بوگارت: اینه که یه نفر یه وردی رو بلد باشه که اون نتونه انجامش بده یا اونو تو دوئل شکست بده . از این که امتحانی رو خوب نده هم می ترسه.
حیوان خانگی: جغد سفید با لکه های قهوه ای دارم و اسمش هم نورا هست .خیلی هم خوب میتونه پرواز کنه و مسیریابیش حرف نداره خیلی هم دوستش دارم.
سرگرمی ها و علایق: عاشق کتاب خوندنه و خیلی دوست داره دوئل کنه همیشه هم اولین شخصی که روشون ورد ها را اجرا میکنه دوستاشن خیلی هم اتاق گروه ها رو دوست داره و البته زمین کوییدیچ دوست داره و خودشم که تو کوییدیچ استاده.از این که شبا تو مدرسه پرسه بزنه هم خوشش میاد. عاشق درس مقابله با جادوی سیاهه.خیلی هم دوست داره با دامبلدور حرف بزنه یا دوئل کنه .(البته نمی خواد بهش آسیب بزنه فقط تفریحی).دوست داره بزرگ شد ارشد بشه.
اجتناب و تنفرات: خیلی خیلی بدش میاد کسی خودشو یا دوستاشو اذیت کنه .از این که باعث بشه امتیازی از گروهش کم بشه هم بدش میاد.خیلی هم دوست نداره کسی باهاش مخالف باشه . از این که از برنامه ی دوره هاش عقب بمونه حسابی عصبانی می شه.از درس پیشگویی هم بدش میاد.
ویژگی های ظاهری : لاغره و خوشتیپه قدش یک و هفتاد متره چشاش قهوه ایی و موهاشم مشیکه
ویژگی های شخصیتی : پسره درس خونیه اصلا تو همه ی درس ها به جز پیشگویی استعداد ذاتی داره .خیلی هم باهوش و زیرکه و خیلی هم بادوستاش لذت می بره .(از جمله یواشکی تو مدرسه پرسه زدن با شنل نامرئی )و خیلی کارای دیگه البته عاشق کتابخونه است و خیلی هم خوش برخورده. اصلا تا حالا به هیچ کس شک کرده؟ خیلی هم به دوستاش وفاداره .
زندگی نامه: مامانم جادوگره و بابا هم جادوگره اما مامان بزرگم ماگل من دو سال قبل از رفتنم به هاگوارتز فهمیدم جادوگرم یه شب تو دریاچه داشتم شنا می کردم که یه دفعه بارون اومد نتونستم خودم را به ساحل برسونم داشتم غرق می شدم که یهو دیدم پیش مامان و بابام وایسادم و اون موقع خیلی خوشحال بودم. و همون موقع رفتم کوچه ی دیاگون و یه عالمه از اونجا جغد وسیله خریدم بابا دیگه 2 گالیونم نداشت.البته بعدش جادو ها و کارای دیگه ای هم کردم.
شغل مادر و پدر : مامانم تو کوچه دیاگون مغازه داره و بابام تو وزرات سحر و جادو کار می کنه .
تایید شد.
مرحله بعد: از استادت بپرس چه کسی رو قراره در پاتیل درزدار ملاقات کنی تا برای ورود به کوچه دیاگون راهنماییت کنه. فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
نام و نام خانوادگی: زاخاریاس اسمیت ملقب به زاخار اصلی
پاترونوس: گوزن شاخدار
بوگارت: ازدست دادن عزیزانی که براش باقی موندن.
حیوان خانگی: یه کلاغ و یه سگ سیاه.
سرگرمی ها و علایق: آهنگری جادویی، نجاری جادویی، ساختن هر وسیله ای که ضعفشو تو جادو پوشش بده، فنون رزمی دنیای ماگل ها.
اجتناب و تنفرات: جنگ، نژاد پرست جماعت، آدمی که اراده رو فدای ارادت میکنه، فقر و درد و رنج اجتماعی، آدم منفعل یا کم عقل کسایی که به اسم عشق یا آرمان از آدما سواستفاده میکنن، کلا آدم *&^%$# که دلم میخواد @*&*%$#+.
ویژگی های شخصیتی: دارای دو لایه شخصیتی یا به تفسیری دو روی یک سکه. اولی اجتماعی، دوستانه، بسیار با معرفت و مهربون، عاشق دیوونه بازی و رفتار های غیر قابل پیشبینی، شوخ و خنده رو، استاد بازی با کلمات و شوخی های بی مزه، عاشق بحث های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی. دومی درونگرا، بسیار جدی، متخصص انواع نبرد و یه شبح ترسناک، علاقمند به مسائل عمیق زندگی، هوش تحلیلی بالا و کمی قوهی رهبری.
ویژگی های ظاهری:پوست تقریبا سفید، مو های پر کلاغی و چشم و ابرو مشکی، قد 178 وزن 77 کیلو. هیکل ورزشی
زندگینامه: متولد انگلستان. درست همزمان با شروع جنگ جهانی دوم... تمام خانوادش رو توی جنگ ازدست میده و از دار دنیا فقط یه دایی و یه خواهر بزرگتر داره. به عنوان یه جادوگر کاملا بی استعداد بدنیا اومده؛ اینو توی هاگوارتز فهمید، ولی به خاطر سخت کوشی و مهارتش توی معجون سازی و تلسم های نوشتاری برچسپ اسکوییب نخورده (هرچند برای انجام بیشتر تکالیف از خواهرش کمک میگرفت). به زور صد تا معجون و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه و شرایط تمرینی طاقت فرسا بدنش تو همون فرم انسانی بازدیهی یه نیمه غول رو داره و روند پیر شدنش خیلی کنده. خواهرش همیشه هواشو داشت و حتی کمکش کرد تبدیل به یه انیماگوس بشه. موجودی که میتونه با توجه به روحیاتش به حیوون خاصی تبدیل بشه و مال زاخاریاس یه گرگ سیاهه؛ یه گرگ سیاه گنده با چشمانی زرد و درخشان. اینجوری حتی میتونه با حیوونا حرف بزنه. به خاطر بی استعدادیش هیچ وقت نتونست توی هاگوارتس دانش آموخته بشه اما مدرک افتخاریشو به دلیل عملکرد بی نهایت چشمگیرش توی جنگ اول جادوگری بهش دادن.
اون حین جنگ اول عوض شد... بیشتر دوستاشو ازدست داد و برای انتقام گرفتن پیمانی سنگین با موجودی فراتر از جهان ماده بست...
جایگزین شد. ولی در نهایت فراموش نکن که شخصیتت باید تو چارچوب دنیای هری پاتر بمونه و زاخاریاس هم از هافلپافیهای معروفی که همورودی هری بود محسوب میشه، خصوصا تو کتاب دوم که خیلی در موردش خوندیم. پس سعی کن خیلی از این دو مورد دور نشی.
چوب دستی :چوب درخت زبان گنجشک و پر ققنوس با طول بیست و پنج سانتی متر
پاتروناس: پروانه
رتبه خون: اصیل زاده
زندگی: من در روز چهارده فوریه، چند دقیقه زودتر از خواهر دوقلوم، در خانوادهای اصیل زاده به دنیا اومدم. مادرم از خانواده ای کاملا اصیل زاده است ولی مادربزرگ پدریم یک مشنگ هندی بود که پدربزرگم در یکی از ماموریت های وزارت خونه به هند عاشقش میشه، به همین دلیل پدرم یه دورگه به حساب میاد. موهای بلند و مشکی من ارثیهایه که از همون مادربزرگ مشنگم به من و خواهرم رسیده در مورد باقی ویژگیهای ظاهریم هم باید بگم که شبیه مادرمم، خیلی خیلی شبیه مادرمم.
اولین قدرت جادوییم در یکی از روزهای پنج سالگیم خودشو نشون داد. اون روز ابری و شرجی که من و پادما نمیتونستیم برای بازی حتی چند دقیقه به حیاط بریم، مادرم تصمیم گرفت موهای ما رو کوتاه کنه و خب کوتاه کرد اما من از این قضیه کاملا ناراضی بودم. یک ساعت بعد موهای من بلندتر از حالت قبلشون شده بودن و حتی یاد گرفته بودم به کمکشون عروسک خرگوشم رو از گوشه اتاق بردارم بذارم روی تختم. از اون روز فهمیدیم که من میتونم موهام رو به هر اندازه ای که دوست دارم برسونم یا حتی حالتشون رو عوض کنم. میتونم کوتاهشون کنم تا پادما موهام رو نکشه یا بلندشون کنم و ازشون استفاده کنم تا از یه درخت چهارصد ساله بالا برم.
بیشتر مواقع منو با موهای بلند و لخت میبینید، اما بعضی مواقع به نظرم موهای فر به صورتم میان و تغییر دکوراسیون میدم. دیگران عقیده دارن دختر قشنگیم موها و چشم های مشکی با پوستی سفید شاید برای مردم بور انگلیس چهره خاصی باشه اما به نظر خودم من فقط بامزه ام و به همین خاطر بقیه فکر میکنن اعتماد به نفس ضعیفی دارم.
از لباسهای ساده خوشم میاد اما به استایلم خیلی اهمیت میدم، تمام تلاشم رو میکنم وقتایی که مجبور نیستیم ردا بپوشیم، خیلی مرتب لباس بپوشم و آدما رو هم بر اساس تمیزی و مرتبی لباسهاشون تو دلم قضاوت میکنم. این اخلاق بدی به نظر میرسه اما در طی سالها تلاش کردم یاد بگیرم که به آدمها سه دقیقه فرصت بدم تا با اخلاقهای خوبشون قانعم کنن که یه ورد بخونم تا بوی عرقشون رو حس نکنم.
اگر بخوام از سختترین بخش زندگیم بگم باید برگردیم به نه سالگی من و پادما. ما پدرمون رو خیلی زود از دست دادیم، بابا به دست مشنگهای هندی در یکی از ماموریتهاش برای وزارتخونه کشته شد. اون روزها من از مشنگها متنفر بودم اما با گذر زمان، وقتی به کمک مادرم بیشتر با طرز فکر پدرمون آشنا شدم، فهمیدم که اون از من نمیخواست که نفرت ورزیدن رو یاد بگیرم. حالا من هر بار که از آدمی به شدت عصبی میشم و تا مرز شروع تنفر میرم، به خودم زمان بیشتری برای تصمیمگیری میدم و سعی میکنم از اون فرد فقط فاصله بگیرم.
یکی از پررنگترین خاطراتم به آخرین گردش خانوادگیمون برمیگرده، اون روز بهاری بابا یه پروانه خیلی زیبا برام گرفت که من تا مدتها با تماشا کردنش لبخند میزدم. اون پروانه آخرین هدیهای بود که از پدرم گرفتم برای همین بعد از مرگش از مادرم خواستم زیر استخوان ترقوه ام یه پروانه خالکوبی کنه.
وقتی یازده سالم شد همراه پادما به هاگوارتز رفتیم. با این که از دیدن هری پاتر که همسن من بود هیجان زده بودم استرس گروهبندی رو هم داشتم. پادما به ریونکلاو رفت ولی کلاه به من گفت: تو هم مثل خواهرت باهوشی، یاد گرفتن رو دوست داری و میبینم که میتونی تو ریونکلاو بدرخشی ولی این رگههای شجاعت اصیل گریفیندوری دارن قانعم میکنن که بگم گریفیندور.
من سهم گریفیندور شدم؛ درسته که از خواهرم جدا شدم اما من عاشق گریفیندور بودم. پدرم هم گریفیندوری بود و من اون لحظه فقط به این فکر میکردم که حالا پا جای پای پدرم گذاشتم. سال پنجم به همراه پادما عضو الف دال شدیم و اونجا بود که فهمیدم پاتروناس من یه پروانه است، دقیقا مثل خالکوبیام.
نژاد: پری دریایی (با استفاده از جادویی مخصوص دمم را به پا تبدیل کردم.)
ویژگی های ظاهری: موهای بلند مجعد و طلایی، پوست سفید، چشمان آبی روشن، قد بلند، چهارشانه، ورزیده.
گروه: -
جبهه: -
توضیحات:
در اعماق اقیانوس بود که چشم به دنیا گشودم. در دل تاریکی و آرامش آب. در حالی که انسان ها در جهان بالای سرمان، در خشکی مشغول درگیری و جنگ بودند، ما پریان دریایی بر کف ماسه اندود و در میان گیاهان رقصنده در آب می آرمیدیم.
رویایی و دل انگیز بود. اما روزی رسید که دیگر قانعم نکرد. من تشنه ی تجربه ی ناشناخته ها، ماجراجویی و کسب افتخار شده بودم. می خواستم در آن بالا، در خشکی بدرخشم و یک پری مدفون شده در اعماق اقیانوس، بی نام و نشان نباشم. این گونه شد که خانه ام، زیر آب را بعد از صد سال ترک گفتم و به دنیای مرموزی پا گذاشتم که در خواب هایم مرا صدا می زد. به خشکی.
--
توضیحات زیادی نساختم که بتونم کاراکترمو حین رول زدن و داستان نویسی شکل بدم.
- پروف، پشمک و یه لفظ نامناسب هم هست که بعضا دیدم استفاده می کنن ولی خب خوبیت نداره و توصیه می کنم که شما بچه های توی خونه هم استفاده نکنید و اون هست... پیرِ هیپوگریف! - تاریخ تولد؟ - والا جونم برات بگه اون موقع که من به دنیا اومد، سجل و این صحبتا نبود، آقام مرلین بیامرز.. - مرلین بیامرزه. - مرلین رفتگان شمارم بیامرزه باباجان. می گفتم آقام مرلین بیامرز که خیلی روی بزرگداشت وقایع خانوادگی تاکید داشت و هرکی به دنیا میومد، می مرد، عقد، عروسی و خلاصه هر چی می شد رو پوست می نوشت. اصلا اینقدر به این کار علاقه داشت تبدیل شده بود به یکی از جاذبه های گردشگری و مردم از دورترین نقاط دنیا برای دیدنش سفر می کردن و خود منم واقعا در مسیر زندگی ازش درس های بزرگی به خصوص روزی که بی خبر اومد خونه و گفت که همه تتوهاش رو پاک کرده که تاریخ تولد منمـ. - موشکل داری؟ - باباجان بنویس خیلی قدیم.
- بگو ببینم کیای و چیکار کردی؟ - چه سوال خوبی پرسیدی! خب باباجان عرضم به حضورت که داستان من از یه شب سرد زمستونی شروع شد که شاید هم تابستونی بود و مطمئن نیستم که اصلا شب بوده باشه و احتمالا هم بیشتر ظهر بوده... آخه می دونی ننه مرلین بیامرز... - مرلین بیامرزه. - مرلین رفتگان شمارم بیامرزه... تعریف می کرد. ننه که می گم عمه آقام مرلین بیامرز بود... - مرلین بیامرزه. - ... می گفتم، ننه که عمه آقام باشه اتفاقا قابله خوبی هم بودش، اصلا دستش همش خیر بود. سرِ منم خودش اومد بالا سر ننم مرلین بیامرز... - مرلین بیامرزه. - باباجان من یه خط در میون هی یه مرلین بیامرزی رو از خاک بکشم بیرون، تو هی بخوای بگی مرلین بیامرزه که تا پس فردا اینجاییم. - دو دیقه به روتون بخندیم، همین می شه. تو دو خط جمعش کن. - بدبخت بودیم، تو هاگوارتز هفت سال مث سیریوس... می دونی، منظورم این نیست که سیریوس خیلی درسخون باشه ها باباجان، می دونی، سیریوس دیگه. از اون لحاظ. - - فک کنم در جریان قضیه سیریوس و... لوپین و اینا... دیگه... در جریانشون نبودی...؟ بگذریم. خلاصه هفت سال عین سیریوس درس خوندیم، بعدشم آزمون جربیت جدرس دادم و جذب هاگوارتز شدم. حقوقش خیلی خوب نبود، ولی خب عموما اولیاء دانش آموزا جبران می کنن. خودشون کاملا خودجوش البته... می دونی حس می کنن باید از قشر زحمت کش آموزگاران حمایت کنن. مثلا یه سری لوله کلاس ترکیده بود، فوری چندتا خونواده هزینه ها رو تقبل کردن و درستش کردن و ما هم بچه هاشون رو از تو سوراخ لوله در آوردیم تحویلشون دادیم. راستی شما اینجا چقدر حقوق می گیرین باباجان؟ - اینجا نوشته فعالیت زیرزمینی داشتی، داشتی؟ - مرلین شاهده فقط یکی دوتا گعده خانوادگی داشتیم به صرف سوپ پیاز. انکار نمی کنم یکی دو نفر که حالا اسمشمونم نمیارم که گناهشون رو نشسته باشم می خواستن نوشیدنی کره ای بیارن که گفتم بیارید من بلند می شم می رم که به لطف مرلین همونجا داستانش جمع شد و در حال حاضر هم البته پیرمرد بی خطر یه لاقبایی بیش نیستم که اگه قابل بدونید در خدمتتون باشم.
اسم : هدر رِیبوش عضو باشگاه دئل پاترونوس : مار بوگارت: برملایی راز هام حیوان خانگی: مار سرگرمی :یاد گیری و چون کاراگاهه حل پرونده یا کشتن و انتقام گرفتن و کییدیچ تنفر هام: محفل اصیل زاده اسم پدرش :چارز ریبوش موی بلوطی چشمانی به زیبایی دریا که آبی هست قد بلنده زیبا ترین دختر هاگوارتز در پنج سالگی اولین اتفاق جادویی افتاد و در بُعد سفر کرد خون نگرمه و شکاک پدر مادرش مرگخوار بودن و دلیل مرگشون محفل بود برای همین قصد داره مرگخوار بشه و در پرورشگاه بزرگ شدم از دردسر و سرپیچی خوشم میآد البته تاوانش رو هم میدم در هاگوارتز با دراکو هست ولی این عشق یا دوستی مخفی هستش و کسی اطلاع نداره از ماگل زاده ها بدم میاد سوگلی پرفسور اسنیپ جنس چوب:پر ققنوس وچوب درخت بید ۲۶ سانت انعطاف پذیر سن ۱۵ خصوصیات اخلاقی: مرموز مغرور باهوش شجاع یا به نوعی کلهشق با دوستاش بسیار مهربان و شوخ طبع اما پیش دیگران سرد و غیر قابل نفوذ از بیرون بسیار قوی ولی قلبش به دلیل یتیم بودن و بیتوجهی شکسته کنجکاو کاراش همه حساب شده (انگار زندگی بازی شطرنجه)
اسم : هدر رِیبوش عضو باشگاه دئل پاترونوس : مار بوگارت: برملایی راز هام حیوان خانگی: مار سرگرمی :یاد گیری و چون کاراگاهه حل پرونده یا کشتن و انتقام گرفتن و کییدیچ تنفر هام: محفل اصیل زاده اسم پدرش :چارز ریبوش موی بلوطی چشمانی به زیبایی دریا که آبی هست قد بلنده زیبا ترین دختر هاگوارتز در پنج سالگی اولین اتفاق جادویی افتاد و در بُعد سفر کرد خون نگرمه و شکاک پدر مادرش مرگخوار بودن و دلیل مرگشون محفل بود برای همین قصد داره مرگخوار بشه و در پرورشگاه بزرگ شدم از دردسر و سرپیچی خوشم میآد البته تاوانش رو هم میدم در هاگوارتز با دراکو هست ولی این عشق یا دوستی مخفی هستش و کسی اطلاع نداره از ماگل زاده ها بدم میاد سوگلی پرفسور اسنیپ جنس چوب:پر ققنوس وچوب درخت بید ۲۶ سانت انعطاف پذیر سن ۱۵ کم بود ببخشید استاد راهنمام گابریلاپرنتیس
تایید شد.
مرحله بعد: از استادت بپرس چه کسی رو قراره در پاتیل درزدار ملاقات کنی تا برای ورود به کوچه دیاگون راهنماییت کنه. فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Emilya در 1404/7/25 20:51:49 ویرایش شده توسط Emilya در 1404/7/25 20:52:58 ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/25 21:38:57
ویژگی های ظاهری:موهای بلوند نا مرتب که تا کمرش می رسد چشمان نقره ای پوست سفید رنگ پریده مانند گچ قد بلند اندام لاغر ظاهر ارامش بخش در این حال پر شور و شوق و مبهوت کننده ای دارد.
زندگی نامه:لونا تنها فرزند پاندورا و زنوفیلیوس بود در 9 سالگی مادرش در حال انجام ازمایشی از دنیا رفت و با پدرش تنها در نزدیکی روستای اوتری استی کچپول در شهرستان دوون بزرگ شد.در سال چهارم تحصیل خود در هاگوارتز وارد ارتش دامبلدور شد لونا در نبرد دپارتمان اسرار و برج ستاره شناسی شرکت داشت و زمانی که هاگوارتز تحت مدیرت سوروس اسنیپ سوقط کرد و در اختیار لرد ولدمولت قرار گرفت لونا در رهبری ارتش بازسازی شده ی دامبلدور کمک کرد.پس از پایان این جگ لونا یک جانور شناس جادویی شد و با نیوت اسکمندر ازدواج کرد و صاحب پسر های دوقلو شد.
شخصیت:لونا به شدت نا متعارف بود و خلق و خوی ارام و با باورها و ویژگی های عجیب و غریب.او فردی ناسازگار بود و فاقد خود اگاهی بود اما ترسی از نشان دادن شخصیت واقعی خود نداشت. رفتار و صدای لونا بیشتر در رویا بود و از مکالماتی که برایش جذاب نبود دور می شد اما وقتی کسی پدرش و مجله ی او را مسخره می کرد ان صدای رویایی ناپدید می شد و صدایی محکم جایگزین می شد و بلافاصله عصبانی می شد.او روشی عجیب برای ناراحت کردن دیگران داشت و ان صداقت و صراحت بود.او به ندرت تحت فشار یا مضطرب بود حتی در شرایطی مانند زندانی شدن در امارت ملفوی. لونا در تسلی دادن دیگران استاد بود لونا زیاد مورد تمسخر قرار می گرفت و دیگران وسایل او را می دزدیدند و پنهان می کردند اما دلسرد نمی شد و ترجیح می داد که قضاوت نه کند.
تایید شد.
مرحله بعد: از استادت بپرس چه کسی رو قراره در پاتیل درزدار ملاقات کنی تا برای ورود به کوچه دیاگون راهنماییت کنه. فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
بوگارت: بوگارت لیلی خودشه! ولی نه خود خودش، خود مرگخوارش! لیلی وقتی با بوگارت مواجه میشه، برعکس ادمای دیگه، خودشو میبینه در حالی که علامت مرگخواران روی دستش داغ گذاشته شده و خنده ای شیطانی به لب داره. بزرگترین ترسش فقط داشتن هویت مرگخوار نیست، بلکه به خاطر ترس اسیب زدن به دیگران، به خصوص دوستان و نزدیکانشه!
حیوان خانگی: لیلی یه ماده جغد برفی داره، پدرش به عنوان هدیه، قبل از رفتن به هاگوارتز براش گرفت. اون با اینکه اولش قصد داشت یه گربه براش بگیره، ولی به خاطر شباهت زیادش به هدویگ، یاد جغد سابقش افتاد و این ماده جغدو براش خرید. حتی به خاطر این شباهت، اسم اون جغد رو هم به یادش هدویگ گذاشتن!
سرگرمی ها و علایق: لیلی عاشق کتاب خوندنه! اون اکثر اوقات فراغتش رو یا با دوستاش میگذرونه، یا با کتاب! اصلا هر وقت خواستی پیداش کنی از کتابخونه شروع کن! تخیل قویی داره و ممکنه ساعتها توی تفکراتش غرق بشه. کیک شکالاتی، توت فرنگی و یه جور شکلات ماگلی به اسم نوتلا جزو خوراکی های مورد علاقشه.
ویژگی های شخصیتی: لیلی دختر ارومیه و کمتر کسی عصبانیتشو دیده. ولی خب اگه عصبانی بشه... خلاصه که اتفاقات جالبی نمیوفه. ادم درونگرایی نیست ولی برونگرا هم نیست! بر خلاف چیزایی که اکثریت فکر میکنن با اینکه ادم شیطونی هم نیست ولی به موقعش هم شیطنت های خودشو داره که این رو هم کمتر کسی به چشم دیده!
ویژگی های ظاهری: دختری با قد معمولی نسبتا بلند، موهای قهوه ای-نارنجی و چشمان سبز زمردی. اکثر کسایی که مادربزرگش رو دیدن معتقدن که شباهت زیادی بهش داره.
زندگی نامه: لیلی کوچکترن دختر هری پاتر و جینی ویزلی، در خانواده ای پنج نفره به دنیا امد و کودکی اش پر هیجان و شادی را سپری شد. از همان کودکی، با وجود سن کمش، به یک خوره کتاب واقعی تبدیل شد و عشق او به کتاب بیشتر از هر بازی و سرگرمی دیگر بود.او ساعتها میتوانست بدون ذره ای خستگی، غرق در صفحات کتاب شود و در دنیای دیگری زندگی کند. وقتی به هاگوارتز رفت و با دستانی امیخته با ترس و اشتیاق، کلاه گروهبندی، را بر روی سرش گذاشت، دوراهی سختی را بر سر راه کلاه گذاشت، شجاعت گریفیندور یا ذکاوت ریونکلاو؟ برخلاف تصور اکثریت، کلاه او را به ریونکلاو فراخواند. جایی برای شکوفایی ذهن پویا و کنجکاوی فراوانش. ولی این تازه شروع زندگی لیلی بود....