تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
مهلت ثبتنام به پایان رسیده است و نامزدها میتوانند در بازهٔ قانونی برنامههای خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱
۲
هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی
۳
دابی
ستاد انتخاباتی
۴
تلما هلمز
ستاد انتخاباتی
۵
سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی
۶
پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی
۷
نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
مکانهای مجاز تبلیغات
مکانهای مجاز طرفداری
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
3 کاربر مهمان
دردسر های دابی و بدبختی ها هری:نزدیک طلوع خورشید بود، اما هوا هنوز تاریک بود.
هری در خواب شیرین در رخت خواب گرم و نرمش به سر میبرد..
هیچ چیز نمیتوانست این آرامش فوق العاده را برهم بزند که ناگهان هری با دوتا چشم گنده و جسه لاغرمردنی که به صورت او زل زده بود از خواب بیدار شد و با وحشت و عصبانیت گفت :
-واااااااااااااااااااااااااااااااااای!عهههه دابی تویی! خیلی معذرت میخوام نمیدونستم که باید بدونم این وقت صبح یا نمیدونم شب تو بغلم ببینمت؛واقعا معذرت میخوام که ترسیدم!
دابی گفت:
+ببخشید، دابی نمیدونست که باید به هری پاتر بگه ولی دابی خیلی فراموش کاره!
و دابی بلند شد و شروع به کوبیدن سر خود به دیوار کرد و گفت:
+دابیِ احمق دابیِ احمق!
و همینطور سر خود را محکم و محکم تر به دیوار می کوبید، هری پتو نازک خود را کنار زد و بلند شد و کمر دابی رو گرفت کشیدش پایین و دابی رو گذاشت روی زمین و گفت:
-بسه دیگه دابی بسه! به جای این کارا بگو براچی اومدی؟
دابی اهمیتی نمیداد و شال گردن هری که کنار تخت افتاده بود رو برداشت و دور گردن خود پیچوند و میکشید و میگفت:
+بمیر بمیر بمیر!
و همینطور که دابی غلت میزد و خودشو این ور و اون ور میکوبید و خفه میکرد هری بهش گفت:
-هیسسس، دابی بعدا هم میتونی خودتو شکنجه بدی الا بقیه بیدار میشن و فکر نکنم توهم دوست داشته باشی بیدار بشن!
دابی گفت:
+دابی از هری پاتر معذرت!!دابی،خیلیی از هری پاتر معذرت میخواد!!!واییی دابی تحمل این همه نادانی رو نداره!!دابی باید بمیره باید بمیره!!
و دوباره سر خود را به گوشه تخت کوبید و کوبید؛ هری که نمیدونست چیکارش بکنه روی زمین کنار دابی نشست و سرش خودشو به عنوان همدردی کوبید به تخت، ولی فقط یه دفعه و همین که دابی متوجه شد گفت :
+نههههه! نه نه هری پاتر نباید این کارو بکنه اینا همه تقصیر دابی فراموش کاره، دابی به هری پاتر مدیونه!
هری که هم گیج شده بود هم عصبانی و هم ناراحت به دابی گفت:
-دابی عزیز،آخه چه جوری تو رو حالی کنم میشه برام توضیح بدی چی شده و چرا داری خودتو به در و دیوار میزنی؟؟
دابی در جواب گفت:
+دابی یه چیزی که خیلی با ارزش بود رو گم کرده..
هری با هول و عجله بلند میشه و میگه:
-واااییی شمشیر گودریک گریفیندور؟؟میدونستم وایی میدونستم چرا لعنتی آخه چرا گمش کردییی؟؟؟
یهو هری مکس میکنه و و با لحن تعجب انگیر به خودش میگه:
-عه! یه لحضه وایسا ببینم، شمشیر گودریک گریفیندور که پیش تو نیست یعنی اصلا پیش تو نبود! پس چه چیزه با ارزشی میتونه پیش توباشه؟؟؟
دابی گفت:
+چیزی که دابی گم کرده با ارزش تر از این حرفاس هری پاتر!خیلی با ارزش تر!
هری گفت:
-واییی دیگه بدبخت شدیم رفت حتما سنگ جادو رو گم کردی وایییی دیگه از این بدتر نمیشه! اگه دست مرگخوارا بیوفته چیی؟؟ اگه ولدمورت اونو بدست بیاره چی؟
دابی با تعجب گفت:
+اما دابی تاحالا اصلا سنگ جادو رو ندید ارباب!
هری گفت:
-اولاً من ارباب تو نیستم دابی دوماً پس تو چی رو گم کردی میشه واضح بگی؟از این بیست سوالی خسته شدم!!!آخه باید درک کنی که یکی ساعت پنج صبح بپره تو تخت و بگه یه چیز رو گم کردم چه حسی داره!
دابی جواب داد:
+اگه دابی گفت هری پاتر باید قول بده که دابی رو نکُشه و اون رو ببخشه!هری پاتر قول میده؟
-باشه قول میدم دابی!
+خب دابی چیزو گم کرده یعنی.. اِم اِم..خب دابی جورابی که هری پاتر سال دوم بهش داده بود رو گم کرده!دابی خیلی شرمندس هری پاتر باید دابی رو ببخشه!!
و دابی اینو گفت و زد زیره گریه!!!!
هری پاتر با عصبانیت گفتت:
-این همه منو از خواب بیدار کردی حرصمو در آوردی سرم رو درد آوردی که بگی اون جوراب لعنتییی گم شده؟ واقعا که!!
بعد هری میره سمت کشو لباسا و همینطور که دار غُر میزنه اون یکی لنگه جوراب رو در میاره و به دابی میده و میگه:
-به ریش مرلین قسم اگر یک باره دیگه فقط یک باره دیگه منو این وقت صبح بخاطر یه لنگه جوراب بیدارم کنی یه بلا به سر هردو مون میارم که..که.. که نمیدونم چی میشه، اَه!
و بعد یهو یه لبخندی روی لب های دابی ظاهر میشه و هری رو بغل میکنه!
هری با تعجب بهش نگا میکنه!
و نگهان دابی یه بشکن میزنه و ناپدید میشه...
واکنشهای دابی هرچند فراتر از حد عادی بود، اما برای یه پست طنز خوبه. با اینکه هری یکم حرفاش تند و خارج از انتظار بود، اما در کل داستان خوب و جالبی بود.
ضمنا "جثه" و "لحظه" درست هستن. وقتی نمیدونی املای درست کلمات چیه میتونی با سرچ تو گوگل دیکتهی درستشونو بفهمی.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
هری در خواب شیرین در رخت خواب گرم و نرمش به سر میبرد..
هیچ چیز نمیتوانست این آرامش فوق العاده را برهم بزند که ناگهان هری با دوتا چشم گنده و جسه لاغرمردنی که به صورت او زل زده بود از خواب بیدار شد و با وحشت و عصبانیت گفت :
-واااااااااااااااااااااااااااااااااای!عهههه دابی تویی! خیلی معذرت میخوام نمیدونستم که باید بدونم این وقت صبح یا نمیدونم شب تو بغلم ببینمت؛واقعا معذرت میخوام که ترسیدم!
دابی گفت:
+ببخشید، دابی نمیدونست که باید به هری پاتر بگه ولی دابی خیلی فراموش کاره!
و دابی بلند شد و شروع به کوبیدن سر خود به دیوار کرد و گفت:
+دابیِ احمق دابیِ احمق!
و همینطور سر خود را محکم و محکم تر به دیوار می کوبید، هری پتو نازک خود را کنار زد و بلند شد و کمر دابی رو گرفت کشیدش پایین و دابی رو گذاشت روی زمین و گفت:
-بسه دیگه دابی بسه! به جای این کارا بگو براچی اومدی؟
دابی اهمیتی نمیداد و شال گردن هری که کنار تخت افتاده بود رو برداشت و دور گردن خود پیچوند و میکشید و میگفت:
+بمیر بمیر بمیر!
و همینطور که دابی غلت میزد و خودشو این ور و اون ور میکوبید و خفه میکرد هری بهش گفت:
-هیسسس، دابی بعدا هم میتونی خودتو شکنجه بدی الا بقیه بیدار میشن و فکر نکنم توهم دوست داشته باشی بیدار بشن!
دابی گفت:
+دابی از هری پاتر معذرت!!دابی،خیلیی از هری پاتر معذرت میخواد!!!واییی دابی تحمل این همه نادانی رو نداره!!دابی باید بمیره باید بمیره!!
و دوباره سر خود را به گوشه تخت کوبید و کوبید؛ هری که نمیدونست چیکارش بکنه روی زمین کنار دابی نشست و سرش خودشو به عنوان همدردی کوبید به تخت، ولی فقط یه دفعه و همین که دابی متوجه شد گفت :
+نههههه! نه نه هری پاتر نباید این کارو بکنه اینا همه تقصیر دابی فراموش کاره، دابی به هری پاتر مدیونه!
هری که هم گیج شده بود هم عصبانی و هم ناراحت به دابی گفت:
-دابی عزیز،آخه چه جوری تو رو حالی کنم میشه برام توضیح بدی چی شده و چرا داری خودتو به در و دیوار میزنی؟؟
دابی در جواب گفت:
+دابی یه چیزی که خیلی با ارزش بود رو گم کرده..
هری با هول و عجله بلند میشه و میگه:
-واااییی شمشیر گودریک گریفیندور؟؟میدونستم وایی میدونستم چرا لعنتی آخه چرا گمش کردییی؟؟؟
یهو هری مکس میکنه و و با لحن تعجب انگیر به خودش میگه:
-عه! یه لحضه وایسا ببینم، شمشیر گودریک گریفیندور که پیش تو نیست یعنی اصلا پیش تو نبود! پس چه چیزه با ارزشی میتونه پیش توباشه؟؟؟
دابی گفت:
+چیزی که دابی گم کرده با ارزش تر از این حرفاس هری پاتر!خیلی با ارزش تر!
هری گفت:
-واییی دیگه بدبخت شدیم رفت حتما سنگ جادو رو گم کردی وایییی دیگه از این بدتر نمیشه! اگه دست مرگخوارا بیوفته چیی؟؟ اگه ولدمورت اونو بدست بیاره چی؟
دابی با تعجب گفت:
+اما دابی تاحالا اصلا سنگ جادو رو ندید ارباب!
هری گفت:
-اولاً من ارباب تو نیستم دابی دوماً پس تو چی رو گم کردی میشه واضح بگی؟از این بیست سوالی خسته شدم!!!آخه باید درک کنی که یکی ساعت پنج صبح بپره تو تخت و بگه یه چیز رو گم کردم چه حسی داره!
دابی جواب داد:
+اگه دابی گفت هری پاتر باید قول بده که دابی رو نکُشه و اون رو ببخشه!هری پاتر قول میده؟
-باشه قول میدم دابی!
+خب دابی چیزو گم کرده یعنی.. اِم اِم..خب دابی جورابی که هری پاتر سال دوم بهش داده بود رو گم کرده!دابی خیلی شرمندس هری پاتر باید دابی رو ببخشه!!
و دابی اینو گفت و زد زیره گریه!!!!
هری پاتر با عصبانیت گفتت:
-این همه منو از خواب بیدار کردی حرصمو در آوردی سرم رو درد آوردی که بگی اون جوراب لعنتییی گم شده؟ واقعا که!!
بعد هری میره سمت کشو لباسا و همینطور که دار غُر میزنه اون یکی لنگه جوراب رو در میاره و به دابی میده و میگه:
-به ریش مرلین قسم اگر یک باره دیگه فقط یک باره دیگه منو این وقت صبح بخاطر یه لنگه جوراب بیدارم کنی یه بلا به سر هردو مون میارم که..که.. که نمیدونم چی میشه، اَه!
و بعد یهو یه لبخندی روی لب های دابی ظاهر میشه و هری رو بغل میکنه!
هری با تعجب بهش نگا میکنه!
و نگهان دابی یه بشکن میزنه و ناپدید میشه...
واکنشهای دابی هرچند فراتر از حد عادی بود، اما برای یه پست طنز خوبه. با اینکه هری یکم حرفاش تند و خارج از انتظار بود، اما در کل داستان خوب و جالبی بود.
ضمنا "جثه" و "لحظه" درست هستن. وقتی نمیدونی املای درست کلمات چیه میتونی با سرچ تو گوگل دیکتهی درستشونو بفهمی.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/27 18:05:13
پاسخ به عکس شماره ۱۱ کارگاه داستان نویسی
هنگامی که هری پاتر بعد از یک روز طولانی همراه با کوهی از خستگی کارهایی که انجام داده بود وارد اتاق خود که در طبقه بالای خانه دورسلی ها بود شد نزدیک بود از ترس صحنه ای که دیده بود جیغ بزند ، یک موجود عجیب لاغر اندام و کوچک روی تختش ایستاده بود ، با چشم هایی به درشتی یک توپ تنیس که به او ظل زده بود..موجود عجیب سریع جلو آمد و گفت.._هری پاتر از دیدنت خیلی خوشحالم من دابی جن خونگی هستم شما بین هم نوعان من خیلی پر طرفداری هری که خودش را جمع و جور کرده بود گفت
_ممنونم دابی اما انتظار نداشتم یه جن خونگی تو اتاقم باشه ، جالبه که تو دنیای تو طرفدار دارم اما حتی بین دوستام هم مهم نیستم که پاسخی به نامه هام بدن😞
دابی_منظورت رون و هرمیون هستن؟ اما هری اونا فراموشت نکردن..من برای همین اینجام برای این که نامه های دوستان هری پاتر رو به دستش برسونم ،اربابم دراکو مالفوی هری پاتر رو طلسم کرده بود که هیچ نامه ای در تابستان به دستش نرسه ،دابی نامه های هری پاتر رو براش آورده،دابی به خاطر این کار تنبیه میشه اما هری پاتر خیلی با ارزش تر از این حرف هاست..هری که از عصبانیت دوست داشت اگر میتوانست همان لحظه دراکو را تبدیل به یک راسو کند به سرعت نامه هایش را از دابی گرفت و از او تشکر کرد .۱۲ نامه داشت،۷ نامه از رون برایش ارسال شده بود که ۳ تای آنها دعوتنامه بود که در آنها هری به منزل ویزلی ها دعوت شده بود و در ۴ نامه دیگر رون از این که تابستان را چگونه گذرانده و این که با جورج و فرد کوییدیچ تمرین کرده گفته بود و سپس ابراز نگرانی کرده بود که چرا هری نامه هایش را پاسخ نداده است، ۵ نامه نیز از هرمیون رسیده بود که او در آنها از کتاب های اضافه ای که در تابستان خوانده بود و همچنین مرور درس های سال آینده اش نوشته بود او به هری نیز گوشتزد کرده بود که درس هارا مرور کند.. هری که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید شروع به نوشتن پاسخ دوستانش کرد ، حالا که دابی طلسم دراکو را خنثی کرده بود او میتوانست مطمئن باشد که دیگر نامه هایش پاسخ داده میشود..
بعضی جملههات که پایان پیدا کردنو بدون علائم نگارشی (نقطه، علامت تعجب و...) رها کردی و شروع به نوشتن جمله بعد کردی که نباید اینطور باشه. دیالوگها هم بهتره به خط بعد انتقال داده بشه تا اینکه وسط توضیحات پاراگراف قبلی نوشته بشه. راستی، "زل" درسته.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
هنگامی که هری پاتر بعد از یک روز طولانی همراه با کوهی از خستگی کارهایی که انجام داده بود وارد اتاق خود که در طبقه بالای خانه دورسلی ها بود شد نزدیک بود از ترس صحنه ای که دیده بود جیغ بزند ، یک موجود عجیب لاغر اندام و کوچک روی تختش ایستاده بود ، با چشم هایی به درشتی یک توپ تنیس که به او ظل زده بود..موجود عجیب سریع جلو آمد و گفت.._هری پاتر از دیدنت خیلی خوشحالم من دابی جن خونگی هستم شما بین هم نوعان من خیلی پر طرفداری هری که خودش را جمع و جور کرده بود گفت
_ممنونم دابی اما انتظار نداشتم یه جن خونگی تو اتاقم باشه ، جالبه که تو دنیای تو طرفدار دارم اما حتی بین دوستام هم مهم نیستم که پاسخی به نامه هام بدن😞
دابی_منظورت رون و هرمیون هستن؟ اما هری اونا فراموشت نکردن..من برای همین اینجام برای این که نامه های دوستان هری پاتر رو به دستش برسونم ،اربابم دراکو مالفوی هری پاتر رو طلسم کرده بود که هیچ نامه ای در تابستان به دستش نرسه ،دابی نامه های هری پاتر رو براش آورده،دابی به خاطر این کار تنبیه میشه اما هری پاتر خیلی با ارزش تر از این حرف هاست..هری که از عصبانیت دوست داشت اگر میتوانست همان لحظه دراکو را تبدیل به یک راسو کند به سرعت نامه هایش را از دابی گرفت و از او تشکر کرد .۱۲ نامه داشت،۷ نامه از رون برایش ارسال شده بود که ۳ تای آنها دعوتنامه بود که در آنها هری به منزل ویزلی ها دعوت شده بود و در ۴ نامه دیگر رون از این که تابستان را چگونه گذرانده و این که با جورج و فرد کوییدیچ تمرین کرده گفته بود و سپس ابراز نگرانی کرده بود که چرا هری نامه هایش را پاسخ نداده است، ۵ نامه نیز از هرمیون رسیده بود که او در آنها از کتاب های اضافه ای که در تابستان خوانده بود و همچنین مرور درس های سال آینده اش نوشته بود او به هری نیز گوشتزد کرده بود که درس هارا مرور کند.. هری که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید شروع به نوشتن پاسخ دوستانش کرد ، حالا که دابی طلسم دراکو را خنثی کرده بود او میتوانست مطمئن باشد که دیگر نامه هایش پاسخ داده میشود..
بعضی جملههات که پایان پیدا کردنو بدون علائم نگارشی (نقطه، علامت تعجب و...) رها کردی و شروع به نوشتن جمله بعد کردی که نباید اینطور باشه. دیالوگها هم بهتره به خط بعد انتقال داده بشه تا اینکه وسط توضیحات پاراگراف قبلی نوشته بشه. راستی، "زل" درسته.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/26 11:27:20
جزئیات کاربر

هری و جینی دعواشون شده بود .اونم سر اینکه هری می خواست به دنبال لرد ولدمورت بره و دردسر های همیشه گیش ، اما این دفعه جینی می خواست جلوشو بگیره .
-هری غیر ممکنه نمیشه نرو .
-جینی نه هیچ چیز غیر ممکن نیست .
- اره اما تو ممکن این دفعه بمیری.
-جینی به من نیاز دارن.
-هری میشه نری .
-تو چرا ازم می خوای که من نرم .
و جینی نمی تونه بهش بگه که دوستش داره .....
.(همش خواب بوده. ).و جینی از خواب پامی شه.
به کتاب خونه میره تا به تونه بدون گفتن خوابش به کسی معنی اونو بفهمه.
شروع می کنه و چندتا کتاب مورد نظرشو از قفسه بیرون می کشه.
و شروع می کنه به خوندن اونا رفته رفته داره به چیزای بدی درمورد خوابش میرسه و در حقیقت می ترسه .
و سعی می کنه با خوندن کتاب دیگه ای در مورد معجون سازی فکرشو منحرف کنه.
در این موقع دراکو اتفاقی انو می بینه .وچون دراکو دنبال فرصتی برای رنجوندن هری و اطرافیانشه،شروع می کنه با اون حرف زدن.
نزدیک او می شه و می گه :
-اوووو چی شده که خانم ویزلی اینجا تنها نشته.
جینی بهش اهمیت نمی ده.
-اااا ام خانم ویزلی برادرتون و دوست مشنگش کجان؟
اینبار جینی نمی تونه آروم باشه چون با خوابی که دیده حساسیتش روی هری بیشتر شده بنابراین میگه :
+درمورد هری و رون درست صحبت کن.
-اوه یادم نبود عاشق پیشه هری هستی.البته که هری.....
(این مورد بالا رو همه می دونستن و فهمیده بودن اما هیچ کس بروی خودش نمی اوورد جز کسانی که می خواستن هری و هرمیون و رون و جینی و برجونن .از جمله دراکو.)
وسط حرف دراکو می پرد :
+ کی این مزخرفات و گفته من و هری . اوف اصلا بهم نمی خوریم.
-اووم اونشو مطمئن نیستم اما یه چیزیو می دونم اونم اینکه هری تورو دوست نداره .
جینی با شنیدن این حرف بیش از پیش نا امید میشود و درحالی که دارد ان مکان را ترک می کند اخرین حرف دراکو را می شنود:
-اون نمیاد هرمیون و ول کنه و تورو بچسبه چون اون از هر لحاظ از تو سر تره.
و پس از ترک انجا شروع به گریه کردن می کند.
تصویر شماره پنج : جینی و دراکو در کتابخانه.
هممم... یه اشکالاتی میبینم که بهتره الان با اشاره بهش گیجت نکنم. وارد ایفای نقش که بشی خودت به مرور متوجه میشی و میتونی رفعش کنی. الان فقط اینو میگم که شکلک مربوط به دیالوگ رو نباید به خط بعد انتقال بدی، تو همون خط و در ادامه دیالوگ باید بذاریش.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
-هری غیر ممکنه نمیشه نرو .
-جینی نه هیچ چیز غیر ممکن نیست .
- اره اما تو ممکن این دفعه بمیری.
-جینی به من نیاز دارن.
-هری میشه نری .
-تو چرا ازم می خوای که من نرم .
و جینی نمی تونه بهش بگه که دوستش داره .....
.(همش خواب بوده. ).و جینی از خواب پامی شه.به کتاب خونه میره تا به تونه بدون گفتن خوابش به کسی معنی اونو بفهمه.
شروع می کنه و چندتا کتاب مورد نظرشو از قفسه بیرون می کشه.
و شروع می کنه به خوندن اونا رفته رفته داره به چیزای بدی درمورد خوابش میرسه و در حقیقت می ترسه .
و سعی می کنه با خوندن کتاب دیگه ای در مورد معجون سازی فکرشو منحرف کنه.
در این موقع دراکو اتفاقی انو می بینه .وچون دراکو دنبال فرصتی برای رنجوندن هری و اطرافیانشه،شروع می کنه با اون حرف زدن.
نزدیک او می شه و می گه :
-اوووو چی شده که خانم ویزلی اینجا تنها نشته.
جینی بهش اهمیت نمی ده.
-اااا ام خانم ویزلی برادرتون و دوست مشنگش کجان؟
اینبار جینی نمی تونه آروم باشه چون با خوابی که دیده حساسیتش روی هری بیشتر شده بنابراین میگه :
+درمورد هری و رون درست صحبت کن.
-اوه یادم نبود عاشق پیشه هری هستی.البته که هری.....
(این مورد بالا رو همه می دونستن و فهمیده بودن اما هیچ کس بروی خودش نمی اوورد جز کسانی که می خواستن هری و هرمیون و رون و جینی و برجونن .از جمله دراکو.)
وسط حرف دراکو می پرد :
+ کی این مزخرفات و گفته من و هری . اوف اصلا بهم نمی خوریم.
-اووم اونشو مطمئن نیستم اما یه چیزیو می دونم اونم اینکه هری تورو دوست نداره .
جینی با شنیدن این حرف بیش از پیش نا امید میشود و درحالی که دارد ان مکان را ترک می کند اخرین حرف دراکو را می شنود:
-اون نمیاد هرمیون و ول کنه و تورو بچسبه چون اون از هر لحاظ از تو سر تره.
و پس از ترک انجا شروع به گریه کردن می کند.
تصویر شماره پنج : جینی و دراکو در کتابخانه.
هممم... یه اشکالاتی میبینم که بهتره الان با اشاره بهش گیجت نکنم. وارد ایفای نقش که بشی خودت به مرور متوجه میشی و میتونی رفعش کنی. الان فقط اینو میگم که شکلک مربوط به دیالوگ رو نباید به خط بعد انتقال بدی، تو همون خط و در ادامه دیالوگ باید بذاریش.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/19 23:07:22
[HASTI] .PUTER
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/10/04
تولد نقش: 1397/10/20
آخرین ورود: سهشنبه 21 اسفند 1397 13:08
از: کلبه ای در دل جنگل
پستها:
27

روز باز شدن هاگوارتز بود و بچه ها یکی یکی از سکو رد می شدن.خانواده ی ویزلی هم چون از خیا بون دیاگون دیر دراومده بودن خودشونو یه جوری به ایستگاه قطار رسوندن.
جینی و پرسی و جرج و فردو اقا وخانم ویزلی از سکو رد شدن.بعداز بچه ها نوبت هری بود. هری با تمام سرعت به طرف دیوار دویید و رون هم دنبالش.......
-ای سرم چرا نتونستم رد بشم؟
+هری بروکناااااااااار!
-رون نیااااااا! اخ ترکیدم.(خوردن به هم)
+چی شد چرا نتونستیم رد بشیم؟
درهمین حال مامور ایستگاه اومدو گفت:چی کار می کنید بچه های احمق!
-ببخشید اقا
+حالا چی کار کنیم هری؟هری!
-نمی دونم ای چرا اینجوری میشم؟
+هری چی شده؟
-رون جای زخمم خیلی درد میکنه.البته قبلا هم اینجوری می شدم ولی.....اون دیگه کیه؟
چرا اینقدر سیاهه؟وای امکان نداره!
اون مرد سیاه پوش همون لرد ولدمورت بود ولی فقط هری اونو میدید.
+هری دیوونه شدی؟اونجا که کسی نیست!
-نه،نه،ولشکن حالا چی کار کنیم؟
+خیلی خوب شد حالا باید تا اخر سال همین جا بمونیم!
-شایدم نه ،فرار کن رون فرار کن!
لرد ولدمورت داشت دنبال هری می اومد چون قصدش کشتن هری بود. اون میخواست
همون طور که لیلی یعنی مادر هری رو کشته بود خودشم بکوشه.
+بیا تو ماشین من بلدم برونم.
هری و رون سوار ماشین شدن ولی یادشون رفت که ماشینو نامریی کنن . پس چند تا ماگل ترسو اونارو دیدن.
+چرا اینجوری میشه نمی تونم ماشینو کنترل کنم!
- رون ترمز دستی در اومد!
+وای مامان!
هری و رون باهم گفتن:اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اونا فکر می کردن ماشین داره سقوط می کنه ولی ماشین داشت خودش حرکت می کرد.اونا بعد از چند ساعت به هاگوارتز رسیدن. وقتی فرود اومدن ماشین اونارو پرت کرد پایین و رفت. مثل اینکه خیلی عصبانی بود.هری دوباره براش همون اتفاق تو ایستگاه افتاد.
_رون فرار کن !
اینبار لرد می خواست از هری رد بشه و اونو اینجوری بکشه ول موفق نشد.چون پرو فسور اسنیپ تو راه رو بود .
هری ورون وقتی به راهروی ورودی رسیدن پرو فسور اسنیپ خیلی عصبا نی به اونا نگاه کرد.
هری فهمید که باید منتظر یه تنبیه باشه اونم از نوع اسنیپیش!
هنوزم کمی داستانو سریع پیش برده بودی، ولی نسبت به قبل خیلی بهتر شده و سعی کردی چیزایی که گفتمو رفع کنی. به ایفای نقش که بیای بهتر میتونی پیشرفت کنی.
تایید شد.
مرحله بعد: خودت زودتر رفتی پس دیگه تکرار نمیکنم.
جینی و پرسی و جرج و فردو اقا وخانم ویزلی از سکو رد شدن.بعداز بچه ها نوبت هری بود. هری با تمام سرعت به طرف دیوار دویید و رون هم دنبالش.......
-ای سرم چرا نتونستم رد بشم؟
+هری بروکناااااااااار!
-رون نیااااااا! اخ ترکیدم.(خوردن به هم)
+چی شد چرا نتونستیم رد بشیم؟
درهمین حال مامور ایستگاه اومدو گفت:چی کار می کنید بچه های احمق!
-ببخشید اقا
+حالا چی کار کنیم هری؟هری!
-نمی دونم ای چرا اینجوری میشم؟
+هری چی شده؟
-رون جای زخمم خیلی درد میکنه.البته قبلا هم اینجوری می شدم ولی.....اون دیگه کیه؟
چرا اینقدر سیاهه؟وای امکان نداره!
اون مرد سیاه پوش همون لرد ولدمورت بود ولی فقط هری اونو میدید.
+هری دیوونه شدی؟اونجا که کسی نیست!
-نه،نه،ولشکن حالا چی کار کنیم؟
+خیلی خوب شد حالا باید تا اخر سال همین جا بمونیم!
-شایدم نه ،فرار کن رون فرار کن!
لرد ولدمورت داشت دنبال هری می اومد چون قصدش کشتن هری بود. اون میخواست
همون طور که لیلی یعنی مادر هری رو کشته بود خودشم بکوشه.
+بیا تو ماشین من بلدم برونم.
هری و رون سوار ماشین شدن ولی یادشون رفت که ماشینو نامریی کنن . پس چند تا ماگل ترسو اونارو دیدن.
+چرا اینجوری میشه نمی تونم ماشینو کنترل کنم!
- رون ترمز دستی در اومد!
+وای مامان!
هری و رون باهم گفتن:اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اونا فکر می کردن ماشین داره سقوط می کنه ولی ماشین داشت خودش حرکت می کرد.اونا بعد از چند ساعت به هاگوارتز رسیدن. وقتی فرود اومدن ماشین اونارو پرت کرد پایین و رفت. مثل اینکه خیلی عصبانی بود.هری دوباره براش همون اتفاق تو ایستگاه افتاد.
_رون فرار کن !
اینبار لرد می خواست از هری رد بشه و اونو اینجوری بکشه ول موفق نشد.چون پرو فسور اسنیپ تو راه رو بود .
هری ورون وقتی به راهروی ورودی رسیدن پرو فسور اسنیپ خیلی عصبا نی به اونا نگاه کرد.
هری فهمید که باید منتظر یه تنبیه باشه اونم از نوع اسنیپیش!
هنوزم کمی داستانو سریع پیش برده بودی، ولی نسبت به قبل خیلی بهتر شده و سعی کردی چیزایی که گفتمو رفع کنی. به ایفای نقش که بیای بهتر میتونی پیشرفت کنی.
تایید شد.
مرحله بعد: خودت زودتر رفتی پس دیگه تکرار نمیکنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیوند فایل:
(10.20 KB)
ویرایش شده توسط luna_ha در 1397/10/17 17:21:07
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/17 18:44:56
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/17 18:44:56
هیچ وقت خنده و شادیت را پنهان نکن ، بلکه نارا حتی و خشمت را در دستت بگیر و کنترل کن.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/10/04
تولد نقش: 1397/10/20
آخرین ورود: سهشنبه 21 اسفند 1397 13:08
از: کلبه ای در دل جنگل
پستها:
27

تصویر شماره ی12
ماشین پرنده ی خانواده ی ویزلی
-هری: وای سرم! اه چرا دریچه بسته شد؟
-رون: اگه زود تر می اومدیم میتونستیم رد بشیم.
-هری:یعنی دیگه نمی تونیم بریم هاگوارتز؟
-رون:هری اگه ما نتونیم رد بشیم پس خانوا دم هم نمی تونن بیان. وایی مامان!
-هری:دابی اگه دستم بهت برسه خودم خفت می کنم. هری نباید بره نباید بره!
-رون:چی گفتی ؟
-هری: هیچی .حالا چجوری بریم؟
در همین حال چشم رون به ماشین پرنده افتادو گفت:
- هری، میتونیم با ماشین پرنده بریم!
-هری: ولی اگه مامان و بابات بفهمن.....
- رون: نگران نباش زود میریمو برمیگردیم حالا که این راه بسته شده و مانمی تونیم بریم پس مامان وبابامم نمی تونن بیان!
-هری: پس بزن بریم ولی اگه مامان و بابات بفهمن به من ربطی نداره!
هری و رون سوار ماشین شدن و رفتن ولی در راه خیلی از ماگل ها اونارو دیدن!
وقتی هری ورون به مدرسه رسیدن ماشین دربو داغون شده بود. تو همین لحظه ماشین یهو دراشو باز کردو هری و رون رو انداخت پایین.
ولی خب اونا به هاگوارتز رسیده بودن.
خیلی کوتاه نوشتی و کل پستت پر شده از دیالوگ بدون اینکه توصیفی داشته باشه. کمی بیشتر در مورد حس و حال شخصیتا، موقعیتی که توش هستن و کارایی که انجام میدن توضیح بده. از طرفی خودتو محدود به کتاب و اتفاقاتی که اونجا افتاده نکن. ذهنتو باز کن و ماجرایی جز اونچه که تو کتاب رخ داده رو شرح بده. هر اتفاقی که تو بخوای میتونه بیفته.
نقل قول:
وقتی اسم گوینده دیالوگ رو میاری دیگه لزومی نداره قبلش از "-" استفاده کنی. همین که اسم شخص رو بنویسی کفایت میکنه.
لطفا یه دور دیگه بنویس و اینبار رو داستانت بیشتر کار کن. مواردی که گفتمو بیشتر بهش توجه کن و جزئیات بیشتری بهش اضافه کن.
فعلا تایید نشد.
ماشین پرنده ی خانواده ی ویزلی
-هری: وای سرم! اه چرا دریچه بسته شد؟
-رون: اگه زود تر می اومدیم میتونستیم رد بشیم.
-هری:یعنی دیگه نمی تونیم بریم هاگوارتز؟
-رون:هری اگه ما نتونیم رد بشیم پس خانوا دم هم نمی تونن بیان. وایی مامان!
-هری:دابی اگه دستم بهت برسه خودم خفت می کنم. هری نباید بره نباید بره!
-رون:چی گفتی ؟
-هری: هیچی .حالا چجوری بریم؟
در همین حال چشم رون به ماشین پرنده افتادو گفت:
- هری، میتونیم با ماشین پرنده بریم!
-هری: ولی اگه مامان و بابات بفهمن.....
- رون: نگران نباش زود میریمو برمیگردیم حالا که این راه بسته شده و مانمی تونیم بریم پس مامان وبابامم نمی تونن بیان!
-هری: پس بزن بریم ولی اگه مامان و بابات بفهمن به من ربطی نداره!
هری و رون سوار ماشین شدن و رفتن ولی در راه خیلی از ماگل ها اونارو دیدن!
وقتی هری ورون به مدرسه رسیدن ماشین دربو داغون شده بود. تو همین لحظه ماشین یهو دراشو باز کردو هری و رون رو انداخت پایین.
ولی خب اونا به هاگوارتز رسیده بودن.
خیلی کوتاه نوشتی و کل پستت پر شده از دیالوگ بدون اینکه توصیفی داشته باشه. کمی بیشتر در مورد حس و حال شخصیتا، موقعیتی که توش هستن و کارایی که انجام میدن توضیح بده. از طرفی خودتو محدود به کتاب و اتفاقاتی که اونجا افتاده نکن. ذهنتو باز کن و ماجرایی جز اونچه که تو کتاب رخ داده رو شرح بده. هر اتفاقی که تو بخوای میتونه بیفته.
نقل قول:
-هری: ولی اگه مامان و بابات بفهمن.....
- رون: نگران نباش زود میریمو برمیگردیم حالا که این راه بسته شده و مانمی تونیم بریم پس مامان وبابامم نمی تونن بیان!
وقتی اسم گوینده دیالوگ رو میاری دیگه لزومی نداره قبلش از "-" استفاده کنی. همین که اسم شخص رو بنویسی کفایت میکنه.
لطفا یه دور دیگه بنویس و اینبار رو داستانت بیشتر کار کن. مواردی که گفتمو بیشتر بهش توجه کن و جزئیات بیشتری بهش اضافه کن.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط luna_ha در 1397/10/16 14:47:34
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/16 21:04:43
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/16 21:04:43
هیچ وقت خنده و شادیت را پنهان نکن ، بلکه نارا حتی و خشمت را در دستت بگیر و کنترل کن.
جزئیات کاربر

تصویر شماره 5
جینی و هری در تالار اصلی باهم دعوا می کنند و جینی برای بدست اوردن ارامش خود به کتابحانه می رود و به خواندن خود را مشغول می کند.
دراکو که دنبال فرصتی برای رنجاندن هری و اطرافیانش است، با دیدن این اتفاق به دنبال جینی می رود تا بتواند با او حرف بزند یعنی در اصل او را ناراحت کند.
وقتی که انرا پشت میزی تنها می بیند بعد از بر داشتن چند کتاب برای ظاهر سازی نزدیک او می شود و می گوید:
-اوووو چی شده که خانم ویزلی اینجا تنها نشته.
جینی به او اهمیتی نمی دهد.
-اااا ام خانم ویزلی برادرتون و دوست مشنگش کجان؟
اینبار جینی نمی تواند ارام باشد و می گوید:
+درمورد هری و رون درست صحبت کن.
-اوه یادم نبود عاشق پیشه هری هستی.البته که هری.....
وسط حرف دراکو می پرد :
+ کی این مزخرفات و گفته من و هری . اوف اصلا بهم نمی خوریم.
-اووم اونشو مطمئن نیستم اما یه چیزیو می دونم اونم اینکه هری تورو دوست نداره .
جینی با شنیدن این حرف بیش از پیش نا امید میشود و درحالی که دارد ان مکان را ترک می کند اخرین حرف دراکو را می شنود:
-اون نمیاد هرمیون و ول کنه و تورو بچسبه چون اون از هر لحاظ از تو سر تره.
و پس از ترک انجا شروع به گریه کردن می کند.
________
درود بر تو فرزندم. داستانت ارتباطی با تصویر کارگاه نداشت متاسفانه.
همچنین اینکه خیلی سریع پیش رفته بودی. می تونستی بیشتر درمورد دعوای هری و جینی توضیح بدی . و اینکه بهتره قبل از ارسال پستت، یه دور بخونیش تا اشکالات تایپیش برطرف شه.
می دونم می تونی بهتر بنویسی پس... فعلا تایید نشد.
جینی و هری در تالار اصلی باهم دعوا می کنند و جینی برای بدست اوردن ارامش خود به کتابحانه می رود و به خواندن خود را مشغول می کند.
دراکو که دنبال فرصتی برای رنجاندن هری و اطرافیانش است، با دیدن این اتفاق به دنبال جینی می رود تا بتواند با او حرف بزند یعنی در اصل او را ناراحت کند.
وقتی که انرا پشت میزی تنها می بیند بعد از بر داشتن چند کتاب برای ظاهر سازی نزدیک او می شود و می گوید:
-اوووو چی شده که خانم ویزلی اینجا تنها نشته.
جینی به او اهمیتی نمی دهد.
-اااا ام خانم ویزلی برادرتون و دوست مشنگش کجان؟
اینبار جینی نمی تواند ارام باشد و می گوید:
+درمورد هری و رون درست صحبت کن.
-اوه یادم نبود عاشق پیشه هری هستی.البته که هری.....
وسط حرف دراکو می پرد :
+ کی این مزخرفات و گفته من و هری . اوف اصلا بهم نمی خوریم.
-اووم اونشو مطمئن نیستم اما یه چیزیو می دونم اونم اینکه هری تورو دوست نداره .
جینی با شنیدن این حرف بیش از پیش نا امید میشود و درحالی که دارد ان مکان را ترک می کند اخرین حرف دراکو را می شنود:
-اون نمیاد هرمیون و ول کنه و تورو بچسبه چون اون از هر لحاظ از تو سر تره.
و پس از ترک انجا شروع به گریه کردن می کند.
________
درود بر تو فرزندم. داستانت ارتباطی با تصویر کارگاه نداشت متاسفانه.
همچنین اینکه خیلی سریع پیش رفته بودی. می تونستی بیشتر درمورد دعوای هری و جینی توضیح بدی . و اینکه بهتره قبل از ارسال پستت، یه دور بخونیش تا اشکالات تایپیش برطرف شه.
می دونم می تونی بهتر بنویسی پس... فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/10/15 17:27:47
[HASTI] .PUTER
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/10/13
تولد نقش: 1397/10/14
آخرین ورود: چهارشنبه 26 دی 1397 15:55
از: برزیل-آمریکای جنوبی
پستها:
5

اسنیپ و آینه نفاق انگیز
-پاتر!
هری خشکش زد با لکنت گفت:
-پروفسور!
-فکر می کردم لااقل سال آخر حضورت در هاگوارتز، بخوای به قوانین احترام بزاری.
-می خوام پروفسور. ولی شما نمی دونید که...
-من نمی دونم؟کافیه پاتر برگرد به تالار تا...
هری حرف او را قطع کرد و خودش با لحنی عصبی ادامه داد:
-تا چی؟ تا اخراجم نکردید؟ پس بدونید که منم فکر می کردم لااقل سال آخر حضورم تو اینجا یکم رفتارتون باهام بهتر بشه. شب بخیر پروفسور.
سپس رویش را برگرداند و با سرعت به سمت انتهای راهرو رفت.
اسنیپ که گویی جا خورده بود، لحظاتی ایستاد و سپس در تاریکی به سمت اتاقش رفت.
به نظر می آمد در افکارش غرق شده.به مسیر ادامه داد ناگهان با رسیدن به بن بست به خودش آمد.نگاهی به اطراف انداخت و دریافت که مسیر را اشتباه آمده.رویش را برگرداند تا به سمت در برود که ناگهان نگاهش به سایه روی زمین افتاد.در جای خود ایستاد و مسیر سایه را با چشم دنبال کرد..."آینه نفاق انگیز".
برای لحظاتی خیره و ثابت ماند و سپس آرام آرام به سمت آینه رفت. پارچه ای که نصف آن را پوشانده بود از رویش کشید.چشمانش را بست و پس از کمی تامل، با اکراه سرش را بالا آورد و به تصویر درون آینه نگاه کرد.
لبخندی کوتاه ولی دردناک زد؛همان تصویر همیشگی، بدون حتی ذره ای تغییر.
نگاهش را کمی پایین تر برد.به چهره کودک لاغر اندام با مو های پرکلاغی که از پشت شیشه گرد عینکش به او نگاه می کرد، خیره شد.دوباره نگاهش را بالاتر برد.زنی با مو های قرمز و چشمانی سبز رنگ که کاملا شبیه چشمان پسرک بود، با لبخندی شیرین بر لب، یک دستش روی سینه اسنیپ گذاشته بود و دست دیگرش را دور گردن پسرک.
کمی جلو تر رفت و دستش را روی صورت خیالی لی لی کشید و سپس به پسرک که معصومانه به او نگاه می کرد لبخند زد.ناگهان رویش را برگرداند تا به سرعت از آنجا دور شود ولی پس از چند قدم دوباره ایستاد.خاطرات هفده سال پیش بار دیگر در ذهنش مرور می شد.گردنش را به سمت راست و چپ حرکت می داد. گویی سعی می کرد جلوی یک اتفاق حتمی را بگیرد.بار دیگر رویش را به سمت آینه برگرداند و با قدم های بلند و سریع، به سمت آن حرکت کرد و ناگهان در یک قدمی آن به زمین افتاد.دو دستش را روی زمین گذاشت و به قطرات اشکی که بدون اختیارِ او، زمین را خیس می کردند نگاه کرد. آری، حتی سرسخت ترین استاد هاگوارتز،پروفسور اسنیپ هم نتوانسته بود جلوی این اتفاق تکراری؛این گریه های بی امان بعد از دیدن خانواده ای که هرگز تحقق نمی یابد را بگیرد...اسنیپ و آینه نفاق انگیز
___________________
داستان خوبی بود. تایید شد!
-پاتر!
هری خشکش زد با لکنت گفت:
-پروفسور!
-فکر می کردم لااقل سال آخر حضورت در هاگوارتز، بخوای به قوانین احترام بزاری.
-می خوام پروفسور. ولی شما نمی دونید که...
-من نمی دونم؟کافیه پاتر برگرد به تالار تا...
هری حرف او را قطع کرد و خودش با لحنی عصبی ادامه داد:
-تا چی؟ تا اخراجم نکردید؟ پس بدونید که منم فکر می کردم لااقل سال آخر حضورم تو اینجا یکم رفتارتون باهام بهتر بشه. شب بخیر پروفسور.
سپس رویش را برگرداند و با سرعت به سمت انتهای راهرو رفت.
اسنیپ که گویی جا خورده بود، لحظاتی ایستاد و سپس در تاریکی به سمت اتاقش رفت.
به نظر می آمد در افکارش غرق شده.به مسیر ادامه داد ناگهان با رسیدن به بن بست به خودش آمد.نگاهی به اطراف انداخت و دریافت که مسیر را اشتباه آمده.رویش را برگرداند تا به سمت در برود که ناگهان نگاهش به سایه روی زمین افتاد.در جای خود ایستاد و مسیر سایه را با چشم دنبال کرد..."آینه نفاق انگیز".
برای لحظاتی خیره و ثابت ماند و سپس آرام آرام به سمت آینه رفت. پارچه ای که نصف آن را پوشانده بود از رویش کشید.چشمانش را بست و پس از کمی تامل، با اکراه سرش را بالا آورد و به تصویر درون آینه نگاه کرد.
لبخندی کوتاه ولی دردناک زد؛همان تصویر همیشگی، بدون حتی ذره ای تغییر.
نگاهش را کمی پایین تر برد.به چهره کودک لاغر اندام با مو های پرکلاغی که از پشت شیشه گرد عینکش به او نگاه می کرد، خیره شد.دوباره نگاهش را بالاتر برد.زنی با مو های قرمز و چشمانی سبز رنگ که کاملا شبیه چشمان پسرک بود، با لبخندی شیرین بر لب، یک دستش روی سینه اسنیپ گذاشته بود و دست دیگرش را دور گردن پسرک.
کمی جلو تر رفت و دستش را روی صورت خیالی لی لی کشید و سپس به پسرک که معصومانه به او نگاه می کرد لبخند زد.ناگهان رویش را برگرداند تا به سرعت از آنجا دور شود ولی پس از چند قدم دوباره ایستاد.خاطرات هفده سال پیش بار دیگر در ذهنش مرور می شد.گردنش را به سمت راست و چپ حرکت می داد. گویی سعی می کرد جلوی یک اتفاق حتمی را بگیرد.بار دیگر رویش را به سمت آینه برگرداند و با قدم های بلند و سریع، به سمت آن حرکت کرد و ناگهان در یک قدمی آن به زمین افتاد.دو دستش را روی زمین گذاشت و به قطرات اشکی که بدون اختیارِ او، زمین را خیس می کردند نگاه کرد. آری، حتی سرسخت ترین استاد هاگوارتز،پروفسور اسنیپ هم نتوانسته بود جلوی این اتفاق تکراری؛این گریه های بی امان بعد از دیدن خانواده ای که هرگز تحقق نمی یابد را بگیرد...اسنیپ و آینه نفاق انگیز
___________________
داستان خوبی بود. تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ErfaneJ در 1397/10/13 16:04:22
ویرایش شده توسط ErfaneJ در 1397/10/13 16:24:19
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/10/13 17:33:15
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/10/13 17:33:42
ویرایش شده توسط ErfaneJ در 1397/10/13 16:24:19
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/10/13 17:33:15
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/10/13 17:33:42
باسلام؛
سیریوس و آیینه سحر آمیز:
در حال جمع کردن وسایلم بودم که چشمم به آیینه ای افتاد که سیریوس به من داده بود؛ لحظه ای فکر کردم شاید الآن هم کار کند پس دست به کار شدم و به آیینه نگاه کردم و با تمام وجودم سیریوس را در ذهنم صدا زدم!
بار اول به نتیجه ای نرسیدم اما من هری پاتر بودم "کسی که زنده ماند" پس بدون توجه به نتیجه قبلی تصمیم گرفتم دوباره سیریوس را صدا بزنم؛ صدای خشک و آرامی به گوشم رسید؛ آری او سیریوس بود.
داد زد و گفت:" بسه، بسه! اومدم. عجله داریا آقای پاتر."
باورم نمیشد؛ همه حتی خود دامبلدور هم مرگ او را تایید کرده بودند پس چطور شد که او زنده مانده؟!
گفتم:" سیریوس تو یه احمقی، باورت نمیشه چقدر گریه کردم!."
سیریوس جواب داد:" مگه چیه حالا، اینهمه جینی و هرمیون برای تو گریه کردن حالا تو هم برای من گریه کن!."
داد زدم:" تو خیلی بدجنسی."
-"لطف داری!"
-"چطور شد که من میتونم باهات حرف بزنم تو که مرده بودی!!"
-"من لحظه ای که برای نجات تو اومدم اصلا فکر کردم تو هم مثل جیمز همه چی رو به امید به استفاده اومدن با خودت اینور اونور ببری پس اون آیینه رو برداشتم که بتونم باهاش با تو صحبت کنم و تو رو منصرف کنم؛ اما تو این مسئله هم مثل چشمات به لیلی رفتی! اما فعلا نزار کسی از این موضوع چیزی بفهمه، هیچ کس حتی رون و هرمیون!!"
-" باشه باشه"
داستانت مربوط به تصاویر مشخص شده نبود درسته؟
با اینکه کوتاه بود و میتونستی توصیفات بیشتری بکنی، اما فکر میکنم آمادگی لازمو برای ورود به ایفای نقش داری. فقط برای نوشتن دیالوگ به شکل زیر عمل کن، نیازی نیست حتما گیومه بذاری:
سیریوس جواب داد:
- مگه چیه حالا، این همه جینی و هرمیون برای تو گریه کردن حالا تو هم برای من گریه کن!
تایید شد.
مرحله بعد: آممم... به نظر میاد خودت زودتر رفتی.
سیریوس و آیینه سحر آمیز:
در حال جمع کردن وسایلم بودم که چشمم به آیینه ای افتاد که سیریوس به من داده بود؛ لحظه ای فکر کردم شاید الآن هم کار کند پس دست به کار شدم و به آیینه نگاه کردم و با تمام وجودم سیریوس را در ذهنم صدا زدم!
بار اول به نتیجه ای نرسیدم اما من هری پاتر بودم "کسی که زنده ماند" پس بدون توجه به نتیجه قبلی تصمیم گرفتم دوباره سیریوس را صدا بزنم؛ صدای خشک و آرامی به گوشم رسید؛ آری او سیریوس بود.
داد زد و گفت:" بسه، بسه! اومدم. عجله داریا آقای پاتر."
باورم نمیشد؛ همه حتی خود دامبلدور هم مرگ او را تایید کرده بودند پس چطور شد که او زنده مانده؟!
گفتم:" سیریوس تو یه احمقی، باورت نمیشه چقدر گریه کردم!."
سیریوس جواب داد:" مگه چیه حالا، اینهمه جینی و هرمیون برای تو گریه کردن حالا تو هم برای من گریه کن!."
داد زدم:" تو خیلی بدجنسی."
-"لطف داری!"
-"چطور شد که من میتونم باهات حرف بزنم تو که مرده بودی!!"
-"من لحظه ای که برای نجات تو اومدم اصلا فکر کردم تو هم مثل جیمز همه چی رو به امید به استفاده اومدن با خودت اینور اونور ببری پس اون آیینه رو برداشتم که بتونم باهاش با تو صحبت کنم و تو رو منصرف کنم؛ اما تو این مسئله هم مثل چشمات به لیلی رفتی! اما فعلا نزار کسی از این موضوع چیزی بفهمه، هیچ کس حتی رون و هرمیون!!"
-" باشه باشه"
داستانت مربوط به تصاویر مشخص شده نبود درسته؟

با اینکه کوتاه بود و میتونستی توصیفات بیشتری بکنی، اما فکر میکنم آمادگی لازمو برای ورود به ایفای نقش داری. فقط برای نوشتن دیالوگ به شکل زیر عمل کن، نیازی نیست حتما گیومه بذاری:
سیریوس جواب داد:
- مگه چیه حالا، این همه جینی و هرمیون برای تو گریه کردن حالا تو هم برای من گریه کن!
تایید شد.
مرحله بعد: آممم... به نظر میاد خودت زودتر رفتی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/2 23:01:49
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/09/25
تولد نقش: 1397/09/30
آخرین ورود: پنجشنبه 4 اسفند 1401 15:35
از: کتابخونه
پستها:
69

تصویر کلاه گروهبندی:
-همه ی دانش آموزان بشینن تا ضیافت ر شروع کنیم اما قبل از اون باید مراسم گروهبندی رو آغاز کنیم تا سال اولی ها بدونن که در چه گروهی در هاگوارتز تحصیل می کنند.
این صدای پروفسور مک گوناگال بود تا به ما نظم و ترتیب بدهد ، نمی دانم این چه شیوه ای برای نظم و تر تیب دادن بود اما بود که بود .حالا بگذریم چیز های مهم تری برای تعریف هست که باید بگم:
همگی نشستیم.احساس سرما کردم.گویی از نوک انگشتان پایم تا فرق سرم به یخ تبدیل شده بودند.عرق سرد روی تنم نشست.این احساس با آنچه من فکر می کردم بسیار متفاوت بود من انتظار داشتم در کمال خونسردی و آرامش روی صندلی بنشینم گروهم را تعیین کنند و به پی تحصیل پر ماجرا در هاگوارتز بروم،آه...ولی زهی خیال باطل اگر در اسلایترین بیفتم چی ؟ حتی با فکر به این مسئله هم بدنم به رعشه افتاد...
اما ظاهرا باید به خاطر چیز دیگری نگران می بودم! کلاه گروهبندی!!!!!!
پروفسور مک گوناگال:کلاه گروهبندی آماده ای تا مراسم رو شروع کنیم؟دانش آموزان منتظرن!
اما صدایی نیامد! کلاه حتی کوچک ترین تکانی هم نخورد!
صدای لرزان پروفسور مک گوناگال گفت: کلاه...گرو...گروهبندی؟
همهمه ای در سالن به راه افتاد.خدایا!من کشش این همه استرس و ترس را نداشتم!
در این میان فقط پروفسور دامبلدور آرام بود و با لبخند دلنشینش به آدم دلگرمی می داد.
پروفسور دامبلدور از صندلیش برخاست و گفت:دانش آموزان عزیز!هیچ جای نگرانی نیست! چون احتملا کلاه خوابیده و در گوشش چوب پنبه ی ضد صدا گذاشته!
بعد به سمت کلاه آمد و وردی را زیر لب خواند.همهمه ها اوج گرفتند اما در این میان من صدای تپش قلبم را به خوبی می شنیدم.
بعد از چند دقیقه ی حیاتی کلاه چینی به چروک هایش داد و گفت: چه اتفاقی افتاده؟
پروفسور دامبلدور:هیچی کلاه جان!فقط فکر کنم یادت رفته بود چوب پنبه های ضد صدا رو از گوشت دربیاری !
-واقعا؟خب..اهم اهم ...آ آ آه به کلی فراموش کرده بودم امروز اولین روز سال تحصیلی جدیده .....خب.بهتره مراسم رو شروع کنیم....
...
و مراسم به خوبی خوب انجام شد تازه خبر خوب تر از این که من به گریفیندور رفتم!
من که خیلی گرسنه ام شده بهتره در ضیافت شرکت کنم!
شب بخیر!
از خواب موندن کلاه و توصیفاتی که در مورد حس و حال ملت و بخصوص رفتار دامبلدور دادی خوشم اومد. جالب بود. اما آخر داستانو یکم زیادی سریع پیش بردی. بهتر بود وقتی این همه از استرس خودت صحبت کردی، تهش به مواجه شدن با این استرس و به پایان رسیدنش اشاره بیشتری میکردی.
در هر صورت به نظرم آمادگی ورود به ایفای نقش رو داری.
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
-همه ی دانش آموزان بشینن تا ضیافت ر شروع کنیم اما قبل از اون باید مراسم گروهبندی رو آغاز کنیم تا سال اولی ها بدونن که در چه گروهی در هاگوارتز تحصیل می کنند.
این صدای پروفسور مک گوناگال بود تا به ما نظم و ترتیب بدهد ، نمی دانم این چه شیوه ای برای نظم و تر تیب دادن بود اما بود که بود .حالا بگذریم چیز های مهم تری برای تعریف هست که باید بگم:
همگی نشستیم.احساس سرما کردم.گویی از نوک انگشتان پایم تا فرق سرم به یخ تبدیل شده بودند.عرق سرد روی تنم نشست.این احساس با آنچه من فکر می کردم بسیار متفاوت بود من انتظار داشتم در کمال خونسردی و آرامش روی صندلی بنشینم گروهم را تعیین کنند و به پی تحصیل پر ماجرا در هاگوارتز بروم،آه...ولی زهی خیال باطل اگر در اسلایترین بیفتم چی ؟ حتی با فکر به این مسئله هم بدنم به رعشه افتاد...
اما ظاهرا باید به خاطر چیز دیگری نگران می بودم! کلاه گروهبندی!!!!!!
پروفسور مک گوناگال:کلاه گروهبندی آماده ای تا مراسم رو شروع کنیم؟دانش آموزان منتظرن!
اما صدایی نیامد! کلاه حتی کوچک ترین تکانی هم نخورد!
صدای لرزان پروفسور مک گوناگال گفت: کلاه...گرو...گروهبندی؟
همهمه ای در سالن به راه افتاد.خدایا!من کشش این همه استرس و ترس را نداشتم!
در این میان فقط پروفسور دامبلدور آرام بود و با لبخند دلنشینش به آدم دلگرمی می داد.
پروفسور دامبلدور از صندلیش برخاست و گفت:دانش آموزان عزیز!هیچ جای نگرانی نیست! چون احتملا کلاه خوابیده و در گوشش چوب پنبه ی ضد صدا گذاشته!
بعد به سمت کلاه آمد و وردی را زیر لب خواند.همهمه ها اوج گرفتند اما در این میان من صدای تپش قلبم را به خوبی می شنیدم.
بعد از چند دقیقه ی حیاتی کلاه چینی به چروک هایش داد و گفت: چه اتفاقی افتاده؟
پروفسور دامبلدور:هیچی کلاه جان!فقط فکر کنم یادت رفته بود چوب پنبه های ضد صدا رو از گوشت دربیاری !
-واقعا؟خب..اهم اهم ...آ آ آه به کلی فراموش کرده بودم امروز اولین روز سال تحصیلی جدیده .....خب.بهتره مراسم رو شروع کنیم....
...
و مراسم به خوبی خوب انجام شد تازه خبر خوب تر از این که من به گریفیندور رفتم!
من که خیلی گرسنه ام شده بهتره در ضیافت شرکت کنم!
شب بخیر!
از خواب موندن کلاه و توصیفاتی که در مورد حس و حال ملت و بخصوص رفتار دامبلدور دادی خوشم اومد. جالب بود. اما آخر داستانو یکم زیادی سریع پیش بردی. بهتر بود وقتی این همه از استرس خودت صحبت کردی، تهش به مواجه شدن با این استرس و به پایان رسیدنش اشاره بیشتری میکردی.
در هر صورت به نظرم آمادگی ورود به ایفای نقش رو داری.
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/1 21:20:40
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)
هافلپاف عشقه
هافلپاف عشقه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/09/28
تولد نقش: 1397/10/02
آخرین ورود: شنبه 10 اسفند 1398 20:36
از: دهکده نیلوفر آبی
پستها:
36

تصویر شماره #12
رون، هری و هرماینی در حال راه رفتن توی هاگوارتز بودن که اتفاقی صداهایی از یکی از در ها شنیدن که نمیدانستند به کجا میرود.
- چقدر دیگه میخواهی معطل کنی؟! میدونستم نمیتوانم بهت اعتماد کنم.
-قربان! من دارم همه ی تلاشم رو میکنم. لطفا یکم دیگه بهم وقت بدین. من نقشه های فوق العاده ای دارم!
-دو روز بهت فرصت میدم و گروه دیگه نمیتوانی...
_إه.
(رون وقتی درون اتاق را میبیند صدایی از در می رود.)
در اتاق و... (اسم شوم) و اسنیپ بودند. اسنیپ جلوی در میاید تا چک کند کسی آنجا نباشد. و بچه ها سریع فرار می کنند. همان موقع به لارا بر می خورند. لارا یک هافلپاف بود که کمابیش با هرماینی دوست بود. (لارا منم) وقتی آنها را میبیند سر صحبت را باز میکند:
-آه. مواظب باشید! از کی اینجوری فرار میکنید؟
-اسنیپ! آه نباید بهت می گفتم...
بچه ها مجبور میشوند جریان را تعریف کنند. لارا از آنجایی که زیادی مهربان بود بسیار باهوش هم بود. او تصمیم میگیرد که به آنها در پیدا کردن جریان کمک کند. آنها روز بعد موقع به آنجا بر میگردند. اسنیپ و اسمشو نبر در آنجا دوباره در حال صحبت بودند.
-قربان من طبق نقشه عمل کردم. حالا نقشه دست ماست.
-همین امروز بعد از درس دادن به بچه ها بگو یکی از فامیل هات فوت کرده و خودت رو نگران نشون بده. همون موقع برو و ماشین جادویی (magic car) رو برام بیار.
-من هنوز نمیدونم اون ماشین به چه دردی میخوره!
_بعدا میفهمی!
وقتی اسنیپ درس دادن را تمام میکند طبق نقشه از مدرسه بیرون میرود. یا بهتر بگویم تظاهر می کند. بچه ها باهم به دنبال او می روند. او راه رو ها و اتاق های تو در توی زیادی را طی می کند که به یک محوطه می رسد آنجا سه ماشین وجود دارد. اسنیپ سوار یکی از آنها میشود و میرود. وقتی می رود بچه ها سوار ماشین های دیگر میشوند. لارا و هرمونی تو یک ماشین و رون هری تو یک ماشین ولی هیچ کدام رانندگی بلد نیستند. وقتی توی ماشین مینشینند ماشین خودکار روشن میشود. و به سمت بیرون حرکت میکند وقتی بیرون می آیند ماشین سرعتش را زیاد میکند. بیشتر و بیشتر تا اینکه پرواز میکند! ماشین در هوا می چرخد و میچرخد تا اینکه سخنگوی ماشین شروع به حرف زدن میکند.
-سلام! خانم یا آقا محترم به ماشین جادویی خوش آمدید. سه ماشین جادویی وجود اما فقط یکی از آنها شما را به سوی جزیره تک شاخ میرساند!
اگر وولدنمورد به سرزمین تک شاخ برود میتواند آنقدر قدرت کسب کند که خود به تنهایی بیرون بیاد. ماشینی که هری و رون سوار شدند آنها را به سرزمین تک شاخ می برد. ولی لارا و هرماینی دو تا دور هاگوارتز را میچرخند و میچرخند که کم کم حالشان بد میشود. وقتی هری و رون برمیگرند ماشین را به یک جای دیگر میبرند. و بعد پیش دامبلدور می روند. دامبلدور به آنجا می رود و اسنیپ را گیر می اندازد. وولدنمورد قول برگرداندن لیلی (مادر هری) را به او داده بود چون او لیلی را دوست میداشتم و لیلی مرده بود. اما وولدنمورد نمیتوانست این کار را بکند مگر این که به جزیره تک شاخ می رفت. اسنیپ جای وولدنمورد را می گوید و آنها برای همیشه از دست او رها میشوند.
پایان
____________
ولدنمورد؟ ولدمورت؟
داستان خوبی بود و اگه قبل از ارسالش یه دور با دقت می خوندیش تا اشتباه تایپی پیش نیاد، خیلی خوب می شد.
تایید شد
رون، هری و هرماینی در حال راه رفتن توی هاگوارتز بودن که اتفاقی صداهایی از یکی از در ها شنیدن که نمیدانستند به کجا میرود.
- چقدر دیگه میخواهی معطل کنی؟! میدونستم نمیتوانم بهت اعتماد کنم.
-قربان! من دارم همه ی تلاشم رو میکنم. لطفا یکم دیگه بهم وقت بدین. من نقشه های فوق العاده ای دارم!
-دو روز بهت فرصت میدم و گروه دیگه نمیتوانی...
_إه.
(رون وقتی درون اتاق را میبیند صدایی از در می رود.)
در اتاق و... (اسم شوم) و اسنیپ بودند. اسنیپ جلوی در میاید تا چک کند کسی آنجا نباشد. و بچه ها سریع فرار می کنند. همان موقع به لارا بر می خورند. لارا یک هافلپاف بود که کمابیش با هرماینی دوست بود. (لارا منم) وقتی آنها را میبیند سر صحبت را باز میکند:
-آه. مواظب باشید! از کی اینجوری فرار میکنید؟
-اسنیپ! آه نباید بهت می گفتم...
بچه ها مجبور میشوند جریان را تعریف کنند. لارا از آنجایی که زیادی مهربان بود بسیار باهوش هم بود. او تصمیم میگیرد که به آنها در پیدا کردن جریان کمک کند. آنها روز بعد موقع به آنجا بر میگردند. اسنیپ و اسمشو نبر در آنجا دوباره در حال صحبت بودند.
-قربان من طبق نقشه عمل کردم. حالا نقشه دست ماست.
-همین امروز بعد از درس دادن به بچه ها بگو یکی از فامیل هات فوت کرده و خودت رو نگران نشون بده. همون موقع برو و ماشین جادویی (magic car) رو برام بیار.
-من هنوز نمیدونم اون ماشین به چه دردی میخوره!
_بعدا میفهمی!
وقتی اسنیپ درس دادن را تمام میکند طبق نقشه از مدرسه بیرون میرود. یا بهتر بگویم تظاهر می کند. بچه ها باهم به دنبال او می روند. او راه رو ها و اتاق های تو در توی زیادی را طی می کند که به یک محوطه می رسد آنجا سه ماشین وجود دارد. اسنیپ سوار یکی از آنها میشود و میرود. وقتی می رود بچه ها سوار ماشین های دیگر میشوند. لارا و هرمونی تو یک ماشین و رون هری تو یک ماشین ولی هیچ کدام رانندگی بلد نیستند. وقتی توی ماشین مینشینند ماشین خودکار روشن میشود. و به سمت بیرون حرکت میکند وقتی بیرون می آیند ماشین سرعتش را زیاد میکند. بیشتر و بیشتر تا اینکه پرواز میکند! ماشین در هوا می چرخد و میچرخد تا اینکه سخنگوی ماشین شروع به حرف زدن میکند.
-سلام! خانم یا آقا محترم به ماشین جادویی خوش آمدید. سه ماشین جادویی وجود اما فقط یکی از آنها شما را به سوی جزیره تک شاخ میرساند!
اگر وولدنمورد به سرزمین تک شاخ برود میتواند آنقدر قدرت کسب کند که خود به تنهایی بیرون بیاد. ماشینی که هری و رون سوار شدند آنها را به سرزمین تک شاخ می برد. ولی لارا و هرماینی دو تا دور هاگوارتز را میچرخند و میچرخند که کم کم حالشان بد میشود. وقتی هری و رون برمیگرند ماشین را به یک جای دیگر میبرند. و بعد پیش دامبلدور می روند. دامبلدور به آنجا می رود و اسنیپ را گیر می اندازد. وولدنمورد قول برگرداندن لیلی (مادر هری) را به او داده بود چون او لیلی را دوست میداشتم و لیلی مرده بود. اما وولدنمورد نمیتوانست این کار را بکند مگر این که به جزیره تک شاخ می رفت. اسنیپ جای وولدنمورد را می گوید و آنها برای همیشه از دست او رها میشوند.
پایان
____________
ولدنمورد؟ ولدمورت؟
داستان خوبی بود و اگه قبل از ارسالش یه دور با دقت می خوندیش تا اشتباه تایپی پیش نیاد، خیلی خوب می شد.
تایید شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/9/30 14:00:35
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج