جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

68 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1397 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5

جینی و هری در تالار اصلی باهم دعوا می کنند و جینی برای بدست اوردن ارامش خود به کتابحانه می رود و به خواندن خود را مشغول می کند.
دراکو که دنبال فرصتی برای رنجاندن هری و اطرافیانش است، با دیدن این اتفاق به دنبال جینی می رود تا بتواند با او حرف بزند یعنی در اصل او را ناراحت کند.
وقتی که انرا پشت میزی تنها می بیند بعد از بر داشتن چند کتاب برای ظاهر سازی نزدیک او می شود و می گوید:
-اوووو چی شده که خانم ویزلی اینجا تنها نشته.
جینی به او اهمیتی نمی دهد.
-اااا ام خانم ویزلی برادرتون و دوست مشنگش کجان؟
اینبار جینی نمی تواند ارام باشد و می گوید:
+درمورد هری و رون درست صحبت کن.
-اوه یادم نبود عاشق پیشه هری هستی.البته که هری.....
وسط حرف دراکو می پرد :
+ کی این مزخرفات و گفته من و هری . اوف اصلا بهم نمی خوریم.
-اووم اونشو مطمئن نیستم اما یه چیزیو می دونم اونم اینکه هری تورو دوست نداره .
جینی با شنیدن این حرف بیش از پیش نا امید میشود و درحالی که دارد ان مکان را ترک می کند اخرین حرف دراکو را می شنود:
-اون نمیاد هرمیون و ول کنه و تورو بچسبه چون اون از هر لحاظ از تو سر تره.
و پس از ترک انجا شروع به گریه کردن می کند.

________

درود بر تو فرزندم. داستانت ارتباطی با تصویر کارگاه نداشت متاسفانه.
همچنین اینکه خیلی سریع پیش رفته بودی. می تونستی بیشتر درمورد دعوای هری و جینی توضیح بدی . و اینکه بهتره قبل از ارسال پستت، یه دور بخونیش تا اشکالات تایپیش برطرف شه.

می دونم می تونی بهتر بنویسی پس... فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/10/15 17:27:47
[HASTI] .PUTER
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 دی 1397 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ و آینه نفاق انگیز
-پاتر!

هری خشکش زد با لکنت گفت:
-پروفسور!

-فکر می کردم لااقل سال آخر حضورت در هاگوارتز، بخوای به قوانین احترام بزاری.

-می خوام پروفسور. ولی شما نمی دونید که...

-من نمی دونم؟کافیه پاتر برگرد به تالار تا...

هری حرف او را قطع کرد و خودش با لحنی عصبی ادامه داد:
-تا چی؟ تا اخراجم نکردید؟ پس بدونید که منم فکر می کردم لااقل سال آخر حضورم تو اینجا یکم رفتارتون باهام بهتر بشه. شب بخیر پروفسور.

سپس رویش را برگرداند و با سرعت به سمت انتهای راهرو رفت.
اسنیپ که گویی جا خورده بود، لحظاتی ایستاد و سپس در تاریکی به سمت اتاقش رفت.
به نظر می آمد در افکارش غرق شده.به مسیر ادامه داد ناگهان با رسیدن به بن بست به خودش آمد.نگاهی به اطراف انداخت و دریافت که مسیر را اشتباه آمده.رویش را برگرداند تا به سمت در برود که ناگهان نگاهش به سایه روی زمین افتاد.در جای خود ایستاد و مسیر سایه را با چشم دنبال کرد..."آینه نفاق انگیز".
برای لحظاتی خیره و ثابت ماند و سپس آرام آرام به سمت آینه رفت. پارچه ای که نصف آن را پوشانده بود از رویش کشید.چشمانش را بست و پس از کمی تامل، با اکراه سرش را بالا آورد و به تصویر درون آینه نگاه کرد.
لبخندی کوتاه ولی دردناک زد؛همان تصویر همیشگی، بدون حتی ذره ای تغییر.
نگاهش را کمی پایین تر برد.به چهره کودک لاغر اندام با مو های پرکلاغی که از پشت شیشه گرد عینکش به او نگاه می کرد، خیره شد.دوباره نگاهش را بالاتر برد.زنی با مو های قرمز و چشمانی سبز رنگ که کاملا شبیه چشمان پسرک بود، با لبخندی شیرین بر لب، یک دستش روی سینه اسنیپ گذاشته بود و دست دیگرش را دور گردن پسرک.
کمی جلو تر رفت و دستش را روی صورت خیالی لی لی کشید و سپس به پسرک که معصومانه به او نگاه می کرد لبخند زد.ناگهان رویش را برگرداند تا به سرعت از آنجا دور شود ولی پس از چند قدم دوباره ایستاد.خاطرات هفده سال پیش بار دیگر در ذهنش مرور می شد.گردنش را به سمت راست و چپ حرکت می داد. گویی سعی می کرد جلوی یک اتفاق حتمی را بگیرد.بار دیگر رویش را به سمت آینه برگرداند و با قدم های بلند و سریع، به سمت آن حرکت کرد و ناگهان در یک قدمی آن به زمین افتاد.دو دستش را روی زمین گذاشت و به قطرات اشکی که بدون اختیارِ او، زمین را خیس می کردند نگاه کرد. آری، حتی سرسخت ترین استاد هاگوارتز،پروفسور اسنیپ هم نتوانسته بود جلوی این اتفاق تکراری؛این گریه های بی امان بعد از دیدن خانواده ای که هرگز تحقق نمی یابد را بگیرد...اسنیپ و آینه نفاق انگیز

___________________

داستان خوبی بود. تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ErfaneJ در 1397/10/13 16:04:22
ویرایش شده توسط ErfaneJ در 1397/10/13 16:24:19
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/10/13 17:33:15
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/10/13 17:33:42
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 2 دی 1397 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
باسلام؛
سیریوس و آیینه سحر آمیز:
در حال جمع کردن وسایلم بودم که چشمم به آیینه ای افتاد که سیریوس به من داده بود؛ لحظه ای فکر کردم شاید الآن هم کار کند پس دست به کار شدم و به آیینه نگاه کردم و با تمام وجودم سیریوس را در ذهنم صدا زدم!
بار اول به نتیجه ای نرسیدم اما من هری پاتر بودم "کسی که زنده ماند" پس بدون توجه به نتیجه قبلی تصمیم گرفتم دوباره سیریوس را صدا بزنم؛ صدای خشک و آرامی به گوشم رسید؛ آری او سیریوس بود.
داد زد و گفت:" بسه، بسه! اومدم. عجله داریا آقای پاتر."
باورم نمیشد؛ همه حتی خود دامبلدور هم مرگ او را تایید کرده بودند پس چطور شد که او زنده مانده؟!
گفتم:" سیریوس تو یه احمقی، باورت نمیشه چقدر گریه کردم!."
سیریوس جواب داد:" مگه چیه حالا، اینهمه جینی و هرمیون برای تو گریه کردن حالا تو هم برای من گریه کن!."
داد زدم:" تو خیلی بدجنسی."
-"لطف داری!"
-"چطور شد که من میتونم باهات حرف بزنم تو که مرده بودی!!"
-"من لحظه ای که برای نجات تو اومدم اصلا فکر کردم تو هم مثل جیمز همه چی رو به امید به استفاده اومدن با خودت اینور اونور ببری پس اون آیینه رو برداشتم که بتونم باهاش با تو صحبت کنم و تو رو منصرف کنم؛ اما تو این مسئله هم مثل چشمات به لیلی رفتی! اما فعلا نزار کسی از این موضوع چیزی بفهمه، هیچ کس حتی رون و هرمیون!!"
-" باشه باشه"


داستانت مربوط به تصاویر مشخص شده نبود درسته؟
با اینکه کوتاه بود و می‌تونستی توصیفات بیشتری بکنی، اما فکر می‌کنم آمادگی لازمو برای ورود به ایفای نقش داری. فقط برای نوشتن دیالوگ به شکل زیر عمل کن، نیازی نیست حتما گیومه بذاری:
سیریوس جواب داد:
- مگه چیه حالا، این همه جینی و هرمیون برای تو گریه کردن حالا تو هم برای من گریه کن!

تایید شد.

مرحله بعد: آممم... به نظر میاد خودت زودتر رفتی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/2 23:01:49
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1397 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر کلاه گروهبندی:
-همه ی دانش آموزان بشینن تا ضیافت ر شروع کنیم اما قبل از اون باید مراسم گروهبندی رو آغاز کنیم تا سال اولی ها بدونن که در چه گروهی در هاگوارتز تحصیل می کنند.
این صدای پروفسور مک گوناگال بود تا به ما نظم و ترتیب بدهد ، نمی دانم این چه شیوه ای برای نظم و تر تیب دادن بود اما بود که بود .حالا بگذریم چیز های مهم تری برای تعریف هست که باید بگم:
همگی نشستیم.احساس سرما کردم.گویی از نوک انگشتان پایم تا فرق سرم به یخ تبدیل شده بودند.عرق سرد روی تنم نشست.این احساس با آنچه من فکر می کردم بسیار متفاوت بود من انتظار داشتم در کمال خونسردی و آرامش روی صندلی بنشینم گروهم را تعیین کنند و به پی تحصیل پر ماجرا در هاگوارتز بروم،آه...ولی زهی خیال باطل اگر در اسلایترین بیفتم چی ؟ حتی با فکر به این مسئله هم بدنم به رعشه افتاد...
اما ظاهرا باید به خاطر چیز دیگری نگران می بودم! کلاه گروهبندی!!!!!!
پروفسور مک گوناگال:کلاه گروهبندی آماده ای تا مراسم رو شروع کنیم؟دانش آموزان منتظرن!
اما صدایی نیامد! کلاه حتی کوچک ترین تکانی هم نخورد!
صدای لرزان پروفسور مک گوناگال گفت: کلاه...گرو...گروهبندی؟
همهمه ای در سالن به راه افتاد.خدایا!من کشش این همه استرس و ترس را نداشتم!
در این میان فقط پروفسور دامبلدور آرام بود و با لبخند دلنشینش به آدم دلگرمی می داد.
پروفسور دامبلدور از صندلیش برخاست و گفت:دانش آموزان عزیز!هیچ جای نگرانی نیست! چون احتملا کلاه خوابیده و در گوشش چوب پنبه ی ضد صدا گذاشته!
بعد به سمت کلاه آمد و وردی را زیر لب خواند.همهمه ها اوج گرفتند اما در این میان من صدای تپش قلبم را به خوبی می شنیدم.
بعد از چند دقیقه ی حیاتی کلاه چینی به چروک هایش داد و گفت: چه اتفاقی افتاده؟
پروفسور دامبلدور:هیچی کلاه جان!فقط فکر کنم یادت رفته بود چوب پنبه های ضد صدا رو از گوشت دربیاری !
-واقعا؟خب..اهم اهم ...آ آ آه به کلی فراموش کرده بودم امروز اولین روز سال تحصیلی جدیده .....خب.بهتره مراسم رو شروع کنیم....
...
و مراسم به خوبی خوب انجام شد تازه خبر خوب تر از این که من به گریفیندور رفتم!
من که خیلی گرسنه ام شده بهتره در ضیافت شرکت کنم!
شب بخیر!


از خواب موندن کلاه و توصیفاتی که در مورد حس و حال ملت و بخصوص رفتار دامبلدور دادی خوشم اومد. جالب بود. اما آخر داستانو یکم زیادی سریع پیش بردی. بهتر بود وقتی این همه از استرس خودت صحبت کردی، تهش به مواجه شدن با این استرس و به پایان رسیدنش اشاره بیشتری می‌کردی.
در هر صورت به نظرم آمادگی ورود به ایفای نقش رو داری.

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/10/1 21:20:40
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه
تصویر دوازده
ارسال شده در: جمعه 30 آذر 1397 08:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره #12
رون، هری و هرماینی در حال راه رفتن توی هاگوارتز بودن که اتفاقی صداهایی از یکی از در ها شنیدن که نمیدانستند به کجا میرود.
- چقدر دیگه میخواهی معطل کنی؟! میدونستم نمیتوانم بهت اعتماد کنم.
-قربان! من دارم همه ی تلاشم رو میکنم. لطفا یکم دیگه بهم وقت بدین. من نقشه های فوق العاده ای دارم!
-دو روز بهت فرصت میدم و گروه دیگه نمیتوانی...
_إه.
(رون وقتی درون اتاق را میبیند صدایی از در می رود.)
در اتاق و... (اسم شوم) و اسنیپ بودند. اسنیپ جلوی در میاید تا چک کند کسی آنجا نباشد. و بچه ها سریع فرار می کنند. همان موقع به لارا بر می خورند. لارا یک هافلپاف بود که کمابیش با هرماینی دوست بود. (لارا منم) وقتی آنها را میبیند سر صحبت را باز میکند:
-آه. مواظب باشید! از کی اینجوری فرار میکنید؟
-اسنیپ! آه نباید بهت می گفتم...
بچه ها مجبور میشوند جریان را تعریف کنند. لارا از آنجایی که زیادی مهربان بود بسیار باهوش هم بود. او تصمیم میگیرد که به آنها در پیدا کردن جریان کمک کند. آنها روز بعد موقع به آنجا بر میگردند. اسنیپ و اسمشو نبر در آنجا دوباره در حال صحبت بودند.
-قربان من طبق نقشه عمل کردم. حالا نقشه دست ماست.
-همین امروز بعد از درس دادن به بچه ها بگو یکی از فامیل هات فوت کرده و خودت رو نگران نشون بده. همون موقع برو و ماشین جادویی (magic car) رو برام بیار.
-من هنوز نمیدونم اون ماشین به چه دردی میخوره!
_بعدا میفهمی!
وقتی اسنیپ درس دادن را تمام میکند طبق نقشه از مدرسه بیرون میرود. یا بهتر بگویم تظاهر می کند. بچه ها باهم به دنبال او می روند. او راه رو ها و اتاق های تو در توی زیادی را طی می کند که به یک محوطه می رسد آنجا سه ماشین وجود دارد. اسنیپ سوار یکی از آنها میشود و میرود. وقتی می رود بچه ها سوار ماشین های دیگر میشوند. لارا و هرمونی تو یک ماشین و رون هری تو یک ماشین ولی هیچ کدام رانندگی بلد نیستند. وقتی توی ماشین مینشینند ماشین خودکار روشن میشود. و به سمت بیرون حرکت میکند وقتی بیرون می آیند ماشین سرعتش را زیاد میکند. بیشتر و بیشتر تا اینکه پرواز میکند! ماشین در هوا می چرخد و میچرخد تا اینکه سخن‌گوی ماشین شروع به حرف زدن میکند.
-سلام! خانم یا آقا محترم به ماشین جادویی خوش آمدید. سه ماشین جادویی وجود اما فقط یکی از آنها شما را به سوی جزیره تک شاخ میرساند!
اگر وولدنمورد به سرزمین تک شاخ برود میتواند آنقدر قدرت کسب کند که خود به تنهایی بیرون بیاد. ماشینی که هری و رون سوار شدند آنها را به سرزمین تک شاخ می
برد. ولی لارا و هرماینی دو تا دور هاگوارتز را میچرخند و میچرخند که کم کم حالشان بد میشود. وقتی هری و رون برمیگرند ماشین را به یک جای دیگر میبرند. و بعد پیش دامبلدور می روند. دامبلدور به آنجا می رود و اسنیپ را گیر می اندازد. وولدنمورد قول برگرداندن لیلی (مادر هری) را به او داده بود چون او لیلی را دوست میداشتم و لیلی مرده بود. اما وولدنمورد نمیتوانست این کار را بکند مگر این که به جزیره تک شاخ می رفت. اسنیپ جای وولدنمورد را می گوید و آنها برای همیشه از دست او رها میشوند.
پایان

____________

ولدنمورد؟ ولدمورت؟
داستان خوبی بود و اگه قبل از ارسالش یه دور با دقت می خوندیش تا اشتباه تایپی پیش نیاد، خیلی خوب می شد.

تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/9/30 14:00:35
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1397 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره یک کارگاه داستان نویسی




هری پاتر متوجه ارتباط بین ذهنش با ذهن ولدمورت می شود او در خواب اتاقی را در وزارت جادو می بیند و از خواب می پرد. او به همراه بقیه دوستانش به وزارتخانه رفته به همان نشانی توی خواب می رود. اتاق ظاهری مجلل دارد و در مرکز اتاق حوضچه ای قرار دارد و مجسمه های طلایی به طور ایستاده در دور حوضچه قرار دارند. دیوارها با نقاشی تزیین شده است و سقف رنگ آبی زیبایی دارد. دوستان هری به همراه او اتاق را می گردند اما ناگهان مجسمه ها شروع به حرکت کرده و به هری و دوستانش حمله می کنند یک مبارزه بین آنها در می گیرد هری و دوستانش تعدادی از مجسمه ها را نابود می کنند اما یکی از مجسمه ها از پشت به هری حمله می کند. ناگهان دابی ظاهر می شود و سر مجسمه را قطع می کند. در همین لحظه تمام مجسمه ها بی حرکت می شوند هری به هر طرف نگاه می کند اثری از دوستانش نمی بیند فقط او هست و دابی. در مرکز اتاق گردبادی سیاه رنگ شکل گرفت. بله خودش بود ولدمورت ! ولدمورت به او و دابی حمله کرد و این دو به این طرف و آن طرف فرار کردند که ناگهان دابی زمین خورد و هری رفت تا او را بلند کند و به فرار ادامه دهند. اما دیگر دیر شده بود ولدمورت بالای سر آنها بود او می خواست کار هری و دابی را تمام کند که ناگهان پرفسور دامبلدور سر رسید و جلوی او را گرفت یک دوئل بین آن دو شکل گرفت. دامبلدور حمله کرد اما ولدمورت با یک سپر حمله او را دفع کرد. دامبلدور خواست تا ولدمورت را با یک طناب اسیر کند اما ولدمورت طناب را تبدیل به مار کرد در این زمان هری و دابی پنهان شده بودند سرانجام ولدمورت که هنوز قدرت کامل خود را پیدا نکرده بود از آنجا فرار کرد به این ترتیب پرفسور دامبلدور هری را از مرگ حتمی نجات داد


جالب بود، اما داستانو خیلی سریع جلو بردی و همه جملات رو پشت سر هم نوشتی بدون اینکه پاراگراف‌بندی کنی. همچنین سعی کن تو داستانت دیالوگ رو هم وارد کنی و حرفایی که ممکنه بین شخصیتا رد و بدل بشه رو ذکر کنی.
وقتی وارد ایفای نقش بشی می‌تونی همه اینا رو بهتر متوجه بشی و سعی کنی رفعش کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/9/25 17:14:25
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1397 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس انتخابی من : مراسم گروهبندی


در میان انبوهی از دانش آموزان پر سر و صدایی که همگی منتظر سخنرانی خانم مک گوناگال هستند ، دخترکی ظریف اندام با چشمانی تاریک تر از شب ایستاده و به سن خیره شده . در حالی که پرفسور مک گوناگال ، متوجه نگاه تحسین آمیز دخترک شده است ، با متانت و وقار پا پشت میز سخنرانی میگذارد :
- سلام سال اولی ها ! به هاگوارتز خوش اومدین ! قبل از اینکه بخوام مراسمو به نحو شایسته برگزار کنم ، ازتون میخوام منتظر اعلام نتایج گروهبندی ها بمونید . هر یک از دانش آموزان هاگوارتز در یکی از چهار گروه گریفیندور ، ریونکلاو ، هافلپاف و اسلیترین گروهبندی میشن که مطمئنم باهاشون آشنا هستین . حین حضورتون در هاگوارتز اعضای گروهتون مثل خانوادتون هستن . با کارهای خوب برای گروه ها امتیاز ثبت میشه و بالعکس کار های ناشایست موجب کسر امتیاز از گروه خواهند بود !
دخترک به کلاه قهوه ای چروکیده گروهبندی که در دستان پرفسور مگ گوناگال خودنمایی میکند ، خیره میشود .
پرفسور درحالی که کلاه را مثل گنجینه ای با ارزش آماده قرارگیری رو ی سر اولین دانش آموز میکند ، میگوید :
- خب ، شروع میکنیم ! خانم تیا مایرز ! تشریف بیارین و اینجا بنشینید .
همه بچه ها سر بر میگردانند تا دخترک خوش شانسی که اولین نفریست که گروهبندی میشود را پیدا کنند ، در حالیکه که تیا با ردایی که مانند یک لباس سلطنتی توی تنش میدرخشد ، قدم روی سن میگذارد و روی صندلی مینشیند .
کلاه که به آرامی روی سر تیا قرار میگیرد ، با صدای بلند شروع به صحبت میکند :
- سالهاست یکی مثل اینو ندیدم ! اومممم ! این بانوی جوان رو کجا بندازم ؟
چند دقیقه میگذرد و کم کم زمزمه های بچه ها از جای جای سالن به گوش میرسد :
- اون یه متاخر کلاهه ! یعنی کجا میفته ...
- من تو قطاردیدمش ! بهش نمیومد انقدر آدم پیچیده ای باشه !
- شنیدم متاخر های کلاه آدمای خاصین ! کم پیش میاد کلاه نتونه راحت تصمیم بگیره !
- ...
پس از 6 دقیقه کلاه دست از کج و کوله کردن چین و چروکهایش میکشد و بالاخره میگوید :
- بلند پروازی یه اسلیترین ، شجاعت یک گریفیندور ، وفاداری یک هافلپاف ، بیشتر از همه توانایی تحلیل و هوش بالای یک ریونکلاو رو داره ! این واقعا سخته ! بیاین ببینیم خودش چی فکر میکنه !
دخترک که از حرفهای کلاه متعجب و کمی خجالتزده شده ، آرام زیر لب میگوید : خب من ... من ریونکلاو رو خیلی دوست دارم !
کلاه که انگار از این پیروزی خوشحال است فریاد میزند : خب ، خب ! متوجهم ! تصمیم گرفته شده ! ریونکلاو !
تیا با چهره ای که از هیجان برق میزند از سکو پایین می آید . فقط چند نفری میشنوند که کلاه زیر لب میگویند :
- اون یک نام آور میشه و روزی خواهد میدرخشه ... من میدونم ...


توصیفاتی که توی داستانت آوردی خیلی خوب بود!
پس حرفی نمی‌مونه جز این که علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می‌چسبن و با یه space از کلمه بعدیشون فاصله می‌گیرن. مثلا:
- اون یه متاخر کلاهه! یعنی کجا میفته...

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/9/24 21:35:52
We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آذر 1397 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۸ کارگاه داستان نویسینامه مرموز در اتاق دامبلدور:
دامبلدور از خواب شیرین خود بیدار شد و مشغول کارهای روزانه خود شد که ناگهان نامه ای بدون نام فرستنده از پنجره به داخل اتاق امد و به رو میز دامبلدور افتاد!
دامبلدور به آن توجه چندانی نکرد چون نامه هایی که هروز برای او فرستاده میشد تاعدادشان بزرگ تر از بی نهایت بود! دامبلدور بلند شد که از اتاق به بیرون برود که ناگهان نامه مرموز گفت:
-اِهم اِهم!
دامبلدور با کلی تعجب گفت:
-عه !!!یا اسطوخودوس!
-ببخشید پرفسور فکر نمیکنید یه خورده برای باز کردن من دیر شده؟
دامبلدور با تعجب به سمت نامه رفت و آن را برداشت و پشت آن را نگاه کرد و گفت:
-ببخشید چرا ننوشته که از طرف کی هستی؟
نامه گفت:
-فکر میکنم که اگر اهمیت داشتم زود تر از اینا پیگیرم میشدین پرفسور!
-ببخشید راستش سر من خیلی شلوغه و وقت فکر کردن به خیلی چیزا رو ندارم آخه باید درک کنی که رسیدگی به هاگوارتز چقدر سخته!
و نامه بلند شد به طرف پنجره رفت و گفت: خدافظ پرفسور!
دامبلدور با استفاده از قدرتش با یه بشکن در پنجره محکم بست! نامه گفت:
-اوه!پروفسور! توی هاگوارتز رو نمیدونم ولی جایی که من زندگی میکنم این کار بی ادبیه!
-لطفا یک دقیقه بیا بازت کنم بخونمت چون واقعا وقت ندارم!
-پرفسور با عرض معذرت اگه میتونی منو بگیر!
-خودت با زبون خوش بیا نذار اون روی دامبلدور رو نشونت بدم.
-مثلا میخوای چیکار کنی پرفسور منو با شمشیر گریفندور باز میکنی؟
دامبلدور دسته خود را به سمت راست دراز کرد و زیر لب چیزی گفت و شمشیر گریفندور بلند شد ب دست دامبلدور اومد نامه با ترس و لرز گفت:
-آم..آاا پرررفسسور چیزی به اسم شوخی توی هاگوارتز وجود نداره نه؟
دامبلدور بشکنی زد نامه سرجاش خشکش زد و به سمت دامبلدور اومد، دامبلدور نفسه راحتی کشید و گفت:
-خب بلاخره وقتشه ببینم توی این نامه چیه!
شمشیره گریفندور رو بالا برد و همین که خواست نامه رو باز کن نامه گفت
-پرفسور منو حلال کنید!
دامبلدور اهمیتی نداد و با شمشیر گریفندور نامه را باز کرد!
بعله چیزی که توی نامه بود باعثه شوکه شدن دامبلدور شد و کم مونده سکته کنه!
دامبلدور گفت:
-وایییی! واقعا یادم رفته بود چهار ماه قبض آب را پرداخت کنم! فکر نمیکردم اینقدر زیاد بیاد!!!
بلافاصله قبض(همون نامه ی مرموز که فکر کنم اداره آب و فاضلاب یادشون رفت فرستنده رو بزنن) پودر شد ،دامبلدور با خودش گفت:
-یادم باشه بعدن به هاگرید بگم پرداختش کنه!
و از اتاق بیرون رفت!
پایان


درود بر تو فرزندم.

خلاقیتت خیلی خوب بود.

نقل قول:
دامبلدور از خواب شیرین خود بیدار شد و مشغول کارهای روزانه خود شد که ناگهان نامه ای بدون نام فرستنده از پنجره به داخل اتاق امد و به رو میز دامبلدور افتاد! دامبلدور به آن توجه چندانی نکرد چون نامه هایی که هروز برای او فرستاده میشد تاعدادشان بزرگ تر از بی نهایت بود! دامبلدور بلند شد که از اتاق به بیرون برود که ناگهان نامه مرموز گفت:

حواست به جمله ها و کلمات باشه. تاعدادشان مثلا! هروز هم اشتباهه. هر روز درسته.
وقتی فعل دو تا جمله یکیه، لازم به تکرار نیست و جمله هارو یکی می کنیم. یعنی:

دامبلدور از خواب شیرین بیدار و مشغول کارهای روزانه اش شد.

نقل قول:
شمشیره گریفندور رو بالا برد و همین که خواست نامه رو باز کن نامه گفت

فرزندم شمشیره گریفیندور هم اشتباهه. شمشیر گریفیندور درسته. از "ه" موقعی استفاده می کنیم که معنی "است" بده. یعنی:

-اون چیه؟
-یه شمشیره. (یه شمشیر است.)

البته اینا ایراداتیه که مطمئنا با ورودت به ایفا حل میشه.
پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/9/15 17:03:24
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی در مورد تصویر شماره 10
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آذر 1397 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ آرام پرواز کرد و بر شانه هری پاتر نشت
هری پاتر و هاگرید سراسیمه درپی معجونی بودند که برای درمان دامبلدور استفاده میشد.این اظطراب به هدویگ نیز منتقل شده بود و نمیتوانست درست پرواز کند.مدت ها بود که دامبلدور بیمار شده بود و حتی خانم پامفری هم نتوانسته بود بیماری دامبلدور را درمان کند. حتی فکر کردن به این که اگر نمیتوانستند معجون جادویی( که هرمیون از کتاب "بیماری های جادویی و معجون های درمان آن ها "نوشته گارنی زابیپام") را پیدا کنند چه بلایی به سر دامبلدور میامد اورا میترساند.
آن ها پس از تلاش های بی وقفه و شبانه روزی نشانه های از معجونی که برای درمان دامبلدور مفید بود را در کوچه ی دیاگون یافته بودند.کوچه مثل همیشه شلوغ بود و جادوگران مغازه دار سعی میکردند با حقه های مختلف اجناس خود را به مردم غالب کنند. به آن ها گفته بودند میتوانند طریق پیدا کردن این معجون را از یک جن خانگی به نام مارکو بپرسند. اما یک مشکل وجود داشت.مارکو جن خانگی "اسمش رو نبر"بود!اما مارکو قلبا دامبلدور را دوست داشت و قراربود معجون را در کوچه ای دایاگون به هری و هاگرید برساند.بر اساس گفته های یکی از مرگخواران اسیر شده قرار بود که لرد سیاه امروز به مغازه چوبدستی سازی الیور برود و ابر چوبدستی را از آنجا سرقت کند آنها نقشه کشیده بودند که وقتی لرد سیاه مشغول سرقت از مغازه بود سریعا در کوچه کنار مغازه مارکو را ببینند.چون مارکو توسط لرد سیاه طلسم شده بود و فقط میتوانست در جایی حضور پیدا کند که لرد سیاه در آنجا باشد.
آن ها در کوچه منتظر ماندند تا حمله لرد سیاه شروع شد. هری به سرعت به کوچه کنار چوبدستی فروشی دوید و هاگرید از دوردست نظاره گر ماجرا بود.
هری به محض این که مارکو را دید خوشحال شد و سراسیمه به سمت او دوید و تا به او رسید گفت:
چه برایمان آورده ای مارکو:
مارکو جواب داد:
شامپو سیر پرژک! محصولی شگرف از ایران زمین!
در همین حین لرد سیاه در حالی که دستش را روی دلش گذاشته بود و به شدت میخندید قدم به کوچه گذاشت و گفت:
هری پاتر! به دامبلدور بگو داری کچل میشی و حتی پرژک هم نمیتونه از ریزش موهات جلوگیری کنه!
پایان!
رمز موجود در متن:
اسم نویسنده کتاب بیماری های جادویی و معجون های درمان آن ها به صورت رمزی نوشته شده و با جابجایی حروف به عبارت پیام بازرگانی میرسیم.
پیوست

_____________

درود بر تو فرزندم! هرچند یه مقدار سریع پیش رفتی اما داستان خوب و متفاوتی نوشتی.
قبل از دیالوگ هات خط تیره (-) رو فراموش نکن.
درضمن... اضطراب!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/9/8 22:23:50
در مورد عکس شماره ی هشت (دامبلدور و شمشیر)
ارسال شده در: دوشنبه 28 آبان 1397 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
#9


جان پیچی دیگر
نامه ای دیگر برای هری در اتاق گریفندور آمد آن را باز کرد. نامه ای از دامبلدور بود. در آن نوشته بود که امشب ساعت نه به دفترش برود چون باید چیزی را در مورد جان پیچ ها به آن نشان می داد.
ساعت نه شب وارد راهرو ها شد و بعد از مدتی به اتاق دامبلدور رسید. شانسی رمز را گفت و فهمید آن رمز ققنوس است. وارد دفتر شد. دامبلدور در دفترش بود و منتظر او. دامبلدور به او سلام کرد و او را نشاند. هری گفت :« باز هم باید خاطره ببینیم؟»
دامبلدور گفت:« نه دیگر نیازی به دیدن خاطرات نیست. دیروز توانستم توی محل کار قدیمیه ولدمورت یک جان پیچ پیدا کنم و قرار است الان نابودش کنیم.»
هری گفت:« برای چی حالا؟»
دامبلدور جواب داد:« برای اینکه چون بعد از من تو باید جان پیچ ها را از بین ببری می خواهم آن را به صورت عملی یاد بگیری.»
دامبلدور به سمت کشوی میزش رفت و نامه ای را در آورد. هری گفت:«جان پیچ توی نامه است؟»
دامبلدور گفت:« نه. این خود جان پیچ است.»
بعد شمشیر گریفندور را برداشت و بالای نامه را پاره کرد. دودی سیاه رنگ از نامه خارج شد و به شکل علامت یادگاران مرگ در آمد. دهان آن شکل باز شد و گفت : « اگر ولدمورت هستی من را بخوان.»
هری گفت:« من ولدمورت هستم.»
صدا گفت : « از چه چیز بیش از همه متنفری؟»
هری مغزش را به کار انداخت و فکری به ذهنش رسید:« از پدرم.»
یکدفعه بخار از بین رفت و هری توانست صورت دامبلدور را ببیند که خیلی متعجب بود.
هری پرسید:«چی شده؟»
ولی خودش به جواب آن رسید. او این حرف ها را به زبان مار ها زده بود.


یکم داستانو سریع جلو بردی اما با این حال موضوع جالب و متنوعی از این عکس در آوردی. جان‌پیچ در نظر گرفتن نامه خلاقانه و خوب بود. فقط دو تا نکته. یکی اینکه دیالوگ‌ها به زبان کتابی نوشته نمی‌شن و اونا رو به صورت عامیانه می‌نویسیم و طرز نوشتنش هم به این شکله:
نقل قول:
دامبلدور گفت:« نه دیگر نیازی به دیدن خاطرات نیست. دیروز توانستم توی محل کار قدیمیه ولدمورت یک جان پیچ پیدا کنم و قرار است الان نابودش کنیم.»

دامبلدور گفت:
- نه دیگه نیازی به دیدن خاطرات نیست. دیروز تونستم توی محل کار قدیمی لرد یه جان‌پیچ پیدا کنم و قراره الان نابودش کنیم.

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/8/29 21:48:17

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.