با سرعت چوبدستیش را به سمت پتی گرو گرفت :

- خوب نگاه کن عله ! حرکت چوبدستیمو ببین... آها... بلاکیوس !

پیتر با حالت سنگ شد !

بارون خنده ی شیطانی کرد و درحالیکه چوبدستیش را به سمت تدی میگرفت گفت :
- قوههاهاها ! خب ، یه بار دیگه نیگا کن ! بلاکیوس !

تدی با این حالت سنگ شد !

بارون : چه حالی میده ! ، یه بار دیگه بکنم ، میدونم یاد نگرفتی هنوز !

اینبار چوبدستی بارون به سمت مونالیزا نشانه رفت :
مونالیزا : بابا من مدیرم ! جیـــغ !
عله تایید کرد : راس میگه ، مونا مدیره !

بارون بی هیچ حرفی چوبدستیش را به سمت جیمز تغییر جهت داد :
بلاکیوس !
جیمز با حالت سنگ شد !
بارون :
عله به سه مجسمه ی سنگی خیره شد و آنگاه به سمت بارون برگشت :
- واسه من که چیزی نموند !
- عهه ! راس میگیا !
-
- غصه نخور الان درستش میکنم ! هوووویی کویریییل ! یه چار تا کاربر دیگه بردا بیار !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 شهریور 1387 02:19
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات تکالیف جلسه چهارم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

ریونکلاو:

گابریل دلاکور: 30

آریانا دامبلدور: 27
بعد از تبدیل شدن تدی به گرگینه جای مانور بیشتری داشت. باید یه مقدار اون صحنه رو بهتر و بیشتر توصیف می کردی. خوب بود

لیلی پاتر: 27
دوئل ها و مبارزه ها خیلی ساده نوشته شده بودن. فضاسازی می تونست بهتر باشه.

آلفرد بلک: 27
شیوه جدیدش کجاش بود؟ فضاسازی ها (به خصوص توی شرح دوئل) جای کار بیشتری داشتن.

گراوپ: 29


اسلایترین:

اینیگو ایماگو: 30


گریفیندور:

پرسی ویزلی: 25
آخرش کاملا آبکی بود! تد و جیمز از یه لوله آب باریک رد شدن؟

تد ریموس لوپین: 30


هافلپاف:

پیوز: 27
جای کار بیشتری داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 3 شهریور 1387 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
روز اول ---- سال هزار و سیصد و هشتاد و خورده ای!

- میخوام یک شناسه ی بسیار خوب و جلب انتخاب بکنم.
- مثلا چی؟ هری پاتر؟
- نه یک نامردی به نام عله بنفش اون رو برداشته! تصویر تغییر اندازه داده شده
- عله بنفش؟ نکنه عله نیلی رو میگی؟
- چه میدونم، عله بنفش سبز سرخابی.. خاکستری! هر چی.
- میدم بچه ها سه سوت کارشو بسازن. خیالت تخت! تصویر تغییر اندازه داده شده

گوشی تلفن روی دستگاهش گذاشته میشه. سپس دوربین همون جا مکث میکنه. و صدای خنده ای شیطانی در فضا میپیچه.

- عله بشین که دارم میام قهوه ای ات کنم! ژوهاهاهاها! تصویر تغییر اندازه داده شده

روز دوم ---- سال هزار و سیصد و هشتاد و خورده ای!

یک صندلی بزرگ و اشرافی در تصویر است. مردی نزدیکش شده و روی آن مینشیند. لباسی اشرافی و از جنس منو مدیریت به تن دارد.

- پس این شام من کجاست؟ به او ابلاغ کن که اگر تا پنج مین دیگر شام من مهیا نباشید، خواهم داد سرش را گوش تا گوش ببرند و روی سینه اش بگذارند!
- الان سرورم. تصویر تغییر اندازه داده شده

مردی تعظیم کنان از در قصر بزرگ خارج شد. عله کبیر چوبدستی بزرگی از جایی در آورد و جلوی صورتش نگه داشت. چوبدستی مجهز به آینه بود. عله موهایش را تمیز کرد و سپس، با صدای فریادی به سوی در قصرش نگاه کرد.

کوییرل دوان دوان به سوی صندلی اش می آمد.
- چه شده است اِی مدیرک؟
- یکی توی سایت عضو شده هنوز دو روز هم نشده که اومده توی ایفای نقش ولی گند زده به همه جا! مک گونگال رو هم آسی عاصی و اینا کرده. نمیدونیم چی کارش کنیم.
- این بشر کیست که به خودش اجازه داده وارد سایت گولاخ من شود؟
- شناسه اش چی بود.. مالی.. میلی.. مالدبر!
- !

عله به کوییرل اجازه ی مرخصی میده. کوییرل دوان دوان خارج میشه و دوربین زوم میشه روی صورت عله با شکل همون شکلک بالایی!

- مالدبر..! تصویر تغییر اندازه داده شده

روز سوم ---- سال هزار و سیصد و هشتاد و خورده ای!

- کشتیش؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- نه بوقی. فعلا دارم روش کار میکنم. ببین؛ یه کاری کن بمونی تو این سایت. آخه این چه رولایی ِ که میزنی؟ ابروی همه رو بردی.
- باو دیوانه معروف شدم رفت. هرکی مثله من مینویسه میگن سبک مالدبر نویسی!
- ایول. امشب بهش پی ام بده، بگو میخوای ببینیش! بریم نابودش کنیم.
- الان. صبر. اوکی، جوابشم فرستاد!
- عجب سرعتی. بخونش..( از بیکاریه نه سرعت! )

- " با سلام. مدیریت هستم خوشحال هستم، آی دی من رو اد کنید : جی اف کش دو هزار. خوشحال میشم قرار امشب ساعت ده دم خونه ی گریمالد ( به خاطر اینکه سایت هری پاتری هست! ) باشه. بوس بای. "

- بزن بریم.

شب سوم---- سال هزار و سیصد و هشتاد و خورده ای!

عله و مالدبر بعد از روبوسی و اینا متوجه میشن که چقدر به هم علاقه مند هستند و خیلی خوشحال بودند و اینا.

عله: مالدی، بیا یه کاری کنیم. بیا دوئل. میخوام بلاکت کنم!
مالدی: جدا؟ باوش. الان میام دوئل کنیم. ببینم این هم پایان ارزشی داره؟
عله: ارزشی تر از رول های خودت! بلاکیوس.. تصویر تغییر اندازه داده شده

وردی سبز رنگ مانند آوداکداورا به سوی مالدبر از همه جا بی خبر اشاره میره و لحظه ای بعد دیگه هیچ خبری از اون نیست. عله که چوبدستی اش به منوی مدیریت وصل بوده؛ با خوشحالی و شادی به راهش به سوی قصر ادامه میده.

دوست مالدبر، پشت درخت:
- ای نامرد. تو که قدرت نداری، بدون اون منو! صبر کن تا ببینی بدون منو گیرت میارم..! ژوهاهاها! تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1387 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
گرمترین روز تابستان به پایان خود نزدیک میشد.سکوت ملال آوری روی شهر سایه انداخته بود.حیوانات کوچک،در بستر چمنهای سربز دراز کشیده بودند و درحال بازی کردن با یک دیگر بودند.هیچ صدایی بجز زمزمه آب رودخانه،که بسوی جنوب در حرکت بود شنیده نمیشد.
ناگهان با صدای ترق کوچکی،فرد کوچک اندامی از کنار درخت سرسبز وبلندی به بیرون آمد.فرد نگاهی به حیوانات،که متحیر مانده بودند انداخت و سپس بسویی راه افتاد.کم کم،به خیابانی سنگ فرش شده رسید.سنگهای خیابان گرچند قدیمی و در بعضی جاها ترک خورده بود،اما همچنان یک دست و یک پارچه بنظر میرسید. دوطرف خیابان را،خانهایی کوچک با آجرهایی خراب و پنجرهایی که در خواب فرو رفته بودند احاطه کرده بود.مرد به آرامی داخل خیابان شد.صدای کفشهایش بر روی سنگ فرشها طنین میانداخت. از میان ماشینهای قدیمی و رونگ و رو رفته گذشت و سرانجام،در جلوی خانه ای که نور ضعیفی از پنجرهایش سوسو میزد ایستاد.

داخل خانه-اتاقی کوچک و نسبتا تاریک،که دورتادورش را،کتابخانهایی پر از کتاب احاطه کرده بود.کاناپه مندرسی در میان اتاق قرار داشت.به آرامی بر روی آن نشست.نگاهش را از اشیاء خانه به فرد روبرویش دوخت.مردی لاغر با قیافه بیمار گونه که شلواری کثیف و رنگ و رو رفته داشت.کفشهایش ورقه ورقه شده بودند و تی شرتش که گویا برایش بزرگ بود،پاره و کثیف بود.مرد که گویا انتظار آمدنش را نداشت،یا صدایی دورگه گفت:
فکر نمیکردم دوباره بیای.حتما کار مهمیه که اومدی.

بوی بد سیگار که از دهانش حس میشد تهوع آور بود.لوسیوس با لحن آرامی گفت:
هنوز اون چرت و پرت رو ترک نکردی؟آره.کار مهمیه.دستور لرده.باید جو وزارت بهم بخوره.یکم جو گیر بازی همه چیز رو درست میکنه.
- پس میریم وزارت؟

لوسیوس نگاهی از روی تعجب به وی کرد و جواب داد:
نه.همین نزدیک هم میشه.این ماگلها همجا هستن.


خیابان پر از انسانهایی بود که به دلایلی مختلفی،به فروشگاها روی آروده بودند.برای لحظه ای نور آبی رنگی پدیدار شد و سپس،آتش چندین نفر را در آغوش سوزان خود گرفت.صدای فریادهای مردم،همه جارا فرا گرفت و هرکس به سویی دوید.
لوسیوس چوبش را بیرون کشید و ورد بلاکیوس را زمزمه کرد.شعله آبی رنگی از چوب وی بیرون کشید و با سرعت،بسوی مرد پلیسی رها شد.پلیس که گویا از جادو چیزی نمیدانست،حیرت زده به آن خیره شد و سپس از صحنه روزگار پاک شد.لبخند کج و کوله ای بر لبان لوسیوس پدیدار شد و بسوی دیگری رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!