آنتوان نگاهی به هری انداخت چوب دستیش را با تمام قدرت فشرد وحشت را در چشمان هری حس می کرد.
فرشته ی مرگ بر هر دو سایه انداخته بود.
--هری با صدایی خالی از ضعف گفت:
- حالا نشانت میدهم کدامیک از ما ضعیف تر است.
--انتوان خنده ای شیطانی کرد((آره وقتیِ چوب جادوتو تو دستم گرفتم می فهمی که کی قوی تر است))
آن ها آماده ی دوئل شدند دوستان هری همگی با چشمانی هیجان زده به صحنه ی جلوی چشمانشان خیره شدند آن ها هم مثل هری ترسیده بودند.
سه دو یک ((اکسبلی آرموس!)) فریاد هری در دره ی گودریک طنین انداخت.با وجود کار آزمودگی هری, او هنوز از طلسم خلع سلاح استفاده می کرد. طلسم مستقیما به سمت اتنوان حرکت کرد ولی انتوان ماهر تر از هری بود. او بدن بزرگش را مثل یک قورباغه به سمت دیگر برتاب کرد و همزمان طلسمی به سمت هری روانه کرد طلسم مستقیما به هری برخورد کرد هری فورا به خاک افتاد.وقتی چشمانش را باز کرد دید که دشمنش بالای سرش ایستاده و چوب دستی هری را بر داشته است.
انتوان گفت: الان لزومی در کشتن تو نمی بینم چون که بدرت یکبار از مرگ من گذشت اما دفعه ی بعد توقع نداشته باش که تو رو نکشم
او بدون هرف دیگری از ان محل دور شد و هری را با حسرت چوب دستیش تنها گذاشت.
يه مقدار بيشتر از 10 خط بود..با اين حال تاييد شد!
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

با وحشت تمام به سوی دره گودریک می رفت تا در دوئل کسی که قبلا دوست او بوده شرکت کند
آیا او هیجان زده از که پایان این ماجرا چه می شود ؟
مرگ یا برد!
با این فکر پا به خاک دره ی گودریک بری جنگ با دشمنش گذاشت
ناگهان صدایی از پشت آمد: هری خودتو برای مرگ اماده کن .
به سمت صدا برگشت در تاریکی شب کاملا صورت دشمنش را شناخت که چوب جادو در دست دورتر از او ایستاده بود
با سرعت چوب جادو اش را در آورد تا در بزرگترین نبرد زندگیش شرکت کند .
تاييد شد!
آیا او هیجان زده از که پایان این ماجرا چه می شود ؟
مرگ یا برد!
با این فکر پا به خاک دره ی گودریک بری جنگ با دشمنش گذاشت
ناگهان صدایی از پشت آمد: هری خودتو برای مرگ اماده کن .
به سمت صدا برگشت در تاریکی شب کاملا صورت دشمنش را شناخت که چوب جادو در دست دورتر از او ایستاده بود
با سرعت چوب جادو اش را در آورد تا در بزرگترین نبرد زندگیش شرکت کند .
تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/18 15:37:08
جزئیات کاربر

دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
او در دنيايي بزرگ بزرگ شده بود كه وحشت همه جايش لانه كرده بود و اغوش گرم مرگمرگ تنها جايي بود كه مي بايست براي فرار از هجوم افكار سرد ادميانش به ان پناه برد ..
همانجا كه فرق دوست و دشمن دوست و دشمن فقط در واژه بود و پشت هر نگاه مهرباني خنجري نهفته ...همانجا كه گل هاي كاغذي را در خاكخاك مي كاشتند تا كس نفهمد كه خورشيدشان جعلي است
و همانجا كه از كودكي توده ي سرطاني نفرت را در وجودش مي پروراندند تا تمام اجزاي بدنش و روحش را با چنگال هاي بي رحمش پژمرده سازد ..
او همواره در تقلايي كور براي رهايي از مرده هايي بود كه عمودي ميزيستندو هيجانهيجان زنده بودن را از او مي گرفتند تا از او ادمكي بسازند به مانند خودشان.....
كاش ميشد براي يك بار هم كه شده عابري او را از اين خونين سرزمين بي تفاوتي ها و دو رنگي ها رهايي بخشد...
---
نمي دونم چرا بعضي كلمات دو تا اومده!
نوشته قشنگي بود ولي در مورد هري پاتر بنويس تا تاييد بشي!
تاييد نشد!
او در دنيايي بزرگ بزرگ شده بود كه وحشت همه جايش لانه كرده بود و اغوش گرم مرگمرگ تنها جايي بود كه مي بايست براي فرار از هجوم افكار سرد ادميانش به ان پناه برد ..
همانجا كه فرق دوست و دشمن دوست و دشمن فقط در واژه بود و پشت هر نگاه مهرباني خنجري نهفته ...همانجا كه گل هاي كاغذي را در خاكخاك مي كاشتند تا كس نفهمد كه خورشيدشان جعلي است
و همانجا كه از كودكي توده ي سرطاني نفرت را در وجودش مي پروراندند تا تمام اجزاي بدنش و روحش را با چنگال هاي بي رحمش پژمرده سازد ..
او همواره در تقلايي كور براي رهايي از مرده هايي بود كه عمودي ميزيستندو هيجانهيجان زنده بودن را از او مي گرفتند تا از او ادمكي بسازند به مانند خودشان.....
كاش ميشد براي يك بار هم كه شده عابري او را از اين خونين سرزمين بي تفاوتي ها و دو رنگي ها رهايي بخشد...
---
نمي دونم چرا بعضي كلمات دو تا اومده!
نوشته قشنگي بود ولي در مورد هري پاتر بنويس تا تاييد بشي!
تاييد نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط athena_grenger در 1387/2/12 23:15:42
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/16 20:23:56
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/16 20:23:56
شايدفراسوي زمان و مكان و در درون واقعيتي ژرف تر همگي اعضاي يك بدن باشيم
-----
ايا شما كه صورتتان را
در
-----
ايا شما كه صورتتان را
در
تنها در سیاهی شب. خسته از این روز گار غریب درحرکت اند اگر باورشان داری...
باباور می توان برسیاهی غالب شد قلب سفید من به پهنای تمام آسمان است بس.هنوز توانایی داریم که با بال های برفراشته به قله های خیال پرواز کنیم و بتوانیم درجست و جوی نیمه ی گمشده خیالمان باشیم. من متوانم چون میخواهم پس توهم میتوانی اگر بخواهی.
بشوی اوراق اگرهمدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
بايد با اين كلمات بنويسيد!
دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
باباور می توان برسیاهی غالب شد قلب سفید من به پهنای تمام آسمان است بس.هنوز توانایی داریم که با بال های برفراشته به قله های خیال پرواز کنیم و بتوانیم درجست و جوی نیمه ی گمشده خیالمان باشیم. من متوانم چون میخواهم پس توهم میتوانی اگر بخواهی.
بشوی اوراق اگرهمدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
بايد با اين كلمات بنويسيد!
دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/16 20:23:22
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/16 20:25:08
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/16 20:25:08
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
مسخره بود ! افرادی را که تا کنون دوست خود می پنداشت ، او را به دوئل دعوت کرده بودند ! نمیتوانست تصمیم درستی بگیرد ، نمی دانست هیجان بر او غالب شده یا وحشت احاطه اش کرده است . ولی تنها چیزی که برایش روشن شده بود این بود که دیگر علاقه ای به آنان نداشت ؛ البته هنوز این را درک نمیکرد که این دشمنی چطور به وجود آمده است .
رغبتی به تامل در وقایع اخیر نداشت ، چوب جادو ، تنها یاری که سالها پیش یافته بود و اکنون هم وفادارانه و متعهد در کنارش حضور داشت را برداشت و به سمت مکان برگزاری دوئل به راه افتاد ، دوئلی که قرار بود یکی از طرفین را برای اشتباه بزرگ شان در دوستی را قصاص کند ، بله ، مشتاقانه انتظار میکشید که مرگ یکی از طرفین را رقم بزند !
چنین روزی را تصور نمیکرد ؛ دره گودریک که روزگاری میزبان شیطنت های کودکانه آنان بود ، اکنون بایستی قتل گاهشان میشد ؛ هنوز امیدوار بود که اشتباه کرده باشد هر چند جای امیدواری نبود ... با دیدن آنان در محل برگزاری دوئل شک جایش را به اطمینان سپرد ، گویا این بار بر خلاف گذشته خبری از سپردن یکدیگر به آغوش هم نبود ، این بار نوبت خاک بود تا یکی از آنان را در آغوش بکشد ... برای همیشه !
مسخره بود ! افرادی را که تا کنون دوست خود می پنداشت ، او را به دوئل دعوت کرده بودند ! نمیتوانست تصمیم درستی بگیرد ، نمی دانست هیجان بر او غالب شده یا وحشت احاطه اش کرده است . ولی تنها چیزی که برایش روشن شده بود این بود که دیگر علاقه ای به آنان نداشت ؛ البته هنوز این را درک نمیکرد که این دشمنی چطور به وجود آمده است .
رغبتی به تامل در وقایع اخیر نداشت ، چوب جادو ، تنها یاری که سالها پیش یافته بود و اکنون هم وفادارانه و متعهد در کنارش حضور داشت را برداشت و به سمت مکان برگزاری دوئل به راه افتاد ، دوئلی که قرار بود یکی از طرفین را برای اشتباه بزرگ شان در دوستی را قصاص کند ، بله ، مشتاقانه انتظار میکشید که مرگ یکی از طرفین را رقم بزند !
چنین روزی را تصور نمیکرد ؛ دره گودریک که روزگاری میزبان شیطنت های کودکانه آنان بود ، اکنون بایستی قتل گاهشان میشد ؛ هنوز امیدوار بود که اشتباه کرده باشد هر چند جای امیدواری نبود ... با دیدن آنان در محل برگزاری دوئل شک جایش را به اطمینان سپرد ، گویا این بار بر خلاف گذشته خبری از سپردن یکدیگر به آغوش هم نبود ، این بار نوبت خاک بود تا یکی از آنان را در آغوش بکشد ... برای همیشه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر

دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
- نامه ای که صبح به دستش رسیده بود افـــــــکرارش را به هم می ریخت . پس از اتمام درس به سرعــــــت از کلاس خارج شد و به طرف کتابخانه حرکت کرد . کتابخانه خلوت تر از هر زمانــی به نظر می رسید . نگاه مادام پینس طوری بود که انگار قتــــــــــلی مرتکب شده . به دليلي که خودش هم نمي دانســـــــت ، شايد از روي ترس و وحشتي که در چهره اش نمایان بود . به سرعـــت به انتهای کتابخانه رفت تا نامه را باز کند. نقاشی دره ی گودریک با امضای مالفوی و دعوت به دوئل - انوار طلائی رنگ خورشید در پشت کوه ها گم می شد .
وقتی فکر دوئل را در سر می پرورانید هیـجانش بیشتر می شد و به قدم هایش می افزود . آوای دشمــنی به گوش می رسید . او را در تیر رس خود داشت . باد در میان بیشــــه زار می پچید و زوزه سر می داد . چند قدمی بیشتر با او فاصله نداشــــــــــت .
بی هیچ حرفی رو در رو ایستادند ، چوب جادویشان را در آوردند و گــارد گرفتند . او شمارش را آغاز کرد . سه ... دو ... یک...
هنوز دهانــش را باز نـکرده بود که با نوری سبز و دردی انزجار آور به خاک افتاد . آخرین چیزی را که دید سایــــــه ی بزرگی بود که از پشت به او خنجر زد . گویا مرگ در انتظارش بود .
بد نبود..تاييد شد!
- نامه ای که صبح به دستش رسیده بود افـــــــکرارش را به هم می ریخت . پس از اتمام درس به سرعــــــت از کلاس خارج شد و به طرف کتابخانه حرکت کرد . کتابخانه خلوت تر از هر زمانــی به نظر می رسید . نگاه مادام پینس طوری بود که انگار قتــــــــــلی مرتکب شده . به دليلي که خودش هم نمي دانســـــــت ، شايد از روي ترس و وحشتي که در چهره اش نمایان بود . به سرعـــت به انتهای کتابخانه رفت تا نامه را باز کند. نقاشی دره ی گودریک با امضای مالفوی و دعوت به دوئل - انوار طلائی رنگ خورشید در پشت کوه ها گم می شد .
وقتی فکر دوئل را در سر می پرورانید هیـجانش بیشتر می شد و به قدم هایش می افزود . آوای دشمــنی به گوش می رسید . او را در تیر رس خود داشت . باد در میان بیشــــه زار می پچید و زوزه سر می داد . چند قدمی بیشتر با او فاصله نداشــــــــــت .
بی هیچ حرفی رو در رو ایستادند ، چوب جادویشان را در آوردند و گــارد گرفتند . او شمارش را آغاز کرد . سه ... دو ... یک...
هنوز دهانــش را باز نـکرده بود که با نوری سبز و دردی انزجار آور به خاک افتاد . آخرین چیزی را که دید سایــــــه ی بزرگی بود که از پشت به او خنجر زد . گویا مرگ در انتظارش بود .
بد نبود..تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/10 22:46:07
در دست ساخت ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/11
آخرین ورود: چهارشنبه 14 اسفند 1387 16:17
از: خر شیطون بیا پایین!
پستها:
126

دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
-سیاهی کیستی؟دوست یا دشمن؟
این صدای کیم بود که در دره گودریک که یه شکل عجیبی خلوت بود می پیچید.چوب جادویش را بالا گرفت . با هیجان به روبرویش نگاه کرد.سایه بزرگی که روبرویش بود بی هیچ وحشتی بر انداز کرد.صدای بلند غریبه او را از جا پراند:برای دوئل آماده شو!!!!!!!
چند لحظه بعد از درگیری و گرد و خاک به پا کردن،کیم که هیچ گاه از مردن نمی ترسید با مرگ روبرو شد.
-سیاهی کیستی؟دوست یا دشمن؟
این صدای کیم بود که در دره گودریک که یه شکل عجیبی خلوت بود می پیچید.چوب جادویش را بالا گرفت . با هیجان به روبرویش نگاه کرد.سایه بزرگی که روبرویش بود بی هیچ وحشتی بر انداز کرد.صدای بلند غریبه او را از جا پراند:برای دوئل آماده شو!!!!!!!
چند لحظه بعد از درگیری و گرد و خاک به پا کردن،کیم که هیچ گاه از مردن نمی ترسید با مرگ روبرو شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما که رفتیم آسیا....
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/02/04
آخرین ورود: پنجشنبه 17 مرداد 1387 15:20
از: تالار با شکوه ریونکلاو
پستها:
11

دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
______________________
هیران و سردرگم در سکوت بیشه زار راه میرفت و بی هدف به دنبال راهی برای رسیدن به دره گودریک
میگشت.
چوب جادویش را در دست به حالت آماده باش نگه داشته بود تا در صورت نیاز راحت از آن استفاده کند.
فکر دوئلی که در پیش داشت یکدم راحتش نمیگذاشت.
ترس و وحشت شکست خوردن از دشمنش و مرگ در تمام راه با او بود!
به راهش ادامه داد تا به یک جاده خاکی رسید.
صدایی را از پشت سرش شنید به سمت صدا باز گشت و او را دید!
هر دو اماده ی نبردی بزرگ! و پس از چند ثانیه جنگ آغاز شد!
صدای به زمین افتادن جسمی در میان نورهای قرمز و سبز به گوش رسید.....!
آری... و او بار دیگر توانسته بود موفقیتی بزرگ را برای خود به ارمغان بیاورد.
تاييد شد!
______________________
هیران و سردرگم در سکوت بیشه زار راه میرفت و بی هدف به دنبال راهی برای رسیدن به دره گودریک
میگشت.
چوب جادویش را در دست به حالت آماده باش نگه داشته بود تا در صورت نیاز راحت از آن استفاده کند.
فکر دوئلی که در پیش داشت یکدم راحتش نمیگذاشت.
ترس و وحشت شکست خوردن از دشمنش و مرگ در تمام راه با او بود!
به راهش ادامه داد تا به یک جاده خاکی رسید.
صدایی را از پشت سرش شنید به سمت صدا باز گشت و او را دید!
هر دو اماده ی نبردی بزرگ! و پس از چند ثانیه جنگ آغاز شد!
صدای به زمین افتادن جسمی در میان نورهای قرمز و سبز به گوش رسید.....!
آری... و او بار دیگر توانسته بود موفقیتی بزرگ را برای خود به ارمغان بیاورد.
تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Shanypotter در 1387/2/5 22:17:27
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/7 15:32:15
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/7 15:32:15
جزئیات کاربر

هری با قدم هایی سنگین به طرف دره ی گودریک رفت. می دانست که خودش با پاهای خودش دارد به سوی مرگ می اید اما نباید جلوی ولدمورت کم میاورد.
پس قدم هایش را بیشتر کرد تا به دره ی گودریک رسید در ان جا ولدمورت را دید که منتظرش ایستاده ناگهان وحشت سراسر وجودش را گرفت اما ولدمورت تنها دشمنش داشت به او لبخند میزد و هیجان کاملا در چهره اش نمایان بود. او به هری پیشنهاد دوئل داده بود و هری حتما باید در این مبارزه پیروز میشد. دو دشمن دور از هم ایستادند و چوب جادویشان را کشیدند و اما انگار ولدمورت سریعتر از هری بود و طلسمی به سوی هری پرتاپ کرد و هری از خواب پرید. بله او داشت خواب می دید اگر این خواب یک حقیقت بود ممکن بود بلای بزرگی سرش بیاید پس چه خوب که این خوابی بیش نبود.
جالب بود..تاييد شد!
پس قدم هایش را بیشتر کرد تا به دره ی گودریک رسید در ان جا ولدمورت را دید که منتظرش ایستاده ناگهان وحشت سراسر وجودش را گرفت اما ولدمورت تنها دشمنش داشت به او لبخند میزد و هیجان کاملا در چهره اش نمایان بود. او به هری پیشنهاد دوئل داده بود و هری حتما باید در این مبارزه پیروز میشد. دو دشمن دور از هم ایستادند و چوب جادویشان را کشیدند و اما انگار ولدمورت سریعتر از هری بود و طلسمی به سوی هری پرتاپ کرد و هری از خواب پرید. بله او داشت خواب می دید اگر این خواب یک حقیقت بود ممکن بود بلای بزرگی سرش بیاید پس چه خوب که این خوابی بیش نبود.
جالب بود..تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تنها وارث بلاتريكس در 1387/2/5 15:54:35
ویرایش شده توسط تنها وارث بلاتريكس در 1387/2/5 15:56:51
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/7 15:31:58
ویرایش شده توسط تنها وارث بلاتريكس در 1387/2/5 15:56:51
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/7 15:31:58
تازه وارد بدون نام و نشان.
به ياد لوبين,تانكس,فرد,مودي,دابي جن ازاد,سيريوس,دامبلدور,
به ياد لوبين,تانكس,فرد,مودي,دابي جن ازاد,سيريوس,دامبلدور,
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/19
آخرین ورود: جمعه 13 آبان 1390 18:39
از: گروه همیشه پیروز گریفیندور
پستها:
527

دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
____________
وحشت وجودش را فرا گرفته بود.بیدرنگ وبدون آن که بداند کجا میرود میدوید.حتی چوب جادویش کمکی دیگر نمیتوانست بکند.لحظه ای بزمین افتاد و بعد دوباره بلند شد.به خاکی که بر روی لباسش نشسته بود توجه ای نکرد و دوباره دوید.باید از این دره کوچک که برایش به بزگی دریا بود خارج میشد.دره گودریک نیز دیگر برایش امنیت نداشت.عاقبت دشمن شدن با لرد مرگ را در پیش خواهد داشت!!
____________
وحشت وجودش را فرا گرفته بود.بیدرنگ وبدون آن که بداند کجا میرود میدوید.حتی چوب جادویش کمکی دیگر نمیتوانست بکند.لحظه ای بزمین افتاد و بعد دوباره بلند شد.به خاکی که بر روی لباسش نشسته بود توجه ای نکرد و دوباره دوید.باید از این دره کوچک که برایش به بزگی دریا بود خارج میشد.دره گودریک نیز دیگر برایش امنیت نداشت.عاقبت دشمن شدن با لرد مرگ را در پیش خواهد داشت!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج