جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  203 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: چهارشنبه 24 اسفند 1384 09:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لوری می پره وسط و فریاد می زنه:
خب...خب..خب..تولید، نگهداری، قاچاق و فروش مواد محترقه...وای...وای...
باباتون رو در میارم همه بخوابن رو زمین....
همه روی زمین خوابیدند به غیر از آرشام.....
لوری: اوهوی...یارو...مگه نگفتم بخواب رو زمین مثل اینکه تنت می خاره.....
آرشام: برو بینیم بابا دلت خوشه...همه جا رو تعطیل میکنه...
سپس یه کپسولی از روی میز حسابدار بلند میکنه میزنه جلو پای لوری.....
بوم.................................................................................
لوری: اوی...این دیگه چی بود......دست به این زهر مارا نزن بچه....
آرشام میزنه زیر گریه......
لوری: چرا گریه میکنی عمو؟؟؟
آرشام: آخه من جوون اگه کار گیرم نیاد....چه جوری زندگی رو بچرخونه...من جووون اگه از اینا نزنم
در آینده عقده ای میشم ها......
لوری: خاک بر سرت.....برو عقده ای شو....بهتره تا اینکه از اینا بزنی....
لوری می خواست باز هم حرف بزنه که یهو............................

ادامه دارد...................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 اسفند 1384 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تا جرج ترقه ها رو به ققی میده یه دفعه آرشی میپره وسط:منم میخوام.
جرج:چی میخوای؟
آرشی:ترقه.
جرج:خوب چی میخوای؟
آرشی:چی دارید.
جرج:هرچی بخوای.
آرشی:نارنجک دارید؟
جرج:بله چند تا میخوای؟
آرشی:نمیخوام.
آرشی:زتبوری چی؟
جرج:اون رو هم داریم.
آرشی:چنده؟
جرج:بسته ای ربع گالیون.
آرشی:برو بابا مولوی میدن یک دهم گالیون.
جرج:خوب اونجا مولویه.پر مرگ خواره.تکون بخوری میگیرنت.
کرام:حرف سیاسی نزنید و الا حذف زندگی میشید.
جرج:حالا میخوای یا نه؟
آرشی:چی رو میخوام یا نه ؟
جرج:زنبوری رو دیگه.
آرشی:نمیخوام.کپسول چی؟کپسول هم دارید؟
جرج:اره کپسول فشفشه یا معمولی؟
آرشی:معمولی.اگر میشه یه بسته 40 تایی یه رنگش رو بهم بدید.
جرج:نمیخوام.
آرشی:چرا نمیخوای.
جرج:چون خودت نخواستی.
آرشی:حالا میخوام.
جرج:حالا چون میخوای باشه.
آرشی:دیگه چی دارید.کوزه دارید؟
جرج:کوزه رو باید بری کوزه فروشی بگیری.
آرشی:کوزه جنی رو منظورم بود.
جرج:نه نداریم.
آرشی:قابلمه چی؟
جرج:مگه اینجا فروشگاه لوازم خانگیه؟
آرشی:سفینه؟
اون رو باید از خرزو خان بگیری.جدیدا وارد شده.
آرشی:موشک سه پایه؟
جرج:نه نداریم
سرژ میپره وسط:چندتا میخوای؟
آرشی:چی رو چند تا میخوام؟
سرژ:موشک رو دیگه؟
آرشی:چه مدلیشه؟
سرژ:شهاب سه. رنگ سبز متالیک.
آرشی:رینگ هم داره؟
سرژ:اره فقط 1.5 پول رینگشه.
آرشی:چراغش لیزریه؟
سرژ:اره میزنه کورت میکنه؟
آرشی:قیمت اخرش چند؟
سرژ:13 تا خیرش رو ببینی.
آرشی:نمیخوام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: دوشنبه 22 اسفند 1384 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
گل دختر ميره بيرون...سرژ ميپره تو!
سرژ:هان؟كو؟كجا؟كوش اين جيگر طلا؟
سدريك هم ميپره وسط:ول كن بابا...فعلاً مسئله مهمتري داريم!
ادي هم ميياد جلو:چه مسئله اي مهمتر از گل دختر؟
ققي هم ميپره جلو:ما اومديم ترقه بخريم...كه توي جلسه بعدي كلوب كه چهارشنبه سوري ميشه...بتركونيم!!!
كريچر از قبل اونجا بود:ولي اين گل دختر عضو خوبي براي كلوب ميشه!
جرج:دعواهاتونو بزارين برا بعد...الان كوييرل ميياد غلط املايي ميگيره...بياين اينم ترقه هاتون!
كرام:حرف سي يا سي موقوف!
كوييرل:سياسي رو اينجوري مينويسن!
-------------------------------------------
بشتابيد به سوي كلوب!
با پستهاي ارزشي خود ما را بنماييد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: دوشنبه 22 اسفند 1384 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
_سرفه!
_سلام بفرمایین!
_من یه چیزی می خوام که بدم به این ناظرا که منو گل دختر عضو ایفا کنن!
_در واقع می خوای خرشون کنی نه؟
_آره!
_خوب نمی شه؟
_چرا؟
_چون بعضی چیزا رو نمی تونیم عوض کنیم تو دنیا!مثلا نمی تونیم اینارو خر کنیم!
_خوب من چی کار کنم!
_یه شیرنی بخور!
_از جونم سیر نشدم فعلا!
_خوب نخور!
_خدافظ
_خدافظ ممنون که از مغازه ی ما دیدن کردین و از این حرفااااا!
بعد یه اخیشی گفتو از خدا تشکر کرد که زود خلاصش کرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: دوشنبه 22 اسفند 1384 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با خشونت : هی رونی ؟
رون : چیه آلبوس ؟
دامبلدور : کی گفت بروشورهای منو بدی دست سرژ ؟
رون : آلبوس جون من فقط چندتا نت برای گیتار بهش دادم همین !
دراکو : ببخشید مزاحم میشم . من دیدم این رون بروشورهاتونو داده دست سرژ . مثل اینکه میخواستن یه گوشه آتیش روشن کنن چیزی برای سوختن نداشتن !
دامبلدور با خشونت : راست میگه ؟ میخوای همینجا خودم بروشورت کنم !
رون که صورتش به قرمزی موهاش شده بود تیغی رو از توی کمد دراورد .
- هووووووی دراکو تا کلتو اسموت نکردم از اینجا برو !
کوییرل : اه از این کلمه اسموت کردن حالم به هم میخوره بسه .دیگه شما سوژه جدید ندارین ؟ :poser:
دراکو : کوییرل جان ، چشم ندارن وزیری رو ببینن که زیر بار اسموت شدن نمیره شما کوتاه بیا .
کوییرل : تا خودم کلتو اسموت نکردم ساکت شو .
دراکو
کوییرل : خب من دیگه برم .
دراکو : منم همینطور .
دامبلدور با خشم به سمت در رفت و در و بست و فریاد زد :
- من این حرفا حالیم نیست . یا بروشورهامو پیدا میکنین یا اینکه .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: یکشنبه 21 اسفند 1384 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
جشن شروع به برگزاري ميشه...آخ نگو...داشته تموم ميشده!

در يك روز كاملاً آفتابي ، باران مطبوعي در حال ريزش بود!
سرژ در رو باز كرد و پريد تو!
سرژ:بچه ها...بچه ها...منم...منم...دوست شما!
سدريك:جرج جون...يه شيشه شكلات ميخواستيم!
ققي:چي ميگي تو؟نه فرد جون يه پسته شكلات ميخواستيم!
ادي:رون...برامون ترقه مياري؟
كريچر:از اون خوشگلا!
سرژ:كي با تو بود؟
كريچر:نيدونم!
كوييرل:از كلمه هاي برره اي استفاده نكن!
سدي:دفعه ديگه حذف شناسه ميشي!
ققي:ا...تو از كجا ميدوني؟
ادي:قرار بود جز منو سرژ ديگه كسي ندونه!
سرژ زير پوستي حرف ميزنه
سدي:داري چيكار ميكني؟
ققي:داره صحبت ميكنه!
ادي:بابا باهوش...تو از كجا فهميدي؟
كريچر:من آبنبات ميخوام!
ققي:منم مسواك ميزنم!
سرژ:اينو يه جاي ديگه هم گفته بودي!
سدي:نه بابا!
ادي:گوجه...اين است آرم ما!
شون:من شبها به خود فكر ميكنم ، گويي كه سياهي شب مرا ميگيرد و ميبلعد ، من با توئم ، من ميروم آما گويي كه باز ميگردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: یکشنبه 21 اسفند 1384 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سدريك:سلام رون من بوق ميخوام.
رون:بوق نداريم دوغ ميخواي؟
سدريك:نه ميگم دوغ ميخوام تو ميگي بوق بدم بهت.
رون:من نميدونم فقط بوق دارم اهله قليون هستي؟
سدريك:نه من معتاد نيستم فقط سيگار ميكشم.
رون:اهله قليون چي هستي؟
سدريك:نه فقط سيگار ميكشم و قليون.
ققي:منم اهله قليونم.
ادي:منم اهله قزوينم.
زاخي:منم دسترسي دارم.
گل دختر:منم خيلي گلم.
مهتاب شيطون جيگر:منم خيلي شيطونو جيگرم.
رون:آخر بوق ميخواي؟ يا ميبري؟
سدريك:نه ميخورم.
زاخي:(بازي زير پوستي)
عله:همتونو حذف شناسه ميكنم.
سدريك:نه عله جان هدفه ما فعالسازي تاپيكهاي غير فعاله.
عله:جدي؟
سدريك:آره.
عله:خب پس همتونو حذف شناسه ميكنم.
ققي:بايد از رو جنازه ي من رد شي.
عله:آدواكدورا.
ادي:گولت زديم ما رفتيم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: جمعه 23 دی 1384 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
شرمنده نشد کش بدمش بابام گیر داده می گه زیاد پای کامپیوتر میشنم کور میشم !!!
__________________________________________________

و وقتي نگاه هاي خيره‌ي مردم رو به دستاشون ديدن، اسلحه ها رو انداختن و چوبدستي هاشون رو در آوردن!!
رئيسشون هم به آرامي جلو اومد و گفت: به ما گزارش شده كه مرگخوارا اين جان....!!!!
***
افراد تازه وارد جو گرفته جدید که جزو وزارت خونه بودند شروع کردند به دستبند زدن الکی ملت ! و همه رو راهی زندان کردند ... و در همین موقع هم یه پلاکارد نشون دادند که روش نوشته شده بود : وزیر فقط چو !
کات!
_عالی بود بچه ها !
و این بود فیلم تبلیغاتی آستکبار : چو چانگ !!!
در همین موقع که بروبچ تو کف کامل بودند همه جا پر کاغذ رنگی و گل و بادکنک و ازین جلف بازیا شد و جشن وزیر شدن آستکبار شروع به برگزاری کرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مریدانوس در 1384/10/23 12:32:45
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: پنجشنبه 22 دی 1384 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خب براي اينكه وارد يه صفحه جديد شديم ، من خلاصه ي داستانو رو از اول ماجرا تا اينجا براتون مي زنم تا شما راحت تر موضوع رو دنبال كنين!!!!!



=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=



ولدمورت به قصد خودكشي!! وارد مغازه شوخي ويزلي ميشه و بعد از مدتي خارج ميشه و به سمت " دستشويي دياگون " راه ميفته تا خودكشي كنه!!!

رون و آلبوس دامبلدور به قصد نجات اون و با كمك هاي بي شائبه ي اكبر پاتر (شخصيتي مجازي و ارزشي!!) به موقع به دستشويي مي رسن و ولدمورت رو از انجام اينكار منصرف مي كنن...در حين بيرون اومدن ولدموت از دستشويي اون با مخ مي خوره زمين و حافظشو از دست ميده!!!!

بعد از اين ماجرا افراد زيادي براي سعي مي كنن كاري كنن تا ولدمورت حافظشو بدست بياره از جمله اندروميدا كه بماند !!!

به طرز كاملا عجيبي ولدمورت تبديل به سرژ ميشه و بعدا با ضربه اي كه رون به سر سرژ مي زنه حافظه اون دوباره به سر جاش برمي گرده ( واقعا چه داستان زيبايي ... آدم لذت مي بره!!!!)!!

بعد از مدتي سرژ از مغازه بيرون ميره و بعد از مدتي آلبوس با سرژ تماس ميگيره و اون بر مي گرده تو مغازه!!!!

آلبوس سرژ رو به خاطر گروگان گرفتن هري پاتر به قصد كشت مي زنه ولي چند لحظه بعد هري از دستشويي مياد بيرون و ماجرا به خوبي و خوشي تموم ميشه!!!

در همين اثنا آوريل به قصد خريد سيم گيتار وارد مغازه شوخي ويزلي ميشه و جمعيت مشتاق براي ديدن كنسرت اون پشت سرش وارد مغازه ميشن!!

در همين لحظات سرژ كه مي بينه مردم اون رو كمتر از آوريل دوست دارن تصميم به خودكشي مي گيره!

جل الخالق ..... مريدانوس سرژ رو به درمانگاه روانكاوي مي بره و بر ميگرده و سرژ سالم و بي هيچ ناراحتي روحي شروع به گذاشتن كنسرت ميكنه!!

وسط كنسرت يهو مرگخوارا مي ريزن وسط و همه رو مي كشن و عده اي رو اسير مي كنن!!!!چند ساعت بعد پليس دياگون سر مي رسه و ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: پنجشنبه 22 دی 1384 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با وحشت به سمت منبع صدا نگاه كردند... در آن سمت، دامبلدور ايستاده بود و به آن ها لبخند مي زد... گفت: تست آيكيو بود! آخه خود لرد سياه پا مي شه بياد اين جا؟!! نوابغين ماشاالله!!!
صداي چند نفر به گوش رسيد كه با هم مي گفتن: خودش شايد نياد، ولي مرگخواراش...
همه باز هم با وحشت به سمت منبع صدا نگاه كردن، كه البته چند تا بود، به شكل دايره اي كه اونا رو محاصره كرده بود... چهل نفر با رداهاي سياه و نقاب به صورت ايستاده بودن و چوبدستي هاشون رو به سمت مردم نشونه گرفته بودند...
در يك لحظه چهل صداي آواداكداورا شنيده شد و چهل نفر روي زمين افتادند... همه تو جاشون ميخكوب شده بودند... صداي كرام سكوت رو شكست: آقا ما رفتيم! رو پاي خودتونين!!!
و با صداي ترق بلندي غيب شد...
گويا اين غيب شدن ذهن همه رو باز كرده بود ولي قبل از غيب شدن يكي از مرگخوارا گفت: كروشيو سند تو آل!
همه ناگهان جيغ مي كشن و مي افتن رو زمين و به خود مي پيچن، حتي ديگر مرگخوارا... مرگخوارا اجرا كننده طلسم كه ديد دوستاش هم رو زمينند، سريع طلسم رو قطع كرد... مرگخوارا بلند شدن و با خشم بهش نگاه كردن ولي چون زود طلسم رو قطع كرده بود كاري نكردن...
صداي سرژ اومد: آقا ما هم الفرار!!
ولي قبل از اين كه غيب بشه، مردم داد زدن: سرژ...نه... ما تو رو دوست داريم... تو بايد هميشه در ميان طرفدارات باشي... بجنگ تا بجنگيم!!!!
سرژ با شنيدن اين تعريفات، يه لحظه جو گيزر شد ، دست مشت كرده‌ش رو تو هوا تكون داد و داد زد: مرگ بر آستاكباريون!!!
يه پرتوي سبز رنگ تو هوا به پرواز در اومد ولي يه نفر از طرفداران ايثارگر(!) خودش رو انداخت جلوش و افتاد زمين و چشم از دنيا فرو بست...!!!سرژ پريد به طرفش و شروع كرد به گريه كردن...
مرگخوارا چند تا هم سكتوم سمپرا فرستادن و هركي مي خواست طلسمي اجرا كنه يا كاري بكنه، يا شكنجه مي دادن يا مي كشتن...
بعد از چند دقيقه يكي از مرگخوارا: خوب... چند تا قرباني براي شكنجه ببريم... براي ارباب... لرد سياه...
. چند نفر رو با طناب بستن و يكيشون سوت بلندي زد...
صدايي از تقاطع كوچه با كوچه‌ي ديگر مي امد... صداي نزديك شدن چيزي...
صدا بلند و بلندتر مي شد تا در نهايت يه (( وانت مزدا مدل 47 آبي‌ رنگ)) با صداي زياد جلوشون ترمز كرد!!!
10 مرگخوار 10 اسير رو انداختن پشت و خودشون هم نشستن و ماشين با سرعت به حركت در اومد...(نكته: 20 نفر پشت يه وانت!!!)!
بقيّه مرگخوارا گفتند: خوب، ديگه پولارو هم بگيريم بريم...
رو به دامبلدور كردند و گفتن: زود، پولا رو بنداز اين جا...
دامبل گفت: من متعلّق به همه‌ي اين مردمم... اين پولا براي من مهم نيست، مهم شركت مردم در كلا-
صداي او با فرياد يكي از مرگخواران قطع شد: زود باش ديگه... ما كاراي مهم تري داريم...!
دامبل كه از ناراحتي مي ناليد، پول ها رو انداخت جلوشون و افتاد زمين و زانوهاش ‌رو تو بغل گرفت و گريه كرد...
مرگخوارا پول رو گرفتن و به طرز نامساوي و كشك گونه(!) بين خودشون تقسيم كردن...
يكيشون گفت: ديگه كي پول زياد داره؟
سرژ كه هنوز داشت گريه و هق هق مي كرد، گفت:رون اصلا پول نداره!!!!
نگاه مركخواران به رون كه سفيد شده بود دوخته شد، همه گفتن: ميدي، يا...
اون نعره زد: نــــــــه... من زحمت كشيدم واسه اينا... شما نمـ
يكي از مرگخواران داد زد: آواداكـ
رون گفت: باشه... باشه... مي دم...
و با ناراحتي بسيار زياد و در حالي كه چشاشو بسته بود تا دزديده شدن اون پول ها رو نبينه، با اكراه اونا رو انداخت تو يه فضاي خالي...
همه‌ي مردم، سرژ كه گريه مي كرد، دامبل كه هق‌هق مي كرد حتّي كسايي كه يه كم زخمي شده بودن، مرگخوارا و ... پريدن به سمت پول ها... تو هوا بودند و كم كم نزديك مي شدن كه...
ققنوس دامبل در اون فضا ظاهر شد و همه خشكشون زد و افتادن زمين و حيرت اونا رو در بر گرفت...
دامبل داد زد: ايول ققي... پول رو بردار بنداز من...
ققي چنان بهش نگاه كرد گويي چيزي از حرفاش نمي فهميد، و در برابر چشماي حيرت زده‌ي مردم، پولارو گذاشت تو دهنش و قبل از اين كه مردم بتونن كاري بكنن، با صداي بسيار بلندي قورت داد!!!!!
همه: ااااااااااااااااااااااااااااااه...!
و ققي با صداي چيك غيب شد...
يكي از مرگخوارا داد زد: اه... مي خواستيم پولا رو بگيريم بريم بستني بخريم ها!
سرژ با شنيدن كلمه‌ي «بستني» باز هم جو گيزر شد و گيتارش رو برداشت، و شروع كرد به زدن و خوندن: يادش به خير اون روزا، بستني داشتيم... بستنيمون كيـم بود، مشتري داشتيم... مشتريمون كچـل بود، دوستش نداشتيم... دســــت... دست دست دست!!
مردم شروع كردن به دست زدن كه نور سبزي به چشم خورد و چند نفر افتادن رو زمين... صداي آهنگ و خوندن قطع شد...
فقط صداي رون به گوش رسيد ، اون يه چيز بزرگ گرفته بود دستش و داشت توش يه چيزي مي گفت: ... بله جناب سروان... كوچه‌ي دياگون... بله، بله...
موبايل آجر مانندش آتيش گرفت و رون با جيغي اونو انداخت زمين... مرگخوارا كه مي ديدن اوضاع خراب شد به هم نگاه كردن... يكيشون داد زد: اينسنديو...
سرژ آتيش گرفت!!! همه‌ي طرفداراش ريختن روش كه خاموشش كنن، و در اين مدّت مرگخوارا به هم نگاه كردن، و صداي تق بسيار بلندي آمد و مرگخواران ديگه اون جا نبودند...

»»» دو ساعت بعد «««
سرژ كه هنوز از شوك آتيش گرفتن در نيومده بود، نشسته بود و به يه جايي خيره نگاه مي كرد... آلبوس و رون داشتن گريه و آه و ناله مي كردن... مردم هم كنار پيكر سوخته، سرد و يا خوني آشنايانشون گريه مي كردن... اوضاع ناراحت كننده‌اي بود...
يهو چند تا چوب جارو تو آسمون ديده شد و وقتي به زمين رسيدن، چند نفر از پشتش پريدن و كلتشون رو كشيدن(!) و داد زدن: بشينين رو زمين... همه رو زمين... دستا بالا... سريع...
و وقتي نگاه هاي خيره‌ي مردم رو به دستاشون ديدن، اسلحه ها رو انداختن و چوبدستي هاشون رو در آوردن!!
رئيسشون هم به آرامي جلو اومد و گفت: به ما گزارش شده كه مرگخوارا اين جان....!!!!
...............................................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...